اینجا «ایران» است، بهار 1405؛ دلایل ماندگاری تمدن ایران

اپیزود 11: اینجا «ایران» است، بهار 1405
اپیزود 11: اینجا «ایران» است، بهار 1405

آنچه در ادامه می‌خوانید، متن یازدهمین اپیزود از پادکست مجلۀ نهان است که در تاریخ 12اردیبهشت1405 منتشر شده. در این متن تلاش شده که تا حد ممکن، لحن اصلی اپیزود حفظ شود.


سلام،
اینجا ایران است
و صبح ما با چای تلخ آغاز می‌شود...

افشار رئوف

اواخر دی‌ماه بود. ساعت از 12 گذشته بود. گرسنه‌ترها زمزمۀ رفتن به ناهار رو شروع کردن. به سالن غذاخوری رفتیم. ظرف‌های آلمینیومی غذا کنار هم چیده شده بودند و روی هر کدوم اسم‌هامون بود. بین ظرف‌ها می‌چرخیدم و از بین نام‌ها دنبال «فواد افراسیابی» بودم. به‌یکباره گوش‌هام شروع به سوت‌کشیدن کرد و جهان به‌مرور تار شد. مشابه همون حالی که قبلا هم به دلیل افت فشار دو بار تجربه کرده بودم. برای ذهن و بدنم، ناخودآگاه، لحظه‌ای تداعی شد که توی ویدئوها دیده بودم. لحظه‌ای که پدرمادرها به دنبال پیکر فرزندانشون می‌گشتن.

شمس لنگرودی می‌نویسه:

می‌گویی چرا غمگینی
من آینۀ توام
ای وطن.

 

ما زخم‌های پرشمار ایران رو به ارث می‌بریم. زخم‌هایی که در لحظه‌های مختلف زندگیمون حتی وقتی اصلاً انتظارش رو نداریم، مثل صف گرفتن غذا، سر باز می‌کنند. دکتر محمد اسلامی ندوشن دربارۀ ایران می‌گه: «ایران مانند معشوق غزل‌های فارسی هم عوامل ستمگری با خود دارد و هم نمی‌توان از او دل برگرفت.» معشوق غزل‌های فارسی. این بیت حافظ رو گوش کنید:
ز دست جور تو گفتم، ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت: که حافظ برو، که پای تو بست

یا این بیت از سعدی:
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
جواب دادی و گفتی: که من، خوشم بی تو

چقدر ستمگره معشوق شعر فارسی. چقدر می‌چزونه عاشق رو. دکتر اسلامی ندوشن می‌گه ایران ما هم همین‌جوریه؛ ستمگره، زخم می‌زنه؛ اما نمی‌شه ازش دل برید.

 توی یازدهمین قسمت از مجلۀ نهان قراره «ایران» رو از پنجرۀ شعر و ادبیات ببینیم. شما صدای من رو از خیابانی در شرق تهران زیر هجوم بمب و موشک و پهباد می‌شنوید. این قسمت رو در شرایطی می‌نویسم و ضبط می‌کنم که دسترسی به اینترنت بین‌الملل نداریم، برای همین برخلاف همیشه نتوستم از گوگل و چت‌جی‌پی‌تی و یوتیوب و بسیاری از سایت‌های دیگه برای نوشتن متن یا پیداکردن آهنگ کمک بگیرم. یکی از کارهایی که توی این مدت کردم خوندن بخشی از تاریخ بیهقی بود. جایی از کتاب، بیهقی می‌نویسه: «از گفتار باز توان ایستاد و از نبشتن باز نتوان ایستاد.» این قسمت تلاشیه برای باز نایستادن!

