توپی که وارد دروازه نشد...

آرام قدم برمی‌دارم، سخت اطراف را می‌پایم تا آن‌ چیز گردِ زرد رنگ را پیدا کنم، هوا بدجور مه‌آلود است، سکوت این دره‌ی سبز گاه برایم ترسناک می‌شود، یک‌مرتبه صدایی از پشت سرم می‌شنوم، می‌خواهم خودم را جمع و جور کنم که از قضا پایم تا مچ می‌رود تو گِل. از این بهتر نمی‌توانست بشود. انگار خیالاتی شده‌ام.

همه‌چیز برمی‌گردد به آن روز کذایی! آن روز پیشِ آقای عباسی تلاش کردم دستِ کم دست پیش را بگیرم تا پس نیفتم: آقا اجازه؛ به‌ خدا تقصیر ما نیست، آخه یک‌بار هم نمیشه درست و حسابی اینجا بازی کرد!

آقای عباسی، ناظم مدرسه سبیل نازکش را تاب داد و گفت: اصغری خیلی حرف می‌زنی! همه‌ش داری غر میزنی.

ممد تقوی باز جفتک‌زنان پرید میان حرف من و آقا عباسی و باز از فرصت استفاده کرد تا مرا قهوه‌ای کند و شیرین بازی دربیاورد، چشمانش را طوری مظلوم کرد که انگار توپ‌های به فنا رفته از جنس طلا و ارث پدرش بوده، در همین حال گفت: آقا؛ توپ خیلی خوبی بود، حیف شد، اجازه میدید برم از تو کمد یه توپ دیگه‌ بردارم؟ زیرچشمی نگاهی به من انداخت و صدایش را پایین‌تر آورد و ادامه داد: البته اگه این اصغری بذاره توپی توی این مدرسه بمونه!

می‌دانستم الان دلش عروسی‌ست. تنبیه شدن من یعنی جشنِ او. این پدرسوخته به هر دری می‌زند که مرا تیپا از مدرسه بندازند بیرون. آن‌روز که چشمانش را ریز و صدایش را بم کرد و تهدیدکنان مرا گوشه‌ی مدرسه برد و گفت: از دختر مشهدی اکبر فاصله بگیر وگرنه اون روی سگِ من بالا میاد.

خنده‌ام گرفت، بهش برخورد و همان‌ لحظه مرا به زمین هل داد، من فکر نمی‌کردم اینگونه پرتم کند. خونم به جوش آمد و با او گلاویز شدم. او حق نداشت برای من تعیین تکلیف کند و بگوید خاطرخواه کی باشم یا نباشم!

بی‌‌شعور به من می‌گفت: دزدِ عشق!

اصلا او می‌داند عشق یعنی چه؟! صفت خودش را به من نسبت می‌داد. آن‌وقت‌ها که من جانم واسه لیلا در می‌رفت او کجا بود که ببیند؟

_ اصغری! شیطنت از وجودت می‌باره. تا الان چندبار توپ رو انداختی اونورِ مدرسه! از کدوم گوری براتون توپ بخریم بیاریم؟ هر چی هم که فنس کشیدیم، کارساز نبود. تو دلتون فکر می‌کنید مسی و رونالدو هستید و با کلی ادا و اصول شوت می‌زنید ولی اونقدر چشمتون را باز نمیکنید تا ببینید دروازه تهِ دره نیست!

سرم را پایین انداخته بودم، خب! آخر اینجا چه‌ جاییست که مدرسه ساخته‌اند؟! نه می‌شود فوتبال بازی کرد، نه والیبال و نه بدمینتون و نه هیچ‌ کوفت و زهرمارِ دیگر.

من چه غلطی کنم وقتی ضربه‌ی پا و دستم قوی است؟!

همان روز هم یک مشت‌ آرام، تکرار می‌کنم فقط یک مشت آرام به صورت ممد تقوی زدم که یک بادمجان زیر چشمش کاشته شد و مدیر و معاون ریختند سرم و مؤاخذه‌ام کردند، بردنم دفتر و تنبیه و این حرف‌ها. حالا هر چه هم که می‌گفتم او دعوا را شروع کرده، مگر کسی باور می‌کرد؟ با آن‌ چشم‌هایش، موش‌مرده بازی در می‌آورد، ناکِس!

همچنان که آقای ناظم داشت از بی‌پولی، بدبختی و بیچارگی مدرسه‌مان می‌گفت، من در دلم "هوفی" گفتم و آهی کشیدم و به زبان گفتم: آقای عباسی! این‌بار من رو ببخشید، دیگه تکرار نمیشه.

مجبور بودم اینگونه بگویم تا اخراج نشوم. او چشم از من برداشت و با اخم و تَخم گفت: شنبه عینِ همین توپ رو برای من میاری!

ممد تقوی نیشخندی به من زد و وارد کلاس شد، آقای ناظم هم رفت. هوا گر گرفته بود. جیب‌هایم خالی بود و پول توجیبی‌‌ هایم کفاف نمی‌داد تا توپِ نو برای مدرسه بخرم.

