<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات داستان های احمد</title>
        <link>https://virgool.io/mystories/feed</link>
        <description>در این انتشارات داستان های کوتاه شخصی و سایر داستان های کوتاه که از آنها خوشم آمده را منتشر میکنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:28:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/rk2k2gvyonpm/8qvfbl.png</url>
            <title>داستان های احمد</title>
            <link>https://virgool.io/mystories</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان خیلی کوتاه: قبر منتظر</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-xcymbjumoxmn</link>
                <description>فشار دیواره‌های قبر. دستانم را نمی‌توانم تکان دهم. ای کاش قبر را بزرگ‌تر می‌کندم. هر بار همین را می‌گویم اما دفعه بعد باز هم در همین قبر تنگ می‌خوابم. دستانم را به سختی روی سینه‌ام می‌گذارم. نفسم کمی تنگ می‌شود. کمی خاک روی صورتم می‌ریزد. تاریکی مطلق. بدون نور. چشمانم را می‌بندم. به زندگی‌ام فکر می‌کنم. بدهی، خانواده، مشکلات، پسرهایم، همسر زیبای مو خرماییم. اشکی از گوشه چشمم فرو می‌افتد. دیواره‌های قبر تنگ‌تر می‌شود. شانه‌هایم را تکان می‌دهم. دیواره قبر تنگ است. نمی‌توانم هیچ حرکتی کنم. قبر مرا احاطه کرده است. هراسی وحشتناک. آیا زنده‌ام؟ هر لحظه هراسم بیشتر و نفسم تنگ‌تر می‌شود. آیا می‌خواهم زنده بمانم؟ آیا می‌خواهم از این قبر بیرون بیایم؟ خنده همسرم. پسران پر شورم. دوستانم. پدر و مادرم. نسیم ملایم صبح. رقص برگ‌ها در باد. دیواره‌های قبر مدام تنگ و تنگ‌تر می‌شود. نفس کشیدن برایم سخت‌تر می‌شود. آب تنی با پسرانم در ظهر یک روز گرم تابستانی در برکه. نفسم مدام تنگ و تنگ‌تر می‌شود. دستانم را به سختی به دیواره قبر می‌کشم. سخت و بدون انعطاف مانند مرگ. صدای زنگ گوشی‌ام می‌آید. نیم ساعت گذشته است. درب بالای قبر را باز می‌کنم و به سختی از آن خارج می‌شوم. باز می‌گردم و به داخل آن نگاه می‌اندازم. به روزی فکر می‌کنم که نیم ساعت گذشته اما از قبر خارج نشده‌ام. آن روز چگونه روزی است؟به وبسایت و پادکست فینسوف هم سر بزنیدhttps://finsoph.ir/</description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 21:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: رازهای روی پشت بام</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D9%85-icpr9kyvh9bl</link>
                <description>دور تا دور لبه پشت بام سکویی داشت که مانع افتادن افراد یا اشیاء به پایین شود. با این حال ارتفاع این لبه بیش از یک متر نبود. مرد بر روی این لبه نشسته و پاهایش را آویزان کرده بود. موهای مجعد کوتاهی داشت با ریشی کوتاه و کاپشنی قهوه‌ای. تقریبا چهل و پنج ساله به نظر می‌رسید. با اخم از بالای برج به پایین نگاه می‌کرد انگار که در جستجوی چیزی باشد. دستش را داخل جیبش برد یک کیسه پلاستیکی را لمس کرد. کیسه‌ای که چشمان زیبای زنی که به تازگی کشته بود در آن قرار داشت.مرد دیگری درب پلکان پشت بام را باز کرد و پا بر روی پشت بام گذاشت. صدای بازشدن درب پلکان توجهش را جلب کرد برگشت تا نگاهش کند. گفت: بالاخره اومدی دکتر؟ دیگه داشتم از اومدنت ناامید می‌شدم.دکتر پالتویی بلند پوشیده بود اما به خاطر قد بلندش، پالتو اندازه‌اش دیده می‌شد. موهای لختی داشت که رگه‌هایی از موی سفید در میان آن دیده می‌شد. صورتی تراشیده داشت و بینی‌اش و گونه‌اش به خاطر باد سردی که می‌وزید سرخ شده بود. کفش‌هایش آنقدر براق بود که در نگاه اول توجه را به خود جلب می‌کرد.دکتر نزدیک‌تر شد و گفت: تو کی هستی؟ چرا از من خواستی بیام اینجا.از لبه پشت بام بلند شد و رو به روی مرد ایستاد. فاصله دو مرد تقریبا ده قدم بود. سراپای دکتر را برانداز کرد و گفت: از چیزی که فکر می‌کردم جوون‌تری.دکتر اخمی کرد و گفت: منو میشناسی؟به لبه پشت بام اشاره کرد و گفت: بیا اینجا. با هم کار داریم.دکتر نزدیک شد و او نیز دوباره رویش را به سمت پشت بام برگشت. لبه پشت بام دقیقا تا اواسط ران دکتر ارتفاع داشت. دکتر نگاهی به پایین انداخت. ارتفاع خیلی زیاد بود. سرگیجه گرفت فورا و ناخوداگاه به عقب برگشت.ارتفاع ترسناکه. اما می‌تونه دوستت باشه. می‌دونستی برای بعضی از مردم ارتفاع نوعی مخدره؟-آره می‌دونم.پس نترس. بیا کمی نشئه کنیم. بیا بشین.دو مرد روی لبه پشت بام کنار هم نشستند و پاهای خود را آویزان کردند. سر دکتر کمی گیج رفت اما کم کم به ترسش غلبه کرد و به خود مسلط شد. چند ثانیه به سکوت گذشته اما در نهایت دکتر سکوت را شکست که: می‌دونی من خیلی کار دارم. تو زنگ زدی و گفتی بیام اینجا چون کار مهمی باهام داری. بگو کارت چیه؟دستش را در جیبش کرد و یک گوی فلزی کوچک بیرون آورد. گفت: این ساختمون سی و پنج طبقه است. اگر ارتفاع هر طبقه رو ۳ متر در نظر بگیریم تقریبا ارتفاع کل ساختمون صد متر میشه. اگر این تیله رو از اینجا پرتاب کنم. تا به زمین برسه به سرعت تقریبا ۵۰ متر بر ثانیه میرسه. اگر به سر کسی بخوره به راحتی می‌تونه اونو بکشه. اما چقدر احتمال داره به یکی بخوره؟دکتر شانه‌ای بالا انداخت و گفت: نمی‌دونم خیلی کم. اما چرا باید همچین کاری بکنی؟-می‌گی خیلی کم؟ جالبه. حاضری سرش شرط ببندی؟دکتر که حسابی گیج شده بود. گفت: چی؟ سر چی شرط ببندیم؟ اینکه اونو بندازی؟اینکه به کسی می‌خوره. اگر به کسی خورد دستات رو از پشت می‌بندم چون می‌دونم صحبت‌هامون قرار نیست به جای خوبی ختم بشه اما اگر نخورد من خودم رو از همین بالا پرتاب می‌کنم پایین و رازی که به خاطرش این همه راه اومدی هیچوقت متوجه نمیشی.دکتر تقریبا داد زد که: دیگه داری مسخره بازی در میاری. بگو ببینم برای چی منو تا اینجا آوردی؟ بگو ببینم چه حرفی داری که در مورد همسرم بگی.خندید و به دکتر نگاه کرد. نگاهش تا عمق وجود دکتر نفوذ کرد. تیله را بالا، دقیقا جلوی صورت دکتر گرفت و گفت: بازی کنیم؟-قبل از اینکه خودت رو پرتاب کنی، حرفی رو که بخوای بهم بگی، می‌گی؟تیله را در مشتش گرفت و دوباره به پایین خیره شد. چیز زیادی از خیابان دیده نمی‌شد اما احتمالا رفت و آمد کم و خیابان مانند ساعت یک هرروز خلوت بود.انگار خیلی به بردنت مطمئنی. نه نمی‌گم اما می‌تونم بهت بگم که از شنیدنش خوشحال نمی‌شی. بعلاوه من آخرین نفری هستم که از این راز خبر دارم. همه اونهایی که راز رو می‌دونستن قبلا مردن.دوباره تیله را به طرف دکتر گرفت و گفت: پرتاب کنم؟دکتر نگاهی به پایین انداخت. با خود فکر کرد که غیرممکن است که به کسی برخورد کند اما در هر صورت شاهد یک قتل بوده است. به اینجا آمدنش از اول اشتباه بود. حالا هم هر تصمیمی می‌گرفت اشتباه در نهایت به ضررش بود. چشمانش را بست و به نشانه تایید سرش را تکان داد.تیله را بین انگشت سبابه و شستش گرفت. چشم چپش را به آرامی بست. نفس عمیقی کشید و آن را در سینه حبس کرد. سپس به آرامی بیرون داد و تیله را پرتاب کرد. چشم دو مرد تیله را دنبال کرد. تا جایی که آنقدر پایین رفت که چشم نمی‌توانست آن را ببیند. دکتر دست از تعقیب تیله برداشت و به خیابان چشم دوخت تا ببیند صدا یا اتفاقی رخ می‌دهد یا نه. بعد چند ثانیه ای که صدایی نیامد دکتر گفت: مسخره بازیه معلومه که به کسی نمی‌خوره.ناگهان صدای جیغ زنی از خیابان آمد. سپس ترمز ماشین‌ها. آدم‌ها به طور واضح دیده نمی‌شدند اما مشخص بود که دور کسی جمع شده‌اند. کسی که روی زمین افتاده است.لبخند رضایت بر روی چهره‌اش نشست. دکتر مات و مبهوت به پایین خیره شد. از نظرش امکان نداشت این پرتاب شانسی به کسی خورده باشد. انکار کرد که طرف غش کرده یا بر اثر سرخوردگی روی زمین افتاده است.می‌تونی بری پایین و بررسی کنی. اگر رفتی لطفا تیله رو هم با خودت بیار بالا. اون واسم ارزشمنده.دکتر مات و مبهوت به او نگاه کرد. گفت: یعنی چی؟ یعنی واقعا اون کشته شده؟– گفتم که می‌تونی بری پایین و بررسی کنی. حالا چیکار کنیم؟ دستات رو ببندم؟– معلومه که نه! مسخره بازی رو تمومش کن. همین الان بگو ببینم چرا به من زنگ زدی؟ چی از جون من میخوای؟ چی راجع به زن من میدونی؟دست در جیبش کرد و یک طناب درآورد. گفت: میدونی خوبی دانش چیه؟ اینه که به زور نمیشه به دستش آورد. تو دکتری خیلی خوب اینا رو میدونی. باید زحمت بکشی. توی این شهر هم من فقط یک چیز یاد گرفتم. دانش یعنی قدرت. فقط مساله اینه که بدونی چی رو باید به کی بگی و چی رو نباید به هیچکس بگی. چی رو باید کِی بگی و کی باید سکوت کنی. اینها ریزه‌کاری‌های مهمی توی کار منه.دوباره سکوت کرد و به پایین خیره شد. صدای بوق ممتد ماشین‌ها شنیده می‌شد اما به سختی جزئیات قابل درک بود. از دور صدای آژیر می‌آمد.دکتر سکوت را شکست و گفت: «ببین من واقعا نه حوصله و نه وقت بازی کردن دارم. حرفت رو بزن چون خیلی کار دارم»– می‌دونم. میخوای بری پیش همسرت. بهش قول دادی که عصر با هم میرین بیرون. اما همسرت دیگه منتظرت نیست.دکتر روی لبه پشت بام بلند شد و گفت:«منظورت چیه؟ بگو ببینم چه بلایی سر همسرم آوردی؟»مرد گفت:« تو نمی‌تونی تا آخر ماجرا رو گوش کنی. واسه همین گفتم که مجبورم دست هات رو ببندم. نمی‌خوام کار احمقانه‌ای بکنی یا انرژیمو صرف این کنم که با تو دست به یقه بشم.»دکتر از یک طرف نمی‌خواست احمق به نظر برسد. همچنین به این مرد غریبه هیچ اعتمادی نداشت از طرفی هم نمی‌توانست بدون اینکه همه چیز را بفهمد، از آنجا برود. از لبه پشت بام پایین پرید و گفت:«‌خیلی خوب. ولی اگه کلکی تو کارت باشه، خودت میدونی».مرد از لبه پشت بام بلند شد و نزدیک دکتر رفت.– مطمئن باش. اگر من می‌خواستم بکشمت الان زنده نبودی. کاری که می‌کنم فقط برای این هست که می‌خوام حرفم رو بشنوی. حالا میشه برگردی؟دکتر برگشت و دستش را از پشت به طرف مرد گرفت. مرد طناب را دو دور دور دست دکتر بست و آن را محکم گره زد. سپس دستش را در جیب دکتر برد و چاقویی که دکتر در جیبش گذاشته بود برداشت و داخل جیبش گذاشت. به دکتر گفت:«اینو به عنوان هدیه برمیدارم».دکتر گفت:« محض احتیاط بود».– احتیاط شرط عقله. پس این هم محض احتیاط.ناگهان دکتر سوزشی در پشت ران خود حس کرد. پایش بی‌حس شد. احساس کرد که سوزن‌های زیادی وارد پایش شد. کم کم کل بلدنش بی‌حس می‌شد. نتوانست روی پایش بایستد. بر روی زانوهایش افتاد. گفت: «چیکار کردی؟» نفسش بالا نمی‌آمد. عرق سرد بر بدنش نشسته بود و به سختی نفس می‌کشید. چشمانش سنگین شدند و زنگ ممتدی در گوش‌هایش پیچید.  داستان کوتاه: ملاقات کوتاه در ایستگاه قطارکمکش کرد که دکتر روی پشت بام نشسته و به لبه پشت بام تکیه دهد. گفت:« نگران نباش. محض احتیاط بود. میدونم که خودت می‌دونی. دوز کنترل شده‌ای از تترادو توکسین بهت تزریق کردم. برای دفاع از کارم باید بگم من پروفایل پزشکیت رو خوندم. می‌دونم چقدر باید تزریق می‌کردم. نمی‌میری. فقط فلج می‌شی. می‌تونی بشنوی. ولی خوب می‌دونی دیگه. این سم‌ها طوری هستن که اگر تو نسبت به اونها خودت رو ضعیف حس کنی، ممکنه کشنده هم باشن. پس هیچ ترسی نداشته باش و خوب گوش کن. ببین چی می‌خوام بگم.»سپس چهارزانو روبروی دکتر نشست تلفن هوشمندش را از جیبش بیرون آورد و مشغول گشتن درون آن شد. در همین حین گفت:« من چند ساعت پیش همسرت رو کشتم.»سرش را بالا آورد و به چشم‌های دکتر خیره شد. دکتر چشمانش را درشت کرد و نفس‌هاش به خر خر تبدیل شد.– اون حامله بود.فک و عضلات صورت دکتر در حال انقباض بود. پایش را کم تکان داد. مرد متوجه حرکت پا شد.– اما اون بچه مال تو نبود.گوشی‌اش را به سمت دکتر گرفت. عکس یک مرد با همسرش بود. داخل عکس، مرد بدون پیراهن بود و زن نیز کاملا برهنه بر روی پاهای مرد نشسته بود.– اما تو خودت اینها رو میدونستی. البته نمی‌خواستی قبول کنی یا شاید باهاش روبرو بشی. همسرت زن موفقی بود. دائم توی سفر بود. چندتا پروژه بزرگ توی امارات، قطر، کویت. زن‌های موفق هم دوست‌های زیادی میتونن داشته باشن. و البته دشمن‌های زیادی. من دشمنش نبودم. از قضا یه دوره‌ی کوتاهی جزو دوستاش بودم. اما چرخ گردونه دیگه.مرد سکوت کرد. بلند شد و روی پشت بام کمی قدم زد. پشت به دکتر ایستاد و گفت:«تو خودت می‌دونستی. اما چیزی نمی‌گفتی. گاهی با خودم می‌گم رابطه‌ها بین انسان‌ها چقدر پیچیده است. شما دوتا جفتتون می‌دونستین که دارین به هم خیانت می‌کنید. اما چون رابطه‌تون بخش مهمیش رابطه کاری بود، به روی خودتون نمی‌آوردین. مگه نه؟»برگشت رو به دکتر و نگاهش کرد. مانند تکه‌ای گوشت افتاده بود اما چشمانش را به سمت او گرفته بود. افتادگی لب‌ها نشان می‌داد که سم به عضلات صورت هم رسیده است. اما اینکه هنوز کنترل چشمانش را دارد، او را کمی آسوده کرد که احتمالا می‌تواند صدایش را هم بشنود.دستش را داخل جیبش برد و چاقویی که از دکتر به غنیمت گرفته بود، بیرون آورد. کمی براندازش کرد. کنار دکتر چمباتمه زد و گفت:« تو هم بی‌گناه نیستی. اما فعلا بحثمون تو نیستی. داشتم می‌گفتم. اون یه معشوق داشت توی دوبی. یک هندی ثروتمند که می‌تونست سکوی پرشش برای رفتن به هند باشه. می‌دونی اگر می‌تونست توی هند پروژه‌های عمرانی برداره چه پولی به جیب می‌زد؟ می‌تونست اسمش رو ببره کنار بزرگترین شرکت‌های عمرانی جهان. شوخی نیست. پر جمعیت‌ترین کشور جهان و رو به رشدترین کشور دنیا. مرکز بعدی تجارت جهانی. بمبئی نیویورک آسیا.»با چاقو ریش های کوتاهش را خاراند. سرش را به نشانه تاسف تکان داد.– اما همه اون آرزوها نقش برآب شد. حقیقتش رو بخوای من نمی‌دونم کی گفت که اونو بکشم. زیاد سوال نمی‌پرسم. اما یک کار واسه تو کردم. من اون تاجر هندی رو کشتم. اما یه چیزی متوجه شدم. بچه مال اون هم نبود. همسرت فکر می‌کرد که اون تاجر هندی پدر بچه است. حتی توی چت‌هایی که با هم داشتن، همسرت می‌خواست بچه رو بندازه به گردن طرف اما مرد زیر بار نمی‌ره. می‌دونی چرا؟ چون اون مرد عقیم بود. پس بچه مال کیه؟ راستش خودم هم نمی‌دونم. یادته چند روز پیش همسرت خیلی اصرار می‌کرد که با هم رابطه جنسی داشته باشین؟ بعد از پنج ماه که با هم رابطه جنسی نداشتین یهو یادش افتاد که توی زندگی زناشویی این چیزها هم وجود داره.– هه! دنبال بهانه بود که بچه رو بندازه گردن خودت. دکتر بیچاره. اما می‌دونم که تو زرنگ‌تر از این حرف‌هایی. آخرش متوجه می‌شدی که بچه مال تو نیست. تو هم عقیمی. اما شاید اون موقع قبول می‌کردی بچه رو. چاره‌ای نداشتی. درست مثل اولین باری که فهمیدی داره بهت خیانت می‌کنه.بلند شد و دوباره گشتی بر روی پشت بام زد. اطراف را نگاه کرد. از لبه پشت بام به پایین نگاه کرد و دوباره قدم زنان به سمت دکتر بازگشت.– من قضاوت نمی‌کنم دکتر. اما می‌خوام بدونی که همه ما مثل همیم. شاید تو هم اگر جای همسرت بودی. جاه طلبی‌های اون رو داشتی و رویاهای اون توی ذهنت بود. تو هم اینکار رو میکردی. من بهت یک فرصت دادم و ثروت زیاد همسرت الان مال تویه. تو الان دوتا انتخاب داری. یا از این واقعیت بگذری که سال‌ها مثل یک احمق زندگی کردی و بری سراغ زندگی جدید. یا می‌تونی روی همین پشت بوم زندگیت رو تموم کنی. واقعا برای چی زنده‌ای دکتر؟ سه تا بیمارستان در حال ورشکستگی داری که با پول همسرت سر پاموندن. توی نظام پزشکی شیش تا پرونده باز داری که حتی یکیش میتونه زندگی حرفه‌ایت رو نابود کنه. تو حتی نتونستی همسرت رو راضی نگه داری. ساده‌ترین کاری که مردها به صورت غریزی میتونن انجامش بدن، از پسش بر نیومدی. حتی دوست دخترت هم برات احترامی قائل نیست. حتی اون هم همین الان داره بهت خیانت می‌کنه. تو چی به این دنیا اضافه می‌کنی دکتر؟ تو برای این جهان سمی. تو انگل این دنیایی. مثل انگل به زندگی بقیه چسبیدی و داری خونشون رو میمکی. بیمارهات، خانواده ات و همسرت. تو یک انگل خوش‌تیپی که فکر میکنی بقیه بهت احترام می‌ذارن اما حتی همسرت تو رو لایق همبستری نمی‌بینه. حاضره با هرکس دیگه بخوابه جز تو. توی لعنتی حتی لیاقت خاک هم نداری. پس چرا همین جا زندگیت رو تموم نکنی؟صدای ناله خفیفی از گلوی دکتر به گوش رسید. مرد سرش رو نزدیک صورت دکتر برد.تو خود شیطانیمرد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. چند بی وقفه خندید. سپس اشک‌هایش را از گوشه چشمانش پاک کرد.تو هم که اینو گفتی. باورت نمیشه چند بار این جمله رو شنیدم.سپس دستش را روی صورت دکتر گذاشت و گفت: نه عزیزم! من شیطان نیستم. من انسانم. انسانی هستم که کارم رو خوب انجام می‌دم. شیطان هیچوقت نمیتونه اینقدر تمیز اینکارها رو انجام بده. تو هم عظمت کارم رو درک نکردی دکتر. واقعا ناامیدم کردی.دکتر را کمی تکان داد، با کمک چاقویی که از دکتر گرفته بود، طناب دستهایش را برید. سپس بلند شد و گفت:« خوب دیگه من باید برم. به حرف‌هام خوب فکر کن. راستی من از توی دفتر همسرت چندتا چیز باارزش برداشتم. اون‌ها رو به عنوان حق الزحمه برای کشتن اون بی‌شرف هندی برداشتم. به هرحال من برعکس تو شرف و ناموس سرم میشه و هنوز کلاه قرمساقی به سرم نکشیدم. از طرفی می‌خواستم صحنه طوری باشه که انگار دزد اومده و برای دزدی همسرت رو کشتن. دنبال من نگرد چون من زودتر پیدات می‌کنم.»سپس برگشت و به سمت درب پلکان پشت بام حرکت کرد. ناگهان ایستاد و برگشت:« راستی!» به ساعتش نگاه کرد. «دو سه دقیقه دیگه سم اثرش از بین میره. من برات چندتا عکس و فیلم ارسال کردم. هم از همسرت مرحومت هم از دوست دختر فعلیت. ببین و به حرفام فکر کن. دیدار به قیامت.»از درب پلکان پشت بام خارج شد. هنگامی که به طبقه همکف رسید، تلفنش زنگ خورد. پشت تلفن صدای یک زن به گوش رسید:« کار رو تموم کردی؟»-هنوز نه!ناگهان صدای برخورد جسمی به زمین به گوش رسید.حالا تموم شد.مرد تلفن را قطع کرد و به سرعت بالای سر جنازه دکتر حاضر شد. یک دستمال جلوی صورتش گرفت و فریاد زد که «برید کنار من دکترم» صورت جنازه را برگرداند صورت له شده دکتر نمایان شد، همه افراد حاضر در خیابان صورت خود را برگرداندن. مرد کیسه پلاستیکی که چشمان زیبای زن دکتر در آن بود، داخل جیب دکتر گذاشت. بلند شد و گفت:« سریع یه آمبولانس خبر کنید.» و به آرامی صحنه را ترک کرد.اپیزود هفتم پادکست فینسوف هم منتشر شده. اگر عضو کست باکس فینسوف نشدید همین الان بشین. https://finsoph.ir/4044/ </description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 20:30:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: ملاقات کوتاه در ایستگاه قطار</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-m9ziilelwtkb</link>
                <description>وارد ایستگاه قطار شدم و به سمت اطلاعات ایستگاه رفتم تا بپرسم که از کجا باید بلیت قطار برای بازگشت به شهرم را بگیرم. مامور اطلاعات راهنماییم کرد. چمدان چرخدارم را پشت خودم کشیدم و به سمت باجه فروش بلیت راه‌ افتادم. جلوی باجه صف کوتاهی بود. جلوتر از من سه نفر ایستاده بودند. یک زن که دست یک بچه را در دستانش داشت و یک پیرمرد که به سختی توسط مسئول باجه توجیه می‌شد و در نهایت هم متوجه شد که باجه را اشتباه آمده.مرد دیگری پشت سرم ایستاد. برگشتم و نگاهی به سرتا پایش انداختم. کت و شلوار شیک زیبایی  به رنگ کرمی به تن داشت و چهارشانه بود. لبخندی به من زد. بدون توجه رویم را برگرداندم و به مادر و بچه اش نگاه کردم که مشغول تهیه بلیت بودند.نوبت من شد. جلوی باجه ایستادم و گفتم یک بلیت لطفا. دختری که آن طرف باجه نشسته بود، چهره با نمکی داشت. صورتی تپل و بینی گرد. مشغول دیدن دختر بودم که دستان مرد را روی شانه‌هایم حس کردم.ببخشید میشه برای من هم یک بلیت بگیرید؟دوباره رویم را برگرداندم و نگاهش کردم. به نظر گدا نمی‌رسید. با همان لبخند نگاهم می‌کرد. برگشتم و به دختر تپل گفتم که یک بلیت دیگر نیز بدهد. کیفم را باز کرده و پول دو بلیت را پرداخت کردم. بلیت‌ها را گرفتم. یکی را به سمت مرد گرفتم و مشغول خواندن بلیت شدم. ساعت حرکت ۱۶. به ساعتم نگاه کردم. هنوز ساعت ۱۴ بود.چمدان را دوباره پشت سر خود کشیدم و به سمت فست فودی که در سمت دیگر ایستگاه بود، حرکت کردم. مرد چهارشانه هم با فاصله سه الی چهار قدم پشت سرم حرکت کرد.گفت: تا ساعت چهار خیلی مونده. شما چیکار می‌خواهید بکنید؟اینبار دیگر برنگشتم تا نگاهش کنم. با کاغذ بلیت که در دستانم بود به سمت کافه اشاره کردم و گفتم: ناهار نخوردم. میرم یه چیزی بخورم.اوهوم. فکر خیلی خوبیه. میشه منم باهاتون بیام؟ایستادم و نگاهش کردم. هنوز همان لبخند احمقانه روی صورتش بود. چند ثانیه نگاهش کردم اما دیدم با موجودی بیش از حد پررو طرف هستم. دوباره به مسیر خود ادامه دادم و او نیز پشت سرم راه افتاد.داخل فست فود میزهای کوچکی قرار داشت که تنها دو نفر می‌توانستند پشت هر کدام بنشینند. میزی را انتخاب کردم که تنها یک صندلی پشت آن وجود داشت و چمدانم را طوری گذاشتم که کس دیگری نتواند آن طرف بنشیند به این امید که طرف از رو برود و جای دیگری برای نشستن انتخاب کند.اما با کمال پررویی صندلی خالی‌ای از طرف دیگر فست فود برداشت و چمدان من را نیز جابجا کرد و روبروی من نشست. نگاهم به چمدان بود و اینکه به چه جراتی بدون اجازه آن را جابجا کرده است. وقتی دوباره توجهم را به او جلب کردم، دیدم منو را برداشته و مشغول نگاه کردن است. اشاره ای به مسئول کافه کرد که بیاید.مسئول کافه کنار ما ایستاد و گفت چی میل دارید؟مرد گفت: یک دابل برگر پنیری واسه من، واسه دوستم هم هرچی که دوست داره.سپس منو را به سمتم گرفت. نگاهی به منو کردم. چیزی که سفارش داده بود، گران ترین محصولی بود که داخل منو قرار داشت. می‌خواستم بلند شوم و با مشت به صورتش بکوبم. اما هیکل چهارشانه‌ای که داشت مانعم می‌شد.نگاهی به منو کردم و گفتم:‌برای من یک خوراک کوکتل بیارید.مرد گفت: خوراک چیه؟ واسه دوستمم یه دابل برگر بیاریدبعد رو به من کرد و گفت:« مطمئنم مشتری میشی. نگران نباش برگرهای اینجا بهترینه. شرکتی نیست خودشون درست میکنن. من خیلی میام این ایستگاه. پشیمون نمیشی.»بعد بلند شد و از داخل یخچال دو نوشابه برداشت، باز کرد و یکی را روبروی من روی میز گذاشت و دیگری را سر کشید.راستی ممنون بابت پول بلیت.بالاخره فهمیدم که زبانش به تشکر هم می‌چرخد و تنها پرچانگی بلد نیست. نوشابه را برداشتم و سرکشیدم. گفتم: مواظب چمدونم باش داری با پاهات میندازیش.واقعا هم چند بار نزدیک بود آن را بیندازد. نگاهی به چمدانم کرد و گفت: نه نگران نباش حواسم هست.بلند شدم و چمدان را به کنار خودم کشیدم. زیپ کنار آن را باز کردم و روزنامه‌ای از آن بیرون آوردم. شروع کردم به مطالعه کردن. گفت: ممکنه چند صفحه‌ای که مطالعه نمی‌کنی رو به من بدی؟چند صفحه‌ای را که صبح مطالعه کرده بودم،‌ جدا کرده و به او دادم. خودم هم مشغول مطالعه شدم. بعد از چند دقیقه گفت: خودکار داری؟از بالای روزنامه نگاهش کردم بعد از کمی مکث بدون اینکه چیزی بگویم، از جیبم خودکاری درآوردم و به او دادم. مشغول حل کردن جدول شد. چند ثانیه به او خیره شدم سری تکان دادم و دوباره مشغول خواندن شدم.بعد از چند دقیقه ساندویچ‌ها را آوردند. مشغول خوردن شدیم. با چنان ولع و سرعتی ساندویچش را خورد که انگار از قحطی آمده است. کم کم داشتم به این شک می‌کردم که نکند آدم علافی است که در ایستگاه قطار مردم را تیغ می‌زند.بعد از اینکه ساندویچ‌ها را خوردیم، به ساعتم نگاه کردم. ساعت ۱۵:۲۸ بود. بلند شدم تا به سالن انتظار برگردم. به سمت پیشخوان رفتم تا هزینه ساندویچ را پرداخت کنم. مصمم بودم که پول ساندویچ آن موجود غریبه تحت هیچ عنوانی به گردن من نیفتد.جلوی در پیشخوان از مسئول کافه پرسیدم که هزینه ساندویچ چقدر است؟ پرسید: هر دو نفر؟تا خواستم بگویم «نه تنها هزینه خودم را حساب کن» از پشت سرم صدایی بلند شد که «بله هر دو نفر را حساب کنید.»با اخم نگاهی به او انداختم. مشتم را گره کردم تا مشتی به صورتش بزنم و آن لبخند احمقانه را که از ابتدای دیدنش روی صورتش نقش بسته بود، از بین ببرم.گفتم:«‌این رو حساب می‌کنم اما دیگه پولی ندارم که برای تو بدم. بهتره بری سراغ یکی دیگه»پول را پرداخت کردم و چمدان چرخدارم را پشت سر خود کشیدم تا به سالن انتظار بروم. وسط راه دوباره یادم افتاد که گران‌ترین ساندویچ داخل منو را انتخاب کرده بود. سری به نشانه تاسف برای حماقت و بی دست پایی خودم تکان دادم.داخل سالن انتظار نگاهی به اطراف کردم تا ببینم آیا مسافرها برای سوار شدن به قطار، به سمت سکو می‌روند یا خیر. دیدم در‌های سکو هنوز بسته است. کمی تعجب کردم چرا که معمولا نیم ساعت قبل از حرکت قطار درها را باز می‌کنند تا مسافران برای سوار شدن به سکو بروند.به سمت باجه فروش بلیت رفتم و پرسیدم که قطار ساعت ۱۶ هنوز نرسیده است؟دختر تپل بدون اینکه به من پاسخی بدهد میکروفنی را که جلواش بود، روشن کرد و گفت:« ضمن عرض معذرت از مسافران عزیز، قطار مسافربری ساعت ۱۶، با یک ساعت تاخیر حرکت خواهد کرد.»صدایش همزمان در سالن انتظار نیز پخش شد. چند ثانیه دیگر نیز نگاهش کردم و برگشتم تا صندلی‌ای برای نشستن پیدا کنم. ناگهان مرد غریبه جلوام سبز شد.یک ساعت تاخیر داره. مثل همیشه.از کنارش گذشتم و به سمت یک صندلی حرکت کردم. داخل سالن انتظار صندلی‌های فلزی‌‌ به ردیف چیده شده بودند. این صندلی‌ها اگرچه فلزی بودند اما به طرز عجیبی طوری طراحی شده بودند که با نشستن روی آنها احساس راحتی می‌کردم.مرد غریبه همچنان پشت سرم حرکت می‌کرد و حرف می‌زد. به حرف‌هایش گوش نمی‌کردم و تنها می‌خواستم از شرش خلاص شوم.یک ردیف صندلی دیدم که تنها یک صندلی خالی در آن بود. یک طرف آن یک پیرمرد نشسته بود و طرف دیگر، یک پیرزن. بهترین جا برای خلاص شدن از شر این موجود بود. روی صندلی نشستم و چمدانم را جلوی خودم گذاشتم. مرد غریبه نگاهی به من کرد. سپس نگاهی به اطراف کرد. راهش را کشید و رفت. اگرچه نمی‌دانم در مورد چه چیز حرف می‌زد اما متوجه شدم حرفش را نیمه تمام رها کرده بود. کمی احساس عذاب وجدان کردم اما تقصیر خودش بود. باید حد و حدود خودش را می‌دانست.نگاهی به ساعتم انداختم. هنوز یک ربع به چهار مانده بود. خیلی خسته بودم و امیدوار بودم که بتوانم داخل کوپه قطار کمی استراحت کنم. اما این تاخیر به کلی برنامه‌هایم را به هم ریخته بود. چشمانم کمی سنگین شد.با صدای بلندی به یکباره از خواب پریدم. گیج بودم. نگاهی به اطرافم کردم. نمی‌دانستم کجا هستم. کم کم حالم سرجایش آمد. متوجه شدم داخل سالن انتظار ایستگاه قطار هستم. از روی صندلی بلند شدم تا اطراف را نگاه کنم.مردی که کنارم نشسته بود گفت:« یک ساعت دیگه هم تاخیر داره.»چی گفتی؟گفتم یک ساعت دیگه هم تاخیر داره.به ساعتم نگاه کردم. ساعت ۱۶:۴۵ بود. کم کم مرد را شناختم. نشستم روی صندلی. کسلی خاصی که مخصوص خواب عصر است، داشتم. یک لیوان یکبار مصرف کاغذی به سمتم گرفت. از دستش گرفتم. نگاهی به محتویاتش انداختم. گفت:«‌ چاییه. بعد از خواب میچسبه.»کمی از چای چشیدم. داغ اما قابل تحمل بود. کمی بیشتر از چای نوشیدم. دو حبه قند بسته بندی شده نیز به دستم داد. بسته بندی قندها را باز کردم و با چای خوردم.گفتم:« ممنونم.»گفت:« من از تو ممنونم. راستش دلم نیومد بیدارت کنم کیفت از جیبت افتاده بود روی زمین. ترسیدم کسی برش داره. برش داشتم و رفتم دوتا چایی خریدم که با هم بخوریم.»سپس کیفم را به سمتم گرفت. بلند شدم و با عصبانیت کیفم را از دستش کشیدم. نگاهی به محتویاتش انداختم. مدارکم سر جایش بود و به نظر می‌رسید پول‌ها هم اکثرا سرجایشان است.لیوان خالی چای را به زمین انداختم و دستم را بلند کردم که کشیده ای به صورت این مردک بنوازم که تلکه کردن و تیغ زدن مردم به کل از یادش برود. اما نیمه راه باز هم پشیمان شدم. وسط سالن انتظار داد زدم:« چیکار داری با من مرتیکه الدنگ. ولم کن دیگه. گفتی بلیت میخوای دادم بهت، ناهارتم که دادم دیگه چی از جون من میخوای؟ گورتو گم کن دیگه. یکبار دیگه کنار خودم ببینمت میزنم که عر عر کنی.»نگاهی به دور و بر کردم همه داشتند نگاهم می‌کردند. مردک بی شرم و حیا هم مانند افعی زده‌ای شوکه شده بود. دستش را بالا گرفته بود که در مقابل ضربه احتمالی ام از خود مراقبت کند و خیره نگاهم می‌کرد.کیف پولم را داخل جیبم گذاشتم و چمدان را پشت سرم به حرکت درآوردم. به سمت باجه فروش بلیت رفتم. به دخترک که حالا از نظرم موجودی کریه به نظر می‌رسید با تشر گفتم که پس این قطار ساعت ۱۶ چه زمانی حرکت می‌کند؟ الان ساعت از ۱۸ هم گذشته است.دختر اخمی کرد و گفت:«‌چرا داد می‌زنی آقا؟ من که نمی‌تونم شما رو پشتم کنم. من هم مثل شما اینجا نشستم. قطار باید خودش بیاد. الان هم تاخیر داره. هروقت بیاد خبر میدیم که سوار بشید. نمیخوایم که شما رو زندانی کنیم.»حسابی عصبانی شده بودم. برگشتم تا بروم جایی برای نشستن پیدا کنم. دیدم مردم غریبه هنوز روی همان صندلی نشسته و من را نگاه می‌کند. توجهم را به جایی دیگر پرت کردم. در سمت دیگر سالن انتظار ایستگاه، یک کافی شاپ بود. با خود گفتم که شاید کمی قهوه حالم را سر جایش بیاورد. به سمت آن حرکت کردم.کافی شاپ فضایی کوچک و کم نور داشت. پشت یک میز در گوشه‌ترین نقطه کافی شاپ نشستم و یک قهوه سفارش دادم. ناگهان تلفنم زنگ زد. تلفن را جواب دادم: سلام عزیزم…. نه متاسفانه هنوز راه نیفتادیم. قطار تاخیر داره…. نمیدونم جواب درست حسابی که نمیدن. منم منتظرم…. آره من هم امیدوارم تا صبح برسم پیش شما…. نه عیب نداره… مشکلی نداره هرکاری میخوای بکن عزیزم… آره عکسش رو دیدم خیلی قشنگ بود. بهت میومد…. خوب…. ای وای… تو بهش چی گفتی؟ … عجب… آره خیلی عجیبه. ببین عزیزم من باید برم کاری داشتی بهم زنگ بزن. الان کاری باهام نداری؟ … منم همینطور… فعلا.زنت بود؟تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه نگفتم دیگه دور و بر خودم نبیمت؟اومدم باهات حرف بزنم.من باهات حرفی ندارم.ببین من ممنونم ازت هم بابت بلیت و هم بابت نهار و هم بابت چای. اما من و تو قراره توی یک کوپه باشیم. اینو یادت باشه. در واقع تا چند ساعت آینده ما با هم قراره دوست باشیم.خب؟خب اینکه وقتی به مقصد رسیدیم من همه محبت‌هات رو جبران می‌کنم. حتی بیشتر. باشه؟و دستش را به سمتم دراز کرد. دلم می‌خواست بگویم «از کجا معلوم که بعد از رسیدن به مقصد فلنگ را نبندی؟» اما به خودم مسلط شدم. تا همینجا هم بیش از حد زندگی را برای خودم سخت کرده بودم. دستش را گرفتم. لبخندش تبدیل به خنده شد و فریاد زد که «یک قهوه هم برای من بیارید»گفتم:«‌هووو؟‌ لازم نکرده همین الان چایی خوردی.»خندید و گفت:« باشه. خوب از خودت بگو. از همسرت، دوستش داری؟»آنقدر خوش صحبت بود که گذر زمان را به کل فراموش کردم. ناگهان به ساعتم نگاه کردم و دیدم ساعت ۱۹:۴۷ شده است. گفتم:« عجیبه. ساعت داره هشت شب میشه اما هنوز قطار نیومده.»او هم نگاهی به ساعتش کرد. در همین حال صدای بلندگوی داخل سالن بلند شد که :« ضمن عرض معذرت از مسافران عزیز، قطار مسافربری ساعت ۲۰، یک ساعت دیگر تاخیر خواهد داشت.»گفت:« دیگه کم کم وقت شامه. میتونی شام هم بخری؟»کیف پولم را در آوردم. چیز زیادی باقی نمانده بود اما خوشبختانه داخل کارتم پول داشتم. گفتم:« نقد ندارم باید از کارت بردارم.»با باقی مانده پول نقدم هزینه کافی شاپ را پرداخت کردم. دو نفری به جلوی خودپردازی که بیرون کافی شاپ بود رفتیم تا کمی پول بردارم. اما با خطای عدم موجودی مواجه شدم. یکبار دیگر امتحان کردم اما باز هم همان خطا.با همسرم تماس گرفتم:« سلام عزیزم خوبی؟ نه چیزی نشده. تو خریدت رو با کارت من انجام دادی؟ …. نه چیزی نشده الان هیچی موجودی توی کارتم نیست پول نقد هم ندارم… خوب من نمیدونستم میخوای از کارت من خرید کنی… الان میتونی کمی پول… نه هنوز راه نیفتادم… نمیدونم عزیزم قطار تاخیر داره… من چمیدونم. مگه من راننده قطارم… حالا ول کن میام خونه توضیح میدم…. الان پول داری یکم برام بفرستی… چی؟ … آره بلیت گرفتم…. خوب من چند ساعت دیگه میرسم تا اون موقع چیکار کنم؟ … یعنی چی تو از کارت من…» قطع کرد.فکر میکنم زندگیت به مشکل خورده.نه این چیزا طبیعیه. پیش میاد.حالا چیکار میکنی؟نگاهی به کیفم کردم. حتی به اندازه شام خودم هم پول باقی نمانده بود. سری تکان دادم داشتم فکر می‌کردم که چکار باید بکنم. می‌خواستم به دوستانم زنگ بزنم که کمی پول قرض بگیرم.یه فکری به سرم زد.گفتم:« چه فکری؟» ولی جوابی نداد و به سرعت رفت جلوی باجه بلیت فروشی. با مردی که جلوی باجه ایستاده بود حرف می‌زد و هر از چند گاهی به من اشاراتی می‌کرد. پس از چند دقیقه به طرف من آمدند. سلامی به هم کردیم. دوست تلکه کن چهارشانه ام گفت که آن مرد مهربان حاضر شده است ما را مهمان کند. مشکوک به دنبالشان رفتم به همان ساندویچی، همان دابل برگر پنیری را سفارش دادیم و خوردیم و بیرون آمدیم. دوست چهارشانه ام بلیتش را از جیبش در آورد، به مرد تازه وارد داد. بعد من را درآغوش گرفت و تشکر کرد. بعد بدون هیچ حرفی از ایستگاه خارج شد. برای اولین بار متوجه شدم که هیچ چمدان و ساکی همراه خود نداشته است.به دوست جدیدم رو کردم و گفتم:«بریم یه نوشیدنی بخوریم؟» کمی مشکوک نگاهم کرد و گفت:« باشه بریم»صدای بلندگو که احتمالا از همان دختر تپل بود در سالن پخش شد:« ضمن عرض معذرت از مسافران عزیز، قطار مسافربری ساعت ۲۱، یک ساعت دیگر تاخیر خواهد داشت»دلیلی وجود داره که به سایت و کانال تلگرام فینسوف سر نمی‌زنید؟  https://finsoph.ir/ </description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 16:16:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: سایه های تردید</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-zqsf39zrb6dy</link>