احتمالا شما این قسمت رو توی کست‌باکس روزها یا حتی شاید هفته‌ها بعد از ضبطش می‌شنوید. امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید و مثل همیشه خوشحال می‌شم اگه لطف کنید و به دوستانتون این پادکست رو معرفی کنید یا توی شبکه‌های اجتماعیتون درباره‌ش بنویسید...«اینجا ایران است؛ بهار ۱۴۰۵»

ایزد رپت‌ون در فرهنگ ایران باستان

توی فرهنگ ایران باستان، لحظۀ آرمانی، نیم‌روزه. دقیقا زمانی‌که خورشید توی بالاترین پایگاه خودش قرار داره. این زمان قرینۀ نیمه‌شبه که اوج فرمانروایی و قدرت تاریکیه. این زمان، یک ایزد موکل هم داره؛ به اسم رَپِت‌وِن. رَپِت‌وِن علاوه‌بر اینکه نگهبان گرماست یه مسئولیت مهم و سنگین هم داره. باید، به‌محض اینکه زمستون و سرما آغاز می‌شه، راهیِ دنیای زیرِ زمین شه و به یاری چشمه‌ها بشتابه و ریشۀ گیاهان و درختان رو گرم نگه داره تا سرما نتونه خشکشون کنه و از بین ببره. اگه توی بهار و تابستون، چشمه‌ها جوشانن و درخت‎‌ها سرسبز و پربار، نتیجۀ تیمارهای دلسوزانۀ همین ایزده.  اصلاً جشن و شادمانی آغاز سال، یکی از دلایلش، به زمین بازگشتن همین ایزده.

رپت‌ون زمانی برام جالب‌تر شد که به یک نکتۀ دیگه هم دربارۀ تمدن ایران پی بردم... وقتی تمدن‌ها رو نگاه می‌کنیم می‌بینیم معمولا 2500 تا 3000 سال عمر کردن و بعد منقرض شدن. دلایل انقراضشون متعدده؛ اکثرشون به‌دلیل جنگ بوده و کشورگشایی‌هایی که رخ داده، بعضیشون به دلیل شیوع بیماری بوده مثل آبله... تمدن‌هایی وجود داشته که به‌دلیل عوامل طبیعی یا فرهنگی از بین رفتن؛ اما بین همۀ تمدن‌های جهان یه استثنای عجیب وجود داره. تمدنی که در طول تاریخ، بارها بهش حمله شده، بارها تجزیه شده و حتی به اشغال دراومده، تمدنی که بلایای طبیعی و بیماری‌های فراگیر به خودش کم ندیده و همیشه زیر هجوم فرهنگ‌های گوناگون بوده؛ ولی منقرض نشده: یعنی تمدن ایران. اگه روی کاغذ حساب کنیم، تمدن ایران به احتمال خیلی زیاد باید منقرض می‌شد تا امروز، پس چرا نشده؟ توی ادامۀ این اپیزود، تلاش می‌کنیم به این سوال جواب بدیم. در واقع فقط، در بهترین حالت، حدسیاتمون رو می‌گیم.

ارتباط ماندگاری تمدن ایران با ایزد رپت‌ون

ایزد رپت‌ون رو به این خاطر گفتم که داشتم با خودم فکر می‌کردم، انگار توی رگ‌های ما ایرانی‌ها، این اسطوره و اسطورهای مشابه اون وجود داره. وقتی نگاه می‌کنیم به تاریخ این سرزمین، آدم‌هایی بودن که وقتی زمستون و سرما سر رسیده، شروع کردن به گرم نگه‌داشتن ریشه تا زمانی که به‌قول شاملو، زمستان شکسته و رفته. کاری که فردوسی کرده مگه غیر از اینه؟ ریشه‌ها رو نگه داشته. کاری که فرهنگ‌نویس‌های ما کردن مگه غیر از اینه؟ ما حتی در تیره‌وتارترین روزهامون، من‌هایی شاخصی رو داشتیم که مقابل نابودی تمدنمون رو گرفتن: مولانا داشتیم، حافظ داشتیم و بسیاری مفاخر دیگه.

در ادامه بخشی از شعر «لنگستون هیوز» رو با هم می‌شنویم با ترجمه و صدای «احمد شاملو»:

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود

بگذارید پیشاهنگ دشت شود

و در آنجا که آزاد است منزل‌گاهی بجوید.

