<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات اشعار و غزلیات لطیفی</title>
        <link>https://virgool.io/mamoon-latifi/feed</link>
        <description>مجموعه غزل‌ها و اشعار عاشقانه مأمون لطیفی. اشتراک‌گذاری سروده‌ها و متن کامل غزل‌های معاصر. برای ارتباط بیشتر و دنبال کردن نوشته‌ها، به صفحه رسمی من در فیسبوک سر بزنید: مأمون لطیفی facebook.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 01:37:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/mxhirbebbtrb/ewllij.jpg</url>
            <title>اشعار و غزلیات لطیفی</title>
            <link>https://virgool.io/mamoon-latifi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من متهم می‌کنم سرزمینم را!</title>
                <link>https://virgool.io/mamoon-latifi/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7-r9ybtoys3ehk</link>
                <description>من متهم می‌کنم سرزمینم را؛ سرزمینی که مرا سی‌سال پیش در آغوش روستایی به نام «قریه‌ی کوبهی» به دنیا آورد؛ قریه‌ای دورافتاده، محروم و فراموش‌ شده در گوشه‌ای از این جغرافیای زخمی،قریه‌ای که کودکانش پیش از آن‌که رؤیای آینده را بیاموزند، با فقر آشنا می‌شدند؛ پیش از آن‌که به مکتب راه یابند، راه دشت و مزرعه را در پیش می‌ گرفتند و پیش از آن‌که کودکی کنند، طعم تلخ مسئولیت را می‌چشیدند!روستایی که تا چند سال پیش از ابتدایی‌ترین امکانات آموزشی و رفاهی بی‌بهره بود، روستایی که کودکانش پس از هفت‌سالگی، به‌جای آن‌که یونیفورم مکتب بر تن کنند، لباس‌ های کهنه و فرسوده می‌پوشیدند و با هزاران آرزوی دفن‌شده در سینه خود، برای یافتن لقمه‌ای نان راهی دشت‌ها و مزرعه‌ها می‌شدند!روز های‌ شان از طلوع آفتاب تا غروب، با قامتی خمیده و دستانی پینه‌بسته سپری می‌شد و شب‌ها، خسته از رنج روزگار، آهی می‌کشیدند که گویی زمین و زمان را به لرزه درمی‌آورد!دو روز می‌گذشت و دیگر اثری از آنان در روستا دیده نمی‌شد، یکی می‌گفت: «پسر فلانی راهی ایران شد» دیگری خبر می‌آورد: «فرزند فلانی رخت سفر بست و به یکی از کشورهای همسایه رفت»و این داستان، سال‌ هاست که در «روستایی کوبهی» و صدها روستای دیگر این سرزمین تکرار می‌شود! من متهم می‌کنم سرزمینم را؛سرزمینی که حتی به کودکان خود فرصت نداد کودکی کنند؛ فرصت نداد بی‌دغدغه بخندند، درس بخوانند و برای آینده رؤیا ببافند! من متهم می‌کنم سرزمینم را؛سرزمینی که صدها کودک و نوجوانش را در مسیر های پرخطر مهاجرت به کام مرگ سپرد؛ کودکانی که برخی از آنان بی‌ نام‌ونشان ناپدید شدند و خانواده‌ هایشان تا امروز نمی‌دانند چه بر سرشان آمده است، من متهم می‌کنم سرزمینم را؛مادری را در روستای خود(قریه‌ی کوبهی)می‌شناسم که سال‌هاست چشم‌ به‌ راه فرزندش نشسته است، هر روز به در و دیوار خانه خیره می‌شود و دل به این امید می‌بندد که شاید روزی خبری از او برسد، اما هیچ‌کس نمی‌داند آن جوان در کدام بیابان، در کدام مرز یا در دام کدام قاچاق‌بر جان باخته است!