روزمرگی‌های اندرون من ...

تنها در شلوغی خیابان :)
تنها در شلوغی خیابان :)

بعضی موقع چشمات رو رو واقعیت ها میبندی و سعی میکنی تمام واقعیت هایی که دم دستته رو شبیه خیالت کنی، همون لباسو میپوشی همون ژست رو میگیری،همون نگاه کردن و حالت چشم، همون مدل رفتار، حس میکنی چشم های آدما همون حرف هایی رو میزنن که تو میخوای و تو ذهنشون همون تصویر هفت بعدی هستش که تو تصور میکنی، کم کم حس خوشی که از لذت های دوران بچگی به دست میومد برات تداعی میشن.آره! همون خوشحالی واقعی! همون خندیدن‌های از ته دلی که سال هاست ندیدیشون! آدمای دورتو تو خیالت طوری میچینی که ... ناگهان نور تلخ حقیقت سپر چشماتو میشکنه و یادت میاد که تو این دنیا انقدر تنهایی که حتی خودت هم حواست به خودت نیست، دنیایی که هر چقدر بیشتر میفهمیش غیر قابل تحمل تر و حال به هم زن تر میشه. هرچی بیشتر به سمت حقیقتش میری لذت ها اصالت خودشون رو از دست میدن و تو میمونی و چیزی که یک عمره داری دنبالش میگردی و پیداش نمیکنی! و دنیایی که اوقات خوشش اوقات غفلت و خریتته! و بزرگ شدن و فهمیدن هایی که لذت های اَیْنَ اْلْمُلوکی شون همون لحظه تموم شد و الان فقط درد خماریشون باقی مونده!!!

حضرت هکر | ۹ دی ۱۴۰۱