<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات مبل بنفش</title>
        <link>https://virgool.io/moblebanafsh/feed</link>
        <description>آدم وقتی مجبور میشه کسی رو که عاشقشه خاک کنه،
همه ی وجودش تیکه تیکه میشه.
چنین زخمی هیچ وقت درمان نمیشه.
سوگ تلخ ترین حقیقت زندگیه.
مبل بنفش را راه انداختم تا پناهگاهی باشد در روز های سخت سوگواری.
اینجاییم تا از حقایق تلخ سوگ حرف بزنیم
بدون کلیشه،نصیحت، قضاوت و بدون سانسور!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:42:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/ww65hcffmvvs/8u6kri.jpg</url>
            <title>مبل بنفش</title>
            <link>https://virgool.io/moblebanafsh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>و ناباورانه دو سال گذشت .....</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-vngwizjtps2p</link>
                <description>شده ایا که دلت تنگ نگاهی بشود شده ایا که سرت غرق صدایی بشود ؟ شده چشمان ترت خیره عکسی باشد سهمت از عشق و وفا جور و جفایی بشود؟ -نیلوفر طاهریانگار همین دیروز نبود......در اندوه جهان سنگین می شود{1}.زمان کند می شود..........گویا سال هاست که از آن روز کذایی می گذرد....خاطرات طوری در ذهنم مرور می شنود که گویا قرن ها از من دور هستند.....اما..اما تقویم ها می گویند که فقط دوسال از جدایی ما می گذرد.. ......دوگانگی عجیبی وجودم را فرا گرفته....از طرفی گمان می کنم که قرن هاست که نیستی در حالی که فقط دو سال نبودیی.از سوی دگر باور نمی‌کنم که دوسال است بدون تو زندگی کرده ام و همچنان نفس می کشم.......شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم ما را به سخت جانی خود این گمان نبود- شیخ بهاییدر این بلاتکلیفی ها هربار پرسه می زنم...و هر بار جز غم کسی همراهم نمی شود....و در غم جز اشک کسی همدمم نمی شود.....و در اشک چیزی جز خاطرات مان همسفرم نمی شود.............و خاطرات.....خاطرات..امان از این خاطرات...........چقدر بی رحمانه است که امروز مانند هر روز دیگری بود......مانند هر روز خورشید غروب کرد....ومانند هر شب ماه طلوع......و کسی نفهمیدو یادش نبود.... که در چنین روزیخورشید زندگی من برای همیشه غروب کرد.....و کسی حواسش نبودکه من مدت هاست هرچه به امروز نزدیک تر می شویمآشفته تر میشومو بیشتر دلتنگ.....در سالگردها و ماه های مشخصی که در آن اتفاق های تلخی رخ داده ما اندوه و اضطراب را دوباره تجربه خواهیم کرد.چون بدن حتی به صورت ناهشیار نزدیک شدن تداعی زمانی خاص را متوجه می شود،نزدیک شدن به سالروزی تلخ...- پونه مقیمی/تکه هایی از یک کل منسجمحرف شما چیه؟شما در روز های سالگرد فوت عزیزتون چه احساساتی رو تجربه می کنید.لطفا توی کامنت ها تجربه تون را به اشتراک بگذارید.یا اگه دست به قلم هستید پستی با هشتگ #سوگ و #سالگرد منتشر کنید و برام بفرستید تا به انتشارات مبل بنفش اضافه شه:s.akramiarani@gmail.comیادتون باشه اگه میخواهیم جامعه داشته باشیم که آدم های سوگوار دیده بشوند و بتونند درست حمایت بشند، همه باید راجه به حقایق سوگ حرف بزنیم.?</description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Thu, 03 Aug 2023 00:23:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبایی پنهان</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-oko2nog1regd</link>
                <description>تصاویری که صنایع سرگرمی از سوگ به نمایش می‌کشند جایی است که ما یاد می‌گیریم  چه چیز هایی در سوگ  &quot;طبیعی&quot; هستند. همچنین با دیدن آنها یاد می‌گیریم که چجوری به آدم های سوگوار کمک کنیم. ما از طریق دیدن یاد می‌گیریم. ما از سرگرمی های خودمون یاد می‌گیریم حتی اگه حواسمون نباشه.{1}برای همین لازم دونستم که توی یک پست مجزا راجع به یک فیلم قشنگی که به تازگی راجع به سوگ دیدم بنویسم.زیبایی پنهان (collateral beauty) با بازی ویل اسمیت، پدری رو نشان میده که دخترش رو از دست داده و حالا دیگه چیزی رو برای از دست دادن نداره و برای همین میشه گفت با زندگی و همه ی آدم ها قهر کرده.خیلی سعی کردم  اسپویلر نداشته باشه ولی قول نمیدم! اگه خیلی براتون مهمه قبل از خوندن ادامه ی پست اول فیلم را ببینید.( یادتون نره بعد ازدیدن بیاین و ادامه ی پست و بخونین:| )درس هایی که از فیلم زیبایی پنهان می‌آموزیم:1- سوگ همه چیز را تغییر میده!سکانس ابتدایی فیلم با سخرانی شخصیت اصلی داستان شروع میشه.هاروارد که رئیس یک شرکت تبلیغاتی هست (ویل اسمیت) در مراسمی برای کارکنانش راجع به معنای زندگی و سه مفهموم انتزاعی که همه ی آدم هارو بهم مرتبط میکنه صحبت میکنه: زمان، عشق و مرگ.. https://www.aparat.com/v/Hg48v اما می‌بینم که این مرد متفکر و معناگرا چطور بعد از تجربه ی سوگ نسبت به همه چیز بی‌اعتماد و پوچگرا شده. https://www.aparat.com/v/UmcNk 2- خشم جزئی  از سوگ هست!هاروارد حالا با همه چیز و همه کس قهره و از مرگ، به خاطر بردن دخترش، از زمان به خاطر گرفتن فرصت زندگی از دخترش و از عشق به خاطر خیانت به قلبش خشمگینه. https://www.aparat.com/v/VitFM 3- سوگ درست نمیشه!هاروارد تقلا میکنه که به افکار و احساساتش مسلط بشه و ذهنش را درست کنه اما میفهمه که: https://www.aparat.com/v/sPKeS 4- نباید تلاش کنیم آدم سوگوار رو قانع کنیم که همه چیز مرتبه!توی سکانس های مختلف آدم ها به روش های مختلفی تلاش می‌کنند که هاروارد رو به زندگی &quot;عادی&quot; برگردونند، به او امید بدهند و او را خوشحال کنند.این آدم ها نمی‌دانند که باید چجوری به دوست عزادارشون کمک کنند برای همین حرف هاشون فقط به آتش خشم هاروارد دامن می‌زنه و او را از دوستانش دورتر و دورتر میکنه..... https://www.aparat.com/v/2JvDe میدونم که قاعدتا باید با یک جمع بندی متن رو تموم کنم. اما .....حقیقت این هست که سوگ تمومی نداره برای همین فکر می‌کنم لازم نیست همه ی نوشته هایی که راجع به سوگ نوشته می‌شوند  جمع بندی یا پنداخلاقی داشته باشند.شاید یک درخواست ایده ی خوبی برای به پایان رساندن این متن باشه...کتاب ها،فیلم ها و مستند ها، رمان ها و ...... دیدگاه ما به سوگ را می‌سازند.ازتون میخوام که از این به بعد موقع مطالعه و فیلم دیدن به دیالوگ هایی که راجع به سوگ هستند کمی دقت کنید. به نظرتون چقدر به واقعیت سوگ نزدیک هستند؟ راجع به اونها بنویسید، استوری بگذارید، توئیت کنید.اگه می‌خواهم جامعه ای همدل که در آن آدم های سوگوار امکان ابراز و دریافت حمایت لازم را دارند، داشته باشیم باید همه راجع به حقایق تلخ سوگ حرف بزنیم....اگه هم که اهلش هستید و راجع به سوگ توی ویرگول نوشتید خوشحالم میشیم که لینک را در اخیتار بزارید تا آن را در مبل بنفش داشته باشیم:s.akramiarani@gmail.com{1}مگان دیواین.</description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 18:25:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر کسی که عزیزی را از دست داده میدونه......</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-mexa5ru65j7a</link>
                <description>تنهایی یکی از احساسات طبیعی سوگ، و یکی از مراحل پذیرش یک فقدان هست.وقتی که عزیز آدم می میرد، یک حفره ای در زندگی آدم ایجاد می‌شود که هیچ کس و هیچ چیز نمی‌تونه آن را پر کند. در عین حال انگار که هیچ کس دیگه ای نمی تونه درک کنه.احساسات سخت و شدید سوگ باعث می‌شوند که آدم به سمت انزوا و تنهایی کشیده بشه. حتی در یک جمع زیاد، وسط یک مهمانی پرجمعیت یا یک خیابون شلوغ آدم احساس دیده نشدن،درک نشدن و درد می کنه. https://vrgl.ir/Omdk3 هر کسی که عزیزی را از دست داده می داند که آدم دلش برای حضور،حرف زدن، صدا،بو و صرفا وجودِ خود اون فرد تنگ می‌شه.تنهایی و انزوا منبع عظیمی از درد برای آدم های سوگوار هست. شاید به خاطر اینکه تیم حمایتی‌تان کنارتان نیستند.یا شاید چون به خاطر اینکه فکر می‌کنند باید به شما فضا بدهند از شما دوری می‌کنند و نمی‌دانند که شما  احساس تنهایی می‌کنند.به هر حال احساس تنهایی بخش طبیعی و رایج سوگ هست.از این پنج راهکار برای کنار آمدن با آن استفاده کنید.۱- از صحبت کردن نترس.سوگ یک تجربه ی خیلی منزوی و تنهاست. با اینکه شاید متناقض به نظر برسه، اما صحبت کردن راجع به این سختی ها کمک می کند.اگر کسی ازت می پرسه حالت چطوره یا چیزی نیاز داری، راستش رو بگو.۲- یادت باشه که تنها بودن بخشِ طبیعیِ سوگ هست.تو هیج مشکلی نداری.سوگ سخت است.همه ی جهات زندگی را تحت تاثیر می گذارد،کوچک و بزرگ. آدم سوگوار  احساسات و اتفاقاتی را تجربه می کند که خیلی عجیب و ناخوشایند، ولی کاملا طبیعی هستند؛ مثلا تنهایی. اگر احساس تنهایی می‌کنید دیوانه نیستید، سوگوارید.حتی وقتی که آدم ها کنارت هستند ممکن هست احساس تنهایی کنی.چون دلت برای کسی که واقعا دلت میخواست اینجا باشه تنگ شده.اگر دلتنگ کسی هستی، درد غیاب او را  احساس می‌کنی، و یاد تمام روز هایی هستی که با هم در یک اتاق بودید،‌‌تلفن می زدید،یک دوری می زدید و با تمام وجودت می خوای که به جای اینکه الان تنهایی سوگواری کنی کنارت می بود، همه اش کاملا طبیعی است.3- از بقیه آدم های سوگوار کمک بخواه.آدم های سوگوار می دانند که می شود توی جایی که پر از  آدم هست هم احساس تنهایی کرد. آدم های سوگوار می‌دانند چه حسی دارد که با بقیه فرق داشته باشی،انگار فراموش شده باشی. این احساس نادیده گرفته شدن و نامرئی بودن باعث می شود که آدم های سوگوار برای حمایت از یکدیگر منبع فوق العاده ای باشند. بعد از مرگ و بعد از فقدان، بعد از اینکه همه ی آدم ها به زندگی عادی شون باز می گردند دوستیِ افراد سوگوار باقی می ماند. من هیچ وقت جمعی مهربان تر از گروهی از افراد سوگوار ندیدم.4- مقدار زمانی که با آدم ها میگذرونی رو به  تعادل برسون.ارتباط با آدم ها باعث می شود از تنهایی فاصله بگیریم اما این کار را بیش از حد انجام نده. کارهایی که حتی به مقدار خیلی کم، امید یا محبت به ساعت،روز یا هفته ات می بخشند را قبول کن.با آدم هایی کنارشون احساس راحتی می کنی ملاقات کن.بسته به علایق ات به یک کتاب فروشی،‌ کافه، فروشگاه و ... سر بزن.سعی کن به زندگی ات کمی نور بدی.بعضی وقت ها از لاک خودت بیرون بیا. موقع سوگواری توی خونه موندن خیلی وسوسه انگیز هست؛ مخصوصا وقتی که احساس می کنی کسی متوجه حالت، نیمشه. یادت باشه که هروقت بخوای می‌تونی خیلی کوتاه در یک مراسم حضور پیدا کنی و بعد بهونه بیاری و بیای بیرون.اما از طرفی باید به موقعیت هایی که باعث هدر رفتن انرژی ات می‌شوند نه بگویی. ارتباط با دیگران فرصت های بیشتری برای مبارزه با سوگ و تنهایی به وجود می آورد. اما با ملاحظه به دعوت نامه ها رسیدگی کن.خیلی بیش از حد این کار را نکن.به یک تعادل برس.به خودت سخت نگیر.سوگ فضایی جدید هست و معمولا آدم نمی‌فهمه به چه چیزی نیاز داره.در غیاب عزیزت با &quot;باید ها و نباید ها&quot; سطح توقع را از خودت بالا نبر.(مثلا شاید کسی بهت بگه به نظرم باید بیشتر بری بیرون. یا اینکه به خودت بگی نباید اینقدر گریه کنم) . بر اساس حالِت در لحظه تصمیم بگیر که  چی برات بهتره.بگذار بقیه بهت کمک کنند.من معمولا افراد سوگوار را تشویق می کنم که دعوت و پیشنهاد های بقیه را قبول کنند. همیشه یادت باشه که تو مجبور نیستی قربانی احساس تنهایی باشی. هر وقت که بخوای میتونی با یک تلفن یا گپ زدن با یک آدم این تنهایی را بشکنی. احساساتت را با آدم هایی که به اونها اعتماد داری درمیون بگذار، کسی را به دنیای شخصی ات راه بده. آدم های اطراف تو _ اعضای خانواده،دوستان،همکاران، مشاوران_ همگی عضوی از تمیم حمایتی تو هستند، اگر به آنها اجازه بدی....منابع استفاده شده: https://refugeingrief.com/2021/06/02/five-ways-to-manage-your-grief-and-loneliness/  https://www.hrrv.org/blog/loneliness-griefs-unintended-guest/  https://hospicefoundation.org/End-of-Life-Support-and-Resources/Grief-Support/Journeys-with-Grief-Articles/Coping-with-Lonliness </description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 20:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر مردنی، داغ نیست و هر داغی سوگ نیست</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-v7o451ala0iw</link>