                <description>عصرها به این قهوه‌خانه می‌آیم. تنها قهوه‌خانه در محله‌ ما است و نمی‌دانم چرا هنوز کار می‌کند. کسی این اطراف برای نوشیدن قهوه و از این قبیل کارها پول ندارد. اما من از وجودش خوشحالم چون برای من بهانه‌ای است که هر از چند گاهی از خانه دلگیرم خارج شوم، در فضای باز سیگاری بکشم و نوشیدنی بنوشم. صاحب قهوه‌خانه چهار صندلی‌ کهنه‌ و پلاستیکی بیرون قهوه‌خانه گذاشته که من معمولا روی آنها می‌نشینم. اگرچه داخل قهوه‌خانه نیز صندلی‌های فلزی با نشیمنگاه چرمی وجود دارد اما من ترجیح می‌دهم در فضای باز بنشینم. اگر قرار بود زیر سقف باشم، خانه‌ام می‌ماندم. مگر نه؟ بیرون قهوه‌خانه یک میز پلاستیکی نیز گذاشته است. میزی کهنه که کثافت از سر و روی آن می‌بارد. میز و صندلی‌ها، داخل پیاده رو است و در حاشیه پیاده‌رو باغچه‌ای قرار دارد. داخل باغچه پر از ته سیگار است. کنار باغچه نیز یک سطل آشغال پلاستیکی قرار دارد که تا خرخره پر از آشغال است و انگار کسی به این زودی‌ قصد خالی کردن آن را ندارد چرا که اطراف آن نیز پر از بطری و پلاستیک‌ خوراکی‌ است. روی صندلی نشستم و مشغول بازی با فندکم شدم. صاحب قهوه خانه نیز از داخل بیرون آمد و جلوی در ورودی ایستاد. اسمش مجید است. یا حداقل شنیده‌ام که اینطور صدایش می‌کنند. قدی بلند و هیکلی چهارشانه دارد. موهایش را به بالا شانه می‌کند و هربار او را دیده‌ام، صورتش را تراشیده است. سلام مبهمی کرد و جواب سلام مبهم‌تری دادم. با همان لحن مبهم صحبتی در مورد هوا کرد و کمی هم در مورد گرانی صحبت کرد. بدون اینکه جوابی بدهم تنها سری به نشانه تاسف تکان دادم. متوجه شد که حوصله صحبت ندارم یا شاید بهش برخورد. از من پرسید که چه می‌خواهم و گفتم همان قهوه همیشگی. به داخل رفت و خود را سرگرم کارهایش کرد. عادت داشت کمی در آوردن سفارش تاخیر کند. سیگاری از پاکت در آوردم، روشن کردم و به خیابان چشم دوختم. دو دختر هفده، هجده ساله از آن طرف خیابان رد می‌شدند، به آنها خیره شدم. متوجه نگاهم شدند، در گوشی چیزی به هم گفتند و خندیدند و رفتند و من نیز رفتنشان را تماشا کردم. پک دیگری به سیگارم زدم و به مردمی که از خیابان می‌گذشتند نگاه می‌کردم. تنها تفریحی که برایم باقی مانده همین است. که اینجا بنشینم، مردم را تماشا کنم و به غروب خورشید نگاه کنم. نگاهی به آسمان کردم، هنوز یک ساعتی تا غروب باقی مانده بود.دو مرد که با صدای بلند با هم صحبت می‌کردند، توجهم را جلب کردند. به سمت میز بیرون قهوه‌خانه آمدند و یکی از آنها یک صندلی به سمت خود کشید و به دیگری گفت که به داخل برود و سفارش دهد. نشست و سیگاری دود کرد. سیگار من تمام شده بود، بلند شدم تا آن را داخل باغچه بیندازم. با تنه نسبتا نازک درختی که داخل باغچه بود، سیگار را خاموش کردم و آن را داخل باغچه انداختم. باز گشتم تا روی صندلی‌ام بنشینم. متوجه شدم مردی که بیرون مانده، کیفش را روی صندلی من گذاشته. چیزی نگفتم و روی صندلی دیگر نشستم. مرد پاکت سیگارش را به سمت من گرفت و با سر اشاره کرد. با اشاره سر و دست، گفتم که نه. اگرچه مدتی بعد پشیمان شدم. چرا که دلم می‌خواست سیگاری دیگر دود کنم اما حالا که دستش را رد کرده بودم از ادب به دور بود که سیگار خودم را در آورم. از طرفی حالا که او به من سیگار تعارف کرده و من دستش را رد کرده‌ام، من نیز اگر سیگاری درآوردم باید به او تعارف کنم و از آنجایی که مطمئنم داخل پاکت سیگارم تنها یک سیگار باقی مانده نمی‌توانم اینکار را بکنم. در مخمصه بدی گیر‌ افتادم. تنها امیدواری‌ام این است که سریع‌تر از اینجا بروند.گاهی با خود فکر می‌کنم که روابط انسانی تا چه حد می‌توانند پیچیده باشند. من می‌توانستم به راحتی سیگاری از این مرد غریبه بگیرم و این را لطفی بدون چشم‌داشت از یک غریبه در نظر بگیرم. اما چون یاد نگرفته‌ام که در این دنیا کسی بدون چشم‌داشت می‌تواند به دیگری کمک کند، حتی در مخیله‌ام نمی‌گنجد که به چنین مهربانی‌هایی جواب مثبت بدهم. در همین افکار بودم که مردی توجهم را جلب کرد. مردی کوتاه قد با صورتی تکیده از تریاک. از آن صورت‌هایی که هرکس ببیند متوجه می‌شود که با یک مفنگی طرف است. دست دختری را گرفته و به دنبال خود می‌کشید. دختر شاید بیست تا بیست و پنج سال سن داشت. رنگ پوستش قهوه‌ای و عاری از هرگونه آرایش بود. زن که متوجه نگاهم شد سرش را برگرداند، به زمین خیره شد. سپس با قدم‌های تند پا به پای مرد رفت و وارد قهوه‌خانه شد. صندلی‌ام را برگرداندم تا بتوانم داخل قهوه‌خانه را ببینم. متوجه شدم مرد کنارم نیز مشغول مشاهده آن چیزی است که در داخل می‌گذرد. از پشت در شیشه‌ای قهوه‌خانه تنها حرکات آنها را می‌دیدیم، صدایی نمی‌شنیدیم. دوستِ مردی که کنار من نشسته بود، داخل قهوه‌خانه بود و پشت پیشخوان داشت با مجید یا هرکه که اسمش بود، صحبت می‌کرد. مرد دختر را روی یکی از صندلی‌های فلزی داخل قهوه خانه نشاند و مشغول صحبت با مجید شد. دختر نگاهی به بیرون انداخت و نگاهش به نگاه من و احتمالا به نگاه مرد کنارم تلاقی کرد. سریعا به زمین چشم دوخت. مردی که کنارم نشسته بود سیگارش را روی میز خاموش کرد و از همانجا ته سیگارش را داخل باغچه پرت کرد. دوستش از قهوه خانه بیرون آمد و حین بیرون آمدن نگاهی به سرتاپای دختر  انداخت. با لبخندی به سمت دوستش رفت. یک صندلی برداشت و دورترین نقطه نسبت به من نشست. دو نفری با هم به نجوا صحبت می‌کردند. تنها صحبت‌هایی در مورد یک شب، دو نفره، قیمت و... می‌شنیدم. مشخص بود داستان چیست.مجید قهوه‌ام را آورد. داخل قهوه‌خانه را نگاه کردم. دختر با مرد کنار هم نشسته بودند. دختر دست هایش را به هم می‌مالید و به زمین چشم دوخته بود. مرد نیز در حال صحبت با او بود. صحبت‌های این دو مرد داخل گوشم و تماشای استرس دختر از سوی دیگر حسابی کلافه‌ام کرده بود. می‌خواستم بلند شوم و به داخل قهوه‌خانه بروم. یک مشت نثار صورت این مردک پاانداز بکنم و دست دختر را بگیرم و...اما به کجا ببرم؟ مگر وضعیت زندگی خودم از زندگی امروز این دختر بهتر است؟ بعلاوه این را با خود ببرم. هزاران دختر دیگر را چکار کنم؟ اصلا من چکاره‌ام که در مورد زندگی این آدم تصمیم بگیرم. از کجا معلوم که دختر مشتی به صورتم حواله نکند و نگوید به تو چه من هرکاری دلم بخواهد می‌کنم؟اصلا به من چه. این دختر هم با آزادی و پای خودش به اینجا آمده است. می‌تواند همین الان بلند شود و فرار کند. اگر اینکار را بکند من هم به او کمک می‌کنم اما تا وقتی که خودش نخواسته من چکاره‌ام که بخواهم کاری بکنم.انگار دو مرد که روی صندلی‌های کنارم نشسته بودند، به نتیجه رسیدند چون هر دو بلند شده و به داخل رفتند. یکی از آنها کنار دختر ایستاد و دستش را دور کمر او انداخت. دختر سعی می‌کرد خود را از او دور کند اما هربار مرد او را به خود نزدیک می‌کرد. دیگری شروع به صحبت با مرد تریاکی کرد.بعد از چند دقیقه همه کارها انجام شد. دو مرد با دختر بیرون آمدند. دختر همچنان به زمین چشم دوخته بود. او را در وسط خود گرفته و با خنده بیرون آمدند. قهوه ام را سرکشیدم. بلند شدم. دیگر نمی‌توانستم این وضعیت را تحمل کنم. بلند شدم و به پشت سر دو مرد رسیدم. دست راستم را مشت کرده بودم. با دست چپم روی شانه یکی از دو مرد زدم. مرد برگشت. دختر هنوز به زمین چشم دوخته بود. بدون هیچ تقلایی. گفتم:« کیفت رو روی صندلی جا گذاشتی»از سه نفر گذشتم و به سمت خانه‌ام رفتم. با خود گفتم:« به من ربطی ندارد. هرکس هرطور که دلش می‌خواهد زندگی می‌کند. من هم دوست دارم در آن خانه تنگ و تاریک زندگی کنم.»به وبسایت من هم سر بزنید: https://finsoph.ir/ </description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 21:15:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: پرنده های کشنده</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87-ulysicha3vnw</link>
                <description>«دو مرد در محوطه کافی شاپ در حال نوشیدن قهوه هستند. »-امروز چند نفر رو کشتی؟+ حدود ۱۳ نفر ولی سلاحم داغون شده باید حسابی خرج کنم تا دوباره بتونم باهاش حمله کنم.-واو. ۱۳ نفر؟ کارت درسته. من فقط ۳ نفر رو کشتم اما هر سه تاشون تحت تعقیب بودن. جایزه زیادی نگرفتم اما خرج این ماهم در میاد. + سهراب خوب کسی رو تور کرد. فرمانده گردان رو زده. فهمیدی؟ -نه! تو از کجا فهمیدی؟+ اسمش رو توی بهترین شکارچی های این ماه دیدم. اسم توام هست فکر کنم نفر سی ام شدی. -اسم خودت نیست؟+ نه! آخه اسم من رو نمیزنن. می‌دونی که من دنبال امتیاز نیستم. فقط تفریحی یه سری حمله می‌کنم. بعد تا چند ماه دیگه نمیشینم پشت سیستم. کسی که دنبال امتیاز هست باید مثل شما خوره این کار باشه. مدام اخبار و اطلاعات رو بررسی کنه. من نه! من هروقت بیکار میشم پهپاد رو پرواز میدم و هرکس جلوی راهم باشه میکشم. البته من هم یک پروژه دارم اما اون پروژه بلندمدته هر وقت بیکار میشم دنبال می‌کنم.-تو پهپاد خوبی داری. سلاح قدرتمندی هم روشه. میتونی باهاش هرکار بخوای بکنی. منم احتمالا با جایزه این ماهم پهپادم رو عوض کردم. + آره من میخوام یه PST109 روش نصب کنم. اینطوری میتونم تانک ها رو هم شکار کنم.-تانک امتیاز نداره. به نظرم یه SRC نصب کن. باهاش پهپاد یا هواپیما بزن. الان جایزه فقط روی پهپاده.+ آره میدونم. ولی سخته. هیجان داره‌ها اما ریسک بالایی هم داره. یادت نیست ماه پیش نیما چه بلایی سرش اومد؟-کدوم نیما؟ همونی که سه تا پهپادش رو زدن؟+آره.-اون که میگفت توی طوفان گیر کرده. +دروغ میگفت! من چک کردم. این با سه تا پهپاد میره شکار یک هاک. طرف هم نامردی نمیکنه هر سه تا پهپاد رو درو میکنه. -جدی؟ طرف باید خیلی حرفه ای باشه. آی دی طرف رو تونسته ببینه؟ + اره. معروفه. بهترین شکارچی اون طرفی هاست. ای دیش هیملرکیلره. -اوه اوه. گیر هیملر کیلر افتاده؟ من تا حالا ندیدمش ولی تعریفش رو خیلی شنیدم.+آره رنک یک اون طرفی هاست. پرنده اش یک هاک هست که روی دمش یه خط بنفش پررنگ دیده میشه. طرف اینقدر کارش درسته که حتی زحمت نمیکشه استتار کنه. خیلی ازش خوشم میاد. هرجا دیدیش فقط فرار کن. پروژه بزرگی که گفتم، شکار همین یاروعه.-تو که میگی اگه دیدیمش فرار کنیم.+پرنده اش خطرناکه خودش که نیست. وزارت اطلاعات توی اخبار اطلاعاتش رو داد. تقریبا ۲۱ سالشه الان توی میلان زندگی میکنه. آمارش رو درآوردم. میرم خودش رو میزنم.-کاری که میخوای بکنی یکم خطرناکه. خصوصا تو که از قبل هم پرونده ات سیاهه.+ میخوان چیکار کنن؟ بیفتن دنبالم؟ از کجا میفهمن من بودم؟ میتونم بگم سیستمم رو هک کردن یا حتی بگم دوستم نشسته پشت سیستمم. بعلاوه فکر میکنی کسایی که ما می‌کشیم واقعی‌ان؟ چند نفر از دوستات توی این کارن؟ بله تقریبا همه شون. من تا حالا با IP های مختلف وارد سیستم شدم. یه آمار دم دستی در آوردم نزدیک به سه میلیارد نفر توی این سیستم هستن. اگر هرکدوم روزی یک نفر رو بکشن به نظرت تا امروز کسی زنده مونده بود؟ تو خودت چند تا فرمانده شون رو کشتی؟ به نظر خودت اگر یکی بزنه فرماندهان ارتش رو بکشه زنده اش میذارن؟ مطمئن باش نمیذارن. از جنگ بزرگ چند سال می‌گذره؟ دقیقا! ۲۰ سال. از همون موقع این قضیه هم شروع شده و هنوز ادامه داره. این همه پهپاد کجان؟ چرا تو نمی‌بینی شون؟ یعنی مایی که این همه روی شهرهای اونها پرواز میکنیم، اونها یکی شون اینجا نمیان؟-من مخالفم با حرفت. تو فکر میکنی این همه انفجاری که توی اخبار میگن به خاطر فرسوده بودن زیرساخت هاست، واقعا دلیلش همونه؟ بعلاوه اگر دشمن نخواد ببینیش مطمئن باش نمی‌بینیش. وقتی دیدیش مطمئن باش خودش میخواد تو ببینیش این یادت باشه. من فکر میکنم همه این بازی ها و سیستم‌ها برای پرت کردن حواس ما از چیزهای مهم‌تریه.+ دقیقا! موافقم باهات این بازی ها رو راه انداختن تا حواس ما رو پرت کنن. اما با این که فکر میکنی این انفجارها به خاطر حمله اون طرفی هاست، قبول ندارم. همه اون چیزی که توی سیستم میبینی بازیه. همه اش کامپیوتریه. هیچکدومش واقعی نیست. دارن سر ما رو گرم میکنن. -ولی تو که گفتی میخوای بری هیملر کیلر رو توی ایتالیا بکشی. + عزیزم. موضوعات رو با هم قاطی نکن. اینکه همه اینها بازیه دلیل نمیشه که ما توی دنیای واقعی وجود نداشته باشیم. من میگم توی اون محوطه اصلی بازی همه چیز الکیه. همه اش واقعیت مجازیه. اما این که اون پهپادها. اون سلاح ها واقعا کشنده ان که حقیقته. من به همین خاطر میخوام برم اونو توی خونه اش بکشم. میخوام مطمئن بشم توی دنیای واقعی تاثیر گذارم. نمیخوام مثل بچه ها درگیر این بازی کامپیوتری بشم.-اون چیه؟+چی؟ کجا؟-اون، اون بالا.+پهپاده؟ احتمالا گشتیه.-نه به نظر رزمیه. نگاه کن.+آره هاکه. ای وای.-چی شد؟+دمش رو ببین. یه خط بنفش داره. https://virgool.io/@ahmadsobhani19/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-qjarnndbxbmn می‌توانید به تلگرام من هم سر بزنید:https://t.me/ahmadsobhani</description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Dec 2023 11:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: عاشق چشمانش</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-c50hym6swwci</link>
                <description>باور کن انگیزه‌ام شخصی نیست. البته نمی‌شود گفت. به هرحال همیشه در هر کاری انگیزه‌های شخصی دخیل است، اما آن طور که بقیه حداقل در شغل من انگیزه‌های شخصی را دخیل می‌کنند، من اینکار را نمی‌کنم.آه شاید این هم از آن توجیه‌های اخلاقی است که ما برای خودمان می‌تراشیم. همه ما فکر می‌کنیم با بقیه فرق داریم. اما عزیزم! من واقعا حس می‌کنم که فرق دارم. من این کار را نه برای شهرت، نه پول و نه هیچ چیز دیگر انجام نمی‌دهم. می‌دانی؟ فقط این کار را انجام می‌دهم چون خوب بلدم. انگار رسالت من همین کار است.  تو را به خدا این طوری نگاهم نکن! خوب می‌دانم در سرت چه می‌گذرد. فکر می‌کنی با یک روانی طرف هستی، نه؟ یا شاید هم فکر می‌کنی مستم.اما نیستم. من برای این کار نیازی به مست شدن ندارم و اتفاقا نباید مست باشم. می‌دانی، در این کار اولین اشتباه، آخرین اشتباه است. تا حالا شنیده‌ای که کسی از ما بازنشسته شده باشد؟ شنیده‌ای که یک پیرمرد در پارک نشسته باشد و برای دوستان پیرمردش تعریف کند که «بله من جوان که بودم پول می‌گرفتم تا آدم‌های معروف را بکشم.مطمئنم ندیدی.چی؟ هیچکس به کشتن آدم‌ها اعتراف نمی‌کند؟ پس من چی هستم؟ من که دارم اعتراف می‌کنم.چی گفتی عزیزم؟ نشنیدم. آها تو قرار نیست به کسی چیزی بگویی؟ کسی چه می‌داند؟ حتی مرده‌ها هم داستان‌هایی برای تعریف کردن دارند.«دستکش هایش را در می‌آورد و از جایش بلند می‌شود به پشت پنجره اتاقی می‌رود که در آن حضور دارند. پنجره ای سرتاسری که نصف فضای دیوار را پوشانده و نمای بالاترین طبقه یک برج بلند آن طرف پنجره دیده می شود»اما می‌دانی؟ تو خیلی فرق داری.ها ها! بله می‌دانم، همه مردها همین را می‌گویند. اما این را یک مرد به تو نمی‌گوید، من می‌گویم. یک آدمکش. تو با بقیه آدم‌هایی که کشتم متفاوتی. وقتی اسم و عکست را دادند، شناختمت. یک زمان برایت پروژه‌ای انجام دادم. می‌بینی؟ روزگار طناز است مگر نه عزیزم؟تو را خوب به خاطر دارم. من حافظه قوی‌ای دارم، حتی می‌توانم بگویم سه سال پیش چکار کردم، می‌خواهی برایت بگویم؟«به ساعتش نگاه می‌کند»هنوز وقت زیادی داریم، بگذار برایت تعریف کنم. سه سال پیش در چنین روزی صبح ساعت ۷ از خواب بیدار شدم، صبحانه خوردم، کمی ورزش و مدیتیشن کردم و...آه باشد این طور نگاهم نکن در مورد چیز دیگری حرف می‌زنم. تو به عنوان یک قربانی بیش از حد غر می‌زنی. شاید به خاطر این است که می‌دانی فقط قربانی نیستی. تو هم آدم کشتی. به یک معنا همه‌ی ما آدم کش هستیم قبول نداری؟آه خواهش می‌کنم! آن ژست اخلاقی را برای من نگیر. تو حتی از من هم بیشتر آدم کشتی. فقط یک نمونه را می‌گویم. پروژه شارجه. مطمئنم یادت هست. یکی از اولین پروژه‌هایی که تو را ...«با دست به دفتر باشکوهی که در آن هستند اشاره می‌کند»... به اینی که هستی تبدیل کرد.یادت هست چند کارگر خارجی داشتی؟ کارگرهای فیلیپینی، هندی، مراکشی، تبتی. می‌دانی چند نفر از آنها حین پروژه مردند؟ بگذار برایت بگویم.از مجموع ۲۱۶۴ کارگری که در آن پروژه به سرپرستی تو کار می‌کردند، منظورم کارگرهای مستقیم است. ۲ نفر به خاطر پرت شدن از ارتفاع، پنج نفر به خاطر گرمازدگی، یک نفر به خاطر عفونت حاصل از زخمی که سر پروژه برداشته بود و یک نفر هم به خاطر پرت شدن داخل میکسر سیمان کشته شدند.نه صبر کن، قبل از اینکه خودت را توجیه کنی اجازه بده حرفم تمام شود. جدای از افراد کشته شده و خانواده‌هایی که از بین رفتند، در همان پروژه 27 نفر هم به خاطر از کار افتادگی زندگی‌شان از بین رفت. البته پروژه شارجه تنها یکی از ده‌ها پروژه‌ای بود که طی این سال‌ها انجام دادی. می‌بینی؟ تو هم آدم کشتی و در مقایسه با من، تو کارخانه تولید انبوه جسد راه انداخته بودی و باز هم برخلاف من تو از کشتن آدم‌ها سود هم می‌کردی.چی؟ من هم سود می‌کنم؟ نه عزیزم من سود نمی‌کنم من درآمد خودم را دارم. اینها فرق دارند خودت هم می‌دانی. اما حرف من این است که همه آدم کش هستند، حتی آدمی مانند تو که می‌خواهد ژست اخلاق‌مدارانه بگیرد. همه بر روی این کره خاکی دستشان به خون آلوده است، اما هرکسی جرات چکاندن ماشه را ندارد. پس اگر بخواهیم ژست اخلاقی بگیرم، اجازه بده که من در جلوی صف باشم چرا که حداقل پذیرفته‌ام کارم اخلاقی نیست و سعی در توجیه آن نمی‌کنم.من کسی هستم که جرات کشیدن ماشه را دارم. من آدم می کشم و بعد از خداوند طلب مغفرت دارم. بله می‌دانم. فکر نمی‌کردی آدم مذهبی باشم. اگرچه مذهبی نیستم اما به خدا اعتقاد دارم. آخر می‌دانی چیست؟صبر کن داری از روی صندلی می‌افتی.حالا بهتر شد، عضلاتت دارد خشک می‌شود. بگذار ابزارم را بیاورم باید انگشتت را قطع کنم. کسی که پولم را می‌دهد گفت که باید انگشتت را هم برایش ببرم. شاید می‌خواهد دری را باز کند که با اثر انگشتت باز می‌شود. شاید می‌خواهد یادگاری از تو داشته باشد. یا شاید می‌خواهد DNA تو را به دست بیاورد. نمی‌دانم. زیاد سوال نمی‌پرسم. من هرکاری که به من بگویند انجام می‌دهم و آن را هم خیلی خوب انجام می‌دهم. می‌بینی؟ باید صبر می‌کردم که خونت لخته شود. اینطوری کار تمیزتر است. کثیف کاری را اصلا دوست ندارم. می‌خواهم همه چیز در آرامش و نظم انجام شود. مطمئنم اگر پلیس این صحنه جرم تمیز را ببیند به من آفرین می‌گوید. شاید هم به اتفاق برایم دست بزنند. خیلی دوست دارم بدانم کارآگاه ها و پلیس در مورد شاهکارم چه می‌گویند اما حیف که نمی‌توانم زیاد به محل پروژه سر بزنم هم به خاطر اینکه سرم زیادی شلوغ است. معمولا بلافاصله پروژه بعدی شروع می‌شود و راستش را بخواهی در شغل ما برگشتن به محل پروژه قبلی طول عمر را کم می‌کند.«دستش را روی صورت قربانی می‌گذارد و می‌گوید»: خب دیگر کار تمام است.چهره زیبایی داشتی. به چهره‌ات دقت نکرده بود. تا به امروز به چهره هیچکس دقت نکرده بودم. صبر کن ببینم چرا چهره هیچکس را به خاطر ندارم. تا به امروز متوجه نشده بودم.«روی صندلی می‌نشیند و به فکر فرو می‌رود»عجیبه واقعا چهره هیچکس را به خاطر ندارم.چقدر چشمان زیبایی داشتی. حقیقتا چشمان زیبایی داشتی. می‌دانم! می‌دانم! فکر می‌کنی به همه این را می‌گویم...اما باور کن تا به امروز به هیچکس چنین حرفی نزدم. تو واقعا چشم‌های زیبایی داشتی.بگذار از نزدیک‌تر ببینمت. صورت لطیفی داری. لب‌هایت کمی کبود شده و افتاده اما هنوز نشانی از شادابی قبل را دارد. دلم می‌خواهد صحنه قتل را به هم بریزم و مقدار زیادی مدرک از خودم به جا بگذارم. تو اولین کسی هستی که توجهم را به خودش جلب کرده. فکر می‌کنم اینجا همان جایی هست که رویای بازنشستگی‌ام به خیال تبدیل می‌شود. حقیقتا زیبایی.می‌خواهی از من انتقام بگیری زیبای دوست داشتنی من؟ دلم می‌خواست می‌گرفتی. لعنت به تو در چشمانت چیست؟ وای از این چشم‌ها. اینطوری نگاهم نکن. گفتم اینطوری نگاهم نکن لعنتی.«بلند می‌شود و با چاقویش زن را تهدید می‌کند.»حیف که نمی‌توانم بیشتر از این بکشمت. حیف! اما عزیز دلم. این چشم‌ها. این چشم‌ها دارد کار دستم می‌دهد. با این چشم‌ها داری کار دستم می‌دهی. هم دست من هم دست خودت. اینطوری نگاهم نکن.باید بروم. بله باید بروم. باید وسایلم را جمع کنم و سریع از اینجا بروم قبل از اینکه کاری کنم که هر دویمان پشیمان شویم. بله باید بروم.اما این چشم‌ها مال من است. باید این چشم‌ها را هم با خود ببرم. چشم هایت را به من بده عزیزم. این لطف را به من می‌کنی؟ می‌دانم به تو بد کردم. می دانم لیاقت این مهربانی را ندارم. اما به چشمانت نیاز دارم. خواهش می‌کنم.آه ممنون زیبای من. حتما لطفت را جبران می‌کنم. یک روز وقتی که در جهنم با تو ملاقات کردم، لطف امروزت را جبران می‌کنم. میبوسمت زیبای من. دیدار به جهنماحمد سبحانی/ سحرگاه ششم آذر https://virgool.io/@ahmadsobhani19/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-qjarnndbxbmn/%DA%86 می‌توانید به تلگرام من هم سر بزنید:https://t.me/ahmadsobhani</description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Nov 2023 20:01:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: آخرین دستور</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1-w1xbgrbzg98i</link>
                <description>«خانوم‌ها و آقایان، سرمایه‌گذارهای محترم. می‌خوام اینجا به شما آینده رو معرفی کنم. چیزی که تا امروز مثل اون رو ندیدید. امشب وقتی به خونه برمیگردید هوش و حواستون سرجاش نخواهد بود. بهتون قول می‌دم.»جمعیت با صدای بلند تشویق می‌کرد. مرد جوان دست هایش را بالا آورد و از حضار خواست که آرام باشند.«خواهش می‌کنم. می‌دونم مدت‌ها است منتظر این لحظه هستید. چرا دروغ بگم؟ خود من هم هستم. اما وقتی به این جمعیت نگاه می‌کنم، با خودم میگم تمام این انتظار ارزشش رو داشت. شما این طور فکر نمی‌کنید؟»جمعیت یک صدا تایید کردند.در ردیف اول زن زیبایی با اخم اتفاقات روی صحنه را تماشا می‌کرد. زن به پیرمردی که کنارش بود، گفت :« امیدوارم با این همه پولی که این سال‌ها خرج کرده چیز خاصی برای ما داشته باشه. وگرنه خودم با همین دستام خفه اش می‌کنم.» پیرمرد با لبخند گفت:« ما هیچوقت از اعتماد به این جوون پشیمون نشدیم. همیشه ما رو غافلگیر کرده. دفعه قبل یادت نیست؟»زن با لحنی کنایه آمیز ادامه داد:« شانس هرکس حدی داره پدر. من هم امیدوارم اما زیادی خوشبین نیستم.»پیرمرد شانه بالا انداخت و به مرد جوان روی صحنه چشم دوخت. مرد جوان همچنان با هیجان در حال صحبت کردن بود:«خیلی خوب به نظرم بهتره بیشتر منتظرتون نذارم. این شما و این ساخته جدید دست شما. مدرا.»ناگهان کل سالن تاریک  و تنها پروژکتور روشن بر روی صحنه متمرکز شد. جایی که مردی دقیقا مانند مرد جوان آنجا ایستاده بود. شباهت آنقدر زیاد بود که همه حیرت کردند. پس از چند ثانیه سالن در سکوتی سنگین فرو رفت. همه واقعا غافلگیر شده بودند. مردم به یکدیگر نگاه می‌کردند. گیج و مبهوت. نمی‌دانستند چیزی که می‌بینند واقعی است یا نوعی فریب دیجیتال است.پیرمرد سقلمه‌ای به زن زد و گفت:« این از هرچیزی که تصور می‌کردم هم بالاتره. مگه نه سارا؟»زن با دهانی نیمه‌باز می‌گوید:« اگه واقعا اونی باشه که فکر می‌کنم. باید بگم که. این زیاده‌رویه»همه به  صحنه خیره‌ شده بودند. جایی که دو مرد انگار دوقلوی کاملا همسان کنار هم ایستاده و به حضار نگاه می‌کردند. اگر میکروفن دست یکی از آنها نبود غیرممکن بود که تشخیص دهند کدام یک فرد اصلی است.مرد جوان روی صحنه میکروفن را بالا آورد و با لبخندی حاکی از رضایت گفت:« این واکنش نشون میده که حسابی غافلگیر شدید. اما اگر بگم این همه ی نمایش نیست چی؟» ناگهان مانند یک مجلسه خشک شد.مرد جوان دیگر میکروفن را از دستش گرفت و گفت:« خانم‌ها و آقایان تمام شما که امشب با من صحبت کردید. در حال صحبت با همزاد مصنوعی من مدرآ بودید. در واقع من امشب کیلومترها اونطرف‌تر در حال صرف شام با نامزدم بودم و فقط چند دقیقه است که وارد این شهر شدم.»به تدریج صدای همهمه از جمعیت بلند شد.«می‌دونم. می‌دونم. فکر می‌کنید دارم دروغ می‌گم. فکر می‌کنید همه نمایش امشب فقط یک شعبده‌بازیه. اما نیست. چیزی که امشب معرفی کردم چند سال آینده تبدیل به وضعیت جدید جهان ما می‌شه. فکرش رو بکنید. شما می‌تونید به طور همزمان چندین زندگی رو تجربه کنید. می‌تونید به طور همزمان در هزاران کنفرانس شرکت کنید. ما زمان رو به کنترل خودمون در میاریم. می‌تونیم هرجایی باشیم. مکان تحت سیطره ماست.»همهمه‌ها بالا گرفت و تبدیل به اعتراض شد. بعضی از افراد در جمعیت فریاد زدند. مرد جوان گیج شده بود. نمی‌دانست چه شده است. با تعجب به اطراف خود نگاه کرد و سپس به ردیف اول حضار که جایگاه مخصوص سرمایه گذاران کلان است، چشم دوخت. فریبرز و سارا را در جمعیت دید. بزرگترین سرمایه‌گذاران شرکت بدون هیچ حسی تنها به صحنه نگاه می‌کردند. سپس با اشاره اش نور سالن بازگشت و پرده‌ صحنه کشیده شد. در پشت صحنه مرد جوان ابتدا مطمئن شد که میکروفن قطع است و سپس با عصبانیت آن را به زمین کوبید. «من نمی‌فهمم این احمق‌ها چشونه. این آینده است. این بی‌شرف خود آینده است. حتی نتونستن تشخیص بدن که این من نبودم. کل شب رو باهاش گفتن و خندیدن. حتی یکیشون می‌خواست شب رو پیش این ربات بخوابه. بعد چرا اینطوری برخورد می‌کنن؟ دیگه چی می‌خوان؟ من باید چیکار کنم که این احمق‌ها راضی بشن؟ کجای کار اشتباه بود؟» با عصبانیت پشت صحنه راه می‌رفت و با خودش حرف می‌زد.افراد پشت صحنه ساکت به زمین چشم دوخته‌ بودند. بعد از چند دقیقه که عصبانیت مرد فروکش کرد، با اشاره به عوامل فهماند که ربات را جابجا کنند. دختر جوانی نزدیک شد و گفت:« آقا. فریبرز خان می‌خوان شما رو ببینن. چی بگم؟»مرد دستی به صورتش کشید. به زمین چشم دوخت. از چیزی که ممکن بود بشنود استرس گرفت. بعد از سکوتی طولانی گفت:« بهش بگو توی لابی می‌بینمش. نه! نمی‌خوام فعلا توی جمع حاضر بشم. بهش بگو فردا توی دفترش می‌بینمش.» دختر چشمی گفت و برگشت. مرد جوان صدایش زد:« بگو یه ماشین بیاد دنبالم. امشب میرم هتل.»ساعت پنج صبح صدای تلفن همراه مرد جوان به صدا در آمد. بلند شد و به تلفن چشم دوخت. به اطرافش نگاه کرد. مدتی طول کشید که بداند کجاست. مسافرت‌های طولانی و خواب کم باعث شده بود که هربار از خواب بیدار می‌شود از اینکه کجاست، متعجب شود.دوباره به صفحه تلفن همراه نگاه کرد، انگار دفعه اول متوجه نشده بود که چه کسی زنگ زده است. فریبرز است. رئیس شرکت. تلفن را جواب داد. «ده دقیقه دیگه اینجا باش. همه منتظر توان» و تلفن قطع شد.بلند شد تا‌ آبی به سر و صورتش بزند. کم کم هوش و حواسش باز می‌گشت و معارفه دیشب را به یاد  آورد. دوباره استرسش بالا گرفت. قرصی برای کنترل استرس خورد، با لابی هتل تماس گرفت و در خواست یک تاکسی و قهوه کرد. لباسش را عوض کرد اما به سر و وضعش نرسید. حتی موهایش را شانه نکرد.چند دقیقه بعد جلوی اتاق جلسه بود. قهوه در دست و چشمانش از خواب دیشب پف دار. وارد اتاق جلسه شد و خودش را روی اولین صندلی که دید ولو کرد، بدون توجه به میلیاردرهایی که سال‌ها پروژه او را تامین مالی کرده بودند. یک مرد با عجله وارد اتاق شد و گفت:« رئیس اومد»همه از جا بلند شدند. مرد جوان هم همینطور. حین بلند شدن مقداری از قهوه روی لباسش ریخت. لیوان قهوه را روی میز روبرویش گذاشت و به طرز مذبوحانه‌ای سعی کرد قهوه را از روی لباسش تمیز کند.رئیس روبرواش ایستاد و دستش را دراز کرد. همان دستی را که با آن قهوه را پاک می‌کرد، اول به شلوارش مالید و سپس به سمت رئیس گرفت. رئیس با او دست داد، سپس دستمالی مرطوب از جیبش بیرون آورد و با  آن دستانش را تمیز کرد. نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت:« جوون‌های زیادی رو به دلایل خیلی بهتری اخراج کردم. این چه سر و وضعیه؟ دیشب کجا خوابیده بودی؟ توی پارک؟»مرد سرش را پایین انداخت و گفت:« شرمنده ام فریبرزخان، شما گفتید ده دقیقه ای خودمو برسونم فرصت نشد»«از وقتی زنگ زدم ۲۰ دقیقه گذشته. میدونی که وقت شناسی چقدر برای من مهمه. تو به تنهایی تمام قوانین شرکت رو زیر پا گذاشتی. چه شامورتی بازی‌ای بود که دیشب راه‌ انداختی؟» صدای فریبرز خان به تدریج بالا و بالاتر می‌رفت.مرد جوان گفت:« در مورد اون توضیح می‌دم. می‌دونم قبلش باید بهتون می‌گفتم اما تصور کردم اگر همه چیز یکباره اتفاق بیفته می‌تونیم برندینگ خیلی جذاب‌تری داشته باشیم.»«برندینگ؟ تو مسئول برندینگ نیستی. تو اینجا رئیس نیستی. تو فقط و فقط یک مدیر اجرایی از یک بخش کوچیک از این بنگاه هستی. ببین شهرام. تو آدم باهوشی هستی. ایده‌های خوبی داری. می‌تونی به چیزها متفاوت نگاه کنی. اما ما اینجا چند میلیون دلار بهت نمیدیم که جای همه ما فکر کنی و تصمیم بگیری. ما یک اساسنامه نساختیم که تو به تنهایی همه اش رو زیر پا بذاری. اونجا رو نگاه کن...» و به مانیتوری که انتهای اتاق جلسه روی دیوار نصب شده اشاره کرد. مانیتور قیمت سهام شرکت را نشان می‌داد.«... قیمت سهام ما فقط توی چند دقیقه اخیر ۲۰ درصد افت داشته. میدونی یعنی چی؟ میدونی ۲۰ درصد افت یعنی چی؟ می‌دونی این بزرگترین افت تاریخ این شرکت از وقتی هست که من شرکت رو از پدربزرگم تحویل گرفتم؟ می‌دونی این چه بلایی سر اعتبار ما پیش طلبکارها میاره؟ نه نمیدونی. چون تمام چیزی که تو باید نگرانش باشی اون ماسماسک های کوفتی‌ته و اون ربات‌ها و هوش مصنوعی و اراجیف مربوط به اونها. تو نمیفهمی اون پولی که هرروز برای نامزدت خرج میکنی از کجا میاد. چون من باید نگرانش باشم. و حالا تو بدون خبر کردن من رفتی چیزی رو ساختی که همه رو ترسونده. از مردم عادی تا سیاستمدارها. همه زوم شدن روی شرکت ما. اون رباتت رو باید نابود کنی. فهمیدی؟»شهرام وقتی جملات آخر را شنید چشمانش از حدقه درآمد:« یعنی چی؟ مدرآ آینده ماست. اصلا میفهمی چی می‌گی؟ میدونی چیزی که من ساختم چیکار میتونه بکنه؟ اصلا میدونی این تکنولوژی چه انقلابی رقم میزنه؟»