چاره‌ای نداشتم جز اینکه بزنم به دل جنگل و دره. اکنون لابه‌لای بوته‌های خاردار و مسیر صعب‌العبور  اطراف مدرسه دنبال این توپ لعنتی‌ام، آسمان مه‌آلود و بارانیست، امیدوارم توپ والیبالمان را هم که دو هفته پیش گم شد، پیدا کنم، می‌دانم آنوقت دماغِ تقوی بد می‌سوزد.

آخر کسی جرئت نمی‌کند پا اینجا بگذارد، از بس که مادربزرگ‌های ما در قصه‌هاشان مخوف تعریفش کردند تا وقتی بچه‌ بودیم زودتر به خانه برگردیم و کمتر شیطنت کنیم.

باید این توپ را پیدا کنم، فردا با توپ برنگردم کلاهم پسِ معرکه‌ست؛ از مدرسه بیرونم می‌کنند و نان تقوی می‌افتد تو روغن!

از همه مهم‌تر خیالِ لیلا را باید از سرم بیرون کنم. دیگر هیچ‌کس آدم حسابم نمی‌کند.

بین این افکار و گل‌ولای می‌لولم که ناگهان در سرازیری پایم لیز می‌خورد و دیگر نمی‌فهمم چه می‌شود؛ چشمانم را می‌بندم و مثل قالی‌ای که لوله‌اش می‌کنند، قِل می‌خورم و در لجنزاری فرود می‌آیم.

آهِ دردناکی می‌کشم، چشم که باز می‌کنم تمام وجودم را کثافت برداشته، دیگر واقعا همه چيز ترسناک به‌نظر می‌رسد، هوا رو به تاریکیست. قلبم تند می‌زند، آنقدر ترس برم داشته که درد مچ پایم و سوزشِ خراش‌هایی که بر دست و صورتم ایجاد شده را نمی‌فهمم. به سختی پا می‌شوم، حتی نمی‌دانم چطور باید برگردم، دیگر خیلی از کوه پایین آمده‌ام و نزدیک دره شده‌ام، صدای غارغار کلاغ‌ها و آواز غریبِ بلبل سکوت را می‌شکند. کمی این‌پا و آن پا می‌کنم، ناگهان از شدت ترس از اینجا و نگرانیِ از دست دادن لیلا گریه‌ام می‌گیرد. زار زار گریه‌ می‌کنم. گوله گوله اشک می‌ریزم. حالا دیگر به لطف این اشک‌ها تار هم می‌بینم. لنگان لنگان، بی‌مقصد به یک طرف حرکت می‌کنم و می‌گویم: آخه! من چه گناهی کردم؟ جز اینکه عاشقِ لیلا شدم و عاشقِ فوتبال؟!

کل محله پشتِ ممد تقویه، اما من چی؟

هیچ‌کس قبولم نداره؛ بابا و مامانم هم که فکر می‌کنند که گوشم به حرفاشون بدهکار نیست و اینطور اگه پیش برم و درس نخونم، یکی می‌شم لنگه‌‌ی پسرِ عمو نصرتم که بیکار و علاف می‌چرخه تو محله. حالا بعد از مدت‌ها یکی‌ رو پیدا کردم که قبولم داره، نمی‌خوام از دستش بدم.

اصلا از کجا معلوم لیلا منو قبول داره؟ از چشم و ابروم خوشش اومده؟ از چی‌ِ من؟ هیچ. هیچ کاری ازم برنمیاد، فقط دردسرم!

شدت‌ گریه‌ام کمتر شده ولی دیگر ناامید شده‌ام اما دلم قبول نمی‌کند که از لیلا ناامید شوم، همچنان که در نزاعِ با خودم بودم، ناگهان چشم تارم به رنگِ زردی می‌خورد که زیر شاخه‌‌ی شکسته شده‌ی درختی گیر کرده.

با انگشتان خاکی‌ام چشمانم را می‌مالم تا مطمئن شوم که درست می‌بینم. خودش است. همان توپِ ماجراجوی چموش که درست روی پایم ننشست و با ضربه‌ی من آمد این ورِ دنیا.

با دیدنش انگار احیا می‌شوم و تمام امیدم برمی‌گردد، شانه‌های افتاده‌ی خسته‌ام را صاف می‌کنم و لنگ‌لنگان سمتش می‌روم و در آغوشش می‌گیرم.

حالا فقط باید خودم را از این مهلکه‌ی مخوف و زیبا بیرون بکشم. فردا نوبت جولان دادنِ من است. چه‌ خواب‌ها که برای ممد تقوی ندیده‌ام! ببینم وقتی می‌شنود، تنها اینجا آمدم و توپ را از دهان شیر بیرون کشیدم، صورتش چه شکلی می‌شود! آخ که قیافه‌اش دیدن دارد!

البته فعلا باید بگریزم و خودم را به خانه برسانم، آه، امتحان فردا را چه باید بکنم؟