دادم در راه خدا و وطن.

ترتیب وداع‌ها را یادم نیست؛ ولی شاید وداع بعدی هم یک وداع خانوادگی بود. منظورم این است که همه‌ی یک خانواده شهید شده بودند، همان شب بمباران هفتون. هرچه تابوت می‌آوردند باز هم بود. خانواده پرجمعیتی بودند. فکر کنم چهار پنج تا پسر داشتند، پسر جوان. بعضی تابوت‌ها بلند بودند. حتما صاحبشان قد بلند بود. رشید. مثل سرو. پیکرهای پدر و برادرها را روی هم چیده بودند. عموها، عمه‌ها، دایی‌ها و خاله‌ها آمده بودند برای وداع. هرکسی یک نام را صدا می‌زد، نام‌های پسرانه. چندتا خانم مسن هم کنار هم ایستاده بودند. کمی برای پسرها گریه می‌کردند و کمی برای خواهرشان؛ برای مادر آن پسرها که او هم شهید شده بود. یک نفرشان دستش را روی قفسه سینه‌اش می‌کشید. انگار قلبش گرفته بود. ترسیدم که یک وقت سکته نکرده باشد. رفتم کنارش و پرسیدم: حالتون خوبه؟

همانطور که صورتش از درد قفسه سینه جمع بود و قلبش را گرفته بود و اشک می‌ریخت، به من گفت: خواهرم کجاست؟ تو رو خدا خواهرمو بیارید ببینیمش.

نمی‌دانستم خواهرش کجا بود. از مسئول خادمان پرسیدم. توی آن شلوغی درست نفهمیدم چه گفت. یا هنوز شناسایی نشده بود یا هنوز حتی از زیر آوار پیدایش نکرده بودند. این جواب مناسبی برای خواهر شهید نبود. زن همچنان سراغ خواهرش را می‌گرفت. نمی‌خواستم واقعیت را توی صورتش بکوبم و نمی‌خواستم الکی امیدوارش کنم. همین باعث می‌شد نتوانم حرف بزنم.

در واداع یکی از شهدای سرباز، دیدیم نیمی از خانواده‌ی شهید خانم‌های محجبه و چادری‌اند و نیم دیگر، کم‌حجاب و حتی با مژه و ناخن کاشته شده. ما که دقیقا نمی‌دانستیم نسبت هرکدام با شهید چیست، ولی حال همه طوری پریشان بود که گویا همه از نزدیکان درجه یک و دو بودند؛ شاید خاله‌ها و عمه‌ها؛ خانواده پدری و مادری. شاید هم خاله‌هایی که هرکدام عقیده‌ای متفاوت داشتند.

بین آن خانواده، یک نفرشان بود که خیلی خودش را می‌زد. خودش را می‌انداخت روی زمین. با ناخن‌های بلندش به صورتش چنگ می‌کشید و زینب دستانش را گرفته بود که به خودش آسیب نزند. احتمالا خاله شهید بود. میان شیون و زاری‌اش، گوشی‌اش را داد به من. گفت به فاطمه زنگ بزن، بگو بیاید برادرش را ببیند. نمی‌دانستم فاطمه کیست ولی آن خانم داشت التماس می‌کرد که فاطمه حتما باید بیاید برادرش را ببیند. پشت تلفن، به مردی که احتمالا همراه فاطمه بود آدرس معراج را دادم؛ انگار مسیر را گم کرده بودند. زن همچنان التماس می‌کرد که بگذارید فاطمه بیاید برادرش را ببیند.

تابوت را که باز کردند، مثل همیشه گریه‌ها اوج گرفت و چند نفر غش کردند. اتفاقی بود که معمولا می‌افتاد. چهره شهید را دیدم. سالم سالم بود. حتی خراش نداشت. رنگ‌پریده و دفرمه نبود. انگار زنده بود، فقط خوابیده بود. تابوت بزرگ بود؛ بیشتر از اندازه معمول تابوت‌ها. حتما قد شهید بلند بود. جوان خوش‌سیمایی هم بود. ناخودآگاه یاد آن شعر افتادم که می‌گفت: بالابلند بابا... گیسوکمند بابا...