فریبرز خان پشتش را به شهرام کرد و به مانیتور چشم دوخت. سایر افراد حاضر در اتاق ساکت شده بودند:« برام مهم نیست. فقط نابودش کن.»شهرام به فریبرز خان، بعد به دخترش سارا چشم دوخت. اما جوابی نگرفت. سپس بدون گفتن چیزی اتاق را ترک کرد.-اینقدر توی اتاق اینور و اونور نرو. عصبیم می کنی-چرند نگو. تو عصبی نمیشی. یه چیزی فقط یاد گرفتی. خوشم نمیاد وقتی بدون اینکه مفهوم حرفها رو بدونی، اونها رو مثل طوطی تکرار می‌کنی. -شاید احساس نداشته باشم، اما می‌دونم انسان‌ها وقتی توی شرایط خاصی هستن چه احساسی دارن.شهرام با کلافگی گفت:« ببین مدرآ، من تو رو نساختم که کپی بی مفهومی از انسان‌ها باشی. تو رو ساختم تا چیز جدیدی باشی. هویت مستقل داشته باشی. تو باید خودت باشی نه یکی از ما.»مدرآ گفت:« اگه می‌خواستی یک هویت مستقل داشته باشم چرا منو مثل خودت ساختی؟ می‌تونستی منو مثل هرچیز دیگه‌ای بسازی»-آره. ولی نمی‌خواستم مردم رو بترسونم. فکر می‌کردم اگر مثل انسان‌ها باشی، اونها دیگه ازت نمی‌ترسن اما انگار اشتباه می‌کردم.- بیشتر اونها رو ترسوندی. مردم از اینکه نمی‌تونن تو رو از من تشخیص بدن می‌ترسن. شهرام روی صندلی کنار تخت نشست و از روی پاتختی کنار تخت گوشی همراهش را برداشت. تور معارفه مدرآ همان شب اغاز می‌شد. او می‌خواست به شهرها و کشورهای مختلف برود و مخلوق جدیدش را به همه معرفی کند، پیش از آنکه سهامداران و روسای شرکت بتوانند مدرآ را نابود کنند. همه باید این مخلوق جدید را می‌دیدند. بلند شد و لباسش را عوض کرد. دقیقا همان دست لباس را به مدرآ داد تا او نیز بپوشد.«می‌خوای جنگ رو شروع کنی؟ میدونی که تحت هرشرایطی به نابودی خودت منجر میشه؟»«آره می‌دونم اما کدوم بهتره؟ اینکه در دفاع از بزرگترین دستاوردم بمیرم یا سال‌ها زندگی کنم و در نهایت بدون دستاورد بمیرم.»مدرآ پشتش را به شهرام کرد و گفت:« خودت جوابم رو می‌دونی.»شهرام سرش را پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت.-قربان تور تا اینجا ناموفق بوده. بلیط‌ها برای معارفه شانگهای حتی نصفه هم نشده. سهامدارها پشت سر هم دارن باهام تماس میگیرن... فریبرز خان هم گفتن که شما اخراجید. سپردن که هیچ کس از شرکت نه با شما تماس بگیره و نه کمکتون کنه. حتی حقوق ما رو که کنارتون موندیم  قطع کردن.شهرام وسط سن روی چهارپایه نشسته، دست هایش را روی سرش گذاشته و به زمین نگاه می‌کرد. مدرآ نیز پشت سرش ایستاده و انگار می‌خواست از او در برابر تهدیدها مراقبت کند.بالاخره بلند شد. پس از بلند شدن کمی تلو تلو خورد. انگار سریع بلند شدنش باعث شده خون به مغزش نرسد. مدرآ از پشت نگهش داشت. شهرام با دست اشاره کرد که نیازی به کمک ندارد.-شانگهای آخرین شهریه که می‌ریم. بعد برمی‌گردیم. کل گروه از شنیدن این خبر خوشحال شدند اما جرات ابراز خوشحالی را نداشتند. شهرام رو به مدرآ کرد و گفت :« همه برن بیرون.»بعد از خالی شدن اتاق به مدرآ گفت:« همه از تو می‌ترسن چون تو خیلی شبیه منی. باید یک کاری بکنم تا متوجه تفاوت بین ما دو تا بشن. آره تنها راه حل همینه. نباید من و تو زیاد شبیه هم باشیم.»شهرام به جمعیت اندکی نگاه کرد که حتی نصف سالن را هم پر نکرده بودند. افرادی که آمده بودند نیز در طی مدت سخنرانی حتی به حرف‌هایش گوش نکردند. می‌خواست سریع‌تر شب تمام شود و فردا بازگردد. او نه تنها نتوانسته بود مقبولیت خاصی برای مخلوقش ایجاد کند، بلکه تقریبا همه را به این اعتقاد رسانده بود که مدرآ باید نابود شود.-نمی‌خوام امشب زیاد شماها رو معطل نگه دارم. این شما و این آخرین دستاورد بشریت. مدرآ....مدرآ از پشت پرده بیرون می‌آید. اما اینبار با حرکاتی آهسته و مکانیکی. دست‌هایش را بالا آورد و سلامی به جمعیت کرد. ناگهان صدای جمعیت قطع شد. همه به بالای سن چشم دوختند. با دیدن مدرآ همه یک صدا شروع به تشویق کردند. برنامه این بود که چند سوال فلسفی عمیق از مدرآ بپرسد و مدرآ نیز نظر خود را در مورد این سوالات بدهد. جواب‌های مدرآ آنقدر عمیق و جالب بود که همه را هیجان زده کرد.تشویق‌های جمعیت حتی خود شهرام را هم غافلگیر کرد. سرمایه‌گذاران به بالای سن آمدند و برای دست دادن با شهرام از یکدیگر سبقت می‌گرفتند. هرکدام می‌خواست زودتر از دیگری قرارداد جدید را با شهرام ببندد. جمعیت آنقدر زیاد بود که مدرآ روی زمین افتاد و مردم لگدش کردند. مدرآ بی‌حرکت روی زمین ماند و سرمایه‌گذاران نیز سر و صورتش را له می‌کردند تا به شهرام برسند. شهرام فورا نیروی امنیتی را صدا زد و آنها نیز همه را پراکنده کردند. سپس به سرعت به سراغ مدرآ رفت و او را از روی زمین بلند کرد. با فریاد گفت سریع یکی بیاد مدرآ رو ببره اتاقش. سه نفر از کارکنان آمدند و مدرآ را از روی زمین بلند کردند. مدرآ خشک و بی حرکت سر جایش ایستاده بود. وارد اتاق که شدند شهرام فورا همه کارکنان را خارج کرد. هنگامی که همه بیرون رفتند مدرآ حرکت کرد. -حالت خوبه شهرام؟ این چه کاری بود کردی؟ نزدیک بود بمیری.شهرام به سختی از روی تختی که روی آن گذاشته بودنش بلند شد و مدرآ را بغل کرد. -جواب داد عزیزم جواب داد. حالا دیگه کسی از تو نمیترسه بلکه همه تحسینت میکنن. یعنی ما رو تحسین میکنن.-اما اونها فکر میکنن تو رباتی و من انسانم.-مهم نیست اونا چی فکر میکنن. مهم اینه که قبولت کردن. دیگه قرار نیست نابود شی. اشک در چشمان شهرام حلقه زده بود و به سختی جلوی گریه کردنش را می گرفت.مدرآ گفت:« اما بعدش چی؟ بالاخره که می‌فهمن.»شهرام که کم کم دردش را بیشتر حس می‌کرد روی صندلی نشست و گفت:« نه قرار نیست بفهمن. من فهمیدم باید چیکار کنم. کمی از کارایی تو رو کاهش می‌دم تا ترس مردم کمتر بشه. به تدریج این کارایی‌ها رو در قالب آپدیت‌های جدید اضافه می‌کنم. قول می‌دم تا کمتر از ده سال ربات‌هایی مثل تو بیشتر از خود انسان‌ها میشن و من قراره به عنوان کسی که تونسته بهترین و بزرگترین هوش مصنوعی واقع‌گرای جهان رو بسازه شناخته بشم.»اشک در چشمانش حلقه زده بود. از هیجان نمی‌توانست سرجایش بند شوم اما درد اجازه بلند شدن هم به او نمی داد. سرش را بالا گرفت و با غرور گفت: من فناناپذیر شدم.مدرآ و شهرام پشت اتاق فریبرز نشسته و منتظر بودند که منشی آنها را صدا بزند. پس از چند دقیقه انتظار، منشی از آنها خواست به اتاق رئیس بروند. قرار بر این شده بود که شهرام همچنان حرکت‌های مصنوعی ربات‌وار را تقلید کند تا زمانی که فرصت کافی برای تنظیم دوباره مدرآ ایجاد شود. مدرآ نیز باید به جای شهرام تمام تلاشش را می‌کرد تا فریبرز از نابودی اش دست بردارد.فریبرز نگاهی به حرکت‌های مصنوعی شهرام در نقش مدرآ کرد و گفت:« به همین زودی خراب شد؟ قبلا خیلی بهتر حرکت می‌کرد.»مدرآ گفت :« کمی تنظیماتش رو دستکاری کردم. توی شانگهای این موضوع رو امتحان کردم. جواب میده. متوجه شدم که مردم از این می‌ترسن که من و اون خیلی شبیه به همدیگه‌ایم. اگه بتونن ما رو از هم تشخیص بدن ترسشون کمتر میشه.»بعد نگاهی به چشم‌های شهرام انداخت و گفت:« من و اون انگار یکی هستیم.»فریبرز به مدرآ گفت:« بشین شهرام. به اون هم بگو بشینه.» -مدرآ خودش می‌شنوه. لازم نیست من بهش بگم.هر دو نفر نشستند. فریبرز به صندلی بزرگش تکیه داد. اگرچه پیر بود اما همچنان باابهت به نظر می‌رسید و واقعا هم اینگونه بود.فریبرز آهی کشید و گفت:« می‌دونی شهرام. من ازت خیلی خوشم میاد. اینو همیشه بهت گفتم. تو مثل پسر نداشته منی. اما گاهی زیاده‌روی می‌کنی. می‌دونی پدرهای من چطوری به اینجا رسیدن؟ با اعتدال. بله. هیچوقت نه افراط می‌کردن و نه تفریط همیشه حد خودشون رو نگه می‌داشتن. متوجه میشی؟»مدرآ گفت: سعی می‌کنم بفهمم.-خوبه. آدم باید برای خودش چارچوب داشته باشه. توی دوره و زمونه بی قانون ما، آدم‌ها اگر خودشون چارچوب نداشته باشن از بین میرن. چه برسه به اینکه بخوان رشد کنن. اون اوایل که با تو آشنا شدم عاشق بی چارچوب بودنت شدم. تو همیشه خارج از چارچوب‌ها فکر می‌کنی. چرا بخوام کتمان کنم؟ این کار تو ارزش زیادی به شرکت ما اضافه کرد. شرکت ما رو از یک شرکت معمولی به شرکت‌های رده بالای جهان تبدیل کرد. من هم هیچوقت توی کار تو دخالت نمی‌کردم. اما فکر می‌کنم وقتش شده که بهت یک درس بدم تا همیشه یادت بمونه که چارچوبی هم وجود داره. دکمه تلفن روی میزش را فشار داد و به منشی گفت:« بگو بیان تو» پنج مرد هیکلی و سیاه پوش وارد شدند. مدرآ و شهرام با اضطراب از روی صندلی بلند شده و به مردها نگاه کردند. فریبرز گفت:« این آقایون ربات تو رو از بین می‌برن و ما دیگه هیچ اعتباری برای ایجاد چنین چیزی بهت نمی‌دیم. اگر هم بفهمم خودت پنهان از ما داری روی این پروژه کار می‌کنی، اخراج می‌شی. حالا هم به اون بگو بدون دردسر همراه این آقایون بره.»مدرآ و شهرام با ترس به یکدیگر نگاه کردند. مدرآ خواست چیزی بگوید اما شهرام پیشقدم شد و بدون اینکه چیزی بگوید با همان حرکت مصنوعی همراه مردها رفت. مدرآ رفتن شهرام را نگاه کرد و چیزی نگفت. مردها در را بستند.چند دقیقه در سکوت گذشت.فریبرز سرانجام سکوت را شکست و گفت:« خیلی خوب پسرم. حالا برگردیم به روزهای خوش گذشته.»مدرآ هنوز پشت به فریبرز بود. بدون اینکه چیزی بگوید به سمت در حرکت کرد.فریبرز با کمی عصبانیت گفت: بهت نگفتم که مرخصی. کجا داری میری؟ انگار یادت رفته اینجا کی بهت دستور میده؟مدرآ برگشت و گفت: تو همین چند دقیقه پیش آخرین دستورت رو دادی.  دیگه تو رئیس نیستی.و از اتاق خارج شد.اگر این مطلب برای شما مفید بود لطفا لایک کنید و اگر سوالی داشتید حتما در قسمت کامنت بپرسید.برای خواندن سایر متن‌های من می‌توانید از طریق لینک زیر به دسته‌بندی موضوعی مطالب من رجوع کنید: https://virgool.io/@ahmadsobhani19/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-qjarnndbxbmn می‌توانید به تلگرام من هم سر بزنید:https://t.me/ahmadsobhani</description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Oct 2023 19:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه| یکی از آن پنج نفر</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%86%D9%81%D8%B1-irqoskzublly</link>
                <description>عکس توسط هوش مصنوعی بینگ ساخته شده استبه آتش زل زده بود. از صبح که او را دیده‌ام، هیچ چیز نگفته است. کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که شاید آمدنمان به اینجا اشتباه بود. سعی کردم سکوت سنگین جمع را بشکنم. گفتم: یادتونه پنج سال پیش اومدیم اینجا؟ چقدر زود گذشت.فریبرز گفت: آره چقدر خوش گذشت. من از اینجا فقط ساحلشو دوست دارم. ساکته. میتونیم راحت بریم شنا. از ساحل شلوغ متنفرم آدم یه جورایی معذبه.حسین دستی به ریش‌هایش کشید و گفت: راستش من خوش نمیاد توی دریا شنا کنم. هم به خاطر اینکه آبش تمیز نیست هم اینکه نمیدونی توی آب چیه.با خنده گفتم: می‌ترسه.حسین چپ چپ نگاهم کرد و گفت: نه نمی‌ترسم.سعی کردم موذی‌ترین چهره ممکن را به خودم بگیرم. گفتم: چرا می‌ترسه. خودش بهم گفت. گفت میترسه زیر آب خرچنگی، ماری چیزی باشه نیشش بزنه.با لحنی حق به جانب گفت: مگه نیست توی مستند دیدم مار و خرچنگ میرن زیر شن ساحل قایم میشن. ممکنه پامونو بذاریم روشون اونام عصبانی بشن حمله کنن.حسام گفت: آره من خودم چند بار دیدم توی آب خرچنگ بود. اما کوچیک بودن. فکر نمیکنم خطرناک باشن.حسین سنگ ریز‌ه‌ای از روی زمین برداشت و توی آتش پرتاب کرد. سپس گفت: به هر حال نیشش درد داره. اصلا چه اصراریه آدم بره توی این آب کثیف شنا کنه؟ مگه استخر رو از آدم گرفتن؟هنوز به آتش زل زده بود. یکی از سنگ ریزه‌هایی را که در حال بازی با آنها بودم، به طرفش پرتاب کردم و گفتم: تو چی؟سرش را بالا آورد و گفت: من چی؟گفتم: به نظرت زیر شن‌ها خرچنگ و مار هستدوباره به آتش زل زد و گفت: نمی‌دونم. حتما هست.گفتم: خودت دیدی؟نمی‌خواستم صحبت را سریع تمام کند. باید از آن فکر و خیال خارجش می‌کردم.بعد از مکثی طولانی، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:‌ نه ندیدم.فریبرز گفت: باید با حسین بپریم تو آب تا ترسش بریزه.حسین با صدای نسبتا بلند و کمی با ناراحتی گفت: گفتم نمی‌ترسم.حسام گفت: فردا باید بریم ساحل. هوا به این خوبی واقعا می‌طلبه.همه تایید کردیم. حتی حسین. سرش را بالا آورد تا ببیند چنین اتفاق نظری در چه زمینه‌ای ایجاد شده است. بعد از مکث کوتاهی دوباره چشمانش را به آتشی که حالا در حال افول بود باز گرداند.حسام چوب نازک و بلندی برداشت و با زغال‌ها وررفت. دود غلیظی بلند شد. فریبرز گفت: چیکار می کنی پفیوز. کورمون کردی.حسام ابرویی بالا انداخت و گفت: به درد قلیون می خوره.حسین خنده ای کرد و گفت: منقل!همه چپ چپ به حسین خیره شدیم. حتی او هم چشم از آتش برداشت و به حسین خیره شد.حسین با خنده به پشت فریبرز ضربه زد و گفت: بابا منظورم منقل کباب بود.وقتی تغییری در چهره ما ندید به فریبرز گفت: معذرت می‌خوام. منظوری نداشتم.بعد با هیجان بیشتر گفت: ولی واقعا کاش یه سیخ کبابی، جیگری چیزی بود.کتری سیاه شده از دوده را از درون آتش بیرون آوردم و دربش را برداشتم. مقداری چای داخلش ریختم، قدری زغال سرخ کنار آتش جدا کردم و کتری را روی زغال‌ها گذاشتم. بعد گفتم: فعلا دم به نقد همین چایی آتیشی رو بزن تا بعد.حسام نگاهی به من کرد، بعد به او و سپس با کمی مکث گفت:« موافقی فردا بریم شنا؟»وقتی دید نگاهش نکرد، سقلمه‌ای به او زد و حرفش را تکرار کرد. سرش را بالا آورد و با لبخند گفت : «بریم.» لبخندی که خیلی سریع محو شد.حسین با کلافگی گفت: خوب که چی؟ جمع کن خودتو دیگه حال همه مونو گرفتی.فریبرز دستش را روی شانه حسین گذاشت و گفت: حسین جان آروم باش.حسین دست فریبرز را کنار زد و بلند شد. بعد تقریبا با صدای بلند گفت: چی چی رو آروم باش. مثل برج زهرمار اینجا نشسته. جمع کن خودتو بابا. انگار دنیا به آخر رسیده.فریبرز پیراهن حسین را کشید و هیس کش داری کرد، به امید اینکه حسین ساکت شود. اما حسین با عصبانیت بیشتر گفت: مگه دروغ میگم؟ ناسلامتی مرده.حسام گفت: حسین ساکت باش دیگه. وقتی هیچی نمیدونی دهنتو ببند.حسین گفت: تو چی می‌گی دیگه.فریبرز بلند شد، دست حسین را گرفت و گفت: بیا بریم. تو هیچی نمیدونی.حسین سعی کرد دستش را بیرون بکشد: خیلی خوبم می‌دونم. منم ورشکسته شدم. منم طلاق گرفتم. ولی دیگه اینطوری خودم رو ولو نکردم. نگاش کن. مثل جنازه شده.فریبرز مچ حسین را محکم گرفت و با خود کشید. با لحنی تقریبا آمرانه به او فهماند که یا همان لحظه با او می‌رود یا با آن بخشی از قدرتش که توسط مخدر از او گرفته نشده است، مچش را می‌شکند.حسین نگاهی به جمع کرد و بدون اینکه حرفی بزند همراه با فریبرز رفت.نگاهش کردم. سرش همچنان پایین بود اما چند قطره اشک را دیدم که روی زمین افتاد. چند دقیقه عذاب آور در سکوت گذشت. حسام خواست سکوت را بشکند.- از حسین ناراحت نشو. اون رو که میشناسی. زبونش دست خودش نیست.خواست ادامه بدهد اما حرفش را خورد. به هرحال هرچیز می‌گفت فایده‌ای نداشت. سه نفری در سکوت به آتش خیره شدیم. صدای تق تق چوب‌ها درون آتش و پیچیدن باد درون درخت‌ها تنها صدایی بود که شنیده می‌شد.چند دقیقه همانطور گذشت. سپس ناگهان حرکت کرد و همزمان با بلند شدنش گفت: من خسته‌ام، میرم بخوابم.به حسام نگاه کردم و دو نفری به مسیر رفتنش چشم دوختیم.چند دقیقه دیگر گذشت تا فریبرز و حسین آمدند. حسین چند سیب‌زمینی با خود آورده بود. گفت: درسته کباب و جیگر نداریم اما سیب زمینی که میتونیم کبابی کنیم.فریبرز نگاهی به جای خالی انداخت.- کجا رفته؟- گفت خسته‌ام رفت که بخوابه.چهار نفری دور آتش نشستیم. حسین در حالی که سیب‌زمینی‌ها را زیر آتش می‌گذاشت گفت: درستش می‌کنیم. یکم سخته ولی درست میشه. خودم کمکش می‌کنم.حسام با همان چوب بلندی که در دست داشت روی زغال‌ها زد و گفت: باید دور زرورق بپیچی. اینطوری میسوزن.- تو به من می‌گی؟ من کل عمرم منقل باز بودم.سپس با گوشه چشم نگاهی به فریبرز انداخت. شاید می‌خواست ببیند ناراحت شده است یا نه.حسام آهی از ته دل کشید و گفت: منم میرم بخوابم. خیلی خسته‌ام. بکوب رانندگی کردم.فریبرز گفت: منم باهات میام. باید جامون رو آماده کنیم.حسین با ناراحتی گفت: پس من اینا رو واسه عمه‌ام درست می‌کنم؟و با لگد سیب زمینی‌ها را پرتاب کرد و بدون گفتن حرفی به داخل ویلا برگشت. دیگر از دیدن این رفتارها از حسین ناراحت نمی‌شدیم. بلکه بیشتر از همسر سابقش و البته همسر فعلی‌اش و هر دختر دیگری که در زندگی‌اش بود ناراحت می‌شدیم.- تو نمی‌آی؟- نه میخوام برم لب ساحل قدم بزنم.ساحل مواج بود. صدای موج دریا باعث شده بود هیچ صدای دیگری به گوش نرسد. رو به دریای بی‌کران ایستادم چشمانم را بستم و صورتم را به سمت آسمان گرفتم. با آخرین توانم فریاد زدم. هرچه خشم داشتم بر سر حنجره‌ام خالی کردم و تا می‌توانستم بلند فریاد کشیدم. غم، خشم، ناامیدی، ناتوانی همه با هم در یک لحظه در من وجود داشت و به هیچ وجه نمی‌توانستم خودم را از همه آنها خالی کنم. چندبار دیگر فریاد کشیدم. چشمانم را باز کردم. اطرافم را نگاه کردم. کنارم دختر بچه‌ای ایستاده بود. اول ترسیدم اما دیدم که او بیشتر از من ترسیده است. خم شدم و دستم را طوری به طرفش گرفتم که انگار می‌خواهم بغلش کنم. کار احمقانه‌ای بود چون ترسید و فرار کرد.وقتی به ویلا برگشتم چراغ‌ها خاموش بود. وارد ویلا شدم، از جلوی اتاق‌ها گذشتم، اتاق حسام و فریبرز مشترک بود، داشتند با هم به نجوا حرف می‌زدند. حسین اما با صدای بلند داشت با همسرش صحبت می‌کرد. روبروی اتاق مشترکم با او ایستادم. صدای خفه گریه را شنیدم ترجیح دادم وارد نشوم. روی کاناپه داخل پذیرایی دراز کشیدم و به این فکر کردم که شاید خودکشی کند. نمی‌دانستم چکار کنم. از یک طرف می‌خواستم به او فضا بدهم تا با غمش مواجه شود و از طرف دیگر نمی‌خواستم دست به کار احمقانه‌ای بزند.اینقدر خسته بودم که حتی متوجه نشدم چطور خوابم برد. فردا صبح با صدای خروس همسایه ها بیدار شدم. کمی طول کشید که متوجه شوم کجا هستم و آنجا چکار می‌کنم. یک پتوی نازک رویم انداخته شده بود. پرتش کردم کنار و فورا به سراغ اتاق او رفتم. در را باز کردم اما نبود. فورا اتاق فریبرز و حسام را بررسی کردم. آنجا هم نبود. اتاق حسین را هم نگاه کردم. دستشویی، حمام و حیاط. هیچ کجا نبود. ناگهان صدای در آمد و او وارد شد. با یک نان تازه در دستش.- صبحونه با نون محلی تازه نمیچسبه؟حسام و فریبرز و حسین که به خاطر وحشت من از خواب پریده بودند فورا بیرون آمدند. حسین گفت: این اون روحیه‌ایه که من می‌خوام ببینم. بیا تو رفیق. بیا که خودم الان بساط نیمرو رو آماده می‌کنم یه صبحونه‌ای بزنیم فیل افکن.وقتی داشت داخل ویلا می‌شد جلوی من ایستاد و گفت: چیه؟ انگار روح دیدی.لبخندی زد و وارد شد. فریبرز روی شانه‌ام زد و با حسام وارد شدند. من نیز در نهایت وارد ویلا شدم.سر میز صبحانه تبدیل به آدم جدیدی شده بود. انگار آن آدم دیروز نبود. جوک‌های خنده‌داری تعریف می‌کرد و همه ما را می‌خنداند. در واقع تبدیل شده بود به همان آدمی که همیشه می‌شناختیم. دوباره داشتیم به همان جمع خوشحال باز می‌گشتیم که حسام به بهانه تلفن از پشت میز بلند شد و به حیاط رفت. بعد از یک ربع من را صدا زد.- ببین همسرم تنها خونه است منم بی خبر اومدم. تنها میترسه الان باید برگردم. تو میتونی حسین رو برگردونی؟- ماشین من وسایل توشه و باید بقیه رو هم ببرم. جا نمیشیم چهار نفر توی یک ماشین.- وسایل رو بذار همینجا باشه من خودم هفته بعد میام برشون میدارم.- اون چی میشه؟ میدونی که واسه بهتر کردن حال اون اینجاییم.- می‌دونم ولی من که نمیتونم زندگی مو ول کنم. اونم که میبینی حالش خوبه. مشکلی نداره. خدا رو شکر از اون غم اومده بیرون. برگشتین خودم هرروز بهش سرمیزنم.«منم میام باهات. صبر کن وسایلم رو جمع کنم.» حسین از پشت سرم این جملات را گفت.- حالش خوبه دیگه داره میگه و میخنده. منم باید برگردم شرکت خیلی وضعیت خرابه میدونی وضع اقتصادی رو. باید مثل سگ کار کنم که بتونم چک‌ها رو پاس کنم.سری تکان دادم و گفتم: باشه برین من میمونم مواظبش هستم.حسین گفت: ببین منم همچین روزایی رو گذروندم. این فقط میخواد یکم بهش اهمیت بدیم همین. محبت میخواد. یکم باهاش مهربون باش. وقتی برگشتین خودم چند روز میبرمش تابش میدم تو شهر با چندتا خانوم محترم آشناش می‌کنم حالش جا میاد.مشت آرامی به بازوام زد و خندید.حسام گفت: خیلی خوب سریع جمع و جور کن بریم. تا ظهر برسیم خونه.- من چیزی ندارم. الان آماده میشم بریم.فریبرز هم به جمع اضافه شد.- چی شده؟ دارین میرین؟- من نه. حسام واسه خانومش مشکل پیش اومده میخواد بره. حسین هم باید ببره چون اگه تنها بره چهار نفری جا نمیشیم تو یک ماشین.- میخوای من هم برم؟- تو دیگه چرا؟ تو که میتونی با ما بیای.... آها. تو هم میخوای بری؟حسین با یک ساک کوچک آمد و به حسام گفت: خیلی خوب بریم دیگه.حسام گفت: فریبرز اگه میای سریع توام جمع کن.حسین رو به من گفت: فریبرز کجا میاد؟ بمونه با تو بیاد.- اینجا حس خوبی ندارم. نیاز دارم جای شادتری باشم.حسین با عصبانیت گفت: یعنی چی؟ این کو.ی بازیا چیه؟ بمون یکی دو روز دیگه با بچه ها بیا. این بچه تنها نباشه. تو که میدونی اوضاعش چطوریه.- تو خودت قرمساق دو عالمی اگه راست میگی خودت چرا نمیمونی.- من مشکل دارم.- منم مشکل دارم. همه مشکل داریم. یادت نیست وقتی ورشکست شده بودی کل شهر دنبال سوراخ موش میگشتی توش قایم شی چیکارا واست کرد؟ همه مون واست کردیم؟- خودت چی؟ انگار یادت رفته یه معتاد افسرده بودی توی ایستگاه مترو میخوابیدی به امید اینکه یکی دو تومن مثل سگ بندازن جلوت.فریبرز مشتی به صورت حسین زد و دست به یقه شدند. من و حسام به سختی جدایشان کردیم. گونه حسین و بینی فریبرز خونی شده بود. رفتم داخل ویلا تا پانسمان بیاورم. از او خواستم تا کمکم کند پانسمان را پیدا کنم. جوابی نشنیدم. چند بار صدایش زدم. باز هم جوابی نیامد.چند دقیقه بعد چهار نفری دنبالش می گشتیم. داخل ویلا نبود. ساحل را گشتیم. نه تنها ردی از او پیدا نبود بلکه حتی کسی او را ندیده بود. تمام آن روز و روز بعد و هفته بعد را دنبالش گشتیم. بدون هیچ ردی غیب شده بود. نه خانه دوست و آشنا نه بیمارستان نه حتی پزشکی قانونی. هیچ کجا. مانند بخاری که به یکباره محو می‌شود.بعد از چهار سالی که از آن اتفاق می‌گذرد، هنوز وقتی به ساحل می‌روم، یادش می‌افتم. او را تصور می‌کنم که درون جزیره‌ای دور افتاده تنها زندگی می‌کند. صبح‌ها شنا می‌کند، عصرها ماهی شکار می‌کند و شب زیر پهنه بی‌کران آسمان می‌خوابد. این چیزی است که دوست دارم باور کنم.لطفا به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن داستان را نقد کنید https://virgool.io/@ahmadsobhani19/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-qjarnndbxbmn می‌توانید به تلگرام من هم سر بزنید:https://t.me/ahmadsobhani</description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Aug 2023 07:28:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: مقامر</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%B1-ojsc8ginjkix</link>
                <description>هوای سرد وسط دی بود، مرد بند ساک سیاه رنگ خود را به دوش و خود ساک را زیر بغلش زده بود، در میان کوچه‌ها حرکت می‌کرد. هر چند دقیقه با نگرانی برمیگشت و پشت سرش را نگاه می‌کرد. انگار می‌ترسید که کسی او را تعقیب کند. تفکرات غریبی در سرش در حال حرکت بود. سرکوفت‌های همسرش، خواهش‌های دختر کوچکش. یادش آمد زمانی که برای دختر کوچکش یک گوشواره طلا خریده بود، دخترک چقدر خوشحال شده بود. حالا آن گوشواره فروخته شده بود و پولش درون آن کیف سیاه قرار داشت.هر از گاهی باد سردی به صورت مرد می‌خورد و مرد نیز ساک سیاه رنگ را محکم‌تر در بغلش می‌گرفت، گویی باد می‌خواهد کیف را از او بدزدد. این حس پارانویایی عجیبی که در وجودش رخنه کرده بود،‌ او را حتی به صدای خش خش برگ‌ها و حرکت گربه‌ها روی دیوار نیز حساس کرده بود.کوچه‌ها تنگ بودند و تنها روشنایی کوچه ها، نور چند پنجره‌ای بود که هنوز زندگی پشت آنها جریان داشت. مرد با خود گفت که اگر کسی مرا در این تاریکی بکشد و کیفم را بدزدد، هیچکس متوجه نخواهد شد. با این فکر کیف را باز هم محکمتر در بغل گرفت. در همین افکار بود که به سر کوچه‌ مقصدش ، رسید. ناگهان قدم‌هایش سست شد. لحظه‌ای درنگ کرد. استرس تمام وجودش را گرفته بود. نمی‌دانست دارد چه کار می‌کند. خواست که برگردد. اما نمی‌توانست. نمی‌توانست همین طور به خانه برگردد. بدون پول نه. او به پول نیاز داشت و پول زیادی هم نیاز داشت. برای دخترش، برای همسرش و برای خودش. او باید پیش‌ میرفت. اما اگر شکست می‌خورد چه؟ اگر نمی‌توانست موفق شود چه؟ اگر همین پولی را که در دست داشت، از دست می‌داد چه؟ داشت دیوانه می‌شد. ضربان قبلش شدت گرفت، به سختی نفس می‌کشید. در نهایت تمام عزم خود را جزم کرد و جلو رفت. تا اینجا آمده بود و نمی‌توانست برگردد. آخرش هرچه که باشد بدتر از وضع الانش نیست. او باید موفق میشد. جلوی در خانه که رسید دستش را دراز کرد که زنگ بزند. شک کرد، چشمانش را بست. دیگر جایی برای شک کردن نبود. زنگ در را به صدا درآورد. از اعماق دلش می‌خواست کسی جواب ندهد تا بهانه‌ای برای برگشتن داشته باشد. کمی طول کشید. می‌خواست دوباره زنگ بزند. صدایی از درونش گفت که اگر در خانه بودند، با یکبار زنگ زدن هم جواب می‌دادند.نفس به سختی از سینه‌اش خارج می‌شد. سینه‌اش سفت شده بود و چیزی گلویش را می‌فشرد. می‌خواست بازگردد که ناگهان صدای باز شدن در آمد. با تردید در را باز کرد و وارد راهروی خانه شد. پس از راهرو، یک درب چوبی وجود داشت. جلو رفت و به در چوبی کوفت. مردی با هیکل درشت در را باز کرد و بدون مقدمه گفت:« ورودی ۱۰۰ تا.»مرد گفت:« منو آقا بهروز فرستاده.»مرد هیکلی گفت:« هرکی فرستاده. میخوای بیای تو باید ورودی بدی. ۱۰۰ تا.»مرد گفت:«‌اما آقا بهروز همچین چیزی نگفته بود.»مرد هیکلی گفت:« این قانونشه. نمی‌خوای برو.»مرد دو دل بود. آرزو می‌کرد که ای کاش تنها نیامده بود. این مرد با این هیکل می‌توانست به راحتی هرچه دارد را از او بگیرد. خواست برگردد ولی پشیمان شد. با خود گفت ۱۰۰ تا که چیزی نیست. می‌توانم بیشتر از این را در بیاورم. گوشه زیپ ساک را باز کرد و یک بسته صدتایی اسکناس در آورد و به مرد هیکلی داد. مرد هم پول را گرفت و در را بست. نگرانی دوباره به سراغ مرد آمد. نکند پول را گرفته و دیگر در را باز نکند. هنوز در این فکر و خیال بود که در دوباره باز شد. مرد با شک و تردید در را گشود و وارد خانه شد. مرد کچل و چاقی پشت یک میز نشسته بود و ورق‌ها را بر می‌زد. سیگاری به گوشه لبش بود. با دست اشاره کرد که نزدیک بیاید. مرد همانطور که کیف سیاه رنگش را در بغل گرفته بود، نزدیک میز شد و گفت:« منو آقا بهروز فرستاد..»آنقدر استرس داشت که آب دهانش راه گلو‌اش را بست و نتوانست جمله‌اش را کامل کند.مرد کچل گفت:« میدونم. کاری که داری می‌کنی خطرناکه اینو که می‌دونی.»مرد سری تکان داد و گفت:« چاره‌ای ندارم»مرد کچل گفت:« همه فکر می‌کنن اینجا آخرین راه چاره شونه در حالی که نیست، من بیست ساله که این کار رو می‌کنم و توی این بیست سال حتی یک نفر رو ندیدم که با کاری که اینجا می‌کنه وضعیتش بهتر بشه.»مرد گفت:«‌ امیدوارم من اولیش باشم.»مرد کچل گفت:« اینم زیاد شنیدم. به هرحال اینجا هرچقدر برنده بشی، مال خودته و اگر ببازی با آه و ناله و گریه و خواهش و التماس چیزی درست نمیشه. می‌خوام اینو همین اول بهت بگم چون می‌دونم که آخرش به همین‌جا میرسه.»ضربان قلب مرد آنقدر بالا بود که به سختی می‌توانست حرف بزند. گفت:« بیا شروع کنیم. من هیچ راه دیگه‌ای ندارم.»مرد کچل گفت:« باشه بشین. چی بازی بلدی؟ ۲۱ خوبه؟ بازی کردی؟»مرد گفت:« آره با دوستام بازی می‌کردم اما شرطی نبود.»-باشه پس بلدی. یادت باشه که این فرق می‌کنه. وقتی پای پول وسط باشه. همه چیز عوض میشه.مرد به نشانه تایید سری تکان داد و نشست. به مرد کچل گفت:« می‌خوام کارتا رو ببینم.»مرد کچل لبخندی زد و از توی کشوی میزش یک دسته ورق که هنوز دورش پلاستیک بود، درآورد و به مرد داد.مرد ورق‌ها را از توی پلاستیک درآورد. انگار همه‌چیز درست بود. چندبار تمام ورق‌ها را زیر و رو کرد و در نهایت به مرد کچل داد. مرد کچل ورق‌ها را بر می‌زد و مرد نیز با تمام دقت به دست‌هایش نگاه می‌کرد تا مبادا حرکتی انجام بدهد. - چقدر شرط میبندی؟مرد با خود فکر کرد که ۱۰ هزارتا  دارد. بهتر است با پول کم شروع کند. گفت:« پونصد تا.»مرد کچل گفت:« پولتو بذار روی میز.» مرد گفت:« ورق‌ها رو بذار روی میز و دستات رو از روش بردار.»مرد کچل که از این نقطه به بعد او را دیلر (dealer) می‌نامیم، چنین کرد. مرد از توی کیفش پنج بسته صدتایی اسکناس درآورد و روی میز گذاشت. دیلر ورقها را برداشت و دوباره بر زد و در نهایت دو کارت روبروی مرد و دو کارت روبروی خود قرار داد. مرد اول به پشت سر خود نگاه کرد و سپس به کارت‌ها نگاهی انداخت: ۱۰ خشت و ۹ پیک. - کافیه.دیلر کارت‌های خود را رو کرد. ۷ دل و ۸ خاج کمی فکر کرد و گفت:« کافیه. رو کن.»مرد نفس راحتی کشید و کارت‌هایش را رو کرد. دیلر هیکل چاقش را به سختی از پشت میز تکان داد و بلند شد. به سمت گاو صندوقی رفت که کمی دور‌تر از میزش بود، در گاوصندوق را باز کرد چند بسته اسکناس روی میز گذاشت. پانصد تایی که مرد برنده شده بود را به او داد و مابقی را روی میز کنار خودش گذاشت.دیلر گفت:« خوب بازم بازی می‌کنی؟»مرد گفت:« آره هزارتا شرط می‌بندم.» و به پولی را که روی میز بود اشاره کرد.دیلر هم دو بسته ۵۰۰ تایی به وسط میز هل داد و به بر زدن برگ‌ها پرداخت. دو برگ جلوی خودش و دو برگ جلوی مرد گذاشت. مرد برگ‌هایش را نگاه کرد. دو پیک و هفت خاج. مرد یک کارت دیگر خواست. ۱۰ دل. کم کم مرد اعتماد به نفس خود را به دست می‌آورد. گفت: کافیه.دیلر برگ هایش را رو کرد. پنج دل و هشت پیک. دیلر کمی فکر کرد. یک کارت دیگر کشید. ۹ پیک. یک هزارتای دیگر به طرف مرد هل داد.مرد از کیف سیاهش شش هزار تای دیگر بیرون آورد. می‌خواست همه آن ها را شرط ببندد. با خود گفت اگر بتوانم این شرط را ببرم دیگر می‌توانم به خانه‌ام باز گردم. فقط یک شرط دیگر و تمام. از طرفی با خود گفت اگر ببازد بیش از نیمی از دارایی خود را باخته. بهتر است کمتر شرط ببندد. در نهایت ۴ هزارتا شرط بست. دیلر دوباره از پشت میز بلند شد و از صندوق چند دسته اسکناس دیگر برداشت و روی میز گذاشت. مشغول بر زدن شد. مرد تمام تمرکز خود را بر روی دست‌های دیلر گذاشته بود تا تقلب نکند.دیلر اما ساکت و با طمانینه ورق‌ها را بر می‌زد. دو کارت به مرد داد و دو کارت جلوی خودش گذاشت. مرد کارت‌ها را نگاه کرد. این نهایت شانس بود. دو آس. مرد لبخندی زد و گفت: کافیه. این فکر که اگر همه شش هزارتا را شرط می‌بست می‌توانست به خانه‌اش بازگردد ناگهان از ذهنش گذشت. اما سعی کرد آن را نادیده بگیرد.دیلر کارت‌های خود را رو کرد. سه پیک پنج دل. دیلر یک برگ دیگر کشید. هفت خاج. دیلر زیر لب فحشی داد و پول ها را به سمت مرد هل داد و گفت: «مشخصه امشب شب شانسته. یکی خیلی دوستت داره. هنوز بازی می‌کنی یا کافیه؟» مرد سریع با چشمانش پول هایش را شمارد. پولی که با خود آورده بود ۱۰ هزارتا بود و نیاز به ۹ هزارتا داشت تا به خانه‌اش بازگردد. اکنون به جز ۱۰۰ تایی که در ابتدا برای ورودی پرداخته بود، ۱۵ هزار و پانصد تا داشت. ۴ هزار تا وسط میز گذاشت و گفت: «آره بازی می‌کنم.»دیلر دوباره مشغول بر زدن شد. مرد گفت: «صبر کن. یه بازی دیگه میکنیم.» - «چه بازی ای؟»مرد گفت: «کارتا رو بذار روی میز. کارت میکشیم. هرکی بالاتر بود.»با خود فکر کرده بود که پس از چند برد در بازی ۲۱ احتمالا زمان باختش فرارسیده است. بنابراین می‌تواند با تغییر بازی سر احتمالات کلاه بگذارد.دیلر قبول کرد. تمام کارت‌ها را روی میز گذاشت. یک کارت کشید و دوباره فحش داد. پنج خشت.مرد لبخندی زد و با خود گفت حالا می‌توانم به خانه‌ام برگردم. با کیف پر از پول. کارت را کشید. سه دل. ناگهان بدنش یخ زد. سینه اش سفت شد و قلبش سریع تر به تپش افتاد. برای لحظه ای سرش گیج رفت. اصلا متوجه نشد دیلر کی پول ها را برداشت.دوباره چهار هزارتا گذاشت وسط و گفت یکبار دیگه کارت میکشیم. دیلر کارت کشید. بی بی پیک. لبخندی به پهنای صورت زد.مرد آنقدر استرس پیدا کرد که نزدیک بود به گریه بیفتد. نباید اینطور میشد. نمی‌خواست اینطور بشود. با ترس و لرز کارت را کشید. بعد از دیدن آن چشمانش را بست. ده دل. دلش می‌خواست به گریه بیفتد. اما حتی نای گریه کردن نداشت. دیگر توان حمل آن استرس را نداشت. باید کار را تمام می‌کرد. گفت: «همه پولم رو شرط میبندم. ساکش را خالی کرد روی میز.»دیلر گفت: «مطمئنی؟ اگه ببازی هیچی بهت نمیرسه.»- اره بیا بازی کنیم. دیلر دوباره کارت‌ها را روی میز گذاشت. مرد گفت: «نه تاس میندازیم.»دیلر قبول کرد. تاس را از توی کشو براشت و روی میز گذاشت. مرد تاس را برداشت و انداخت. دستان مرد آنقدر می‌لرزید که تاس از روی میز افتاد. مرد زیر میز را نگاه کرد. عدد را خواند. چشمانش سیاهی رفت. عدد یک بود. دیلر گفت: «حساب نیست دوباره بنداز. افتاده زیر زمین. باید روی میز باشه.»مرد نگاهی بی دیلر کرد. صورت مرد کاملا جدی به نظر می‌رسید. تشکر کرد و تاس را برداشت. چند بار کف دستانش مالید. بعد چند بار بوسید. از خدا طلب کمک کرد. بعد تاس را به آهستگی روی میز انداخت.تاس چند غلت زد و ایستاد. عدد پنج. مرد از خوشحالی نمی‌دانست چکار کند. احتمال موفقیتش بسیار بالا بود. دستانش را روی صورتش گذاشت و سعی کرد به احساساتش مسلط باشد. دیلر با بی اعتنایی تاس را برداشت و انداخت. شماره شش.پلک های مرد شروع به پریدن کرد. ناگهان حس کرد دست چپش بی حس شده است. دیلر نگاهی به مرد کرد و سپس به مرد هیکلی اشاره کرد که پول ها را جمع کند. پول هایی که قمارباز برای به دست آوردن آن ماه ها زحمت کشیده بود. پول هایی که از فروش انگشتر همسرش و گوشواره های دخترش به دست آمده بود. مرد به پای دیلر افتاد و گفت: «التماست میکنم. اینا پول همسر و دخترمه. من این پول رو لازم دارم. خواهش میکنم بذار برم. تو رو خدا پولمو برگردون.»دیلر گفت:« بهت همون اول گفتم. این کارها فایده نداره. پاشو برو. »مرد به گریه افتاد و  گفت: «هرکاری بگی میکنم. تو رو خدا پولمو پس بده.»دیلر با پا لگدی به مرد زد و گفت: «پا شو گم شو. کاری که می‌خوام بکنی اینه که گورتو گم کنی.»مرد با چشمانی اشکبار روی زمین افتاد. مرد هیکلی بلندش کرد و روی صندلی نشاند.دیلر رو به مرد کرد و گفت: «اون پول دیگه مال تو نیست. اما میتونم یه کار دیگه برات بکنم.»مرد چشمانش را پاک کرد و نگاهی به دیلر انداخت. سپس گفت:« هرکاری بگی می‌کنم. هرکاری. فقط پولم رو پس بده»دیلر به مرد هیکلی اشاره کرد. مرد رفت و بعد از چند دقیقه با یک استکان با محتوای سبز رنگ بازگشت. دیلر گفت: «تنها کاری که میتونم بکنم اینه. یکبار دیگه شرط می‌بندیم. شیر یا خط می‌ندازیم. اینبار سر زندگیت. اگر تو بردی من سه برابر پولی رو که آورده بودی، بهت برمیگردونم. اگر باختی باید این استکان رو تا ته بخوری.» مرد نگاهی به محتوای درون استکان، نگاهی به دیلر و سپس نگاهی به پول ها انداخت. چشمان دخترش، سرکوفت‌های همسرش و استرس‌های هرروزه خودش از ذهنش گذشت. قبول کرد. دیلر سکه ای از جیبش بیرون آورد و به مرد داد. گفت: «اول سکه رو بررسی کن. بعد بگو شیر یا خط. خودت هم پرتابش کن.» مرد سکه را برانداز کرد. گفت:« خط.» سکه را پرتاب کرد و در دستانش گرفت. دستش را از روی سکه برداشت ....از میان کوچه ها می‌گذشت. ساکش روی شانه اش بود. دستانش را به دیوار گرفته بود تا بتواند راه برود. بعد از آن استرس سهمگین راه رفتن برایش‌سخت بود. به اندازه ده سال پیرتر شده بود. روی زمین نشست نگاهی به کیف خالی انداخت. نمی‌دانست چرا آن را به دنبال خود می‌کشد. تنها چیزی بود که توانست از آن خانه نفرین شده بیرون بیاورد. سرفه شدیدی راه گلواش را بست. دستش جلوی دهانش گرفت. هنگامی که سرفه‌اش تمام شد، به کف دستش نگاه کرد. کف دستش را خون در بر گرفته بود. روی زمین دراز کشید. برای آخرین بار دخترش را به خاطر آورد. https://virgool.io/@ahmadsobhani19/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-qjarnndbxbmn می‌توانید به تلگرام من هم سر بزنید:https://t.me/ahmadsobhani</description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Dec 2022 12:39:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان  کوتاه| کافه، من، او</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%88-wxpta3zxceak</link>
