<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات مدرسه+من</title>
        <link>https://virgool.io/me-plus-school/feed</link>
        <description>یک جایی هست که آخرش معلوم نشد کجاست، خوبه؟ بده؟ جایی برای خاطره بازی یا فرار، عاشقانه‌های توی راهش یا راهی شدن روی رینگ مبارزه... اما اینجا من و تو هستیم+مدرسه
، داستانت، دلنوشته هات ، انتقادی اگر هست و به طور کلی تمام نوشته هات اگر یک‌سرش به مدرسه میرسه ، اینجا منتظرت هستیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:14:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/onasstkpmme5/jfvnqj.jpeg</url>
            <title>مدرسه+من</title>
            <link>https://virgool.io/me-plus-school</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جورابی که کفشم بود</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%81%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-yssrdog9fqls</link>
                <description> جوراب‌هایی که برای پاهای بی‌رمق من حکم کفش بود  – «وای بچه‌ها! این دختره ریزه‌میزه رو دیدین؟»  – «کدومو می‌گی؟ همون که ردیف اوله؟… عه پاشو ببین!»  – «پاهاشو! وای، کفش نپوشیده.»  – «اینو باش… فکر کرده خونه‌ی خالش نشسته!»  – «کنار برین… بذار ببینم این دخترِ افسانه‌ای که می‌گن کیه.اِ چرا با جوراب نشسته؟»  – «شاید کفشاش خراب شده، بذار بپرسیم.»  – «اه مهتاب، باز شروع نکن! نمی‌بینی لباساش گشاده؟ معلومه فقیره.»  – «بس کن بهاره… من که هنوز چیزی نگفتم.»  پچ‌پچ بچه‌ها منو از خیالاتم بیرون کشید. آفتاب زمستونی از پنجره روی نیمکت‌ها افتاده بود. سرم رو بلند کردم؛ چند جفت چشم پر از تعجب مستقیم به من خیره شده بودن. انگار همه نگاه‌ها یک‌هو روی پاهای برهنه‌م قفل شد.  پشت هر نگاه یه چیزی پنهون بود؛ یکی کنجکاوی، یکی دلسوزی، یکی ترحم، یکی تحقیر. همهمه‌ی کلاس بالا گرفت. هر کسی برای پاهای بی‌کفش من، یه قصه تو ذهنش ساخت.  درحالی که من هنوز باورم نمی‌شه که توی کلاس نشستم. می‌ترسم… نکنه این فقط یه رؤیای شیرین باشه.  بچه‌ها چه می‌دونستن… من از بچگی عاشق کفش بودم. همیشه دوست داشتم کفش‌های خوشگل بپوشم، یه چیزی که به پاهای کوچیک و بی‌رمقم جلوه بده. اما هیچ‌وقت کفشی اندازه‌ی من پیدا نمی‌شد.  یهو یاد دیروز افتادم… داشتم با عروسک‌هام بازی می‌کردم که مامان و آبجی با شوق وارد خونه شدن. هر دو منو بغل کردن و خبری دادن که مدت‌ها انتظارش رو می‌کشیدم.  آبجی با صدای پرهیجان گفت:  – «هانیه! عزیزم، بالاخره تو هم می‌تونی مثل همه بری مدرسه. اینم فرم و کفش‌هات!»  با شنیدن حرفش انگار دنیا رو بهم دادن. باورم نمی‌شد! با جیغ خوشحالی لباس و کفش‌هام رو پوشیدم و گفتم:  – «آخ جون! راست می‌گی آبجی جونم؟»  آبجی خندید و گفت:  – «آره، با کمک خانم هاشمی تونستیم تو رو مدرسه‌ی نزدیک خونه ثبت‌نام کنیم.»  از خوشحالی دوباره داد زدم:  – «آخ جون! پس فردا می‌رم مدرسه!»  مامان با مهربونی نگاهم کرد، لباس و کفش‌هام رو برانداز کرد و آهی کشید:  – «نه عزیز مادر… فردا نمی‌شه.»  اشک‌هام سرازیر شد. با بغض گفتم:  – «چرا مامان؟ مگه نگفتین مدرسه منو قبول کرده؟ پس چی شد؟»  مامان با صدای لرزون جواب داد:  – «عزیز دل مامان، کفشاتو ببین… چقدر بزرگه برات. لباس‌هات هم با اینکه کوچک‌ترین سایزه، باز گشاد روی تنت. باید بریم بازار یه کفش اندازه‌ی پاهای کوچولوت پیدا کنیم. تازه به یه ویلچر هم نیاز داری.»  با صدای لرزون گفتم:  – «بازم باید صبر کنم؟»  خواهر و برادرهام طاقت گریه‌م رو نداشتن. هرکدوم به فکر فرو رفتن… باید چیزی پیدا می‌کردن که حکم کفش رو برام داشته باشه. بعد از کمی فکر، به این نتیجه رسیدن که یه جوراب خوشگل و تمیز می‌تونه برای پاهای خسته‌م همون نقش کفش رو بازی کنه.  آخرش مامان راضی شد؛ اجازه داد با همون جوراب‌ها برم مدرسه. اون لحظه انگار رو ابرها قدم می‌زدم…  نمی‌دونم دیشب چطور خوابم برد. از هیجان، صبح زود بیدار شدم؛ دل تو دلم نبود. هنوز باورم نمی‌شد که بالاخره دارم به آرزوم می‌رسم.  دی‌ماه ۱۳۷۹ بود که همراه مامان و آبجی پا گذاشتم به دنیای جدیدم. آبجی منو روی نیمکت اول نشوند، یه بوسه‌ی پرمهر از مامان و آبجی گرفتم، و اون‌ها رفتن.  من موندم و سکوت کلاس… سکوتی پر از نگاه، پر از پرسش، پر از حرف‌های ناگفته. با صدای خانم معلم دوباره به خودم اومدم. نفس عمیقی کشیدم و به درس گوش دادم.  از اون روز، هر بار که آفتاب زمستونی روی پاهای بی‌کفش‌م افتاد، یادم رفت فرق من با بقیه چیه. فقط یادم موند که من حالا دانش‌آموزم.  «کاش آدم‌ها قبل از قضاوت، جوراب‌های شوق ما را، جای کفش‌های نداشته‌مان می‌دیدند.» </description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 03:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای نوزده و نیم.</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-mluaayweatvp</link>
                <description>یه روزی برات تعریف میکنم اینجا چی شد. سلام علیکم.با خودت میگی شاید همون دوساعت کم خوابی ی دو هفته پیشه، شاید هورمونه، شاید افسردگی ی یه هفته قبل از تولد. با خودت میگی شاید یه بغل میخوای، شاید شوهر، شاید هم فقط یه بشقاب ماکارانی باشه. _هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی چهل دقیقه برای نوزده و نیم گریه کنم. باورت میشه دیروز چهل دقیقه برای نوزده و نیم گریه کردم؟نفیسه خانوم ثبات رو دیدم. زهره خانوم ثبات و خانم عبدی و خانم خسروی، الینا و رها. بغلشون کردم، رفتم عقب، یه سال، دوسال، دنبال یه جایی توی تقویم گشتم که بشه پناه برد بهش. از این که نمیتونم بدون گریه کردن درد و دل کنم خوشم نمیاد. انگار هدف خلقتم فقط گریه کردن و غصه خوردنه._چرا ازش بدت میاد؟+چون...چون اونجا جای منه. چون من باید بیست میگرفتم، من باید اول میشدم، من باید...توی سرویس نشستم و فهمیدم نمیخوام بیست بگیرم، نمیخوام اول بشم. پس میخوام چیکار کنم؟ اگه درس نخونم، هیچ کار دیگه‌ای هم نمیکنم. به چه دردی میخورم؟خانوم ثبات گفت که:« تجربی بری چیکار؟ تو نویسنده ای هستی.»  و با خودم فکر کردم چند وقته که ننوشتم...؟سقف اتاق رو ستاره زدیم، مثل اون دختهر توی شازده کوچولو. هملت رو گرفتم، تصویر دوریان گری، مرشد و مارگاریتا. چرا اینقدر تغییر توی زانر؟ چون میخوام یه موضوعی برای حرف زدن با خانوم موسوی داشته باشم.امروز فهمیدم منی که اگه یکی با فامیلی صدام کنه میدرمش، خودم رو توی سرم صدا میزنم شریفی. اون عشقی که باید به خودم بدم، مثل میوه روی درخت دلم مونده و داره میگنده. چیکار کنم؟ _دلم شوهر میخواد هستی...+داری به یکی این رو میگی که عکس بچگی یه آدمی که وجود خارجی نداره رو میندازه گردنش. این بالاترین درجه ی دلوژنالِ پثتیک بودنه.بله. ناراحتم که دارم تنها میشینم. کل این سه ماه دلخوشیم این بود که سر کلاسا احساس فضایی بودن نمیکنم. من نیاز به نصیحت ندارم، نیاز ندارم بهم راه حل بدی و سر و ته مشکلم  رو در بیاری. بهم گوش بده. بغلم کن. بذار گریه کنم. فقط بذار به اندازه ی پنج دقیقه، ساکت کنار هم بشینیم و من سرم رو بذارم رو شونه هات و تو هم موهام رو ناز کنی. میخوام تا اخر عمرم شمع پونزده سالگیم رو فوت کنم. نمیخوام تموم شه...خسته‌ام...خوابم میاد. این همه خستگی و از خود به در بودن و ترس رو نمیدونم چه طوری ابراز کنم، نه میشه کشیدشون، نه میشه نوشتشون ، نه نواختشون. فقط میشه گریه‌اشون کنی.سریال جدید شروع کردم. بعد از ده هزارسال دارم بی ال درحال پخش میبینم، توی هر قسمت سه بار کات میکنن لعنتیا.امیلی رو توی ماشین، توی ترافیک تنها رها کردم. جانان رو توی کافه، پر از آدمای غریبه. خودم رو هم یه جایی سر کلاس شایسته.نگران امتحانهام، نگران زندگیمم، نگران مامان و نگران بابا، مامانی و آقاجون. امتحان فنون، امتحان دینی و ریاضی._هستی خانومپ.ن1: جلسی جلسی، دژاوو، تیوی گرل، جوان، جوان، جوان...پ.ن2:همیشه ایمی و هرگز پنی. پ.ن3: هفت دی نزدیکه هااا! </description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 21:18:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید هرچه زودتر فرار کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-qwaw0bagzuwp</link>
                <description>هوش مصنوعی این عکس رو برام ساخت چند روزی هست که درگیری فکری شدیدی دارم. کارها تو مدرسه کمی گره خورده. چند روز پیش سر یک موضوع پیش پا افتاده یکی از والدین خیلی بد با من صحبت کرد. پسرش که از قضا چند بار بهش تذکر داده بودم که سر به سر بقیه نذاره . سر شوخی با یکی از همکلاسی‌هاش دعوا کرده بود. کمی بد زخمی شده بود. حالا باباش هم یکی از اوباش شناخته شده که انگار همه می‌شناختند بجز من. البته تا الان قصه جمع شده ولی با خودم فکر کردم واقعا ارزش کار ما معلم ها کجاست؟ وقتی با حرف کسی راضی نشد آنوقت تکلیف چیه؟اصلا این اصول اخلاقی که دایما از اون برای بچه ها صحبت می‌کنیم کجا قراره بدرد بخوره؟ جالبه چند وقت قبل تر هم دو نفر با هم درگیر شده بودند. اونی که زده بود طرف مقابلش رو آش و لاش کرده بود باباش رو آورده بود و هنوز از من طلب کار هم بود. طوری داد و بیداد میکرد که انگار من زدم بچه اینو ترکوندم.کلا نمیدانم چرا چند وقتی هست به این نتیجه رسیدم تو جامعه کلا باید «بیشعور وار » زیست.میخوای بری پارک کلی آدم بیشعور هست که با قلیون و سیگار و گاز دادن به موتور و بلند بلند فحش دادن به هم خودنمایی می‌کنند.تو محل کار تقریبا فقط آدمهای بیشعور هستند که در نهایت حرفشون به کرسی می‌نشیند. بگذریم.وقتی دیدم اینطوری هست بفکر افتادم از مدیریت مدرسه استعفا بدم. استرس زیادی بهم وارد می‌کرد که حسی کردم برای حقوقی که می‌گیرم بیش از حد است.شصت روز گذشته و روزی نبوده این آینده سازان این مرزوبوم پر گهر طوری تن و بدن من بدبخت رو نلرزونن که جد و آبام جلو چشمم نرقصن.