این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته‌اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود

سرزمینی که در آن نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند؛

نه ستمگران اسباب‌چینی کنند

تا هر انسانی را آنکه برتر از اوست از پا درآورد
این وطن هرگز برای من وطن نبود.


آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن

آزادی را با تاج‌گل ساختگی وطن‌پرستی نمی‌آرایند؛

اما فرصت و امکان واقعی برای همه‌کس هست...

آهنگ‌های این اپیزود رو با گرامافون باید گوش کنیم. صفحه‌ها رو برداریم، خاکشون رو فوت کنیم و روی دستگاه بذاریم. آهنگی که قراره بشنویم اسمش نشاطه. آهنگیه که «مهدی خالدی» آهنگسازش گفته: «اصلاً یک هم‌چون آهنگی رو ایجاد کردم برای عید که صبح اول عید که رادیو باز می‌شه یک هم‌چون آهنگ تازه‌ای، با یک کلام قشنگی، با یک صوت خوبی از رادیو پخش بشه که مردم یک تحرکی، یک علاقه‌ای نسبت به رادیو و نسبت به موسیقی خودشون پیدا کنند.»
«پرویز یاحقی» درباره‌ش گفته: «مهدی خالدی اولین کسی بود که برای فصل بهار آهنگی ساخت. با این که آهنگ‌های زیبا و برجسته‌ای برای بهار ساخته شده ولی هیچ‌کس تاکنون موفق نشده است اثری مثل او به وجود آورد. خود من هم چندین آهنگ نوروزی ساخته‌ام ولی در نهایت صداقت اعتراف می‌کنم هنوز هم ترانۀ زیبای استاد خالدی به‌قول معروف رکورددار است.»
«اسماعیل نواب صفا» ترانه‌سرای این آهنگ گفته: «یکی از پرطرفدارترین آثار خالدی و من و دلکش است. ترانه‌ای که همۀ ما آن را دوست داشتیم و ترانه‌ای که خالدی همیشه آن را بهترین کار خودش می‌دانست. این ترانه آن‌چنان محبوبیت پیدا کرد که حدود سی سال پس از تحویل سال نو، از رادیو پخش می‌شد. البته چون ترانه با عبارت آمد نوبهار شروع می‌شود، اغلب مردم آن را با همین عنوان می‌شناسند...»

متن آهنگ «نشاط»
با ترانه‌ای از «اسماعیل نواب صفا»
و صدای دلکش:

آمد نو بهار، طی شد هجر یار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار
بازآ، ای رمیده بخت من
بوسی ده، دل مرا مشکن
تا از آن لبان می گون‌ات
می نوشم، به جای خون خوردن

واژه‌هایی که توی این ترانه به کار رفته، کمی رنگ کهن‌گرایی داره؛ مثل: هجر، طرب، می‌گون و واژه‌هایی از این دست. از نظر مضمون هم، خیلی موضوعش بکر و تازه نیست؛ یعنی اگه یه نگاهی به ترانه‌هایی که دربارۀ بهار سروده شده بندازیم، می‌بینیم مضمون اکثر اون‌ها دعوت به گشت‌وگذار در طبیعت و شادبودن و غنیمت شمردن روزهاست.

اما این ترانه ویژگی‌های ارزشمند و ماندگار کم نداره: یکی اینکه با وجود اون کهن‌گرایی در واژگان که گفتم، مفهومش روشنه. دیگه اینکه، تلفیق شعر و موسیقی خیلی خوش نشسته توی کار و سوم خوش‌آهنگی واژه‌ها و هماهنگی‌های آوایی بینشونه. همین ترجیع‌بند ترانه یه نمونه درخشان از موسیقی درونیه. توی ذهنتون مرورش کنید: آمد نوبهار، طی شد هجر یار، مطرب نی بزن، ساقی می بیار. به گوشتون خورد که کلمات «نوبهار و یار و بیار» چقدر خوش کنار هم نشستند یا «طی، می، نی». همین نکات ظریف کمک می‌کنه اثر خودش رو بین خیل آثار دیگه بربکشه و ماندگار کنه. حتی بهره‌گیری از مصوت «آ» در شروع ترانه، چقدر دلنشین و هماهنگ با ساختار اثره. آمد نوبهـــــــــار! انگار این مژده و شادمانی رو سر کوچه و بازار دارن به مردم می‌دن.

