<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات مبتلا به نوشتن...</title>
        <link>https://virgool.io/mobtalla/feed</link>
        <description>همه‌ی نوشته هایی که وارد این انتشارات میشه،  متعلق هست به قلم هایی از جنس باران!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:12:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/xnt15425fzqt/tckbxd.jpeg</url>
            <title>مبتلا به نوشتن...</title>
            <link>https://virgool.io/mobtalla</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مثل همه مرگ ها...</title>
                <link>https://virgool.io/mobtalla/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-y0qkmmhnusec</link>
                <description>در حضور دیگران گریه نمی‌کنیم زیرا از درک نشدن می‌ترسیم مدتی است اشک هایمان در خلوت هم جاری نمی‌شوند... ما از درک کردن خودمان هم عاجز مانده‌ایم! -کتایون آتاکیشی زاده•••لاشه دلی اگر پیدا کردید متعلق به من است...بیارید برایش مراسم ترحیم بگیریم... -کتایون آتاکیشی زاده•••من به دلم افتخار میکنم که بارها و شکست و مجدد عاشق تو شد! -کتایون آتاکیشی زاده•••مثل همه‌ی مرگ ها روزی خواهد رسید که روحمان هم سراغمان را نخواهد گرفت... اما ما لبخند بی‌جانمان را حفظ خواهیم کرد! -کتایون آتاکیشی‌زاده</description>
                <category>مبتلا به نوشتن...</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Sun, 06 Feb 2022 11:34:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های خواب زده</title>
                <link>https://virgool.io/mobtalla/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D8%AF%D9%87-ovddviti99kt</link>
                <description>از پله ها ب سمت پایین پرت شدبا بغض و ترس ب سمت بالا نگاه کردقدم قدم و پله پله ب او نزدیک تر میشدتمام بدنش درد داشت اما با وجود درد برای ایستادن تلاش کردنتوانست.. بر زمین افتاد.. با ناتوانی نگاه دیگری کرد.. آرام نزدیک میشد.. پله ها هنوز تمام نشده بودند.. با تمام توان خودش را روی زمین میکشید تا شاید دور شود.. اما چ فایده.. دور شدنش چ فایده ای داشت؟ خودش را ب سمت عقب میکشید و گلویش از بغض میسوخت.. تمام تنش از درد فریاد میکشید.. آسمان دلش ابری شده بود و هوای چشمانش خیس و نمناک.. اما روی پوست صورتش خشکسالی بود و بیابانی ترک خورده.. هرچه خودش را ب عقب میکشید سرعتش کمتر میشد و پله ها کمتر.. توانش کاهش یافت و پله ها نیز.. پله ها تمام شد و صدای قدم ها خبر از راه رفتن روی پارکت های سفید رنگ میداد.. رنگ از رخ او هم پرید و ب سفیدی پارکت ها دهن کجی کرد.. چشمانش را بست.. دستانش را روی گوشهایش گذاشت.. با تمام توان جیغ کشید.. یک بار.. دو بار.. چند بار بی وقفه.. ناگاه دستی آرام روی دستانش نشست.. چشمانش را ک باز کرد خانم جوانی را دید.. تعجب کرد.. او از کجا پیدایش شد؟ دستانش را پایین آورد.. او روی تخت چ میکرد؟ خانم جوان نگاهی ب شخص دیگری کرد.. گویی علامتی بود برای خروج.. اویی ک میرفت چیزی در دست داشت.. چیزی شبیه ب آمپول... خانم جوان گفت: باز تشنج سراغت اومده بود.. مجبور بودیم مسکن با دوز بالا بهت تزریق کنیم.. حالت اصلا خوب نبود...! و چقدر محتاج آن مسکن بود.. آرام و مطمئن روی تخت خوابید.. تخت تیمارستانی ک مهمان آنجا بود.. مهمان ک ن.. دیکر صاحب خانه شده بود.. نویسنده: vafa &quot;وفا&quot;shahab sang</description>