از طرف اداره و رییس بزرگ و والدین هم تقریبا هرروز یک ادا و اصول جدید سر آدم خراب میشه.رییس بزرگ بشدت معتقده «این که این وقت سال ول کنی بری نهایت بی اخلاقی و کثافت بازیه»بهش گفتم در سیستم اداری و کاری ایران حرفی از اخلاق نزنین بهتره. چون اگر این میل به رفتن ( کنار گذاشتن) از سمت کارفرما باشه در کمتر از چشم بهم زدنی آدم رو مثل تفاله چایی می‌ریزید دور.هرچند باز کهنه ذات همیشه «خود محکوم کن» دهه شصتی‌ام بهش حق میده.تو همین فکرها بودم که یکی از دوستان قدیمی بهم زنگ زد و پیشنهادی که داد که باعث شد ذهنم درگیر این سوال بشهپ.ن: این عکس رو دوست دارم. حال و هوای حسی که دارم رو خوب منتقل می‌کنه. وقتی همه با هیاهو از مدرسه رفتن. معمولا تنها می‌شینم روی صندلی و فکر می‌کنم. ارزش کار من رو کی و کی ( چه کسی و چه زمانی)قراره درک کنه؟ چرا باید برای بچه های حرص بخورم که تقریباً با صدای بلند برای اینکه می‌خوام بهشون کمک کنم بهم فحش میدن ؟ اگر موفق بشن یادشون میمونه که یک نفر چقدر بالا پایین پرید؟ با این و اون و کل یک سیستم در افتاد؟ خودم چی، بعد از اینهمه خون خوردن چطور ادعا کنم موفق شدم؟ کی نگران منه؟ اگر یکی از بچه ها خودکشی کنه من مسولیت دارم و باید پاسخ بدم، ولی اگر من زیر بار فشار له بشم و یا حتی خودم رو از بالای مدرسه بندازم پایین چی؟ کی مسولیت داره؟ مطمئن هستم اونوقت حقوقم رو هم قطع می‌کنند. چرا باید نگران باشیم؟ واقعا این بچه ها که ادعا میکنند خیلی از ما چیز فهم تر هستند لایق دلسوزی و اصرار هستند؟ بهتر نیست ول کنیمشون؟ چندین چراغ دارد و بیراهه می‌رود بگذار تا بیفتد و ببیند سزای خویش واقعا برنامه‌ی این مدت باقیمانده از عمر کاریم چیه؟</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 23:04:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وی افزود ...</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D9%88%D8%AF-xel1yjiefcdp</link>
                <description>اگر قرار بود با اختیار تام، فکری به حال بهبود سیستم آموزشی کشور می‌کردم در مرحله اول وزارتخانه را از دخالت در امور مدارس عزل می‌کردم. وزارت فقط در حد دکور آنهم محل استقرارش در یکی از ادارات استان‌های مرزی و بصورت چرخشی هر چند سال یک جا باشد.بعد از آن تمام مدارس را هیأت امنایی می‌کردم. واقعا هیات امنایی. اعضای آن را هم به این صورت انتخاب میکردم.هیأت امنایی منطقه با انتخابات مستقیم توسط مردم انتخاب می‌شوند. البته بدون نیاز به تایید صلاحیت کاندیداها توسط مراجع ذی‌صلاح بعد هیأت امنای هر مدرسه زیر نظر هیأت مرکزی منطقه توسط انتخاب اولیا همان مدرسه تعیین می‌شدند.در این صورت حداقل در مناطق شهری مطمئنا مدارس تنها با تحویل ساختمان مدرسه نیازی به دولت در اداره مدرسه نخواهند داشت و حتی اگر قرار باشد هزینه حقوق معلم را هم خانواده تامین کنند باز آنچنان فرقی با هزینه هایی که الان پرداخت می‌شود نداشت. معلم ها را هم خود مدرسه انتخاب می‌کرد.مسلما مدارس معلمی را انتخاب می‌کردند که برای مدرسه آنها کارایی داشته باشد و معلمان بی انگیزه، بی مسولیت، بی دانش و بدون برنامه خود بخود حذف می‌شدند و رتبه بندی معلمان خودکار اعمال می‌شد.این همه اداره و اداره کل و سازمان و دفتر متفرقه هم( که البته سفره پربرکتی برای برخی ها است) جمع می‌شد و دولت نهایت می‌توانست به هر مدرسه بر حسب تعداد دانش آموز کمک مالی انجام دهد.همین حالا هم اگر رییس جمهور بخواهد واقعا کاری انجام بدهد به نظرم باید کارکنان بخش اداری آموزش و پرورش را در سطح وزارت به یک دهم تقلیل دهد.اما روال کار الان دقیقا برعکس است. دولت ها هر کدام به نوبه خود علاقه وافری به این دارند که مدرسه را خودشان ، از تهران، از پشت میز چند صد میلیونی در اتاق ساکت و گرم و نرم خود اداره کنند.مدیر کل و رییس اداره که جای خود، هر کارشناس(نما) و اگر اقراق نباشد همسر کارشناس نما هم که در آن ساختمان وزین نشسته‌اند کارشان شده طرح دادن. گور بابای ملت هم کرده، کی دنبال اینست که ببیند این نوابغ آیا کار مفیدی هم انجام داده‌اند یا نه؟مخلص کلام. از آموزش و پرورش با این سیستم تصمیم گیری فرتوت آبی برای نسل بعدی گرم نمی‌شود. تنها باید دلخوش به تصمیمات فردی معلمان و تک و توکی مدیران میانی یا سطح پایین آموزش و پرورش بود که گاهی بتوانند از زیر دست خاله خانباجی‌هایی حرمسرای وزارتخانه خلاص شوند و کار مفیدی انجام بدهند. جنابانی که چند مدرک دکترای علوم تربیتی و روانشناسی و مدیریت هم دارند ولی یک جو معنی آن را هم نمی‌فهمند.</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 07:11:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلسات باخودی۱</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C%DB%B1-pgxcj2azlcfa</link>
                <description>مواد لازم برای کیفیت بخشی به جلساتاین هفته دو تا جلسه پشت سر هم برگزار شد. خوشبختانه در هر دو مورد نکات مهم و مسایل کلیدی آموزش و پرورش حل و فصل شد. در واقع این جلسات نه تنها بیخودی نبودند بلکه خیلی هم به خودی بودند. براتون مصور کردم که نیاز نباشه توضیح بدم. رییس بزرگ کلی صحبت کرد. مستدل و دقیق. فرمودند ما هم نکته برداری کردیم. حالا بریم ببینیم چی میشه.روز اولی که اومدم مدرسه جدید تصور دیگه‌ای داشتم. فکر کردم اینجا قرار هست کار مهم و خوبی رخ بده. اما الان کمی احساس یاس و خستگی دارم. بیش از حد درگیر امور روزمره شدم. حتما قبل از من هم مدیر و کادر تلاش می‌کردند که امور به بهترین شکل اداره بشه ولی با این حال وقتی دقیق نگاه می‌کنم درگیر سطحی ‌ترین امور شدیم. در حد اینکه نیروی خدماتی باید کار خدماتی بکنه و اجازه بده جواب تلفن اولیاء رو مدیر مدرسه بده یا اینکه دانش آموز باید سر کلاس‌ها شرکت کنه.دانش آموزی که تو حاشیه ها زندگی می‌کنه و میاد مدرسه ولی درس نمی‌خونه رو درک می‌کنم. بدبخت جایی نداره، تازه امید داره دری به تخته بخوره دیپلمی بگیره بلکه فرجی بشه ولی اونی که پول تو جیبی ماهانش بیشتر از سرانه‌ی سالانه‌ی یک دبیرستان دولتی بزرگه دیگه برای چی میاد مدرسه ولی درس نمی‌خونه؟ اسکلی چیزی هستن ؟ خوب برو خونه پول ددی و مامی رو خرج کن دیگه. حالا رو مخ ما راه نری نمیشه ؟امروز همکاران زمین گرفتن برای فوتبال. نیم ساعت بازی کردم. نیم ساعت طول کشید به هوش بیام. الانم قفسه سینه‌ام درد می‌کنه. ریه‌ام مثل سگ می‌سوزه. آخرین باری که بازی کردم فکر کنم سال ۹۴ بود. زانوی سمت راستم هم تا نمی‌خوره.دختری داره کارتون آن شرلی رو برای بار دهم نگاه می‌کنه.زندگی یک رشته از خداحافظی‌هاست» تو یک قسمت یک زوج قدیمی بعد از سال‌ها به هم رسیدن. توماس لیند شوهر ریچل مرد. آن شرلی یک دوست جدید پیدا کرد. حالا مقایسه کن با کارتون‌های جدید. انگار تنها تز کارتون‌های جدید جیغ و داد اعصاب خورد کن هست.</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 22:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-q5a4e7zs6038</link>
                <description>هفته خیلی سختی بود. تطبیق بچه ها با نظم جدید انرژی زیادی ازم میگیره.مطابق هر مدرسه ‌ای که بودم زنگ تفریح ها رو بیشتر کردم تا بچه ها بیشتر فرصت تهیه انرژی داشته باشند ولی متاسفانه اینجا تا الان خیلی خوب جواب نداده. انگار جنبه نداشته باشند. البته اینکه معاونین مدرسه هم یکم کم تجربه هستند بی تاثیر نیست. محوطه مدرسه هم خیلی کوچک و دلگیر کنندست و این هم مزید بر علت شده. ولی خوب امیدوارم کم کم بتونیم روند مد نظرم رو جا بندازم. می‌دونم کار مدرسه با عجله و دستور جلو نمیره باید صبر کرد.با اینکه این مدرسه غیر دولتی هست و به طور پیش فرض خانواده ها مشکل مالی ندارند ولی متاسفانه اگر درصد بگیریم از لحاظ خانوادگی با مدارس پایین شهر خیلی توفیری ندارن. تازه اینجا متاسفانه اعتماد به نفس کاذب باعث می‌شه در برابر تغییر مقاومت زیادی وجود داشته باشد.این روزها برای اون روزها خیلی دلم تنگ میشه. اون روزهای که با خیال راحت بعد از ظهر ها تو خیابون قدم میزدم و به داستان نوشتن فکر می‌کردم. همیشه از چالش استقبال می‌کردم ولی الان فکر میکنم شاید چالش‌های که انتخاب می‌کنم بهتره کمی شخصی باشه.چند روزی هست دارم به این فکر می‌کنم کاش کمی بیشتر برای پول درآوردن احترام قایل بودم.در طول هفته تقریبا همیشه این آهنگ دایان اول توی سرم تکرار میشه: «همینه زندگی انگار... هی تکرار تکرار. رفیقم شو غمهام رو از شونه هام بردار »دختری داره بزرگ میشه. اینو وقتی فیلم‌های چند سال پیش رو نگاه می‌کنی متوجه میشی. هرچند همیشه سعی کردم از هر لحظه که با هم هستیم لذت ببرم ولی این روزها خیلی دلم نگران این میشه که وقتی بزرگ تر شد و خواست مستقل بشه چی در انتظارش هست. در واقع چی در انتظار من و مادرش هست؟ خدا رو شکر که خودش عجله ای برای بزرگ شدن نداره. پدر بودن متفاوت ترین حس دنیاست.دلنوشته های یک معلمامروز رفتم قبرستون برای شرکت در تشییع جنازه یکی از اقوام نسبتا دور.قبرستان فضای عجیبی داره. واقعا احساس می‌کنم هوای متفاوتی داره. بخصوص قسمت‌های قدیمی که اتاقک اتاقک هست و حیاط های تو در تو داره. درخت‌هایی که از ساختمان‌های دو سه طبقه اطراف بالاتره. حتی از گنبد و گلدسته امامزاده هم بالاتر رفتن. فکر این که ریشه این درخت‌ها از چی تغذیه می‌کنه آدم رو یک طوری می‌کنه.خواستم عجله‌ای خاک پدر بزرگ و مادر بزرگ رو پیدا کنم. اما قبرستون اینقدر تو این یکی دو سال بزرگ شده بود که نتونستم.این پست رو از یکی از آخرین برخوردهای من و آقا جان نوشتم. یاد اونها بخیرhttps://virgool.io/@shorezaar/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-y3debalolydmشون بخیر.</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 19:12:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئول امور بیخودی</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84-%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-ospfuj2k5jdi</link>