                <description>بعد از فوت پدرم خیلی ها با نیت های مختلف حرف هایی از این قبیل می‌گفتند :«منم وقتی بابام فوت کرد یک چند روز خیلی ناراحت بودم ولی بعدش بهتر شدم»« اولش سخته! بعدش دوباره سرت گرم می‌شه و یادت میره. من خودمم همین طوری بودم»اما من یادم نرفت. من هنوز خیلی ناراحتم. اینقدر که هنوزم خیلی وقت ها گریه می‌کنم. خیلی وقت برد تا من بتونم دوباره کار های روزمره ی زندگیم رو انجام بدم.حالا فهمیدم که دلیل این تفاوت ها اینه که اون آدم ها صرفا، مرگ کسی رو تجربه کردند ولی داغ ندیدند. اگر هم داغ دیدند فقط ناراحت شدند ولی هیچ وقت سوگوار نشدند. برای اینکه بهتر تفاوت این تجربه ها رو بفهمیم این سهتا بخش از سه کتاب رو بخونیم:غم یا داغ؟یک  شوخی می‌کردیم با «الهی غم آخرت باشد» که یعنی نفر بعدی که می میرد من باشم و دیگر غم نبینم؟ جمله را عوض کردیم. گفتیم «الهی داغ نبینی». این یکی درست تر بود. آدمی زاد شاید در طول زندگیش خیلی ها را از دست بدهد، غمگین شود و رنج بکشد، اما داغ نبیند.شاید هم مرگ هیچ عزیزی را تجربه نکند، اما رفتنِ کسی داغ شود و بر دلش بنشیند.داغ که می دانی چیست؟ علامت رو می گرفتند توی آتش، سرخ و آتشین که می شد، می نشاندند روی بازو، یا هرجا. در داشت؟ بله داشت. اما یک ساعت. یک شب. یک هفته. بعدش خلاص. جایش ولی همیشه می ماند. این همیشه چه آدم را می ترساند!همیشه. این است که گفتیم الهی داغ نبینی. که تمام عمر، جلو چشمت نباشد علامتِ نبودن یکی. همان که حافظ می‌گوید «دارم من از فراقش در دیده صد علامت» شاید.- حسین وحدانی/دال دوست داشتنسوگ که از راه می‌رسد، آن چیزی نیست که انتظارش را داریم . وقتی پدر و مادرم مردند، چیزی که حس می‌کردم سوگ نبود.پدرم چند روز مانده به تولد ۸۵ سالگی اش مرد و مادرم یک ماه مانده به ۹۱سالگی اش.هردو بعد از چند سالی بیماری و ناخوشی که روز به روز وخیم تر هم می‌شد. در هر دو مورد چیزی که احساس می‌کردم غم بود و بی‌کسی. اما سوگ چیز متفاوتی است.سوگ هیچ فاصله ای با آدم ندارد.سوگ در هیبت امواج، حمله ها و ادراک‌های ناگهانی‌ای می آید که زانوهایت را می‌لرزانند و سوی چشم هایت را می‌‌‌گیرند و روز مرگی زندگی‌ات را نیست و نابود می‌کنند. هر که به عمرش سوگ را تجربه کرده باشد، خصلت «موج آسای» آن را می‌شناسد.- جوآن دیدیون/سال تفکر جادوییداغ یا سوگ؟پیش از این هم داغ دیده‌ام اما فقط حالاست که به کنه سوگ رسیده‌ام. فقط حالا که دنبال روزنه ای می گردم، می‌فهمم راهی برای گذر از اندوه وجود ندارد.- چیماماندا انگوزی آدیشی/در غم فقدان پدرماین هم شاهد دیگری بر این که هیچ وقت نباید سوگ کسی را مقایسه کرد. قرار نیست هر مرگ یک نتیجه را به دنبال داشته باشد.پس بهتر نیست به جای اینکه با گفتن این جور حرف‌ها  که باعث می‌شه فرد سوگوار بیشتر احساس تنهایی و نادیده گرفتن شده بکنه، بگذاریم صادقانه از حقایق سوگ بگه؟نظر شما چیه؟ به نظر شما بین غم، داغ و سوگ چه تفاوت هایی وجود دارد؟ شما چجوری هر یک را تجربه کردید؟ لطفا توی کامنت ها بنویس. برای ایجاد تغییر در فرهنگ سوگواری همه باید راجع به آن صحبت کنیم.پست های مرتبط: https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-eun0dvwfyjn2  https://vrgl.ir/SBnlt  https://vrgl.ir/vsS21 </description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 10:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیمات سخت سوگواری</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-eun0dvwfyjn2</link>
                <description>اینقدر که  آدم توی سوگ نصیحت های بی جا می‌شنوه، یادش می‌روه که خودش برای خودش چی می‌خواد. خیلی از آدم ها نمی‌دونند که &quot;کی وقتش که .........&quot;حلقه ازدواج رو در بیارم؟اتاق یا دفتر کسی رو خالی کنم؟کمد، کابینت، یا یخچال رو بریزم بیرون؟دیگه موقع حرف زدن راجع به اون فرد از فعل گذشته استفاده کنم؟جواب ساده است: هیچ وقتِ درستی وجود نداره.شما نمی‌تونید اینقدر صبر کنید که حالتون بد نشه؛ چون هیچ وقت اینطور نخواهد شد. هیچ کدام از این ها هیج وقت انتخاب شما نخواهند شد. وقتی که تلاش می‌کنید تصمیمی بگیرید، نمی‎‌تونید اینقدر صبر کنید که حالتون خوب بشه.من معیار &quot;بالا  آوردن&quot; را برای گرفتن این تصمیم ها دوست دارم: اگه فکر کردن به یک کار باعث می‌شه حالت تهوع بگیری، الان وقتش نیست. هیچ وقت حالِت نسبت به این تصمیم خوب نمیشه. اما اگه حالت بد می‌شه الان زمان درست نیست.با همه ی حرف ها، هیچ اشکالی ندارد که بگذارین بعضی چیزها، همونطور  که فرد فوت شده گذاشته، بمونه. اینکه شواهدی وجود داشته باشه که نشون بده او وجود داشته، زندگی کرده و بخشی از وجود شما بوده مهمه. وقتی که همه ی زندگی ناپدید می‌شه این نشانه‌ها تمام زندگی آدم می‌شه.اینکه با وسایل خونه چی کار کنید همش به شما بستگی داره. تا وقتی که آماده نیستید مجبور نیستید کاری کنید. از معیار&quot;بالا آوردن&quot; برای تصمیم هایی که باید بگیرید و تصمیم هایی که از شما &quot;انتظار&quot; می‌رود بگیرید استفاده کنید.شما کاری را که باید انجام دهید در زمانی که باید انجام دهید،‌ انجام خواهید داد.مترجم: سارا اکرمیمنبع: https://refugeingrief.com/2021/06/19/how-do-i-know-when-its-the-right-time-to/ سایر پست های مرتبط: https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ta2nouvgzivp  https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-cvgcephiuuux </description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 16:44:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لنگرگاهی در شن های روان</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-g0kyxpwhdx3d</link>
                <description>ماخوش‌دلانه در احوال و اشیا لنگر می‌اندازیم غافل از این که لنگرگاه‌مان در شن روان است.- از متن کتابروز های اولی سوگواری تنها آدم هایی که دلم می‌خواست ببینمشون، آدم هایی بودند که وقتی سن من بودند سوگ را تجربه کرده بودند. تنها چیزی که دلم می‌خواست راجبش حرف بزنم، درد و رنجی که تجربه می‌کردم بود. تنها چیزی که دلم می‌خواست بشنوم، تصدیق رنجی که تحمل می‌کردم بود، و تنها چیزی که دلم می‌خواست بخونم تجربه ی از دست دادن بود......کتاب لنگرگاهی در شن های روان دقیقا مناسب این حس و حال است. بعضی وقت ها آدم دلش میخواد که بدونه تنها کسی در جهان نیست که تجربه ی این چنینی دارد،دل می‌خواد مطمئن بشه که آدم های دیگه‌ای هم هستند که حال او را تجربه می‌کنند، با دردی مشابه زندگی می‌کنند و دوام می‌آورند.....الهام شوشتری زاده در این کتاب شش روایت مختلف از تجربه ی سوگ و فقدان را جمع‌آوری کرده. در این شش قسمت، آدم های داغ دیده بدون اینکه بخوان برای سوگ راه حل ارائه بدهند، خالصانه از تجربه ی دردناک سوگ می‌نویسند.1- قسمت اول (یادداشت های سوگ)چیماماندا انگزی آدیچی از تجربه ی سوگ پدرش که به طور ناگهانی فوت می‌کند می‌نویسد.شاید بتونم بگم بیشتر از همه ی بخش های کتاب این قسمت به دلم نشست. احتمالا به این خاطر که خودم هم تجربه ی این فقدان را داشتم.جای جای این بخش احساسات، افکار و حال و هوای خودم رو می‌دیدم.سوگ معلم سنگدلی است.به تو می‌فهماند داغ چه بی رحم و پر از خشم است. می‌فهماند تسلیت ها چه پوچ اند و سوگ چقدر به زبان مربوط است، به ناتوانی زبان، به پرپرزدن برای کلمه ها.یک کشف دیگر:خنده جزئی از سوگ است. خنده با رگ و پی خانواده ما عجین شده و حالا، وقتی یاد پدرم می‌افتیم، می‌خندیم اما جایی در پس این خنده‌ها نوعی ناباوری حزن‌آلود هم هست.خنده کم‌کم محو می‌شود. اشک می‌شود، غم می‌شود،خشم می‌شود.اخر چطور می‌شود صبح، شوخی کند و حرف بزند، و شبش برای همیشه رفته باشد؟ خیلی سریع بود، زیادی سریع بود.نباید این طور می‌شد. غافلگیری مصیبت باری بود، آن هم وسط پاندمی‌ای که دنیا را تعطیل کرده.وقتی به آدم ها‌یی فکر می‌کنم که سن‌شان از هشتاد و هشت سال،از سن پدرم، بیشتر است و زنده و سالم اند، انگار خار غلیظ توی قلبم فرو می‎‌‌‌‌رود.از باید های گذشته‌ام پشیمان‌ام: قطعا باید سوگواری کنی،باید درباره اش حرف بزنی، بیاد با غمت رو‌‌در‌رو شوی، باید از غمت عبور کنی؛«باید‌ها» ی آدم کوته‌بینی که خودش هیج وقت با سوگ سرو کار نداشته.پیش از این هم داغ دیده‌ام اما فقط حالاست که به کنه سوگ رسیده‌ام. فقط حالا که دنبال روزنه ای می گردم، می‌فهمم راهی برای گذر از اندوه وجود ندارد.مثلا وقتی گواهی فوتش را می‌خوانم یا اعلامیه ی ترحیمش را می نویسم، .وحشت در وجودم شعله می‌کشد.احساس گناه مثل خوره به جانم می‌افتد، به همه ی چیزهایی فکر می‌کنم که می‌شد اتفاق بیفتد و همه ی راه هایی که می‌شد مسیر جهان را تغییر بدهم تا جلوی اتفاق دهم ژوئن را بگیرم، تا اتفاق افتاده را نیفتاده کنم.چون پدرم را خیلی زیاد،خیلی آتشین، خیلی لطیف دوست داشتم، همیشه ترس چنین روزی پس ذهنم بود. اما گول وضع خوب سلامتی‌اش را خورده بودم و فکر می کردم هنوز وقت داریم.قسمتی از بی‌رحمی سوگ این است که یادآوری چیز های مهم را برایت سخت می‌کند.خنده‌ای که دیگر هرگز بر لبم نمی‌نشیند.«هرگز» شبیه مجازاتی ظالمانه به نظر می‌رسد.تا آخر عمر دنبال چیز‌هایی می‌گردم که دیگر وجود ندارد.انگار فقدان، زندگی را مثل یک تکه کاغذ، نازک می کند.تا وقتی سوگواری نکنیم، نمی دانیم سوگواری مان چگونه است.سوگ می‌گوید همه چیز تمام شده و دلت می گوید نشده. سوگ می‌کوشد عشقت را در گذشته زندانی کند و دلت می‌گوید که عشق هنوز زنده است.یکی از بی‌شمار خصلت های جان فرسای سوگ هجوم شک و تردید است. نه. همه ی این ها فقط توی سر من نیست. پدرم واقعا دوست داشتی بود.با فعل های گذشته درباره ی پدرم می‌نویسم و باورم نمی‌شود که با فعل های گذشته درباره ی پدرم می‌نویسم.۲- قسمت دوم(درنگ تاریک)این قسمت شامل نامه هایی است که راینر ماریا ریلکه برای تسلیت به دوستانش نوشته و در آنها راجع به سوگ صحبت می‌کند.