آمد نو بهار، طی شد هجر یار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار

دربارۀ ثنویت در اسطوره‌های ایران و پدیدآمدن ایزدان و دیوان

دربارۀ ایزد رپت‌ون و نقشش توی تمدن ایران گفتیم. ولی سوال اینجاست که چرا ما توی فرهنگمون ایزدان رو داریم و در مقابلش دیوها رو؟ از کی این تقسیم‌بندی، این ثنویتِ خیر و شر توی فرهنگ ما رخ داده؟ قصه‌ش سر دراز داره... از جایی شروع می‌شه که آریایی‌ها مهاجرت می‌کنن. گروهی از قفقاز به غرب می‌رن و گروه دیگه به هندوکُشی. سرزمین ما به‌دلیل جغرفیاش همیشه جای سختی برای زندگی بوده، زمین سنگلاخ، خشکسالی و...؛ برای همین وقتی آریایی‌ها وارد می‌شن، ما خشنونتی نسبت به اون‌ها نداشتیم و به‌راحتی و رغبت پذیرفتیمشون. اون‌ها هم کنار ما شروع‌کردن به کار و شکار. در مقابل، هند یه سرزمین پرآب و سرسبز بود. به همین دلیل هم هندی‌ها در ابتدای کار نسبت به ورود آریایی‌ها مقاومت داشتند و تا جای ممکن سعی می‌کردن اجازۀ حضور اون‌ها رو توی سرزمین خودشون ندن.

چند وقت که گذشت اقوام دیگری قصد ورود به این دو سرزمین رو داشتند. سرزمین ما که حالا آریایی‌ها هم جزوش بودن، مجدداً با روی باز این قوم تازه‌وارد رو پذیرفتند؛ اما در هند، این قوم جدید با دو قوم دیگه درگیر شدند: یکی اقوامی که از اول در هند ساکن بودند و دوم، اقوام آریایی که به‌سختی جای خودشون رو توی این سرزمین باز کرده بودند.

از همین‌جاست که دیَوَها (خدایان خشن) در هندوستان ارج‌وقرب پیدا می‌کنن و حتی جزو بهترین خدایان می‌شن. همین دیَوَها وقتی به سرزمین ما می‌رسن اول به‌عنوان «خدایان بیگانه» شناسایی می‌شن، بعد تبدیل به «خدایان دشمن» می‌شن. این تحول ادامه پیدا می‌کنه و اون‌ها «دشمن» شناخته می‌شن و در نهایت تبدیل می‌شن به «دیوها».

«ژرژ دومزیل»، زبان‌شناس و محقق فرانسوی، برای اولین‌بار اسطوره‌های هند رو طبقه‌بندی کرد. بیاین ببینیم معادل اون‌ها توی اسطوره‌های ما چی می‌شه:
دومزیل می‌گه گروه اول (اون راس هرم)، گروه فرمان‌روا و روحانی قرار داره. توی هند به این گروه می‌گن اسورَها. همین اسورها وقتی وارد سرزمین ما می‌شه، می‌شن اهورَها. پیرو حرف‌های قبلی‌مون، مثلاً معادل ورونه در هند می‌شه اهورمزدا با یه تفاوت بزرگ. ورونه خشونت داره، اما اهورمزدا نه.
گروه دوم (میانۀ هرم) خدایان ارتش‌دار هستن. همون خدایانی که معادلشون برای ما می‌شه دیوها.
و گروه سوم، خدایان مظاهر طبیعت هستند که ما هم توی فرهنگمون داریم.