                <description>کارهایی که تو این یکماه در مدرسه انجام دادم لیست کردم. اونایی که یادم می اومد. تقریبا کارهای بیخودی بود.البته معلم‌ها راضی هستند. میگن امسال اوضاع بهتره. خدا کنه راست بگن.قبل از مهر ده دوازده نفر اومدن پرونده گرفتن رفتن. این برای مدارس غیردولتی فاجعه محسوب میشه. ولی بعد از شروع مدرسه ها بیست و خورده‌ای اومدن ثبت نام. عمدتا دوازدهم بودن. «خیلی» ، تاکید میکنم خیلی، دوست دارم این موضوع رو به مدیریت داهیانه خودم نسبت بدم. حالا فعلا که کسی جلو دارم نیست و با اجازه ، نسبت میدم.مدرسه قبلی پایین شهر بود. خوبیش این بود همه یکدست بودند. اینجا خیر سرش بالا شهره. بدیش اینه همه جور آدمی توش پیدا میشه. از اونی که مادرش کارگر خونه دیگران تا کسی که نصف شهر پشت قباله مادربزرگش بوده و با شاسی بلند میاد مدرسه. حالا بیا اینا رو جمع کن.عاقبت پاسخ صحیح به علم بهتر است یا ثروتکاش برای همه جا بیفته که پز دادن با پول بابا که خود ماحصل شرایط نابسامان اقتصادی و غلبه دلالی بر تولید است کار غلطی و مزخرفی است. به امید خدا بزودی جشن « جر دادن» تازه به دوران رسیده ها رو بگیریم 😂 حسود پلاستیکی هم من نیستم.روز سه‌شنبه رئیس بزرگ با رئیسش قراره بیان بازدید. فرمودند آماده باشید. ما هم آماده کردیم. انشالله مورد پسند واقع بشیم.امروز یهو به فکر افتادم ببینم چندتا پست نوشتم. صد و هشتاد و هفت پست بی‌زبون که بیشترینش ۱۶۰۰تا بازدید خورده. یکم دلسرد کنندست. ولی مهم کیفیته که اونم حله. القصه که درود به همه همراهان عزیزم که تک تک آنها برام ارزشمند هستند.https://virgool.io/@shorezaar/%D8%B2%D8%B4%D8%AA%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-wtp7d98rxm0lاین پست را دقیقا چهار سال پیش در چنین روزی پست کردم. الان که مرور میکنم میبینم سطح دغدغه هام خیلی بالاتر بودن. بنابراین لعنت به وضع اقتصادی که تا سطح چی بخرم،چی بخورم، چی سوار بشم پاییناومدم.</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 23:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های آقای معلم</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-yref9fbtcfzq</link>
                <description>می‌خواهم داستان کوتاهی بنویسم. حوصله بلندهایش را ندارم. تایپ با گوشی سخته. بخصوص که سعی می‌کنه خوش بجای من کلمات رو انتخاب کنه.توی ذهنم خالی شده. پر از اتفاقات نیفتاده.‌ نگرانی‌هایی بی سر و ته. انگار دنیا قراره به آخر برسه ولی تو نمیدونی باید از این آخرین لحظات پایانی چه استفاده ‌ای بکنی.درگیر کارهای بیخودی و صحبت‌های عبث. دلم یک پیاده روی طولانی می‌خواد. یک فیلم قشنگ. یک کتاب احساسی. ولی باز از فکر اینکه اینها رو میخوام عذاب وجدان دارم.شبها قبل خواب تپش قلب میگیرم. با صدای بلند خون توی گوشهام تا چند ساعت درگیر میشم. بعد صدای ساعت و یخچال و ترق و تروق در و دیوار حالم رو بهم میزند. فقط صدای سگهای ولگرد که از دور میاد جالبه.گفتنش سخته ولی نگفتنش زجر آور.تو مدرسه بچه‌ها فکر می‌کنند فقط اونها هستند که مشکل دارند و فقط خودشون مهم هستند و فقط هم خودشون می‌فهمند. فکر می‌کنند معلم و مدیر مدرسه از دلی خوشی که دنبال راه و چاه نشون دادن به اینها هستند. دلم می‌خواست رک و راست میگفتم « از امروز هر گوهی دلتون میخواد بخورید، اصلا بیاین کنار هم پای بساط تریاک بشینیم. سیگار چیه؟ موبایل رو هم بیارید تا کمر فرو بشید تو گوشی تا جونتون از چشماتون در بیاد» ولی باز وسط همه اینا دلم هم به حالشون میسوزه.</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 22:59:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکروز قبل از مهر یا...</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-w5lcpri4mxf0</link>
                <description>زیبایی مطلقیکروز قبل از مهر یا « خیلی خوابم میاد کاش یک دو سه روزی وقت داشتم »شانزده شهریور اومدم این مدرسه جدید. بیرونش مردم رو کشته داخلش ما رو. من کلا بقیه پول خودم رو از کسی میخوام بگیرم من و من میکنم. حالا اومدم شدم «مدیریت محترم دبیرستان غیر دولتی». یکم سخته. بخصوص اگر کسی اهل چونه زدن باشه. به معاون گفتم خوب ملت رو پخت و پز کنه بعد بفرسته پیش من. با اینکه اولش صراحتا گفته بودم به امور مالی کاری ندارم ولی ازم چک و سفته گرفتند که باید کار داشته باشید.از این قسمت کار متنفر هستمده روزی هست درگیر برنامه ریزی و پیدا کردن معلم هستم.فعلا که کار پیش رفته و ساعتها پر شده. اگر کسی چوب لا چرخ کار نذاره لوکوموتیو زنگ زده داره راه میوفته و بعد کار خیلی راحت‌تر میشهاون دانش آموزی که تو قسمت قبل گفتم معدلش ۳و نیم بود دوباره اومد. شرط کرده بودم موتورش رو بیاره بذاره انبار مدرسه. قبول کرد. ولی بعد دیدم مسولیت موتور میوفته گردن من قرار شد موتور پیشش بمونه ولی فقط جمعه ها سوار بشه. الکی مثلاً من خیلی بهش اعتماد دارم. پشت پرده اینه که آخرش سرنوشت خودشه. حالا من چرا اعصاب خودم رو خورد کنم.نمی‌دونم درسته یا نه؟ ولی حس می‌کنم این نسل دچار سندرم بیش توجهی شدن. یجورایی وقتی بهشون ثابت بشه به ..... هم نیستن بیشتر به حرفات گوش میدن. محبت و این حرفا براشون عادی شده. خیلی هم تنها هستند.البته اینا فکر کنم پول دار هستند به خودشون میرسن چون جوش جوشی خیلی کمه. ولی سبیل فابریک اینجا هم پیدا میشه.امروز به فکر افتادم اتاق رو یکم مرتب کنم. کلی کاغذ از تو کشو میز ریختم بیرون. یک پاکت عناب هم پیدا کردم. من عاشق عناب هستم. کار می‌کردم و یکی یکی عناب ها رو می‌انداختم بالا. وسط های پاکت شانسی یکی رو قبل خوردن نگاه کردم. توش یک کرم چاق زندگی می‌کرد. خواهر و برادر های پر تعدادش هم همسایش بودند. ما که خوردیم خوشمزه هم بود. حالا فکر کن تو چین به دنیا اومدی. مگه چی میشه؟امروز یار یا ماشین اومد دنبالم. زودتر زدیم بیرون دور دور. زنگ زدم رییس بزرگ بهش اطلاع بدم. همینطور که تلفن بوق می‌خورد دیدم تابلو مدرسه که چند روز پیش به بدبختی نصب شده بود غلط تایپی داره. حالا شاید کسی نفهمید.</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 18:25:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های پراکنده آقای معلم: «این قسمت موز تحت تعقیب»</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%AD%D8%AA-%D8%AA%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%A8-oasvyqwrkrku</link>
                <description>سر نخواستنم دعواستخسته شدم از اینکه لبخند بزنم و وانمود کنم برام مهمه در حالی که برام مهم نیست و از این موضوع عذاب وجدان هم ندارم.یک قسمت معلمی اینه که باید وانمود کنی پیشرفت دیگران برات مهم و از دیدن موفقیت دانش آموزان قدیمی خیلی خوشحالی و بدتر اینکه گاهی به خودت میای و می‌بینی واقعا خوشحالی ولی من خسته ‌ام از اینکه باید ببینم نردبانی شدم تا دیگرانی آرزوهای من رو زندگی کنند. حالا نه اینکه اگر کسی به جایی رسید همش کار معلمش باشه ولی گاهی آدم دوست داره اینطوری فکر کنه. مخصوصا اگر خسته باشه. جسما و روحا. روحم خیلی خسته تر از جسمم شده.امروز مراجع جالبی داشتم. طرف آمده بود پسرش را کلاس یازدهم ثبت نام کنه. کلی صغری و کبری چیدن و از مدرسه قبلی بد گفتن که « آره دیدیم اونجا به بچه ها توجه نمیشه و فلان» حالا معدل «بچگک» شده ۳ونیم- به همین برکت قسم شده بود ۳.۵- وقتی سراغ آقا زاده رو گرفتم فرمودند خوابه.گفتم : باید خودش باشه ببینمش.فرمودند وقتی بیدار شد میارمش. دو ساعت بعد با اکراه نشسته بود جلو من در حال غرولند با باباش بود. عمدا خودم رو مشغول کار نشون دادم تا فرصت داشته باشم فکر کنم. « راهش بدم و ریسک بهم خوردن بیشتر کلاس رو بپذیرم یا کلا رد کنمش» رد کردن هیچ نوجوانی برای من آسون نیست.در همین حین یکی از دانش آموزان مدرسه قبلی آمده بود کاری داشت. تمام مدت «میخ»، زل زده بود به این پدر و پسر. احتمالا ته دلش بخودش و شانسش و کائنات احسنت می‌گفت.عصر جلسه معلمان بود. موز هم دادیم. استقبال نشد. ولی بازهم آخر جلسه چیزی گیر من نیامد. تا به خودم اومدم دیدم خبری از موزها نیست. اینطور وقت ها باید بری آبدارخانه و اون پشت‌ها را بگردی. ولی فعلا تازه وارد هستم و روم نشد.معلمان رسمی سر مبلغ چانه زنی می‌کردند نیروهای غیر رسمی هم نگاه می‌کردند. انگار آن‌ها حقی ندارند. آدم یاد آفریقای جنوبی می‌افتاد.اگر روزی دستم رسد بر چرخ گردون / از او پرسم که این چون است و آن چونیکی را میدهی صد ناز و نعمت/ یکی را قرص جو آغشته در خونتو مدرسه جدید سعی میکنم کت و شلوار بپوشم. دلم برای مدرسه قبلی تنگ شده. از این جور سوسول بازیها نداشتیم. من تصمیم می‌گرفتم، من اجرا می‌کردم، من هم ارزیابی میکردم ضمانت اجرایی هم داشتیم، اول اولین سال فحش گذاشتیم هرکی کار نکنه فلان و فلان. ادبیات بچه ها به ما هم سرایت کرده بود. در واقع نشد بچه ها را به راه راست مستقیم کنیم خودمون مستقیم به راه راست رفتیم.کف پاهام میسوزه. از صبح تا الان که ساعت ۶.۵ بعد از ظهر شده تو کفش بوده.بعد از این که همه رفتند رفتم دنبال موزها‌. چند لاشه‌ی موز پر پر شده پیدا کردم. تو تاریک و روشن یکهو رییس بزرگ سر و کلش پیدا شد. گفت رد میشدم دیدم در بازه اومدم ببینم چه خبره.این یکی خیلی شق و رق میتابه. نمی‌دونم چطور سریعتر سر شوخی رو باهاش باز کنم. گفت:« دنبال چیزی میگردین؟»گفتم: آرهبا سر اشاره کرد که چی ؟گفتم: موزگفت: میخوای بخوری ؟گفتم: نه میخواستم بدم شما بخوریابرو انداخت بالا. فککککرنکنم اهل شوخی باشه</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 07:18:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلسات بیخودی یا «بی‌مایه فطیر است ۲»</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%B7%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%B2-kr832ddkfkro</link>
