<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات من تلاش میکنم پس هستم</title>
        <link>https://virgool.io/my2021/feed</link>
        <description>مشاور شرکت بیمه پارسیان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 01:04:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/vrolzrwiuwew/9rc8bu.png</url>
            <title>من تلاش میکنم پس هستم</title>
            <link>https://virgool.io/my2021</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چگونه صداقت همکاران را بسنجیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%85-cbrjfbihhcal</link>
                <description>چگونه صداقت همکاران را بسنجیم؟1- برای شروع رفتار عادی شخص را مشاهده کنید.قبل از اینکه بخواهید درباره راستگویی یا دروغگویی افراد قضاوت کنید اول باید بدانید که در مکالمات عادی و اوقاتی که هیچ استرسی ندارد چگونه رفتار می‌کند. چون ممكن است رفتارهایی مانند تکان دادن سریع یک پا یا استفاده بیش از حد از آوا‌های ربط مانند «اوووم»، «خوب» و.... که در حالت کلی نشانه‌ای از وجود مشکل و عدم صداقت در گفتارهای یک فرد تلقی شود - جزو رفتار‌های عادی آن فرد به خصوص در هنگام مراوده باشد.دریور می‌گوید: هنگامی که این آشنایی را با رفتار افراد برقرار کردید، می‌توانید محدوده مجاز آنها را تعیین کنید. برای این کار شما حداقل به سه دقیقه وقت برای تمرکز روی حرکات و رفتار فرد نیاز دارید.2-  به دقت گوش کنیددریور می‌گوید تجزیه و تحلیل نوع بیان جملات می‌تواند در تشخیص اینکه چه کسی دروغ می‌گوید، به شما کمک کند. به عنوان مثال اگر شما یک سوال که پاسخش بله یا خیر است بپرسید، پاسخ باید «بله» یا «خیر» باشد. حواستان به جملات تکذیبی که در آنها از «خیر» استفاده نمی‌شود، باشد.مثلا بپرسید« آیا هرگز سرقت کرده اید؟» دریور می‌گوید: اگر پاسخ او این باشد که «من هرگز چنین کاری نمی‌کنم» این می‌تواند یک نشانه باشد. و اضافه می‌کند اگر پاسخ: «نه. هرگز» باشد، می‌توان آن را پاسخی صادقانه دانست و تا زمانی که کلمه «نه» در آن وجود دارد درست است. اگر به این عبارت توجه کنید «من هرگز چنین کاری نمی‌کنم» درمی‌یابید جمله‌ای درباره آینده است و پاسخ سوالی که شما درباره گذشته پرسیده اید نیست.3-  در جست‌وجوی «نقاط داغ» باشید.به گفته دریور نقطه داغ وقتی است که کسی از محدوده مجاز خودش به صورت مشکوکی خارج می‌شود. منطقه‌ای که شما باید دقت زیادی روی آن داشته باشید. زبان بدن راه مناسبی برای پیدا کردن نقاط داغ است. برای مثال نگاه مستقیم به پا‌ها یا شکم در هنگام حرف زدن تمایلات واقعی فرد را نشان می‌دهد. در مقابل بالا انداختن شانه‌ها نشانه تردید است.4- سوال‌های دنباله دار بپرسیدپیدا کردن یک نقطه داغ لزوما دلیل دروغگو بودن فرد نیست اما دلیل خوبی دارید تا با پرسیدن چند سوال دیگر کشف‌های بیشتری بکنید. برای مثال در یک مصاحبه استخدامی بپرسید «این بخش خالی در سابقه کاری تان را توضیح دهید». به گفته دریور: «افراد معمولا وقتی دروغ می‌گویند دچار اختلال و تناقض گویی می‌شوند.» بهتر است در همین زمینه دوباره سوالاتی بپرسید. توجه کنید تا وقتی که چیزی را نپرسیدید درباره آن قضاوت نکنید. هرگز سعی نکنید که ذهن خوانی کنید.5-  بپرسید که آیا آنها راست می‌گویند.دریور می‌گوید:آخرین سوالی که باید بپرسید این است که آیا در پاسخ‌هایی که به سوالاتم دادی راستش را گفتی ؟ ما در انتظار یک بله یا یک نه هستیم. به طرز شگفت‌آوری بسیاری از افراد در این نقطه وجود یک دروغ کوچک (یا بزرگ) در گفته‌هایشان را تائید می‌کنند و از این طریق می‌توانید به حقیقت پی ببرید.اگر فرد مورد نظر قرار باشد در موقعیتی قرار بگیرد که باید به او اعتماد کرد و واقعا نیاز دارید بدانید این شخص قابل اعتماد هست یا خیر، می‌توانید با یک سوال قدرتمند بحث‌تان را ادامه دهید: «چرا باید حرفت را باور کنم؟»در این بخش باید قدری نیرنگ آمیز رفتار کنید: هر جوابی که در ابتدا دریافت کردید قبول نکنید و دوباره بپرسید. « این واقعا جواب سوال من نبود. چرا باید حرفت را باور کنم؟»جواب بعدی را به دقت گوش کنید باید کوتاه و ساده باشد و مضمونی شبیه این داشته باشد: «چون من حقیقت را گفتم».یک فرد دروغگو تمایل دارد فوری حرفش را باور کنید. این کار شما ممکن است به عصبانیت او و متهم کردن شما به چیزی مانند اینکه با وجود صداقتش نمی‌خواهید حرفش را باور کنید منجر شود یا بیان کند که در این حالت او نمی‌خواهد با شما کار کند. اگر فرد دروغگو گستاخ باشد برای اینکه فورا حرفش را باور کنید شما را به منابع مختلفی ارجاع می‌دهد: «شما می‌توانید از هرکسی که تا به حال برایش کار کرده ام بپرسید که آیا صادق هستم یا خیر».دریور می‌گوید اتفاقا وقتی چیزی شبیه این شنیدید آنها را باهم روبه‌رو کنید. به اعتقاد او کمتر کسی این‌کار را می‌کند، اما اگر این کار را انجام دهید از نتایجی که به دست می‌آورید شگفت زده می‌شوید.</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 05:40:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیر مرد بازنشسته</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-yvexbgxfdhpc</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمیک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد.در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملا مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم.حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا و همین کارها را بکنید. بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند.تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟بچه ها گفتند: 100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم. از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Thu, 12 Mar 2020 09:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضرب المثل پول باد آورده از کجا میاد؟</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%B6%D8%B1%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-ipsnyg2xrgjq</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمدر زمان سلطنت خسرو پرویز بین ایران و روم جنگ شد و در این جنگ ایرانی ها پیروز شدند و قسطنطنیه که پایتخت روم بود به محاصره ی ارتش ایران درآمد و سقوط آن نزدیک شد.مردم رم فردی را به نام هرقل به پادشاهی برگزیدند. هرقل چون پایتخت را در خطر می دید، دستور داد که خزائن جواهرت روم را در چهار کشتی بزرگ نهادند تا از راه دریا به اسکندیه منتقل سازند تا چنانچه پایتخت سقوط کند، ‌گنجینه ی روم بدست ایرانیان نیافتد.این کار را هم کردند. ولی کشتی ها هنوز مقداری در مدیترانه نرفته بودند که ناگهان باد مخالف وزید و چون کشتی ها در آن زمان با باد حرکت می کردند، هرچه ملاحان تلاش کردند نتوانستند کشتی ها را به سمت اسکندریه حرکت دهند و کشتی ها به سمت ساحل شرقی مدیترانه که در تصرف ایرانیان بود در آمد.ایرانیان خوشحال شدند و خزاین را به تیسفون پایتخت ساسانی فرستادند.خسرو پرویز خوشحال شد و چون این گنج در اثر تغییر مسیر باد بدست ایرانیان افتاده بود خسرو پرویز آن را ( گنج باد آورده ) نام نهاد. از آن روز به بعد هرگاه ثروت و مالی بدون زحمت نصیب کسی شود، آن را بادآورده می گویند.</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Wed, 11 Mar 2020 04:27:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه آموزنده</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-oqyqlkjgpldx</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمروزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که بهترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت.ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود.مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی! قلبت را با قلب من مقایسه کن، قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.پیرمرد گفت درست است. قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؟ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام، اما این دو عین هم نبوده اند.گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند گرچه درد آورند، اما یادآورعشقی هستند که داشته ام.امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست؟مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیباتر بود ...</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Mon, 09 Mar 2020 16:39:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه آموزنده</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-lkpsdn5e6cqc</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستممادر بزرگم این چند سال آخر عمرش را در خانه ما زندگی می کرد. مخصوصا که می دانست پدر و مادرم تا شب سر کارند و من تنها هستم.در حقیقت او بود که مرا بزرگ و به همین خاطر همه می دانستند که مادرجون مرا بیشتر از بقیه نوه هایش دوست دارد.همیشه در روز تولدم بهترین هدیه را مادرجون به من می داد، اما ...اما امسال در روز تولدم دیگر مادر جون نبود تا بهترین کادو را به من بدهد. او سه ماه قبل رفته بود پیش خدا! به همین خاطر ظهر روز تولدم از بس در غصه نبودن مادرجون اشک ریختم، همانجا وسط اتاق خوابم برد.اما او آمد... مثل همه روزهای تولد دوباره به دیدنم آمد و باز هم بهترن هدیه را به من داد. موقعی که در خواب صورتم را بوسد و گفت: «بلند شو پسرم که الان نمازت قضا میشه».از خواب که بیدار شدم فقط آنقدر به غروب خورشید مانده بود که بتوانم نمازم را بخوانم.نویسنده: سید پدرام مصفا</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Mon, 09 Mar 2020 16:37:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه آموزنده</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-storqnyymsom</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمتوکای پیری تکه نانی پیدا کرد، آن را برداشت و به پرواز در آمد.پرندگان جوان این را که دیدند، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند.وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می‌کنند، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد، وقتی کسی پیر می‌شود، زندگی را طور دیگری می‌بیند، غذایم را از دست دادم. اما فردا می‌توانم تکه نان دیگری پیدا کنم.