                <category>مبتلا به نوشتن...</category>
                <author>vafa</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jan 2022 20:58:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سپیدی برف اینجا به سرخی می‌زند!</title>
                <link>https://virgool.io/mobtalla/%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-rica2vkbhr6o</link>
                <description>در را باز میکنم و به محض ورود توسط گرمای سالن استقبال می‌شوم. کلاه کاپشنم را پایین می‌آورم و سعی می‌کنم با نگاه به پشت کانتر پرستاری پیدایش کنم.نفسی تازه می‌کنم و به سمتش می‌روم.با شنیدن صدایم سرش را بالا می‌آورد و از تعجب ابروهایش را بالا می‌برد.از پشت کانتر بیرون می‌آید و دستانم را که از شدت سرما کاملا بی حس شده اند در دست می‌گیرد :« تنها اومدی؟!» سرم را به نشانه مثبت تکان می‌دهم:« اصرار کردم سر کوچه پیادم کنه... تقریبا ی ساعت دیگه میاد دنبالم»گرمای دستانش بی حسی انگشتانم را از بین برد.دستم را داخل جیب کاپشنم می‌برم و کارت دعوت را بیرون می‌آورم. با لبخند نگاهم می‌کند :« پس تصمیمت رو گرفتی...» منتظر جوابم نمی‌شود و مرا مهمان آغوش گرمش می‌کند. به سختی لبخندی روی لب هایم می‌نشانم و نگاهی به انتهای سالن می‌اندازم و سراغش را می‌گیرم. پشت کانتر پرستاری برمی‌گردد و چند نقاشی روی میز می‌گذارد :« تو حیاط...»نگاهم را از نقاشی ها می‌گیرم:« تو این برف و بارون؟!!! چرا جلوشو نگ..» حرفم را قطع می‌کند و کلافه صدایم می‌کند:« بحث نکن! حریفش نشدیم... تو اگه نگرانشی بدون برای ما هم مسئولیت داره یکی از افراد اینجا بیمار بشه ولی کاری ازمون برنمیاد!»نقاشی هارا از روی میز برمی‌دارد و به دستم می‌دهد و فرصت غر زدن را ازم می‌گیرد:« اینا آخرین نقاشی هاشه» به سمت نزدیک ترین اتاق بخش می‌رود و با یک پتوی تا شده برمیگردد :« اگه میری پیشش با خودت ببرش » کاپشنم هنوز کاملا خشک نشده بود که مجدد کلاهش را روی سرم انداختم و به سمت حیاط رفتم.برفی چند سانتی روی زمین نشسته بود و نبود هیچ رد پایی نشان می‌داد چند ساعت است از روی آن نیمکت تکان نخورده است‌.کنار نیمکتش که در دورترین نقطه حیاط بود ایستادم. نقاشی هارا آرام طرف دیگر نیمکت گذاشتم و سعی کردم لرزش صدایم را کنترل کنم :«سلام» مثل تمام این چند سال جوابی نداد.سرش پایین بود و نگاهش را از روی زمین بلند نمی‌کرد.با دیدن لباس نازکش لرزیدم.  برف قسمت زیادی از کفش هایش را پوشانده بود و نمِ بلیزش حاصل آب شدن برف ها روی لباسش بود. رنگش پریده بود و سفیدی چشمانش به سرخی می‌زد.دستانش را بی تحرک روی پاهایش گذاشته بود و سفیدی نک انگشتانش خبر از سرمای درونش می‌دادند. درحالی که با دست برفِ روی موهای پرپشت مردانه اش را می‌تکاندم تعدادی تار موی سفیداز بین انگشتانم گذشت و به ازای هرکدام قلبم به درد می آمد.