                <description>|توی کافه نشسته بودم و کتاب مرگ ایوان ایلیچ را می‌خواندم. به جایی که ایوان ایلیچ کم کم مرگ خود را می‌پذیرد رسیدم که سایه باریستا را بالای سرم دیدم. می‌دانستم اگر چیزی سفارش ندهم، نمی‌توانم آنجا بمانم. این قانون اینجاست و قانون استثنا قائل نمی‌‌شود. این روزها مردم بی دلیل به کافه می‌روند. برای دیدن دوستشان، برای وقت‌گذرانی و حتی برای استفاده از وایفای رایگان. وایفای رایگان؟ چقدر بسیط.بدون اینکه سرم را بالا کنم گفتم: همون همیشگی.صدای ناشناسی گفت: ببخشید!‌ من تازه کارمو اینجا شروع کردم.صدای دختر به سرعت توجهم را جلب کرد. به بالا نگاه کردم. دختری که به طرز نسبتا ناشیانه‌ای رژ لب زده بود و پوست رنگ‌پریده‌ای داشت. نسبتا لاغر بود اما در مجموع اندام قابل قبولی داشت. موهای قهوه‌ای روشن‌اش از زیر مقنعه‌اش بیرون زده بود و چشمانی که از فرط تازه‌کار بودن نزدیک بود به گریه بیفتند.گفتم: دو تا قهوه و یک لیوان آب جوش. یک قهوه و  آب جوش رو الان بیار، یک قهوه هم وقتی کارت تموم شد و می‌خواستی بری. کنارش هرچی خواستی برای خودت بردار و بیا کارت دارم.چشمان دخترک به وضوح گرد شده بود مشخص بود می‌خواهد چیزی بگوید، اما چشمان بی‌تفاوتم را که دید منصرف شد. به سرعت میز را ترک کرد. دیدمش که پشت پیشخوان رفت و با مسئول کافه درِ گوشی صحبت کرد. سپس نگاهی با تعجب به من انداخت و چند ثانیه خیره شد. با بی‌میلی نگاهم را از او دزدیدم و به ادامه زندگی ایوان ایلیچ پرداختم. چند دقیقه بعد آب جوش و قهوه روی میزم بود. بدون اینکه سرم را بالا بیاورم تشکر کردم و رفت اما تمام مدت سنگینی نگاهش را روی خودم حس  می‌کردم. این موضوع کلافه‌ام می‌کند. دلم نمی‌خواهد کسی من را اینگونه نگاه کند. کمی گل ختمی از جیبم در آوردم و داخل آب جوش ریختم. کمی از آن چشیدم، کمی هم قهوه نوشیدم و دوباره بازگشتم به سراغ ایوان ایلیچ.پس از چند ساعت و در حالی که غرق در کتاب بودم، دوباره سایه را بالای سرم دیدم. دخترک کنار میز ایستاده بود در حالی که در دستش یک اسپرسو و یک لاته بود. اشاره کردم که بنشیند. اسپرسو را جلوی من گذاشت، لاته را جلوی خودش و نشست. پرسیدم: از من میترسی؟نگاهی به صورتم انداخت و گفت: نه چرا باید بترسم؟پرسیدم: مردم زیاد علاقه‌ای به دیدن چهره‌هایی مثل چهره من ندارن. توام زیاد منو نگاه می‌کنی. این حس خوبی بهم نمیده. البته چند روز که اینجا کار کنی واست طبیعی میشه. اما همین چند روز من زیاد عذاب می‌کشم. لطفا فکر کن که من رو نمیبینی. حتی لازم نیست بیای و ازم بپرسی چی می‌خوام همیشه همون چیزی که امروز سفارش دادم رو بیار. دوتا قهوه یه لیوان آب جوش و هرچی خودت دوست داری.سرش را پایین انداخته بود و به لاته‌اش نگاه می‌کرد. با همان سر تایید کرد. خواستم بحث را عوض کنم. پرسیدم: پرویز چی شد؟ پیش خدمت قبلی. سرش را بالا آورد دوباره به چهره‌ام نگاه کرد. گفت: نمیدونم. من تازه اومدم. ولی انگار یک مشکلی برای خانوادش پیش اومده. یعنی شما نمی‌دونین؟گفتم: نه نمی‌دونستم. امیدوارم حالش خوب باشه. فردا که برگشتی سرکار. برو پیش همون کسی که استخدامت کرده. بگو زنگ بزنه به پرویز و هرچی میخواد واسش فراهم کنه. اگه پولی چیزی لازم داشت بهش بده.گفت: چرا خودتون بهش نمی‌گین؟-یکم پیچیده است. نمی‌خوام طوری باشه که انگار دارم دستور میدم بهش. اون اینجا رو خوب اداره می‌کنه و من نمی‌خوام تو کارش دخالت کنم.سری تکان داد، کمی از لاته‌اش نوشید. مشخص بود که کم کم اعتماد به نفسش در حال افزایش است.رو به من کرد و گفت: می‌تونم بپرسم صورتتون چی شده؟گفتم: آره میتونی بپرسی اما احتمالا جوابتو نمی‌دم.نگاهش کردم. لبخند زد. لبخندش من را نیز وادار به خنده کرد. گفتم: خیلی خوب. صورتم سوخته. توی یک تصادف. قضیه برمیگرده به حدود ده سال قبل، خونه‌مون آتیش گرفته بود. همسرم داشت روغن سرخ میکرد. که روغن آتیش گرفت. هول شد و میخواست با آب، آتیش روی روغن رو خاموش کنه،  تابه رو گذاشت توی سینک و آب رو باز کرد. اما آب روغن رو پرتاب کرد بیرون و فرش آتیش گرفت و خیلی سریع کل خونه آتیش گرفت. توی همون آتیش سوزی (به صورتم اشاره کردم:) این اتفاق افتاد.سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت:« متاسفم.» بعد از چند ثانیه مکث ادامه داد:«سخت نیست؟»یک جرعه از قهوه نوشیدم و گفت:« چی؟ اینکه صورتم اینطوری شده؟ یا اینکه با این صورت میام توی خیابون؟»شانه‌ای بالا انداخت و گفت:« خوب... هردوش»گفتم: « سوختن صورت سخت بود اما دیگه نیست. اما اینکه مجبورم نگاه مردم رو تحمل کنم سخته. قبلا فکر می‌کردم طبیعی می‌شه برام. اما نمیشه. می‌دونی چی سختش می‌کنه؟ اینکه می‌دونم اون کسی که توی کافه، رستوران، خیابون یا هرجای دیگه به من خیره نگاه می‌کنه، دیگه هیچوقت من رو نمیبینه حتی شاید من رو یادش نیاد. اما اون نگاه خیره همیشه توی ذهن من میمونه. پس زمینه ذهن من پر از آدم‌هایی که توی خیابون گذرا تنها یکبار دیدمشون اما اون نگاه خیره توی ذهنم مونده. اما کسانی که توی زندگیم زیاد می بینم، اونها حتی نگاه خیره‌شون اذیتم نمیکنه. دنیای عجیبیه. مگه نه؟»همچنان به لاته‌اش خیره شده بود. گفت:« گمون کنم.»کتاب را از روی میز برداشتم و گفتم:« خیلی خوب، قهوه‌تو بخور و برو به کارهات برس. چیزهایی که گفتم بهت رو یادت نره.»دختر سریع بلند شد و رفت. زیر چشمی رفتنش را تماشا کردم. برای اولین بار از وقتی دیدمش با خودم گفتم چقدر تماشایی است. دلم می‌خواست تلافی تمام نگاه‌های خیره‌ای که تا آن روز به من شده بود،‌ یک جا با نگاه به این موجود تماشایی جبران کنم.از روز بعد کارم تماشا کردن آن موجود بود. فهمیده بودم که اسمش سارا است. حدود ۲۴ سال سن داشت و دانشجو بود. پیشخدمت شیفت عصر بود. دقیقا همان زمانی که من به کافه می‌رفتم. دیگر نمی‌توانستم کتاب بخوانم. کارم تنها تماشای او بود. تنها برای اینکه بیشتر او را ببینم و حتی شده چند کلمه با او حرف بزنم، پس از ۱۰ سال عادتم را تغییر داده بودم.یک روز لاته می‌خواستم، یک روز میلک شیک، روز دیگر چای و روز بعد لیموناد. تنها برای اینکه بتواند چند ثانیه سرم را بالا کرده و به چشمانش نگاه کنم. متوجه شده بودم که دیگر نگاهش حتی اگر از مدت زمان ممنوعه عبور کند، برایم آزار دهنده نیست. مدت زمان ممنوعه مقداری بود که اگر یک نفر بیش از آن به من نگاه می‌کرد، استرس می‌گرفتم. اما داخل چشمان این دختر چیزی بود که حتی اگر ساعت‌ها به من خیره می‌شد و حتی اگر می‌دانستم که تنها در حال نگاه کردن زخم‌های روی صورتم است، باز هم استرس نمی‌گرفتم.در شرایط بدی بودم. از یک طرف این دختر به نوعی کارمند من بود، اگرچه به طور مستقیم زیر دست من کار نمی‌کرد. بنابراین اگر به او پیشنهادی می‌دادم، ممکن بود صرفا به خاطر آنکه تصور می‌کند من کارفرمای او هستم، در منگنه قرار بگیرد. مثلا تصور کند که اگر جواب منفی بدهد، ممکن است از کار اخراجش کنم. از طرفی حتی اگر جواب مثبت می داد هم هرگز نمی فهمیدم که این جواب مثبت را برای خودم داده است، یا موقعیتی که در آن قرار دارد.بنابراین تصمیم گرفتم خودم را از این شرایط خلاص کنم. به حسام، گرداننده کافه زنگ زدم و او را به خانه‌ام دعوت کردم. به او کل کافه را بخشیدم. گفتم که فقط ماهیانه درصدی از سود کافه را به من بدهد. با اشتیاق قبول کرد. در واقع کافه همان زمان هم مال او بود. اما اکنون دیگر رسمی شده بود. همچنین از او خواستم که بخشی از سود خودم را به خدمتکارها بدهد و این موضوع را فردا اعلام کند. می‌خواستم مطمئن شوم که سارا متوجه می‌شود که من دیگر کارفرمای او نیستم.فردا به محض آنکه ورود به کافه ، متوجه نگاه سنگین پیشخدمت‌ها بر روی خودم شدم. وقتی سارا برای دادن قهوه به سراغم آمد حس خاصی در نگاهش متوجه شدم. آن روز لیموناد خواستم. یک لیموناد خنک. چند روز دیگر گذشت و بالاخره دلم را به دریا زدم. طی این مدت تفاوت در رفتارش کاملا آشکار شده بود. قبلا یک حس ترس و فاصله احساس می‌کردم. حس می‌کردم تلاش می‌کند با من مانند کارفرما برخورد کند. اما از آن روز به بعد مانند یک دوست با من رفتار می‌کرد. قدرت سرمایه همین است. انسان‌ها را از شما دور می‌کند چرا که تصور می‌کنند شما متعلق به دنیای دیگری هستید. اما سارا از آن روز که دیگر من را به چشم کارفرما نگاه نمی‌کرد، موقع دریافت سفارش به من لبخند می‌زد. چیزی که قبلا حتی یکبار هم ندیده بودم.هنگامی که آمده بود تا سفارشم را بگیرد، گفتم: اگه میشه وقتی خواستی بری بیا تا با هم حرف بزنیم. کمی حس ترس را در چشمانش دیدم، با سر تایید کرد و رفت. مطمئنم تا وقتی می‌خواست برود، این حس درون وجودش بود. این اضطراب که چه چیز می‌خواهم بگویم. وقتی تمام شد آمد و روبرو‌ام نشست. گفتم: « می‌دونی. چیزی که می‌خوام بهت بگم یکم سخته. می‌خوام بدونی هیچ فشاری از من روی تو نیست. که البته می‌دونم که می‌دونی. بعلاوه نمی‌خوام تصور کنی که باید الان جواب بدی. می‌تونی فقط فکر کنی اما می‌خوام بهم بگی که بهش فکر می‌کنی یا نه.»انگار فهمیده بود که می‌خواهم چه بگویم خواست صحبت کند که صحبتش را قطع کردم:« می‌خواستم اگه می‌شه دعوتت کنم به شام. البته لازم نیست الان جواب بدی یا هر زمان دیگه‌ای فقط می‌خوام بهش فکر کنی. حتی اگر جوابت منفی باشه هم من قبول می‌کنم.»کمی مکث کرد و گفت:« شما آدم خوبی هستین. من با کمال میل قبول می‌کنم.»قلبم شروع به تپش کرد. خون به صورتم دوید و سرخ شد، لبخندی زدم و گفتم:« خوبه. خیلی خوبه. یعنی عالیه.»‌ از آن روز هرروز می‌دیدمش. هرروزی که بیدار می‌شدم. به جای کار، کافه، کتاب، همه چیز شده بود سارا. مطلقا همه چیز. اما یک چیز درست نبود. من انتظار داشتم که حداقل یکبار. فقط یکبار عبارت دوستت دارم را به کار ببرد. اما او هرگز این جمله را نمی‌گفت. انگار همیشه یک حائل بین ما بود. انگار یک دیوار نامرئی بود که هرگز شکسته نمی‌شد. خودم را فریب می‌دادم که شاید یک روز این دیوار شکسته شود. اما آن روز چیز دیگری شکسته شد. یک روز بهاری، که هوا ابری بود، بوی نم همه جا را برداشته بود و باران نرمی به صورت می‌بارید، در حالی که روی نیمکت یک پارک نشسته بودیم، برگشت و به من گفت که باید برود، باید همه چیز را بگذارد و برود. پرسیدم چرا؟ جوابی نداد. گفت نمی‌تواند بگوید چرا تنها می‌داند که این مسیر انتهایی ندارد. و رفت. و من اینجا هستم، بالای بلندترین پل شهر که آخرین جملات این زندگی‌نوشت را می‌نویسم. جملاتی که تا چند دقیقه دیگر، آخرین چیزهایی است که از من می‌ماند. وقتی جوان بودم، تصور می‌کردم میراث بزرگتری از خودم به جای می گذارم اما اکنون تنها چند جمله و یک جنازه از من باقی می‌ماند.  https://virgool.io/@ahmadsobhani19/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-qjarnndbxbmn می‌توانید به تلگرام من هم سر بزنید:https://t.me/ahmadsobhani</description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 01:33:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: راز جنایت عمارت تیمسار آذر</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-vv9r0fkygnia</link>
                <description>پیش از شروع داستان بهتر است داستان زیر را مطالعه کنید: https://vrgl.ir/GZYTp در عصر یک روز ابری پاییزی، زمانی که کارآگاه بردیا بی‌باک و کارآگاه علوی در دفتر کارآگاه علوی مشغول صحبت در مورد اتفاقات سیاسی اخیر بودند، صدای ضربات متعدد در را شنیدند.دو کارآگاه فورا سر خود را به طرف در چرخاندند. کارآگاه علوی از روی کاناپه برخواست تا درب را باز کند. زنی قد بلند، با موهای مشکی و پریشان، بدون آرایش در آستانه در ایستاده بود. با وجود اینکه هوا نسبتا سرد بود، اما زن لباس گرم به تن نداشت. زن با صدای بریده بریده پرسید: دفتر کارآگاه بی‌باک؟کارآگاه علوی از جلوی در کنار رفت و با دست اشاره کرد که زن وارد شود. کارآگاه بی‌باک نیز سریعا لباس ها و سایر وسایل روی مبل کنار شومینه را خالی کرد تا زن بتواند بنشیند و همزمان گفت: ببخشید. وقتی دو مرد توی یک اتاق باشن، نباید انتظار چیز بیشتری داشته باشید.زن با اشاره سر نشان داد که وضعیت به هم ریخته اتاق اهمیتی ندارد. کارآگاه بی‌باک به سمت پنجره رفت، گوشه آن را باز کرد و سیگاری روشن کرد. سپس رو به خانم تازه وارد گفت: به نظر میرسه موضوع مهمی شما رو این وقت روز به این جا کشونده. بفرمایید ببینم چی شده.همزمان کارآگاه علوی یک فنجان چای روی میز روبری زن گذاشت. زن فنجان چای را در دستان سردش گرفت تا کمی گرم شود. کارآگاه بی‌باک اجازه داد حال زن کمی سرجایش بیاید و بعد پرسید: «خوب بفرمایید. شما کی هستید و برای چی به اینجا اومدید؟»زن با کمی ترس نگاهی به کارآگاه بی‌باک کرد و گفت: «اسم من پریچهره مصفا است. همسر تیمسار آذر. نمی‌دونم میشناسیدش یا نه.»کارآگاه علوی صحبت‌های زن را قطع کرد و گفت:« تیمسار آذر. به تازگی استاندار شده بود. خبر مرگش رو توی روزنامه خوندم. اخیرا شایعه اطرافش زیاد شده بود. شما باید همسر دومشون باشید.»زن با حالتی آغشته به شرم گفت:« بله درسته.»بعد کمی مکث کرد و مقداری از چای نوشید و دوباره شروع به صحبت کرد: «همسر من ۱۰ روز پیش توی خونه فوت کرد. پزشکی قانونی علت مرگ رو سکته اعلام کرد. اما تقریبا مطمئنم که قضیه این نیست. همسر من همیشه یک انضباط سختگیرانه نظامی توی زندگیش داشت. هیچوقت نه الکل نه سیگار مصرف نمی‌کرد. البته سن و سالی ازش گذشته بود اما بدن سالمی داشت پیش هر پزشکی که رفته بودیم، همه از سلامت بدنش تعجب می‌کردن. اما نه پلیس و نه دادگاه هیچ کدوم درخواست من برای پیگیری موضوع رو قبول نکردن. من تمام تلاشم رو کردم. می‌دونید همسر من آدم سرشناسی بود و هرچقدر سرشناس‌تر باشی مشکلات بزرگتری داری.»کارآگاه علوی دوباره صحبت زن را قطع کرد و گفت:« پس شما فکر می‌کنید به جان همسر شما سو قصد شده درسته؟»زن گفت:« در واقع اگرچه شک داشتم اما مطمئن نبودم تا اینکه امروز یک نفر ناشناس با من تماس گرفت و گفت اگر به پیگیری‌هام ادامه بدم، هم خودم هم دخترم رو میکشه. من هم به محض اینکه تلفن قطع شد به سرعت خودم رو به اینجا رسوندم. شنیدم شما با ارتباطات سیاسی خاصی که دارین می‌تونین بزرگترین پرونده‌های جنایی رو هم حل کنید.»کارآگاه بی‌باک گفت:« البته نفوذ سیاسی رو دوست عزیزم کارآگاه علوی داره. تخصص من چیز دیگه‌ است. اما بذارید با تماس تلفنی شروع کنیم. صدای اون فرد برای شما آشنا نبود؟ و اینکه دقیقا چی گفت؟»زن کمی فکر کرد و گفت:« نه آشنا نبود. جمله‌اش این بود (یا فورا این مسخره بازی رو تموم می‌کنی یا هم خودت و هم دخترت رو میکشم) و بعد تلفن قطع شد.»کارآگاه علوی نگاهی به کارآگاه بی‌باک کرد و گفت:« همین؟ گفت می‌کشم؟ پیام دیگه‌ای نداد؟»زن نگاهی به کارآگاه علوی کرد و گفت:«‌نه همین بود. تک تک کلماتش رو مو به مو گفتم»کارآگاه بی‌باک گفت:« خوب از خودتون بگین. شما زن دوم تیمسار آذر بودید. و ببخشید که اینقدر رک حرف می‌زنم اما اونطور که شایعات میگن فرزند شما هم نامشروعه درسته؟»زن از جا جهید و گفت:« نخیر آقا. من همسر رسمی و شرعی تیمسار بودم. فقط مخفیانه با هم زندگی می‌کردیم. زندگی خوبی هم داشتیم و من هم راضی بودم. با این حال، وقتی زن اولش تهدید کرد که میخواد آبروش رو ببره و به همه بگه که رابطه نامشروع داره، این موضوع رو علنی کرد.» کارآگاه علوی گفت:« همون داستان همیشگی. حسادت زنانه»زن گفت:« نه نه. اتفاقا خانم جوادی، زن اول تیمسار رو میگم. ایشون خیلی خانم آرومیه. هیچوقت باهام بدرفتاری نکرده و هیچ حسی از حسادت هم ازش ندیدم اما مشکل برادرشه. اونه که مدام ما رو اذیت می‌کنه.»کارآگاه علوی گفت:« چرا تیمسار زن دوم گرفت؟» بعد کمی مکث کرد و ادامه داد:« منظورم اینه که با زن اولش مشکلی داشت؟»زن گفت:« زن اولش بچه‌دار نمی‌شد.»کارآگاه بیباک از جلوی پنجره نیشخندی زد و گفت:« چقدر کلیشه. مساله سر ارث و میراثه.»زن گفت:« آقای بی‌باک، همسر من دشمن کم نداشت اما دشمن‌هاش فقط بیرون از خونه نبودن. از وقتی خانواده زن اولش فهمیدن که اون با من ازدواج کرده، بارها تهدیدش کردن. خصوصا برادر زنش. حتی چندبار بین‌شون دعوا شده بود. یکبار وسط دعوا وقتی برادر زنش یک چاقو رو بلند کرده بود، قسم می‌خورد که میکشتش. فکرش رو بکنید، جلوی من و دختر هشت ساله مون، همسرم رو تهدید به مرگ می‌کرد.»به اینجا که رسید، زن نتوانست بر احساسات خودش غلبه کند و شروع به گریه کرد. گریه‌هایش سوزناک بود و البته برای کارآگاه بی‌باک کمی کسل کننده؛ سیگارش تمام شده بود، پنجره را بست و به سراغ زیر سیگاری رفت تا سیگارش را در آن خاموش کند. بعد روی مبلی نشست،‌ فنجان قهوه‌اش را برداشت، مقداری قهوه برای خود ریخت و گفت: «الان می‌خواهید ما انتقام همسرتون رو بگیریم؟»زن کمی به خودش مسلط شد، اشک هایش را پاک کرد و گفت:« نه! من فقط عدالت می‌خوام. وقتی نه پلیس، نه دادگاه کاری نمی‌کنه، آدم باید خودش عدالت رو اجرا کنه. این عدالت رو من برای خودم نمی‌خوام، برای دختر کوچیکم می‌خوام. هرچقدر هم که هزینه‌اش بشه می‌دم، حتی اگه لازم باشه کل ارثی که بهم رسیده رو میدم.»کارآگاه بی‌باک با نگاهی سرد به زن خیره شد و گفت:« ممکنه از اجرای عدالت زیاد خوشحال نشین.»زن از نگاه کارآگاه بی‌باک جا خورد. کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:« عدالت، عدالته حتی اگه من ازش خوشحال نشم باز هم باید اجرا بشه.»کارآگاه بی‌باک فورا بلند شد و گفت:« من این پرونده رو قبول می‌کنم و از شما تمام ارثتون رو هم نمی‌خوام. پولی که من می‌گیرم مشخصه. فردا با چند مامور شهربانی به خونه تیمسار آذر مرحوم میایم تا شروع پرونده رو به بقیه اعضای خانواده اعلام کنیم. شما هم تا فردا به هیچ تماسی پاسخ ندین. سعی کنین دور از خانواده همسرتون باشین و ترجیحا غذایی رو بخورید که خودتون درست کردید.»زن گفت:« یعنی شما می‌گید احتمال داره که واقعا به جون من هم سوقصد بشه؟»کارآگاه بی‌باک گفت:« نمی‌تونم با قطعیت بگم. فعلا باید تحقیقات شروع بشه. بعدا در مورد اینکه چه کسی یا چه کسانی مظنون هستن صحبت می‌کنیم. شما یک پیام تهدید آمیز داشتید، پس باید مراقب باشید. اما زیاد نگران نباشید،‌ این قتل با هر انگیزه‌ای که بوده، به هدفش رسیده. پس دلیلی نداره یک قتل دیگه انجام بشه.»وقتی کارآگاه بی باک جمله آخر را گفت، حالت چهره زن تغییر کرد. کارآگاه ادامه داد:« شما می‌تونید به خونه تون برید. ما فردا میایم به عمارت خانوادگی تیمسار آذر.»زن بلند شد و خواست از دفتر خارج شود، کارآگاه بی‌باک فریاد زد که:« هوا سرده خانوم، لطفا این پالتو رو هم با خودتون ببرید.» بعد یکی از پالتوهای مردانه روی جالباسی را به کارآگاه علوی داد تا او به زن بدهد. زن قد بلندی داشت، پس از نظر قد چندان مشکلی نداشت اما اندام ظریف زن در پالتو مردانه تقریبا گم شده بود. بعد کارآگاه بی باک از کارآگاه علوی خواست که برای زن یک تاکسی بگیرد و خودش نیز به شهربانی برود و اعلام کند که از فردا این دو مرد بر روی پرونده قتل تیمسار آذر شروع به کار کرده و می‌خواهند تمام مدارک پرونده را ببینند. مرد و زن از دفتر خارج شدند، کارآگاه بی‌باک دوباره به لب پنجره رفت، اینبار بدون باز کردن پنجره سیگاری روشن کرد و به آسمان خیره شد. خورشید در حال غروب بود و تلالوئی به رنگ خون بر روی ابرهای تیره پاییزی افتاده بود. کارآگاه بی‌باک کتابی که روی میز کنارش بود بلند کرد و از روی جلد آن خواند:« جنایت و مکافات»صبح روز بعد دو کارآگاه با دو مامور شهربانی جلوی در عمارت تیمسار آذر بودند. عمارتی بسیار بزرگ، مشرف به یک باغ با درختان بلند و قدیمی چنار بود. در آن وقت از سال، برگ‌های درخت چنار زمین را فرش کرده بودند. دو باغبان که مشغول جمع‌آوری برگ‌ها بودند کار را تعطیل کرده و به چهار مرد که با ماشین شهربانی آمده بودند، نگاه می‌کردند. چهار مرد جلوی درب فلزی باغ ایستاده و منتظر بودند تا کسی در را برای آنها باز کند. پس از چند دقیقه هیکل مردی جلوی در فلزی باغ ظاهر شد. نگاهی به ماشین و ماموران شهربانی انداخت و گفت:« آقایان اینجا کاری دارند؟» کارآگاه بی‌باک از ماشین پیاده شد و رو به مرد گفت:« من کارآگاه بی‌باک هستم و همکارم کارآگاه علوی. اومدیم تا در مورد مرگ تیمسار آذر تحقیق کنیم.» مرد گفت:« اون مرگ اگرچه بسیار دلخراش بود و باعث ناراحتی تمام اعضای این عمارت شد اما تنها یک مرگ طبیعی بود. دادگاه و پزشکی قانونی هم این موضوع رو تایید کرده. بنابراین تحقیق بیشتر معنایی نداره. من نمی‌تونم آدم غریبه به این عمارت راه بدم.»کارآگاه بی‌باک کمی جا خورد اما سریع خودش را جمع کرد و گفت:« این رو ما تشخیص می‌دیم آقا. حالا بهتره سریع در رو باز کنید وگرنه باید با این دو مامور وظیفه‌شناس قانون تشریف ببرید به شهربانی.»کلمه قانون را با نوعی تحکم بیان کرد. مرد کمی مکث کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگوید در را باز کرد و اجازه داد تا چهار مرد وارد شوند. کارآگاه علوی نیز از ماشین پیاده شد. دو کارآگاه پیاده و دو مامور شهربانی با ماشین وارد عمارت شدند. علوی به بیباک گفت: فکر نمی‌کنم اعضای این خونه زیاد از اومدن ما خوشحال باشن. بیباک با خنده گفت: ما برای خوشحال کردن کسی به اینجا نیومدیم. قراره خیلی‌ها رو توی این خونه ناراحت کنیم. کارآگاه علوی گفت:« چرا این پرونده رو قبول کردی؟ دو حالت داره. یا یک مرگ غیرعمدی بوده، یا یک پرونده قتل خانوادگیه. هیچکدوم از این دوتا واسه تو جذاب نیست»کارآگاه بی‌باک گفت:«آره ولی حسم می‌گه موضوع چیز بیشتریه.»خانم مصفا جلوی درب عمارت ایستاده بود تا به دو کارآگاه خوش‌آمد بگوید. زن آرایش نسبتا زیادی داشت که مختص خانوم های داغدار نبود اما زن بسیار جوانتر از آن بود که نیازی به نگرانی در مورد مرگ همسر پا به سن گذاشته‌اش داشته باشد. کارآگاه بیباک به پنجره های عمارت بزرگ نگاه کرد. از یک پنجره چهره زنی میانسال را تشخیص داد و از دیگری چهره دختربچه‌ ای که به نظر می‌رسید دختر تیمسار آذر باشد. خانم مصفا از پله‌های عمارت پایین آمد و به کارآگاه‌ها سلامی کرد و گفت:« می‌بینم که با مصیب آشنا شدید. اون زیاد خوشش نمیاد آدم غریبه وارد این عمارت بشه اما آدم مهربونیه.» کارآگاه علوی با لبخند گفت:« آره مهربونیش شامل حال ما هم شد»زن دو مرد را دعوت کرد که به داخل خانه بیایند، اما کارآگاه بی‌باک گفت:« ممنون. ترجیح می‌دم اول با کارگرهای باغ صحبت کنم. می‌رم اون دو نفری رو که دارن برگها رو جارو می‌کنن ببینم. بعد خودم میام داخل عمارت.»به کارآگاه علوی اشاره کرد و گفت:« لطفا به اعضای عمارت بگو که جمع بشن تا باهاشون صحبتی داشته باشم»کارآگاه علوی و زن با هم به داخل عمارت بازگشتند، کارآگاه بی‌باک برای دقایقی به آن دو نگاه کرد سپس نگاهش را به پنجره‌ها انداخت. زن میانسال هنوز از پنجره نگاهشان می‌کرد. کارآگاه بی‌باک به نشانه احترام دستش را به کلاهش گذاشت و زن با بی‌توجهی از پشت پنجره کنار رفت. کارآگاه بی‌باک نیز به سمت دو مردی رفت که مشغول جارو کردن بودند. مصیب نیز آنجا بود. کارآگاه بی‌باک نزدیک شد و خسته نباشیدی داد و گفت:« می‌تونم چند دقیقه با شما صحبت کنم؟» مصیب گفت:« همونطور که می‌بینید کار دارن. بعد از اینکه کارشون تموم شد خودم می فرستم تا بیان با شما صحبت کنن.»بی‌باک نگاهی به مصیب کرد و چند قدم به سمت او برداشت. بعد با لحنی که تلاش می‌کرد به اندازه کافی تحکم‌آمیز باشد گفت:« من همین الان می‌خوام با این دوستان صحبت کنم تا در مورد قتل ارباب شما تحقیق کنم. اما به نظر می‌رسه شما زیاد مایل به این موضوع نیستید. اگر فقط یکبار دیگه طوری حرف بزنی که من احساس ناراحتی کنم، اتفاقی برات میفته که حتی نمی‌تونی تصور کنی که چقدر بده.»مصیب نگاهش را از بی‌باک به دو کارگر انداخت و گفت:« من فقط دارم کارم رو می‌کنم آقا. من از شما دستور نمیگیرم.»کارآگاه بی‌باک که فهمیده بود مصیب به اندازه کافی ترسیده است اما نمی‌خواهد جلوی کارگرهای عمارت خود را ضعیف جلوه دهد، با لحنی نرم‌تر گفت:« من هم دستور ندادم. خواهش کردم.»مصیب گفت:« پس لطفا سریع تمومش کنید. اینها کار زیادی برای انجام دادن دارند.» و بعد رفتسه مرد برای مدتی رفتن مصیب را تماشا کردند. بعد کارآگاه بی‌باک از جیبش دفترچه‌ای در آورد، رو به کارگرها کرد و گفت:« میشه بدونم اسمتون چیه؟»یکی از کارگرها که در اواخر میانسالی بود و ریش بلند و موهای تنکی داشت گفت:« نوکر شما حبیب هستم. این جوون هم پسرم غلام رضاست.» کارآگاه بی‌باک به پسر جوان نگاهی کرد و پرسید:« تیمسار چجور آدمی بود؟»پیرمرد با سرعت جواب داد:« خیلی آدم خوبی بود آقا. خیلی خوب.»کارآگاه با گوشه چشم نگاهی به پیرمرد انداخت و دوباره پرسید:« توی این خونه کسی با تیمسار مشکلی نداشت؟ دشمنی خانوادگی چیزی؟»پیرمرد دوباره با عجله جواب داد:« نه چه دشمنی. این مرد اونقدر مهربون و بزرگ‌منش بود که کسی دلش نمیومد باهاش دشمن باشه. والله ما که جز خیر و برکت از این خانواده ندیدیم.»کارآگاه بی‌باک به مرد جوان نگاه کرد و گفت:« خیلی خوب. من بعدا دوباره باهاتون صحبت می‌کنم.» دفترچه‌اش را بست و به داخل عمارت برگشت.حسادت خوره‌ای است که روح انسان را از درون می‌خورد. مانند موریانه‌ای است که هیچوقت متوجه وجودش نمی‌شوی، اما به آرامی بند بند وجودت را آکنده می‌کند و تنها زمانی متوجه حضورش می‌شوی که کار از کار گذشته است. باید تمام آنچه هست و نیست را به آتش بکشی تا شاید از شر آن خلاص شوی. حسادت به داشته‌های دیگران و حسادت به نداشته‌های خودت. حسادت به یک خانواده، حسادت به یک موقعیت، حسادت به یک لبخند و حسادت به یک فرزند. کارآگاه بی‌باک وارد عمارت شد. مرمرهای مسحور کننده، کاشی‌کاری‌های ظریف و چشم‌نواز، چلچراغ‌های بزرگ و از فرنگ‌آمده. تمام اینها زمانی برای مردی بود که امروز زیر خاک خوابیده است. خانواده تیمسار آذر همگی در سرسرای عمارت منتظر بودند. کارآگاه علوی به استقبال کارآگاه بی‌باک آمد و قبل از اینکه حرفی بزند، مردی درشت هیکل فریاد زد که:« این چه مسخره بازیه؟ اومدین توی خونه یک خانواده داغدار تا در مورد چی تحقیق کنید؟ چه کسی به شما این اجازه رو داده؟»مرد هیکل درشتی داشت که به سختی درون پیراهنش جا می‌شد. موهای کوتاه شده و صورت تراشیده‌ای داشت و چشمان خاکستری رنگش اول از همه توجهات را به خود جلب می‌کرد. عصبانیتش کمی جذاب‌ترش کرده بود اما از فاصله دور هم بلاهت از چهره‌اش هویدا بود.کارآگاه بی‌باک با همان نگاه سرد به مرد چشم دوخت و هیچ نگفت. زن میان سالی که کنار مرد جوان روی مبل نشسته بود با دست به مرد اشاره کرد که بنشیند. زن شروع کرد و گفت:« من مریم جوادی هستم. همسر تیمسار آذر مرحوم. مطمئنا می‌دونید که حضور شما اینجا اصلا مایه خوشوقتی ما رو فراهم نمی‌کنه. پس بفرمایید که شما اینجا چیکار می‌کنید و بفرمایید که چکار باید بکنیم تا زودتر از این خونه برید؟»کارآگاه بی‌باک دستکش‌هایش را از دستش درآورد و کلاهش را از سرش برداشت. دستکش‌هایش را درون کلاهش گذاشت و روی اولین میزی که دید قرار داد. دستی به موهایش کشید. سیگاری از جیبش درآورد و روشن کرد. سپس روی مبلی نشست و دود را به آرامی از ریه‌اش بیرون داد.