اما اگر اصرار می‌کردم که آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگی به پا می‌کردم. پیروز این جنگ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می‌کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می‌انباشت و این وضعیت می‌توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 16:06:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه آموزنده</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-syiwtdxf728d</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمهر کس او را می دید ناخود آگاه سرش را پایین می انداخت. عده ای هم از کنارش عبور می کردند، بدون اینکه حتی متوجه حضورش بشوند.گوشه ای نشسته بود با صورت آفتاب سوخته، دست های کار کرده و نگاهی مهربان غرق در کار خود، انگار بین او و دور و برش حفاظ نامریی کشیده بودند. این نگاه های آزار دهنده، سر و صدای خیابان و آفتاب تند مرداد ماه هیچ کدام در فضای شاد اطرافش نفوذ نمی کرد.به او که رسیدم، بی اختیار سرم را پایین انداختم، زیاد کهنه نبودند اما لایه ضخیمی از گرد و غبار رویشان جا خوش کرده بود.با خود فکر کردم: اگر برس کفاش رویشان کشیده شود تمیز و براق نمی شوند. سه دقیقه بعد کفشهایم براق شده بود، چشمان پیرمرد هم برق می زد.</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 16:04:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا کلبه شما هم در حال سوختن است</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-odopozthsn0f</link>
                <description>تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد. با بي قراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد. ساعت ها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد. سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك بسازد تا خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد. روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود. اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست. آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم، زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج. دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Fri, 06 Mar 2020 15:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه یا این یا باز هم این</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-pnvowtuvmnbq</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمشیوانا از راهی می گذشت. پسر جوانی را دید با قیافه ای خاک آلوده و افسرده که آهسته قدم برمی داشت و گه گاه رو به آسمان می کرد و آه می کشید. شیوانا کنار جوان آمد و از او پرسید: «غمگین بودن حالت خوبی نیست. چرا این حالت را برگزیده ای؟»پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت: «دلباخته دختری خوب و پسندیده شده ام. او هم به من دل بسته است اما هم پدر من و هم پدر آن دختر از هم زیاد خوششان نمی آید. امروز من دل به دریا زدم و در مقابل پدر خودم و پدر او با صدای بلند فریاد زدم که یا باید با ازدواج من با دختر مورد علاقه ام موافقت کنند یا اینکه من خودم را خواهم کشت!»شیوانا لبخندی زد و گفت: «و آنها هم یکصدا گفتند که با گزینه دوم موافقت کردند و گفتند برو خودت را بکش چون با ازدواج شما دو نفر موافقت نمی کنند!؟ درست است؟»پسر آهی کشید و گفت: «بله! الآن مانده ام چه کنم. از طرفی زیر حرفم نمی توانم بزنم و از طرف دیگر هم می دانم که خودکشی گناه است و فایده ای هم ندارد. اشتباه کارم کجا بود!؟»شیوانا دستی بر شانه های جوان زد و گفت: «اشتباه تو در جمله ای بود  که گفتی! وقتی انسان چیزی را از اعماق وجودش می خواهد دیگر مقابل این خواسته گزینه جایگزین و انتخاب دیگری مطرح نمی کند. او فقط یک انتخاب را می خواهد و هرگز هم از این انتخاب خود کوتاه نمی آید. تو باید می گفتی یا با ازدواج من با این دختر موافقت کنید و یا باز هم باید با این ازدواج موافق باشید.»شیوانا این بار محکم بر شانه جوان کوبید و گفت: «همیشه در زندگی وقتی چیزی را طلب می کنی دیگر به سراغ «شاید و اگر و اما» نرو. هر وقت که در خواسته تو تردیدی ایجاد می شود و تو این تردید را با آوردن عبارت «یا این یا آن» بیان می کنی، مخاطبین تو می فهمند که چیزی که می خواهی قابل معامله است و اگر برآوردن قسمت اول درخواست تو  سخت و مشکل باشد، بلافاصله به سراغ قسمت دوم آن می روند و تو هرگز نباید روی بعضی از خواسته های خود امکان معامله فراهم کنی! یاد بگیر که روی بعضی از آرزوهایت از عبارت «یا این یا باز هم این» استفاده کنی. مطمئن باش محبوب تو هم وقتی این جمله را می شنید بیشتر از جمله ای که گفتی خوشحال و مصمم می شد.»</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Thu, 05 Mar 2020 13:56:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه آموزنده</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-fetqfmluwl2z</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمروزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگیش دلش را به کس دیگری سپرده باشد.