پتو را باز کردم و آرام روی شانه اش انداختم هیچ تکانی نمی‌خورد. با دست قسمتی از نیمکت را از برف خالی کرده و روی آن نشستم.سعی کردم با نفس عمیقی خودم را برای حرف هایم آماده کنم اما سرمای هوا همان نفس کوتاه را هم در سینه حبس کرد. با اینکه می‌دانستم مرا نگاه نمی‌کند اما به سمتش برگشتم.طرح سیاه قلمی که از خنده هایم زده بود اشکم را پشت حصار پلک هایم زندانی می‌کرد.صدایم را پایین آوردم تا حدالامکان متوجه بغضم نشود :« اینو برای من کشیدی؟!» می‌دانستم عکس العملی نشان نخواهد داد اما صبر کردن برای جواب دادنش فرصت تسلی دادن به اشک هایی بود که بی صدا روی گونه ام جاری شده بودند.- واقعا قشنگه... با یادآوری تلخی این دوسال ادامه دادم: اما من خیلی وقته انقد عمیق نمی‌خندم...لبم را گزیدم و نقاشی را زیر نقاشی زیرین پنهان کردم.تصویری بود از خودم و خودش کنار تلکابین توچال! مرور آن روز شیرین امروز برایم تلخ ترین حس ممکن را داشت.صدای خنده هایش را از روی تصویرش می‌شنیدم.صدای گرم و مردانه ای که مدت ها بود در سینه اش خفه شده بود.تصویر رو به روی برایم تار می‌شود و شانه هایم به لرزه می افتند.دستم را روی دهانم می‌گذارم تا صدای گریه ام بلند نشود.تمام صورتم از اشک تر شده است.همچنان مانند بتی بی تحرک کنارم نشسته است.نمی‌دانم چقدر از گریه کردنم می‌گذرد که سرچشمه اشک هایم خشک می‌شود. پلک زدن چشمانم را  و حرفی که باید می‌گفتم قلبم را می‌سوزاند.تکیه ام را از نیمکت می‌گیرم و به جلو خم می‌شوم و سرم را به سمتش می‌چرخانم.- باور کن آدم نامردی نیستم همین که سرش را بر نمی گرداند تا نگاهش خفه ام کند باعث می‌شود ادامه دهم :« دو سال صبر کردم ولی خودت میبینی که اون اتفاق چه تاثیری روت گذاشته... »حادثه‌ای که کارش را به بیمارستان روان پزشکی کشانده بود به سرعت از جلوی چشمانم می‌گذرد و تمام بدنم به لرزه می افتد پلک هایم را با نفس عمیقی باز می کنم و ادامه می‌دهم :« من نمیتونم رویاهایی که قرار بود با تو بهشون برسم رو کنار آدم دیگه ای تجربه کنم می‌خوام بهت اطمینان بدم که نمیتونم با هیچ مردی به اندازه سال هایی که کنار تو بودم خوشبخت باشم اگه همه چیز خوب پیش می‌رفت خیلی سال پیش پیوند بین ما روی کاغذ اومده بود...» هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد و همین باعث می‌شود رو به رویش بایستم و  صدایم بالا برود:« می‌شنوی چی میگم؟! میگم دیگه نمیتونم بیام اینجا! پس دیگه نباید بهم فکر کنی ، نباید برام نقاشی بکشی! می‌فهمی؟! اجازه نداریم دلتنگ هم بشیم!..» جمله آخرم بین هق هق هایم گم می‌شود و خوب است که به گوشش نمی‌رسد که نمی‌توانیم به دوست داشتن هم ادامه دهیم.سرش را بالا می‌آورد. چشمان خرمایی رنگ و مژه های خیسش را روی صورتم قفل می‌کند.این اولین باری ست که در این دوسال نگاهم می‌کند. نفس هایش آنقدر عمیق می‌شود که بالا و پایین رفتن قفسه سینه اش را نمی‌بینم.جلوی پایش خم می‌شوم و نگاهش همراهم پایین می‌آید و لحظه ای از چشمانم جدا نمی‌شود.لبخند تلخی می‌زنم :« آدم خوبیه...  نگران نگاهم نکن» انعکاس تصویر خودم در اشک چشمانش باعث می‌شود حرفم را تغییر دهم :« الان نگاهم می‌کنی که تصویرم یادت نره؟!.... این دقیقا کاری که ازت می‌خوام! که به ی زن متاهل فکر نکنی.» چشمانش را می‌بندد و سرش را پایین می اندازد میفهمم که این حرف مانند سوهانی روحش را خراشیده است.