نانوا هم جوش شیرین می زند...
نامه به مامان ۲

سلام مامان
مامان، تو خوش شانس بودهای، این را از این جهت میگویم که توانستی این جهان تاریک را پشت سرت جا بگذاری و خود، به سرزمینی بروی، که ظاهراً، خبری از رنج نیست. جسم تو، بالاخره پس از تحمل سالها محنت و درد، در زیر خاک آرام گرفت.
مامان، من در تاریخی که خود از آن اطلاعی ندارم، مُردهام، اما روح از بدنم جدا نمیشود و این بالاترین عذابی است که تحمل میکنم زیرا این جسم که دیگر ارتباطش را با روح از دست داده است، هر روز که میگذرد بیشتر میگندد و بوی مردار به خود میگیرد و به همین خاطر است که هیچ آدم زندهای به من نزدیک نمیشود که مبادا بوی مرگ، مشام آنها را آزار دهد.
مامان، من در هر چه که فکرش را بکنی، شکست خوردهام، در درس، در کسب و کار، در زندگی، من قبل از شروع هر چیز ورشکسته محسوب میشوم. حتی عشق هم از من رو برمیگرداند.
مامان، من آن قدر از آدمها دورم که با این که در شهر و در میان آنها، خانواده و آشنایان زندگی میکنم، اما احساس درونم میگوید که فاصله بین من و آنها بیش از آن است که بشود آن را اندازه گرفت. انگار در یک بیابان بیانتها زندگی میکنم، خودم هستم و شنهایی که آرام در ابدیت خود فرو رفتهاند. میدانم تلاشهایم برای اینکه بخواهم خودم را به آدمی نزدیک کنم، بیهوده است.
مامان، من بیشتر از همیشه به سرنوشت معتقد شدهام. پس دست از تلاش برداشته و میگذارم ایام به دلخواه و ارادهی خود بر من بگذرند. ولی ای کاش زودتر این را میفهمیدم تا این که این قدر خود را دچار زحمت بیثمر نمیکردم.
مامان، دلم میخواهد که دوباره عاشق بشوم و برخلاف دفعهی قبلی که دچار خامی و نوجوانی بودم، تا آخرین نفس از او مراقبت کنم و برای بدست آوردنش، از هیچ چیز کم نگذارم. اما چه بگویم که انگار عشق هم از من دوری میکند و باز تلاشهایم بیهودهاند.
مامان، واقعاً خستهام، مانند یک کشتی بیمصرف به گل نشستهام. با اینکه هنوز جوان محسوب میشوم، چون سالمندی میمانم که پشت او بر اثر بار زندگی خم شده است و دیگر توان ایستادن در برابر حتی یک نسیم سبک را هم ندارد.
مامان، دلم میخواهد به گذشته و به روزهایی که حال تو خوب بود برگردم. شاید باید اسمش را گذاشت روزهایی که مامان خوب بود که البته این روزها شاید کمتر از تعداد انگشتان دست باشد. اما اگر دانشمندان میتوانستند امکانی فراهم کنند که انسان بتواند فقط به یک روز برای تعداد مشخصی در زمان سفر کند، من حتماً به همان روز خوب مامان میرفتم و ساعتها با تو گفت و گو میکردم. امّا هزار افسوس که مرگ بین من و آن روزهای اندک خوب فاصله انداخته است و چون دیواری میماند که هیچ نمیتوان از آن عبور کرد.
مامان، بابا بالاخره به آرزوی دیرینهی خود رسید و چهار سال بعد از عروج تو، توانست ازدواج کند. البته اینکه چهار سال طول کشید از این بابت بود که انگار گرفتار نفرین تو شده بود و نمیتوانست زن مناسبی پیدا کند. اما در این چند سال زیاد هم به او بد نگذشت و از ازدواجهای موقت بهترین بهره را برد تا اینکه توانست ازدواج دائم کند.
مامان، چیزی که برایم جالب بود این است که بابا در سن هفتاد سالگی چنان مشتاق به ازدواج بود که یک جوان بیست ساله چنین شوقی را نداشت. در هر مجلسی و در هر جایی که ممکن بود آنقدر با اشتیاق در مورد زن گرفتن صحبت میکرد که همه دچار حیرت میشدند. و همین شوق و ذوق او بیشتر من را از او متنفر میکرد و حتی گاهی چنان خشمگین میشدم که میخواستم که به او بگویم حداقل حرمت نگه دار و مثل یک انسان بالغ رفتار کن اما بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه میرسیدم که حرف زدن با کسی که در تمام عمر فقط در فکر ارضای شهوت و شکمش بوده است هیچ فایدهای ندارد.
مامان، من هیچ میل نداشتم زنی وارد خانهای بشود که متعلق به توست و این تو بودی که برای ذره ذرهی آن خون دلها خوردی و حال یک نفر بدون هیچ زحمتی از ثمرهی تلاش دیگری به راحتی سود ببرد. هرچند که مقصر خودت بودی که نتوانستی درست زندگی کنی و به جای اینکه زیر خاک فراموش شوی، اکنون میتوانستی خانم این خانه باشی. اما همیشه زندگی باب میل انسان نیست و آنچه که نمیخواهی بشود، میشود.