دکتر از زن پرسید: آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟زن پاسخ داد: آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند.دکتر تبسمی کرد و گفت: پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده.دو ماه بعد دوباره همان زن نزد دکتر آمد و گفت: به مرد زندگی اش مشکوک شده است. او بعضی شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است.زن به دکتر گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد.دکتر از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.روز بعد زن نزد دکتر آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند.دکتر تبسمی کرد و گفت: نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد.شش ماه بعد زن گریان نزد دکتر آمد و گفت: ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد.زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد.دکتر دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت: هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت آمده است.زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق دکتر به در منزل ارباب پولدار رفتند.ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد. اما وقتی سماجت دکتر در وارسی منزل را دید تسلیم شد. سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند.مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند.دکتر لبخندی زد و گفت: این مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد.بعدا مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود.یک سال بعد زن هدیه ای برای دکتر معروف آورد. دکتر پرسید: شوهرت چطور است؟زن با تبسم گفت:هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم!</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Wed, 04 Mar 2020 20:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه آموزنده</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-f5hpq8lgp2wx</link>
                <description>مفضل بن قیس، سخت در فشار زندگی واقع شده بود. فقر و تنگدستی، قرض و مخارج زندگی او را آزار می‏ داد. یك روز در محضر امام صادق، لب‏ به شكایت گشود و بیچارگی های خود را مو به مو تشریح كرد: فلان مبلغ‏ قرض دارم، نمی دانم چه جور ادا كنم، فلان مبلغ خرج دارم و راه در آمدی‏ ندارم، بیچاره شدم، متحیرم، گیج شده‏ام، به هر در بازی می‏روم به رویم‏ بسته می ‏شود. در آخر از امام تقاضا كرد درباره ‏اش دعایی بفرماید و از خداوند متعال بخواهد گره از كار فرو بسته او بگشاید.امام صادق به كنیزكی كه آنجا بود فرمود: برو آن كیسه اشرفی كه‏ منصور برای ما فرستاده بیاور.كنیزك رفت و فورا كیسه اشرفی را حاضر كرد.آنگاه به مفضل‏ بن قیس فرمود: در این كیسه چهار صد دینار است و كمكی است برای‏ زندگی تو.- مقصودم از آنچه در حضور شما گفتم این نبود، مقصودم فقط خواهش‏ دعا بود.- بسیار خوب، دعا هم می‏ كنم . اما این نكته را به تو بگویم، هرگز سختی ها و بیچارگی های خود را برای مردم تشریح نكن، اولین اثرش این است‏ كه وانمود می‏ شود تو درمیدان زندگی زمین خورده‏ ای و از روزگار شكست‏ یافته ‏ای. در نظرها كوچك می‏ شوی. شخصیت و احترامت از میان می ‏رود.منبع: داستان راستان، استاد شهید مطهری</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Wed, 04 Mar 2020 13:44:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه همسرم نبود</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-kpdltc73smqc</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستماز یک استاد سخنور دعوت به عمل آمد که در جمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید. محور سخنرانی در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه کارکنان دور می زد.استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود، چنین گفت: آری دوستان، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود!!!ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت. استاد وقتی تعجب آنان را دید، پس از کمی مکث ادامه داد: آن زن، مادرم بود. حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ...تقریبا یک هفته از آن قضیه گذشت، تا این که یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانی نیمه رسمی دعوت شد. آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه سرش شلوغ بود.او خواست که خودی نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه، محفل را بیشتر گرم کند. لذا با صدای بلند گفت: آری، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام که همسرم نبود.همان طور که انتظار می رفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت به سر می برد.مدیر که وقت را مناسب دید، خواست لطیفه را ادامه دهد، اما از بد حادثه، چیزی به خاطرش نیامد و هر چه زمان گذشت، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد، تا اینکه به ناچار گفت: &quot;راستش دوستان، هر چه فکر می کنم، نمی تونم به خاطر بیارم آن خانم که بود؟