سال‌ها گذشته است، اما آن مادر هنوز باور نکرده که فرزندش دیگر بازنمی‌گردد! من متهم می‌کنم سرزمینم را؛در همین شهر، کسانی با ثروت‌ های هنگفت، موتر های گران‌قیمت و زندگی‌ های پر زرق‌ وبرق روزگار می‌گذرانند، اگر پرونده زندگی برخی از آنان ورق زده شود، شاید ردپای صدها ظلم، خیانت و بی‌عدالتی در آن پیدا شود؛ اما نه‌تنها مورد بازخواست قرار نمی‌گیرند، بلکه احترام می‌بینند، ستایش می‌شوند و بر شانه‌ های مردم جای می‌گیرند!اما در همان شهر، در همان کوچه‌ها و پس‌ کوچه‌ هایی که هر روز از کنارشان می‌گذریم، مادرانی زندگی می‌کنند که روز هاست حتی بوی نان تازه را احساس نکرده‌اند،زنانی که شب را با نگرانی فردا به صبح می‌رسانند و چشم‌ به‌راه دستی هستند که دری خانه‌ شان را بکوبد و بپرسد:«حالتان چطور است؟»اما کسی نمی‌آید،کسی نمی‌پرسد،کسی نمی‌بیند، من متهم می‌کنم سرزمینم را؛سرزمینی که در آن، غارتگران سرمایه‌ های وطن، محبوب می‌شوند و صاحبان قدرت، هر روز بر قدرت خود می‌افزایند؛ اما فقیران و فراموش‌ شدگان، هر روز بیشتر در حاشیه رانده می‌شوند.در دورترین نقطه همین سرزمین، زنی را تصور کنید که قربانی همان بی‌عدالتی‌ ها شده است؛ زنی که شوهرش را به راه دفاع از ننگ و ناموس این سرزمین از دست داده است که حالا آن زن به‌تنهایی خود چند کودک یتیم را بر دوش می‌کشد و هیچ پناهی جز خدا ندارد!روزی می‌رسد که دیگر هیچ راهی پیش رویش باقی نمی‌ماند،نه از سر هوس،نه از سر لذت؛نه از سر انتخاب،بلکه تنها از سر گرسنگی،از سر ناچاری،از سر درماندگی،و درست در همان لحظه‌ای که جامعه باید دستش را بگیرد، سنگ نخست را به سویش پرتاب می‌کند! من متهم می‌کنم سرزمینم را؛کسی که هزاران جنایت کرده است، رسوا نمی‌شود؛ اما اگر آن زن بی‌پناه یک‌ بار از سر اجبار بلغزد، ظرف چند ساعت تمام شهر از آن باخبر می‌شود و هزاران برچسب بر پیشانی‌اش می‌زنند! من متهم می‌کنم سرزمینم را؛سرزمینی که جنایت قدرتمندان را پنهان می‌کند، اما لغزش درماندگان را فریاد می‌زند!سرزمینی که برای خطای یک فقیر دادگاه برپا می‌کند، اما در برابر جنایت ثروتمندان و زورمندان سکوت اختیار می‌کند! من متهم می‌کنم سرزمینم را؛سرزمینی که هنوز در «روستایی کوبهی» و صدها روستای دیگر آن، فقر بیداد می‌کند؛ سرزمینی که هنوز بسیاری از مردمانش زیر سایه‌ی سنگین ناداری زندگی می‌کنند و هر صبح را با نگرانی نان شب آغاز می‌کنند!و در این میان، منی که کمابیش راه مکتب و دانشگاه را پیموده‌ام، هر روز از ته دل آه می‌کشم، درد مردمم را می‌بینم، رنج‌شان را لمس می‌کنم و فریاد های خاموش‌ شان را می‌شنوم؛ اما تلخ‌تر از همه این است که خودم نیز هنوز گرفتار همان زندگی دشواری هستم که سال‌هاست گریبان مردم این سرزمین را رها نکرده است!من نیز همچون بسیاری از فرزندان این خاک، آرزو های بزرگی در سر دارم؛ اما گاهی واقعیت زندگی آن‌چنان سنگین می‌شود که حتی رؤیا ها نیز زیر بار آن خم می‌شوند!من متهم می‌کنم سرزمینم را!