تکلیف خودت بدان که هر صبح بیندیشی اگر بود چه انتظاری از تو داشت،چه آرزویی برای تو داشت،دلش می‌خواست چه اتفاقی برای تو بیفتد.گمان نکن چیزی که جزئی از واقعیت محض ما بوده می‌واند یکباره ناپدید شود و دیگر نباشد.دریغ کاش می‌توانستم بگویم چگونه این ها رامی‌دانم.شاید آنگاه در ژرفای سوگواری‌ات، ذره‌ی ناچیزی از شعف تاریک شکل می‌گرفت.سوگ خصلتی غریب دارد.گاه گمان می‌کنیم زندگی کسی با مرگش نیمه تمام مانده، از هم گسیخته، از چنگش ربوده شده. اما درآن مواقعی که چنین گمانی بار دردمان را سنگین‌تر نمی‌کند،‌سوگ می‌تواند نوعی یادگیری حقیقی باشد؛فضیلتی حقیقی؛ ناب‌ترین و کامل ترین چیزی که درکش می‌کنیم.سوگ پدر سالخورده به طریقی وادارمان می‌کند خود را از نو بسازیم و قابلیت های ذاتی خویش را، برای نخستین بار، مستقل از او به کار بگیریم.فقط ضربه ی سوگ پدر است که از ما فردی سرد‌و‌گرم چشیده، رها و ـ دریغاـ  بی تکیه گاه می سازد... شناخت عمیق تر مرگ میوه ی رسیده ی اینجا و اکنون زیستن است؛ میوه‌ای که اگر به دستش بیاوریم و به دهنش ببریم،طعم وصف‌ناپذیرش را در وجود ما می‌پراکند.تجربه ی شخصی و تقدیر ماست که تعیین می‌کند هنگام مصیبت، تسلای خاطرمان را در کجا می‌یابیم.چشیدن درد هر فقدان، طبیعت ـ به یمن عمق روز افزون و آشنایی مان ـ نزد من گویاتر گیراتر و دلپذیر شده و بیش از پیش به قلب خود نزدیکم کرده است.گمان نمی‌کنم بشود کسی را که چون تو، فقدانی چنین ناگهانی دیده تسلایی شایسته باشد.به گمانم غریزه به ما حکم می کند که بعد از فقدانی چنین سترگ خواستار تسلا نباشیم. در عوض، باید مشتاقانه و شورمندانه در پی کاویدن، تجربه تمام و کمال این فقدان و تأمل در سرشت بی‌همتا و یگانه و تاثیرش در زندگی خود باشیم.فقط درد تسکین نیافته است که بر دورن ما تاثیر می گذارد و معنا و ارزشی برای ما دارد.اما مرگ چنان عمیق در ذات عشق ریشه دوانده که هیچ تناقضی با عشق ندارد.(چه خوب می‌شد اگر زشتی و بدی گمانی تنیده شده در مرگ ما را در شناخت مان از آن به بیراهه نمی برد)مرگ ورای تاب و توان ما نیست.مرگ بالاترین نشان حک شده بر دیواره ی پیمانه ای مدرج است.۳- قسمت سوم(پس از زندگی)در این قسمت جون دیدیون در باره ی تجربه ی مرگ شوهرش می‌نویسد.خاطرات کامل او در کتاب سال تفکر جادویی چاپ شده. نوشته های او هم شامل جملاتی درباره سوگ است که به عمق جان آدم سوگوار می‌نشیند.زندگی سریع تغییر می‌کند.زندگی در لحظه تغییر می‌کند.نشسته‌ای شام بخوری و ناگهان زندگی ای که برایت آشناست تمام می‌شود.همه ما، در رویارویی با مصیبتی ناگهانی، مدام به این فکر می‌کنیم که وقتی آن اتفاق تصور ناپذیر رخ داد همه چیز چقدر معمولی بود.سوگ که از راه می‌رسد، آن چیزی نیست که انتظارش را داریم و وقتی پدر و مادرم مردند، چیزی که حس می‌کردم سوگ نبود. پدرم چند روز مانده به تولد ۸۵ سالگی اش مرد و مادرم یک ما مانده به ۹۱سالگی اش.هر دو بعد از چند سالی بیماری و ناخوشی که روز به روز وخیم‌تر هم می‌شد.در هر دو مورد چیزی که احساس می‌کردم غم بود و بی‌کسی.اما سوگ چیز متفاوتی است.سوگ هیچ فاصله ای با آدم ندارد.سوگ در هیبت امواج، حمله ها و ادراک‌های ناگهانی‌ای می آید که زانوهایت را می‌لرزانند و سوی چشم هایت را می‌‌‌گیرند و روز مرگی زندگی‌ات را نیست و نابود می‌کنند. هر که به عمرش سوگ را تجربه کرده باشد، خصلت «موج آسای» آن را می‌شناسد.سوگوار که می‌شوی، می‌فهمی سوگ جایی است که هیچ کدام‌مان، تا وقتی به آن نرسیده ایم، نمی شناسیمش.در آن نسخه ی سوگ که تصورش می‌کنیم، دست آخر «التیام» می‌یابیم.‌نوعی حرکت رو به جلو.در آن نسخه، بدترین روزها همان روزهای اول اند.خیال می‌کنیم سخت ترین آزمونی که پیش رو داریم لحظه‌ی خاکسپاری است و بعدش، آن التیام مفروض سراغ‌مان می‌آید.۴- قسمت چهارم(آکواریوم)این بخش به قلم الکساندر همن درباره ی تجربه تلخ و وحشتناکِ بیماری سخت و نادر دختر نوزادش می‌باشد. خاطره پردازی ظریف و دقیق او باعث شد که خودم را کنار آنها در بیمارستان، کنار تخت، پشت اتاق عمل ببینم و تا حدی عمق رنج و درد او را حس کنم.کنار تخت ایزابل، در آن لحظه هایی که زندگی مان را به «قبل» و «بعد» از خودشان تقسیم می‌کردند، اشک ریختیم.«مرگ» روی هر چیزی که زندگی را می‌سازد حک شده و هر لحظه از هستی ما فقط یک نفس با آخرین لحظه‌مان فاصله دارد.قاعده این است که فرزندت مدت ها بعد از فنای تو بمیرد. قاعده این است که فرزندت چند دهه بعد از مرگت زنده بماند و آزاد و رها  از سنگینی حضورت، زندگی‌اش را بکند و سر انجام به پایان همان مسیر منتهی به فنایی برسد که والدینش پیموده اند.دنیای غوطه ور در آرامش بیرون به زبان روزمرگی ها و کلیشه های کاربردی ای متکی بود که هیچ ارتباط منطقی یا مفهمومی به فاجعه ی ما نداشتمی‌گذاشتیم خیال کنند زبان قاصر است چون می‌دانستیم نمی خواهند با واژه‌هایی که ما هر روز به کار می بردیم آشنا شوند. مطمئن بودیم نمی خواهند آنچه را که ما می‌دانیم بدانند.گرچه خودمان هم نمی‌خواستیم آنچه را که می‌دانستیم را بدانیم.نه دلم می‌خواست و نه جرئت می‌کردم چیزی ورای خنده‌اش، ورای زندگی رنج آمیز اما همچنان زیبایش،تصور کنم.چیزی که تصورش سخت است به خاطر سپردنش هم سخت است.چگونه بچه ی مرده‌ات را پشت سر می‌گذاری و به روزمرگی های پوچی بر می گردی که اسمش را زندگی گذاشته  ای؟یکی از نفرت انگیز سفسطه های بشر این است که رنج موجب تعالی می‌شود. که رنج گامی است در مسیر وارستگی یا رستگاری . اما رنج و مرگ ایزابل نه برای او، نه برای ما ونه برای جهان فایده ای نداشت.تنها پیامد مهم رنج و عذاب ایزابل مرگ اوست. ماهیچ درسی که ارزش آموختن داشته باشد نیاموختیم و هیج تجربه‌ای که سودی به کسی برساند کسب نکردیم.غیاب ماندگار ایزابل حالا یکی از اندام های بدن ماست؛ اندامی که تنها کارکردش ترشح پیوسته ی اندوه است.۵- قسمت پنج(تجربه)نوشته ی بلندی از رالف والد امرسون که حاصل از تفکر عمیق او درباره ی از دست دادن پسر خردسالش می‌باشد. نمی‌دانم مشکل از ترجمه بود یا عامل دیگری داشت اما خیلی با این قسمت کتاب ارتباط نگرفتم.بشر به سوگ و ماتم خود می‌نشیند اما روزگارش، حتی به اندازه ی نیم آنچه می‌گوید، تیره و تار نیست.سوگوارم که سوگ نه چیزی به من آموزد و نه یک گام در وادی درک طبیعت به پیشم می‌برد.نبوغ به چه کار می‌آید اگر عدسی نگاه مان بیش از حد کوژ یا کاو باشد ونقطه ی کانونی در افق واقعی حیات انسانی نباشد؟مغز، اگر بیش از حد راکد یا بیش از حد شوریده باشد؟ماخوش‌دلانه در احوال و اشیا لنگر می‌اندازیم غافل از این که لنگرگاه‌مان در شن روان است.ثمره ی زندگی ام این است که برای تسکین سریع دردم دست به دامان مراقبه و مشاوره و کشف حقیقت نمی‌شوم. عمر انسان میرا به درک حاصل از همه ی این ها قد نمی‌دهد. تنها راهی که سراغ دارم پذیرش این که هستم و دارم، اما چیز های تازه ای به دست نمی‌آورم.فضل و احسان خدا از همان آغاز بیش از استحقاق ما بوده و همواره چنین می‌ماند.۶- قسمت شش(قصه ی بیوه زن)این قسمت، شامل خرده روایت و خاطره پردازی های جویس کرول اوتس درباره ی مرگ شوهرش می‌باشد. در خاطره پردازی ها، او به اکثر جهات سوگ می‌پردازد؛ افکار،احساسات،نا‌امیدی‌ها، تنهایی ها و ....بیوه تغیر نمی‌خواهد.بیوه فقط می‌خواهد زمین و زمان به پایان برسد.چرا که تردید ندارد زندگی خوش هم به پایان رسیده است.بیوه در قلبش حس می‌کند دیگر نباید زنده باشد. بیوه سردرگم و وحشت زده است. بیوه احساس می کند «غلط» است.پس این رفتار خودمانی‌اش، این یقینش،‌ مردی که از همسرش جدا شده ـ به خاک سیاه نشسته ـ‌ زخم خورده و تحقیر شده - اما حالا دوباره سرِ پاست از کجا می‌آید؟سوگ پدیده ی عصبی است.سلولای عصبی خودشون رو بهش عادت می‌دن.بعد از مرگ شوهرم، اولین باری است که در جایی عمومی گریه می‌کنم.باید سریع  از این جا بروم.دوستانم با نگاهشان تعقیبم می کنند.بسیار خسته، تا مغز استخوان، خسته خواهم شد.درمی‌یابم که حال و روزم تغییر نمی‌کند، بلکه این چنین باقی می‌ماند یا حتی بدتر می‌شود و این دانش از پا می‌اندازدم یا، شاید هم بشود گفت، به من نیرو می‌دهد؛ عزمی برای یکسره کردن کار.مثل آدمی که لزران روی تخته ی مرتفع شیرجه، تخته خیلی مرتفع  شیرجه ایستاده و درباره عمق زیرِ‌پایش مطمئن نیست.دنیای واقعی آن بیرون است، بیرون از حباب شیشه ای زندگی کند و خفقان‌آور بیوه، دنیای واقعیِ دور‌دستی که پیچیدگی‌های همیشه‌متغیرش ـ آن طور که نگاهی سریع به تیتر های روزنامه ها و اخبار جسته‌گریخته ی تلویزیون نشان می‌دهند ـ برای بیوه پوچ و مسخره‌اند.حیرت آور است که آدم‌های دیگر زخمی نیستند، که آزادند و می‌توانند به این چیزها اهمیت بدهند، به چیزی بیشتر از زندگی شخصی، به چیزی بزرگ تر از مسائل شخصی، اما تو نمی‌توانی.تصویر شوهرم روی تخت بیمارستان، آن آخرین تختی که بستر مرگش شد، پیش چشمم می‌آید.به این فکر می‌کنم که چطوری این دنیا را از دست داد ،جای خودش را در این دنیا از دست داد، از این دنیا رانده شد.رسم روزگار همین است. آدم همیشه خیال می ‌کند مرگ جای دیگری است.اما مرگ می‌تواند همین نزدیکی باشد.وحشت زندگی پس از سوگِ بیوه وجودم را پر می کند دری که پیش روی من است، تنها دری که می توانم از آن وارد شوم، به زودی بسته خواهد شد.برایم دردآور بود که میزبان نه تنها هیچ اشاره‌ای به ری نمی‌کرد بلکه با من هم مثل بقیه ی مهمان ها حرف می‌زد، با همان لحن شوخ.وقتی با آدم های دیگر هستم، دردی به جانم می‌افتد، تمنایی برای تنها بودن.اما وقتی تنها هستم دردی دیگر به جانم می افتد؛ حس می کنم خطرناک است.تنها که باشم زندگی‌ام در خطر است.البته که مردم دوست دارند بیوه را قوی تصور کنند، قوی تر از آنچه هست یا آنچه آرزو دارد باشد. فایده ای ندارد( وبه ترحم طلبی می‌ماند) که توضیح بدهی آن خود «قدیمی» ات از دست رفته.اما فرد زخم خورده،بیوه،بی بدن شده و برای احصار «خودِ»  گم شده‌اش باید سخت تلاش کند.بیوه هر روز صبح مثل آدمی که بادکنک بزرگی را باد می‌کند،باید بادکنک بزرگی در ابعاد واقعی خودش باد کند؛ بادکنکی که «خود» اوست.بیوه انگار از جهان مردگان به میان برگشته. وقتی لبخند می‌زند، وقتی بیوه می‌خندد، بارقه‌ای در چشم هایش می‌بینی بارقه‌ی جنون مطلق. مثل هنر پیشه ای است که خودش را به آب و آتش می زند تا نقشی را بازی کند که دیگران از او انتطار دارند. و فقط بیوه ای دیگر، زن دیگری که تازه داغ شوهر دیده این نمایش فریب آمیز را تشخیص می‌دهد.بیوه ای نیم نگاهی به بیوه ی دیگر می‌اندازد:« تو هم همین طور؟تو هم مرده ای؟ برای من مدت ها طول کشید تا از بُهت مرگ شوهرم بیرون بیایم.بعضی روز ها حتی نمی‌توانم تصور کنم قبلا چگونه شخصیتی داشته‌ام: یادم نمی‌آید که زمانی شخص بوده ام.در باغچه که باشی خوش بودن آسان است.یا می‌شود گفت فراموشیِ ناخوشی آسان است که در‌واقع فرقی ندارد.سایر کتاب های سوگ: https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D8%B3%D9%88%DA%AF-afgyzzpubvxq  https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-opfwusgqkwcl  https://virgool.io/moblebanafsh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-b59ghhmcbsfs  https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%AA%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-oxerukiebgm5  https://virgool.io/moblebanafsh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-hanczcq5gmui اگه دوست داری نوشته‌ های سوگواری‌ات به انتشارات اضافه شه، دو تا برچسب مبل بنفش و سوگ را تگ کن و لینک آن را برای من بفرست:s.akramiarani@gmail.com</description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 13:02:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در شلوغی هم می‌شود تنها بود</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ta2nouvgzivp</link>