                <description>عنوان عکس: اگر اراده ‌اش باشدامروز دهمین روزی بود که در مدرسه جدید مستقر شدم. اول صبحی یکی از همکاران قدیمی مدرسه که البته سالها پیش بازنشسته شده بود و سالها به عنوان حق التدریس با مدرسه همکاری داشت اومده بود. گویا سال گذشته سر مسایل مالی با مجموعه مشکل پیدا کرده بود و امسال به همراه جمع چند نفری مدرسه رو تحریم کرده بودند. نشست به غیبت کردن. مونده بود از زیر کت نایلون سبزی رو در بیاره بزاره رو میز. هرز گاهی هم تو کار من دخالت میکرد و به اولیا و دانش آموزان راهنمایی میداد. روم نشد بندازمش بیرون. خودم از اتاق رفتم. بعد چهل دقیقه که اومدم دیدم محکم نشسته. منتظر نشدم ازش تشکر کردم و در حالی که هنوز داشت نصیحت می‌پراکند مشایعت کردمش. حدس زدم پشیمونه ولی روش نمیشه برگرده. با خودم تکرار کردم یادم نره:۱. تکلیفم با خودم روشن باشه. ذره بین برندارم دنبال بدی آدمها بگردم ولی اگر از جایی رفتم دیگه بر نگردم. مگه اینکه دعوت بشم.۲. با آدم‌های سمی کنار نیام. اگه همون اول که دیدم داره سم پاشی می‌کنه مودبانه حرفش رو قطع میکردم یکساعت رو صرفه جویی کرده بودم.به هر حال. امروز هم یک تعداد از معلم ها از ادامه همکاری انصراف دادند یا برنامه رو تغییر دادن. تغییر برنامه تقریبا طبیعیه ولی انصراف! یکم عجیبه. فکر کنم نیم کاسه ای زیر این کاسه‌ها باشه. ولی خوب ملالی نیست.بعد از رفتن آقای سمی معلم عربی قدیمی خودم اومد. حقیقت نشناختم ولی اون شناخت. اسمش یادم بود ولی چهرش خیلی عوض شده بود. ۲۴ سال گذشته. خوش و بش کردیم. اومده بود سر بزنه چون سال گذشته اینجا تدریس داشته. اصرار کردم امسال هم بیاد ولی از قرار دانشگاه مدرک دکتری قبول شده بود می‌خواست بره تحصیل کنه. در سن ۶۵ یا ۶۶ سالگی.چند تا آمدن برای پایه دهم یکی دو تا هم میخواستن تغییر رشته بدن به ریاضیاین قدرت رسانه‌هاست. من که خیلی تو این وادی نیستم ولی این شور و شوق که امسال به رشته ریاضی و فنی ایجاد شده قدر یقین کار رسانه‌ای پشتش هست. خیلی صحبت کردم برید تجربی و اینا. گوششون بدهکار این حرفا نبود. حق دارند. کار ما نصیحت کردنه کار اونها هم گوش نکردن. حالا قیافه‌هاشون هفت سال دیگه دیدن داره.آخر وقت رفتم جلسه اداره. از بدبختی نشستم روبرو سخنرانان محترم. دو ساعت فیض بردیم. الان بپرسی چی گفتن هیچی یادم نیست. مسأله اصلی پوله که نیست. بقیه فقط حرفه. ولی کافی میکس اورت رو میزا بود. یواشکی نارنگی هم گذاشتم تو جیبم که اونم رسیدم دم در دیدم نیست. کجا افتاده بود نمی‌دونم.</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Sun, 21 Sep 2025 07:10:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های پراکنده آقای معلم</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-csnle4yijag2</link>
                <description>امروز ۲۳ شهریور ۱۴۰۴ نهمین روز بود که به نهمین مدرسه محل خدمتم اومدم. ۱۷ سال بعد از اولین روزی که به عنوان معلم پا به مدرسه گذاشتم.مدرسه قبلی منحل شد. سعی کردم راحت با این موضوع کنار بیام ولی در واقع دلم می‌خواست همونجا باشم.به هر حال این مدرسه هم مثل قبلی ها، دانش آموزا،معلما،کادر اجرایی و... فقط این اولین باره که در مدرسه غیر دولتی هستم. اون هم به عنوان مدیر مدرسه.وضعیت با چیزی که تصور میکردم خیلی فرق داره. در واقع کمی تو ذوقم خورد و باعث شد بیشتر دلم برای جزیره آرامش تنگ بشه. به هر حال « فوقع ما وقع» یا « پس شد، آنچه شد»امروز از اون روزهای پر کار و بی فایده بود. عملا بیشتر وقت به حرف زدن گذشت. ولی از طرفی مهمترین کار تو مدیریت مدرسه همین حرف زدن هست. صبح سعی کردم کمی از کمیتها بگذرم و سعی کنم به کیفیت هم توجه کنم. دو نفر که قرار هست به عنوان معاون کنار من باشند، نشستند و با هم صحبت کردیم. یکی جوان تر از کنه و یکی دیگه که قراره نقش ناظم مدرسه رو داشته باشه همسن خودم. هردو تازه کار هستند. بخصوص برای آقای ناظم خیلی دلم میسوزه. نظرات خوبی رد و بدل شد. با خودم تصمیم گرفتم عملی بشن ولی تجربه ثابت کرده احتمالا تا آخر سال درگیر کمیتها خواهم بود. کمیتهایی که تو آموزش و پرورش هیچ وقت به حداقل نمی‌رسه، حتی در مدارس غیردولتی. ساختمان و معلم و دانش آموز و لوازم و...اول صبحی مادری با شاه پسرش و پسر خردسالش اومدن برای ثبت نام. پسره به قیافش نمی‌خورد بدرد درس و مشق بخوره. بچه کوچیکه هم که حدود چهار سال داشت یکسر ونگ زد. مادره با وجود همچین شاهکاری قرار بود بره سر کار تا خرج تحصیل بچه بزرگ رو بده. میگفت شوهرم گفته تقصیر تویه این بچه درس نخون بار اومده. اصرار داشت تخفیف بگیره و قسطی شهریه بده. طبق معمول زود کوتاه اومدم. رفتن که بیان. یکی دو تا اتو کشیده هم اومدن. جالب اینکه اونها هم التماس دعا داشتن و با وجود اینکه قرار شد تو سه قسط پرداخت بشه رفتن که بیان. حالا خدا میدونه، شایدم بیاد. یکی دو تا از معلم ها اومدن. یکی معلوم شد برنامه درسیش تو بقیه مدارس با ما نمیخوره، بهانه آورد که من فقط دوازدهم درس میدم و هر سال همین بوده و فلان... فکر کنم میخواد کنسل کنه. یکی دیگه هم اومد با انرژی و شوخی و خنده برنامش رو کنسل کرد و رفت. این یکی رک و راست رفت سراغ دستمزد و گفت نمیصرفه و «خدافظ». حالا این موقع سال. سر ظهری نماینده موسس اومد و رفتیم مکان جدید مدرسه رو بررسی کردیم. هم عالی بود و هم کلی کار تا بشه مدرسه ولی هرچی بود بهتر از دخمه ای بود که الان هست. ساختمان قدیمی دانشگاه بود و انصافا خیلی خوب بود. حالا امیدوارم که بشه بریم اونجا. بعد هم تا ساعت ۳ رفتم پیش مسئول امور مالی تا یکم آموزش حساب و کتاب ببینم. آخرش هم فکر نکنم چیزی بشه.  بعد از ظهری رفتم مراسم تکریم یکی از همکاران که بازنشسته شد. صحنه یکم هندی شد. یکم حسودی هم کردم. حالا به چی بماند.از صبح صد بار این جمله رو مرور کردم « ... مملکت مردم دانا می‌خواهد ».پ.ن: میخوام از برخی افراد اجازه بگیرم تا شاید بتونم با اسم ازشون یاد کنم اینجا بشه دفتر</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 23:34:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگلِ مدرسه!</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84%D9%90-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-ibkcughetmhg</link>
                <description>در نوشتن سعی می‌کنم همه‌چیز را امتحان کنم. حتی هایکو را. هایکو یک شعر کوتاه ژاپنی است که معمولاً از ۱۷ هجا (سیلاب) در قالب ۳ مصراع تشکیل شده:مصراع اول: ۵ هجامصراع دوم: ۷ هجامصراع سوم: ۵ هجااین هایکو را خیلی وقت پیش وقتی به مدرسه‌ی پسرم رفته بودم گفتم:از کلاسی سر و صدای زیادی می‌آمد. میزی روی زمین همان کلاس کشیده شد که صدایش بی شبیه به غرش فیل نبود!جنگل مدرسهمیزی بر زمین افتادفیلی غُرّش کرد!پ.ن:☆ البته یک هایکوسرای ژاپنی یا یک ایرانی مسلط به هایکو باید بگوید که این چند کلمه در قالب یک هایکو گنجیده‌اند یا خیر و صرف ادعا کافی نیست!حُسن ختام: هایکویی از کوبایاشی ایسادنیا پر از رنج استبا این حالدرختان گیلاس شکوفه می‌دهنددو یادداشت مرتبط:https://vrgl.ir/pVW5Ghttps://vrgl.ir/XTtPx</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 16:37:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توپی که وارد دروازه نشد...</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%AA%D9%88%D9%BE%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF-m8jta2dqserk</link>
                <description>آرام قدم برمی‌دارم، سخت اطراف را می‌پایم تا آن‌ چیز گردِ زرد رنگ را پیدا کنم، هوا بدجور مه‌آلود است، سکوت این دره‌ی سبز گاه برایم ترسناک می‌شود، یک‌مرتبه صدایی از پشت سرم می‌شنوم، می‌خواهم خودم را جمع و جور کنم که از قضا پایم تا مچ می‌رود تو گِل. از این بهتر نمی‌توانست بشود. انگار خیالاتی شده‌ام.همه‌چیز برمی‌گردد به آن روز کذایی! آن روز پیشِ آقای عباسی تلاش کردم دستِ کم دست پیش را بگیرم تا پس نیفتم: آقا اجازه؛ به‌ خدا تقصیر ما نیست، آخه یک‌بار هم نمیشه درست و حسابی اینجا بازی کرد!آقای عباسی، ناظم مدرسه سبیل نازکش را تاب داد و گفت: اصغری خیلی حرف می‌زنی! همه‌ش داری غر میزنی.ممد تقوی باز جفتک‌زنان پرید میان حرف من و آقا عباسی و باز از فرصت استفاده کرد تا مرا قهوه‌ای کند و شیرین بازی دربیاورد، چشمانش را طوری مظلوم کرد که انگار توپ‌های به فنا رفته از جنس طلا و ارث پدرش بوده، در همین حال گفت: آقا؛ توپ خیلی خوبی بود، حیف شد، اجازه میدید برم از تو کمد یه توپ دیگه‌ بردارم؟ زیرچشمی نگاهی به من انداخت و صدایش را پایین‌تر آورد و ادامه داد: البته اگه این اصغری بذاره توپی توی این مدرسه بمونه!می‌دانستم الان دلش عروسی‌ست. تنبیه شدن من یعنی جشنِ او. این پدرسوخته به هر دری می‌زند که مرا تیپا از مدرسه بندازند بیرون. آن‌روز که چشمانش را ریز و صدایش را بم کرد و تهدیدکنان مرا گوشه‌ی مدرسه برد و گفت: از دختر مشهدی اکبر فاصله بگیر وگرنه اون روی سگِ من بالا میاد.خنده‌ام گرفت، بهش برخورد و همان‌ لحظه مرا به زمین هل داد، من فکر نمی‌کردم اینگونه پرتم کند. خونم به جوش آمد و با او گلاویز شدم. او حق نداشت برای من تعیین تکلیف کند و بگوید خاطرخواه کی باشم یا نباشم!بی‌‌شعور به من می‌گفت: دزدِ عشق!اصلا او می‌داند عشق یعنی چه؟! صفت خودش را به من نسبت می‌داد. آن‌وقت‌ها که من جانم واسه لیلا در می‌رفت او کجا بود که ببیند؟_ اصغری! شیطنت از وجودت می‌باره. تا الان چندبار توپ رو انداختی اونورِ مدرسه! از کدوم گوری براتون توپ بخریم بیاریم؟ هر چی هم که فنس کشیدیم، کارساز نبود. تو دلتون فکر می‌کنید مسی و رونالدو هستید و با کلی ادا و اصول شوت می‌زنید ولی اونقدر چشمتون را باز نمیکنید تا ببینید دروازه تهِ دره نیست!