نه از آن‌رو که دوستش ندارم، بلکه دقیقاً از آن‌رو که دوستش دارم،زیرا اگر دوستش نداشتم، سکوت می‌ کردم،اگر دوستش نداشتم، درد هایش را فریاد نمی‌زدم،اگر دوستش نداشتم، از زخم‌ هایش نمی‌نوشتم،من این سرزمین را دوست دارم؛ با همه زخم‌ هایش، با همه محرومیت‌ هایش و با همه رنج‌هایی که بر دوش مردمش سنگینی می‌کند!و هنوز باور دارم روزی خواهد رسید که کودکان این سرزمین، به‌ جای جاده‌ های مهاجرت، راه مکتب را در پیش بگیرند؛ مادران به‌جای چشم‌ انتظاری، لبخند بزنند؛ و عدالت، پس از سال‌ها آوارگی، سرانجام در این خاک خانه کند.« مأمون لطیفی» ۱۴ تیر ( سرطان ) ۱۴۰۵تلگرام:t.me/faryade_vajeganواتسپ:https://chat.whatsapp.com/KyuDienCkCoFevpTgADLQR</description>
                <category>اشعار و غزلیات لطیفی</category>
                <author>Mamoon Latifi</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2026 02:16:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامهٔ مأمون لطیفی</title>
                <link>https://virgool.io/mamoon-latifi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%94-%D9%85%D8%A3%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%84%D8%B7%DB%8C%D9%81%DB%8C-xxhwqwjwirun</link>
                <description>مأمون لطیفی؛ طنینِ فریادِ واژه‌ها در مسیرِ علم، ادب و استقامت!تصویر « لطیفی »مقدمهدر گسترهٔ پرفراز ونشیبِ تاریخ و فرهنگ افغانستان، همواره چهره‌هایی ظهور کرده‌اند که قلم را سلاحِ خویش ساخته و در میانِ تندبادِ حوادث، چراغِ اندیشه و آگاهی را فروزان نگه داشته‌اند. مأمون لطیفی، شاعرِ دردآشنا، حقوقدان، سخن‌سنج و فعالِ مدنی، یکی از همین چهره‌ هاست؛ جوانی که زیستنِ او با درکی عمیق از ناهنجاری‌ های جامعه، ایستادگی در برابر بیدادگری و باور به آزادی و عدالت گره خورده است. او با تلفیقِ بینشِ حقوقی و قریحهٔ نابِ شاعری، صدایی رسا برای نسلِ رنج‌ دیده اما استوارِ خویش به شمار می‌آید.زادگاه و بستر رشدمأمون لطیفی در  بیست و دوم اردیبهشت‌ماه (ثور) سال ۱۳۷۵ خورشیدی (۱۳۷۵/۲/۲۲)، در فضای سرسبز اما محرومِ روستای «کوبهی» در ولایت کندز دیده به جهان گشود. وی در آغوش خانواده‌ای علم‌دوست، شریف و صاحب‌ اصالت، اما با دستانی تهی از امکاناتِ مادی و سرشار از معنویت پرورش یافت. تقدیر او بر آن بود که از همان آوان کودکی، طعمِ گسِ محرومیت را با شیرینیِ کتاب و دانایی پیوند بزند.دوران کودکی مأمون با شور، کنجکاوی و پرسشگری‌ های پیوسته سپری شد؛ ویژگی‌ هایی که نویدبخشِ آینده‌ای متفاوت و سرشار از بالندگی بود. او از همان سال‌های نخست زندگی، علاقه‌ای ویژه به مطالعه، آموختن و شناخت پیرامون خویش نشان داد؛ علاقه‌ای که بعدها به یکی از ارکان اصلی شخصیت علمی و فرهنگی او تبدیل شد.هجرت به کابل و تحصیلات ثانویعشقِ وافر به آموختن، مأمون را بر آن داشت تا در مسیرهای دشوارِ دانش گام بردارد. او آموزش‌ های ابتدایی خود را در لیسهٔ عالی روستایی «کوبهی» در زادگاهش به پایان رساند. اما شعلهٔ بلندپروازی و طلبِ دانش در وجودش، در مرزهای کندز محدود نماند.