                <description>قبلا فکر می کردم تنهایی وقتی هست که هیچ کس نباشد،خودم باشم و خودم،گوشه ای از جهان،کنج تاریک اتاقی سر تا سر ظلمات،نه آدم باشد و نه هیچ جانداری اما....حالا می فهمم که در شلوغی هم می‌شود تنها بود،می‌شود در محفل دوستان بود و احساس تنهایی کرد،‌می‌شود در مکانی که جای سوزن انداختن نیست هم تنها بود.... اما حالا می‌فهمم که تنهایی یعنی همه باشند اما آنکه تو آرزویش را داشتی نباشد،تنهایی یعنی همه باشند اما هیچ کس تو را نبیند، متوجه زخم هایت نشود ،صدای غم زده ی تو را نشنود، تو را آنگونه که هستی نپذیرد و تو را نفهمد. ..حالا می دانم که تنهایی ماهیت خلقت ما آدم هاست،ما تنها به دنیا می آییم،تنها سوگواری می کنیم و تنها می میریم.تنهایی شبیه فردی است که همیشه حضور دارد اما دیده نمی شود.حس می‌شود اما همیشه پررنگ نیست. «هست» اما ترجیح می‌دهیم که فکر کنیم «نیست»._تکه هایی از یک کل منسجمفرار ما از تنهایی شبیه شبیه فرار از خودمان است.شبیه به این است که می خواهیم بخشی از بدن مان  را نپذیریم چون دیدن و لمس کردن و حس کردنش در آور است. فقط کافی است روزی مجبود شویم با آن بخش دردآور مواجه شویم._تکه هایی از یک کل منسجممی بینی؟تنهایی بخشی از وجود ماست. و ما فقط از آن فرار می‌کنیم و سوگ آن روزی است که در مقابل ما می‌ایستد و از ما می خواهد که حقیقت تلخ تنهایی مان را بپذیریم.زندگی گاهی ما را در تجربه هایی قرار می دهد که مجبور می‌شویم تا حدودی با آن بخش نامرئی ارتباط برقرار کنیم و زمانی که تنهایی را به عنوان بخشی از خودمان حس کنیم«شفا» شروع می‌شود._تکه هایی از یک کل منسجمسوگ یکی از آن تجربه هاست که ما را با حقیقت تنهایی مان مواجه می کند.پس مطمئن باش که تنهایی در سوگ، نه تنها عجیب و غیر عادی نیست بلکه پذیرش آن نقطه ای است که شفا از آن شروع می‎‌‌شود. تنهایی در زمان سوگواری کاملا طبیعی است.آن را بپذیر و از آن فرار نکن.وقتی از تنهایی مان فرار نمی کنیم،دگر نیاز نداریم به آدم ها «پناه» ببریم. _تکه هایی از یک کل منسجمحقیقت زندگی این است که ما تنها هستیم، هرچند که ممکن است یک عالمه آدم دور و برمان باشد. یکی از نشانه های بزرگ شدن این است که زودتر بفهمیم که تنها هستیم._علی میرصادقی/کتاب 13</description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 19:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکالمه ای با چت جی پی تی درباره درباره سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%AA-%D8%AC%DB%8C-%D9%BE%DB%8C-%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%88%DA%AF-c5oztpzq7rkh</link>
                <description>سوگ یعنی چی؟سوگ به معنای ابراز غم، اندوه و اندوه‌گینی در پاسخ به یک فاجعه، از دست دادن عزیزان، یا هر رویداد تلخ دیگری است. این عبارت اغلب برای بیان احساسات عمیق اندوه و غم زده بکار می‌رود. در فرهنگ و ادبیات مختلف، سوگ به شکلی شعری، موسیقی، نوشتاری و یا رفتاری به تجلی می‌رسد.سوگ معمولاً همراه با عزاداری، گریه، پرسش‌ها و در برخی موارد رفتارهایی مانند پوشیدن لباس‌های سیاه، حضور در مراسم ترحم و عزاداری و غیره است. این عبارت نشانگر نشانه‌ها و نمادهایی است که در فرهنگ‌ها و تمدن‌های مختلف برای بیان اندوه و احترام به رویدادها و افرادی که از دست رفته‌اند به کار می‌رود.عبارت &quot;سوگ&quot; همچنین می‌تواند به صورت واژه‌ای به کار رود و به معنای فرایند و زمانی باشد که انسان در آن به تجربه و بیان اندوه و غم می‌پردازد.آیا روش درستی برای سوگواری وجود دارد؟مراسمات مختلف در هر فرهنگ و جامعه ممکن است متفاوت باشد. به همین دلیل، نمی‌توان یک روش درست و یا غلط برای سوگواری تعیین کرد. هر فرد و جامعه می‌تواند بر اساس فرهنگ و باورهای خود، روش و شیوه‌ای برای بیان سوگ و اندوه انتخاب کند که برایشان معنا و ارزش دارد.بعضی از مراسمات سوگواری شامل اجرای مراسم ترحم، عزاداری، خواندن شعرها و مرثیه‌ها، حضور در مراسم تشییع جنازه و مراقبه در قبور عزیزان و یا سایر رفتارهای خاص می‌شوند. در برخی فرهنگ‌ها همچنین پوشیدن لباس‌های سیاه یا علامت‌هایی نشانه اندوه می‌باشد.مهمترین نکته در سوگواری، احترام به احساسات و تجربه هر فرد و جامعه است. در زمان سوگواری، افراد باید فضای مناسبی را برای بیان احساساتشان داشته باشند و به همدلی و تعامل با دیگران توجه کنند.در نهایت، هر فرد می‌تواند روش و شیوه‌ای از سوگواری را انتخاب کند که بهترین راه برای اوست و کمک می‌کند تا احساسات خود را بیان کند و از این طریق به تسکین اندوه و پیدا کردن آرامش برسد.چطور میتونیم سوگ مان را ابراز کنیم؟سوگ مان را ابراز کردن یک فرآیند شخصی است و هر فرد می‌تواند روش‌ها و شیوه‌های مختلفی را برای بیان اندوه و غم خود انتخاب کند. در ادامه، چند راهبرد برای ابراز سوگ خود را برای شما می‌آورم:صحبت کردن با دیگران: با دوستان، خانواده و افرادی که به شما نزدیک هستند، در مورد احساسات و غم خود صحبت کنید. به اشتراک گذاشتن تجربه و احساسات با افراد دیگر می‌تواند به شما کمک کند تا بتوانید سوگ خود را به اشتراک بگذارید و حمایت دریافت کنید.نوشتن: نوشتن درباره احساسات، خاطرات و غم خود می‌تواند روشی مؤثر برای بیان سوگ باشد. می‌توانید یک خاطره، نامه یا روزنوشتی بنویسید که به شما کمک می‌کند احساسات خود را بیان کنید و با خودتان مرور کنید.هنر و خلاقیت: انجام فعالیت‌های هنری و خلاقیتی مانند نقاشی، موسیقی، نواختن آلات موسیقی، نوشتن شعر و داستان، ساختن آثار دستی و غیره، می‌تواند راهی برای بیان سوگ و اندوه باشد. این فعالیت‌ها به شما امکان می‌دهند احساسات خود را به صورت خلاقانه و بیانیه‌ای بیرون بکشید.مشارکت در مراسمات عزاداری: شرکت در مراسمات و رویدادهای مربوط به سوگواری و عزاداری می‌تواند به شما فرصتی برای بیان سوگ و ابراز احساساتتان بدهد. این ممکن است شامل حضور در مراسم تشییع جنازه، مراسم عزاداری مذهبیحین سوگواری چه احساساتی را تجربه می کنیم؟حین سوگواری، ممکن است احساسات مختلفی را تجربه کنید. هر فرد و شرایط ممکن است تجربه شخصی متفاوتی داشته باشد، اما برخی از احساسات معمول در زمان سوگواری عبارتند از:اندوه: اندوه یکی از مهمترین احساساتی است که در زمان سوگواری تجربه می‌شود. این احساس عمیق از دست دادن فرد عزیز و حس تلخی که از آن بر می‌خیزد، در زمان سوگواری حاکم است.غم و افسردگی: غم و افسردگی نیز احساساتی است که معمولاً در سوگواری تجربه می‌شوند. این احساسات ناشی از از دست دادن عزیزان و تلخی و ناامیدی که در اثر آن به وجود می‌آید، است.اضطراب و نگرانی: در زمان سوگواری، اضطراب و نگرانی نسبت به آینده و تأثیر این اتفاق در زندگی شخصی خود و محیط اطراف ممکن است بر شما حاکم شود.خشم و ناراحتی: احساس خشم و ناراحتی نیز ممکن است در زمان سوگواری تجربه شود. این احساسات ناشی از بی‌قراری، ناراحتی از اتفاقی که رخ داده است و احساس ناعدالتی ممکن است باشد.احساس تنهایی و ایزوله بودن: در زمان سوگواری، احساس تنهایی و ایزوله بودن ممکن است بر شما تأثیر بگذارد. این احساس ناشی از این است که فرد عزیز را از دست داده‌اید و دوری او را احساس می‌کنید.مهم است بدانید که هر احساسی که در زمان سوگواری تجربه می‌کنید، طبیعی است و باید به خود اجازه دهید این احس</description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 13:56:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرش سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D8%B3%D9%88%DA%AF-afgyzzpubvxq</link>
                <description>کتاب پذیرش سوگ همدمی است برای وقتی که در طوفان سیل دست و پا می زنید.لحن کتاب کاملا همدلانه است. و شما را دعوت می کند تا صادقانه سوگ خود را بپزیرید و با خودتان مهربان باشید. کلیر بی ویلیس معتقد است که:سوگ و عشق به شدت در هم تنیده اند،زیرا وقتی عشق می ورزیم،سوگواری میکنیم و وقتی که غم و اندوه خود را کاملا احساس می کنیم تمایل پیدا می کنیم که به خودمان و دیگران عمیق تر عشق بورزیم.پذیرش سوگ: یافتن مسیر زندگی پس از فقداناگر اهل مدیتیشن نیستید شاید فکر کنید که کتاب کمی بیش از اندازه روی تمرین های مدیتشین تاکید دارد که طبیعی هم هست چون تحقیقات بیشماری نشان داده است که تمرین های مراقبه می توانند تاثیر زیادی بر احساسات و عواطف شما در زمان سوگ شود.اگر مایل نیستید که همه ی تمرین ها را انجام بدهید می توانید از این قسمت ها صرف نظر کنید هر چند که پیشنهاد می کنم حتمالاقل چند مورد از تمارین را امتحان کنید.مگان دیواین نویسنده کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست این کتاب را اینطور توصیف می کند:این کتاب سوگ را نشانه ای از عشق عمیق می داند،نه مشکلی که باید حل شود.این کتاب نمی گوید با عشق و سوگ شکسته نشوید،بلکه می گوید با چشم و قلبی گشوده در این شکستگی بزرگ بمانید و از رو برگرداندن  امتناع کنید.بخش هایی از کتاب:سوگ شما تا زمانی که لازم باشد ادامه یابد،پابرجا خواهد ماند.غم و اندوه بخشی از چرخه های بزرگ زمین است،که همانند نسیم خنکی که در مسیر رودخانه ای به پایین می رود،در شب جریان دارد.هنگامی که داغ از دست دادن را تجربه می کنیم و سوگواری می کنیم پیدا کردم مسیری برای بازگشت به باغ،برای این که زمانی را در کنار قدرت شفابخش طبیعت سپری کنیم،از هر زمان دیگری مهم تر است.ما نفس می کشیم،مازنده ایم و برای این که عشق می ورزیم،درد از دست دادن را احساس می کنیم. مابرای از دست دادن نیمه ی گمشده ی خود و  کسانی که برای مان عزیز هستند،سوگواری می کنیم.ما برای همسایگان و همکاران مان،برای افرادی که اعداد و نمودار های اخبار را تنظیم می کنند، برای غریبه هایی که داستان آن ها را می دانیم، حتی اگر هرگز آن ها راملاقات نکرده باشیم سوگواری می کنیم. ما برای از دست دادن هایی که هنوز تجربه شان نکرده ایم،اما می ترسیم روزی فرا برسند،سوگواری می کنیم.اگر این کتاب را خواندید لطفا نظرتان را در کامنت ها راجع به آن بنویسید.</description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 15:23:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیشه سرایی های سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%DA%AF-hbmjl3tneeus</link>