مامان، نمیخواهم یک طرفه قضاوت کنم و به خاطر اینکه تو مامان من بودهای، طرفداری تو را بکنم. اما آنچه عیان است چه حاجت به بیان است. از وقتی که زن بابا وارد این خانه شده است بیشتر به تفاوت تو و بابا پی میبرم. تو یک زن کمالگرا و با تمایل به پیشرفت بودهای در صورتی که بابا برخلاف تو یک آدم معمولی و با تفکراتی افراطی، بوده است و این گونه بود که تو با آن همهی استعداد و ذوق فقط وسیلهای شدی برای ارضای میل جنسی، فرزندآوری و در نهایت خدمات خانه داری. و اینها کمال درخواستهای بابا بوده است و اگر تو میل به پیشرفت داشتی، او همیشه تو را سرکوب میکرده است. من وقتی به این تفاوت فاحش بین تو و بابا فکر میکنم، میخواهم خودم را از بلندترین برج این شهر به پایین پرت کنم و حالم از این مرد پست فطرت بهم میخورد که تو را به تمام معنا نابود کرد و در نتیجه زندگی همهی ما از بین رفت.
مامان، کاش هیچ وقت برای آیندهی این مرد تلاش نمیکردی، این را از این جهت میگویم که ثمرهی آن به هیچ درد تو نخورد جز اینکه الان فقط بابا با رفاه و اندوختهای که تو برای آن زجر کشیدی، در کنار همسر جدیدش، در آرامش به زندگی ادامه میدهد و بعد از او زن جدیدش از مستمری بیمه تا آخر عمرش استفاده خواهد کرد. اگر که بابا الان خانه، ماشین و بیمهی بازنشستگی دارد و میتواند بدون زحمت زندگی کند برای این است که تو بارها مانع از فروش خانه شدی، تو بارها مانع از این شدی که پول بابا از بین برود و این تو بودی که پیگیر بیمهی تامین اجتماعی بابا بودی. آخ اگر غیر از این بود، بابا بعد مرگ تو نه تنها نمیتوانست ازدواج کند بلکه حتی پول یک فاحشهی معتاد کنار خیابان را هم نداشت تا آتش شهوت خود را آرام کند، بلکه میبایست در یک سگدانی اجارهای به زندگی ادامه دهد و تا عمر دارد برود در گرما و سرما مثل خر کار کند بلکه بتواند آن شکم صاحب مردهاش را با تکه نان خشکی سیر کند.
مامان، در این مدت کوتاه که زن بابا به خانه آمده است، همهاش افسوس میخورم، افسوس اینکه تو کجا و این زن کجا. کجاست آن همه استعداد و جبروت که به این خانه روشنایی ببخشد. و حیف از آن که تو هم خودت و هم ما را در آتش اختلاف زناشویی سوزاندی. حال این زن بابا چه میداند که این خانه را چه زنی خانه کرد و چه کسی به آن رونق بخشید.
نمیگویم که او زن بدی است اما تو با همهی بدیهایت هزار برابر از او سرتر هستی و این من را اذیت میکند وقتی میبینم در خانه زنی وجود دارد که اصلا با ما همخانی ندارد.
مامان،کاش ذات من هم شبیه به بابا میشد و کمتر عذاب میکشیدم. کاش اصلا شبیه تو نمیشدم و اگر این طور بود، الان من هم یکی شبیه بابا، از زندگی در این جهنم لذت میبردم، چون این گونه نه کمالگرا بودم و نه به فکر فردا، بلکه هر چه امروز کسب میکردم، خرج ارضای قوای جنسی و شکمم میشد و شبها آسودهتر میخوابیدم. اما متاسفانه تمام خصوصیات بد و خوب تو به من رسیده است و هر چه تلاش میکنم نمیتوانم از آنها رها شوم.
مامان، آسودهتر از قبل بخواب، اینجا روی زمین هیچ جای خوشبختی نیست و بعضی از آدمها هستند که آرزو دارند که عمرشان هر چه زودتر سپری شود تا از رنج بیشتر خلاص شوند از جمله خود من که هر چه بیشتر پیش میروم کمتر میل به ادامه دادن دارم.
مامان، فقط یک معجزه میتواند من را از رنج زیستن نجات دهد هر چند که دیگر به معجزه هم اعتقاد ندارم اما من فکر میکنم دو راه وجود دارد، یا باید این مصیبت در ادامهی این زندگی تبدیل به خوشبختی شود و یا اینکه اگر قرار باشد به همین ترتیب به مغاک نابودی پرت شوم، همان بهتر که به زندگیام پایان بدهم.
۲۲ دی ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
تلخ ترین بوسه
مطلبی دیگر از این انتشارات
بعد از مدت ها سلام مامان
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک روز آفتابی در زمستان