در سال ۱۳۹۳ خورشیدی، در حالی که نوجوانی پرتلاش و آینده‌نگر بود، به قصد ادامهٔ تحصیل، زادگاهش را به مقصد پایتخت (کابل) ترک گفت. زندگیِ مستقل در کلان‌ شهر کابل، آغازی بر فصل تازه‌ای از خود سازی، پختگی و مسئولیت‌ پذیری او بود. وی تحصیلات ثانوی خود را در مکتب عبدالغفور ندیم پی گرفت و در سال ۱۳۹۵ با موفقیت و شایستگی، مدرک بکلوریای خویش را در ولایت کابل به دست آورد.دوران دانشگاه؛ تجلیِ جبر و استقامتمأمون لطیفی در سال ۱۳۹۸ خورشیدی وارد دانشکدهٔ حقوق، «دادگستری و دادستانی » دانشگاه طلوع آفتاب در کابل شد. این دورهٔ چهارساله، آزمونی بزرگ و تمام‌ عیار برای سنجشِ صبر، اراده و پایمردی او بود.تحصیل در فاصلهٔ سال‌های ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۱ خورشیدی با دشواری‌ های اقتصادی، تهی‌دستی و چالش‌ های طاقت‌ فرسای زندگی همراه بود. با این همه، او هرگز در برابر فقر و ناملایمات سر خم نکرد؛ بلکه با اتکا به نیروی اراده و پشتکار، جبرِ روزگار را به جلوه‌ای از استقامت و خودباوری بدل ساخت.او روزها برای تأمین هزینه‌ های زندگی در ادارات و دفاتر مختلف کابل به کار می‌پرداخت و شب‌ها به مطالعه، پژوهش و کسب دانش مشغول بود تا سرانجام در سال ۱۴۰۱ خورشیدی، با کوله‌باری از دانشِ حقوقی و تجربه‌های ارزشمند، از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد.قریحهٔ ادبی و شاهکار «فریاد واژگان»روح و روان مأمون لطیفی از همان سال‌های مکتب با شعر، ادب و غزل پیوندی ناگسستنی داشت. او نوجوانی خود را به جای سرگرمی‌ های رایج، صرف پناه بردن به جهان واژه‌ها و آفرینش‌ های ادبی کرد. شعر برای او نه یک سرگرمی، بلکه آیینه‌ای برای بازتاب دردها، آرزوها و واقعیت‌ های جامعه‌اش بود.او احساسات عمیق، رنج‌های ناگفته و تجربه‌ های زیستهٔ خود را در قالب شعر و غزل به تصویر کشید. حاصل این سال‌های اندیشه، تأمل و خلوت با خویشتن، مجموعه‌ای ارزشمند شامل ۱۳۲ غزل آوانگارد و پرمحتواست که به عنوان نخستین دفتر مستقل اشعار او، با عنوان «فریاد واژگان» نام‌گذاری شده است.اگرچه مشکلات اقتصادی و محدودیت‌‌ های مالی، سال‌ها انتشار این مجموعه را به تأخیر انداخت، اما هرگز از عزم و امید او برای نشر این اثر نکاست. او اکنون در آستانهٔ فصلی تازه از زندگی ادبی خویش قرار دارد و می‌کوشد «فریاد واژگان» را با بهترین کیفیت در اختیار جامعهٔ ادبی قرار دهد؛ اثری که می‌تواند جایگاهی درخور در ادبیات معاصر افغانستان به دست آورد.مبارزات مدنی، دگرگونی سیاسی و سفر به کرانه‌های هجرت!لطیفی هم‌زمان با فعالیت‌های ادبی و دانشگاهی، حضوری پویا در عرصه‌ های فرهنگی، اجتماعی و مدنی کابل داشت. او تا سال ۱۴۰۲ خورشیدی، افزون بر فعالیت در نهادهای مختلف، در برابر ناهنجاری‌ها و بی‌عدالتی‌ های اجتماعی موضعی آگاهانه و مسئولانه اتخاذ می‌کرد و همواره از ارزش‌ های انسانی، آزادی و آگاهی حمایت می‌نمود.