                <description>سوگ وضعیت خیلی خیلی پیچیده ای هست.نه فقط برای مایی که داخل سوگ می سوزیم حتی برای کسی که از بیرون شاهد سوختن ما هست.توی چنین وضعیتی ما آدم ها میخواهیم که هرکاری بکنیم که آتش را خاموش کنیم. ولی نمی دانیم تنها راه خاموش شدن آتشِ سوگ سوختنه.و تنها کمکی که می تونیم به کسی که در حال سوگواری هست بکنیم این هست که در سوختن همراهی اش کنیم، تا تنهایی خودش آتش دیگری روشن نکند.اما معمولا چیکار می کنیم؟با فاصله زیاد از آتش می ایستیم و از دور  با حرف هامون آب می ریزیم و اصلا حواسمون نیست که هر آتشی با آب خاموش نمیشه!خیلی از حرف هایی که می زنیم درد ناک اند،بی رحمانه اند و فقط باعث می شوند آتش ،بیشتر شعله ور بشه .بیا راجب چند تاش باهم صحبت کنیم.همه چی درست نمیشهدروغ گفتن بده.خیلی هم بده. ولی دروغ گفتن به کسی که قلبش شیکسته ظلمه....هیچ چیز درست نمیشه.شاید کمی بهتر شه. ولی اون هیچ وقت برنمی گرده،هیچ وقت نبودنش از یادمون نمیره...این غم هیچ وقت درست نمیشه.اگه به درد کشیدنم نگاه میکنی و این اذیتت می کنه میتونی برای اروم کردن خودت به خودت بگی درست میشه. اما نمیتونی به من دروغ بگی.اگه میخوای به من محبت کنی،اگه میخوای از من حمایت کنی، باید یاد بگیری که تحمل کنی.چون منم از این به بعد زندگیم چاره ای جز تحمل کردن ندارم.........اون دوست نداره تو ناراحت باشیمیدونم.اون هیج وقت دوست نداشت.کیه که دوست داره بقیه ناراحت باشن؟میدونی مشکل چیه؟اون دیگه نیست و الان این منم که مهمم.بعضی وقت ها اینکه بگی اون دوست نداره تو ناراحت باشی کمکی نمیکنه.منظورم اینه که کیه که دلش بخواد کسی ناراحت باشه؟سوگواری برای یک فقدان طبیعیه.ناراحت بودن پاسخ منطقی به مرگه.......ما خودمون میدونیم که عزیزمون دوست داره ما بخندیم.اما الان اینجا نیست که خندیدن مارو ببینه.و این خیلی درد داره......هر اتفاق بد،بازتاب اعمال خودمونهمن خودم به اندازه ی کافی احساس گناه می کنم.به اندازه ی کافی عذاب وجدان دارم.لازم نیست تو همه چیز را تقصیر من بندازی.طبق آخرین آمار توی سال 2022 ، 65.81 میلیون نفر از دنیا رفتند. اگه اعمال این آدم ها بی نقص بود الان جمعیت جهان جهان 65.81 نفر بیشتر بود؟از روز اول دنیا هرکی که مرده به خاطر بازتاب اعمالش مرده؟ یک چیزی را درست نفهمیدی.زندگی و مرگ نتیجه چیزی نیستند بلکه خود هدف هستند.می دونم چرا اینجوری فکر میکنی.وقتی که دیدی به چه سادگی و به چه مسخرگی زندگی عزیز ترین کس من را ازم گرفت ترسیدی. ترسیدی که نکنه منم.....!!!برای همین سعی کردی با این توجیهات خودت را اروم کنی. که اگه این اتفاق غیر عادی و پیش بینی نشده همه ی زندگی من را نابود کرد حتما مشکلی از سمت من بوده.نمیگم تو مقصر این افکاری.رفع خطر کار مغز هست. اما باید بدونی که این دنیا پیچیده تر از اونیه که ما بتونیم اتفاقاتش را با یک خط توجیه کنیم. حوادث،تصادف ها و مصبیت ها رخ میدهند. گاهی بی هیچ دلیلی.......الان جاش خیلی بهترهاینم می دونم.خیلی از کلیشه ها بذری از حقیقت، درون خودشون دارند.مشکل وقتی هست که میخواهی با کلمات همه چیز را درمان کنی.اینکه بدونم عزیزم &quot;جاش خوبه&quot; یا &quot;تو بهشته&quot; خیلی چیزی از غم من کم نمی کنه.بعد از این که کسی را از دست می دهیم طبیعیه که تا مدت ها امواج خشم به ما حمله کنند. شاید عصبانی باشم،از عزیزم،از خودم، از آدما و حتی از خدا......لطفا سعی کن با این حرفات ارومم کنی چون فقط موج های سهمگین تری به سمتم پرتاب میشند.من همیشه اینقدر خشمگین نخواهم بود. ولی همیشه حرف هایی که تو به من میزنی یادم میمونه.....بهش فکر نکنای کاش میشد.ای کاش به همین سادگی بود.ای کاش میشد به مغز بگی به چی فکر کن و به چی نه و اونم حرف گوش بده.اما حقیقت اینه که اگه تو به مغزت بگی به یک فیلی صورتی خال خالی فکر نکن....؟!ما نمی تونیم همه ی افکارمون را کنترل کنیم.من نه می تونم مغزم را خاموش کنم.نه می تونم قلبمو....مغز من در بین خاطرات، عزیزم را همه جا می بینه . و قلبم جای خالی اش رو حس میکنه...من خاطراتمون را می بینم.و این بعضی وقت ها خیلی درد داره.آدم نمی تونه شکستگی قلبش را فراموش کنه.و منم هم نمی تونم رفتن را فراموش کنم.نمیشه بهش فکر نکرد.سوگ به همین راحتی نیست.هنوز باهاش کنار نیومدی؟یه لحظه صبرکن؟ منظورت از کنار اومدن چیه؟ کنار اومدن چه شکلیه؟ اگه باهاش کنار بیام یعنی دیگه نباید بهش فکنم؟اگه منظورت از کنار اومدن اینکه دیگه بهش فکر نکنم،دیگه ناراحت نباشم،دیگه گریه نکنم،دیگه نبودنش روم تاثیر نداشته باشه.دیگه با خودم کلنجار نرم و خلاصه به سبک «شتر دیدی ندیدی» زندگی کنم طوری که انگار اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده..خب باید بگم نه.هیچ وقتم اینطوری باهاش کنار نمیام.من تا وقتی که زنده ام عزیزم را دوست دارم و تا وقتی که عزیزم را دوست دارم نبودنش برام دردناکه.فکر نکنم یک روزی برسه که دیگه براش گریه نکنم.یا ناراحتِ نبودنش نباشم.اما اگه منظورت از کنار آمدن اینکه قبول کنم تا آخر عمر همین آشه و همین کاسه.که تا آخر عمر باید جلوی چشمانم باشد علامت نبودنش و من هم چاره ای جز تحمل کردن و اشک ریختن ندارم .....اگه منظورت اینکه قبول کنم تا آخر عمر یک زخم سر باز روی قلبم هست که نه خوب میشه و نه درمان و من باید مدام مراقبش باشم که چرک نکنه و عفونتش همه ی وجودم را بگیره...اره.الان که دقیقا یک سال و ده ماه از اون روز میگذره.یکم باهاش کنار اومدم.اما بگذار ازت یه خواهشی کنم. لطفا از کس دیگه ای این سوال را نپرس.چون...چون... اونی که داغ دیده به اندازه ی کافی سردرگم هست.این سوال هایی که نه سر داره و نه ته ، چیزی را عوض نمی کنه فقط حالمون را بدتر می کنه.... پس چی بگیم؟حقیقت تصدیقبگو که خیلی درد داره و اعتراف کن که کاری از دست مان بر نمی آید.من این بلاتکلیفی را درک میکنم.من نیاز دارم بازتاب رنجی که میکشم را ببینم و این کمکم میکنه و خیلی برایم ارزش داره...منابع استفاده شده: https://www.normalizegrief.com/what-not-to-say-to-someone-grieving  https://www.griefrecoverymethod.com/blog/1993/01/grief-quotes-killer-cliches-about-loss  http://www.griefspeaks.com/id9.html تو هم جملات کلیشه ای که از بقیه راجب سوگ و مرگ شنیدی و ناراحت شدی در کامت ها بنویس.اگه اهل نوشتی لطفا در قالب یک پست جدا راجب آنها بنویس و اگه دوست داری نوشته ات به انتشارات اضافه شه لینک آن را برای من بفرست:s.akramiarani@gmail.com</description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 15:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به همه ی سوگواران</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-jvoreohl4a7r</link>
                <description>عاداتی به نوشتن مقدمه ندارم.چرا که همه چیز بی مقدمه شروع شد....!همه اش در یک ثانیه اتفاق اقتاد.در عرض همان یک ثانیه تمام دنیا هزار تکه شد و وجود من هزاران تکه،تمام آرزوهایم خاکستر شد و همراه عزیز ترینم به خاک سپرده شد.بگذریم!تو برای داستان من ایجا نیستی.اینجایی چون دل شکسته ای.چون قلبت پاره پاره شده.اینحایی چون آینده ای که در ذهنت داشتی به فنا رفته.اینجایی چون هیچ چیز مثل قبل نسیت و همه چیز عوض شده.....متاسفم!می دانم که زیاد نصیحت و پند اخلاقی شنیده ای.بگذار رو راست باشیم. من هیچ اکسیر معجزه آسایی برای کمک به تو ندارم،هیچ راحلی برای درمان دل شکسته ات ندارم چون سوگ مشکل نیست که راه حل نیاز داشته باشد.سوگ امتداد عشق هست...من نه میتوانم زمان را به عقب باز گردانم و نه میتوانم چیزی را درست کنم.ولی قول میدهم بدون نصیحت،بدون کلیشه و بدون هیچ قضاوتی کنارت باشم.قول می دهم!چیزی که تو می خواهی نه امید دادن هست و نه شاد شدن . نه لازم هست که آدم قبلی بشوی و نه نیاز داری که زود تر به زندگی عادی برگردی.الان نه وقت  برنامه ریزی  برای آینده هست، نه جبران گذشته .تنها چیزی که مهمه همین &quot;الانه&quot;.چیزی که تو نیاز داری شاید داشتن یه شونه امن برای گریه است ، فهمیده شدن و درک شدن هست.به کسی نیاز داری که دست هایت را بگیرد و بگوید اوضاع همین قدر که تو میگویی مزخرف است. تو به کسی نیاز داری که  کنار غم هایت بنشیند. دردهای تو نه مرهم می‌خواهند نه درمان چون بعضی چیزها را نمی‌شود درمان کرد فقط می توان به دوش کشید. و تو فقط کسی را می خواهی که شریک همه دردهایت باشد و همه ی  زجری که میکشی را تصدیق کند. تصدیق مهمترین چیز هست.و من صرفا برای همین اینجا هستم. متاسفم که به اینجا نیاز داری. دلم می خواست به بهانه ی بهتری با هم آشنا می‌شدیم ولی خب، تو که میدانی زندگی راه خود را می گیرد و به خواسته ی ما کاری ندارد.به هرحال اینجاییم. زندگی مجبورمان کرده که باشیم. آدم های مختلف اینجا میایند و می روند ولی خوب این خیلی مهم نیست. مهم این است که یک اندوه مشترک همه ما را کنار هم جمع کرده  است.من اینجا هستم. و ما اینجاییم تا به تو بگوییم در درد  تنها نیستی.ما با آغوش باز پذیرای تو و همه زخم هایت هستیم.....*جملات بلد شده برگفته از کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نسیت می باشد.اگر می خواهی خواندن راجب سوگ را شروع کنی از اینجا شروع کن: https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-ilhjr9ikbvur  https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%B4-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-wsi1ojvi1bzp  https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-q6i4wi8855dp اگر می خواهی نوشته هایت در باره سوگ به انتشارات مبل بنفش اضافه شود #سوگ و #مبل_بنفش را در قسمت برچسب های نوشته هایت قرار بده و لینک را با من به اشتراک بگذار:S.akramiarani@gmail.comواگر میخواهی داستان سوگ من را بخوانی: https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pgq51oczpva9  https://virgool.io/moblebanafsh/%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-cwo2sbnnftts </description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 12:27:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت دلتنگی….</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-xz8oixho4jbu</link>
                <description>.یک روز، چشم باز می‌ کنی و می‌ بینیعزیزترین آدمِ زندگی‌ات،دیگر نیست!کسی که تا دیروز خیال می‌ کردیهمیشه برایِ داشتنش و برایِ دوست داشتنش،فرصت هست،کسی که فکرش را هم نمی‌ کردی،رفتنی باشد...به همین سادگی، آدم‌ها می‌ روند،و جایِشان، برایِ همیشه خالی می‌مانَد!عزیزانت را همین ثانیه دوست داشته باش،همین ثانیه قدرِشان را بدان،و همین ثانیه، در آغوشِشان بگیر.منتظرِ هیچ فردا و روزِ مبادایی نباش!چه آدم‌ها که با زخمِ سکوت و تنهایی، رفتند،چه دل‌ها که تا ابدیتِ تاریخ‌، شکسته ماند‌،و چه دوستت‌دارم‌ها که تا همیشه،میانِ حنجره هایِ زمان، گیر کرد.&quot; مبادا &quot;؛ یعنی امروز،یعنی الان،یعنی همین لحظه!(پدر?)</description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>مرتضی افشاری | Morteza Afshari</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 17:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی ها که می روند،قلب آدم پاره می شود</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-mrqlkucdzrfj</link>