از همین‌جا هم می‌شه به ویژگی اصلی اساطیر خودمون پی ببریم: یعنی ثنویت. اعتقاد به دو اصل: اصل خوب (که نماینده‌ش اهورمزداست) و اصل بد (که نماینده‌ش اهریمنه).


ارتباط ماندگاری تمدن ایران با جغرافیای ایران

دوباره سوالمون محوری‌مون رو طرح کنیم: چرا تمدن ایران تا امروز منقرض نشده؟ یادتونه دربارۀ اقوام نخستین ساکن ایران چی گفتیم؟ چون این سرزمین به‌دلیل جغرافیاش جای سختی برای زندگی بوده، آریایی‌ها رو با روی باز پذیرفتن. جغرافیا و شرایط سخت.
ساکنین این سرزمین از آغاز با سختی‌ دست‌وپنجه نرم کردند. توی زمینی که حتی زندگی دشوار بود، تمدن بنا کردند، قصه‌ها گفتند و شعرها سرودند. شاید برای همین توی اوج سختی‌ها، جنگ‌ها، قحطی‌ها... گذشتگان ما خسته‌‌شدن، شکستن، به زانو دراومدن اما دوباره بلندشدن و ادامه‌دادن. چنگیزها و اسکندرها آمدند یا به‌قول تاریخ جهانگشا دربارۀ حملۀ مغول‌ها «آمدند و کندند و سوختند» اما ایران ما باقی موند.

شعری از «ناظم حکمت»:

 

آقایان چگونه به این وطن رحم نکردید؟

پاره‌پاره‌اش کردند

گیسوانش را گرفتند و کشیدند

کشان‌کشان بردند و تقدیم کافر کردند

آقایان، چگونه به این وطن رحم نکردید؟

دست‌ها و پاها بسته در زنجیر،

وطن‌، لخت و عور بر زمین افتاده‌

و نشسته بر سینه‌اش گروهبان

آقایان، چگونه به این وطن رحم نکردید؟
می‌رسد آن روز که چرخ بر مدار حق بگردد
می‌رسد آن روز که به حساب‌های شما برسند
می‌رسد آن روز که از شما بپرسند:
آقایان چگونه به این وطن رحم نکردید؟

وقتشه صفحۀ بعدی رو برداریم و گرد زمان رو از روش پاک کنیم. بعضی از آهنگ‌ها هستند که در حافظۀ یک سرزمین، حافظۀ یک ملت ماندگار و ثبت می‌شن. آهنگ «ایران ایران» از همون‌هاست. ترانه‌ش رو «ایرج نگهبان» گفته و «محمد نوری» اجراش کرده.

بخشی از آهنگ «ایران ایران»
با ترانۀ «ایرج نهگبان»

و صدای «محمد نوری»:

در روح و جان من می‌مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی، ننشیند در سخن

که بهر عشق والای تو، همه جهان نیارزد

ای ایران ایران! دور از دامان پاکت دستِ دگران، بدگهران
ای عشق سوزان! ای شیرین‌ترین رویای من تو بمان، در دل و جان
ای ایران ایران! گلزارِ سبزت دور از تو راج خزان، جور زمان
ای مهرِ رخشان! ای روشنگر دنیای من به جهان، تو بمان

دلیل ماندگاری این آهنگ‌ها، علاوه‌بر موسیقی و اجرای درخشانشون، ظرافت‌هایی که شاید سخت به چشم بیاد، ولی تاثیرش رو می‌ذاره. واسه همینم سخت می‌شه توشون دست برد و تغییرشون داد. این قسمت رو ببینید که توی آهنگ هم دو بار تکرار می‌شه:

ای ایران ایران! دور از دامان پاکت دستِ دگران، بدگهران
ای عشق سوزان! ای شیرین‌ترین رویای من تو بمان؛ در دل و جان
ای ایران ایران! گلزارِ سبزت؛ دور از تاراج خزان جور زمان
ای مهرِ رخشان…ای روشنگر دنیای من به جهان