سرم را پایین انداخته بودم، خب! آخر اینجا چه‌ جاییست که مدرسه ساخته‌اند؟! نه می‌شود فوتبال بازی کرد، نه والیبال و نه بدمینتون و نه هیچ‌ کوفت و زهرمارِ دیگر.من چه غلطی کنم وقتی ضربه‌ی پا و دستم قوی است؟!همان روز هم یک مشت‌ آرام، تکرار می‌کنم فقط یک مشت آرام به صورت ممد تقوی زدم که یک بادمجان زیر چشمش کاشته شد و مدیر و معاون ریختند سرم و مؤاخذه‌ام کردند، بردنم دفتر و تنبیه و این حرف‌ها. حالا هر چه هم که می‌گفتم او دعوا را شروع کرده، مگر کسی باور می‌کرد؟ با آن‌ چشم‌هایش، موش‌مرده بازی در می‌آورد، ناکِس!همچنان که آقای ناظم داشت از بی‌پولی، بدبختی و بیچارگی مدرسه‌مان می‌گفت، من در دلم &quot;هوفی&quot; گفتم و آهی کشیدم و به زبان گفتم: آقای عباسی! این‌بار من رو ببخشید، دیگه تکرار نمیشه.مجبور بودم اینگونه بگویم تا اخراج نشوم. او چشم از من برداشت و با اخم و تَخم گفت: شنبه عینِ همین توپ رو برای من میاری!ممد تقوی نیشخندی به من زد و وارد کلاس شد، آقای ناظم هم رفت. هوا گر گرفته بود. جیب‌هایم خالی بود و پول توجیبی‌‌ هایم کفاف نمی‌داد تا توپِ نو برای مدرسه بخرم.چاره‌ای نداشتم جز اینکه بزنم به دل جنگل و دره. اکنون لابه‌لای بوته‌های خاردار و مسیر صعب‌العبور  اطراف مدرسه دنبال این توپ لعنتی‌ام، آسمان مه‌آلود و بارانیست، امیدوارم توپ والیبالمان را هم که دو هفته پیش گم شد، پیدا کنم، می‌دانم آنوقت دماغِ تقوی بد می‌سوزد.آخر کسی جرئت نمی‌کند پا اینجا بگذارد، از بس که مادربزرگ‌های ما در قصه‌هاشان مخوف تعریفش کردند تا وقتی بچه‌ بودیم زودتر به خانه برگردیم و کمتر شیطنت کنیم.باید این توپ را پیدا کنم، فردا با توپ برنگردم کلاهم پسِ معرکه‌ست؛ از مدرسه بیرونم می‌کنند و نان تقوی می‌افتد تو روغن!از همه مهم‌تر خیالِ لیلا را باید از سرم بیرون کنم. دیگر هیچ‌کس آدم حسابم نمی‌کند.بین این افکار و گل‌ولای می‌لولم که ناگهان در سرازیری پایم لیز می‌خورد و دیگر نمی‌فهمم چه می‌شود؛ چشمانم را می‌بندم و مثل قالی‌ای که لوله‌اش می‌کنند، قِل می‌خورم و در لجنزاری فرود می‌آیم.آهِ دردناکی می‌کشم، چشم که باز می‌کنم تمام وجودم را کثافت برداشته، دیگر واقعا همه چيز ترسناک به‌نظر می‌رسد، هوا رو به تاریکیست. قلبم تند می‌زند، آنقدر ترس برم داشته که درد مچ پایم و سوزشِ خراش‌هایی که بر دست و صورتم ایجاد شده را نمی‌فهمم. به سختی پا می‌شوم، حتی نمی‌دانم چطور باید برگردم، دیگر خیلی از کوه پایین آمده‌ام و نزدیک دره شده‌ام، صدای غارغار کلاغ‌ها و آواز غریبِ بلبل سکوت را می‌شکند. کمی این‌پا و آن پا می‌کنم، ناگهان از شدت ترس از اینجا و نگرانیِ از دست دادن لیلا گریه‌ام می‌گیرد. زار زار گریه‌ می‌کنم. گوله گوله اشک می‌ریزم. حالا دیگر به لطف این اشک‌ها تار هم می‌بینم. لنگان لنگان، بی‌مقصد به یک طرف حرکت می‌کنم و می‌گویم: آخه! من چه گناهی کردم؟ جز اینکه عاشقِ لیلا شدم و عاشقِ فوتبال؟!کل محله پشتِ ممد تقویه، اما من چی؟هیچ‌کس قبولم نداره؛ بابا و مامانم هم که فکر می‌کنند که گوشم به حرفاشون بدهکار نیست و اینطور اگه پیش برم و درس نخونم، یکی می‌شم لنگه‌‌ی پسرِ عمو نصرتم که بیکار و علاف می‌چرخه تو محله. حالا بعد از مدت‌ها یکی‌ رو پیدا کردم که قبولم داره، نمی‌خوام از دستش بدم.اصلا از کجا معلوم لیلا منو قبول داره؟ از چشم و ابروم خوشش اومده؟ از چی‌ِ من؟ هیچ. هیچ کاری ازم برنمیاد، فقط دردسرم!شدت‌ گریه‌ام کمتر شده ولی دیگر ناامید شده‌ام اما دلم قبول نمی‌کند که از لیلا ناامید شوم، همچنان که در نزاعِ با خودم بودم، ناگهان چشم تارم به رنگِ زردی می‌خورد که زیر شاخه‌‌ی شکسته شده‌ی درختی گیر کرده.با انگشتان خاکی‌ام چشمانم را می‌مالم تا مطمئن شوم که درست می‌بینم. خودش است. همان توپِ ماجراجوی چموش که درست روی پایم ننشست و با ضربه‌ی من آمد این ورِ دنیا.با دیدنش انگار احیا می‌شوم و تمام امیدم برمی‌گردد، شانه‌های افتاده‌ی خسته‌ام را صاف می‌کنم و لنگ‌لنگان سمتش می‌روم و در آغوشش می‌گیرم.حالا فقط باید خودم را از این مهلکه‌ی مخوف و زیبا بیرون بکشم. فردا نوبت جولان دادنِ من است. چه‌ خواب‌ها که برای ممد تقوی ندیده‌ام! ببینم وقتی می‌شنود، تنها اینجا آمدم و توپ را از دهان شیر بیرون کشیدم، صورتش چه شکلی می‌شود! آخ که قیافه‌اش دیدن دارد!البته فعلا باید بگریزم و خودم را به خانه برسانم، آه، امتحان فردا را چه باید بکنم؟</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>ستایش باقری</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 19:44:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانم معلم</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-x0kwqrsfcdiu</link>
                <description>برای تماشای ورژن تصویری داستان روی کلیپ زیر کلیک کنید، وگرنه متن داستان را در ادامه بخوانید.https://www.aparat.com/v/gcx9zo6https://www.aparat.com/v/rbj0n27خانم معلم شب پیش به خانه ی ما سر زد. موش های خانه اش سرش را بُرده بودند. نمیتوانستم احساس رضایتم را پنهان کنم، مخصوصاً وقتی وسط نوشتن تمام مشق هایی که به من تحمیل کرده بود فقط بخاطر اینکه یک غلط در امتحان دیکته داشتم. پدر بزرگ در کلبه را باز کرد و باد سردِ برفی در خانه پیچید. «در را ببند مرد.» مادربزرگم به پدربزرگ گفت تا دید دست هایم را به هم میمالم. پدربزرگ به بیرون از خانه رفت و در را بست. «وسط این زمستان عجیب است که موش های خانه ی خانم معلم بیشتر میشود.» برعکس مادربزرگ برای من این اتفاق عجیب نبود چون من و بقیه ی همکلاسی هایم موش ها را فرشته ی انتقام ظلم های خانم معلم میدانستیم و خودمان پیدایشان کردیم. «آره، اگر تا آخر زمستان از شرشان راحت نشود چه؟ چرا باید همیشه در خانه ی ما را بزند؟» با نگاهی شاکی به مادربزرگ رو کردم. چهره ی مادربزرگ هم دست کمی از من نداشت. با آنکه سکوت کرد اما تمام احساسات منفی را در چهره اش خواندم. تنها کاری هم که پدربزرگم برایش میتوانست انجام دهد، انداختن موش ها داخل رودخانه ی سرد بود. خانم معلم وسواسی هیچموقع اجازه نمیداد موش ها کشته شوند، آنهم در خانه اش. به قول او «حیوونکی ها گناه دارند.» من و تمام همکلاسی هایم در کلاس درس همچین چشم غره به او رفتیم که فهمید نزدیک است از او دوباره پیش خانم مدیر شکایت کنیم که آن جلسه به ما مشق نداد تا نشان دهد چقدر مهربان است. کلاه پشمی ام را سرم کردم و از در کلاس خارج شدم. خانم معلم در راهرو:‌ «شیوا جان، میشود به پدر بزرگت بگویی امشب هم موش در خانه دارم؟» این هفته نوبت سهیل بود تا از زیر در موش خانه شان را وارد خانه ی خانم معلم کند. برای اینکه کمی زجرش دهم گفتم:‌«بهتر است با خودش صحبت کنید.» کوله ام را به پشتم انداختم و با قدم هایی تند به سمت در خروجی رفتم. کمی سرما به سر و تنش همزمان با لحن التماس میتوانست غرورش را کم کند. در ضمن پدربزرگم خوب میتوانست آدم ها را به مهربان بودن قانع کند. در راه خانه به نتیجه ی کار خانم معلم فکر میکنم. چقدر در این مدت برای نقشه ی موش زحمت کشیدیم و دقت کردیم.باید بار ها و بار ها موش ها به خانه اش سرک میکشیدند تا خانم معلم سری به قلب یخی اش بزند. گفت و گوی او و پدر بزرگم کم کم از موش ها به نصیحت کشید. نمیدانم چه شد که فردای آن شب در حضور همه از ما عذرخواهی کرد برای مجازات های بی رحمانه اش. نوشتن فصل اول کتاب زیست تبدیل به نصف کتاب شد، یک پایی ایستادن تبدیل به کمک معلم در کلاس شد، گچ روی سر پرت کردن تبدیل به گفتن «ببخشید خانم معلم» شد. چقدر آدم ها به هم احتیاج دارند.به رد پایم روی برف ها با لبخند نگاه میکنم. امروز کمتر با یادآوری خانم معلم اخم کردم، بلند بلند فحش دادم و گوله برف به درخت پرت کردم. انگار یادم رفته بود مثل پارسال هر روز یک گوله برف برای خوردن با شیره انگور به خانه ببرم. ماهی های زیر آب یخ زده را تماشا کنم یا دانه های برف را در دستم بگیرم و کنجکاوانه تماشایشان کنم. حالا دو ماه از زمستان گذشته است و من فرصت کمی دارم. یک گوله برف بزرگ از نزدیکی های خانه جمع میکنم و با آن دستم در میزنم. مادربزرگ در را باز میکند:‌« به به! چه عجب هوس دسر مورد علاقتو کردی!» میخندم! «سرم شلوغ بود!» مادربزرگ به آشپزخانه میرود و همزمان با ریختن شیره انگور روی برف، پدربزرگ در را باز میکند. «بفرمایید قاشق پدر بزرگ!» با لبخند قاشق را از دستم میگیرد:‌« به به ممنونم نوه ی گُلم!» چقدر امروز زنده ام!</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 22:47:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردوی آمادگی دفاعی</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C-edgqugahxfpx</link>