                <description>بعضی جاهای خالی خالی، هیچ وقت پر نمی شوندبعضی زخم ها، هیچ وقت درمان نمی شوندبعضی آدم ها، هیج وقت فراموش نمی شوندبعضی داغ ها، هیچ وقت سرد نمی شوندبعضی تاریکی ها، هیچ وقت روشن نمی شوندبعضی زمستان ها، هیچ وقت بهار نمی شوندبعضی لحظه ها، هیچ وقت تکرار نمی شوندبعضی خاطرات، هیچ وقت از یاد نمی روندبعضی تلخی ها، هیچ وقت شیرین نمی شوندبعضی جامه ها که پاره شوند،هیچ وقت دوخته نمی شوندبعضی غم ها که روی دل بنشینند،هیچ وقت پا نمی شوند.......بعضی ها که می روند،قلب آدم پاره می شودبعضی ها که می روند تقاص رفتنشان را سکوت خانه می دهدبعضی ها که می روند،جای خالی شان خار در چشم می شودبعضی ها که می روند،آدم می شکندبعضی ها که می روند، آدم از زندگی سیر می شودبعضی ها که می روند،جز حسرت چیزی برای آدم نمی ماندبعضی ها کی می روند،همه چیز را با خودشان می برند .......قلب که بشکند،هیچ وقت مثل قبل نمیشودآرزو هاکه خاکستر شوند،هیچ وقت محقق نمی شوندهمه کس آدم که برود،آدم هیچ وقت آدم قبلی نمی شود......دلنوشته ها: https://vrgl.ir/kRTgq  https://vrgl.ir/iayhF  https://vrgl.ir/0RcEV </description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 21:17:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی حتی یادت نمیاد که خوب بودن حالت چه شکلی بوده...</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87-ogkpctkjyxqv</link>
                <description>این روزها...ترکیب و میکس عجیبی از حس های مختلف رو تجربه میکنم از غم و خشم و اندوه گرفته تا استرس و اضطراب و ترس و نگرانی و بیم و امید و خلاصه هرچی که بگین هست در نتیجه وقتی شرایط احساسی خیلی پیچیده میشه ممکنه که خیلی از ما راه فرار و دوری و انکار این حس ها رو در پیش بگیریم و مثلاً بخوایم تظاهر به قوی بودن کنیم یا نشون بدیم که هیچ فشاری رومون نیست یا خیلی حالمون خوب و میزون و اکیه در حالی که در درونمون اینطور نیست و غوغاییه ...واسه من معنی معادلات و استانداردهای روانشناسی این روزا بهم ریخته ، فکر کنم اگه خود کارل یونگ زنده بود دیگه گفتن اینکه &quot; رنجت رو تحمل نکن، بلکه درکش کن &quot; هم براش نامفهوم و بی معنا بود. در نتیجه هیچ اشکالی نداره که بگیم به هم ریختیم یا حالمون خوش نیست چون این طبیعیه ولی اگه بخوایم خودسانسوری کنیم حالا مشکلی رو ایجاد کردیم که علاوه بر فشار اصلی فشارهای جانبی هم بهمون وارد میکنه...من وقتی با آدمهای دیگر هستم دردی به جانم می افتد ، تمنایی برای تنها بودن .اما وقتی تنها هستم دردی دیگر به جانم می افتد. حس میکنم تنها بودن خطرناک است چون خالی بودن زندگی ام تقریبا تحمل ناپذیر می شود .با دیگران که هستم در امانم ، شاد نیستم اما در امانم .به هر حال حالا خوشی من یعنی آدم های دیگر ...اما این روابط کم دوامند واقعی نیستند صمیمانه نیستند انگار دارم خودم را فریب می دهم که ارتباط با دیگران می تواند نبود رابطه صمیمانه من با پدرم را در زندگی جبران کند.من در تجربه سوگ به این نتیجه رسیدم که گاهی بهترین کار ممکن برای تسکین یک نفر حضور فعال داشتنه و این یعنی به گونه ای در کنار طرف مقابل باشیم‌ که احساس امنیت روانی بیشتری کنه و بدونه در صورتی که نیاز به کمک داشته باشه ما هستیم اگه بخواد حرفی بزنه براش گوش میشیم اگه بخواد درد و دلی کنه باهاش همراه میشیم اگه بخواد اشک بریزه براش آغوش میشیم و اگه بخواد با رنجی روبرو بشه باهاش هم قدم میشیم و وقتی یک نفر حس کنه که از نظر روانی امنه و میتونه بودن و گرمای حضور دیگری رو کنارش حس کنه علاوه بر دلگرم شدن، قدرت پذیرش و رویارویی با بحران هم در درونش بیشتر میشه و بهتر میتونه با شرایط برخورد کنهگاهی بهترین کمک میتونه همین بودن و حضور داشتنه باشه بی منت، خالصانه و پیوسته ...همه ما الآن بیشتر از همیشه به هم نیاز داریم پس لطفاً بیشتر &quot;کنار هم باشیم&quot;Just when you think it can&#x27;t get any worse, it can. And just when you think it can&#x27;t get any better, it can.                                                           جمله ای که در دل خودش ناامیدی و امید رو همزمان دارهحقیقتاً حکمت این اتفاقات را نمیدانم اما ... اما این یکبار زندگی کردن ما در این دنیا نباید آنقدر سخت می بود و آنقدر درد و رنج نباید می کشیدیم، فشارهایی که واقعاً آدم رو داغون میکنن و ظرفیتش رو برای همه چیز به چالش میکشن، در هر حال باید با همه این دردها ادامه داد و پیش رفت و حرکت کرد.به عقیده من جهان به دو دسته تقسیم می شود: آنها که بارِ اندوهی را به دوش می کشند و آنها که هنوز نه ، اما چیزی که هست این است که طبیعت بسیار دقیق است. رنجِ هر چیزی دقیقاً همسنگِ ارزش آن است .آری اکنون به خوبی می دانم که رنج هر چیز هم اندازه ارزش آن چیز است. وقتی آدم میبیند که چه انسانهای نازنینی چه دردهای ناسزاواری داشته اند از ناله های خودش خجالت میکشد و کمی آرام می گیرد ...</description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Firuzeh.Amini</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 16:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی از رنج ها فرار می کنیم....</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-cvgcephiuuux</link>
                <description>وقتی که درد غیر قابل تحمل می شود، وقتی که زخم بزرگتر از روح ما می شود،وقتی که غم عریض تر از دنیای ما می شود ، وقتی که زندگی تلخ تر از زهر می شود و وقتی که هیچ یک از آدم های دنیای ما متوجه این تغییر نمی شوند ممکن است دست به کار خطرناکی بزنیم:فرار از درد...ما از رنج های مان فرار می کنیم تا فراموش کنیم که چقدر زخمی هستیم،که چقدر شکننده هستنیم، که چقدر آسیب پذیر هستیم.برای فرار از درد هرکدام از ما روش و انگیزه ی خاص خودمان را داریم.بعضی از آن فرار می کنیم و آن را در گاوصندوق اتاقم زندانی می کنیم تا همرنگ جماعت شویم و بین بقیه مقبول واقع بشیم. بعضی هم کاملا برعکس! خود را در اتاق زندانی می کنیم و از اجتماع دوری می کنیم تا بقیه یادآور درد هایمان نباشند.انکار درد در کنار همه ی هزینه های سنگینی که دارد یک مشکل اساسی دارد:درد فقط به این سبب که تاییدش نمی کنید،از بین نمی رود.در حقیقیت اگر درد بدون کنترل بماند،چرک می کند،رشد می کند و به رفتار هایی منجر می شود که کاملا در تضاد با کسی است که می خواهیم باشیم._برنه بروان با اقتدار برخاستنپارادوکسی که راجب انکار و فرار از همه ی زخم های دارد این هست که اگر به آنها توجه لازم را نکنیم آن وقت آنها برای جلب توجه ما با انرژی بیشتری به ما حمله می کنند و به ما آسیب می زنند. صبرِ درد هم حدی دارد!تا یک جایی سکوت می کند و به شما اجازه می دهد هرطور که میخواهید با او رفتار کنید. اما اگر کاسه صبرش لبریز شود،نسبت به مسبب اولیه درد، ما را با شدت بیشتری به زمین می اندازد . برخاستن بعد از زمین خوردن سخت هست و بعد از زمین خوردنی که درد های انکار شده مسبب آن باشند سخت تر.فرار کردن از درد با ایجاد وقفه در آن فرق می کند.برای نفس کشیدن در روز های سخت و برای اینکه خفه نشویم چاره ای نداریم جز اینکه گاهی برای چند دقیقه یا چند ساعت یا حتی چند روز از درد مان فاصله بگیریم و دوباره به آن برگردیم.همین طور که گفته شد روش های متعددی برای فرار وجود دارد، در اینجا چند تا از رایج ترین آنها را به نقل از کتاب تکه هایی از یک کل منسجم آوردم.1-فرار از درد با انتخاب دردی دگر با انتخاب درد دگری،درد قبلی موقتا فراموش میشود.فقط موقتا.اما به نظر می رسد گاهی این آسان ترین راهی است که به ذهنمان می رسد.هنوز در را حس می کنیم و مرهم موقت را انتخاب می کنیم که فراموش کنیم.این فراموشی زمان زیادی طول نمی کشد  و خودش در آینده به دردی دگر تبدیل می شود. راه حل رهایی از درد،تجربه آن است.در درون بدن ، عمیق و بی واسطه.اگر غم است، اگر خشم است، اگر گناه است،اگر عشق است، هرچه که حسش کنیم و از آن فرار نکنیم.روزی از تمام درد هایی که در بدنمان گیر کرده اند،خسته می شویم.. و آن روز احتمالا فرار نخواهیم کرد و ناچار می شویم با زندگی چشم در چشم شویم. اگر رودرروی در بایستیم و تجربه اش کنیم،هرگز آدم ها نمی توانند راه فرار باشند،آغوش ها نمی توانند مُسکن باشند و فراموش ها نمی توانند ادامه دار باشند.رابطه هایی که برای پوششی برای درد به جا مانده از رابطه ی قبلی اند،شما را آرام نخواهند کرد.آدم ها را مسکن هایی موقت نبینید.اول درد را آرام کنید و بعد وارد رابطه ی بعدی شوید.2-فرار از درد با انکار و سرزنشدر خاطرات تلخ ما، آدم هایی که از دستشان داده ایم، در تجربیات بد طرد شدنمان، در تمام لحظات سختی که داشته ایم، واقعیتی وجود دارد  که« درد» نام دارد و روبرو شدن با این واقعیت جهان ما را  تغییر خواهد داد. در تمام اتفاق هایی که در گذشته ما رخ داده، ما هم سهمی داشته ایم. ما هم قسمتی از آن لحظه دردناک بوده ایم. با سعی در پاک کردن و فرار کردن از گذشته مان، قسمتی از هویت خودمان را در آن خاطره جا خواهیم گذاشت.این فرار های مدام، ما را خسته خواهند کرد و  جایی در میانه زندگی احساس سرگشتگی و معلق بودن خواهیم کرد. در فرار های از گذشته مان« انکاری» وجود دارد که خسته مان می کند. انکار واقعیتی به نام درد و سهیم بودن ما در این درد. انکار ها به مرور زمان  خفه کننده میشوند. اگر فرار کنیم و انکار کنیم، هیچ وقت خود واقعی مان را نخواهیم دید و اگر روبه رو شویم و گذشته را به عنوان قسمتی از خودمان قبول کنیم، تغییرات شروع می شوند آرام و آهسته..3- فرار از درد با رویا پردازیرویاها واقعیت را تحریف می کنند.  به رویاهایتان اجازه ندهید شما را از دیدن دردِ واقعیت زندگیتان دور کنند. اگر در واقعیت با درد روبرو شوید یک بار برای همیشه درد را تجربه می کنید  و بعد با جریان زندگی همراه می شوید.زیبایی ها و سختی ها را می بینید و تمام شگفتی های زندگی را در آغوش می کشید. درد دگر مثل خوره تکرار نمی شود و شما آن را به عنوان جزئی از واقعیت قبول می کنید. اما در رویاهایتان شما زجرکش می شوید. چون درد را نمی بینید که بتوانید آن را تجربه کنید و آن را از بدن تان بیرون بیندازید و  و حتی نمی دانید دردتان کجاست که دارید با آن رویا می سازید.در واقع در دو جهت در نوسان هستید.رویایی که قادر نیست به واقعیت تبدیل شود و این خود دردناک است و واقعیتی که گه گاه آزار دهنده است اما نمی دانید دردش از چیست.به رویاهایمان عمیق نگاه کنیم.وقت یک بازبینی دوباره است؛ما در واقعیت یک بار سوگواری می کنیم و ناکامی را تجربه می کنیم اما در رویا مدام ناکام و اسیر می شویم.هزینه های سنگین انکار درددرد فقط به این سبب که تاییدش نمی کنید،از بین نمی رود و قطعا روزی در جایی خود را نشان خواهد داد.