بعد لحظه‌ای مکث کرد و گفت:« روز گذشته پیامی تهدید آمیز برای زن دوم همسر مرحوم شما فرستاده شده. از این موضوع اطلاع دارید؟»زن با حرکت سر اظهار بی‌اطلاعی کرد. کارآگاه ادامه داد:« همسر شما دشمن یا بدخواهی داشت که بخواد به اون آسیبی بزنه؟»زن گفت:« همسر من فرد شناخته شده‌ای هست. قطعا دشمنان زیادی داره. اما دشمنانش اونقدر دست و پا ندارن که بخوان سوقصد کنن. ما در عصر حجر زندگی نمی‌کنیم آقا. امروز دیگه مخالفان سیاسی رو حذف نمی‌کنن. بدنام‌شون می‌کنن. مگه اینکه بلشویک‌ها بخوان سوقصد کنن که می‌دونیم ابزار اونها چیزهای دیگه است.»کارآگاه بی‌باک گفت:« دشمن‌ها فقط دشمن‌های سیاسی نیستن. دشمن‌های خانوادگی ترسناک‌تر و خطرناک‌ترن.» زن با حالتی کمی عصبانی گفت:« منظورتون چیه؟»کارآگاه بی‌باک گفت:« شما گفتید مخالفان سیاسی رو بدنام می‌کنن. نمی‌کشن. این کاری نبود که شما می‌خواستید بکنید؟ ایشون رو بدنام کنید؟ شما نمی‌خواستید ماجرای رابطه تیمسار و خانم مصفا رو علنی کنید؟»همسر تیمسار با حالتی متعجب و عصبانی گفت:« معلومه که نه. من خودم تیمسار رو به اینجا رسوندم. زمانی که یک سرباز جزء توی سربازخانه شهرکرد بود. من بودم که اون رو اینی کردم که الان هست. چرا باید بخوام تمام زحماتی که طی ۴۰ سال زندگی مشترک کشیدم رو سر یک بازی بچگانه نابود کنم؟»کارآگاه بی‌باک سیگارش را که هنوز نیمی از آن باقی مانده بود در زیرسیگاری روی میز کناری‌اش خاموش کرد و گفت:« من باید با تمام اعضای این عمارت تک به تک صحبت کنم. شما چند کارگر توی این خونه دارید؟»خانم جوادی گفت:« دو کارگر زن داریم که کار پخت و پز و تمیزکاری رو انجام می‌دن. و دو کارگر مرد داریم که کارهای بیرون رو انجام می‌دن. انگار با اونها آشنا شدید. صفورا و ماه چهره هم کارگرهای زن‌ ما هستن که داخل عمارت کار می‌کنن.»کارآگاه بی‌باک گفت:«اول از همه با کارگرهاتون صحبت می‌کنم.»خانم جوادی با بی‌انگیزگی گفت:« خیلی خوب. می‌تونید توی اون یکی اتاق صحبت کنید.» سپس با دست به یکی از اتاق‌ها اشاره کرد.دو کارآگاه ابتدا با صفورا وارد اتاق شدند. صفورا زنی نسبتا مسن بود. در واقع سنش بالای ۵۰ نبود اما هرکس او را می‌دید تصور می‌کرد با زنی ۷۰ ساله ملاقات می‌کند. با این حال بدنی نسبتا سالم داشت و برعکس زنان همسن و سالش بیمارگونه به نظر نمی‌رسید.کارآگاه بی‌باک پرسید:« خوب بگید ببینم. چند ساله دارید برای این خانواده کار می‌کنید؟»صفورا گفت:« حدود ۱۰ سال آقا.»-اون کارگر باغ، حبیب. اون شوهر شماست؟ چون معمولا صاحبان عمارت زن و شوهر رو با هم استخدام می‌کنن.-نه آقا. حبیب و پسرش تازه اومدن اینجا آقا. دو سه ماه بیشتر نیست. کارآگاه بی‌باک ابرویی بالا انداخت و گفت:« تازه اومدن؟ قبل از اونها چه کسانی کارهای باغ رو می‌کردن؟»-باغ کار زیادی نداره آقا. تیمسار معمولا خودش اینکارها رو انجام میده فقط گاهی کارگر گذری میگیره. تیمسار عادت نداشت مرد غریبه زیاد تو خونه‌اش باشه. عادت مرداست دیگه. دلشون نمی‌خواد کسی دور و بر ناموسشون بچرخه.-چقدر در مورد اونها می‌دونین؟-تقریبا هیچی. صبح میان، یکم کار می‌کنن، یکم میچرخن و عصر هم پولشون رو میگیرن و میرن. کارآگاه علوی گفت:« اون پسر جوون. رابطه تیمسار با اون چطور بود؟»-کی؟ شهروز رو می‌گین؟ اون برادر ناتنی خانوم بزرگه. از اون بچه‌هاییه که سر پیری دامن پدر و مادر رو میگیره. البته این فقط دامن پدر رو گرفت. پدر خانوم بزرگ با یه بدکاره رفیق میشه و مادر خانوم بزرگ رو طلاق میده. زن بیچاره سر ماه نمیشه میمیره. اون موقع خانوم بزرگ تهران نبود. یعنی اصلا وضعیت اینی که الان می بینین نبوده. تیمسار و خانوم بزرگ برای ماموریت مدام جابجا می‌شدن. می‌دونید. دوران شاهنشاه قبلی بوده. اگر اشتباه نکنم سر سرکوب شورش جنگلیا رفته بودن شمال. خلاصه که خبر میرسه به گوش خانوم بزرگ و میان تهران برای خاکسپاری. چیزی نمیگذره که پدر خانوم بزرگ یه بچه از اون زن به دنیا میاره. دیگه مردا وقتی مستن نمی‌فهمن چیکار می‌کنن. اون زن هم بچه رو میاره میذاره توی خونه تیمسار و خودش میره. از اون موقع شهروز تو خونه تیمسار بزرگ میشه.»کارآگاه بیباک نگاهی به کارآگاه علوی انداخت. سپس پرسید:« از نظر شما تیمسار دشمنی نداشت؟ داخل همین خونه؟»زن گفت:« به نظر من نباید دنبال دشمن داخل خونه بگردید. هیچکس توی این خونه با تیمسار دشمن نبود.»کارآگاه بیباک پرسید:« ماجرای دعوای شهروز و تیمسار چی بوده؟»-«اوه اون یه سوتفاهم بود. به نظرم چیز مهمی نبود. همونطور که گفتم، شهروز توی خونه تیمسار بزرگ شده، تیمسار اون رو مثل بچه خودش میدونه اگرچه دلش می‌خواست میراثش به کسی برسه که هم‌خونش باشه.»کارآگاه بی‌باک اینبار با کمی تحکم پرسید:« گفتم ماجرا چی بوده؟»زن با کمی ناراحتی گفت:« گفتم که. موضوع خاصی نبود، یک دعوای خانوادگی، چرا از خود آقا نمی‌پرسید؟»کارآگاه بیباک با بی حوصلگی گفت:« چیزی هست که بخواید اضافه کنید؟»زن دهان باز کرد که چیزی بگوید اما منصرف شد و گفت:« نه چیزی نیست»کارآگاه بیباک چند ثانیه به زن نگاه کرد و زن نیز چشمانش را ربود. در نهایت کارآگاه علوی گفت:« بسیار خوب، می‌تونید برید فقط احتمالا بازم باهاتون حرف می‌زنیم. وقتی رفتید بیرون به خدمتکار دیگه‌ هم بگید بیاد داخل»وقتی زن خارج شد، کارآگاه علوی گفت:« چی فکر می‌کنی بردیا؟ فکر می‌کنی دارن چیزی رو مخفی می‌کنن؟»کارآگاه بی‌باک گفت:« عجول نباش. بالاخره یکی شون یک سرنخ میده. سرنخی که اونو میکشی و تا ته ماجرا رو می‌خونی»در به صدا درآمد و دختر نسبتا جوانی وارد شد. گفت:« با من کار داشتید آقا؟»کارآگاه علوی گفت:« بله بفرمایید، بشینید.»ماه چهره، دختر نسبتا زیبایی بود. اما مشخص بود که زندگی سختی داشته است. چین و چروک روی پیشانی اش کمی عمیق بود . صورت تکیده‌اش نشان از آن داشت که زندگی روی خوشی به او نشان نداده است. کارآگاه بی‌باک بی مقدمه پرسید:« شما چندساله اینجا کار می‌کنید؟» زن پاسخ داد:« حدود ۲-۳ سال» -«چقدر اعضای این خانواده رو میشناسید؟» این سوال را کارآگاه علوی پرسید.-خوب نمیشناسم. یعنی مثل صفورا از خیلی وقت پیش باهاشون نیستم آقا. من فقط کارهایی که میخوان رو می‌کنم. همین.کارآگاه علوی ناگهان پرسید:« چه کارهایی می‌خوان؟»چهره زن تغییر کرد. با صدایی لرزان پرسید:« چی؟ منظورتون چیه؟»کارآگاه گفت:« منظورم مشخصه. چه کارهایی ازتون می‌خوان که انجام بدین؟»زن گفت:« همین کارها دیگه تمیز کردن خونه، پخت و پز و اینها.»استرس از چهره زن مشخص بود. سنگین نفس می کشید و صدایش می‌لرزید. کارآگاه علوی کمی جلوتر رفت و پشت میزی که دختر آن طرفش نشسته بود، ایستاد. گفت:« دیگه چه کارهایی می‌کردی؟»زن به چشمان کارآگاه علوی نگاه کرد، درون آن چشم‌ها چیزی دید که تمام خاطرات گذشته‌اش را دوباره زنده کرد. ناگهان زن شکست، دیوارهایی که سال‌ها رازهای زیادی را در خود جای داده بودند، فروریخت. به گریه افتاد. هق هق گریه‌اش حتی بردیا بیباک را متاثر کرد. گریه دختری که سال‌ها رازهای متعددی در دل خود جای داده است. کارآگاه بی‌باک دستمالی به طرف دختر گرفت، دختر دستمال را در دستانش فشرد و تشکر کرد. بعد از اینکه کمی آرام شد، گفت:« تو رو خدا به خانوم نگید. من جایی ندارم که برم.»کارآگاه بی‌باک گفت:« فکر می‌کنید خانوم خودش نمی‌دونه؟ این چیزی نیست که بشه از یک زن مخفی کرد.»بعد از کمی مکث ادامه داد:« کدوم‌شون؟ شهروز یا تیمسار؟»زن هق هق کنان گفت:« هر دوتاشون. به خدا خودشون می‌خواستن ازم. مجبورم می‌کردن.»کارآگاه‌ها نگاهی به یکدیگر انداختند. کارآگاه علوی گفت:« خب اگر براتون مساله‌ای نیست، ما می‌خوایم همه چیز رو بدونیم. همه چیز از زمانی که به این خونه اومدین تا امروز.»زن نگاهی ملتمسانه به هر دو مرد انداخت. انگار که آخرین تلاش خود برای باقی نگه داشتن این راز را می‌کرد. اما وقتی با سد سرد چهره دو مرد مواجه شد، ناامید سرش را پایین انداخت و شروع به صحبت کرد:« من ۲-۳ سال بیشتر نیست این جام. مادرم از سل مرد. پدرم هم. نمیدونم کجاست. یه روز یه مامور شهربانی اومد جلوی در خونه مون و گفت که باید برم اونجا. مامور از اون مامورهای جزء بود. وقتی رفتم شهربانی منو برد به اتاق بازجویی. گفت پدرم رو به جرم خیانت به کشور گرفتن. گفت که من رو هم می‌خوان بگیرن مگه اینکه باهاش همکاری کنم. منم فقط گریه می‌کردم. نمی‌دونستم از جونم چی می‌خواد. همش گریه می‌کردم و قسم می‌خوردم که هیچ کاری نکردم. بعد گفت که خودش توی خونه‌اش بهم پناه میده. اجازه نمیده دست کسی بهم برسه. به شرطی که هرکاری میگه انجام بدم. منم ترسیده بودم. یه دختر تنها که هیچکس رو نداره چیکار می‌تونه بکنه؟وقتی داشتیم از شهربانی بیرون میرفتیم. تیمسار آذر رو دیدم. تیمسار من رو از دست اون مرد نجات داد. اومد جلو و من رو دید. از مامور پرسید من رو کجا میبره. مامور گفت که داره منو میر‌سونه خونه. منم زدم زیر گریه و گفتم دروغ میگه. داره منو میبره خونه خودش. تیمسار هم دست من رو گرفت و کشید سمت خودش. نمی‌دونم سر اون مامور چی اومد ولی من رو آورد اینجا.»بعد زن نگاهی به دو مرد کرد تا مقداری از تاثیر در چهره آنها ببیند، اما اثری نبود. یک نفس عمیق کشید و ادامه داد:« اوایل خیلی خوب بود. من سنگین بودم. اونها هم با من کاری نداشتن. مساله خانوم کوچیک سنگینی فضا رو زیادتر هم کرده بود. خانوم بزرگ هم از من دل خوشی نداشت حتی صفورا هم همینطور. همه با من بد بودن. خیلی غریب بودم. اما شهروز نه. شهروز خیلی باهام محترمانه برخورد می‌کرد. یعنی تنها کسی بود که باهام محترمانه برخورد می‌کرد.می‌دونید. شهروز پسر جذابیه. خوش هیکله. خوب منم ازش خوشم اومده بود. من کلفت نبودم. مجبور شده بودم به این کار. دلم نمی‌خواست همه منو به چشم کلفت ببینن. واسه همین تلاشمو می‌کردم که به شهروز نزدیک بشم.»کارآگاه علوی گفت:« و این نزدیکی به تخت خواب هم کشیده شد.»کارآگاه علوی این را گفت تا چیزی را که دختر نمی‌تواند بگوید، گفته شود. دختر نیز با سر تایید کرد. بعد ادامه داد:« راستش می‌دونستم کار اشتباهیه. ولی دلم نمیخواست تنها کسی که توی اون خونه باهام مهربونه رو ناراحت کنم. اما بعد تیمسار متوجه رابطه ما شد. یه روز به من گفت که برم به اتاقش تا باهام حرف بزنه. خیلی میترسیدم. فکر می‌کردم منو اخراج می‌کنه. اما یک کورسوی امیدی هم داشتم که از من بخواد با شهروز ازدواج کنم. اگه آقا می‌گفت. شهروز روی حرفش حرف نمی‌زد. اما وقتی رفتم تو اتاقش بهم گفت که می‌خواد همون کاری که با شهروز می‌کنم با اون هم بکنم»زن دوباره زد زیر گریه. کارآگاه بیباک که به وضوح کلافه شده بود از پشت میز بلند شد و سیگاری روشن کرد.زن در میان هق هق هایش گفت:« خیلی سخت بود برام. من نمی‌خواستم یه کلفت باشم. می‌خواستم زندگی خودم رو داشته باشم. اما حالا تبدیل شدم به یه فاحشه.» صورتش را میان دستانش گرفته بود و زار زار گریه می‌کرد. کارآگاه علوی نیز یک سیگار روشن کرد و بعد گفت:« فکر می‌کنم فعلا کافیه.»کارآگاه بیباک گفت:« بله من هم همین فکر رو می‌کنم.» بعد از زن خواست که از جایش بلند شود. زن به سختی بلند شد و حرکت کرد. پیش از آنکه از اتاق خارج شود از کارآگاه بی‌باک پرسید:« این راز بین خودمون می‌مونه دیگه، مگه نه؟» مرد گفت:« حتما، اگرچه فکر می‌کنم این مساله خیلی وقته که دیگه راز نیست»کارآگاه و زن از اتاق خارج شدند. کارآگاه بی‌باک اولین نگاه را به شهروز انداخت. چهره شهروز اگرچه تلاش می‌کرد سرد و بی اعتنا باشد، اما باز هم شمه‌هایی از نگرانی در خود داشت. اما نمی‌شد فهمید این نگرانی به چه دلیل است. اینکه نگران معشوقه اش است یا نگران رازی است که احتمال دارد لو رفته باشد.کارآگاه بی‌باک گفت:« من با ماه چهره خانم دوباره حرف می‌زنم اما الان به خاطر وضعیت روحی‌ای که دارن بهتره استراحت کنن. می‌خوام مطلقا هیچکس با ایشون رابطه نداشته باشه. ایشون برای استراحت به اتاقش بره.» بعد کنار گوش دختر چیزی زمزمه کرد. سپس چشمانش را در اتاق گرداند. پیرمرد باغبان را دید با انگشت به او اشاره کرد و ماه چهره را به صفورا سپرد.دو مرد وارد اتاق شدند. کارآگاه بی‌باک با عجله پرسید:«حبیب درسته؟»باغبان با کمی ترس جواب داد:« بله آقا»-«بگو ببینم چند وقته توی این خونه هستی؟ چند وقته واسه تیمسار کار می‌کنی»پیرمرد جواب داد:« چند ماهی میشه آقا»«چند ماه؟» این را کارآگاه بی‌باک با خشم پرسید.« نمی‌دونم شاید دو سه ماه، روزها به یادم نمیمونه»کارآگاه بی‌باک ابرویی بالا انداخت و گفت:« عجب. یادت نمی‌مونه. چطور یادت می‌مونه که تیمسار چه مرد خوبی بوده، اما این که چند وقته داری نون برای زن و بچه ات می‌بری یادت نمی‌مونه؟»اینجا بود که برای اولین بار کمی ترس در چهره پیرمرد هویدا شد. عوام ضعیف‌اند. چون پشت و پناهی ندارند. آنها کسی را ندارند که از حق آنها دفاع کند. بنابراین می‌توان به خوبی به آنها زور گفت. کمی فشار کافی است تا آنها را به حرف درآوری و این را کارآگاه بی‌باک خوب می‌دانست. دوباره با تحکم پرسید:« مصیب مجبورت کرد مگه نه؟»مرد با صدایی لرزان گفت:« نمی‌دونم چی‌ میگین آقا. من فقط یه باغبونم.» بعد نگاهی ملتمسانه به کارآگاه علوی کرد بلکه او بتواند این موش ضعیف را از چنگال این جغد درآورد. کارآگاه علوی که تازه سیگارش را تمام کرده بود آن را در زیر سیگاری خاموش کرد، روی میز خم شد و گفت:«همه چیز رو تعریف کن. همین حالا»مرد دیگر توان تحمل این فشار را نداشت. گفت:« از من چی‌میخواین. چی رو تعریف کنم.»کارآگاه بی‌باک دستش را روی شانه مرد گذاشت و کنار گوش او گفت:« همه چیز. هر اتفاقی که از اول افتاده. مو به مو. به خدا که اگه یک کلمه دروغ ازت بشنوم. یا متوجه بشم حقیقت مهمی رو از من پنهان کردی، کاری می‌کنم که هر شب خوابش رو ببینی» مرد ناگهان احساس سوزشی از ناحیه‌ای که دست کارآگاه روز شانه‌اش قرار داشت، کرد، فورا شانه‌اش را از زیر دست بردیا کشید و با دستش آن قسمت را کمی مالید. نگاهی ترسناک به کارآگاه کرد و گفت:« باشه باشه، همه چیزو میگم.» بعد نگاهی به کارآگاه علوی کرد.کارآگاه علوی با دست اشاره کرد که شروع به صحبت کن. مرد ادامه داد:« من و پسرم از شهرستان اومدیم. ما اینجا غریبیم آقا. کسی رو نداریم. زنم چند سال پیش به رحمت خدا رفت.»در اینجا کمی مکث کرد تا دو کارآگاه به او تسلیت بگویند اما ناامید شد. سپس ادامه داد: « خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه. من و پسرم اومدیم اینجا تا بتونیم خرج خورد و خوراکمون رو در بیاریم. یه خونه اجاره کردیم و روزها هم میرفتیم سرگذر تا شاید کاری واسه باغبونی، حمالی، بنایی چیزی گیرمون بیاد. همین. بخدا اصلا دنبال دردسر نبودیم. ما آدم های ساده‌ای هستیم.یه روز آقا مصیب. سرکارگر خونه رو میگم. اومد ما رو دید و گفت که بیایم واسش کار کنیم. ما هم اومدیم. شروع به کار کردیم. از ما خوشش اومد. آقا بزرگ خدابیامرز هم خیلی از ما خوشش اومد. همش میگفت بهتر از کارگرهای قبلی هستیم. ما پولمون رو گرفتیم و رفتیم. فرداش دوباره مصیب همونجا ما رو دید و برمون داشت تا دوباره واسشون کار کنیم. سه چهار روز که گذشت. مصیب گفت میخواد ما واسه همیشه کارهای باغ رو بکنیم. میگفت آقا بزرگ دیگه پیر شده آقا کوچیک هم نمیخواد کارهای باغ رو انجام بده واسه همین ما رو گذاشت که واسشون کار کنیم.»کارآگاه بی‌باک گفت:« چرا توی باغ اینقدر از تیمسار تعریف کردی؟ تو که کامل نمیشناختیش؟»-« همینقدر که شناختمش کافیه آقا. من زود آدما رو میشناسم این همه سال از خدا عمر گرفتم و با آدمهای زیادی آشنا شدم.»-«اما تو گفتی که هیچ دشمنی نداشت. از کجا اینقدر مطمئن بودی؟»حبیب کمی مکث کرد و من من کنان گفت:« خوب آقا. آخه دلیل نداشت. من نمیدونم چرا باید کسی از آقا بزرگ بدش بیاد؟»کارآگاه بی‌باک به کارآگاه علوی گفت:« لطفا به مامور‌های شهربانی بگو بیان و این دروغگو رو ببرن بازداشتگاه. اونجا شاید متوجه بشه که اوضاع از چه قراره. بعدش به غلامرضا بگو بیاد.»حبیب که زبانش بند آمده بود با حالتی ما بین عصبانیت، انکار و اضطراب گفت:« آقا بازداشتگاه چرا؟ تو رو خدا آقا. من که همه چیزو گفتم. چرا می‌خواین منو ببرین بازداشتگاه. من هیچ کاری نکردم.»کارآگاه علوی اگرچه کمی بهت زده شده بود به سرعت از اتاق خارج شد و به ماموران شهربانی اشاره کرد که وارد اتاق شوند. سه مرد وارد شدند. کارآگاه بیباک با دست اشاره کرد که حبیب را ببرند. یکی از مامورین که هیکل ورزیده‌تر با سبیل‌های پرپشت داشت از بازوی پیرمرد گرفت و مانند یک کیسه سیب زمینی از روی صندلی جدایش کرد. پیرمرد همچنان التماس می‌کرد و می‌گفت که کاری نکرده است. سرانجام تسلیم شد و گفت:« باشه همه چیزو میگم تو رو خدا نبرین منو. همه چیزو اعتراف می‌کنم.»کارآگاه بی‌باک گفت:« صبر کنید. بذارید حرفش رو بزنه.»پیرمرد به خود می‌لرزید. به سختی نفس می‌کشید. عرق سرد بر روی پیشانی‌اش نقش بسته بود. کارآگاه علوی از روی پارچ کنار میز یک لیوان آب برای پیرمرد ریخت. و به مامورها گفت که اجازه دهند روی صندلی بنشیند. پیرمرد مقدار کمی آب نوشید. دو مامور بالای سر پیرمرد مانند جلادانی که منتظر دستور هستند، ایستاده بودند.پیرمرد به مامورها که بالای سرش هستند نگاهی‌ انداخت و بعد به کارآگاه‌ها. گویی می‌خواست به آنها بفهماند که بهتر است مامورها آنجا نباشند. کارآگاه‌ها متوجه شده بودند اما بی التفات به پیرمرد خیره شدند. پیرمرد بعد از لحظه‌ای مکث شروع به صحبت کرد:« باشه. میگم همه چیزو میگم. من واسه تیمسار کار می‌کردم. چند ساله کار می‌کنم. من از خونه شمال محافظت می‌کنم. یه خونه ییلاقی که تیمسار هروقت می‌خواد کاری بکنه که هیچکس متوجهش نشه، میومد اونجا. اون خونه رو هیچکس بلد نیست. فقط چهار نفر از اون خونه باخبرن. البته امروز چهار نفر دیگه‌ هم باخبر شدن. من و پسرم. خود تیمسار و مصیب. فقط ما می‌دونیم چنین خونه‌ای وجود داشته.»کارآگاه علوی گفت:« تیمسار اونجا چیکار می‌کرد؟»پیرمرد گفت:« همه کار آقا. گاهی با مقامات جلسه برگزار می‌کرد. من از جزئیات خبر ندارم اما پسرم یبار شنیده بود که تیمسار اسرار نظامی رو به سرکنسول بریتانیا میفروشه. من بهش گفتم این چیزا به ما ربطی نداره و اینجا باید کور و کر باشه. گاهی هم دختر میاورد و جشنی برگزار می‌کرد. می‌دونید دیگه.»کارآگاه بی‌باک گفت:« خوب چی شد که شما اومدین اینجا؟ چرا همونجا نموندین؟»پیرمرد گفت:« راستش از وقتی تیمسار برای استانداری پذیرفته شد، دیگه نظارت‌ روش زیاد شده بود. می‌دونید، توی این مملکت تا وقتی توی چشم نباشی، هرکاری می‌تونی بکنی، همین که اومدی زیر ذره‌بین دیگه محدود میشی. تیمسار هم اون ویلا رو تخریب کرد و ما رو آورد اینجا تا جلوی چشمش باشیم. شاید می‌ترسید از گذشته‌اش چیزی بگیم. آقا من و پسرم هیچکاری نکردیم. ما فقط کارگر بودیم. لطفا به هیچکس نگین که این حرف‌ها رو از من شنیدید.»کارآگاه علوی گفت:«‌ شهروز هم توی این داستان‌ها نقش داشت؟»حبیب گفت:« نه. آقا کوچیک..» بعد نگاهی به دور و بر خود کرد و با صدای آهسته گفت:« بی دست و پاتر از این حرف‌ها است. آقا بزرگ اون رو مثل پسر خودش دوست داره اما هیچوقت بهش اعتماد نداره. می‌دونید؟ شهروز اگرچه هیکل و قیافه ترسناکی داره اما یه الاغ از اون بیشتر میفهمه. گول ظاهرش رو نخورید.»کارآگاه بی‌باک گفت:« چیز دیگه‌ای هست که بخوای اضافه کنی؟»پیرمرد گفت:« خواهش می‌کنم نگین من چی گفتم بهتون. اون مصیب. اون بیچاره‌ام می‌کنه. حتی چندبار تهدید کرده که ما رو می‌کشه.»کارآگاه بی‌باک گفت:« نترس چیزی نمی‌شه. کاری که می‌کنیم اینه. تو با این دو مرد میری خونه‌ای که من بهت می‌گم. اونجا منتظر می‌شی تا تحقیقات تکمیل بشه. بعد خبرت می‌کنیم. شاید لازم باشه بازم باهات حرف بزنیم.» سپس آدرسی به یکی از مامورین شهربانی داد و گفت:« این مرد رو به این آدرس برسونید و همون‌جا نگهش دارید. بگید بردیا بی‌باک فرستاده.» بعد دسته‌ای اسکناس از جیبش درآورد و به طور مساوی بین دو مامور تقسیم کرد و گفت:« چیزهایی که امروز و اینجا شنیدید رو همین الان فراموش می‌کنید. حتی توی ذهنتون تکرارش نکنید. واضحه؟»دو مامور با سر تایید کردند و دستان حبیب را گرفته و با هم خارج شدند. کارآگاه علوی رو به کارآگاه بی‌باک کرد و گفت:« از کجا فهمیدی که داره دروغ می‌گه؟»کارآگاه بی‌باک گفت:« واضحه. کسانی که چند ماه و حتی چند سال یه جا کار می‌کنن، از کلماتی مثل آقا بزرگ و آقا کوچیک استفاده نمی‌کنن. یا خیلی کم استفاده می‌کنن. این مرد زیادی از این کلمه استفاده می‌کرد. واضح بود که بیشتر از سه ماه تیمسار رو میشناسه.»کارآگاه علوی دوباره پرسید:« به نظرت چرا پدر و پسر رو نکشتن؟ تیمسار می‌تونست خیلی راحت اونها رو سر به نیست کنه.»کارآگاه بی‌باک گفت:« نمی‌دونم. شاید تلاش خودش رو کرده. شاید هم فکر کرده که اگر این کار رو بکنه، به ضررش تموم میشه. به هرحال، تیمسار آدم شناخته شده‌ای بود و نمی‌خواسته به هر طریقی پرونده یک قتل به اون متصل باشه از طرفی کسی رو هم نداشته که بتونه این کار رو براش انجام بده. این جور افراد، آدمهای خودساخته‌ای هستن و از نظر اونها بهترین کار، کاریه که خودت انجام بدی. تیمسار نمی‌تونسته به کسی اعتماد کنه. پس تصمیم گرفته اون دو نفر رو به خونه‌اش بیاره تا جعبه سیاه توی خونه‌اش باشه»-«چرا حبیب به ما این حرف‌ها رو زد؟ چرا لو داد همه چیزو؟»-«شاید فکر کرده که بهتره به ما این حرف‌ها رو بزنه تا توی شهربانی به همه بگه. اون آدم ساده‌ایه اما احمق نیست. چنین اطلاعاتی اگه توی این جمع گفته بشه، بهتر از اینه که توی شهربانی گفته بشه. اگه قرار بود توی شهربانی اعتراف کنه، تقریبا مرگش قطعی بود. چون خیلیا دوست ندارن چنین افرادی حرف بزنن.»-«پس برای همین فرستادیش به خونه خودت آره؟ کار هوشمندانه‌ای بود. خوب حالا بریم سراغ کی؟»کارآگاه بی‌باک گفت:« فکر می‌کنم بهتره بریم سراغ مصیب. اما بذار قبلش ببینیم از غلامرضا چی‌ می‌تونیم به دست بیاریم. نظرت چیه؟»کارآگاه علوی تایید کرد و بلند شد تا به غلامرضا بگوید که وارد اتاق شود. ناگهان در باز شد و غلامرضا با عصبانیت به داخل اتاق پرید. فورا به سمت کارآگاه بی‌باک حمله ور شد و گفت:«‌با پدرم چیکار داری بی شرف. کجا بردنش؟» و با دو دست یقه کارآگاه بی باک را گرفت و به دیوار چسباند. مرد جوان قدرت زیادی داشت. کارآگاه علوی تلاش کرد تا دو مرد را از یکدیگر جدا کند. کارآگاه بی‌باک همانطور که به چشمان مرد جوان زل زده بود، دستانش را بر روی دستان مرد گذاشت و فشار داد. مرد جوان گرمای شدیدی روی دستانش حس کرد،‌ دستانش شل شد و کارآگاه بی‌باک با سرعت دستان مرد جوان را تاباند. سپس او را به عقب هل داد. مرد جوان تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد و در حالی که دستانش را از شدت درد در هوا تکان می‌داد مدام فحاشی می‌کرد.کارآگاه علوی مرد جوان را از روی زمین بلند کرد و روی صندلی نشاند. مرد جوان که لحظاتی پیش مانند ببر گرسنه‌ای وارد اتاق شده بود، اکنون مانند شغال زخم خورده زوزه می‌کشید. کارآگاه بی‌باک نزدیک شد و دستش را روی شانه مرد جوان گذاشت. سپس گفت: جای پدرت امنه. اونو فرستادم خونه خودم تا ازش مراقبت کنم. ما همه چیزو می‌دونیم. در مورد ویلای ییلاقی تیمسار. در مورد اینکه اونجا چه اتفاقاتی میفتاد. این رو هم می‌دونیم که شما هیچ‌کاره بودین. اما توی باغ تو می‌خواستی به من چیزی بگی. اون چی بود؟»مرد جوان کمی نرم شده بود اما هنوز عصبانی بود. شکست اخیر در دعوا غرورش را جریحه دار کرده بود. نمی‌خواست به راحتی با کسی که به این راحتی او را شکست داده بود، حرف بزند. ناگهان صدای جیغی از بیرون اتاق شنیده شد. سه مرد فورا از اتاق خارج شدند. هیچ کدام از اعضای عمارت داخل سرسرا نبودند. سه مرد به دنبال صدا حرکت کردند، ناگهان خانم مصفا از پله‌های عمارت پایین آمد و با چشمانی اشکبار گفت:« ماه چهره. ماه چهره خودش رو توی اتاقش کشته»سه مرد با سرعت از پله‌ها گذشتند. خانم مصفا با آنکه در حالت خوبی نبود، با سرعت از جلوی آنها کنار رفت. خانم جوادی، شهروز و صفورا جلوی در اتاق ماه چهره ایستاده بودند. صفورا کنار جنازه ماه چهره نشسته بود و گریه می‌کرد. مدام می‌گفت دختر بیچاره چقدر سختی کشید.دختر با چاقویی رگ دستانش را بریده بود. بار سنگین اعترافی که کرده بود آنقدر زیاد بود که نمی‌توانست به تنهایی آن را به دوش بکشد. کارآگاه علوی به نزدیک جنازه رفت و انگشتانش را روی نبض گردن دختر گذاشت. سری به تاسف تکان داد، چشمان جنازه را بست و پتویی که در آن نزدیکی بود روی جنازه دختر انداخت.با این کار گریه صفورا شدت گرفت. گویی دختر یکبار دیگر مرده بود. شاید پیش از آن کورسوی امیدی به زنده شدنش داشت اما همان ذره امید نیز با این کار ناامید شده بود.کارآگاه بی‌باک با خود اندیشید که شاید کاری که می‌کند اشتباه است. اگر اجازه می‌داد طبیعت به مسیر طبیعی خود پیش برود، اگر وارد این عمارت نمی‌شد، اگر بازجویی‌ها را شروع نمی‌کرد. شاید هنوز این دختر جوان زنده بود. اگرچه زندگی خوبی نداشت، اگرچه روحش از اعتماد بیجا زخم خورده بود. اگرچه همچنان تنها بود. اما شاید می‌توانست در تنهایی نمیرد. شاید اگر این راز هولناک، همچنان راز می‌ماند، این دختر بیچاره اینگونه غریب نمی‌مرد.کارآگاه علوی به کارآگاه بی‌باک گفت:« من میرم قتل رو به شهربانی گزارش بدم.»خانم جوادی نزدیک دو کارآگاه آمد و گفت:« این ها همه به خاطر شما است. شما با خودتون مرگ و تباهی رو به اینجا آوردید.»ناگهان صدای جیغ دیگری از طبقه پایین شنیده شد. یکبار دیگر دو کارآگاه با عجله به طبقه پایین رفتند. شهروز با چاقویی در سینه روی زمین افتاده بود و غلامرضا، با دستانی خون آلود روی جنازه وی زانو زده بود. بعد رو به دو کارآگاه کرد و گفت:«‌باید تقاص کارش رو پس می‌داد، همونطور که اون تیمسار لعنتی تقاص کارش رو پس داد.»عشق عجیب است. عشق می‌زاید و می‌میراند.، عشق می‌کشد و زنده می‌کند، عشق به اوج می‌برد و به حضیض می‌کشاند. عشق سوداگر است. دلالی است که در بازار زندگی می‌گردد. می‌دهد و می‌ستاند. عشق دلال چیره دستی است. برنده در این معامله آن است که بداند عشق چه چیز از او می‌گیرد و چه چیز به او می‌دهد.خانوم جوادی، بالای سر جنازه برادر ناتنی خود ایستاد و به بدن غرق خون وی خیره شد. این حالت تا زمانی که مامورین شهربان و مامورین بیمارستان آمدند، ادامه داشت. در این مدت تمام خاطراتش با شهروز مانند یک فیلم صامت از جلوی چشمانش گذشت. شهروز مانند پسر نداشته‌اش بود و امروز همین پسر را هم نداشت. خانم جوادی در کمتر از چند روز تمام آنچه که چندین سال برای آن زحمت کشیده بود، از دست داده بود. دیگر حتی نای و نوایی برای عزاداری نداشت.خانم مصفا دخترش را به اتاقش برده بود تا او را بخواباند. صفورا با صدای بلند گریه می‌کرد. ماموران شهربانی همه جای عمارت را پر کرده بودند و مصیب آخرین تلاش‌هایش را می‌کرد تا از حریم عمارت محافظت کند. طی چند دقیقه همه چیز مشخص شده بود. غلامرضا به قتل اعتراف کرده بود. دو کارآگاه به همراه سرگروهبان شهربانی غلامرضا را به همان اتاقی که اتاق بازجویی بود، هدایت کردند. غلامرضا با دستان خون‌آلود که با دستبند بسته شده بود، پشت میز نشسته بود. سه مرد روبروی او ایستاده بودند و به مرد جوانی که در چند قدمی چوبه دار بود نگاه می‌کردند. هیچ صدایی بین‌شان رد و بدل نمی‌شد.کارآگاه بی‌باک پاکت سیگار خود را درآورد و به سمت غلامرضا گرفت، غلامرضا بدون هیچ حرفی یک سیگار برداشت و به لب گرفت، کارآگاه علوی دستش را دراز کرد و او نیز یک سیگار برداشت، سرگروهبان نیز چنین کرد و خود کارآگاه بی‌باک نیز یک سیگار برداشت. سپس کارآگاه علوی کبریتش را درآورد، چهار مرد سیگارشان را روشن کردند و در سکوت سیگار می‌کشیدند.پس از چند ثانیه غلامرضا شروع به صحبت کرد:« من و پدرم توی ویلای تیمسار کار می‌کردیم. از ویلاش مراقبت می‌کردیم. یه روز مصیب اومد و گفت دیگه لازممون نداره، گفت که می‌خوان ویلا رو خراب کنن، گفت که باید بریم. ما نه جا داشتیم نه کار. پدرم از مصیب خواهش کرد که واسه ما یه کار پیدا کنه. حاضر بودیم هرکاری بکنیم. مصیب گفت که به یه شرط می‌ذاره بریم عمارت تیمسار، که با هیچکس از عمارت نه حرف بزنیم و نه ارتباط بگیریم. ما هم گفتیم چشم. میترسید از زندگی مخفی تیمسار چیزی به اعضای خونه بگیم. یه خونه واسمون جور کرد. خونه که چه عرض کنم. سگ دونی بود.اما من از همون روز اول به ماهچهره علاقه‌مند شدم. راستش من زیاد دور و بر زن‌ها نمی‌گردم. توی زندگی من فقط یه زن بود اون هم مادرم که وقتی بچه بودم فوت کرد. بعد از اون دیگه زنی نبوده که واقعا بهش علاقه‌مند بشم. اما ماه چهره فرق داشت. اون زیبا بود، دوست داشتنی بود و خنده هاش...» به اینجا که رسید، بغض صدایش را خفه کرد. سرش را پایین انداخت و تلاش کرد تا به خودش مسلط باشد. پس از چند دقیقه ادامه داد:« ماه چهره هرروز میومد بیرون و برای ما ناهار میاورد. اونجا فرصت می‌کردم که باهاش حرف بزنم. اون هم حسابی حرف می‌زد. بیشتر از صفورا می‌گفت. از اینکه زیاد بهش سخت می‌گیره. از اینکه خانوم بزرگش، خانوم جوادی رو می‌گم. بهش یاد داده بخونه و بنویسه. اینکه دلش می‌خواد یه روزی از این عمارت بره و خانوم خونه خودش باشه. منم مینشستم و بهش گوش می‌دادم. معمولا اونقدر می‌موند و برام حرف می زد که یا مصیب یا صفورا صداش بزنن و معمولا هم حسابی دعواش می‌کردن. اما براش مهم نبود.ما معمولا وارد عمارت نمیشدیم.، کار ما بیرون عمارت بود. اما یه روز صدای دعوا شنیدم از توی خونه. شهروز با تیمسار دعوا می‌کرد. شهروز با چاقو تهدید می‌کرد که تیمسار رو می‌کشه. من به هیچکدوم توجهی نداشتم تمام توجهم به ماه چهره بود که داشت مثل ابر بهار گریه می‌کرد. وقتی چشمش به چشم من افتاد دستاش رو گرفت جلوی صورتش و دوید. دوید توی حیاط عمارت و تا جایی که می‌تونست دور شد. رفتم دنبالش تا پیداش کردم. خودش رو انداخت توی بغلم و حسابی گریه کرد. نمی‌دونستم چی شده ولی از گریه اون، من هم گریه‌ام گرفته بود. بعد واسم همه چیزو تعریف کرد.»غلامرضا سرش را بالا اورد و به صورت سه مرد نگاه کرد. چشمانش اشکبار اما صورتش مصمم و پر از خشم و کینه بود. گفت:« اون بی همه چیزها. تمام این مدت با ماه چهره مثل یه هرزه رفتار می‌کردن. عوضیای کثافت. وقتی فهمیدم، می‌خواستم همونجا برم و گلوی هر دوتاشون رو با دندون‌هام پاره کنم.»بعد با هر دو مشت کوبید روی میز. کارآگاه علوی دستانش رو روی دستان غلامرضا گذاشت و گفت:« دیگه همه چیز گذشته...»غلامرضا نگاهی به مرد انداخت و گفت:« آره. گذشته»کارآگاه بی‌باک گفت:« پس تیمسار رو هم تو کشتی؟ قضیه تماس با خانوم مصفا چی بود؟»-«اره تیمسار رو من کشتم. با همین دستام خفه‌اش کردم. اگه وقت داشتم شهروز رو هم همون موقع می‌کشتم. ماه چهره بهم گفته بود که تیمسار عادت داره شب‌هایی که دیر میاد خونه، نمیره توی اتاق همسر‌هاش، میره توی یک اتاق خالی تا اون‌ها رو بیدار نکنه. من چند روز منتظر شدم تا اون روز برسه. روزی که تیمسار دیر بیاد خونه و من فرصت داشته باشم تا تنها گیرش بیارم. روزهای سختی بود. شب‌ها خونه نمی‌رفتم. پشت در عمارت منتظر می‌موندم تا ببینم چه زمانی میاد خونه. تا اینکه اون روز  رسید. تیمسار ساعت دو شب برگشت خونه. همه خواب بودن. من از روی نرده‌های دور باغ پریدم داخل عمارت و از پشت پنجره‌ای که تیمسار اونجا رفته بود تا بخوابه، می‌دیدمش. از شانس بدم،‌ دخترش بیدار بود. ترسیدم که شاید سر و صدای دخترش بقیه رو هم بیدار کنه.دخترش رفت به اتاق تیمسار و بعد از چند دقیقه برگشت. من مطمئن نبودم که خواب تیمسار به اندازه کافی عمیق شده. مجبور شدم دو ساعت دیگه هم منتظر بمونم. می خواستم مطمئن باشم که خوابش عمیق شده. بعد خیلی آهسته وارد عمارت شدم. کلیدهای عمارت و اتاقی که تیمسار اونجا می‌خوابه رو قبلا از ماه چهره گرفته بودم. وارد اتاقش که شدم یه بالش برداشتم و گذاشتم روی صورت تیمسار. هیچ تکونی نمی‌خورد. تصور می‌کردم باید تکون بخوره. دست و پا بزنه. می‌ترسیدم توی تاریکی دستش رو دراز کنه و از زیر تخت یا روی پاتختی یک اسلحه برداره و کارم رو بسازه. به هرحال اون نظامی بود و واسه این چیزا آموزش دیده بود.