هوا چنان سنگین شده است که حس میکنم دیگر هیچ کداممان در حضور دیگری نفسمان بالا نمی‌آید. می ایستم.می‌خواهم حرف بزنماما نمیتوانم. شاید هم چیزی برای گفتن ندارم. برای آخرین بار به موهایی که کاملا زیر برف سفید پوش شده اند و پتویی که در عرض چند دقیقه کاملا از برف پوشیده شده است ، نگاه می‌کنم.بدون خداحافظی دور می‌شوم. صدایی از پشت سرم می آید صدایی... مانند سقوط! دستم را روی دهانم می‌گذارم و در حالی که اشک ها جلوی دیدم را گرفته اند ، بدون آنکه به پشت سر نگاه کنم می‌دوم...دور می‌شوم...نامه‌ای‌که‌از‌میان‌مشتش‌بیرون‌کشیدمبه قلم: کتایون آتاکیشی‌زاده </description>
                <category>مبتلا به نوشتن...</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Sun, 26 Dec 2021 18:26:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازش متنفری!! :)</title>
                <link>https://virgool.io/mobtalla/%D8%A7%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C-sahwh1ldgtex</link>
                <description>خنده بلندی سر میدهد و پس از نگاهی پر معنا و طولانی به چشمان مبهوت مردِ نامردش ، در صفحه ای از همان دفترچه خاطرات همیشگیـ با چشمانی لبریز از اشک ـ چیزی نوشته و پس از کندن برگه و گذاشتنش زیر فنجان چای سرد شده ، از جایش برخاسته و از کافه خارج میشود!مردِ نامرد ، با مکثی چند دقیقه ای ؛ کاغذ را برمیدارد و نوشته رویش را با صدای بلند میخواند:همانطور که در پیاده روی شلوغ قدم برمیداردمدام با خود زمزمه میکند:-هیچی نشده! هیچی تو چشماش نیست!هیچ فرقی با بقیه نداره! ازش متنفری!تو    ازش   متنفری   !!!نویسنده: یاسمین فتحی &quot;لاکپشت?&quot;کپی بدون هشتگ نویسنده حرام ‼️</description>
                <category>مبتلا به نوشتن...</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Thu, 23 Dec 2021 14:25:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه بارم تو دروغ بگو...</title>
                <link>https://virgool.io/mobtalla/%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%A8%DA%AF%D9%88-vkqkilmuorec</link>
                <description>گـفتم: جـدی میگـم! مـن اصـلا دوسِـت نـدارم! ایسـتاد. خـیرهـ شـد بـه صـورتم و ابـرو بـالا داد: نمیترسـی بـا گـفتن ایـن دروغـا بـری جهنـم؟! &quot;بـری جهنـم؟!&quot; را بـا بغـض بـه زبـان آورد کـه دلـم در هـم مچـاله شـد! مـثل انگـشت هـای دسـت هـای مـشت شـدهـ ام: همـین الانـم تـو جهنـمم! عصبـی خنـدید، حتـی وقتـی عصبانـی میشـد هـم قشنـگ تریـن مـوجود روی زمـین مـیشد: حتمـا تنـهایی! سـر تکـان دادم: آرهـ تنـهایی! خـیلی تنـها! تـازهـ تـو ایـن جهنـم هیچکـس جـز خـودم نـیس! حتـی یـه در خـروجم نـدارهـ! - مگـه نمیگـی دوسـم نـداری؟! پـس دیگـه بایـد اومـدهـ باشـی از جهنـم بیـرون! - نـه هنـوزم نیـومدم بیـرون! تلـخ خنـدیدم: خـودت گـفتی! دروغ کـه بگـم هـی بیشتـر تـو جهنـم مـی مـونم! داد زد و مـردم برگـشتند سمـت مـان: خـب دروغ نگـو!!! خـیرهـ شـدم بـه زمـین: یـه بـارم تـو دروغ بگـو... یـه بـارم... نگـاهـ کـردم بـه چشـم هـای شـب رنـگ اش: یـه بـارم تـو بیـا جهنـم خـب! ... کـل مـردم خـیابان انـقلاب نگـاهمان میکـردند، صـدایش انگـار سـر تـا سـر تهـران را برداشتـه بـود: دوسِـت نـدارم!! دوسِـت نـدارم!!! بـه خـدا دوسِـت نـدارم!!!! دوسـِت نـدارممممم!!!=) ریحانه غلامی ✍?</description>