                <description>اردوی آمادگی دفاعیامروز روز مزخرفی بود.  نه اینکه فکر کنی مثلاً دیروز خیلی باحال بوده یا فردا قراره خیلی بترکون و اینا حرفا باشه، نه، ولی تزخرف امروز به ضایع بودن همین کلمه است. همین &quot; تزخرف&quot;. از اون روزا که برای سم زدایی لازمه حداقل یک هفته‌ای ببندنت به تخت تا بلکه یادت بره چی به چیه. امروز باید بچه‌ها رو برای اردوی آمادگی دفاعی می‌بردیم. حالا نه اینکه مثلاً منم لازم باشه برم، ولی بیشتر دلم واینستاد. اول اینکه مسئولیتش در نهایت با من بود، دوم هم اینکه می‌ترسیدم حقشون رو بخورند. اینا رو من می‌شناسم، اگه غریبه ببیندشون فکر می‌کنه یک مشت تروریست از ابوغریب در رفتن ولی تهش اینکه اینجور جاها مثل بز سرشون رو می‌برند. هی برم یا نه، یکم دیر شد تا رفتم کار از کار گذشته بود. مدرسه‌ی ما شده بودند نوبت آخر. البته از همه هم دیرتر رسیده بودند. اونم سر دیر اومدن یک نره خری که فکر کنم سر قبرش هم دیر برسه. یارو نیم ساعت ملت رو تو اتوبوس جلو در کاشته آخر سر هم پیداش نشده. اوقاتم مگسی شد. حالا باید دو ساعت تو زِل آفتاب بسوزیم، رو خاک و خُل بشینیم که نوبت بشه بریم و هفت هشت باری با چندتا اسلحه‌ی عهد بوقی، تق و توقی بکنیم و عدل، سی چهل تا کماندوی نیروی ویژه تحویل جامعه بدیم. بدبختی بچه‌ها رو که تحویل دادیم تا براشون کلاس بزارن، خودمون مجبور بودیم یالقوز و بی‌هدف ول بچرخیم تو محوطه.  از مدرسه‌ی ما سه نفر بودیم، البته فقط همون اول صبحی. معلم محترم درس مربوطه همون اول صبح کله کرد. حالا انگار از اول سال هفته‌ای سه ساعت سرکلاس، هسته‌ی اتم شکافته خسته شده که امروز به یک بهانه واهی در رفت. با خودم گفتم خیالی نیست باز به هم خواهیم رسید. لش کرده بودیم رو نیمکت فلزی سرد که سرپرست یک مدرسه‌ی دیگه نرم‌نرم کج کرد سمت ما. از سر بیکاری و همین‌طوری سر می‌چرخوندم که یکهو چشم تو چشم شدیم. همین. حالا لابد می‌خواد بیاد سر هزار تا بحث تکراری رو باز کنه. اتفاقا همین هم بود. تا رسید گفت:&quot;برای شما هم این ماه بیشتر ریختن؟ &quot; جا داشت بگم &quot;جون عمت ولمون کن&quot; ولی چاره‌ای نبود. نمی‌شناختمش، با این حال احتمالاً اون من رو می‌شناخت. بزور کله‌ای تکون دادم و لبخند بی‌معنی زدم.  هر چی زور زدم حرفم نیومد. عدل دلم می‌خواست فقط یک کلمه بگم &quot; برو رد کارت &quot;. چند تا جمله دیگه هم ادامه داد و چند نوع حرکت مختلف کله پاسخ گرفت و خوشبختانه زودتر از پیش بینی بلند شد رفت سر وقت یکی دیگه. بعدا پشت سرش با همکارم کلی خندیدیم، چندتا هم فحش درست و حسابی بهش دادیم. مردک دوزاری تا آخر وقت کله‌ی این و اون رو خورد که بفهمه حالا چرا دو زار بیشتر گذاشتن تو کاس‌ش. آفتاب یکم اذیت می‌کرد ولی هوای سرد بهار کوهستان و صدای جوب آب حسابی کیف می‌داد. کیفور که شدم گرسنم شد. هوس بربری کردم با کره، رفیقم گفت بریم کلوچه‌ای چیزی بگیریم با چایی بخوریم. دوست نداشتم. اینطور وقتا آدم دلش خوراکی درست وحسابی می‌خواد نه شکم پر کن الکی. طرف تو سالن داشت سخنرانی قرایی ایراد می‌کرد. عیب این آقایون سخنران هم اینه که فکر می‌کنن فقط خودشون اینستا دارن. یکریز عین اکسپلورش رو به عنوان آخرین مطالب علمی و اسراری که خلاصه فقط بچه‌های بالا ازش خبر دارند بلغور می‌کرد بیرون. البته این عیب رو جدیدا پیدا کردن، یا شاید از قبل هم همین بوده و فقط ما نمی‌دونستیم شبکه‌های اجتماعی چیه. طرف از هرچی ممکن بود سر صبح بهاری به ذهن یک مرد با تستسترون کافی برسه حرف زد. از جنگ رفت به تاریخ، رفت به روابط دختر و پسر، نقبی زد به اقتصاد و ... انگار همونجا به صورت زنده داشت صفحه گوشی رو بالا پایین می‌کرد. کم مونده بود روسری سر کنه ادای مادرش رو در بیاره. یک چندتا هشدار و توصیه هم به تیم مذاکره کننده داشتند. آدم باید کلی تلاش می‌کرد جلوی خودش رو بگیره. یک عیبی که دارم اینه که ایجور وقتا خیلی جوشی می‌شم. نه حالا مثلاً فکر کنی حرفی چیزی می‌زنم. نه، راستش اصلاً اهل کل کل و این برنامه‌ها نیستم. یعنی دلش رو ندارم. فقط حیف که همچین تریبونی این‌جوری هدر بره. حالا مخاطبین محترم هم که تحت تاثیر مراحل فوران هورمون‌های تستسترونی، جوشی موشی و سیبیل فابریک وار چنان با طرف بحث می‌کردند انگار الان قراره سرنوشت کشور تو این اتاق وسط این بر و بیابون رقم بخوره. ولمون کن تو رو خدا، بذار بگذره زود بریم ردِ کارمون. کلاً اینجور جاها پره از آدم‌های جوگیر و ادایی. اکثر معلم‌هایی که اومده بودند همراه بچه‌ها حال به همزن بودند. طرف با کلی اِهن و تلوم اومده سمت من و یکاره در اومده میگه &quot; به نظر شما لازمه اینجا بمونیم؟ یا بریم آخر وقت برگردیم&quot; گفتم &quot; تو از شهر این‌همه راه رو اومدی اینجا مراقب بچه‌ها باشی اگه لازم نبود چرا اومدی؟ تازه با چی می‌خوای برگردی؟&quot; نیم نگاهی به ماشین من که رو صندلی راننده لم داده بودم انداخت و سعی کرد خودش رو از تک و تا نیندازه. گفت:&quot; راست می‌گید، اصلاً الان وقت مناسبی برای مطالعه و گوش کردن به ویس‌های آموزشی و ایناست، روزهای عادی که فرصت نمیشه&quot; نگو لاشی چشم داشته کلی راه رو ببرمش و بیارمش، حالم از این جور آدم‌ها به هم می‌خوره، یکی نیست بگه آخه کی به تو کار داره برو سرت رو بکن تو گوشیت هر کار دلت می‌خواد بکن دیگه،  حالا مثلا مگه من نمی‌دونم تو چقدر اهل مطالعه و اینا هستی؟ حالا هرچی. همش ادا. خوشبختانه خیلی زود رفت به مطالعش برسه. تو همین وسطا کلاس‌های مخ شویی_ یا درسترش کلاس‌های آموزشی_ تموم شد. انگار هزار تا گربه همزمان ریختن تو محوطه و نفهمیدم چطور متوجه بساط چای کنار محوطه شدند. من چرا ندیده بودمش؟ این وسط چندتایی سرهنگ و درجه‌دار و فلان هم اومدن بیرون. اون بزرگاشون بهشون می‌خورد آدم حسابی باشند. با بچه‌ها گرم گرفته بودند. چند تایی از بچه‌ها با ریش‌های یکی بود یکی نبود دوره کرده بودنش، بعد قیافه سرهنگ هم یک جوری بود که می‌شد تو چشماش خوند که می‌گفت&quot; ولم کنین جان مادرتون من چه بدونم تو مذاکرات کی، چی، بلغور می‌کنه&quot; بعد یک‌هو جناب سرهنگ کج کرد سمت من، سلام و خسته نباشید گرمی گفت و دست محکمی داد و وقت رفتن هم تعارف زد سوار تویوتا بشیم تا برسیم به میدان تیر. اون که مطمئن هستم من رو نمی‌شناخت و بیشتر برای دک کردن محترمانه اون دوستان &quot;یکی بود یکی نبود&quot; اومد سمت من، ولی خدایی، حال داد وسط جمع، حالا، یکبار هم ما حس &quot;من چسم&quot; بهمون دست بده. انگار نقی معمولی باشی.  سرهنگ که رفت ما موندیم و این یارو که جزو نیروهای داوطلب بود و تصمیم داشت نظم رو برقرار کنه. سرهنگ شانسش گرفت رفت وگرنه یکی دو بار باید بشین پاشو می‌زد یا حتی سینه خیز می‌رفت. این بنده خدا دیگه ته آدم جوگیر بود. بزور بیست سال داشت، صورتش مثل آینه صاف بود، از اینایی هم نبود که صبح اصلاح نکرده از خونه بیرون نزنه.  تا رفت سمت بچه‌های ما جلدی پریدم رفتم جلو، چشمش افتاد به من کنار کشید. محترمانه گفتم اینا با منن. تو چشمای من نگاه کرد و خابوند پشت گردن بچه‌ی مردم، هنوز من فکری که چکار کنم یا نکنم اون یکی همکارم اومد تو سینه‌ی طرف، اگه نگرفته بودنش داوطلب محترم رفته بود قاطی باقالی‌ها. یعنی طرف ...ید به خودش. جا داشت آهنگ مازنی پلی میشد. &quot;من مرد جنگی بوم...&quot; خوشم اومد، یعنی کلا یک گروه خروس لاری جمع کردم دور و برم. اون از بچه‌ها اینم از همکارا. با دخالت فرمانده میدان قضیه تموم شد، داوطلب مزبور عذرخواهی کرد و رفتن پی &quot;طلب دانوش&quot;. خدایی هیچ کس گیر آدم جوگیر نیفته. تا ظهر بالا سر بچه‌های خودمون بودم. اونای دیگه با اینکه جزو مدارس خاص بودند و مثلا نخبه واقعاً داغون‌تر بودند. تا نوبتشون بشه هزار بار پریدن به سر و کله‌ی هم،  از صف بیرون زدن، رفتن، اومدن. اخرشم یکی با سنگ به اندازه سیب زمینی زد به کله یکی دیگه. مربی‌های محترم هم اون وسط هوس کوه نوردیشون کرده بود. اینا حرص آدم رو در میارن، یعنی میخوان بگن ما خیلی فعالیم. لابد باز دو سه روز، می‌چسبن به لنگ و کمرشون و آخ واخ که پدرمون دراومد و هزار تا منت سر مدیر مدرسه میزارن که ما فلان کردیم و بهمان. کلا همچین درب و داغون‌هایی هستن.  بگذریم. حس و حالش نیست. کوتاه اینکه کر کر خنده فقط وقتی بود که این کماندوهای ما می‌خواستن شلیک کنن. اون مربی‌ها روی خط آتش می‌خندیدن. فرمانده: بخواب  کماندو۱: آقا ما خواب مون نمیاد فرمانده بخواب رو زمین پدر صلواتی  کماندو۲: آقا ما، اینجا، سیمانه، عیب نداره؟ فرمانده: _ بهت زده به دوربین زل زد_ خلاصه هفت هشت باری تق و توقی کردیم. دو سه تا مصدوم دادیم و مصیبت بار و پیاده زدیم به دل جاده خاکی.  رسیدیم پارکینگ کماندوهای نیروی دریایی مناطق بیابانی رو سپردم دست رفیقم و خودم پیچیدم به بازی. بماند که وسط راه زنگ زدن بیا این یارو خپله جا مونده و مجبور شدم برگردم.</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 23:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی خوش جوراب</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8-w9lgy6kdnpxv</link>
                <description>بوی گند جوراب لحظه ای قطع نمیشد.                       **** جمع تر بشینینن صدای ناظم تقریبا تو صدای بچه ها شنیده نمیشد یه کلاس دیگه مونده  میکروفن ناشیانه صدای یکی از بچه های شال قرمز رو پخش میکرد  تقریبا هیچ چی از صدای گوش خراشش نفهمیدیم . معلوم نبود داره دکلمشو با اون همه احساس برا کی میخونه نهمیا از اون عقب یه چی برا خودشون میخوندن و دست میزدن .  آه بوی جوراب ، با وارد شدن کلاس هفصد و یک تشدید شد..   بچه هایی با نوار های کثیف که روشون عبارت شهر دار مدرسه دوخته شده بین بچه ها میچرخن   شهر دار مدرسه؟ خلاقیت موج میزنه  شهر دار برای مدرسه مدرسه مگه شهره...  یکم فکر کنین هی عجیب تر میشه  تو سالن گرد همایی مدرسه ..  روی پشت بوم ....  سیصد تا بچه توی هم با بوی دلنواز جوراباشون نشسته بودن و به قول مدیر هدف فقط جشن و خوشحالیه .   بچه ای با لحن مهمان دارای هواپیما داره تو میکروفن برای خودش یه چیزایی بلغور میکنه  چی میشد... الان یهویی این اتاق نسبتا بزرگ به پرواز درمیومد..   همه بچه ها روی هم میریختن .    جمعیت با دیدن شهردارایی که دسته های پرچم دستشون بود به وجد اومدن   البته موقع سرود کلیامون پرچمامونو برعکس گرفته بودیم  هدف مسخره بازی نبود واقعا حواسمون نبود قرمز پرچم رفته بالا   وقتی بچه ها معلم پرورشیو دیدن که یه نایلون آبنبات دستش گرفته دیگه از خود بی خود شدن   اونم از مخاطباش به وجد اومد و ابنباتارو مشت مشت تو سر ما پرت کرد.   چهل و یکی ، دقیقا چهل و یکی ابنبات جمع کردیم نتیجه تلاش های ما را مشاهده میکنید  و عذاب وجدان..   وقتی همه رفتن یه عالمه اشغال ابنبات همه جا خودشونو به نمایش گذاشتن  ما اون کار احمقانه رو کردیم...   وقتی اولیشو  از روی زمین برداشتم دیگه نشد جلوی خودمونو بگیریم با اون حریصانه شروع به جمع کردنشون کردیم ... همشو ،  یه نایلون پر اشغالای ریز شد ...   لعنتی   دریغ از یه جایزه .. تشویق ..  اونایی که با آهنگی که پخش میشد همخوانی کردن . جامدادی گرفتن...    و آیا صد بار دولا راست شدن و آبرو خودتو جلو همه بردن جایزه نداشت..؟   فقط بهمون یه کیسه دادن   که اشغالارو بریزیم تو اون :/  خب آره.. ما این وسط ۴۰ تا ابنباتم جمع کردیم.   ولی تقدیر  معلمی چیزی جلو بقیه یه چیز دیگس..  آخ محمود جون کجایی ببینی...   بوی جوراب...</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 07:40:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه:)</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-yeuuosq9vzlm</link>