قافیه‌ها روشنه: بدگهران، دل‌وجان، زمان و جهان. هر چهار کلمه با «ان» تموم شدن. در کنار این قافیه‌ها ما قافیۀ درونی هم داریم که احتمالا متوجه‌ش شدید، یعنی سطر اول: ایران، دامان، دگران و بدگهران. سطر دوم: سوزان، بمان، دل و جان سطر سوم: ایران، خزان و زمان، سطر چهارم: رخشان و جهان. بنابراین تا اینجا هم قافیه داریم و هم قافیه درونی که هر دو به‌زیبایی اجرا شده. اما بخش درخشان ماجرا اینجاست: همون کلیدی که باعث شده انقدر فضای این ترانه سرشار از ایران باشه و نشه این کلمات را با کلمات دیگه جایگزین کرد. «ایران» به‌عنوان مفهوم مرکزی ترانه با «ان» تموم شه و ترانه‌سرا تمام قافیه‌ها و قافیه‌های درونی رو هم با «ان» تموم کرده. انگار مدام ایران رو داره توی ذهنمون تداعی می‌کنه. رخشان/ایران، جان/ایران، بمان/ایران...

توی این ترانه استعاره و تشبیه هم به کار رفته و خوبیشون اینه که پیچیده نیستند و مخاطب رو گیج نمی‌کنن. استعاره‌های مثل «تاراج خزان» یا تشبیه سه رنگ پرچم ایران به چمن، خون و سحر که در ادامۀ آهنگ می‌شنوید.

بخشی از آهنگ «ایران ایران»
با ترانۀ «ایرج نهگبان»

و صدای «محمد نوری»:

سبزی صد چمن، سرخی خون من،
سپیدی طلوع سحر، به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی، ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستی‌ام، به هستی تو بسته

بخشی از یادداشت «افکاری دربارۀ ایران» نوشتۀ «ه.د.گریوزلا»

پسر گفت: آیا روزگار کشور سر آمده است؟
پدر تبسمی پرمعنی کرد و گفت : چنین چیزی ممکن نیست.
پسر گفت: چرا نیست؟
پدر گفت: زیرا این کشور پس از سه هزار سال آزادی امکان ندارد که از میان برود.
باز پسر پرسید: چرا امکان ندارد؟!
پدر گفت: تو نمی‌دانی سه هزار سال یعنی چی.

 گفت‌وگویی که شنیدید، شروع یادداشتیه از ه.د. گریوزلا. اگه اسمش رو درست تلفظ کنم. این یادداشت آوریل 1944 توی لندن چاپ شده و عنوانشم هست «افکاری دربارۀ ایران». به تاریخ شمسی می‌شه فروردین 1323 یعنی حدود 82 سال پیش. توی پرانتز بگم که سال 1320 متفقین به ایران حمله کردند و ایران اشغال شد. حالا شاید یکم اون گفت‌وگوی پدر و پسر در شروع این یادداشت براتون معنادارتر شه. بریم ببینیم در ادامه، این نویسنده دربارۀ مشاهداتش از ایران و شرایطش چی گفته، البته من فقط بخش کوتاهی از این یادداشت رو می‌خونم:

«کسانی که در یکی‌دو سال اخیر مقالات جامع و پراطلاع چندی را که دربارۀ ایران در انگلستان نوشته شده مطالعه کرده‌اند بی‌شک نتیجه گرفته‌اند که اوضاع ایران چنانکه باید رضایت‌بخش نیست... و ایران با وجود موانع بسیار کوشش می‌کند که حکومت دموکراسی را پایدار گرداند. این موانع شامل اشکالات سیاسی و اقتصادی بسیاری است که به‌واسطۀ آرتش‌های اجنبی، با آنکه از کشورهای متحد با ایران هستند، تقویت یافته و در میان این گیرودار، مردم ایران و حتی بعضی از پیشوایان سیاسی این کشور خود را اسیر یک حس ناامیدی و بی‌حاصلی یافته‌اند.