                <category>مبتلا به نوشتن...</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 20:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستانی زودتر از دی ماه</title>
                <link>https://virgool.io/mobtalla/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-s5jwxnritt86</link>
                <description>کسی از ایستادن بدون چتر زیر باران نمی‌میرد!  مرگ لحظه ای می‌رسد که پرستاری نباشد هنگام بیماری با قربان صدقه رفتن ، تیمار داری ات را بکند... انسان همیشه از تنهایی جان می‌دهد! به قلم: کتایون آتاکیشی زاده•••بین خودمان بماند... بعد از تو هیچ دلبستگی به این خاک ندارم امازنده ام تا بایستم جلوی آزار و اذیت های دیگرانبرای در امان ماندن تو! به قلم: کتایون آتاکیشی زاده •••هیچ دیواری در این دنیا نیست که محکم تر و قابل اعتماد تر از دیوار قلب کسی باشد  که تو را با مهر در خود جای داده‌ست... تکیه کن ، پشتت را خالی نمیکند! به قلم: کتایون آتاکیشی زاده•••در خفا پیر می‌شویم حرف هایمان را آنقدر در سینه حبس می‌کنیم که روح و جسممان را تجزیه می‌کند اما به زبان نمی آوریم مبادا با همان ها دارمان بزنند... در هر دو صورت... مهم نیست. مرگ حق است! به قلم: کتایون آتاکیشی زاده•••مانند دریا غوغا بپا کن! برای همه مواج باش! اما ماهت را آرام در آغوش بکش •‌͡• به قلم: کتایون آتاکیشی زاده•••موهایم سفید شده و چه کسی گفته شروع زمستان از دی‌ماه است؟!•‌͡• به قلم: کتایون آتاکیشی زاده•••چشم هایت را ببند و هیچ چیز را باور نکن مردم اینجا با نگاه هایشان هم دروغ می‌گویند... به قلم: کتایون آتاکیشی زاده</description>
                <category>مبتلا به نوشتن...</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 10:35:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه یادگاری..</title>
                <link>https://virgool.io/mobtalla/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-z6hyioa6iqfu</link>
                <description>این مردم مینالن از عادت، ولی منِ لعنتی هنوزم که هنوزه عادت نکردم:)صدای جیلینگ جیلینگ، خبر میده کسی وارد شد &quot;درِ کافه رو باز کردی و اول اجازه دادی من وارد شمصدای جیلینگ جیلینگ بالای در، در اومددرحالی که از خنده نفس کم آورده بودم گفتم:وای کسری خیلی دیوونه ای، آخه یعنی چی این کارایه نگاه جذاب انداختی و گفتی: خب به من چه که مردم حالشون خوب نیستخواستم دل یه نفرو شاد کنم..خنده ی به اون بلندی، به لبخند پهنی از این حجم مهربونیت تبدیل شد:)&quot;دختر و پسری با قیافه ی قرمز که نشونه ی سردی هوا بود، وارد شدن پسر، دستای دختر رو گرفته بود، و حلقه ی توی دستاشون نشون دهنده ی همه چی بود.&quot; +نگار!چشماتو ببند!-چرا؟!