                <description>اول از کلاس زبان شروع می‌کنيم وقتی داشت درس میداد بی هوا پرسیدم : اینا تو ایران زندگی میکنن؟_آره +پس چرا انگلیسی حرف می‌زنن؟_دقت نکرده بودم، راست میگی چرا واقعا؟ خندیدیم، خندید چال لپش بامزه اش می‌کرد : راست میگن هر چهار سال یکبار به هوش آدما افزوده میشه ها... با غرور گفتم : بچه ها با منه ! دوباره به ذوق بچگانه ام خندیدیم. دینی داشتیم ارجمند پرسید : بچه ها &quot;خدای من&quot; کدوم یک از مراتب توحید رو داره؟ هر کی یه چیزی گفت. ولی اون بی اعتنا و با یه حالت تقریبا مغرورانه انگار که مطمعن باشه بلد نیستیم گفت : نوچ، هرکی درست بگه جایزه داره. بی حوصله پشت سر هم گفتم : توحید در خالقیت، توحید در مالکیت، توحید در ولایت، توحید در ربوبیت. به این منظور که بالاخره یکی از ایناست دیگه اما در کمال تعجب ارجمند گفت : آفرین یلدا! و من چشمام گرد شد?در واقع جواب درست جامع مراتب توحید بود که همزمان همه رو شامل می‌شد، وقتی گفت یادم بنداز جایزه ات رو بیارم از ذوق داشتم پس می‌افتادم جايزه ی مفتکی مزه ی بهتری داره، گفتم : باشه جایزه نیاوردین خودتونم نیاین?ولی همکلاسیهای حسودم گفتن من شانسی گفتم و خودمم برگام از درست بودنش ریخته، منم تکذیب کردم :) بین علما اختلاف نظر هایی پیش اومد آخرش دبیرمون گفت : بخدا یه شکلات ارزشش رو نداره. و وقتی حسودان فهمیدن جایزه یه شکلاته گفتن پس هیچی درحالی که من از اول میدونستم چیز بیشتری نصیبم نمیشه اما همونم برام دوست داشتنیه? یه بارم تو ادبیات این اتفاق افتاد که اونم برگ ریزون بود. مدرسه?من عکاسم تند تند گرفتم. عربی درس اولمون شعری بود که به امام علی نسبت داده شده من گفتم : ولی این شعر از امام علی نیست. دبیرمون فکر کرد من درجریانم که نيست گفت : کجا دیدی اینو؟ گفتم : هیچی حدس می‌زنم. مریم بسیار متعجب بود از شاعری امام علی و من توضیح دادم توی تاریخ پارسال هم خوندیم که عربها خیلی توی شعر و شاعری استعداد داشتن و بعد برای ریختن برگهاش اضافه کردم : تازه میدونستی شاعر مصرع : &quot;الا یا ایهی ساقی ادر کاساً و ناولها &quot; درواقع یزید بوده؟مریم که سکته رو رد کرده بود، من گفتم : اینهمه ایرانیا از یزید بدشون میاد بعد حافظ کاری کرده هر دفعه شعر اونو بخونن. بعد بحث رفت سمت دوست داشتن و نداشتن یزید که دبیر عربی فرمود : ولی نباید قضاوتش کنیم.بعد مریمم که...عصبی شد : اگه اینجوریه هیتلرم نباید قضاوت کنیم نمیشه که واقعا نمیشه از اینجور آدما متنفر نبود. بعد من گفتم : واقعاً نمیدونم چرا ولی هیچ احساسی به یزید ندارم! اینو مریمم گفت و بعد گفت : اصلا یزید کی بود؟ و جالبه که هیچکس تو کلاس نمی‌دونست یزید واقعا کیه و دقیقا چه اتفاقی افتاده بعد مریم انگار از خودش بابت حرفش خجالت کشیده باشه آروم تو صندلی فرو رفت.بعدش رسیدیم به : ابوهُم آدمٌ و الام حواءمن پرسیدم : راسته که میگن آدم قبل حوا یه زن دیگه داشته؟_نه بچه ها اینا افسانه است و افسانه ها واقعیت ندارن.+ولی همه ی افسانه ها که شکل هم نیستن._من تو دانشگاه یه درس پاس کردم که راجب افسانه های ادبیات بود می‌دونستین این داستانایی که راجب لیلی و مجنون و شيرين و فرهاد و فلانی و بهمانی (الان یادم نیست کدوما رو گفت) همش دروغه؟این آدما اصلا وجود نداشتن و همش افسانه است.من : خاااانم مگه میشه آخه؟ مگه خسرو پرویز همونی نیست که نامه ی پیامبر رو پاره کرد؟ چجوری وجود نداشته???‍♀️_نمیدونم بچه ها ولی استادمون تحلیل و نقد کرد همه رو واقعی نبودن.من : بگذریم حتی اگه افسانه هم باشه بامزه و جالبه واسه سرگرمی بخونین حتما داستانش رو راستی اسم زن اول آدم چی بود؟که یادش نیومد بعد تا بخواد تو گوگل سرچ کنه مریم از من جریان رو پرسید که توضیح دادم : افسانه ها میگن اولین زن آدم حوا نبوده و...همون لحظه دبیر عربی گفت : لیلیت! _آهان آره همین بود. دبیر عربی : بچه ها هیچکسی قبلش نبوده خدا حضرت آدم رو ساخت و بعد از پهلوی چپ اون حوا رو من :  اون داستانه که خوندم میگفت اولین فمنیستِ جهان لیلیت بوده اما حوا در برابر زن ستیزی آدم هیچی نمیتونسته بگه چون تا دهن باز می‌کرد آدم میگفت : تو حتی از دنده راستِ من هم نیستی! منم باورش ندارما فقط جالبه برام، همین. جغرافیادبیرش رو دوست دارم انعطاف‌پذیره؛مغرور و سخت گیر نیست، آدم میتونه بشینه باهاش ساعتها شر و ور بگه و کیف کنه ، سوال اول رو با چشم یه دور سرسری خوندم و با اعتماد به نفس رفتم برای جواب دادنش.برخلاف پیش بینیم سوال دوم رو پرسید که وا رفته اعتراض کردم : اقتصادی رو میخوام._باشه اقتصادی رو بگو.یه چیزایی سر هم کردم و نشستم، گفتم : بیستم رو یادتون نره. برام بیست گذاشت:) بقیه هر کاری کردن نپرسید. مریم مثل بچه ها غر زد : یلدا رو می‌برین میگه اونو نمیخوام سؤالش رو عوض میکنین نمیخوام چرا فقط اون بیست داشته باشه و پاش رو کوبید زمین منم زبونم رو براش در آوردم و گفتم : تا چشت درآد.چشمم نزنین ولی من حس میکنم دبیر جغرافیا امسال یه خوابی چیزی راجب من دیده آخه هر چیز بدی که میگه من میپرسم : حتی منم؟ و میگه : تو نه... حتی گفت هر کی سر کلاس خوراکی بخوره میفرستمش دفتر! گفتم : حتی منم؟ و جالبه که با اعتماد به نفس پرسیدم و اصلا ترس ضایع شدن نداشتم اونم باز گفت : نه تو نه. خداروشکر کاش همه همینجوری شن، تازه گفت از همه ی دانش آموزای دیگه بهترم چون چون هم تو فعالیت کلاسی شرکت میکنم هم درس خونم هم مؤدب منو میگین؟ رسماً تو فضا بودم?? یه لحظه نکنه دارم میمیرم؟جنبه اشم بالاست، اون روز شوخی شوخی و واسه رو کم کنی رسماً ضایعش کردم خیلی عذاب وجدانش رو دارم واقعا بعضی وقتا انقدر باهاش راحت میشم که جایگاه دانش آموزیم رو یادم میره، هر چند اون فقط خندید.داشت از چندتا کتاب انگیزشی حرف میزد بعد من با حرص یادآوری میکردم اینا کتابای زردن و محتوای غلطی دارن ولی اون گوشش بدهکار نبود میگفت : نه بابا خیلی هم خوبن. منم به حالت تسلیم در اومدم ولی یه لحظه اختیار زبونم از دستم رفت، گفتم : وقتی به سن من برسین متوجه میشین اینا کتابای خوبی نیستن و بعد یه ثانیه مکث گفتم : منظورم سن عقلیه.بچه ها هم هی میگفتن : تخریب صد از صد ولی اون فقط می‌خندید و میگفت : نه بابا! در اون لحظه دلم میخواست لپش رو بکشم و بگم : تو چنین خوب چرایی؟؟من وقتی یکی رو دوست داشته باشم دست خودم نیست بهش محبت میکنم چند وقت پیش داشتیم لیمو نوش جان میکردیم که به سرم زد واسه جغرافیا هم ببرم رفتم و بزور دستش دادم و گفتم :  بخاطر من بردارین?اونم برداشت خلاصه تازه وقتی برگشتم و با نگاه های خصمانه ی بچه ها روبرو شدم و صداشون که : &quot;چاپلوس و شامپو و اینکارو نکنی میخوای چجوری نمره بگیری &quot; روبرو شدم، فهمیدم تو این دنیا همه چی رو باید یواشکی انجام داد هیچی دیگه جواب دادم : از این به بعد سعی میکنم وقتی تنها بودیم چاپلوسی کنم که به شماها فشار نیاد? پشت سرم حرف می‌زنن خوب به کبدم اصلا بزار غیبت کنن که همه ی ثوابشون نصیب من شه برم بهشت. یه جا خوندم : هزینه ی پذیرش اتهام خیلی بیشتر از هزینه ی دفاع کردن از اونه. بعدشم ما اکثر اوقات خوراکیامون رو با دبیرا شریک میشیم که متقابلاً خوراکی بگیریم، مثلا یبار پیتزا آورده بودیم میخواستیم فقط به مدیر بدیم ولی دفتر شلوغ بود اینکه به چه بهانه ی کشوندیمش بیرون خودش یه پروسه ی پیچیده است. دینی روز‌ی دیگر گفتم دلم میخواد بدونم شراب چه طعمی داره،شروع کرد نصیحت. حس کردم حرفمم رو نمی‌فهمه با این حال ادامه دادم : آخه اگه شراب بده اگه اینجوریه که شما میگین چرا حافظی که تو بچگی قرآن رو با چهارده روایت حفظ بوده آخر عمری یهو میگه : مَهِل که روز وفاتم به خاک بسپارند مرا به میکده بَر، درخُم شراب انداز؟گفت : حافظ یه شاعر معنویه منظورش یه چیز دیگه بوده...کلافه سر تکون دادم : آخه چه چیز دیگه ایی؟اصلا مولانا که اینهمه مسلمون بوده چرا اینهمه از می و باده و... اسم میبره؟ اصلا همه ی شاعرا حتما یه چیزی داره دیگه.و اون اصرار داشت که منظورش یه چیز معنوی بوده و چون من نمی‌پذیرفتم طبق معمول متهم شدم به سوفسطایی بودن ولی دبیر ادبیات بدون اینکه درجریان باشه جوابم رو داد گفت تو دانشگاه خونده که حافظ و...یه چیزی رو میجوشوندن و به مرحله ی شراب میرسوندن و معتقد بودن حرام نیست. و من چقدر خوشحال بودم از اینکه قانع شدم از اینکه مشکل من نبودم که معنوی بودن رو جواب قانع کننده ای نمیدونستم مشکل دبیر دینی بود که باید میگفت : نمیدونم. ولی متأسفانه ماها این واژه رو یاد نگرفتیم. زبان ۲دبیره قبلی مرخصی زایمان گرفت دبیر جدیده عجیب بود همون روز اولی که اومد شروع کرد انگليسی حرف زدن ما هم بر و بر نگاش میکردیم فعلا حال ندارم از سم بودنش بگم شاید بعدها فقط اینو بگم که اون‌روز فلسفه هم داشتیم،همون اول که اومد هلو تیچر رو جیغ زدیم بعدش وقتی قضیه رو فهمید قرار شد از اون به بعد سر کلاس فلسفه صلوات یونانی بفرستیم?زنگ بعدشم که تاریخ بود اونم همش تاریخی حرف میزد یعنی عملاً کل عوامل مدرسه تو تخریب دبیر زبان دست به دست هم داده بودیم بعد هم یادمون اومد صلوات درواقع عربیه و قرار گذاشتیم وقتی ادبیات داریم با یه لحن حماسی بگیم : خدايا رحمتت را بر پيامبر و آل او نازل فرما! </description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>یلدای روشن🤍</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 09:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهر من</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D9%87%D8%B1-%D9%85%D9%86-jf4prsuutja6</link>