«تمام این مسائل و مشکلات، اساسی و حقیقی است، ولی شاید بهتر آن باشد که چند لحظه از آن‌ها صرف‌نظر و سعی کنیم ببینیم این‌روزها در فکر مردم ایران چه می‌گذرد، یعنی لحظه‌ئی مقام ایران را از نقطه نظر یک واحد سیاسی، بین‌المللی و یا حکومتی فراموش و اندکی در روح این کشور کاوش کنیم. هر کس روزنامه‌های ایران را اینروزها بخواند تصور خواهد نمود که این کشور با آنهمه جلال باستانی و قدمت تاریخی بکلی از پای درآمده و یا اگر به بکلی فانی نشده اقلا مراحل احتضار را می‌پیماید، نتیجه خواهد گرفت که ناخوشی ایران قابل معالجه نیست، فقر عمومی مردم ایران چاره ناپذیر است و عدم تربیت، گرسنگی و نواقص تشکیلات حکومتی بجائی رسیده که آخرین روزنۀ امید را مسدود نموده است.»

 

اینجا نقطه می‌ذارم تا یه بار دیگه سوالمون رو یادآوری کنم. چرا تمدن ایران تا امروز باقی مونده؟ حالا به ادامۀ یادداشت گوش کنید:


چرایی ماندگاری تمدن ایران از نظر ه.د.گریوزلا

«آیا این تشخیص «لاعلاجی» را که پس از مطالعۀ روزنامه‌های ایران ناگزیر بخاطر ما می‌گذرد میتوان قبول نمود؟ ایران دورۀ سخت و ناهنجاری را از تاریخ خود می‌پیماید. هیچکس در حقیقت این امر تردیدی ندارد. تاریخ طولانی ایران که به تکرار ارادۀ فنا ناپذیر، ایرانیها را برای ادامۀ هستی ثابت نموده... استعدادهای طبیعی فراوان این مردم... آثار بیشماری که دلیل بر یک نهضت فکری نوینی است: اینها بطور قطع ثابت میکند که روح ایرانی هرگز نمرده است و هیچوقت فنا نخواهد یافت.»

شعری از «محمود درویش»:

 

وطن من روایت روزهای شاد و غمگین نیست.

وطن در رویا نمی‌زید

و نه در مزرعه‌ای در آغوش ماه،

و نه در قطره‌ای نورانی بر گل رز.

وطن من غریبه‌ای خشمگین است

در اضطراب قرن‌ها

با ماشه‌ای کشیده بر شقیقه‌اش.

وطن من، کودکی است،

که دستانش را با امید و شجاعت

به سوی شادی دراز می‌کند.

مفهوم فرّه و خویش‌کاری در فرهنگ ایران باستان

یکی دیگه از مفاهیم بسیار مهم در فرهنگ و تمدن ایران، بحثیه که حول مفهوم فرّه می‌گرده. فرّه چیه؟ فرّه یه نیروی آسمانیه که توی وجود تک‌تک آدم‌ها به ودیعه گذاشته شده. این فرّه انواعی داره:

  • فرّه ایزدی: ایزدان که دربارۀ یکیشون، یعنی رپیهون، توی این اپیزود حرف زدیم، صاحب فرّه هستند.

  • فرّه  گیتی یا شاهی: این فرّه توی شاهان خوب و برحق ایرانی وجود داره.

  • فرّه ایرانی: به باور ایرانیان باستان، این فرّه باعث می‌شه که در نهایت ایران در جدال با بدخواهانش پیروز شه. و این فرّه به ایران خرمی و آبادانی می‌بخشه.

  • فرّه موبدی و پیامبری

  • فرّه همگانی: همۀ انسان‌ها فارغ از رنگ و نژادشون دارای این فرّه هستند.

