نقد نمایش عمارت چخوف

نمایش عمارت چخوف
نمایش عمارت چخوف

عمارت چخوف — فراموشخانه‌ای که طغیان کرد
نوشته: سعید رهنما


اشکان پیردل‌زنده انگار سال‌هاست که دارد با چخوف زندگی می‌کند، نه به شکل یک کارگردان که متنی را انتخاب می‌کند، بلکه به شکل کسی که یک جهان را کنار خود نشانده و دارد آرام‌آرام تکه‌تکه‌اش را بازمی‌سازد. چخفته اول بود، قضیه تفنگ چخوف دوم، و حالا عمارت چخوف — پایان یک سه‌گانه‌ای که در هر اثرش، بیشتر از قبل از چخوف دور شده تا بتواند به روحش، نزدیک‌تر شود. این پارادوکس، دقیقا همان چیزی است که هر سه اثر را جذاب و همزمان چالش‌برانگیز کرده است.

متن احسان بدخشان از اسکلت سریال Ghosts قرض گرفته شده، عمارتی قدیمی، پر از ارواحی که سال‌هاست مانده‌اند و نمی‌توانند بروند. یک زوج جوان وارد می‌شوند و درمی‌یابند که نجات این ارواح، در واقع نجات خودشان است. ایده در ظاهر ساده است، اما پیردل‌زنده از همین سادگی، لایه‌ای روی آن کشیده که به‌تدریج رنگ چخوف می‌گیرد. آدم‌هایی که در وضعیت گیر افتاده‌اند، نه در بحران و نه در آرامش، بلکه در چیزی که کارگردان خودش -زندگی‌ای که آرام آرام ته‌نشین می‌شود- می‌نامد.
این تعریف ساده‌ترین و در عین حال دقیق‌ترین توصیفی است که از جهان آنتون چخوف می‌شود ارائه داد.

بازیگران با گروهی بزرگ و متنوع در جریان یک سال تمرین، شخصیت‌هایشان را از دل پژوهش و کشف شخصی بیرون کشیده‌اند، این رویکرد، که امضای کارگردانی پیردل‌زنده است، دو نتیجه متضاد دارد. اجراها گاهی از صمیمیت و اصالتی برخوردارند که به‌ندرت در تئاتر ایران می‌بینیم. می‌توان حس کرد که بازیگر واقعا می‌داند چرا اینجاست. اما همین آزادی، در لحظاتی به پراکندگی ریتم تبدیل می‌شود، لحظاتی که انگار هر بازیگر در نمایش متفاوتی ایستاده و گروه هنوز دارد تکلیف خودش را با لحن مشترک روشن می‌کند. با این حال، سارا عزیزی و محمدعلی الحمد در میان گروه، خط‌های شخصیتی‌شان را با ثبات بیشتری حمل می‌کنند. اما آنچه بیش از هر چیز در صحنه توی ذوق می‌زند، طراحی صحنه است. عمارت در عنوان نمایش یک وعده است، وعده‌ای از عظمت، از گذشته‌ای که هنوز در دیوارهایش نفس می‌کشد، از آن تصویر آشنای عمارت های قدیمی که وقتی وارد می‌شوی احساس می‌کنی چیزی بیشتر از تو آنجاست. صحنه این وعده را وفا نکرده، فضا از آن انتظاری که نام نمایش در تماشاگر ایجاد می‌کند، عقب‌تر نشسته است. پیردل‌زنده که خودش طراح صحنه نیز هست، احتمالا، عمدا از تجمل پرهیز کرده، (فضای اثر کاملا ذهنی است) خودش می‌گوید، اما این انتخاب مفهومی، ضربه‌ای به تجربه حسی اول تماشاگر می‌زند که جبرانش در طول اجرا سخت است.

اما، پایان‌بندی عمارت چخوف جایی است خیلی دوست داشتم، جایی که نمایش بالاخره به اوج خودش می‌رسد. ارواح رستگار می‌شوند، اما کارگردان این رستگاری را نه جشن می‌گیرد، نه توضیح می‌دهد. جواب نهایی را به تماشاگر می‌سپارد. تماشاگر می‌ماند با این سوال که آیا رفتن می‌تواند نجات باشد؟ و آیا ماندن همیشه انتخاب است؟ این همان جایی است که چخوف در آن زندگی می‌کرد - (در مرز میان سکون و رهایی) - آنجا که هیچ‌کس دقیقا نمی‌داند چه وقت زندگی شروع شده و کِی تمام می‌شود. پیردل‌زنده این پرسش را در خلأ نمی‌گذارد، با آوا، حرکت و سکوت‌هایی که - کنش - تعریف شده‌اند، آن را دست تماشاگر می‌سپارد. و این، شاید بزرگ‌ترین وفاداری‌اش به روح چخوف باشد.

امتیازات :
بازیگری | ۷/۱۰
فیلم‌نامه | ۷,۵/۱۰
کارگردانی | ۸/۱۰
تاثیرگذاری کلی | ۸/۱۰

- - -
پ.ن : اجرایی است که به هر کسی با هر سلیقه ای پیشنهاد خواهم داد، تا اندکی ذهن خود را مشغول و فعال نگه دارد. خدا قوت به همه عوامل ...