اما با دگرگونی ناگهانی شرایط سیاسی و اجتماعی کشور و حاکم شدن فضایی که با آرمان‌ها و باور های او همخوانی نداشت، ادامهٔ حضور در وطن برایش دشوار شد. سرانجام در سال ۱۴۰۲ خورشیدی، رنجِ سنگینِ مهاجرت را به جان خرید و رهسپار کشور ایران شد.با این حال، هجرت نیز نتوانست مسیر علم‌آموزی و پیشرفت او را متوقف سازد. مأمون اکنون در یکی از دانشگاه‌های ایران، با پشتکار و انگیزه، در مسیر ادامهٔ تحصیلات عالی خویش در مقاطع بالاتر گام برمی‌دارد.جوایز، افتخارات و کارنامه!مسیر پربار و پرتلاش مأمون لطیفی در عرصه‌ های فرهنگ، ادب و فعالیت‌ های مدنی از نگاه نهاد های فرهنگی و اجتماعی دور نمانده است. وی در طول سال‌های فعالیت خود، موفق به دریافت شماری از تقدیرنامه‌ها، لوح‌های سپاس و گواهی‌ های افتخار از سوی نهادهای فرهنگی، ادبی و مدنی شده است.این افتخارات، بازتابی از تلاش‌های پیگیر، قلم متعهد و حضور اثرگذار او در عرصه‌های فرهنگی و اجتماعی به شمار می‌روند و گواهی بر اصالتِ راه، ژرفای اندیشه و تعهد او نسبت به جامعه و ارزش‌ های انسانی هستند.سخن پایانیزندگی مأمون لطیفی، روایتِ انسانی است که از دلِ محرومیت برخاست، رنج را تجربه کرد، اما هرگز تسلیم نشد. او قلم را برگزید تا صدای خاموشان باشد، دانش را آموخت تا در مسیر عدالت گام بردارد و شعر را سرود تا رنج‌ها و آرزوهای نسل خویش را روایت کند. بی‌تردید، داستان زندگی او همچنان ادامه دارد و فصل‌های روشن‌تری از این مسیر، در آینده رقم خواهد خورد.</description>
                <category>اشعار و غزلیات لطیفی</category>
                <author>Mamoon Latifi</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2026 02:10:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مانندت نبود! غزل عاشقانه بخوانید:</title>
                <link>https://virgool.io/mamoon-latifi/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-bafb8qcnuhli</link>
                <description>دختری در حدِ زیبایی به مانندت نبُودمادرت حتی به قدرِ من که دل‌بندت نبُوددر کجای این جهان، در بی‌کران‌ها خفته‌ای؟ای عسل‌بانو، مگر امروز پیوندت نبُود؟نه ز اهلِ کافرستانی، نه گَبری، نه یَهُودتو مسلمانی، ولی باور به سوگندت نبُودمن مسافرزاده‌ی قلبِ پریشانِ توامدر نمازِ من تویی؛ حاجت به ترفندت نبُودهمچو ماهی تا شنا کردی به دریای هوسآه! دیدم در گلوی تو گلوبندت نبُودشیشه‌ی قلبِ «لطیفی» را شکستی عاقبتدر مسیرِ عاشقی، پروای فرزندت نبُود؟« مأمون لطیفی »۹ تیر( سرطان) ۱۴۰۵ </description>
                <category>اشعار و غزلیات لطیفی</category>
                <author>Mamoon Latifi</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2026 18:42:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض مکتوم- شعر سپید</title>