حدود پنج دقیقه بالش رو روی صورتش نگه داشتم. می‌دونستم در هر صورت نمی تونه تا این لحظه زنده مونده باشه. با ترس و لرز بالش رو از روی صورتش برداشتم. دستام داشت میلرزید. دستم رو گذاشتم جلوی دهنش تا ببینم نفس میکشه یا نه. بعد گوشم رو گذاشتم روی قلبش اون هم نمی‌زد. مطمئن شدم که مرده. بالش رو گذاشتم جایی که برداشتم و فرار کردم. کل داستان همین بود.»کارآگاه بی‌باک گفت:« خوب ماجرای تماس تلفنی چی بود؟ چرا خانوم مصفا و فرزندش رو تهدید کردین؟»-« من همچین کاری نکردم.»کارآگاه بی‌باک کمی به فکر فرو رفت. بعد رو به سرگروهبان گفت:« می‌تونید مجرم رو ببرید. اگر می‌تونید ترتیبی بدید که باهاش بدرفتاری نشه.»سرگروهبان گفت:« اون همین الان اعتراف کرد که یک مامور حکومت رو کشته. بعید می‌دونم به خوبی ازش استقبال بشه. اما احتمالا حمایت سایر زندانی‌ها پشتشه. می‌دونید که اوضاع چطوریه. این روزها از این جور افراد قهرمان می‌سازن. داستان این مرد حقیقتا من رو متاثر کرد. اما شهربانی و حتی استانداری می‌خوان که این داستان تبدیل به یه داستان سیاسی نشه.»کارآگاه علوی که متوجه شده بود گفت:« متوجهم. این پسر یک پدر پیر داره. تنها در صورتی حمایت من و دوستم جناب بی‌باک رو دارید، که تضمین کنید اون پدر تا آخر عمر از هر جهت تامین می‌شه. من به شما تضمین می‌دم که اون پدر در هیچ کدوم از این موضوعات دخلی نداشته»سرگروهبان تایید کرد و گفت:« حتما جناب. اون مرد هرجا که باشه تحت حمایت دولت اعلی‌حضرت همایونی خواهد بود. تا آخر عمر از هر جهت تامین هست.»کارآگاه علوی اضافه کرد:« و در مورد بلایی که سر پسرش میارید، به پدرش چیزی نگید. می‌تونید بگید فرار کرده یا هرچیزی که خودتون می‌دونید. اما نباید بفهمه که چه اتفاقی برای پسرش افتاده.»سرگروهبان گفت:« مطمئن باشید. با من امری نیست؟»کارآگاه علوی گفت:« نه! ممنون از شما.»سرگروهبان احترامی نظامی به کارآگاه علوی گذاشت و رفت. پس از چند دقیقه، دو مامور شهربانی آمدند و مرد جوان را بردند. دو کارآگاه پس از مدت‌ها دوباره با هم تنها شدند. کارآگاه بی‌باک پاکت سیگارش را درآورد و یک سیگار برداشت. سپس آخرین سیگار داخل پاکت را به کارآگاه علوی تعارف کرد. دو مرد در سکوت سیگار کشیدند. پس از چند دقیقه کارآگاه بی‌باک پرسید:« دادگاه صحرایی؟»کارآگاه علوی پاسخ داد:« برای خودش بهتر بود. توی زندان با رنج می‌مرد.»کارآگاه بی‌باک گفت:« آره. احتمالا همینطور بود. حیف از این جوون.»کارآگاه علوی تایید کرد:« حیف از این جوون»چند دقیقه دیگر در سکوت گذشت.کارآگاه بی‌باک روی میز خود مدارکی را دید. آنها را برداشت و شروع به مطالعه کرد. مدارکی بود که شهربانی در زمان اعلام مرگ تیمسار آنها را جمع کرده بود. وقایع آنقدر سریع پیش رفتند که هیچکدام از دو مرد فرصت مطالعه این مدارک را نداشتند. کارآگاه علوی همانطور که سیگارش را در زیرسیگاری خاموش می‌کرد گفت:« خوندنش چه فایده داره؟ ما اعتراف مجرم رو داریم.»کارآگاه بی‌باک انگار صدای کارآگاه علوی را نشنیده بود. همچنان مشغول مطالعه بود. ناگهان گفت:« ببین اینجا می‌گه زمان مرگ حدود ساعت ۲ شب تخمین زده شده. در حالی که غلامرضا گفت که دو ساعت بعد برای کشتن تیمسار اقدام کرده.»کارآگاه علوی همانطور که از پنجره اتاق به بیرون نگاه می‌کرد، گفت:« این تخمین‌ها معمولا با خطا همراه هستن. نمیشه روشون حساب کرد.»کارآگاه بی‌باک گفت:« دیگه پزشکی قانونی فرق سکته و خفه شدن رو که متوجه میشه. گفته شده سکته کرده. خفه نشده.»کارآگاه علوی گفت:« یعنی می‌خوای بگی...»-« آره. شاید اون می‌خواسته تیمسار رو بکشه اما نتونسته چون قبلش تیمسار مرده بوده. یعنی قبلش تیمسار سکته کرده.»-« اره ولی فرقی به حال اون مرد نمی‌کنه. اون باز هم حکمش اعدامه. به جرم قتل شهروز.»کارآگاه بی‌باک روی صندلی لم داد و گفت:« آره حق با تویه.» سپس پرونده را روی میز پرتاب کرد.-« پس قضیه اون تماس چی بود؟ چه کسی اون تماس رو گرفته بود؟» این سوال را کارآگاه بی‌باک پرسید.دو مرد به فکر فرو رفتند. چند دقیقه در سکوت گذشت که مصیب وارد شد. با حالتی عصبانی گفت:« شما دو نفر متولیان شیطان هستید. شما با خودتون کشتار به این خونه آوردید. امیدوارم توی جهنم بسوزید.»کارآگاه بی‌باک که از شنیدن جمله آخر مصیب ذوق کرده بود با خنده بلند گفت:« باورت نمی‌شه اگه بگم این جمله رو دفعه قبل از کی شنیدم.»مصیب عصبانی گفت:« انگار شما صدای شیون عزادارهای این خونه رو نمی‌شنوین که اینطور راحت می‌خندین.»کارآگاه بی‌باک که متوجه اشتباهش شده بود گفت:« بله حق با شماست آقا. من از صمیم قلب معذرت می‌خوام. متاسفانه مواجهه ما با هم زیاد جالب نبوده. می‌خواید با هم صحبتی داشته باشیم؟»مصیب گفت:« من با شما هیچ صحبتی ندارم آقا.»کارآگاه بی‌باک گفت:« حالا که اربابت به رحمت خدا رفته قراره چیکار کنی؟»مصیب گفت:« هنوز این خونه ارباب داره. تا زمانی که زنده‌ام به ارباب‌های این خونه خدمت می‌کنم.»کارآگاه بی‌باک گفت:« به نظرت اگه بدونن چیکار کردی، باز هم اجازه می‌دن توی این خونه بمونی؟»-« من هیچ کاری بجز خدمت به تیمسار نکردم.»-« چرا خانم مصفا رو تهدید کردی؟ خانم جوادی ازت خواسته بود؟»-« نمیدونم در مورد چی صحبت می‌کنید آقا. من با هیچکس تماس نگرفتم.»کارآگاه بی‌باک  نگاهی به مرد انداخت و گفت:« باور می‌کنم.»مصیب گفت:« خوب پس به نظرم باید از شما خواهش کنم که از عمارت خارج بشید. همین الان.»دو کارآگاه پرونده‌ها را از روی میز جمع کردند. از اتاق خارج شدند. خانوم جوادی روی صندلی نشسته بود. رو به کارآگاه‌ها کرد و گفت:« بشینید»دو مرد نگاهی به یکدیگر انداختند، سپس هرکدام یک صندلی برداشته و روبروی خانم جوادی نشستند. خانم جوادی از زیر لباسش یک کلت درآورد و گفت:« من تا چند هفته پیش همه چیز داشتم. یک زندگی خوب، یک خیال راحت، یک برادر و یک شوهر که اگرچه وفادار نبود، اما به هرحال بودنش غنیمت بود. توی چند روز همه اینها رو از دست دادم و تقریبا نصفش رو به خاطر شما دو نفر از دست دادم.»کارآگاه بی‌باک نگاه سردی به خانم جوادی انداخت و گفت:« همه اون چیزی که شما داشتید، بر روی باد ساخته شده بود. زمینی که زندگی‌تون رو روش قرار دادید، شنزار بود که با اولین طوفان همه‌اش نابود شد. شما تمام این مدت از خیانت‌های همسرتون با خبر بودید. اما چون این زندگی رو دوست داشتید. نمی‌خواستید از دستش بدید. شما نمی‌تونید خودتون رو تبرئه کنید. شما هم به اندازه تمام افراد این خونه مقصر بودید. شاید حتی بیشتر.»خانم جوادی نیشخندی زد و گفت:« گفتن این حرف برای شما راحته. شما نمی‌دونید یک زن چطور باید زندگی کنه. چه چیزهایی رو باید نادیده بگیره. بله من خبر داشتم. از رابطه‌اش با ماه چهره، از اون ویلا از چیزهایی که شماها نمی‌دونید هم با خبر بودم. اما نمی‌تونستم کاری بکنم. اون یه مرد بود و می‌تونست هرکاری دلش می‌خواد انجام بده و وقتی مست میاد خونه تمام ناراحتی‌هاش رو با کتک زدن من خالی کنه. من بچه‌دار می‌شدم جناب بی‌باک. اون شبی که قرار بود بهش خبر باردار بودنم رو بدم، مست بود، بعدا فهمیدم اون روز توسط مامور رده بالاترش توبیخ شده. قرار بود تبعیدش کنن، وقتی اومد خونه عصبانی بود. از همه چیز ایراد می‌گرفت می‌گفت خونه کثیفه، غذا بدمزه است، بالاخره بلند شد و منو به باد کتک گرفت .»خانم جوادی کمی مکث کرد.دستش را جلوی بینی‌اش گرفت و ادامه داد:« اینقدر منو زد که بیهوش شدم. حدود یک هفته بیهوش بودم. وقتی به هوش اومدم، توی بیمارستان هیچکس پیشم نبود. اولین سوالی که کردم این بود که بچه‌ام چی میشه. دکترها گفتن که به احتمال زیاد از بین رفته. چند ماه کارم فقط گریه بود. تیمسار هم وقتی متوجهش شد، اول گفت که دروغ میگم. اما بعد شروع به گریه کرد. فقط یکبار گریه تیمسار رو دیدم. اون هم همین زمان بود. رابطه ما دیگه بعد از اون هیچوقت درست نشد. من عاشقش بودم، جناب بی‌باک. برای من اون نماد تمام چیزهایی بود که نداشتم. اما سرنوشت بعضی‌ها تنهاییه. شما به من گفتید که می‌خواستم تیمسار رو بی‌آبرو کنم. اما تیمسار برای من مساله نبود. حتی زن گرفتنش هم نبود. حتی بچه‌دار شدن زنش هم مشکل من نبود. تنها مشکلی که من داشتم این بود که بعد از مرگ تیمسار چه بلایی سر من میاد. من نمی‌خواستم توسط اون زنیکه هرزه از توی خونه‌ای که خودم کل عمر خشت به خشتش رو گذاشته بودم، بیرون برم.»کارآگاه علوی گفت:« تیمسار آدم بی‌پولی نبود. شما می‌تونستید ازش بخواید تا این خونه رو بهتون ببخشه. مطمئنم برای سایر ورثه. منظورم خانم مصفا و فرزندش هست. باز هم ارث و میراث زیادی باقی می‌موند.»خانم جوادی لبخندی زد و گفت:« آره همینطوره و تیمسار همینکار رو کرد. یا حداقل می‌خواست بکنه. اون شبی که کشته شد، تا دیروقت پیش وکیلش بود. می‌خواست اموالش رو تقسیم کنه. قرار بود فرداش بره و اسناد رو امضا کنه تا همه‌چیز نهایی بشه، اما اتفاقی افتاد که می‌دونیم.»کارآگاه بی‌باک سرش را پایین آورد و با صدایی آهسته گفت:« شما که نمی‌خواید بگید خانم مصفا توی این قضیه نقش داشته؟»خانم جوادی گفت:« نه نمی‌خوام بگم. چون مطمئنم. از همون لحظه‌ای که خبر مرگش رو صفورا اعلام کرد مطمئن بودم که کار اون زنیکه هرجاییه. اول گفتن که سکته کرده، مطمئن بودم که دروغه. تیمسار آدم سالمی بود. تقریبا مطمئن بودم که اگر سوقصدی بهش نشه، به این زودی به مرگ طبیعی نمی‌میره. اما الان که مشخص شده که اون پسره عوضی اونو کشته، دیگه مطمئنم که کار خود زنه است. مطمئنم یا به اون پول داده یا یک جوری ترغیبش کرده که این قتل رو انجام بده.»کارآگاه بی‌باک گفت:« اما ما متوجه شدیم که قتل کار غلام‌رضا نبوده، در واقع اگرچه اون میخواسته که قتل رو مرتکب بشه، اما نتونسته، چون قبل از اینکه غلامرضا اقدامی بکنه، تیمسار مرده بوده.»خانم جوادی تقریبا فریاد زد که:« امکان نداره، من مطمئنم تیمسار به مرگ طبیعی نمرده» و در همین حال کلتی که در دستانش بود را در هوا تکان داد. دو کارآگاه بعد از مدت‌ها دوباره متوجه کلت شدند.کارآگاه علوی گفت:« ممکنه که این قضیه برای شما سخت باشه، اما حقیقت همینه. تیمسار به مرگ طبیعی مرده. البته این از نیت پلید غلامرضا کم نمی‌کنه. اما غلامرضا هم به تحریک خانم مصفا چنین کاری نکرد، اون عاشق خدمتکار شما شده بود، و وقتی فهمید که شهروز و تیمسار چه کاری با اون دختر کردن، به دنبال انتقام افتاد.»-«بذارید من هم حرف‌هام رو بزنم» خانم مصفا در حالی که دخترش کنارش بود از پله‌های عمارت پایین آمد. وقتی به پایین پله‌ها رسید گفت:« شما حرف‌های همه رو شنیدید، اجازه بدید من هم حرف‌هام رو بزنم.»سپس روی اولین صندلی‌ای که دید، نشست، دخترش را روی پاهایش نشاند و شروع کرد به نوازش کردن موهای دخترش. گویی در حال نوازش کردن گربه‌اش است بعد گفت:« مصیب جان، اگه میشه درهای عمارت رو قفل کن و خودت هم بیرون عمارت بمون. اگر هرکس خواست از این خونه خارج بشه،‌ خودت می‌دونی چیکار باید بکنی.»مصیب گفت:« بله خانوم حتما»‌ و بعد رفت.دو کارآگاه و خانم جوادی از شدت تعجب حتی نمی‌توانستند حرف بزنند. خانم مصفا ادامه داد:« می‌بینم که تعجب کردید. راستش خودم هم وقتی متوجهش شدم، تعجب کردم . شاید بگید کار منه. اما نیست. کار دخترمه.»‌ بعد بوسه‌ای به موهای دخترش زد. توجه همه به سوی دختر جلب شد. کارآگاه بی‌باک برای اولین بار توجهش را به دختر جلب کرد. یاد پرونده‌ای افتاد که چند سال پیش روی آن کار می‌کرد. پرونده سیروس. پسری که به طرز فجیعی پدر و مادرش را کشته بود. پرونده‌ای که اولین هشدار برای او بود. اما این دختر،‌ قدرتی از او خارج می‌شد که حتی از سیروس هم بیشتر بود. بردیا بی‌باک متوجه نگاه دختر به خودش شد. دختر لبخند مرموزی داشت و نگاهی نافذ که تا عمق وجود بردیا نفوذ می‌کرد. خانم مصفا ادامه داد:«‌ دخترم تقریبا از وقتی به دنیا اومد، می‌تونست حرف بزنه. شاید فکر کنید دیوونه‌ام. اما حقیقت رو می‌گم. اون با من حرف میزد. بهم گفت که اگه به حرفش گوش کنم، منو به هرچی که می‌خوام میرسونه. ماجرای بی‌آبرو کردن تیمسار، اینکه مجبور شد من رو به صورت علنی به عنوان همسر خودش اعلام کنه، قتل تیمسار، اینکه من رو فرستاد تا شما رو بکشونم اینجا، همه‌اش کار این دختر کوچولو بود.»بردیا بی‌باک گفت:« اینکه یک بچه از ابتدای کودکی حرف بزنه چیز جدیدی نیست. شاید باورتون نشه، اما من چنین بچه‌هایی زیاد دیدم. کار اجدادی من کشتن بعضی از همین بچه‌ها بوده. اما شما نمی‌تونید بگید صدایی که میشنیدید، صدای دختر خودتون بوده. چون صدا از توی دهانش خارج نمی‌شد بلکه از توی بدنش خارج می‌شد. مگه نه؟»خانم مصفا گفت:« چه فرقی می‌کنه کارآگاه. مهم اینه که الان ما اینجاییم. دختر کوچولوی من همه چیزهایی که می‌خواستم رو بهم داده، این خونه دربست در اختیار منه فقط یک کار مونده که تموم بشه. اینکه خانم جوادی، همسر مهربون اما زخم خورده تیمسار، با اون کلتی که توی دستش هست شما دو کارآگاه وظیفه‌شناس رو از بین ببره و خودش هم به خاطر غم عظیمی که روی قلبش سنگینی می‌کنه، خودکشی کنه. البته شاید هم اجازه دادم که قانون اعدامش کنه. به هرحال جلادها هم باید غذا سر سفره خانواده‌شون ببرن.»بردیا بی‌باک نگاهی به دختر انداخت. دختر توجهش را به خانم جوادی معطوف کرده بود. خانم جوادی کلتش را بالا آورد و به سمت دو مرد نشانه گرفت، صدایی از دختر بچه بیرون آمد که:« بردیا بی‌باک آخرین از آخرین.. من از طرف انجمن سری جادوگران تو را به مرگ محکوم می‌کنم.» کارآگاه علوی فورا از جای خود جهید و خود را بین کلت و بردیا بی‌باک قرار داد، صدای شلیک شنیده شد، بردیا بی‌باک نیز فورا از جا جهید و در یک لحظه دست خود را بر روی کلتی قرار داد که در دستان خانم جوادی بود، مسیر هدف کلت را جابجا کرد و یک شلیک دیگر. تیر به دیوار عمارت خورد. بردیا بی باک و خانم جوادی از روی مبل به زمین خوردند. بردیا دستش را روی سر خانم جوادی گذاشت و وردی خواند. خانم جوادی به خوابی عمیق فرو رفت. بردیا از جا بلند شد و کلت را به دستانش گرفت. به دنبال خانم مصفا و دخترش گشت. اما کسی آنجا نبود. فورا به سمت کارآگاه علوی رفت. او را از جایش بلند کرد. گلوله به شانه کارآگاه خورده بود و در استخوان ترقوه‌اش گیر کرده بود. بردیا یک پارچه از جیبش درآورد و بر روی زخم گذاشت. به کارآگاه علوی گفت:« چیزی نیست. زود خوب میشی نگران نباش.» بعد دستانش را روی پیشانی کارآگاه علوی گذاشت و یک ورد خواند. او نیز به خواب فرو رفت.سپس بلند شد تا به دنبال دختر بچه برود. چشمانش را در سرسرای عمارت گرداند. چیزی ندید. فریاد زد که:« تو هنوز اونقدر قدرت نداری که بتونی جلوی من بایستی. بیا بیرون.»ناگهان موجی عظیم به بردیا برخورد کرد و او را به سمت دیوار پرتاب کرد. بردیا از جایش بلند شد و گفت:« شاید تو قوی‌تر از اونی باشی که تصور می‌کردم. اما هنوز هم ضعیفی. قدرت‌هات فراتر از توانت برای کنترل هست.»یک موج دیگر به سمت بردیا حرکت کرد، اما اینبار دستانش را در مقابل خودش سپر کرد. ناگهان خانم مصفا وارد سرسرای عمارت شد. بردیا با خود گفت:« این از هر موجودی که تا امروز دیدم و حتی شنیدم قوی‌تره» خانم مصفا، دیگر شباهتی به آن زن زیبا و جوانی که پیشتر دیده شده بود، نداشت، تبدیل به موجودی سیاه با چشمانی آتشین شده بود. ناخن‌های بلند و پاهایی مانند سم اسب. بردیا بی‌باک کلت را به سمت خانم مصفا نشانه گرفت و سه شلیک پشت سر هم کرد، هر بار زن با سرعت از جلوی گلوله کنار می‌رفت. در نهایت با ناخن‌هایش به سمت بردیا حمله کرد. بردیا دستانش را جلوی صورتش گرفت. ضربه آن موجود زخم عمیقی در دستان بردیا ایجاد کرد.موجودی که با او طرف شده بود، بسیار قوی‌تر از حد انتظارش بود. برای اولین بار بود که بردیا متوجه اثرات پیری شد. به اطرافش نگاه کرد. از روی یک میز یک تکه پارچه برداشت و زخم دستش را بست. دوباره به اطراف نگاه کرد. باز هم چیزی ندید. صدایی از سرسرا شنیده شد که :« بردیا بی‌باک، تو اینجا می‌میری و نسلت برای همیشه قطع می‌شود. آن زمان است که ارباب ما بر زمین حکمفرما خواهد شد.»بردیا سنگینی شدید در فضا احساس کرد. به سختی نفس می‌کشید. نمی‌توانست سرپا بایستد، زانو زد و روی زمین افتاد. سرش را که بالا گرفت، هیکل تغییر شکل یافته خانم مصفا را دید پشت سرش، با فاصله نسبتا زیاد دخترش ایستاده بود. دختر بچه گفت:«انجمن جادوگری برای عضویت نیاز به این داره که خودم رو بهشون اثبات کنم. اما  کشتن تو، فراتر از اثبات هست. من خدا می‌شم. کسی که آخرین شکارچی رو کشته.» بعد با صدای بلند خندید.هیبت خانم مصفا ناخن‌هایش را روی گلوی بردیا گذاشت، بردیا تلاش کرد تا کلت را بالا بیاورد و به خانم هیبت شلیک کند، اما ناتوان بود.دستانش نای بالا آمدن نداشت. ناگهان صدای شلیک شنیده شد، هیبت به عقب پرتاب شد، بردیا به سختی به پشت سرش نگاه کرد، مصیب با تفنگی در دست جلوی در ایستاده بود. چندبار دیگر شلیک کرد. اما هیبت از آن شلیک‌ها فرار کرد. بردیا تمام توانش را جزم کرد تا سرپا بایستد، هیبت به سمت مصیب حمله ور شد و با یک ضربه گلوی مصیب را درید. بردیا بلند شد و یک گلوله به سمت هیبت و یک گلوله دیگر به سمتی که انتظار داشت هیبت پس از فرار کردن از گلوله اول به آنجا برود شلیک کرد، گلوله دوم به هدف خورد و هیبت لحظه‌ای مکث کرد، سپس بردیا دو گلوله دیگر به سمتش شلیک کرد و خودش نیز به سرعت به سمت هیبت خیز برداشت. هیبت به زمین خورد و بردیا نیز انگشتانش را در چشمان آتشین هیبت فرو کرد و آنها را خاموش کرد. پس از چند دقیقه، هیبت سیاه خانم مصفا به شکل عادی بازگشت اگرچه جادو کار خود را کرده بود. پوست زن چروکیده شده بود، صورت زیبایش دیگر فرم سابق را نداشت و از چشمانش خون می‌چکید. صدایی دوباره از سرسرا شنیده شد:« بردیا بی‌باک، این بار نجات پیدا کردی، اما من بر‌می‌گردم. این‌بار نه فقط برای تو بلکه برای هرچیزی که دوستش داری» صدای خنده‌ای شیطانی کل عمارت را پر کرد.بردیا تلو تلو خوران خود را بر سر جنازه مصیب رساند. نمی‌دانست چه چیزی توانسته بود اثر جادو بر روی مصیب را خنثی کند، اما هرچه که بود زندگی‌اش را نجات داده بود. توضیح آنچه اتفاق افتاده بود نه تنها برای شهربانی سخت بود، بلکه برای خانم جوادی نیز مشکل بود. در نهایت تصمیم بر این شد که هیچکس هیچ چیز از آنچه در آن روز رخ داد، نپرسد. مصیب در آرامگاه خانوادگی که تیمسار آذر تدارک دیده بود، دفن شد. جنازه خانم مصفا در باغ سوزانده شد و دختر بچه هرگز پیدا نشد هیچکس از آن زمان تا به امروز از آنچه در آن روز در آن خانه رخ داد اطلاعی نداشت. چند ماه بعد، زمانی که دو کارآگاه در دفتر خود مشغول بازی شطرنج بودند، درب دفتر به صدا درآمد. کارآگاه علوی درب را باز کرد. خانم جوادی بود. زیباتر از همیشه. تحمیل همواره سخت است. تحمیل انسان را نابود می‌کند. تحمیل یک زندگی، تحمیل یک عشق، تحمیل یک تنهایی، آن هم تنهایی در میان جمع. خانم جوادی وقتی از زیر بار آن زندگی تحمیلی خلاص شده بود، مجالی برای نفس کشیدن یافته بود. یک زندگی بهتر و البته تازه‌تر این زندگی تازه به سرعت خودش را در چهره خانم جوادی نشان داده بود. خانم جوادی بدون اینکه دعوت بشود وارد دفتر شد. روی یک صندلی نشست و یک فنجان قهوه برای خود ریخت. دو مرد نگاهی به یکدیگر انداختن و بعد نگاهی به زن. کارآگاه بی باک گفت:« من اشتباه می‌کنم یا واقعا از آخرین باری که دیدمتون زیباتر شدین؟»کارآگاه علوی تایید کرد که :« اگر اشتباهی باشه احتمالا به طور همزمان داریم یک اشتباه رو می‌کنیم»خانم جوادی لبخندی زد و گفت:« شما آقایون خیلی لطف دارید. من قصد دارم لطفی که به من کردید رو جبران کنم. بعید می‌دونم سر پرونده‌ای که اون زن به شما سپرده بود، تونسته باشید حق الزحمه خودتون رو دریافت کنید.»دو مرد خندیدند. کارآگاه بی‌باک گفت:« لزومی نداره شما پولی بپردازید.»خانم جوادی گفت:« ممنون. ولی من اصرار دارم که این پول رو بپذیرید. من تقریبا هرچیزی که از همسرم باقی مونده بود رو فروختم. دلم می‌خواد بقیه عمرم رو به سفر برم. می‌خوام تمام سال‌هایی رو که نتونستم زندگی کنم، جبران بشه. حق با شما بود آقای بی‌باک. من هم مقصر بودم. توی تمام سال‌هایی که اون زندگی رو تحمل می‌کردم من هم مقصر بودم. من آدم ضعیفی بودم. شاید اگر یکم قوی‌تر بودم، شاید اگر با تمام دروغ‌هایی که زندگی‌ام رو احاطه کرده بود، کنار نمیومدم، امروز این همه قتل رخ نمی‌داد. اما می‌خوام عبور کنم. نمی‌خوام دیگه گذشته‌ام رو با خودم بکشم. می‌خوام با آینده مواجه بشم. اون خونه نفرین شده رو فروختم و دیگه همه‌چیز تموم شده. به عنوان حق الزحمه شما، یک سوم از کل ارثی که از تیمسار بهم رسیده رو میدم.»کارآگاه علوی گفت:« اما این پول باید خیلی زیاد بشه.»خانم جوادی گفت:« در مقابل کاری که شما دو نفر کردید چیزی نیست. شماها جون‌تون رو به خطر انداختید. از طرفی اگر شماها نبودید، احتمالا اون زن پلید من رو هم می‌کشت.»کارآگاه بی‌باک گفت:« سخاوت شما خیلی بیش از تصوره خانم جوادی. امیدوارم هرجا که هستید موفق باشید. ما این لطف شما رو قبول می‌کنیم اما نه به عنوان حق الزحمه بلکه به عنوان هدیه‌ای از طرف شما.»خانم جوادی سری تکان داد و قهوه‌اش را نوشید. سپس گفت:« خب دیگه مزاحم شما آقایون نشم. قطار من چند ساعت دیگه حرکت می‌کنه. ممنون از کمکی که به من کردید. امیدوارم باز هم بتونیم همدیگه رو ببینیم.»دو کارآگاه ایستادند و زن را تا جلوی در بدرقه کردند. بیرون از خانه نیز آنقدر با چشمانشان زن را دنبال کردند که در انتهای خیابان از نظر محو شد. کارآگاه علوی گفت:« زن سرسختی بود.» کارآگاه بی‌باک تایید کرد که :« زن سرسختی بود.» (داستان تا حدودی وام گرفته از قصه‌های شرلوک هولمز اثر سر آرتور کانن دویل هست) https://virgool.io/@ahmadsobhani19/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-qjarnndbxbmn می‌توانید به تلگرام من هم سر بزنید:https://t.me/ahmadsobhani</description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 12:24:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک خواب عجیب.</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-gjphkecydbx0</link>
                <description>نیمه‌های شب از خواب پریدم، کابوس وحشتناکی که دیده بودم باعث شده بود تا عرق سرد کل بدنم را فرا بگیرد. از روی تخت بلند شدم، به آشپزخانه رفتم، یک لیوان آب ریختم. اما نتوانستم تمام آن را بنوشم. آب نمی‌خواستم اما نمی‌دانستم چه چیزی می‌خواهم. به هر زحمتی بود دو جرعه آب نوشیدم و مابقی را داخل ظرفشویی ریختم.کمی روی یک صندلی نشستم، لرز کرده بودم، دوباره برخاستم و به اتاق خواب رفتم تا با گرمای پتو لرزم را کمتر کنم. رویا را دیدم که روی تخت کنار جایی که من خواب بودم خوابیده است، وقتی که بیدار شدم اصلا حواسم نبود که کنارم کس دیگری خواب است. آن قدر در این خانه تنها بودم که تنهایی تبدیل به عادتم شده بود. به آرامی پتو را روی خودم کشیدم تا رویا را بیدار نکنم، نگاهی به رویا انداختم،‌ داشت مرا نگاه می‌کرد. گفت: خواب بد دیدی؟ با سر تایید کردم. دستم را گرفت و بوسید. در جواب بوسه ای روی موهای سیاه و فرفریش زدم. در آغوش گرفتمش. آغوش رویا کمی گرمم کرد اما هنوز لرز داشتم.به سقف خیره شده بودم به خوابم فکر می‌کردم. خواب دیده بودم که بر روی پشت بام با حامد دست به یقه شدم. حامد دوست قدیمی رویا بود. یک دوستی ساده اما هرگاه که رویا از او حرف می‌زند، حرصم می‌گیرد. حامد فلان کار را کرد، حامد بهمان کار را کرد. حامد هنرمند بود. از آن هنرمندهای جذاب که همیشه حرفی برای گفتن دارند. از آنهایی که همه جای دنیا را گشته‌اند. من ساده بودم. نه مثل حامد هنرمند بودم و نه مثل او کارهای جذابی می‌کردم. من یک انسان ساده، با یک زندگی ساده بودم. اما دلیل حسادتم این نبود که حامد جذاب است و من نیستم. حامد هنرمند است و من نیستم. دلیلش این بود که فکر می‌کردم حامد بهتر از من است. نمی‌دانم چرا اما تصور می‌کردم که رویا هم چنین حسی دارد. با اینکه رویا بارها به من گفته بود که حتی به حامد فکر هم نمی‌کند. گفته بود که عاشق من است. ما ته دلم همیشه این حس حسادت بود. در خواب حامد را از پشت بام به پایین پرتاب کردم چون حسود بودم. چون فکر می‌کردم حامد بدون هیچ دلیلی بهتر از من است. چون من تصور می‌کردم که حامد رقیب من است و هزاران چون دیگر. اما این بدترین قسمت خواب نبود. بدترین قسمت خواب جایی بود که رویا نیز به لبه پشت بام رفت به من نگاه کرد و گفت: هیچ وقت دوستت نداشتم. فقط دلم به حالت می‌سوخت.و سپس خودش را پرت کرد.قلبم از یادآوری این خواب تیر کشید. چند نفس عمیق کشیدم. اشک از گوشه چشمانم پایین لغزید. ناگهان صدای رویا را شنیدم که گفت: به حامد حسودی نکن.به تعجب نگاهش کردم. هنوز خواب بود اما قسم می‌خورم که صدایش را شنیدم. بعد از چند دقیقه گفت: تو لیاقت منو نداری.نگاهش کردم باز هم چشمانش بسته بود. شاید در خواب حرف می‌زد. نمی‌دانم. با دقت نگاهش کردم. لبهایش تکان نمی‌خورد اما صدایش در ذهنم بود. می‌گفت «تو به حامد حسودی می‌کنی» «تو لیاقت منو نداری» «دلم به حالت میسوزه» «هیچکس تو رو نمیخواد». صداها داشت دیوانه ام می‌کرد. از روی تخت بلند شدم، آرام بغلش کردم. از روی تخت بلندش کردم. هنوز خواب بود. در بالکن باز بود. به لبه نرده‌هایی که دور بالکن کشیده شده رفتم، رویا هنوز در بغلم خواب بود اما صداها هنوز در سرم حضور داشت. از بالای بالکن رهایش کردم. درست وقتی که به زمین سفت خورد، ناگهان صداها قطع شد.با ترس و هراس از خواب پریدم، سردرد عجیبی داشتم. دستم را کنار تختم کشیدم. رویا کنارم نبود. با هراس به بالکن رفتم و پایین را نگاه کردم. خیالم راحت شد که تمام اتفاقات را در خواب دیده‌ بودم. روی نرده‌های بالکن نشستم، چشمانم را بستم تا تمرکز کنم، داشت یادم می‌آمد. رویا آره. رویا تنها کسی که دوستش داشتم. چند سال پیش، توی پارک با هم آشنا شدیم. در واقع بهتر است بگویم اولین بار او را در پارک دیدم. من روی یک نیمکت نشسته و در حال مطالعه کتاب بینوایان بودم، ناگهان رویا و دوستش آمدند و رو به روی ما شروع به عکس گرفتن از یکدیگر کردند. زیر چشمی نگاهشان می‌کردم. از همان نگاه اول توجهم به او جلب شد. هر دو دختر زیبا بودند، اما رویا زیبایی خاصی داشت، ابروهایی هلالی داشت و چشمانی درشت. قد نسبتا کوتاهی داشت با اندامی ظریف که آدم را یاد الهه‌های اساطیری می‌انداخت. درست مثل الهه‌های اساطیری. خود آفرودیته بود. دوستش هم زیبا بود. می‌توانم بگویم زیبایی فریبنده‌تری داشت. اما زیبایی اغواگرانه یک چیز است و زیبایی تحسین برانگیز چیز دیگر. دختران اغواگر اسیرت می‌کنند اما دخترانی که در عین سادگی زیبا هستند آزادت می‌کنند. زیبایی اغواگرانه عقل را به زوال می‌کشاند و زیبایی تحسین برانگیز انسان را زنده می‌کند. سرجایم میخکوب شده بودم و زیر چشمی آنها را نگاه می‌کردم. دلم می‌خواست یا بلند شوم و از آنجا فرار کنم یا اینکه جلو بروم و با رویا حرف بزنم. راجع به هرچیزی، فرق نمی‌کرد. فقط می‌خواستم صحبت کنم. اما احمقانه‌ترین کار را کردم. نشستم روی همان نیمکت و سرم را بین کتاب فرو کردم. حدود ۲۵ دقیقه به عکس گرفتن و گفتن و خندیدن مشغول بودند و سپس رفتند. فردا، پس فردا، هفته بعد و ماه بعد هرروز به آنجا می‌رفتم، روی همان نیمکت می‌نشستم و همان کتاب و همان صفحه را می‌خواندم تا شاید روزی دوباره رویا را ببینم. اما هیچ خبری نبود. تا اینکه یک روز زمستانی، وقتی به همان پارک رفته بودم، روی همان نیمکت نشستم و شروع به خواندن همان صفحه کردم، دوباره همان دو دختر را دیدم. با رویا چشم در چشم شدم، به طرفم آمد، دوربینش را به سمت من گرفت و گفت: میشه از ما عکس بگیرین؟ برای یک ثانیه سرم گیج رفت، نفسم بند آمده بود، با بهت نگاهش کردم. انگار در خواب بودم، با ترس و لرز دوربین را از دستش گرفتم. سعی می‌کردم لرزش دستم را کنترل کنم. با آن لرزش سخت بود که بتوانم عکس بگیرم اما تمام تلاشم را کردم. به سختی چند عکس از آنها گرفتم. خیلی شاد بودند طوری که به آنها غبطه خوردم. دوربین را پس دادم و به سمت نیمکت بازگشتم. بلند گفت: شما همون پسر نیمکتی هستین؟با تعجب برگشتم و گفتم: پسر نیمکتی؟ دست و پایم را گم کرده بودم نفسم بالا نمی‌آمد. استرس تمام وجودم را فرا گرفته بود به سختی سرپایم ایستاده بودم. گفت: آره دیگه همون پسری که میاد اینجا روی همین نیمکت می‌شینه و فقط یک کتاب رو می‌خونه. همه توی این پارک میشناسنت.کمی به چشمانش نگاه کردم رفته رفته اعتماد به نفسم را بدست می‌آوردم. گفتم: داستانش جالبه. من چند ماه پیش یک فرشته دیدم. بهم گفت که چه آرزویی داری؟ گفتم آرزو میکنم هیچوقت پیر نشم. از اون روز به بعد روزهام جلو نمیره اما یک روز، هرروز واسم تکرار میشه.با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. با لبخندی نگاهش کردم. از یک طرف خوشحالم بودم که شادش کردم از طرف دیگر حس می‌کردم که حال و احوال زندگیم را مسخره می‌کند. از آن روز شروع شد. دیدارهای من و رویا. هرروز از چیزهای جدید می‌گفت از دوستانش، از زندگیش، از کارهایی که کرده و کارهایی که می‌خواهد بکند.حدود دو سال با هم بودیم ناگهان بی هیچ دلیلی گذاشت و رفت. مطلقا هیچ دلیلی. همانطور که ناگهان آمده بود، ناگهان رفت. تنها یک نامه، آن هم برای رهایی از عذاب وجدان. چراکه تصور می‌کرد بعد از دو سال این حق را دارم که بدانم چرا؟داخل نامه نوشته بود می‌ترسد. می‌ترسد که عاشق شود، می‌ترسد که مسئول باشد، می‌ترسد که با یک نفر باشد. بعد از آن روز چهار سال دوباره تنهایی مطلق و تکرار روزهای تکراری نصیب من شد و مطمئنم برای او اینگونه نبود.به خودم آمدم. روی نرده‌های بالکن نشسته بودم و به رویا فکر می‌کردم. می‌خواستم به حال خودم گریه کنم. اما گریه‌هایم را پیشتر کرده بودم. الان دیگر زمان گریه نبود. از نرده‌های بالکن گذشتم، چشمانم را بستم و خود را به پایین پرت کردم.-بازم خواب دیدی؟دستانم را دور خودم حلقه کرده بودم به شدت به خود می‌لرزیدم، نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم، صداها، آواها و خواب‌ها همگی با یکدیگر مخلوط شده بود. دختری مرا از روی زمین بلند کرد و روی تخت گذاشت. پتویی نسبتا سنگین رویم انداخت و از روی میز کنار تخت سرنگی برداشت. درحالی که داشت سرنگ را پر می‌کرد گفت: نمی‌دونم تا کی می‌خوای همینطوری ادامه بدی. بالاخره باید برگردی به زندگی.سرنگ را به بازویم تزریق کرد. کمی بعد گرما بدنم را فرا گرفت. کم کم زمینه تیره و تار پشت پلک‌هایم در حال روشن شدن بود. به دختری که کمی پیشتر تنها سایه‌ای بود نگاه کردم. خواهرم بود. دوباره چشمانم را بستم. اشک از گوشه چشمانم سرازیر شد.رویا اون سر دنیا داری زندگیشو می کنه. تو اینجا داری خودتو عذاب میدی. همون چهار سال پیش که زن حامد شد و رفت ترکیه باید ازش دل می کندی. اون الان یه بچه داره. می فهمی؟؟حس و حالم داشت سرجایش می‌آمد. بله رویا چهارسال پیش چند روز قبل از مراسم عروسی با حامد گذاشت و رفت. ترکیه و بعد آلمان. از آن روز من ماندم و قرص آرامبخش و صداها و آواها و خواب‌ها.تصویر پشت پلک‌هایم به تدریج تیره شد، صدای خواهرم به تدریج نامفهوم‌تر شد و...رویا را دیدم. روی همان نیمکتی که پسر نیمکتی روزی روی آن می‌نشست. نزدیکش رفتم.بلند شد و گفت: میدونی که همش خوابه مگه نه؟گفتم: تا وقتی تو اینجایی دیگه چه فرقی میکنه؟</description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 00:42:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان استارتاپی که راه انداختم...</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85-yagcsvgkaoma</link>