+بابا یه دیقه ببند دیگه، (با لحن شیطونی ادامه دادی) نترس نمیخوام بدزدمتفوری چشمامو بستم، کمتر از یک دقیقه بعد گفتی: حالا باز کن.با دیدن جعبه ی توی دستات، قلبم از شدت هیجان لحظه ای ایستاد.با لبخند گفتی: نمیدونم خوشت میاد یا نه، ولی خاستم سوپرایزت کنماینم از حلقه های نامزدی.. و بعد نگاه های عمیق مون که تو هم حل شد&quot;دختر و همسرش، دستاشونو همچنان به همدیگه قرض داده بودن و بخار هات چاکلت هاشون مهمون گفت و گوی گرمشون بود&quot;+زود باش یکم دیگه مونده. الان میرسیمبدو الان سرما میخوریی&quot;&quot; +بیا این هات چاکلتو بخور تا یکم گرم شیآخه چند بار بهت گفتم بیرون اومدنی لباس گرم بپوش حرص خوردنت اونقدر باحال بود که جز خنده کار دیگه ای نمیتونستم بکنم&quot;با یادآوری مهربونیات و مهم بودنم لبخندی به تلخی شکلات کنار لیوان چایی سیاهم، زدم.نمیدونستم چه مدتیه که نگاهم خیره دختر و پسر بود که دختر از جاش بلند شدو اومدم روبروم نشست و با لحن دوستانه ای گفت: سلام عزیزم. مشکلی پیش اومده؟!با تعجب نگاهش کردم. سلامی زمزمه کردم و ادامه دادم:  نه چه مشکلی؟ چیزی نشده..!گفت: آخه از وقتی وارد شدیم نگاهت همش روی ما بودو بعد سرشو انداخت پایین و دوباره نگاهشو سمت چشمام سوق دادبه عادت همیشگی چشمام پر از بارون های ناخواسته شدهل شد و گفت: حالت خوبه؟ من عذر میخوام فکر نمیکردم حالت بد شه-مشکلی نیست... فقط...فقط ماهم روزی مثل شما... مثل حال خوب الان شما ،حالمون خوب بود... دوتایی، باهم:) خدا واسه همدیگه نگهتون داره:)))کوله ی مشکی مو برداشتم و به آرومی از کنار دخترک چادری گذشتمو از کافه یادگاریش بیرون اومدمبه خودم قول دادم دیگه بهش فکر نکنمقول دادم دیگه دلتنگش نشمقول دادم یادم باشه اون ترکم کردقول دادم دیگه به این کافه لعنتیش نیام...با این تصمیم، مصمم هندزفیری هامو توی گوشم گذاشتمکه علی یاسینی شروع کرد:&#x27;با اینکه میدونه زخمیش میکنی، میخواد تورو بغل کنه:))&#x27; دوباره هرچی دلتنگی و خاطره بود به قلب و ذهنم هجوم آوردن... :))-الهه حمزوی</description>
                <category>مبتلا به نوشتن...</category>
                <author>elahe hamzavi</author>
                <pubDate>Sat, 13 Nov 2021 10:25:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>••چمدان مادر بزرگ••</title>
                <link>https://virgool.io/mobtalla/%DA%86%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-wibm0mjzkueq</link>
                <description>هر چه چمدان داخل کمد است را بیرون میریزم! با حرص لباس ها... آلبوم ها... عروسک های فانتزی و چینی و هر چیزی که برایم نگه داشته ای را گوشه ی اتاق پرت میکنم! صدای شکستن و پرت شدن، اتاق که هیچ، خانه را برداشته... حالا یک عالمه کیف و چمدان خالی کف زمین پخش اند که دیگر وسیله ای داخلشان نیست که یاد تو بیفتم! هر چند فقط دارم خودم را گول میزنم... اول مینشینم روی تخت و خیره میشوم به وسایل پخش شده گوشه ی اتاق و سپس در یک تصمیم ناگهانی میخواهم داخل یکی از چمدان ها فرو بروم... مثل آن روزها که دختر بچه پنج ساله ای بودم، عاشق بازی قایم باشک! اصلا یادت می آید؟ وقتی بازی را شروع میکردیم تو خیلی ماهرانه قایم میشدی و من همیشه ی خدا داخل کمد پناه میگرفتم... کمد مادر بزرگ که طبقه طبقه نبود! از بالا تا پایینش پر بود از لباس... زیرش هم همیشه یک چمدان خالی داشت که وقتی با پدر بزرگ دعوایش شد؛ آن را از کمد بیرون بکشد... پرت کند روی تخت و همانطور که لباس هایش را درون چمدان میریزد؛ برای پدر بزرگ خط و نشان بکشد که دیگر بر نمیگردد و او نازش را بخرد... چند بار که داخل کمد پیدایم کردی و خودت برنده ی بازی شدی، تصمیم گرفتم داخل چمدان قایم شوم! وقتی پرسیدی: بیام؟! و از من صدایی نشنیدی، با قدم های کوچکت سمت کمد آمدی و صدای خنده ات را از لای در داخل دادی که: بازم مثل همیشه تو کمد قایم شدی فکر کردی پیدات نمیکنم؟!وقتی در را باز کردی... از داخل چمدان نمیتوانستم ببینمت! هوا داخل آن فضای تاریک هر چند برای من بزرگ، خیلی گرفته بود... سکوت کردم و به سختی سعی کردم نفس بکشم!با تعجب شنیدم که دست هایت را لا به لای لباس های مادر بزرگ میکشیدی و غر میزدی که چرا نتوانسته ای پیدایم کنی! وقتی رفتی خیلی زیاد ترسیدم! آنقدر که نفسم بیشتر تنگ شد و بغضم گرفت! دعا دعا کردم باز برگردی و کمد را بگردی...بعد از ده دقیقه که دیگر نفسم بالا نمی آمد و حتی نا داشتم تکان بخورم؛ تمام خانه را گشتی و وقتی برگشتی باز به اتاق... بغض صدایت را پر کرده بود و با ترس اسمم را به زبان می آوردی! از بقیه پرسیدی من را دیده اند یا نه، صدایت می آمد که اَهی گفتی و باز در کمد را باز کردی... خواستی چمدان را از آنجا بیرون بکشی تا پشت لباس ها را باز بگردی که... دیدی چمدان خالی سنگین شده و دست های کوچک ات قدرت تکان دادنش را ندارند... مدام در عالم کودکی سر خودم داد میزدم که چرا اینجا قایم شدم و سر تو بیشتر که چرا پیدایم نمیکنی... در چمدان سنگین بود! من نمیتوانستم از آن طرف بازش کنم... چشم هایم بسته شده بودند که بعد از چند ثانیه در باز شد و هوا رسید داخل ریه هایم... صدای گریه هایت بلند بودند، فکر کرده بودی خفه شده ام و این برای تویی که تنها من را داشتی؛ بدترین چیز در دنیا بود که خواهر کوچک ترت را در یک بازی مسخره از دست داده باشی...من را از چمدان بیرون کشیدی و محکم در آغوش گرفتی... هر دو با هم گریه کردیم... مادر بزرگ هم که با نگرانی داخل اتاق شده بود، با دیدن وضع من به گریه افتاد و سرزنشم کرد که چرا همچین کار احمقانه ای کردم! بچه بودم دیگر...بعد از آن عصر بود که چمدان مادر بزرگ داخل انباری شروع کرد به خاک خوردن و ما دیگر اجازه ی قایم باشک بازی نداشتیم، حتی اجازه ی باز کردن در کمد را هم اگر تا چند سال از ما گرفتند، تقصیر من بود... سرزنشم نمیکردی! مراقبم بودی، از کنارم تکان نمیخوردی... خاطرات باعث میشوند بغض باز گلویم را فشار بدهد و از شدت دلتنگی و نبودنت؛ نفسم باز بگیرد... حس میکنم مثل ده سال پیش باز گیر کرده ام داخل چمدان سنگینِ بزرگِ مادر بزرگ و منتظر ام تو پیدایم کنی!