                <link>https://virgool.io/mamoon-latifi/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D9%85%DA%A9%D8%AA%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-i1dkgbvj48tu</link>
                <description>بُغضِ مَکتوم!عقربه‌های زماندر بهتِ این دقیقه‌های قیرگونمنجمد شده‌اند.و من،تنهاترین مخلوقِ زمین،در آستانه‌ی این بغضِ مکتومبه تماشای زوالِ خویش نشسته‌ام.چنان غریبم و بی‌تکیه‌گاهکه انگار تمامِ پنجره‌های جهانرو به دیوارهای سنگی گشوده شده‌اند.امشب،تنهایی چون مِهی غلیظ و باوقار،تار و پودِ وجودم را در نوردیدهو مرا از پیوند با آدمیان گسسته است.زمین، این گهواره‌ی پرهیاهو،وسعتش را چنان بر من تنگ ساختهکه در مرزِ میانِ بودن و نبودنمعلق مانده‌ام.نه دستگیره‌ای برای لمسِ اصالتِ حیات،نه گوشی برای شنیدنِ این فغانِ بی‌صدامن امشبدر مسلاّی تنهایی خویش زانو زده‌ام؛در شبی که آسمانش از سنگ استو زمینش از سرب،و هیچ کورسویی از هیچ افقی،سراغِ این حجمِ از یاد رفته را نمی‌گیرد.« مأمون لطیفی »۶ تیر ( سرطان) ۱۴۰۵ ۶ سرطان ( تیر ) ۱۴۰۵</description>
                <category>اشعار و غزلیات لطیفی</category>
                <author>Mamoon Latifi</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 20:05:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصیبت عظیم، شعر سپید ـ مأمون لطیفی</title>
                <link>https://virgool.io/mamoon-latifi/%D9%85%D8%B5%DB%8C%D8%A8%D8%AA-%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%D9%80-%D9%85%D8%A3%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%84%D8%B7%DB%8C%D9%81%DB%8C-afabcn6z5lup</link>
                <description>شامگاهان،چادرِ قیرگون و سنگینِ خویش رابر فرازِ این سرا گشوده است؛اما دیر گاهی‌ست که برای ما،سپیده‌ی سحرگاهاندر پسِ چکاد های مه‌آلودِ بی‌خبری، جان سپرده است.از آن یومِ شوم،که هجرتِ ناگهانی‌اتتازیانه‌ی جانسوزِ فراق را بر پیکرِ این دودمان نواخت،عقربه‌ های زمان مصلوب گشته‌اند،و صومعه‌ی خالی‌ات،هر شب جانِ ما را در آتش‌کدۀ حسرت می‌گدازد.اما سوز ناکتر از آذرِ جانِ من،قامتِ خمیده و هدم‌ گشته‌ی مادر است؛آه از این مادرِ فگار و پیچه‌ سفید من🥲که اندوه‌ های ریشه‌ دارشچون خنجری زنگار گرفته، سینه‌ی صبوری را می‌شکافد.او هر شب،سجاده‌ی مِحنَت‌بارِ خویش رارو به قبله‌ی  مجهولِ  بی‌ خبری می‌گستراند؛و مویه‌ های ممتد و بی‌صدایش،ارکانِ این کاشانه را به لرزه درمی‌آورد.دیدگانش،آن چشمه‌ های عطوفتی که روزی ملجأِ ما بود،اکنون از بس گریسته‌اندو بر آستانه‌ی خشکیده‌ی در، خیره مانده‌ است،فروغِ خویش را باخته‌اند.و آه از صلابتِ درهم‌ شکسته‌ی پدر....آن کوه صفتِ استواری که روزگاری پناهگاهِ بی‌باکیِ ما بود،اکنون زیرِ بارِ این هجرانِ گران، کمر خم کرده است.او که بغض‌ های سنگینش را در پسِ چهره‌ی مردانه‌اش پنهان می‌سازد،شب‌ها در خلوتِ تاریکِ خویش،با شانه‌ هایی لرزان و دلی خونین، دندان بر جگر می‌فشارد.