آنچه در ادامه می آید (به نقل از کتاب با اقتدار برخاستن)پنج راهبردی است که دردی که فکر می کنیم با انکار وجودش آن را به دور دست ها تبعید کرده ایم به ما حمله می کند.1- درد لوستریشاید یکی از پیامدهای تلاش برای نادیده گرفتن درد هیجانی حالت لوستری است. فکر می کنیم آنقدر درد را در لفافه پیچیده ایم که نمی تواند دوباره ظاهر شود؛ اما ناگهان یک نظر به ظاهر بی ضرر ، باعث خشم ما می شود یا جرقه گریه را می زند، یا شاید اشتباهی کوچک در سر کار باعث هجوم حمله شرم شود. بهش درد لوستری می گوییم چون دردش اونقدر زیاده که وقتی لمس می کنی فرد تا لوسترهای سقف از جا می پره.2- بیرون راندننفس ما هم مثل همه اغواگران اگه به خواسته هاش توجه نکنیم، همه جوره به سمت مون حمله می کنه. گاهی اوقات وقتی درد های مان را انکار می کنیم سعی میکنیم با اشکال مختلفی مثل تلافی کردن، بهانه‌تراشی، حمله زبانی درد را از خود بیرون کنیم.3-بی حس سازی آسیببرای اکثر ما اولین پاسخ به ناراحتی اینه که در مقابلش تسلیم نشیم و به راهمون ادامه بدیم اما کاری می کنیم که از بین بره. این کار رو با بی حس سازی درد با استفاده از هر وسیله ای که سریعتر تسکین بده انجام میدیم. میتونیم درد هیجانی را با چیزهای زیادی از جمله الکل، مواد مخدر ،غذا، کار، قمار، روابط نادرست و اینترنت سر جاش بشونیم.4- انباشته سازی آسیبافسردگی و اضطراب دو تا از اولین واکنش های بدن به انباشتگی آسیب هستند. اینجا بدن ماست که تصمیم میگیره کی کاسه صبرش لبریز شود.5- آسیب و ترس از نداشتن راه پیش و پسگر آسیب یا ترس یا عصبانیت را به رسمیت بشناسیم گیر می‌افتیم. وقتی کمی درگیر شویم راه حرکت به عقب را نخواهیم داشت و تظاهر میکنیم که اهمیت نداره. پیشروی به جلو هم ممکن است، هیجانی را به راه بیندازد که نمیتونیم کنترلش کنیم. تایید وجود هیجان به این حس منجر می شود.مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد               وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزدپس به جای اینکه از دردهایتان فرار کنید و آنها را در لفافه بپیچید یک بار با تمام وجود حس کنید.یک بار برای همیشه بگذارید که درد زبانتان را بسوزاند تا بتوانید آن را از بدنتان بیرون کنید. پست های مرتبط:1- موهبت حواس پرتی2- نامه ای به همه ی آنهایی که در رنج اند8 کاری که وقتی غم و اندوه شدید می شود باید امتحان کنید https://vrgl.ir/Eoann </description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 18:33:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال نو مبارک!؟</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-mhng6o5ay8rc</link>
                <description>نمیشه با کلمات نشان داد که امسال اتفاقات مختلف چقدر دنیا ی ما را عوض کردند.وقتی که سوگوار هستیم،همه چیز سخت و غریب است. همه ی این آشفته حالی ها و ترس و ها و نگرانی ها را هم که بهشان اضافه کنی.... و از همه مهمتر،کسی که همیشه  برای کمک  و حمایت به او پناه می بردیم الان زیر خروار ها خاک خوابیده....فشار تعطیلات می تواند زندگی را سخت بکند. هیچ روش غلط یادرستی برای کنار آمدن با تعطیلات تو این روزهای سخت وجود ندارد؛ اما خوب است همین طور که این زمان از سال را می گذرانید  این توصیه ها را  هم در نظر داشته باشید.برنامه ریزی کنید.این روز ها نمیشود هیچ چیز را پیش بینی کرد یا برای آن برنامه ریخت. اما با این حال خوب  است که از قبل با اعضای خانواده و دوستان تان راجب توقعات،محدودیت ها و خواسته های تان برای عید امسال صحبت کنید .یادتان باشد که نه گقتن هیچ اشکالی ندارد. لازم نیست فقط به این دلیل که کاری را هرسال انجام می دادید، امسال نیز تکرار کنید.با کمک کردن به دیگران به خودتان کمک کنید.به دنبال سازمان یا محلی بگردید که بتوانید کار خیرانه ای را برای دیگران انجام دهید. نمی دانید چی کار کنید؟ به کار موردعلاقه  آن فردی که الان برایش سوگواری می کنید فکر کنید.با کوچک تر ها صحبت کنید.از آنها بپرسید این موقع سال چه چیزی برای شان مهم هست.چه خاطره هایی دارند؟ امسال بیشتر از همه دلشان برای چی تنگ خواهد شد.همه ی خاطره ها خوب نیستند،برای همین به آنها اطمینان بدهید که می توانند راجب روز های سخت هم صحبت کنند.راجب سنت ها دوباره فکر کنید.وقتی صحبت از تعطیلات می شود راه درست یا غلطی برای گذراندن تعطیلات وجود ندارد.شاید امسال بخواهید که خلاقیت به خرج بدهید و سنت ها را تغییر بدهید یا اینکه مثل قبل آنها را تکرار کنید یا اصلا سنت های جدید برای خودتان بسازید.خوش گذراندن اشکالی ندارد. به خودتان و فرزندتان این اطمینان را بدهید که خندیدن،بازی کردن و خوش گذراندن اصلا به این معنی نیست که آن شخص را کمتر دوست دارید یا کمتر دلتنگش هستید.برای سکوت برنامه ریزی کنید. موقع تعطیلات نوروز تقویم ها زیاد شلوغ می شوند و تلفن ها اشغال.پس حتما زمانی را برای خودتان کنار بگذارید. می توانید این کار را از طریق محدود کردن مهمانی به یک بار در هفته یا حتی یک بار در ماه یا گذراندن روزانه پنج دقیقه در سکوت انجام دهید.کلید &quot;درست انجام دادنش&quot; این هست که خودتان را در سکوت غرق کنید و به خودتان فضایی بدهید تا کاری را که فکر می کنید برایتان بهتر است را انجام دهید.یاد فردی که سوگوارش هستید را زنده نگه دارید.اینها کارهایی هستند که می توانید به این منظور انجام دهید: روشن کردن شمع،تهیه غذای مورد علاقه آن فرد یا ساختن یک پلی لیست آهنگ هایی که او دوست داشت.وقتی لازم شد کمک بخواهید.بچه ها به کسی که سوگ شان را مدیریت کند نیاز ندارند.با این وجود یک حمایت بیرونی خیلی کمک کننده هست.این حمایت میتواند چیزی شبیه به مراجعه به یک روان پزشک باشد. https://dkb.show/post/life-is-not-short  https://www.aparat.com/v/lwnUD </description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 04:45:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستون رفته ای نوروز حالا</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-hnyyorc5b8et</link>
                <description>سه روزه رفتیو و سی روزه حالا  زمستون رفته ای ! نوروز حالانوروز؛ روزِ نو!برای من اما بعد از رفتن تو نو یا کهنه،جدید یا قدیمی،دیر یا زود فرقی نمی کند....بزرگی غم نبودنت غلبه کرد به قدرت گذرندگی زمان.این دومین نوروز من ،بی توست؛ نوروز برای من دگر یادآور تولد طبیعت نیست بلکه فقط یادآور مرگ توست.نوروز دگر برایم آتش است. آتشی که هر لحظه بیشتر می کند، سوزانندگی داغ از دست رفتنت را......قبلا مشتاق می شدم برای نوروز؛برای چیدن هفت سینِ سمنو و سماق و سکه و سرکه و سنجد و سیر و سبزه.اما حالا هفت سینِ زندگی ام شده؛سرمای وجود و سوسوی تاریکی و سیاهی این بخت و سحر های بی طلوع و سختی فراق و سنگینی اندوه ......قبلا مشتاق می شدم برای نوروز؛برای تعطیلات بی دغدغه و برای گذراندن ایامی دور از همه ی تلخی های دنیا در آغوش تو، اما حالا نوروزم شده به آغوش کشیدن تلخی تنهایی......قبلا مشتاق می شدم برای نوروز، برای تکاندن خانه و زدودن همه ی غبار هااما حالا نوروز شده تکان دهنده ی روانم و غبار روی روحم....قبلا مشتاق می شدم برای نوروز........</description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Tue, 21 Mar 2023 11:02:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اطلسی برای سوگواری</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-a0eefuxgblxa</link>
                <description>سوگ هر کس به اندازه اثر انگشت او خاص است. اما آنچه در مورد همه افراد مشترک است این است که، فارغ از چگونگی سوگوار بودن شان، نیاز دارند سوگ شان دیده شود. این به این معنا نیست که نیاز داشته باشد کسی  سوگ شان را کم کند یا در چارچوب تازه‌ای قرار دهد. بلکه نیاز دارند،  کسی در برابر تمامیت مصیبت شان، با تمام وجود کنارشان باشد بدون این که مدام به جنبه های امیدوار کننده اشاره کند.برنه بروان در کتاب اطلس دل ما را  از میان هشتاد و هفت احساس و تجربه ی مختلف که مشخصه ی انسان بودن هستند به سفری هیجان انگیز می برد.او،برای ایجاد ارتباط معنادار،نقشه ی مهارت های لازم و چارچوبی اجرایی را ترسیم می کند.دلیل دردی که حس می کنیم چیست؟در تمام طول زندگی مان،هیجان ها و احساساتی را تجربه می کنیم که ناگریز دردناک و ویرانگرند. برای اینکه بتوانیم با این موقعیت کنار بیاییم،باید هر کداممان دلایل و توجیهاتی برای تحمل این درد پیدا کنیم.گرچه دلایل من شخصی و بر پایه ی نیاز های خود من اند،احساس می کنم راهنماهای خوبی برای کمک به کسانی هستند که نتوانسته اند منطق  پشت انده را درک کنند.یادگرفتم که دنبال تسکین گشتن فایده ای ندارد،ولی روبه رو شدن با این ناملایمات ارزشمند ترین کاری است که می شود انجام داد.این ترک ها در زندگی نقاط آسیب به نظر می آیند،ولی نشانه هایی هستند برای اینکه بفهمیم ما کجا تمام می شویم و دیگران شروع می شوند.اطلس دل برونه براوندر این پست خلاصه ای از قسمت هایی که مربوط به هیجاناتی هستند که سوگ در اکثر افراد به وجود می آورد را نوشتم تا بتوانید از آنها استفاده کنید.۱- سوگسوگ از برنامه یا خواسته های شما تبعیت نمی کند. سوگ، هر وقت که بخواهد، هر کار که بخواهد، با شما می کند. از این لحاظ، سوگ شباهت زیادی به عشق دارد.الیزابت گیلبرتیکی از فرایندهای اصلی سوگ تلاش برای تثبیت یا بازسازی دنیایی از معناست که پس از فقدان کسی یا چیزی به چالش کشیده شده است.در پژوهش من سه عنصر اساسی سوگ از داده ها نتیجه گیری شد:فقدانبا وجود این که مرگ و جدایی، فقدان های محسوسی هستند که به سوگ نسبت داده می شوند، برخی از شرکت کنندگان فقدان هایی را شرح دادند که تشخیص و شرح آنها دشوار تر است شامل؛ فقدان وضعیت عادی، فقدان آنچه قرار بود به دست آید آن چیزی که فکر می کردیم درباره کسی یا چیزی می دانیم یا درک میکنیم.حسرتحسرت با فقدان مرتبط است. اثرات خواستن خودآگاه نیست؛ بلکه خواستن غیر ارادی تمامیت، درک، معنی یا فرصت دوباره به دست آوردن یا حتی لمس کردن چیزی است که از دست رفته. حسرت جزء مهم و حیاتی از سوگ است،  اما خیلی از ما احساس می‌کنیم که باید آن را در خودمان نگه داریم، مبادا برداشت اشتباهی رخ دهد یا به غیر واقعی و کودکانه فکر کردن یا ضعیف بودن و سر سخت نبودن متهم شویم.احساس گم شدگیسوگ ما را وادار می‌کند همه چیز دنیای فیزیکی، هیجانی و اجتماعی مان را از نو جهت دهی کنیم. زمانی که به ضرورت این کار فکر می کنیم، اکثر ما تلاشی دردناک برای عادت به تغییری محسوس، مانند مرگ یک فرد، یا یک جدایی، را تصور می کنیم. اما این برداشت بسیار محدودی از سوگ است.صحبت کردن راجب به سوگ در دنیایی که از ما می خواهد با آن کنار بیاییم یا جامعه ای که سوگ را نامتعارف تلقی می کند، دشوار است.سوگ هر کس به اندازه اثر انگشت او خاص است. اما آنچه در مورد همه افراد مشترک است این است که، فارغ از چگونگی سوگوار بودن شان، نیاز دارند سوگ شان دیده شود. این به این معنا نیست که نیاز داشته باشد کسی سوگ شان را کم کند یا در چارچوب تازه‌ای قرار دهد. بلکه نیاز دارند،  کسی در برابر تمامیت مصیبت شان، با تمام وجود کنارشان باشد بدون این که مدام به جنبه های امیدوار کننده اشاره کند.۲-غمغم و افسردگی یکی نیستند.غم و سوگ یکی نیستند.غم جنبه های مثبتی نیز دارند.انسان بودن بدون غم نمی شود. پذیرفتن و مدیریت غم، شجاعانه و برای بازگشتن به خود و اطرافیانمان ضروری است.در غمناک ترین لحظات، میخواهیم کسی حمایتمان کند یا کسی که همان درد را تجربه کرده است(حتی اگر عاملآن کاملاً متفاوت بوده باشد) احساس پیوند کنیم. نمی‌خواهیم غم مان را کسی که نمی تواند احساس ما را تحمل کند نادیده بگیرد یا کوچک بشمارد؛ کسی که حاضر یا قادر نیست غم خودش را بپذیرد.