چمدان مادر بزرگ را هم هنوز داریم، از انباری بزرگ که شدیم بیرونش آوردند... اینجا روی زمین کنار چمدان های دیگر ولو شده بود... هنوز هم بزرگ است و من هم هنوز ظریف و کوچکم که اگر داخلش بروم و درش را ببندم، فقط خودت میتوانی باز اش کنی و نجاتم بدهی... یک لحظه دیوانه میشوم! چمدان های دیگر را هل میدهم عقب و خم میشوم داخل چمدان بزرگ مادر بزرگ... چمدان بوی لباس های تو را میدهد به جای لباس های او! شاید چون چندین بار با خودت بردی اش سفر، اما اینبار نه! نمیدانم چرا... شاید خاطرات بدی را برایت زنده میکرد. چهار زانو می نشینم و با خودم فکر میکنم مثلا چه میشود یکهو در باز بشود و ببینم برگشته ای تا مراقبم باشی؟ یا... اصلا ممکن است به این فکر کنی که شاید باز بخواهم قایم شوم یک جای تنگ و تاریک و از نگرانی دنبالم بگردی؟ دیگر حوصله صبر ندارم... داخل چمدان که فرو میروم؛ مثل دیوانه ها درش را میبندم و مچاله میشوم در خودم... شروع میکنم به شمردن! یک... دو... سه... چهار... پنج! چرا صدایت نمی آید؟!نفسم کم کم خیلی تنگ میشود... بغضم میگیرد و مثل ده سال پیش اصلا نمیتوانم حرکت کنم! شش... هفت... هشت... نه...ده... یازده... دوازده... نه! حالا واقعا حس میکنم دارم خفه میشوم! - سیزده... چهارده... پونزده... شو... شو... نز... - تو یه دیوونه ای!!!با شنیدن صدایت چشم هایم را باز میکنم! در چمدان که باز میشود؛ نفسم دوباره بالا می آید! و حالا باز  تویی که من را در آغوش میکشی و گریه میکنی...مطمئنا حالا هم مثل ده سال پیش نمیخواهی خواهر کوچکت را از دست بدهی... :)قصه کوچولو ?نویسنده: ریحانه غلامیپی نوشت: ببخشید که فقط نظرا رو میخونم... چون میترسم دوباره صفحه مو ببنده اگه ببینه زیاد فعالیت دارم ??‍♀️?</description>
                <category>مبتلا به نوشتن...</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 17:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ماهم و تو زمین:))</title>
                <link>https://virgool.io/mobtalla/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-hhwg3tid3wyp</link>
                <description>|?︎? ❦︎| بعضی وقتا که باهم حرف میزدیم...یدفعه خیره و عجیب بهم نگاه میکرد و میگفت:-من ماهم...توئم زمینی!همیشه تا یک ساعت مغزشو میخوردم ؛اصرار میکردم ؛پا رو زمین میکوبیدم و قهر میکردم ؛حتی اعتراض میکردم که ...&quot;چرا تو ماه و من زمین؟ چرا من ماه نباشم؟&quot;ولی فقط میخندید و شونه بالا مینداخت و میگفت:-میگم! میفهمی! به وقتش....به وقتش...به وقتش...به وقتش...وقتش اونموقعی بود که جلوش ایستاده بودم وبه لبخند عجیب و همیشگی روی لباش نگاه میکردم و میخواستم واسه همیشه از خودش ، چشمای مرموز و &quot;دورت بگردم&quot; گفتناش خداحافظی کنم و...برم پیش عشق واقعیم!چشمامو بستم و خواستم برم که صدام زد...وایسادم!چند قدم جلو اومد و دستاشو توی جیب کاپشنش گذاشت و...گفت:-یادته همیشه میخواستی راز عجیب اون حرفمو بفهمی؟یادته... میگفتم صبر کن تا وقتش برسه؟ رسید...اونی که میدونستم میاد ؛ اومد! خورشید اومد!و حالا... من همون ماهم که دور زمین میگرده و گشتن زمینش به دور خورشید رو نگاه میکنه! :))↯ نویسنده: لاکپشت &quot;یاسمین فتحی&quot; ??کپی بدون اسم نویسنده حرام‼️-</description>
                <category>مبتلا به نوشتن...</category>
                <author>°• یاسمین فتحی •°</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 13:28:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>