هر شامگاه، کتابِ خاطراتت را بر زانو می‌نهد،و در سکوتی سهمگین، دودِ اندوهِ دلش را به آسمان می‌فرستد.دریغ و درد...که این دو سایه‌ی سر، این مادر و پدرِ دلسوخته،در اقلیمِ غریبِ غربت و پهن‌دشتِ بی‌رحمِ دیارِ بیگانگان،به‌دور از دیدگانِ بستگان و یارانِ مأنوس،بارِ این مصیبتِ عظیم را بر دوش‌ های نحیفِ خویش می‌کشند؛در تنهاییِ مطلقِ خویش می‌سوزند،و هیچ غم‌گساری نیست تا غبارِ این مِحنَت از رخسار شان بستراید.و اما در این سوی عالم، در خاکِ وطنبنگر به من؛ به برادرت🥲🥲به آن‌که روزگاری در میانِ خلق، صاحبِ هیبت و مقامی منیع بود،و قامتِ استوارش، در جایگاهِ والای اعتبار سنجیِ مردم، قد علم می‌کرد.و روزها چه مشتاقانه به کرانه‌ های دور می‌رفتم؛آنجا که در سبزیِ دلپذیر دشت،کنار دریاچه‌ای زلال، آرام می‌گرفتم.در آن روزهای خوب،واژه‌ها در من به رقص درمی‌آمدند؛چنان غزل می‌سرودم که پایکوبیِ کلماتم،پرستوها را به وجد می‌آورد.یارانِ مجازی و حقیقی،برای من، این برادرِ رنج‌دیده، لقب‌ها می‌تراشیدند؛یکی «شاعر بی‌باک»، دیگری «شاعر بی‌بند وبار»،جمعی «شاعر دردآشنا»و اکثریت، «شاعر جوان» صدایم می‌زدند...اینک اما، شعله‌ های فراقِ تو چنان مرا خُرد و خاکستر کرده است،که در این انزوای مدهش و تنهاییِ غریب،چون یعقوبی پیر و رمددیده، سر در گریبانِ حرمان فرو برده‌ام.من اینجا، فرسنگ‌ها دور از آغوشِ گرمِ خانواده و عزیزانم،تنهاترین برادرِ زمینم؛که چشمانِ کم‌سو و اشک‌آلودم را به افق‌های دور دوخته‌ام،تا مگر نسیمی هوش‌ربا بوزدو شمیمِ پیراهنِ تو را، بارِ دیگر بر مشامِ جانم برساند.هرگاه که ندای نامت طنین‌انداز می‌شود،دستانِ لرزانمان را از کرانه‌های دورِ غربت و وطن، به درگاهِ کبریا می‌افرازیمو با بغضی مکتوم،یوسفِ گم‌گشته‌ی خویش را از باری‌تعالی تمنا می‌کنیم؛شاهدِ ذوب‌ شدنِ تدریجی و انهدامِ این دودمانِ متفرق بودن،عذابی‌ست فراتر از تمامی مصایبِ دهر.در این میان،فغانِ پنهانی و غوغای درونیِ من نیزسکوتِ سهمگینِ شب را می‌شکافد؛بی‌خوابی،چون بختک بر دیدگانِ رمددیده‌ام چنبره زدهو بالینم از هجومِ اشک‌های سوزان،لجه‌ای از خونابه می‌گردد.کوی و برزنِ این شهودِ بی‌تفاوت را کاویدمو از تک‌تکِ معابرِ مه‌آلود، نشانت را جستم،دریغ که روزنه‌ها همگی مسدودند...جانم تمنای اعجازی دارد؛نفحه‌ای ناگهانی و بشارتی رحمانی،تا این غامضِ تاریک را از هم بگسلد.بار الها!🤲🤲🤲به حرمتِ سرشکِ شبانه‌ی این خانواده‌ی دلسوخته و هجران‌ دیده،مرهمی بر این روان‌ های خسته ارزانی دارو مسافرِ ما رابه آغوشِ این سرای ظلمت‌زده بازگردان؛که بی‌حضورِ او،ارض و سما برای ما، دوزخی بیش نیست.« مأمون لطیفی»  ۲۹ خرداد( جوزا) ۱۴۰۵</description>
                <category>اشعار و غزلیات لطیفی</category>
                <author>Mamoon Latifi</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 21:16:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/mamoon-latifi/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-pxwyvippiwre</link>