</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Tue, 03 Mar 2020 13:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه آموزنده</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-wy5gqwwnihmc</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمروزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد.شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است.آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت.فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد. شاگردان به احترامش برخاستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد.دیدند از استاد خبری نیست.هر طرف را نظر کردند، اثری از استاد نبود .یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید: چگونه است دیروز آدم کشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ای سرشناس آمده، محل درس را رها نمودید؟ابوریحان گفت: یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه می زند، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد.شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد. ابوریحان با رفتارش به شاگردان فهماند كه هنرمند و نویسنده مزدور، از هر کشنده ای زیانبارتر است.ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ای بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد.</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Mon, 02 Mar 2020 04:38:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه ابومسلم خراسانی</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-eorn8v7llyyt</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمشاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.روزی برای سلمانی به راه افتاد. دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند. فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد.مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت: آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند؟!جوان گفت: آری.مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی می گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری.چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید: او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت؟استاد خندید و گفت: سالار ایرانیان، ابومسلم خراسانی.جوان لرزید و گفت: آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید: “آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود.ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Mon, 02 Mar 2020 04:37:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه مردان بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-qxcuui841rux</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمجهانگردی در طول ماجراجویی هایش به دهکده ملا نصرالدین رسید.او می خواست پس از باز گشت از سفرهایش خاطرات خود را بنویسد. از این رو سعی می کرد از اشخاص، سوالات گوناگون بکند و عقاید و نظریات مردم هر سرزمین را بدست آورد.جهانگرد چند روزی میهمان ملا بود.یک روز که در حال گشت و گذار در روستا بودند از ملا نصرالدین پرسید:&quot;ایا در ده شما مردان بزرگ و مشهوری هم به دنیا امده اند؟&quot;ملا پس از مدتی تامل جواب داد: &quot;عالیجناب، در روستای ما فقط بچه به دنیا می آید!&quot;نکته:جمله معروفی هست که می گوید: مردان بزرگ، زاده نمی شوند، ساخته می شوند.</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 12:47:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه جعفر</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-l3betg1c3qob</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺍﺭﺱ، ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ بازيگوشى ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺟﻌﻔر درس مي خواند...رﻭﺯﯼ خانم معلمش كه از شيطنت های او به تنگ آمده بود با او دعوای سختی كرد و به او گفت كه در آينده هيچ چيز نمي شود...جعفر آنقدر در مقابل هم كلاسي هايش خجل شد، كه مدرسه خود را عوض كرد و تا سالها كسى از او خبر نداشت.بيست ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ، ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﺑﻌﻠﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻗﻠﺒﯽ ﺩﺭ بیماﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺷﺪ ﻭ ﺗﺤﺖ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ...ﻋﻤﻞ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ. خانم احمدی ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪﻥ، ﺩﮐﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻋﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ می زد...می خواست ﺍﺯ ﻭی ﺗﺸﮑﺮ ﮐﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺑﻌﻠﺖ ﺗاﺛﯿﺮ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﺑﯿﻬﻮﺷﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ.با ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺷﺎﺭﻩ می کرد ﻭ ﻟﺒﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ، ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﺸﮑﺮ می کند، اﻣﺎ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﻮﺩ ....ﮐﻢ ﮐﻢ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮐﺒﻮﺩ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺩﮐﺘﺮ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺖ...!!ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟!!!؟وﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﺟﻌﻔﺮ ﻧﻈﺎﻓﺘﭽﯽ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﻭﺷﺎﺧﻪ ی ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺷﺎﺭﮊﺭ ﮔﻮﺷﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ...ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯾﻦ ﺟﻌﻔﺮ پزشک شده؟!؟جعفر هیچی نشد!!</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 12:43:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه دعا برای دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-syiaui1j9d77</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمیک کشتی در یک سفر دریایی، در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند.دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند.چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به ۲ قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند کدام زود تر به خواسته هایش می رسد.نخستین چیزی که هر دو از خدا خواستند، غذا بود.صبح روز بعد مرد اول، میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد. اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود!هفته بعد، دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد.در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت!بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود.در روز بعد، مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد.اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش، آن جزیره را ترک کنند.صبح روز بعد مرد، یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند.با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید:-“چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟”مرد اول پاسخ داد:“نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم، دعا های او مستجاب نشد و او سزاوار هیچ کدام نیست.”آن صدا سرزنش کنان ادامه داد:“تو اشتباه می کنی. او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم و گرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی!”مرد پرسید:”به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟ ”- “او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود!!”همیشه دعای دیگران در حق انسان زودتر از دعای خود شخص در حق خودش مستجاب می شود!!</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 12:42:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه حقیقت</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-sox1p5ppjlrs</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمروزی کسی نزد ملا نصرالدین آمد و از او درخواست کرد تا الاغش را برای ساعتی به او بدهد.ملا نصرالدین که نمی خواست الاغش را قرض دهد، گفت: &quot;الاغ اینجا نیست، پسرم آن را به صحرا برده است.&quot;در همین لحظه صدای عرعر الاغ بلند شد!مرد همسایه گفت: &quot;تو که گفتی الاغ در صحرا است، پس این چه کسی است عرعر میکند؟&quot;ملا نصرالدین با عصبانیت گفت: &quot; عجب آدمی هستی. حرف پیرمردی مثل من را قبول نداری، اما عرعر کردن یک الاغ بی شعور را باور می کنی؟!&quot;نتیجه اخلاقی:بالاترین نوع خودخواهی این است که متوقع باشیم مردم، آنچه که ما تحت عنوان &quot;واقعیت&quot; می گوییم، بر آنچه که خود مشاهده می کنند، ترجیح دهند.&quot;ما میگوییم حقیقت را دوست داریم، اما اغلب چیزهایی را که &quot;دوست داریم&quot;، حقیقت می دانیم.</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 12:40:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه تکیه</title>
                <link>https://virgool.io/my2021/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AA%DA%A9%DB%8C%D9%87-ifprtaayfanc</link>
                <description>من تلاش میکنم پس هستمبرادران یوسف وقتی می خواستند یوسف را به چاه بیفکنند، یوسف لبخندی زد.یهودا پرسید: چرا می خندی؟ اینجا که جای خنده نیست...!یوسف گفت: روزی در فکر بودم چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند با اینکه برادران نیرومندی دارم!اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که &quot; نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد! &quot;آیا خداوند برای بندگانش کافی نیست؟</description>
                <category>من تلاش میکنم پس هستم</category>
                <author>من تلاش میکنم پس هستم</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 12:37:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>