                <description>شش سالم کامل نشده بود. هنوز به مدرسه نمی‌رفتم. در آن سن و سال تنها فرزند خانواده بودم. همیشه دلم غنج می‌رفت برای بازی با همسالانم. البته سر جمع چندتایی دخترخاله و پسردایی داشتم. اما به علت دوری راه و فاصله ما از آنها دیر به دیر یکدیگر را می‌دیدیم. برای همین مدرسه برایم مفهوم پیدا کردن یک عالمه دوست و همبازی را داشت.مدام می‌پرسیدم کی مدرسه باز می‌شود؟ پدرم می‌گفت: « چند تا بخوابی بلندشوی مهر می‌آید. » اما از نگاه کودکانه‌ی من هر چه قدر می‌خوابیدم و برمی‌خاستم خبری از شروع مدرسه نبود. یادم است یک بار خیلی بدقلقی کردم و گفتم: «می‌خوام همین الان برم مدرسه.» پدرم برای اینکه مرا آرام کند قلم دوشش سوار کرد و در خانه می‌چرخاند. موقع عبور از چهارچوب درها می‌گفت:« مراقب باش. سرت را بیار پایین» یادش بخیر.  ایکاش این فرصت را  داشتم هر سال با آمدن مهر ماه، عشقم را نثار شانه های پر مهرش کنم.بالاخر اول مهر از راه رسید. آن سالها نوآموزان را یک هفته  زودتر به بهانه‌ی آشنایی با محیط به مدرسه فرا نمی‌خوانند. با کلی ذوق و شوق بیدار شدم. آن موقع ها رسم بود لباس بچه‌ها را  مقداری بزرگ‌تر از سایز واقعیش تهیه کنند. می‌گفتند قد می‌کشد و اندازه‌اش می‌شود. احتمالن این نظریه در مورد من صادق بود. مانتوی سرمه‌ای رنگ مدرسه‌ی &quot;تقوا&quot;  اندازه‌ام شده بود. آن را با خوشحالی به تن کردم.هنگام صبحانه مادر پرسید: « دوست داری برای ناهار چه غذایی بپزم؟» تکلیف معلوم بود. من عاشق ماکارونی بودم. راستش هنوز هم فکر می کنم ماکارونی آن موقع ها خوشمزه‌تر از الان بود.  پدر و مادرم دستم را گرفتند و پیاده به سمت مدرسه به راه افتادیم. وقتی به در مدرسه رسیدم با ازدحام دخترکان همسن و سال خودم روبرو شدم. والدینشان هم دیواری را تشکیل داده بودند که هر چقدر سرک کشیدم نتوانستم درون مدرسه را ببینم. بالاخره با پدر و مادرم از بین جمعیت گذشتیم و وارد حیات مدرسه شدیم. همان جا دم در ایستاده بودیم و من با کنجکاوی به دور و برم نگاه می کردم. مادرم  مرا گرم در آغوش فشرد و با لحن زنگداری گفت :«داری می‌ری عزیزم؟» نمی دانم چرا با شنیدن این جمله حس ناامنی نمودم. دیگر دلم نمی‌خواست بروم. مدرسه برایم مفهوم ترک آغوش گرم و پر محبت خانواده را یافت. اشک‌هایم جاری شد و گفتم نمی‌روم . ( نتیجه اخلاقی: موقع وداع با بچه ها مراقب باشید. )بابای مدرسه دستم را گرفت و با مهربانی چیزهایی به من گفت که الان یادم نیست. اما صورت مهربانش را به خاطر دارم. حالم را بهتر نمود. من از والدینم جدا شدم و در صف گروه آمادگی ایستادم. (همان که بعدها اسمش پیش دبستانی شد) اشک هایم هنوز جاری بود. دیگر دلم نمی‌خواست آنجا باشم. روبروی صف ما پنجره‌ی بزرگی بود. یادم است بر اثر تابش خورشید مانند آینه قدی برای من عمل کرد. همین طور که ریز ریز گریه می‌کردم نگاهی به چند نفر که جلویم ایستاده بودند انداختم. قدشان به زور به سرشانه‌ام می‌رسید. کمی خودم را کنار کشیدم تا پشت سری‌هایم را نیز در شیشه‌ی آینه‌ای بینم. آنها نیز دخترکانی ریزه میزه بودنند که شاد و خندان در صف وول میخوردند. من یک سرو گردن از همه بلندتر بودم.دقیقا به خاطر دارم به خودم گفتم:« اِ، همه اینا که ازم کوچکتر هستند. اون وقت من دارم گریه می کنم » (البته بعدها کاشف به عمل آمد که تقریبا من از همه کوچک‌ترم فقط قدم بلندتر بود.)سریع اشک‌هایم را پاک کردم و با لبی خندان به کلاس رفتم. هنگام ظهر پدرم به تنهایی به دنبالم آمد. زیرا مادرم در خانه مشغول طبخ غذای مورد علاقه من بود.آن کلاس مشرف به حیات که پنجره‌ی آینه ای داشت قرار بود سال آینده کلاس من شود و در ردیف آخر بنشینم و  بابا آب داد را به کمک خانم غزنوی بیاموزم.حدس بزنید کدوم منم؟ :)دوره‌ی مدرسه‌ی من با ایام جنگ و بمباران همراه بود؛ دیوارهای آجری تک رنگ و سرد؛ اما در دنیای کودکانه‌ی من  زیبا می‌نمود. دوستش داشتم. فقط همیشه غصه می‌خوردم چرا حیات مدرسه‌مان کوچک است و اجازه دویدن نداریم. وقتی در اینترنت به دنبال مدرسه‌ی &quot; تقوا&quot;  گشتم برای جالب بود نام آن تغییر یافته اما بنا، بعد از این همه سال، هنوز به همان شکل سرجایش است. در و دیوارها را رنگ زده‌اند. رنگ‌های شاد و زنده.  انگار خواسته باشند غبار گذر ایام را از سر و رویش بزدایند. اما مدرسه همان مدرسه‌ی من بود. همان پله‌ها و همان پنجره‌ی بزرگ که شاید دیگر برایم آنقدرها بزرگ نباشد.        ( همان سمتی که کانال کولر از آن رد شده است )</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>فرزانه پوربهرام</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 20:05:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت اول مهر، برای دخترک</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-xmanjtoibmxd</link>
                <description>به نام خدا ‌حالا که یک پشت کنکوری آشفته‌ی دست به دعای‌ خودش هم نمی‌دونه چی می‌خوادم، اول مهر برام حس و حال عجیبی داره. دلم می‌خواد جای دانش آموزا برم مدرسه. و به خاطر همین، یاد دخترک می‌کنم...دخترک برای اینکه برود مدرسه‌ش، از یک پارک می‌گذشت. روزهایی که باران می‌آمد؛ دخترک تصمیم می‌گرفت زیر باران بدود. وای که عجب تصاویری بود. کاج های بلند با برگ های خیس، گرفتن صورت به سمت آسمان و تلاش برای نبستن چشم‌ها وقتی قطره‌ها به سمتش می‌آمدند، زمین که سر می‌شد، بوی خاک باران خورده و... . دخترک اول راه را می‌دوید، به وسط پارک که می‌رسید و بقیه می‌توانستند او را ببینند، خانمانه راه می‌رفت و بعد از گذشتن از آن محوطه دوباره می‌دوید.. https://images.app.goo.gl/MwvxVkhEwoZekezN9وقتی در مدرسه‌شان باران می‌آمد، بچه‌ها دست هم را می‌گرفتند و یک حلقه‌ی بزرگ درست می‌کردند، می‌چرخیدند و با صدای بلند می‌خواندند: بارو بارو بارونه هی‌ی‌ی‌‌ی‌ی‌‌ی‌‌ی‌ی... به دخترک خیلی خوش می‌گذشت.                                  ‌?‌دخترک عاشق درس و مدرسه بود. حتی گاهی کلاس اولی که بود، صفحه‌ای را که معلم از کتاب ریاضی یا بنویسیم به عنوان مشق می‌داد، همان‌ وقت سر کلاس یا زنگ تفریح سریع حل می‌کرد. همچنین دخترک در کارش بسیار جدی و قانون‌مدار بود‌. وقتی مسئولیت داشت به هیچ وجه ملاحظه‌ی دوست و هم‌کلاسی‌ها را نمی‌کرد. مثلا یک کاغذ یافت شده از کودکی او را ببینید:گویا زینعلی اول حرف می‌زده سپس قول داده که ساکت شود. بی نماز هم که نداشته‌ایم الحمدلله. این مال وقتی‌ست که نماینده‌ی کلاس بودم...دخترک بسیار تحت تاثیر و طرفدار سریال هایی چون: جومونگ و دونگی و یانگوم، مختارنامه و یوسف پیامبر بود. تمام بچگی‌اش ادای شخصیت‌های این فیلم‌ها را درمی‌آورد. مثلا وقتی راهنمایی بود، با دوستش که هر دو بسیار تحت تاثیر سکانس تنها گذاشتن حضرت مسلم در فیلم مختار بودند، بعد از نماز جماعت مدرسه به دوستش یک علامت می‌داد و هر دو هماهنگ با هم به سجده می‌رفتند و به سبک مردم بی‌وفای آن‌ زمان کوفه، قایمکی سر از سجده برداشته اینور و آنور را نگاه کرده و بدو بدو از نماز خارج می‌شدند. بعد مهرهایشان را سرجایش گذاشته و بیرون از نمازخانه هم را می‌دیدند و در میان هاج و واج ماندن دیگران، غش غش می‌خندیدند.دخترک واقعا صاف و ساده بود! وقتی معلم کلاس فکر کنم دومش قبل از اردوی سینمای مدرسه از کلاس پرسید: کی اولین بارشه که میره سینما؟ او دست بلند کرد و گفت من. و از خنده‌ی دیگران تعجب کرد. وقتی با اتوبوس یا مینی‌بوس به اردو می‌رفتند، دخترک و دوستانش تیتراژ سریال‌های صدا و سیما را هم‌خوانی می‌کردند. مثلا تیتراژ سریال شمعدونی را که می‌گفت: شنیدم عزم سفر کرده‌ای هوای دلدار دگر کرده‌ای مهر مرا ز سر به در کرده‌ای تو رو به خدا اگه می‌شه تنها نرو بگذر از این سفر تو بی ما نرو. دخترک در آن لحظات کیف دنیا را می‌برد.دخترک همچنین در سال‌های نوجوانی در راهنمایی فازهای عجیبی داشت. روی پله‌های مدرسه زیر باران می‌نشست و گریه‌ می‌کرد. دیگران رد می‌شدند و خوشمزه بازی در می‌آوردند: شکست عشقی خوردی؟ دخترک اما دچار هیچ عشق و عاشقی‌ای نشده بود که بخواهد شکست یا پیروزی‌ای هم به دست بیاورد. بلکه فقط حس و حالش کلا همین شده بود. هرچقدر هم دوستش سعی می‌کرد او را از این مسخره‌بازی خارج کند؛ دخترک مسخره بازی هایش را سفت و سخت چسبیده بود.در راهنمایی عاشق روزهای دوشنبه شده بود چون یک دبیر ادبیات محبوب داشت که دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها سر کلاسشان می‌آمد. دخترک قبل از ساعت او کلاس را جارو می‌زد، میز را تمیز می‌کرد، تخته را پاک می‌کرد و آن روز از خانه‌شان رومیزی و گلدان کوچکی هم می‌آورد و قبل از کلاس آن خانم در جایشان مستقر می‌کرد. هعی روزگار!. بگذریم از تعریف باقی لحظه‌ها.دخترک آن تویی که به این من تبدیل شدی؟ من بزرگ شده‌ی توام؟ چطور؟ چقدر عجیب.نمی‌دانم چرا  هروقت این شعر شهریار را به یاد می‌آورم، گویی بیت‌هایش به قلبم دست می‌کشند. در حال حاضر حالم خوبه. افسرده هم نیستم و موقع نوشتن این نوشته خیلی جاها خندیدم. اما اینجا دوست دارم این مصرع را بیاورم: طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند.اصلا این شعر را که می‌خوانم، هر چقدر هم حالم خوب باشد، حس می‌کنم روحم شبیه عکس‌های پیری شاعر شده. آن عکس هایی که مظلوم و در خود مچاله شده است. روحم آن شکلی می‌شود و با محمدحسین بهجت تبریزی همدردی می‌کنم.</description>
                <category>مدرسه+من</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 00:24:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>