                <description>مادر یعنی عشق سایه‌بان سقف من در زیر باران مادر استساحل امنم میان باد و طوفان مادر استهر کسی در این جهان روزی رهایم می‌کندآنکه می‌ماند کنارم تا به پایان مادر استدست‌هایش شال سبزی از دعای زینب است در شب تاریک من، شمع فروزان مادر است گرچه یک سال است دورم از هوای خانه‌اشدر فراقش مایه‌ی صبری فراوان مادر استمی فرستم از وطن هر لحظه صدها گل سلامآنکه بویش می رسد از راه پنهان مادر استمرزها هرگز نخواهد شد حریف این جنوناز وطن تا خاک ایران، جان و ایمان مادر است«مأمون لطیفی» ۲ تیر (سرطان) ۱۴۰۵</description>
                <category>اشعار و غزلیات لطیفی</category>
                <author>Mamoon Latifi</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 20:59:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریایی هوس!</title>
                <link>https://virgool.io/mamoon-latifi/%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A3%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%84%D8%B7%DB%8C%D9%81%DB%8C-huoj9ppdcbfg</link>
                <description>دریایی هوسدختری در حد زیبایی به مانندت نبُودمادرت حتا به قدرِ من که دل‌بندت نبُوددر کجایی این جهان در لایتِن ها خفته‌ی؟ای عسل بانو، مگر امروز پیوندت نبُود؟نه ز اهلِ کافرستانی نه گَبری نه یَهُودتو مسلمانی ولی باور به سوگندت نبُودمن مسافر زاده‌ی قلبِ پریشانِ تو امدر نمازِ من تویی، مقصود خداوندت نبُودهمچو ماهی تا شنا کردی به دریایی هوَسآه! دیدم در گُلوی تو گُلوبندت نبُودمامون لطیفی»۱۷ آبان (عقرب ) ۲۰۱۳</description>
                <category>اشعار و غزلیات لطیفی</category>
                <author>Mamoon Latifi</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 12:53:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندوه کنعان</title>
                <link>https://virgool.io/mamoon-latifi/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%DA%A9%D9%86%D8%B9%D8%A7%D9%86-ofgc7lydy4l1</link>
                <description>به قدر آسمانی که دلم امشب پریشان استجهانم ایستگاهی خالی در آغوشِ توفان استمن و آوارگی، تنهایی و فرقت، بلاتکلیفپناهِ آخرینم صندلی‌های اتوبان استچراغِ خانه‌های این خیابان‌ها چه بی‌رحمندکه در هر پنجره یک غصه‌یِ تاریک و پنهان استخدا ما را میانِ قصه‌یِ غربت رها کردهکه سهمِ نسلِ من از زندگی، اندوهِ کنعان استبلیتِ بی‌سرانجامی که در دستِ مهاجر شدشروعِ پرسه در تنهایی و رگبارِ باران استورق‌ های کتابِ سرنوشتم را به باد دادندکه پایانِ تمامِ  قصه‌ هایم داغِ هجران است«مأمون لطیفی» ۲۰ خرداد (جوزا ) ۱۴۰۵</description>
                <category>اشعار و غزلیات لطیفی</category>
                <author>Mamoon Latifi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 22:50:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>