کمی بعد از این که تابوت را باز کردند، دختر نوجوانی آمد توی معراج. شاید پانزده، شانزده ساله. بجای روسری یک کلاه نقاب‌دار سرش بود و هودی و شلوار مشکی پوشیده بود. چندتا پیرسینگ داشت و یک کوله روی دوشش. آمد تو ولی خیلی به تابوت نزدیک نشد. یکی از اعضای خانواده شهید، تا دختر را دید دوباره ضجه‌اش به آسمان رفت. حدس زدم خواهر کوچک شهید بود و از میان حرف‌هاشان فهمیدم با شهید خیلی صمیمی بوده. دست دختر را گرفتند و او را کشاندند بالای تابوت که شهید را ببیند. نمی‌دانم چی دید که انقدر ترسید. چشمانش گرد شدند و داشتند بیرون می‌زدند. دو دستی می‌کوفت توی صورتش و وحشت‌زده جیغ می‌کشید و عقب می‌رفت. چند قدم عقب رفت و پس افتاد. به پشت افتاد روی زمین و همچنان جیغ می‌زد و خودش را عقب می‌کشید. غمگین نبود، از واقعیت سهمناک سوگ ترسیده بود. همانطوری به پشت، پاشنه‌ها را روی زمین می‌کشید و عقب می‌رفت و فرار می‌کرد و جیغ می‌زد، تا رسید نزدیک در حسینیه. به سختی برخاست و بیرون رفت. تلوتلوخوران رفت بیرون. با خودم گفتم الان می‌رود یک بلایی سر خودش می‌آورد؛ ولی یکی از اعضای خانواده‌شان دنبالش رفت.

بالاخره فاطمه رسید؛ یعنی خانمی دیرتر رسید که فکر کنم فاطمه بود و از میان حرف‌های خودش فهمیدم خواهر شهید است. مشکی نپوشیده بود. یک شال آبی خوش‌رنگ سرش بود، آبی روشن. شال هربار سر می‌خورد و می‌افتاد و خودش دوباره شال را می‌گذاشت روی سرش. گریه نمی‌کرد. شوکه بود. آمد بالای سر شهید و دست گذاشت روی صورتش. خیلی جدی به دور و بری‌هایش گفت: داداشم چرا انقدر سردشه؟ یه چیزی بندازید روش گرم بشه.

بعد کاپشن یکی از مردان همراهش را گرفت و انداخت روی پیکر شهید. پالتوی خودش را هم انداخت. بدون این که گریه کند، داشت مثل یک پرستار دمای بدن برادرش را بررسی می‌کرد و به دیگران می‌گفت: داداشم یکم سردشه. گرمش کنم خوب می‌شه.

او هم در همان مرحله اول سوگ بود؛ در آن مرحله‌ی کشنده‌ی انکار. در آن مرحله که به هر ریسمان امیدی چنگ می‌زنی تا حقیقت آن چیزی نباشد که می‌بینی. مغزت هم انگار همه دریافت‌ها و شناخت‌هایی که به فهم حقیقت می‌رسد را مسدود می‌کند، تا از تو در برابر واقعیتِ وحشتناک محافظت کند.

وقتی تابوت را باز می‌کردند، روی پیکر شهید پرچم امام حسین را می‌انداختند. خواهر شهید داشت پرچم را کنار می‌زد تا بتواند با پالتو و کاپشن برادرش را گرم کند. یکی از خادم‌ها به خواهر شهید گفت این پرچم امام حسین است تا آن را کنار نزند. خواهر شهید که این را شنید، سرش را با جدیت و رضایت تکان داد و گفت: آره خوبه... پرچم امام حسین براش خوبه...

بعد با همان جدیت، پرچم را کشید روی بدن شهید و تکرار کرد: آره... پرچم امام حسین خوبه... گرمش می‌کنه... حالش خوب می‌شه... من خیلی امام حسینو دوست دارم... الان امام حسین خوبش می‌کنه.

کم‌کم از تقلا افتاد. نشست. منتظر بود برادرش دوباره گرم شود و برخیزد. گریه نمی‌کرد، تا وقتی خادمان امام رضا آمدند و خواندند: ای صفای قلب زارم...

بالاخره بغضش شکست. دست از انکار برداشت و اندوه را پذیرفت.

آن روزها معراج شهدا همه‌ی ایران بود. همه‌ی مردم ایران. بین خانواده شهدا، همه‌جور تیپ و ظاهری پیدا می‌شد: محجبه، ضعیف‌الحجاب، با ریش، بدون ریش، آستین کوتاه، یقه بسته. و همه آن‌ها مردم ایران بودند. همه آن‌ها عزیزی را فدای ایران کرده بودند. نه که بخواهم همه را تایید کنم؛ فقط می‌خواهم بگویم این ایران مال همه مردمش است.

یک بار یکی از سرهنگ‌های ارتش را برای وداع آورده بودند. مرد میانسالی بود. مادربزرگش، پیرزنی خمیده و لاغر بود. من را یاد تصویر مادر سردار سلیمانی انداخت؛ پیرزنی لبخند به لب، با پوست چروکیده و عینک استکانی. همینطور که عصا به دست و موقر و خمیده، با چادری که به کمر بسته بود داشت می‌آمد توی معراج، با صدای بلندش، بدون لرزش و اثری از اندوه و پشیمانی، با افتخار و رسا می‌گفت: دادم در راه خدا و وطن... دادم در راه خدا و وطن.

دادم در راه خدا و وطن.

این حرف همه‌ی ایران بود.

در راه خدا و وطن.
در راه خدا و وطن.