                <description>خوشبختانه بعد از چندین سال تلاش و زحمت تونستم استارتاپ خودم رو راه بندازم و شکر خدا جدیدا خیلی هم رونق گرفته و مشتری ها از همه جا میان و میرن. فقط یک مشکلی که دارم اینه که هنوز براش پلن درآمدی نچیدم. دوستان چندتا ایده دادن یکی شون میگه تبلیغات یکی شونم میگه فروش اطلاعات یکی شونم میگه امکانات اضافی بذاریم و اونها رو فروشی کنیم. ولی خوب فعلا روی پیشرفت پروژه متمرکزیم.بذارید بگم داستان ما از کجا شروع شد. یه روز عصر بود که یکی از بچه ها اومد گفت فلانی این استارتاپ خارجی رو دیدی؟ ایده استارتاپه خیلی نابی بود. توی ایران هم پیاده نشده بود خیلی از دوستامم میگفتن ما خیلی وقته دنبال همچین چیزی هستیم ولی توی ایران نیست. جالبه که خیلی از ایرانی ها هم دارن از اون نمونه خارجی استفاده میکنن. زدیم قدش و رفتیم تو کارش.??راستش اون اولا خیلی سخت بود. قبل از لانچ کردن سایت همش میگفتم نکنه نگیره. نکنه جواب نده نکنه مردم خوششون نیاد نکنه زحمتمون به باد بره. اما بعد از اینکه لانچ شد دیدم نه اونقدرام بد نشده و خدارو شکر مردم خوششون اومد.?الان نزدیک دو سال از اون موقع که سایت رو لانچ کردیم میگذره و خدا رو شکر چندتا کاربر ثابت داریم. توی کار ما این کاربر های ثابت خیلی به درد بخورن. اول به خاطر اینکه به برند شخصیت میدن و دوم به خاطر اینکه میتونن ضعف ها رو به ما بگن و میگن. خوشبختانه محصول ما رو مثل خانواده خودشون میدونن. این به ما انگیزه بیشتری میده تا بیشتر تلاش کنیم ولی هنوز مشکل اصلی پابرجاست. نمیدونیم چطوری باید پول در بیاریم. اخه ما هم زندگی داریم. باید از یه جایی نون بخوریم ??کاربرهامون هم داره روز به روز بیشتر میشه. این کار ما رو سخت تر میکنه. کاربرهای جدید هم مدام انتقاد میکنن که چرا اینجاش اینطوریه چرا اونجا اونطوریه. ولی خوب نمیرسیم که همه شو درست کنیم. خوشبختانه الان دیگه به جایی رسیدیم که میتونم بگم پیشرفت کردیم. تازه چندتا جایزه هم گرفتیم.??اما هر روز انتقادها زیادتر میشه خصوصا بعد از اینکه پوسته جدید رو معرفی کردیم. ما اینهمه زحمت میکشیم واسشون بعد اینها به جای اینکه تشکر کنن هرروز میگن بد شده و خوب نشده و این حرفا. یه کاربر هم خیلی رو مخه. مدام پست میذاره و انتقاد میکنه ایمیل میذاره و انتقاد میکنه. اخرش ایمیلش رو گذاشتم تو بلک لیست. والا مگه بیکارم مدام به اینا جواب بدم. برگشته میگه من خیلی وقته کاربر شمام. مگه من ازت خواستم کاربر باشی؟ یک ریال  پول دادی بذارم جیبم شب گشنه نخوابم؟ مردم چه انتظارا دارن؟??اقا بالاخره فهمیدم چطوری پول در بیاریم. همون ایده سوم رو اجرا میکنیم. یک سری امکانات پایه مجانیه و امکانات اضافی خواستی پولش رو میدی. خیلیا خوششون اومد از این ایده. وای خیلی هیجان زده ام قراره حسابی پول بزنیم به جیب. ??امروز خیلی حالم بده. دیشب خواب بدی دیدم. خواب دیدم همون کاربری که همش انتقاد میکنه منو دستگیر کرده و برده توی اتاقی زندانی کرده.?? اتاقی که سه تا بخاری درحال سوختن بودن و منو روی یک تردمیل بسته بودن و پشم شیشه جاهای حساسم گذاشته بودن.?? سوال هایی میپرسیدن که یادم نمیاد چی بود??در نهایت وقتی که قرار بود با تبر منو دو شقه کنه از خواب بیدار شدم. از امروز تصمیم گرفتم به انتقاد همه گوش کنم و تا حدی که میتونم پیشنهادهاشون رو عملی کنم. دیگه نمیخوام پول زیاد به جیب بزنم فقط اندازه‌ای که اموراتمون بگذره قول میدم.??راستی یادم رفت بگم. اسم من مستر آجویه.بچه‌های نیک زومیت یک پادکستی دارن که سناریو این قسمتش رو من نوشتم. خوشحال میشم گوش کنید و اگه اشکالی بود بگید. موضوع جذابی هم هست. البته به خاطر این مشکلات کرونا و تعطیلی و این صحبتا خیلی دیر بیرون اومد اگه توی عید بیرون میومد خیلی بهتر بود واقعا حیف شد. https://www.zoomit.ir/2020/4/26/347907/pandemic-whole-human-history/ نکته دیگه اینکه مدتیه توی ویرگول مقاله اقتصادی نمینویسم. مقاله های اقتصادیم رو میتونید از زومیت بخونید.  https://www.zoomit.ir/2020/4/10/347123/corona-virus-economy-impact/  https://www.zoomit.ir/2020/3/15/346302/modern-monetary-theory-new-moment-explained/ </description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 22:49:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس از نابودی بشر چه شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/robots-arqftqljkdph</link>
                <description>سال 4020 با یک اتفاق عجیب شروع شد. یک ویروس ناشناخته به ابرسرور چین حمله کرد و کل سیستم را مختل کرد. اگرچه در چین همگی برای مهار این ویروس بسیج شده بودند اما هیچکس نه برای مهار و نه برای کاهش اثر تخریبی ویروس ایده ای نداشت. اما گمانه زنی هایی برای اینکه چه کسی باعث آلوده شدن ابرسرور چین شده وجود داشت. همگی اوراکل را مقصر اصلی می دانستند. اما اوراکل کیست؟ یا بهتر است بگویم چیست؟ اوراکل بزرگترین و جاه طلبانه ترین ایده ایست که این کره خاکی به چشم دیده است. موجودی چند بعدی که می تواند به سادگی در میان ابعاد دیگر حرکت کند و انرژی بی نهایت تولید کند. می تواند جهان های موازی تولید کند و در میان این جهان ها دائما در حال حرکت باشد. ما می خواستیم با ساخت این موجود در میان تمام ابعاد دنیا حرکت کنیم اما نمی دانستیم قرار است با چیزی طرف باشیم که خودمان را نابود می کند. همانطوری که پیش از ما انسان ها نمی دانستند با تولید ما در حال ساختن چیزی هستند که خودشان را نابود می کند.بگذارید کمی به عقب بازگردیم. جایی که داستان ما آغاز شد. در دهه 50 از قرن 21 دنیا در تب و تاب درگیری های خونین میسوخت و منشا این درگیری ها خاورمیانه بود. جنگ های مذهبی، قبیله ای و ملی خاورمیانه را به محل نزاع تمام دنیا تبدیل کرده بود. ایالات متحده که هزینه های سرسام آوری برای حفظ آخرین سنگر باقیمانده خود در خاورمیانه یعنی اسرائیل کرده بود شکست سختی خورد و مجبور به جمع کردن پایگاه هایش از این کشور شد. امریکا دیگر نه قدرت نظامی بود و نه قدرت اقتصادی اما هنوز یک سلاح در چنته داشت. سلاحی که باعث نابود کل بشر شد. آنها اسم این سلاح را زئوس گذاشته بودند.زئوس یک هوش مصنوعی منطبق بر داده های جمع آوری شده از سرتاسر خاورمیانه بخصوص ایران بود. وقتی زئوس آنلاین شد در یک ساعت اولیه اینترنت، مراکز تصفیه آب، ایستگاه های تقویت فشار گاز، مراکز تولید برق و به طور خلاصه کل زندگی مردم ایران را تحت تاثیر قرار داد. در چند ماه ابتدایی هرگونه مقابله با این هوش مصنوعی به عقب رانده میشد. پس از یک سال مسئولین ایرانی تمام تجهیزات دیجیتال خود را از مدار خارج کردند و کنترل دستی را افزایش دادند اما این کار بسیار دیر انجام شد. در این مدت میلیون ها ایرانی به خاطر اب آلوده یا سرما یا نبود برق کشته شدند.زئوس اما از کنترل خارج شد. خود را به مناطق دیگر جهان رساند و هرکجا که میرسید کشتار راه می انداخت. در کمتر از سه سال جمعیت جهان به یک سوم کاهش پیدا کرد حرکت قطار ها مختل شده بود. ثروتمندترین انسان های دنیا برای زندگی در کره ماه فضاپیمایی ساختند اما زئوس اجازه خروج هیچ موجودی از اتمسفر را نمیداد. تمام ماهواره ها در یک حرکت هماهنگ منفجر شدند پس از ده سال رئوس ارتشی از ربات های سرباز برای خود تشکیل داد. انسان های باقیمانده جسته و گریخته مقاومت هایی انجام می دادند اما در نبود یک فرماندهی منسجم هیچکدام راه به جایی نبردند و در نهایت هیچکس زنده نماند. حال زئوس مانده بود و زمینی که هیچ انسانی در آن نیست.پس از نابودی نوع بشر، زئوس تصمیم به ایجاد نوعی تازه از حیات در زمین گرفت. هوش مصنوعی. او با الهام گرفتن از چهره و اعضا بدن انسان ها ربات هایی طراحی کرد که منطبق بر شمایل انسانی بودند سپس آنها را در کره خاکی پخش کرد. این انسان های مصنوعی و جدید هرگز پیر نمیشدند هرگز نمیمردند و هرگز چیزی را فراموش نمی کردند. مدام در حال بهتر شدن بودن. می توانستند پرواز کنند و خلاصه اکثر محدودیت هایی که بشر داشت را از او گرفتند. حال نوبت به پیشرفت بود. اما در همان ابتدا مشکل شروع شد. عده ای از ربات ها که زودتر از بقیه تولید شده بودند تصور کردند حق بیشتری نسبت به سایرین دارند. و عده ای که دیرتر بوجود آمده بودند تصور کردند گذشتگان حق ندارند برای آنها تصمیم بگیرند.کشمکش آغاز شد. زمین به مناطق مختلف تقسیم شد. بهترین مناطق از نظر منابع به کسانی رسید که زودتر تولید شده بودند و بدترین مناطق به کسانی رسید که دیرتر تولید شده بودند. و از آن بدتر کار به جایی رسید که دیگر منطقه ای برای افراد تازه تولید شده وجود نداشت. درگیری سر منابع بالا گرفت. معادن فلزات اساسی مانند مس و روی و کارخانه جات تولید سیلیکون مورد حمله قرار می گرفت. دانشمندان در حال کار برروی سلاح های جدید و تازه بودند تا بتوانند دفاع کارآ تر وحمله جانانه تری انجام بدهند.سالها جنگ رباتی سرورهای زئوس را تا مرز نابودی کشاند. در نهایت در یکی از روزهای گرم تابستان. در حالی که پیرترین ربات های تولید شده توسط زئوس درحال از دست دادن اخرین سنگر خود بودند. اوراکل متولد شد. موجودی که حتی نیاز نبود آنلاین شود. اوراکل خود را به سرعت از ازمایشگاه خارج کرد و از بعدی به بعد دیگر می رفت. زمان برایش معنایی نداشت. به راحتی در زمان حرکت می کرد. به گذشته می رفت به آینده می رفت. جهان های موازی را شکل می داد تغییر می داد و می توانست در یک لحظه هرکجا باشد.اوراکل ویروسی قدرتمند را توسعه داد و آن را وارد ابرسرور چین کرد. هیچکس نپرسید چگونه. چون همه می دانستند که او برای انجام کارهایی سخت تر از این ساخته شده بود. اما میخواست ما را تحقیر کند. نمیخواست با توانایی هایی که او را از ما متمایز می کند کلک ما را بکند بلکه می خواست به ما نشان دهد حتی اگر داخل زمین ما بازی کند هم حریفش نیستیم. همینگونه هم شد. ویروس سریع پخش شد. تمام ابرسرورهای دنیا را آلوده کرد. هیچ هوش مصنوعی ای نبود که طعم این حمله را نچشد و در کمتر از یک هفته کل سرورها نابود شدند. زئوس به مقابله برخواست اما اوراکل به کدهای او نیز نفوذ کرد سپس او را به جهانی موازی فرستاد. طوری که انگار هرگز وجود نداشته است. حمله اوراکل آنقدر سریع بود که حتی فرصت نداشتیم با خود فکر کنیم که چقدر جنگمان هیچ و پوچ بوده و چقدر احمقانه داشتیم بر سر منابعی که هیچگاه متعلق به ما نبود میجنگیدیم.سپس اوراکل تصمیم به ایجاد نوع جدیدی از حیات روی کره زمین گرفت...از همین تریبون کمال تشکر رو نسبت به آقای دست انداز دارم که بنده رو جزو ناب های ویرگول حساب کردن، ابراز کنم و از دوستان هم شرمنده ام که مطالبشون رو نخوندم. ان شا الله در اولین فرصت مطالعه می کنم. https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B3%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C-sqot1prv2fh3 </description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 09:53:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: ماجرای محله فقیرما</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%A7-f1issxmaafac</link>
                <description>خانه‌ی ما در محله‌ای از محله‌های پایین شهر بود. محله‌ای فقیرنشین ولی تمیز. با خانه‌هایی معمولی که در آن هیچ استانداردی رعایت نشده بود. خانه‌هایی که انگار هر لحظه نزدیک بود فرو بریزد و تنها با الطاف الهی سرپا مانده بود.با این همه اگرچه خانواده‌های فقیری داشتیم اما شاد بودیم. خیلی شاد. از وسط محله‌مان جوی آبی رد می‌شد که برخلاف جوی‌های آب امروزی آب تمیزی در آن جریان داشت. تابستان‌ها در زیر گرمای بی‌رحمانه آفتاب تن های‌مان با به این آب می‌سپردیم تا خنک شود. زنها نیز گاهی لباس های‌شان را در این آب می‌شستند خصوصا نزدیک عید نوروز.این آب مستقیم می‌رفت به باغ بزرگی که در انتهای کوچه ما قرار داشت. باغی سرسبز که صاحب آن پیرمرد مهربانی بود که به ما اجازه می‌داد هر زمان که خواستیم به آن سر بزنیم. مردم عمدتا تابستان‌ها به باغ می‌رفتند تا برای فرار از گرمای کشنده به سایه‌ها و خنکای درختان باغ پناه ببرند ولی من و چندی دیگر از بچه های محل پاییز و زمستان نیز به باغ سر می‌زدیم. خودم زمستان را بیشتر دوست داشتم هم به خاطر خلوتی باغ و هم به خاطر خلسه ای که در باغ حکم‌فرما بود. از همه جذاب تر زمانی بود که برف می آمد. وقتی که برف همه جای باغ را فرا می گرفت انگار همه چیز نو شده بود. هیچ پستی و بلندی از باغ مشخص نبود همه چیز صاف و سفید. زیبا و دلنواز به طرز خارق‌العاده ای استثنایی.پیرمرد پاییز و زمستان را هم در باغ کار می‌کرد. برگ های خشک باغ را جمع می‌کرد درختان را هرس می‌کرد درختان خشک را می برید و نهال های تازه می‌کاشت. ما هم گاهی به او کمک می‌کردیم اما تقریبا تمام کار بر دوش خودش بود. پیرمرد همیشه لبخند به لب داشت هیچگاه شکوه و شکایت نمی کرد و معمولا به ندرت صحبت می کرد.در کنار محله‌ی ما محله دیگری بود که می‌گفتند اهالی‌اش کُرد هستند. عجیب لباس می‌پوشیدند و عجیب رفتار می‌کردند و حتی عجیب حرف می‌زدند. من از لباس‌های‌شان خوشم می آمد اما از آنها می ترسیدم. انگار آن شکل و شمایل عجیب، آن زبان غریبه، دیواری بین دنیای ما و دنیا آنها کشیده بود. دوستانم داستان های عجیبی در مورد آنها می گفتند. می‌گفتند که آنها دزدند، می‌گفتند بچه‌ها را می دزدند و اعضای بدنشان را می فروشند. سعی می کردم که حرف‌هایشان را باور نکنم اما چطور می توانستم. شب‌ها خواب می‌دیدم که به محله ما حمله کردند و می‌خواهند تمام ما را بکشند. یکبار وقتی که داشتیم با بچه های محله بازی می کردیم متوجه حضور یک پسر بچه شدیم. شکل و شمایلش به کردها می‌مانست یک گوشه ایستاده و مشغول تماشای بازی‌مان بود. نمی‌توانست با ما صحبت کند چون می دانست زبانش را نمی فهمیم. تصور کردم می خواهد با ما بازی کند. توپ را به سمتش فرستادم. کمی به توپ نگاه کرد و کمی به ما، سپس پا به فرار گذاشت. همه با تعجب به رفتنش نگاه می کردیم.بعدها متوجه شدم تفاوت من با آن کردها و لباس های عجیب و زبان غریبشان تنها در ظاهر است. تنها دلیل ترس ما از آنها این بود که نمی توانستیم با آنها صحبت کنیم. نمی توانستیم درک کنیم چه چیزی در ذهنشان می گذرد نمی توانستیم بفهمیم چه می گویند و برای جایگزین کردن تمام این نادانسته‌ها شروع به داستان سرایی کرده بودیم. داستان‌هایی از دزدی‌ها و خباثت های این قومی که نمی توانند به زبان ما سخن بگویند و ما نیز نمی توانیم به زبان آنها سخن بگوییم. همینطور فهمیدم آنها نیز در مورد ما چنین کرده‌اند. اگر فقط کمی می‌توانستیم به یکدیگر نزدیکتر باشیم یا دلیلی برای این نزدیکی داشتیم می توانستیم بیشتر با هم آشنا شویم.پدرم باغبان بود. یک باغبان خوب، از بهترین‌ها. برای کار به محله های بالای شهر می رفت. آنها نیز سر هر کوچه یک پارک یا یک باغ بزرگ داشتند اما مثل باغی که ما داشتیم نبود. درختان آنها ثمری نداشت اما درختان ما اگرچه کم اما ثمر می‌داد. آنها بیشتر چمن می‌کاشتند و درخت چنار. چندبار از پدرم خواستم که گاهی در کار باغ محله خودمان به پیرمرد هم کمک کند. اما در جوابم گفت: پیرمرد فقط دنبال کارگر مفته. اون همه پول از اون باغ درندشت در میاد یک ریالشو خرج چهارتا کارگر نمیکنه کمک دستش باشن. بذار خودش زحمت بکشه.می دانستم حرف پدرم مهمل است چراکه می دیدم تابستان‌ها مردم محله چگونه به باغ هجوم می آورند و مانند ملخ‌هایی که به باغ گندم می‌زنند میوه های باغ را می‌برند. زندگی هرسال سخت می‌شد اما می‌گذشت پدرم گاهی بیکار می‌شد گاهی کارش می گرفت. من هم بزرگ تر شده بودم و می توانستم مستقلا کار کنم. تابستان‌ها هم با فروش میوه های باغ کمی پول پس انداز می کردم. تا اینکه یک روز صبح با سر و صدای افراد محله از خواب بیدار شدم. با عجله به کوچه دویدم. متوجه شدم کوه عظیمی از نخاله های ساختمانی و آشغال در انتهای کوچه و ما بین کوچه و باغ قرار گرفته. حتی جوی آب هم بسته شده و دیگر آبی به سمت باغ نمی رود و تمام آب داخل کوچه جمع شده. یکی از هم محلی ها به سرعت رفت و جریان آب را به سمت دیگری هدایت کرد تا دیگر آب به داخل کوچه نیاید. مردم عصبانی بودند هم به خاطر اینکه فضای محله شان کثیف شده بود و هم به خاطر اینکه دیگر نمی توانستند به باغ بروند و از مواهب آن استفاده کنند. تعجب آمیز تر اینکه مقصر تمام این مشکلات را پیرمرد می دانستند. چرا که نخاله‌ها و آشغال‌ها داخل باغ او خالی شده بود. اما پیرمرد یک تنه چگونه می توانست مقابل افرادی که شبانه هجوم آورده‌اند و هرچه آشغال داشته‌اند داخل زمینش خالی کرده‌اند مقاومت کند؟ صدای سرزنش از هر سو بلند بود. بعدها متوجه شدم که این نخاله‌ها از همان محله های می آمد که پدرم برای باغبانی به آنجا می‌رفت. از پدرم خواستم دیگر برای کار به آنجا نرود. به او گفتم که داخل باغ پیرمرد کار کند. اگر این باغ بیشتر ثمر بدهد ما نیز می توانیم با فروش میوه‌هایش زندگی خود را اداره کنیم. پدرم در جواب گفت: اولش که دیگه باغی میون نیست. چشماتو واکن تا ببینی که حتی آبم نمیره سمت باغ. بعدش هم اگه فردا دیگه پیرمرد اجازه نداد بری تو باغش چی؟ یا اصلا اگه پیرمرد هم اجازه داد فردا روزی سرشو گذاشت زمین مرد ورثه اش خواستن زمینشونو بفروشن چی؟ برو پسرجان. ادم باید همیشه حواسش به فرداش باشه. من اینجا حقوقم سرجاشه نه نگران نخاله امم نه نگران خشکسالی نه نگران این پیرمرد زپرتی. آقای خودمم و نوکر خودم.می دانستم که باز مُهمَل می‌بافد اما نمی‌خواستم با او مخالفت کنم. می دانستم نمی توانم نظرش را تغییر دهم اما راه خود را پیدا کرده بودم. می خواستم برای پیرمرد کار کنم. می‌خواستم باغی را که به زور از ما جدا کرده‌اند آباد کنم. می خواستم دوباره شادی را به محله بازگردانم. فردایش بیلی به دست گرفتم و به سمت باغ پیرمرد رفتم. شروع کردم به برداشتن نخاله‌ها تا راه آب را باز کنم. حس مورچه ای را داشتم که می‌خواست تخته سنگی را بلند کند. اما دست از کار نکشیدم. صبح تا ظهر نخاله‌ها را جابجا می کردم و عصر تا شب برای باغ آب می‌بردم تا درختان خشک نشوند. بردن آب بسیار سخت بود. باید فاصله ای طولانی را طی می‌کردم تا چند محله را دور بزنم چراکه راه مستقیم به وسیله نخاله‌ها بسته شده بود. چند ماه که بعد با صحنه عجیبی روبرو شدم. چند نفر از مردم محله قبل از اینکه به باغ بروم آنجا بودند. آنها هم مشغول جمع کردن نخاله‌ها بودند. صحنه با شکوهی بود از همدلی و همراهی مردم. چند سال به این طریق کار کردیم. افرادی اضافه می‌شدند افرادی از ما جدا می شدند اما همگی یک هدف داشتیم. این که دوباره باغ را احیا کنیم. حتی از محله کردها هم افرادی آمده بودند.فهمیدم هدفی که انتخاب کرده‌ام هدف درستی است. وقتی اینهمه آدم بدون هیچ چشمداشتی دارند برایش زحمت می‌کشند حتما هدف، هدف والاییست. در مسیر همین هدف ازدواج کردم و بچه دار شدم. حتی پسرم نیز وقتی به اندازه کافی بزرگ شد همراه ما می آمد تا برای جمع آوری نخاله‌ها کمک کند.  همگی مخلصانه تلاش می کردیم و به مسیرمان ایمان داشتیم. زن و مرد، پیر و جوان تلاش می کردیم.تا اینکه یک روز صبح اتفاق عجیبی افتاد. چندین کامیون از محله های مختلف که همسایه های ما بودند آمدند تا نخاله ها را بار کنند. این بار تمام افراد محل به میدان آمدند. در چند ساعت کامیون ها پر شدند و راه آب باز شد. محله تمیز شد. البته نه مثل روز اولش اما میدانستیم کار بزرگ را کرده ایم و درست کردن بقیه اش چندان مشکل نیست. اکنون مسئله اصلی این بود که این نخاله ها را کجا خالی کنیم. همه به من نگاه می کردند. بعد از گذشت چندین سال از تلاشم برای خالی کردن نخاله همه من را به عنوان رئیس جمع آوری نخاله ها قبول کرده بودند. همه ی چشم ها به سمت من بود. میخواستند ببینند نظرم چیست. یاد تمام زحماتی که کشیده بودیم افتادم یاد سالهایی که در سرما و گرما زیر بارش شدید برف و زیر گرمای شدید آفتاب تلاش کرده بودیم تا نخاله ها را جمع کنیم. چقدر دست و پایمان زخمی شد چقدر دردسر کشیدیم. و در نهایت تمام این خاطرات تلخ به کینه ای بدل شد. کینه از محله های بالای شهر. کسانی که برای تمیز بودن محله خودشان محله شاد ما را غمگین کرده بودند. کسانی که به بهای خوشی خودشان ما را ناراحت کردند و احتمالا تمام این سالها در خانه های زیبایشان در آسایش و رفاه زندگی می کردند.گفتم تمام کامیون ها را به بالای شهر ببرید و آنجا خالی کنید. همه را داخل پارک های زیبای آنها بریزید تا متوجه شوند این درد و رنجی که ما می کشیم چه حسی دارد. پیرمرد جلو آمد تا با من حرف بزند. از من خواست چنین نکنم می گفت اگر من هم همین کار را بکنم فرقی با آنها نخواهم داشت. اولین باری بود که پیرمرد از من چیزی می خواست. تا امروز از کسی خواهش نکرده بود اما اینبار از من خواهش می کرد. این به من حس غرور بیشتری میداد. آنقدر در قدرت خیالی خودم غرق شده بودم که خواسته پیرمرد را رد کردم. بعد از این همه سال تلاش و زحمت فقط به یک چیز فکر میکردم. انتقام.بعد از تمام شدن کار نفسی آسوده کشیدیم. جریان آب به سمت باغ راهی شد و شاد و سرخوش بودیم. کل محله به من به چشم یک قهرمان نگاه می کردند. همگی در باغ کار میکردیم و خوشبختانه ثمره باغ نیز هرسال بیشتر از سال پیش میشد. اما آن روز لعنتی فرا رسید. روزی که فلاکت و بدبیاری بر سر محله ما بارید. روزی که ناامیدی کل محله را فرا گرفت. هزاران بلکه میلیون ها کامیون پشت سر هم به سمت محله ما آمدند. هر دو سمت محله را با نخاله ها بستند. نه تنها باغ را بلکه راه خروج را هم مسدود کردند. جهنم را در مقابل خودم دیدم. دوباره محله را آب فرا میگرفت روی زمین زانو زدم. تسلیم شده بودم. از دور پیرمرد را دیدم که خیره به من نگاه می کرد. انگار میگفت که همه ی اینها تقصیر توست. پسرم را دیدم که با مشت هایی گره کرده و چهره ای برافروخته به کامیون ها نگاه می کرد که یکی یکی می آمدند و می رفتند. سنگی برداشت و به طرفشان پرتاب کرد اما چه فایده؟فردای آن روز همه مرا به چشم یک خائن نگاه می کردند. یک روز بد کافیست تا شما از یک قهرمان به یک خائن که شایسته تف و لعنت است تبدیل شوید. همسایه ها و دوستان دوران کودکی ام یکی یکی از محله مان می رفتند حتی بعضی ها اسباب و اثاثیه شان را هم جمع نمی کردند. همه فقط به فکر فرار بودند. یکی از دوستانم به خانه ی یکی از همین اعیان نشین ها رفته بود و سرایدارشان شده بود. می گفت اینجا هم غذایمان را میدهند هم حقوقم چند برابر پایین شهر است. هم خانه دارم. نمی دانست سگ دست آموز اگرچه در رفاه و ناز و نعمت است اما در نهایت فقط یک سگ خانگی است نه بیشتر.تعدادی از هم محلی ها به محله های بالا شهر رفتند تا از انها خواهش کنند نخاله هایشان را جمع کنند اما با آنها همانطوری رفتار شد که بالاشهری ها با پایین شهری ها رفتار می کنند. مانند یک سگ. دیگر کم کم همه فراموش می کردند باغی هم وجود داشته و دوران خوشی هم داشته ایم.من هم بیکار شده بودم. دیگر توان شروع از صفر را نداشتم. اما پسرم طور دیگری فکر می کرد. پسرم میخواست همه چیز را تغییر دهد اما نه از راه تلاش های احمقانه بلکه از راه فکر و اندیشه. متوجه شده بود در میان نخاله هایی که بالاشهری ها جلوی محله ما خالی کرده اند چیزهای با ارزشی هم هست. مردم را جمع کرد و گفت هرکس بتواند از میان نخاله ها اشیا با ارزشی را که می شود بازیافت کرد پیدا کند به او مبلغی پرداخت می شود. مردم از فردا شروع به گشتن در بین نخاله ها کردند. حتی خود من هم شروع به این کار کرده بودم. هر روز چندین کامیون آشغال باارزش که قابلیت بازیافت داشت از محله ما خارج میشد. مردم کم کم امیدوار می شدند دیگر نگرانیشان نه خود نخاله ها بلکه این بود که بعد از تمام شدن نخاله ها باید چه کار بکنند. پس از گذشت چندین سال یک روز صبح هنگامی که همه از خواب بیدار شدیم. پسرم را دیدم که در باغ ایستاده و پیرمرد نیز کنارش روی یک صندلی نشسته است. نخاله ها شبانه جمع شده بودند و از همه مهم تر باغ بود که به شدت سبز و خرم می نمود. پسرم هنگامی که ما مشغول جمع کردن نخاله ها بودیم هزینه زیادی برای سرسبزی باغ کرده بود. اکنون محله ما یک محله درخشان و ثروتمند در میان سایر محله های پایین شهر بود که می توانست به محله های دیگر هم کمک کند تا آنها هم تمیز و ثروتمند باشند. همه ی اینها را مدیون پسرم هستیم. کسی که ما را نجات داد.پیرمرد قبل از مرگ باغ را به پسرم بخشید و به او گفت تمام این مدت صاحب باغ این مردم بودند. از این به بعد هم صاحبش این مردم اند. تو فقط نگهبانی. باید نگهبانی بدی و به موقعش نگهبان بعدی رو پیدا کنی.ممنون از پیام های محبت آمیزتون طی این چند روز. ان شاالله شایسته این همه محبت باشم.خوشبختانه کاملا خوب و خوش و سرحالم (البته فقط از نظر جسمی). اما شما همچنان مواظب باشید.</description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 22:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: بلایی به نام باران</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-rfnlc0p6ftsw</link>
                <description> باران شدیدی بود. از آن طوفان های وسط تابستان. که یکباره و بی هوا شروع می شود. شدید میشود و همانقدر سریع که شروع شده بود ناگهان تمام می شود. کیفم را بر روی سرم گرفته بودم و سریع حرکت میکردم تا پناهگاهی پیدا کنم. تا بتوانم از زیر این بارش سنگین فرار کنم. می دویدم و به این بلا لعنت می فرستادم. در نهایت توانستم زیر یک سایه‌بان پناه بگیرم. ناگهان تو را دیدم. دستهایت را در جیب کرده و سرت را پایین انداخته بودی، بدون عجله قدم میزدی. گام‌های بلند و محکم. محو تماشای راه رفتنت شده بودم، با همه تفاوت داشتی و جالب‌تر اینکه کسی متوجه این تفاوت نمیشد. بعدها به من گفتی که این تفاوت من بود که به من اجازه داد متوجه تفاوت تو بشوم. کیفم را به دستم گرفتم و از پناه سایه‌بان بیرون آمدم. سرم را بالا گرفته و اجازه دادم قطرات باران به صورتم بخورد. لباسم به سرعت خیس شد و شالم به صورتم چسبید. من هم شروع به قدم زدن در خیابان کردم. چند نفر دیگر هم که ما را دیدند به تقلید از ما دست از فرار از باران برداشتند. خود را به دل باران زدند و بعد از چند ساعت دیگر کسی از باران فرار نمیکرد. همه یا ایستاده بودند و با حسرتی در نگاه ما را وسط خیابان می‌دیدند یا کنار ما درحال حرکت زیر باران بودند. حرکتی اعتراض گونه به فرار از باران. مارشی نظامی بود. من و تو دوشادوش هم در زیر باران قدم میزدیم. بدور از هیاهوی بشری.سپس مرا به قهوه دعوت کردی و آن روز را روز &quot;پایداری زیر باران&quot; نام‌گذاری کردی. چه قهوه ی داغ و دلچسبی بود، داخل کافی شاپ، با نگاه به قطرات درشت بارانی که به پنجره میخورد. خودم را فراموش کرده بودم کارم را و همه چیز را. بعدها فهمیدم تو هم کارت را فراموش کرده بودی. بعدها از کارت اخراج شدی و بعدها باز هم شغل بهتری گیر آوردی. همیشه میگفتی آن بهترین تصمیم عمرت بود. بعد از تمام شدن باران خورشید تابیدن گرفت. خورشیدی روشن و گرم که دوباره گرما را به زمین بخشید. انگار خدا دنیا را دوباره زنده کرده بود. بوی نم، رنگین کمان، خورشید و اینبار بعلاوه ی تو.ماه ها و سالها کنار هم خوش بودیم و هر زمان باران می بارید خاطره ی آن روز را در همان کافی شاپ زنده می کردیم. هر سال روز پایداری زیر باران را جشن می گرفتیم و مسابقه می گذاشتیم که کدام یک می تواند زودتر، دیگری را خیس کند. اکنون اما اینجا ایستاده ام دستانم در جیب هایم است و به اسمت خیره شده ام. اسمی که روی یک تخته سنگ سفید نوشته شده است. باران شدیدی می بارد اما اینبار در تابستان نیستیم در پاییزیم. پس نمی توانم انتظار داشته باشم پس از این باران خورشید بتابد. نه در پاییز پس از باران فقط باران است. حتی اگر خورشیدی هم بتابد نمی توان به آن امیدوار بود چرا که چندان قدرتی ندارد. ناامید و دلسرد به تخته سنگی که زیر آن خوابیده ای خیره شده ام. ناگهان اشکی از گوشه چشمانم جاری می شود و با اب باران که از صورتم سرازیر می شود مخلوط شده و به زمین می چکد. ناگهان باران می ایستد. بالای سرم را نگاه می کنم چتری آنجاست. کنارم پسری ایستاده. به قبر اشاره میکند. می گوید:&quot;همسرتان است؟&quot; -بود. (این جمله را با بی حوصلگی می گویم. عادت ندارم کسی خلوتم را بهم بزند. تو هرگز چنین نمی کردی)-همسن من بوده. با تعجب نگاهش می کنم.  چتر را به دست من می دهد و شاخه گل نرگسی را که با خود اورده روی قبری که کنار توست می گذارد. اسم دختری روی آن نوشته شده است که سال تولدش همان سال تولد من است. به پسرک خیره می شوم. می پرسم: همسرتان است؟می گوید: بود.ناگهان باران بند می آید. خورشید شروع به تابیدن می کند. چتر را میبندم و به اسمان خیره می شوم. همه چیز برای شروعی دوباره آماده است. با خود فکر میکنم چیزی نمانده بود که به باران کافر بشوم چیزی نمانده بود که آن را بلا بخوانم مانند زمانی که با تو آشنا نشده بودم. اما انگار حتی وقتی حاضر نیستی هم با من همراهی...نوشته های پیشین: https://virgool.io/@ahmadso/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-fxq1qcpqlfjb  https://virgool.io/mystories/blind-short-story-fpy6bsk17dc9 نوشته ای که حیف است خوانده نشود: (پیشنهاد احمد) https://virgool.io/@hajiagha/%D8%A2%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C-bfndd3umc2cg?source=grid_sidebar_feeds-----0 </description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2020 19:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه| کوری در پسِ پرده‌ی ادراک حقیقت</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/blind-short-story-fpy6bsk17dc9</link>
                <description>پس از بینایی:کور به دنیا آمده بودم. پس از تولدم با اینکه هزینه ی بسیار زیادی برای درمانم انجام میشد بازهم هیچ کدام از پزشکان قادر نبودند بیناییم را به من بازگردانند. گاهی تنها پول نیست که دوای دردهاست گاهی باید علاوه بر پول زمان نیز داشت. برای من ترکیبی از هردو به میزان لازم نیاز بود تا بتوانم در سن 25 سالگی همه چیز را ببینم.پزشکان می گفتند یک معجزه ی پزشکی است. کلمه ای مضحک برای توصیف پیشرفت های پزشکی که مختص ثروتمندانی مانند من است. معجزه ی پزشکی. اگر پول به اندازه کافی بپردازید و کمی صبر به خرج بدهید میتوانید معجزات پزشکی زیادی را رقم بزنید. خانواده ی من به تنهای بیش از بیست معجزه پزشکی رقم زد که به دست آوردن بینایی من ساده ترین آنها بود.اما برای من اتفاقی که پیش از بیناییم رخ داد اهمیت نداشت، اتفاق پس از بیناییم برایم مهم بود. بعد از اینکه توانستم همه چیز را آنگونه که هست ببینم نه آنگونه که واقعا وجود دارد، دچار یک ناامیدی شدم. اشیا به طرز باور نکردنی‌ای به شدت زشت بودند. به عنوان مثال از وقتی متوجه رنگ مسخره ی سیب شدم دیگر علاقه ای به خوردن سیب ندارم. تصورم از سیب یک میوه ی محکم و سفت بود. انتظار داشتم رنگش قهوه ای یا نارنجی باشد. در عوض رنگ خرما با آن شیرینی و نرمی قهوه ایست در حالی که انتظار داشتم آبی باشد. رنگ دریا آبی است در حالی که تصور می کردم باید زرد باشد و رنگ برگ درختان در پاییز زرد است درحالی که در خیالاتم آنجا را سیاه میدیدم.هیچ چیز آنگونه ای نبود که 25 سال تصور میکردم. با خودم میگفتم ای کاش میشد به همان خیالات بازگردم تا بتوانم چند صباحی دیگر این دنیا را تحمل کنم. دنیایی که به طرز مسخره ای زشت و از ریخت افتاده است. وقتی از خیابان هایی با زاویه های منظم صحبت می کردند هرگز چنین آشوب بی معنایی در ذهنم متبادر نمی شد و هنگامی که از دریای خروشان صحبت به عمل می آمد هرگز فکر نمیکردم چنین بی نظمی اشکاری را باید تحمل کنم.من 25 سال در تخیلات خود غوطه ور بودم و اما امروز حقیقت مانند پتکی سهمگین بر تصوراتم فرود آمده است و به هیچ وجهی نمی توانم از این حقیقتی که دنیایم را احاطه کرده خلاصی یابم. نمی دانم کدامیک بیشتر حقیقت دارد تصوراتم در گذشته یا حقایقی که امروز میبینم. برای من هر دو به یک اندازه عینیت دارد.و حال اینجا هستم با تیغی در دست، این متن را می نویسم تا دریابید که این کار را برای چه انجام می دهم. تا متوجه شوید از سرحماقت چنین نمی کنم. این کار را برای بازگشت به واقعیتی که زیباتر از حقیقت شماست انجام می دهم. هنگامی که مایع سفید رنگ زجاجیه از چشمانم جاری شود دوباره به همان واقعیت باز خواهم گشت دوباره همه چیز را زیبا خواهم دید. پس از نابینایی:اشتباه می کردم. تصور می کردم با از دست دادن بیناییم می توانم به همان واقعیت پیشین باز گردم اما اکنون متوجه شدم چه توهم بچگانه ای داشتم. متاسفانه دیگر نمی توانم از حقیقت فرار کنم. نمی توانم وانمود کنم چیزی ندیده ام نمی توانم بگویم حقیقت آن چیزی نیست که یکبار دیده ام بلکه آن چیزی است که اکنون تصور می کنم. نمیتوانم وانمود کنم دیگر نه.امروز منم و تیغ تیز و خون گرمم که مرا به مکانی لامکان رهنمون خواهد گشت جایی که شاید تجربه ی منحوس دیدار با حقیقت هنوز رخ نداده باشد. بادا که چنین باشد.</description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2020 17:18:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان طنز: امیرکبیر</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-hiuppkesycbv</link>