۳- اندوهاندوه مجموعه ای تقریباً تحمل ناپذیر و آسیب زا از شوک، ناباوری، سوگ و ضعف است.شوک و ناباوری نفس مان را بند می آورند، و سوگ و ضعف هم معمولاً قلب و ذهنمان را تحت تاثیر قرار می دهند. اما اندوه، ترکیب این تجربه ها، نه تنها توانایی مان برای نفس کشیدن، احساس کردن و تفکر را از بین می برد، بلکه تا استخوان هایمان نیز می رسد. اندوه اغلب باعث می شود جسما در خودمان مچاله شویم، به معنای واقعی کلمه ما را به زانو در می آورد و مجبورمان میکند روی زمین بیفتیم.عنصر ضعف آن چیزی است که باعث می شود اندوه آسیب زا باشد.ما نمی توانیم آنچه را که رخ داده تغییر دهیم، برعکس کنیم یا در مورد آن مذاکره کنیم. حتی در شرایطی که می توانیم مسیر اندوه را با کارها و فهرست وظایف تغییر دهیم، اندوه دوباره راهش را به سمت  ما پیدا خواهد کرداغلب مشکل است، که پس از تجربه اندوه، به جسم خودمان بازگردیم. به خاطر همین است که امروزه درمان کارامد آسیب روانی، فقط بازیافتن تنفس، احساسات و فکر ما نیست. بلکه بازپس گرفتن استخوان هایمان و بازگشت به جسم مان نیز هست.زمانی که اندوه را تجربه میکنیم و کمک یا حمایتی دریافت نمیکنیم، برایمان دشوار است که از روی زمین بلند شویم و دوباره به زندگی باز گردیم. ظاهراً حرکت میکنیم، اما هنوز مچاله هستیم.جایگزین دیگری برای رسیدگی نکردن به آسیب روانی اندوه وجود دارد. می توانیم خودمان را قانع کنیم که حالمان خوب است و اندوه مشاهده کننده خود را با انعطاف ناپذیری و کمال گرایی مان خفه کنیم. میتوانیم خود را در انزوا قرار دهیم، به آسیب پذیری شخصیتی و مزایایش نه  بگوییم، و عملاً وجود نداشته باشیم زیرا هر لحظه ممکن است هر چیزی داربست خشک و شکننده ما را که درون مچاله شده مان  را نگاه داشته و ما را سرپا نگه میدارد، تهدید کند.روح انسان تاب آور و سرسخت است، از همان جا که می توانیم توانایی تنفس، احساس و تفکر مان را باز پس بگیریم، می توانیم استخوان هایی را که اندوه از ما جدا کرد نیز بازسازی کنیم. اما این به زمان و کمک احتیاج دارد.۴-امیدامید تابعی از مبارزه است. ما امید را در زمان های راحتی و بی دغدغگی به دست نمی آوریم، بلکه با گذراندن  مشقت و ناراحتی آن را بدست می آوریم.وقتی اوضاع به نفع ما نیست یا برخی قوانین فقط شامل حال عده ای خاص می شود، اهمیتی ندارد که چقدر امیدواریم. اینجا امید داشتن در واقع موجب ناامیدی و یاس است. ما فکر می‌کنیم باید بتوانیم از موانع عبور کنیم؛ اما با ساختاری فریبکارانه طرف هستیم که خروجی مثبت از آن ممکن نیست.۵- نامیدی و یاسیعنی حس ناامیدی درباره تمام زندگی و آینده فرد است. زمانی که ناامیدی شدید به تمام قسمت های زندگی مان رخنه می کند و  با غم شدید ترکیب می شود احساس یاس می کنیم.راب بل یاس را باور به اینکه فرد دقیقا مانند امروز خواهد بود تعریف میکند.۶- دل شکستگیدل شکستگی زمانی رخ می دهد که عشق از دست برود یا فکر کنیم که از دست رفته است.دل من را فقط کسی می شکند که من دل خود را به او داده باشم. ممکن است در پیوندی که در نهایت به دل شکستگی ختم می شود انتظارهایی وجود داشته باشند، انتظار هایی که یا برآورده میشوند یا برآورده نمی شوند.مرگ کسی که عاشقش هستیم باعث دلشکستگی می شود. دل شکسته ها، شجاع ترین افراد در میان ما هستند زیرا جرئت عشق ورزیدن داشته اند. https://vrgl.ir/TQ8LI حسن ختام:می خواهم این کتاب اطلسی برای همه ی ما باشد،چون باوری دارم با داشتن قلبی ماجراجو ونقشه ای مناسب،می توانیم به هر جایی سفر کنیم و هیچگاه از گم شدن نترسیم.</description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 17:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به همه ی آنهایی که در رنج هستند</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-ilhjr9ikbvur</link>
                <description>اگر تو اینجایی ،توی روز های اول، و تمام دنیا از هم پاشیده شده و همه چیز تغییر کرده است.متاسفم که اینجا هستی. خیلی های دیگه هم قبل از تو اینجا اومدن ، ولی این چیزی رو عوض نمی کنه.خوب اون روز های اول رو به یاد دارموقتی که زندگی ای که در ذهنت تصور می کردی ناپدید میشه؛ خاکستر می شه.وقتی که دنیا از هم می پاشه و هیچ چیز منطقی نیست.وقتی که همه ی آدم ها فقط حرف خودشون رو می زنن،بدون اینکه به حالت فکر کنن.وقتی که همه ی آدم ها فقط نصیحتت می کنن و تلاش می کنن با حرف هایشان  قانع ات کنن.و تو نه تنها دگر سر از حرف هاشون در نمیاری بلکه دیگه به آنها اهمیت هم نمی دهی.همه چیز کاملا عادی بود اما حالا....وقتی که یک مرگ بی موقع وارد زندگی ات میشه، همه چیز عوض می شه.مثل این می مونه که توی یک سینما ی شلوغ باشی. و بعد درست همان فیلمی که تبلیغش را کرده بودند،همان که برایش بلیط خریده بودی، دقیقا با همان تصاویر شروع شود.اما ناگهان، پرده از وسط میشکند! خرد و خاک شیر می شود و یک فیلم کاملا جدید شروع می شود.این یکی عجیب و غیر واقعیه، یک فیلم ترسناک که تا حالا وجود نداشته.شخصیت ها عوض شدن، صحنه به هم خورده .توی یک آسمان سه تا ماه ظاهر میشوند. اما قرار نبود این فیلم  تخیلی باشه.اما بد ترین  چیز _بد تر از همه_ اینکه نه تنها فیلم عوض شده،  بلکه جز تو هیچ کس متوجه این تغییر نمیشه! به نظر نمیاد کسی متوجه از هم پاشیدن صفحه شده باشه و فهمیده باشه که الان همه چیز فرق کرده.اگه صحبتی کنی،اگه بگی:« وایسا!صبر کنین.این اشتباهه!» بقیه روی شونت میزنن و می گوین:«هیسسس!کجاش مشکل داره؟! فیلمه دیگه، خیلی هم خوبه.عجب داستانی داره، بیا پفیلا بزن!»شما می دانید آنچه که شاهدش هستید واقعی نیست.همه ی اینها فقط نمایشی از نور و سایه هستند که هر لحظه ممکن هست بایستند......هر لحظه، در هر زمان..... اما مردم تا وقتی که پرده نمایش تو رو نبینن هیچ چیز را درک نخواهند کرد.اگر یک مرگ بی موقع  وارد زندگی ات شده باید اینها رو بدونی؛ روزهای اولیه سوگواری این شکلیه؛ سقوط دوباره و دوباره در واقعیتی که نمی تونه واقعی باشه.شاهد از هم پاشیدن پرده زندگی بودن بدون هیچ هشداری؛مجبور بودن به تماشای نمایشی که در  صحنه ای اجرا میشه که ظرفیت تحمل آن را ندارد.هیچ نقشه ی دقیق و شسته رفته ای وجود نداره.برای این عالم پیچیده هیچ قانون واحد و مشخصی وجود ندارهالان وقت برنامه ریزی برای آینده نیست.الان وقت این نیست که باهم راجب این گفت و گو کنیم که آیا در آینده حالت بهتر میشه یانه.در حال حاضر آینده یک موضوع کاملا بی ربطهتنها چیزی که وجود دارد همین الانه.اگر به این خاطر اینجایی که به تازگی همه ی دنیات از هم پاشیده و همه چیز عوض شده،متاسفم که به اینجا نیاز داشتی.آدم های زیادی قبل از تو آمدند و رفتند.اما این واقعا مهم نیست.تنها چیزی که مهمه اینه که برای تو هیچ  چیز سر جایش نیست،آسمان سر جایش نیست، زندگی سرجایش نسیت و تو به کسی نیاز داری که اینها رو ببینه،تصدیق کنه. کسی که بگه همه چیز واقعا به همین مزخرفی هست که تو فکر می کنی.تو به کسی نیاز داری که وقتی در سوسوی وحشت ،خیره به گودالی که روزی تمام زندگی ات بوده است ایستاده ای، دست هایت را بگیرد.و همه چیز را تصدیق کند.بیا رو راست باشیم.این خیلی مزخرفه.همش اشتباهه.هیچ چاره ای جز تحمل کردن این وحشت وجود نداره.همه چیز به طرز وحشتناکی اشتباهه.و از صمیم قلب متاسفم که تو هم اینجایی._ مگان دیواین</description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Sara Akrami</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 23:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-qcnjchudyvb3</link>
                <description>پس از سوگ پدرم دلتنگی همه‌جا به سراغم می‌آید، کارهایی که هر دو باهم از روی عادت یا عشق انجام می‌دادیم و حالا مجبورم به تنهایی و بدون او آن‌ها را انجام دهم ، نتیجه‌ای جز دلتنگی برایم ندارد یا کارهای جدیدی انجام می‌دهم که هرگز با او انجام نداده‌ام و این بار به نوعی دیگر دلتنگش می‌شوم. حتی اگر بخواهم خودم را سرگرم کاری کنم و خود را بی‌تفاوت نشان دهم بازهم قادر نخواهم بود.حرف زدن با آدمهایی که دلداری ام میدهند برایم سخت است و شنیدن حرف هایشان سخت تر ، آنها مهربان و همراه اند ، هم صحبتی با کسانی که خردمندتر از آن هستند که بخواهند با کلام دلداری ام دهند بسیار راحت تر است . از همدردی ها و تسلیت ها رو می گردانم ، آدمها مهربان اند ، آدم ها قصد بدی ندارند .پس از سوگ همه جور حرفی درباره سوگواری تان میشنوید :&quot; فقدان پدرتان &quot; &quot; درگذشت پدرتان &quot;&quot;تو قوی هستی و از پس این مصیبت بر خواهی آمد &quot;&quot; این تجربه تورا قویتر می کند &quot;&quot;اونقدر قوی هستی که از پسش بربیای &quot; &quot; روزی حالت بهتر میشه همیشه اوضاع اینقدر بد نخواهد ماند &quot;&quot; باید درباره اش حرف بزنی &quot;&quot; باید با غمت رو در رو شوی &quot;&quot; باید از غمت عبور کنی &quot; بایدهای یک آدم کوته بین که خودش هیچوقت با سوگ سر و کار نداشته .میفهمم راهی برای گذر از اندوه وجود ندارد ، من در مرکز این اندوهم .جرئت نمیکنم عمیق فکر کنم وگرنه از پا درمیام نه فقط از شدت درد بلکه از حس پوچی ، از چرخه فکر کردن به اینکه اصلا چه فایده آخرش که چه؟&quot; روحش آسوده است &quot; تسلایم نمی دهد چون توی اتاقش در خانه مان هم میشد آسوده باشد .&quot; جای بهتری رفته &quot; شما از کجا می دانید جای بهتری رفته ؟ من داغدیده برای دانستنش محرم تر نیستم ؟واقعا باید از شما بشنوم ؟وقتی یادم می آید در گذشته به دوستان سوگوارم چه حرف های زده ام چندشم می شود فقط &quot;متاسفم &quot; ساده شبیه زخم زدن عمدی نیست مردم می‌گویند ازش بیرون می‌آیی و درست هم هست؛ بیرون می‌آیی ولی نه شبیه قطاری که از تاریکیِ تونل بیرون می‌آید و پرتوان می‌زند به دل آفتاب، بلکه شبیه مرغی دریایی که از لکه‌ای نفتی بیرون می‌آید بیرون خواهید آمد؛ برای باقیِ عمر قیر‌اندود شده‌اید .گاها با خود فکر میکنم که کاش به جای بابا فلانی یا فلانی مرده بود و باقی عمرش را به پدر من داده بود.وقتی به آدمهایی فکر میکنم که سنشان از سن پدرم بیشتر است و زنده و سالم اند انگار خار غیظ توی قلبم فرو می رود . خشمم می ترساندم ، ترسم می ترساندم . ته ته دلم یک جور شرم هم هست . چرا اینقدر خشمگینم ؟ چطور ممکن است وقتی روحم تا این اندازه متلاشیست دنیا همین جور ادامه داشته باشد و بدون هیچ تغییری نفس بکشد ؟آدمهایی در نظرم میآمدندکه اصلاً بیخود زندگی کرده اند چون وجود و عدمشان بی حاصل است و زیادی هم مانده اند. از این فکرها که در بیچارگی و درماندگی به سراغ آدم می آید. فکر میکردم که از بیچارگی خل شده ام . واقعیت اندوه با آنچه دیگران از بیرون می‌بینند بسیار متفاوت است. دردی در این دنیا وجود دارد که نمی‌توانید با هیچ چیز از تن‌تان بیرون کنید.</description>
                <category>مبل بنفش</category>
                <author>Firuzeh.Amini</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 11:42:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>