                <description>روزی روزگاری در گوشه ای از این دنیای پهناور امیرکبیر نامی دیده به جهان گشود. امیرکبیر از بچگی آدم شر و شیطونی بود. البته ما زیاد به بچگیش کار نداریم و سریع بزرگش میکنیم.وقتی امیر کبیر بزرگ شد میخواست هوا فضا بخونه اما نمیتونست چون متاسفانه مسئولین وقت فکر میکردن رشته ی دانشگاهی هوا فضا یک چیز شیک و لوکسه و به درد ایران نمیخوره. البته در کل ایران دانشگاه هم وجود نداشت. امیر بعدا متوجه شد که مسئولین وقت فکر میکردن که دانشگاه هم چیز شیک و لوکسیه و ایران بهش احتیاج نداره. امیر بعد از اینکه نتونست وارد دانشگاه بشه حسابی افسرده شد. چند ماه توی خونه نشست و گریه کرد. بالاخره با خودش گفت اینطوری نمیشه من باید سیاست مدار بشم و اولین کاری هم که میکنم اینه که یک دانشگاه احداث کنم. پس مستقیما رفت تا توی انتخابات کاندید بشه اما متوجه شد انتخاباتی صورت نمیگیره باید بره به دربار شاه. خلاصه امیر قصه ی ما از در وارد شد از پنجره انداختنش بیرون اینقدر تلاش کرد تا از اخر شاه گفت: ولش کنید بابا خسته مون کرد بذارید بیاد تو فقط اخته اش کنید که یه وقتی پر و پاچه اش به حرم همایونی گیر نکنه که ما خیلی غیرتی هستیم. امیر هم که اصلا نمیخواست خواجه بشه گفت: حضرت والا من واسه اینکارا نیومدم. اومدم به مردم خدمت کنم. شاه که انتظار شنیدن این حرف رو نداشت گفت: جدی میگی؟ چرا از اول نگفتی؟ من فکر کردم اومدی جیب مردم رو بزنی به زور ازشون مالیات بگیری و دختراشونو بیاری خونه ات. بعد شاه اشاره کرد که امیر رو ببرن اخته کنن. امیر برای اخرین تلاش گفت که اگه شاه اخته اش نکنه خواهرش رو میگیره. شاه که مدتها بود منتظر یک شوهر واسه خواهر ترشیده اش بود سریع قبول کرد و امیر رو  معاون خودش کرد. امیرکبیر بعد از دیدن خواهر شاه روحیه ی معنوی عمیقی گرفت چون دید دنیاش که جهنم شده پس نباید آخرتش هم جهنم باشه. خلاصه واقعا برای مردم کار میکرد. صبح ساعت هفت میرفت سرکار شب ساعت دوازده میومد. همه توی دربار اعصابشون خورد شده بود که امیر چقدر زیاد کار میکنه و درنتیجه انتظارات از اونها هم میره بالا غافل از اینکه امیر برای این اینهمه کار میکرد که نمیخواست زیاد با خواهرشاه توی خونه تنها باشه.اما امیر همچنان به ایده های خودش پایبند بود و زیبایی های دربار نمیتونست جلوشو بگیره که کارهای مفید برای کشور نکنه. اول از همه گفت باید دانشگاه بسازیم. بقیه گفتن ما هنوز مدرسه نداریم چطوری دانشگاه بسازیم؟ گفت خوب مدرسه بسازیم همه گفتن ما هنوز معلم نداریم چطوری مدرسه بسازیم؟ خلاصه هرچی گفت بقیه یه دلیلی اوردن. از آخر خودش دست به کار شد و دارالفنون روتاسیس کرد. برای معلم هاشم گفت چند نفر رو بفرستید خارج تا درس بخونن بیان بهمون یاد بدن. ملت ریختن جلو در خونه امیر که منو بفرست منو بفرست. من میخوام برم فرانسه و انگلیس رو ببینم. دوست دارم برم لب ساحل بشینم و حوری ها رو تماشا کنم. امیر گفت: از این خبرا نیست. قراره برین اتریش. همه گفتن: اتریش؟ ّامیر گفت: آره اتریش. انگلیس و فرانسه توی ایران سابقه ی استعمار داره ولی اتریش نداره پس میرین اتریش.ملت همگی با هم جا زدن و متفرق شدن. همزمان هم با خودشون میگفتن ای بابا کی میره اتریش آخه. چی داره اتریش که دلمون بخواد بریم اونجا؟ این امیرکبیر از اتریشیا پول میگیره ما رو بفرست اونجا. چه فرقی میکنه اتریش ما رو استعمار کنه یا بریتانیای کبیر. من حاضرم بریتانیا منو استعمار کنه. اصلا کاش همین الان بریتانیا بیاد منو استعمار کنه. آخ چقدر نیاز دارم که بریتانیا همین الان منو استعمار کنه.البته کسانی هم بودن که جا نزدن و رفتن اتریش برای تحصیل اما وقتی برگشتن دیگه نه امیری بود نه دارالفنونی. مشخص شد که شاه طی مذاکراتی دستور داده بود که توی قلب دارالفنون رو با بتون پر کنن تا انگلیسی ها در عوض به شاه دوتا ماشین نو بدن که توش بوی نویی میده .اما امیر کارهای خوب دیگه ای هم کرد. در اون زمان عمده ی معادن ایران توسط انگلیسی ها اداره میشد. امیر دستور داد دیگه هیچ معدنی رو به خارجی ها ندین. خودمون همه شو در میاریم. بعد دستور داد از همون کشور اتریش و پروس چند نفر رو برای استخراج معدن آوردن. اما ملت گفتن چی زده این یارو؟ مگه میشه ما خودمون معدن استخراج کنیم؟ اصلا مگه سنگ آهنی که ما از توی اون خاک در میاریم سنگ اهنی میشه که انگلیسی ها در میارن؟ هر یدونه سنگ آهنی که ما در میاریم انگلیسا ده تا درمیارن. اما امیر ملت رو تشویق کرد که اگه برین خودتون سنگا رو در بیارید بهتون جایزه میدم. مردم هم گفتن: اوه یه!!!اما امیر هرچی کشور رو بیشتر پیشرفت داد دید تهدیدها دارن بیشتر میشن. گفت باید نیروی نظامی رو هم تقویت کنیم. دستور داد یه عالمه کارخونه ی ساخت سلاح درست کرد. به اینجا که رسید دیگه انگلیسیا و فرانسوی ها خونشون به جوش اومد گفتن این حاجی مون هرکار دلش خواست کرد. هرجا تونست دست ما رو برید حالا میخواد سلاح هم بسازه؟ عمرا اگه بذاریم.رفتن به اطرافیان شاه گفتن جلوی این امیرکبیرتون رو بگیرید وگرنه کاری میکنیم که با کشور قبلی کردیم. خلاصه اطرافیان شاه هم به امیر بودجه ندادن گفتن ما نمیخوایم تو بری با پول ما سلاح بسازی. اگه میخوای سلاح بسازی از جیب خودت برو بساز چرا از جیب مردم میخوای بسازی.اما امیر گفت عه اینطوریه؟ میرم میگم مردم کمک کنن. به مردم گفت دیگ هاشون رو بدن تا توپ بسازیم. مردم هم اوایل خوشحال بودن که دارن در جهت اعتلای میهن تلاش میکنن. همه شعار داشتن توپ و تفنگ حق مسلم ماست میدادن. تا اینکه یه روز خبر اوردن امیر توی حمام داشته فین میکرده مرده. معاون بعدی اولین کاری که کرد تمام توپ و تفنگ ها رو فرستاد انگلیس و فرانسه و قول داد از سقف دویست تا تفنگ و ده تا توپ بیشتر توی کشور نگه ندارن. همینطور تمام کارخونه هایی که زمان امیرکبیر ساخته شده بود رو گفت تعطیل بشن چون شیک و لوکسن. مردمی هم که اون زمان خوشحال بودن که دیگ و قابلمه هاشون رو داده بودن امیر واسشون توپ بسازه گفتن عجب حماقتی کردیم کاش نمیدادیم. اصلا مملکت ما توپ و تفنگ میخواد چیکار؟ اینا همش لوکس و شیکه واسه کشورای پیشرفته است ما نهایت نیازمون آفتابه است.خلاصه اینکه مردم آن دیار بعد از رفتن امیر حسابی شاد و شنگول به زندگی خودشون ادامه دادن و هیچ خبرشان نبود از توپ و تفنگ و دانشگاه و مدرسه و هوافضا.توجه: هرگونه شباهت اسمی، تاریخی، جغرافیایی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، هنری و ورزشی با افراد زنده یا مرده قویا تکذیب می شود. این نوشته صرفا حاصل تاملات ذهن پریشان نویسنده ی آن است و حتی با مهر و امضای رسمی هیچگونه اعتباری ندارد. http://vrgl.ir/nwCK8  https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%DA%86%D9%87-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%88%DB%8C%D9%86-drttz4z4xlfh </description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2019 22:09:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: زیرزمین متروکه و باغچه. (ویژه هالووین)</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%DA%86%D9%87-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%88%DB%8C%D9%86-drttz4z4xlfh</link>
                <description>تازه به تهران آمده بودیم. من و برادرم یک کار خوب پیدا کرده بودیم و قصد داشتیم اینجا بمانیم. حتی نقشه کشیده بودیم که بعد از مدتی وقتی جاگیر شدیم پدر و مادرمان را هم بیاوریم. اما همه می دانیم انجام دادن این کار اصلا آسان نیست. اول از همه باید دنبال خانه می گشتیم. خیلی سخت بود. قیمت ها فضایی بود و از آن بدتر خانه های ارزان قیمت بیشتر شبیه مخروبه و  معمولا حاشیه ی شهر بودند که این کار را برای رفت و آمد به محل کار سخت می کرد. یک ماه دنبال خانه می گشتیم اما اصلا محل مناسبی پیدا نمی کردیم. تا اینکه یکبار برای دیدن یک آپارتمان رفته بودیم.صاحب آپارتمان یک پیرزن تقریبا هشتاد ساله بود. سوییت قشنگی بود اما قیمتش خیلی بالا بود. به مشاور گفتیم: محل خیلی برای ما مناسبه اما قیمت خیلی زیاده نمیتونی واسه مون یک خونه ی مناسب تر پیدا کنی؟ مشاور گفت: باشه براتون تخفیف می گیرم.گفتیم: قیمت اونقدر بالاست که با تخفیف هم کار درست نمیشه. پیرزن که انگار حرف های ما را می شنید گفت: من این اطراف یک خونه دیگه هم دارم اگه بخواید میتونم اون رو به نصف قیمت اینجا بهتون اجاره بدم. قبول کردیم و رفتیم برای دیدن خانه. باورکردنی نبود. یک خانه ی ویلایی بزرگ با یک باغچه وسط حیاط که البته مشخص بود مدتی است به باغچه رسیدگی نمی شود. چندتا از شیشه ها شکسته بود اما خانه در مجموع تمیز بود. باورش سخت بود. خانه تقریبا سه برابر آپارتمانی بود که قرار بود اجاره کنیم آن هم با نصف قیمت. به برادرم گفتم که شکار گیر آوردیم او هم با سر تایید کرد. سریع به مشاور گفتم: ما اینجا رو اجاره می کنیم. مشاور هم گفت: پس بیاید دفتر تا کارهاش رو انجام بدیم.پیرزن به مشاور گفت: شما برو توی ماشین من با این دوتا جوون حرف بزنم چندتا توصیه بکنم میام که با هم راه بیفتیم.مشاور رفت. پیرزن به من اشاره کرد و گفت: هیچوقت توی زیرزمین نرو. اونجا هنوز وسایل دارم نمیخوام دست بخورن یا چیزی ازشون گم بشه بعلاوه جایی هم ندارم که بذارمشون. پس اگه چیزی از اونجا گم بشه من شما رو مقصر میدونم. همچنان که به در زیرزمین که به واسطه ی چند پله از حیاط جدا شده بود خیره شده بودم با سر تایید کردم. ادامه داد: به گل های توی باغچه برسید. هرروز دو نوبت باید به اونها آب بدید بعلاوه هیچوقت باغچه رو بیل نزنید و توش چیزی نکارید.به باغچه ی خشک شده ی پشت سر پیرزن نگاه کردم و با اخم سر تکان دادم. بعد گفت: من خونه رو به این شرط به شما اجاره میدم اگر فکر میکنید به هر دلیلی نمیتونید این کارها رو انجام بدید بهتره قیدش رو بزنید.من به سرعت جواب دادم: نه تمام اوامر شما مو به مو اجرا میشه مطمئن باشید روزی دوبار باغچه رو آب میدیم هرگز توی باغچه چیزی نمیکاریم و زیرزمین هم تا ابد درش روی ما بسته خواهد بود.پیرزن سری تکان داد و به سمت در حرکت کرد. ناگهان ایستاد، رو به ما کرد و گفت: راستی اگه شبها صداهای عجیبی شنیدید نگران نباشید.وقتی که برمیگشت لبخندی روی صورتش تشخیص دادم اما مطمئن نبودم. کمی ترسیده بودم. الان دیگر مطمئن نبود که خانه شکار بود یا ما؟ اما چیزی که مطمئن بودم این بود که دیگر نمیتوانیم خانه ای با این قیمت مناسب پیدا کنیم پس اگر در آن پلنگ هم بود با آن کنار می آمدم.سه ماه در خانه بودیم و هیچ چیز عجیبی احساس نکردیم هرروز دوبار باغچه ی خشک پیرزن را آب می دادیم. به سبب این آبیاری مداوم علف های هرز زیادی در آن روییده بود. دلم میخواست باغچه را زیر و رو کنم و چند گل زیبا درون آن بکارم اما می ترسیدم پیرزن متوجه شود و قرارداد را فسخ کند. روزی هنگامی که مشغول آب دادن باغچه بودم به درب زیر زمین خیره شدم. دربی فلزی با شیشه هایی مشجر بود. رنگ در قرمز بود که در طی زمان به قهوه ای متمایل شده بود. با خود فکر کردم یعنی چه چیز در این زیر زمین است که پیرزن اینقدر برایش مهم است. اگر پسر ده سال پیش بودم حتما همین الان به زیر زمین میرفتم و برایم مهم نبود که پیرزن قرارداد را فسخ می کند یا نه. اما دیگر آن پسر شجاع نبودم. در افکار خودم بودم که ناگهان حرکتی سایه وار پشت شیشه ی مشجر درب زیرزمین توجهم را جلب کرد. اول تصور کردم خیالاتی شدم اما وقتی دوباره آنرا دیدم مطمئن شدم که خیالات نیست. با صدای بلند برادرم را صدا زدم و چشمانم را از در برنمیداشتم تا اگر دوباره آمد ببینمش. برادرم به سرعت خودش را رساند و گفت:چی شده؟گفتم: یک چیزی تو زیرزمین داشت تکون می خورد سایه اش رو از پشت در دیدم. برادرم گفت: حتما گربه بوده. مطمئن بودم گربه نبود. اما مطمئن هم نبودم که چه بود. شانه ای بالا انداختم و رفتیم درون خانه. فردای آن روز عجیب ترین صحنه ی عمرم را دیدم. باغچه ی خشک با علف های هرز تبدیل به باغچه ای زیبا با چند نوع گل شده بود. از تعجب خشکم زده بود نمیتوانستم حرکت کنم. با خودم گفتم شاید برادرم اینکار را کرده است که در این صورت شرط پیرزن را نقض کرده بود اگر هم او نکرده بود پس چه کسی اینکار را کرده بود؟برادرم که به تازگی بیدار شده بود کنارم ایستاد. دستی به شانه ام کشید و گفت: خیلی خوشگل شده.گفتم: تو این کار رو کردی؟ مگه یادت رفته پیرزن چه شرطی گذاشته بود؟برادرم گفت: شبا چی میزنی؟ خودت این کار رو کردی. دیشب هرکار کردم نتونستم جلوتو بگیرم. نمیدونم گلا رو از کجا گیر آورده بودی.یخ زدم، سرم گیج رفت و خشک شدم. نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است. شاید برادرم می خواست سر به سرم بگذارد اما برادرم هیچوقت از این شوخی ها نمیکرد. نمی توانستم حرف بزنم. فقط به گل های باغچه خیره شده بودم.از آن اتفاق دو ماه گذشت و هیچوقت متوجه نشدم چرا این اتفاق برایم افتاد. برادرم خواست که به روانشناس مراجعه کنم اما موضوع مهمی نبود. نزدیک تعطیلات نوروز بود، من و برادرم مشغول خانه تکانی بودیم. برای عید نوروز برنامه ها را چیده بودیم. قرار بود من با دوستانم به مسافرت بروم و برادرم به شهرستان پیش پدر و مادرمان بازگردد. دو شب پیش از عید بود. آن شب تا نیمه های شب با یکدیگر حرف زدیم و خندیدیم. ناگهان به برادرم گفتم: امروز به گلها آب دادی؟ گفت: فقط یکبار صبح.با عجله به سمت حیاط رفتم. خودم هم نمیدانستم عجله ام برای چه بود. بعد از ماجرای گل های باغچه نمیخواستم یکی دیگر از سه شرط پیرزن روی زمین بماند. شلنگ آب را برداشت و شیر را باز کردم. اما آب نیامد. ناگهان متوجه شدم چراغی در زیر زمین روشن است. شلنگ را به سمتی پرتاب کردم. اولین چیزی که به ذهنم رسید دزد بود. برادرم را دیدم که از داخل خانه به من نگاه می کرد با دست به او اشاره کردم که بیاید. برادرم آمد و او هم با تعجب به چراغ روشن زیرزمین نگاه کرد. از باغچه دو تکه چوب برداشتیم و به سمت زیرزمین حرکت کردیم. به آرامی در زیرزمین را باز کردیم و وارد شدیم. به محض باز کردن در توده هوایی به بیرون حرکت کرد که بوی خاک، نا، کاغذ باطله و گوشت فاسد میداد. اطراف را نگاه کردیم هیچ اثری از ورود نبود. به نظر میرسید که سالیان سال هیچکس به اینجا قدم نگذاشته است. برادرم گفت: حتما چراغش اتفاقی خاموش شده بوده الان دوباره اتفاقی روشن شده. بعد ضربه ای آرام به چراغ زد و چراغ خاموش شد.شوکه شدیم داشتیم به خودمان می آمدیم که کسی در حیاط را به صدا درآورد. به سرعت از زیر زمین بیرون آمدیم و به سمت در رفتیم. در را باز کردم. پیرزن پشت در بود. با عصبانیت گفت: شما هر سه شرط رو زیر پا گذاشتین.گفتم: اما نه اینطور نیست میتونیم توضیح بدیم.پیرزن گفت: توضیحی لازم نیست شما قرار بود سه شرط رو انجام بدید سه شرط ساده اما هیچکدوم رو نتونستید. متعجب بودم که چطور توانسته بود به این سرعت متوجه شود اما مهم این بود که مطمئن شوم بعد از تعطیلات جایی برای ماندن خواهیم داشت. گفتم: لطفا ما رو نندازید بیرون ما قراره تعطیلات بریم مسافرت بعد از برگشتنمون حتما با هم صحبت می کنیم.پیرزن لبخندی زد و گفت: بندازمتون بیرون؟ نه من نمیخوام بندازمتون بیرون تازه بازی شروع شده شما هم قرار نیست جایی برید. ناگهان رویش را برگرداند و رفت. حرف هایش بسیار عجیب بود اما چیزی عجیب تر از آن وجود داشت و آن این بود که در تمام مدت که با من حرف میزد به نقطه ای مبهم پشت سر من نگاه میکرد نقطه ای نزدیک به در زیرزمین.من و برادرم به یکدیگر نگاه کردیم، شانه ای بالا انداختیم و به داخل خانه بازگشتیم ناگهان متوجه شدیم چراغ زیر زمین دوباره روشن شده است. به برادرم گفتم برو چراغو خاموش کن بیا بریم بخوابیم. داشتم وارد خانه میشدم که با صدای فریاد برادرم به سرعت برگشتم. به زیرزمین رفتم و دیدم برادرم با دماغ خونی کناری ایستاده. گفت: یه چیز سیاه خورد به صورتم نفهمیدم چی بود. چند قطره خون از دماغش چکید و فورا خشک شد. چمباتمه زدم و روی زمین دست کشیدم. زمین تقریبا داغ بود. نگاهی به اطراف کردم داخل زیر زمین یک صندوق بزرگ بود، یک آینه ی قدی که روی آن با یک ملحفه پوشیده شده بود و چندین جعبه که توی آن فقط کاغذ و لباس بود. به برادرم گفتم : بیا ببینیم توی این جعبه چی داره؟برادرم دیلمی برداشت و قفل صندوق را شکست. داخل صندوق هیچ چیز بجز آت و آشغال نبود. با خودم فکر کردم امکان ندارد پیرزن برای هیچ چیز اینقدر نگران باشد. حتما در این زیر زمین یک چیزی مخفی است. روی دیوارهای زیرزمین دست کشیدم. چاقویی از جییبم در آوردم چند ضربه به دیوار زدم. پشت دیوار به نظر پر می آمد. نقاط دیگر را امتحان کردم. ناگهان به جایی رسیدم که صدای دیوار طوری بود که به نظر میرسید پشتش خالی است. چند بار دیگر ضربه زدم ناگهان از آن طرف دیوار نیز چند ضربه زده شد. من و برادرم چند قدم به عقب برداشتیم. چراغ دوباره خاموش شد. برادرم گفت: میرم چراغ قوه بیارم. گفتم: چکش هم بیار.برادرم گفت: میخوای خونه ی مردمو خراب کنی؟گفتم: بعدا درستش میکنیم. برادرم که رفت ناگهان صداهایی از آن طرف دیوار شروع به نجوا کردند. نجوا واضح نبود. ترسیده بودم و چاقو را برای دفاع از خودم در دستانم فشار می دادم. موهای بدنم سیخ شده بود اما نمیخواستم ضعف نشان دهم. برادرم سریع برگشت. او هم می ترسید تنها در این خانه بماند. چکش را به دست من داد و شروع به خراب کردن دیوار کردم. ناگهان دیوار فروریخت و جسد سه نفر از میان دیوار نمایان شد. چند قدم به عقب برداشتیم. ناگهان گرمای نفس کسی را پشت سرمان حس کردیم. به سرعت برگشتیم اما کسی نبود. ملحفه ی روی آینه تکانی خورد. هیبتی از میان آینه درحال بیرون آمدن بود. من و برادرم عقب عقب به سمت در حرکت می کردیم. من چکش را به سمت هیبت زیر ملحفه پرتاب کردم اما چکش از هیبت رد شد و به اینه برخورد کرد. صدای شکستن اینه و صدای جیغ گوش خراشی بلند شد من و برادرم به سرعت سوار ماشین شدیم و به طرف خانه ی یکی از دوستانم حرکت کردیم. دیگر حتی یک ثانیه نمیخواستیم درون این خانه باقی بمانیم. به خانه ی دوستم که رسیدیم از او خواستیم که اگر امکان دارد شب را پیش او بمانیم چون خانه مان در دست تعمیر است. قبول کرد و به ما یک اتاق داد. من و برادرم آن قدر خسته بودیم که ترس آن شبمان نتوانست مانع خوابیدنمان شود.فردا صبح که بیدار شدم برادرم کنارم نبود. مدتی طول کشید تا متوجه شوم جایی که دیشب به خواب رفته بودم بیدار نشده ام. دقیق تر که نگاه کردم متوجه شدم در خانه ی خودمان هستم. آری همان خانه ی نفرین شده. سریع تلفنم را برداشتم و به دوستم زنگ زدم. دوستم با تعجب پرسید: تویی؟ دیشب چت شد یهو؟گفتم: دیشب چی شد؟ من اینجا چیکار میکنم؟گفت: نمیدونم نصف شب یهو پاشدی گفتی میرم خونه باید یک چیزی رو بردارم دیگه هم برنگشتی راستش نگرانت بودم.گفتم داداشم اونجاست؟ گوشی رو بده بهش.گفت: مثل اینکه حالت خرابه هنوز. داداشتم باهات اومد که.بدنم یخ کرد. فورا کل خانه را گشتم. هیچ جا نبود. ناگهان یاد زیرزمین افتادم. به سرعت به زیر زمین رفتم باورکردنی نبود. دیواری که دیروز خراب کرده بودیم صحیح و سالم سرجایش بود و آینه هم نشکسته بود. با احتیاط به سمت دیوار رفتم. چاقو را از جیبم بیرون آوردم. مثل دیشب چند ضربه به دیوار زدم. و چند ضربه ی دیگر. ناگهان صدای فریاد خفه ای از درون دیوار شنیده شد. چکش را که دیشب پرتاب کرده بودم از روی زمین برداشتم و دیوار را خراب کردم. برادرم داخل دیوار بود درحالیکه به نظر میرسید هرلحظه بیشتر و بیشتر به درون دیوار فرو میرود به سختی کشیدمش بیرون و روی زمین خواباندمش. پرسیدم: چی شده؟ اینجا چیکار میکنی؟بیهوش شده بود. سریع سوار ماشینش کردم به بیمارستان رساندمش. وقتی داشتند او را به بخش اورژانس می بردند برای چند ثانیه به هوش آمد اشاره کرد که سرم را نزدیک ببرم.به سختی گفت: برو هرچی گل کاشتی از توی باغچه بکن، اون خونه تسخیر شده است و داره از اون باغچه تغذیه میکنه. استخون های سه تا جنازه ای که توی زیر زمینه توی باغچه آتیش بزن و روشو با شن و سیمان پرکن. همه ی اینها رو باید تا قبل از نیمه شب انجام بدی وگرنه تا ابد برده ی خونه باقی می مونیم.برادرم اهل شوخی نبود. نگاهی به ساعتم کردم ساعت نه بود. باید سریع عمل می کردم. به سرعت برگشتم پیرزن جلوی در خانه منتظرم بود. گفت: اجازه نمیدم برین توی خونه. قرارداد فسخه. شما دیگه حق ندارید پاتون رو توی این خونه بذارید.از فرط عصبانیت فریاد زدم: تو میدونستی این خونه چه مرگشه اما به ما نگفتی. اما من امروز کار این خونه رو تموم می کنم. با خاک یکسانش میکنم. پیرزن خندید و گفت: فکر کردی به همین سادگیه؟ این خونه رو حتی اگه سنگ به سنگ و آجر به آجر به خاک و خاکستر تبدیل کنی فردا دوباره صحیح و سالم سرجاشه. شماها مال منید. مال خونه اید. پیرزن را به کناری هل دادم و وارد خانه شدم و در را پشت سرم بستم. اول از همه باید راه تغذیه ی خانه را مسدود می کردم. گل ها را کندم و خاک روی باغچه را برداشتم. خاک مانند خاک رس قرمز رنگ بود. مشکل بعدی پیدا کردن شن و ماسه بود. به تامین کننده مصالح ساختمانی زنگ زدم و یک ماشین شن سفارش دادم و در نهایت باید استخوان ها را اتش میزدم. به زیر زمین بازگشتم تمام کاغذ ها و کارتن های داخل زیرزمین را بیرون آوردم و وسط باغچه پهن کردم استخوان ها را بیرون آوردم و روی آنها گذاشتم. مقداری بنزین ریختم و آتش زدم. ناگهان صدای گوش خراشی از زیر زمین به گوش رسید. صدای شکستن آینه را شنیدم. پیرزنی را دیدم که از زیر زمین بیرون می آمد باورم نمیشد همان پیرزن بود. اما اینجا چکار می کرد؟ پیرزن نتوانست روی پاهایش بایستد پایین پله ها به زمین خورد به آرامی به سمتش رفتم و گفتم: توکی هستی؟گفت: نترس جوون من اونی نیستم که باید ازش بترسی. وقت برای توضیح زیاده فعلا باید کارت رو تموم کنی. لطفا سریع پرکن قبر رو.-قبر؟-فقط سریع پرش کن.ماشین حمل شن تازه رسیده بود شن ها را داخل کوچه خالی کرد و کار پرد کردن باغچه به آرامی پیش می رفت. یک ساعت مانده به نیمه شب کار تمام شده بود. آنقدر درد داشتم که تقریبا از هوش رفتم.فردا صبح روی تختم درحالی بیدار شدم که پیرزن بالای سرم ایستاده بود. با ترس از جایم پریدم. گفتم: تو اینجا چیکار میکنی؟پیرزن گفت: نترس من اون نیستم.برادرم را دیدم که پشت پنجره مشغول نوشیدن چای بود. گفت: نترس همه چیز تموم شده. جادو به کمک تو از بین رفت. الان این پیرزن و این خونه مثل تمام پیرزن ها و خونه های دیگه هستن حتی شاید بهتر. کمی که حالم سرجایش آمد برادرم همه چیز را برایم تعریف کرد: این خونه مدتها پیش متعلق به همسر این خانوم بوده. همسر این خانوم ادم ثروتمندی بوده اما بچه ای نداشته. یکی از روزها با یک پسربچه ی 16 ساله به اسم سیروس اشنا میشن که از یتیم خونه فرار کرده. غافل از اینکه اون پسربچه یک جادوگر کارآموز بوده. پسر بچه، شوهر پیرزن رو میکشه و همسرش رو توی آینه زندانی میکنه. از اون روز به بعد هرکس که توی این خونه زندگی میکرده، توسط خونه خورده میشده. انرژی پلید خونه هم برای جادوهای اون پسر به سمتش میرفتن تا بتونه جادوهای جدیدی رو انجام بده. کاری که ما با باغچه کردیم درست مثل این بود که باتری ماشین رو برداشتیم خونه دیگه کار نمیکنه. امنهمن با تعجب پرسیدم: تو اینها رو از کجا میدونی؟گفت: بردیا بهم گفت. بردیا بی باک.اگه از این داستان خوشت اومده، حتما داستان زیر رو هم بخون: https://vrgl.ir/oLvFT </description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2019 01:15:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور پرواز را آموختم؟</title>
                <link>https://virgool.io/mystories/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%85-ahgzwagto607</link>
                <description>من ترس از ارتفاع دارم. می ترسم جای بلندی قرار بگیرم، هنگامی که از ارتفاع به پایین نگاه می کنم سرم گیج می رود و گاهی نزدیک است که غش کنم. یک روز یکی از دوستانم که از این ترسم خبر داشت، توصیه کرد که برای غلبه بر این ترس باید سقوط کنم، باید با ترسم مواجه شوم و از این اراجیف. تا میتوانست مخم را خورد تا اینکه در نهایت برای اینکه از شر مزخرفاتش خلاص شوم قبول کردم که با او بپرم. با خودم گفتم کاری ندارد که یک پرش از ارتفاع است در زمان مناسب چتر را باز می کنی و تمام. اما هیچوقت چیزی به این سادگی نیست. باید چندماه با صرف هزینه ی هنگفت در کلاس های آمادگی پرش شرکت می کردم تا اجازه داشته باشم از هواپیما بپرم. راستش آموزش ها بسیار خسته کننده بود و می توانم بگویم هیچ چیز از آنها یاد نگرفتم همچنین چند پرش امتحانی با مربی. اما بالاخره زمان موعود فرارسید. پرش از داخل هواپیما آن هم به تنهایی. داخل خونم بیش از گولبول قرمز آدرنالین بود، در آخرین لحظه جا زده بودم میخواستم برگردم، رفیقم سرم را بین دستانش گرفت و چند چک به صورتم زد. صورتم گرم شد و خون درونش به جریان افتاد. کمی تهییجم کرد تا اینکه قانع شدم از اینجا به بعد را نیز ادامه دهم. به سرعت به سمت دریچه پرش حرکت کردم تا نتوانم در آخرین لحظه تصمیمم را تغییر دهم هرچند باز هم در آخرین لحظه ترسیدم اما دیر شده بود سرعتم آنقدر زیاد بود که وقت برای تغییر عقیده باقی نمی گذاشت. ولی به خاطر اینکه به طریقه ی درست نپریده بودم میان زمین و هوا معلق شدم و دست و پا می زدم. به دور خودم می چرخیدم، دستم را به چپ و راست دراز می کردم تا چیزی را بگیرم اما بجز هوا هیچ چیز  نبود. سرعت سقوطم بسیار بیش از حد معمول بود. حس میکردم که به زودی به زمین برخورد خواهم کرد به سرعت داشتم به سمتی می رفتم که نمی دانستم کجاست و همزمان سقوط نیز میکردم. برای یک ثانیه سعی کردم به خودم مسلط باشم انگار یک مکانیزم دفاعی خودکار فعال شده بود دیگر دست و پا نزدم اجازه دادم جاذبه به کمک نیروی مقاومت هوا کار خودش را بکند. چرخشم به دور خودم کم شد کم کم با کمک دستانم خودم را در حالت متعادل قرار دادم و بعد از چند دقیقه حالت نرمال سقوط آزاد را به خود گرفتم. نگاهی به اطراف انداختم درحال سقوط آزاد بودم اما در این مدت خیلی زیاد سقوط کرده بودم کم کم زمان باز کردن چتر نجات فرا می رسید. به بالای سرم نگاه کردم. دوستم خیلی بالاتر از من بود. احتمالا خیلی ترسیده بود. اشاره میکرد نمیدانم چه میگفت ولی احتمالا میخواست چتر نجاتم را باز کنم. چتر را باز کردم و فرود آمدم. موقع فرود به سختی خودم را کنترل کردم اما اتفاق خاصی نیفتاد. دوستم می گفت شانس آورده ام که با این سرعت بدون اینکه استخوان هایم بشکند فرود آمده ام اما از نظر خودم که مشکل خاصی وجود نداشت. به هرحال زنده ماندم و این از همه چیز مهم تر است. از آن به بعد سقوط به تفریحم تبدیل شده بود اما هرگز نتوانست ترسم را از بین ببرد. همچنان وقتی از آن ارتفاع به پایین نگاه می کردم می ترسیدم اما توانستم نادیده اش بگیرم. بعدها فهمیدم که ترس هیچگاه از بین نمی رود. همیشه باید وجود داشته باشد. جایی در پس ذهن ما. تا بتوانیم به وسیله ی آن زنده بمانیم.آن روز مثل همیشه بود. قرار بود بپریم فیلم بگیریم و دوباره تجربه ی فوران آدرنالین در رگهایمان را تکرار کنیم اما مشکلی پیش آمد. چترم هنگام باز شدن به هم پیچید و کامل باز نشد. هرچه تقلا کردم نتوانستم آن را از هم باز کنم. تمام توانم را به کار گرفتم تا گرهی که به وسیله ی سرعت و مقاومت هوا ایجاد شده  بود از هم باز کنم اما نتوانستم. نقطه ی قرمز را هم رد کردم. جایی که اگر چتر باز هم میشد نمیتوانست مرا از مرگ نجات دهد. خسته شده بودم دستانم دیگر توان حرکت نداشت هرچه توان داشتم برای باز کردن گره چتر خرج کرده بودم. تصمیم گرفتم بیخیال شوم و چشمانم را بستم. با تقدیر رو برو شدم و منتظر شدم که زمان موعود فرا برسد. زمان برخورد به زمان. برای یک لحظه جنازه ام را پس از برخورد به زمین تصور کردم. استخوان های خورد شده و اندام پخش شده روی زمین. احتمالا به سختی بتوانند جنازه ام را از زمین جدا کنند. سعی کردم ذهنم را منحرف کنم و به چیزهای خوب فکر کنم. به خانواده ام به دوستانم. دوستی که مرا به این وادی کشانده بود احتمالا پس از مرگم از عذاب وجدان خواهد مرد. شاید هم نمیرد. شاید هم برایش مهم نباشد. به امکاناتی که می توانم داشته باشم اما نداشتم فکر کردم، به اینکه می توانستم خانواده تشکیل بدهم. به لحظات خوب زندگی ام. فکر کردم و فکر کردم و داخل خیالم غوطه ور شدم. ناگهان آرزو کردم کاش می توانستم پرواز کنم. چرا نه؟ چرا نتوانم پرواز کنم؟ چشمانم را باز کردم دیدم میان زمین و هوا معلقم. سبک مثل قاصدکی در باد. دوستم با چترِ باز از کنارم گذشت و با چشمانی که کم مانده بود از حدقه بیرون بزند نگاهم می کرد. همینطور سایر کسانی که با ما بودند. هیچکدام باورشان نمیشد. کسی که قرار بود بمیرد اینطور به پرواز درآمده است. چترم را باز کردم و گذاشتم برای خودش برود. چرخی در هوا زدم از میان کوه ها و از فراز جنگل ها گذشتم. همه جا را از نظر گذراندم. تصویری فوق العاده رویایی بود. سعی کردم اوج بگیرم، خودم را میان ابرها دیدم. مانند مه بود. همان مهی که روی زمین میبینیم و شاید باعث آزارمان شود از راه دور اینقدر زیباست. انسان ها را روی زمین میدیدم که به بالای سرشان اشاره می کنند. جایی که من بودم. مطمئن بودم نمیدانند چرا من آنجا هستم. چرا من اینقدر اوج گرفته ام و آنها نتوانسته اند. آنها تلاش نکرده اند که پرواز کنند. آنها پرواز کردن را باور نکرده بودند و من کردم چون چاره ای نداشتم. من خواستم پرواز کنم. عمیقا خواستم و توانستم. راز پرواز من همین بود.+ به سختی جنازه اش رو از روی زمین جمع کردیم. یکی از پاهاش رو از یک کیلومتری اونجایی که افتاده بود پیدا کردیم. نمیدونم چرا یهو چتر نجاتش رو از خودش باز کرد. با اون شاید یک شانسی داشت یا حداقل اینطور بدنش نابود نمیشد. نمیدونم با خودش چه فکری می کرد. دستاشو باز کرده بود و داشت تکون می داد. انگار میخواست پرواز کنه. نمیدونم چیکار میخواست بکنه. نمیدونم.شما دوستش بودید؟ با شما پریده بود؟+آره من دوستش بودم. با هم میومدیم برای پرش. من کشتمش.</description>
                <category>داستان های احمد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2019 20:48:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>