حالا سوال اینجاست این فرّه به چه دردی می‌خوره؟ این نیروی آسمانی باعث می‌شه که تمام انسان‌ها توی انجام کارهایی که با پیشه و هنرشون گره خورده، موفق‌تر و کامیاب‌تر باشن. اینجا دارم از یه مفهوم دیگه توی فرهنگ ایران باستان حرف می‌زنم: مفهوم خویش‌کاری. خویش‌کاری می‌گه توی وجود همۀ ما، جوهرۀ انجام یه کاری نهادینه شده. اون کدوم کاره که وقتی انجامش می‌دید ازش لذت می‌برین و اصلاً متوجه گذر زمان نمی‌شید؟ اون خویش‌کاری شماست.

توی اپیزود «مگر آنکه خودش گوش کنی!» که دربارۀ «فرهاد مهراد» بود، اپیزود اینجوری شروع می‌شد: آهنگی از چایکوفسکی از رادیو پخش می‌شه و به گوش فرهاد می‌رسه. از همون‌جا فرهاد مسیر زندگیش رو پیدا می‌کنه و انگار کشف می‌کنه که کجای جهان جای درستشه: یعنی موسیقی. انگار موسیقی، خویش‌کاری فرهاد بوده.

شما هم شاید تجربۀ مشابه داشته باشین از این لحظۀ کشف. بگذریم... بنابراین می‌تونیم تعریفمون رو کامل‌تر کنیم و بگیم: فرّه یه نیروی آسمانیه که در وجود همۀ انسان‌ها به ودیعه گذاشته شده و سبب می‌شه خویش‌کاری خودشون رو به‌ بهترین شکل به جا بیارن.

آیا این فرّه همیشه با آدم می‌مونه؟ به‌نظرتون می‌مونه؟ نه. این هدیۀ آسمانی نیازمند مراقبت و نگهداریه. مراقبت و نگهداریش هم به این شکله که اگه خویش‌کاری خودمون رو به جا نیاریم، فرّه ما رو ترک می‌کنه و از درون ما پر می‌کشه و در جان آدمی دیگه قرار می‌گیره. نیک‌بختی ما، گره‌خورده به انجام خویش‌کاری‌مون.

وضعیت این فرّه بعد از مرگ چجوریه؟ پادشاهان و فرمانروایانی که خویش‌کاری‌‌شون رو به جا آوردن، به عدالت حکم‌رانی کردن، این فرّه بعد از مرگشون به جانشینشون می‌رسه. دربارۀ پهلوانان اساطیری ما هم همین‌طوره. با مرگ اون‌ها فرّه از بین نمی‌ره، بلکه به فرد دیگه‌ای منتقل می‌شه. برای همینم توی شاهنامه مثلا بارها شاهد مرگ پهلوانانمون بودیم، اما پهلوانی هرگز نمرده، چون فرّه‌ش از بین نمی‌ره. درگذشت هر پهلوانی این مانا را به پهلوان بعدی می‌رسونه.

ارتباط ماندگاری تمدن ایران با فرّه پهلوانی

چرا ایران مونده؟ توی این مدت، خیلی ویدئو و عکس دیدیم. از آدم‌هایی که دیگه بینمون نیستند. و من خیلی از اوقات که این انسان‌ها رو می‌دیدم با خودم فکر می‌کردم این‌ آدم‌ها این شجاعت رو از کجا آوردن؟ این سر نترس رو؟ این ایستادگی رو؟ انگار فرّه پهلوانی، قلب درستش رو پیدا کرده و پیدا خواهد کرد.

بخشی از شعر «ایرانه خانم» از «رضا براهنی»:

با توام ایرانه خانم زیبا
دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
حال تمامَم از آن تو بادا گر چه ندارم خانه در این جا خانه در آن جا
سَر که ندارم که طشت بیاری که سر دَهَمَت سر
با توام ایرانه خانم زیبا!

شانه کنی یا نکنی آن همه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز
آینه بنگر به پشت سر آینه بنگر به زیرزمین با تو منم خانم زیبا
چهره اگر صد هزار سال بماند آن پشت با تو که من پشت پرده‌ام آنجا
کاکل از آن سوی قاره‌ها بپرانی یا نپرانی با تو خدایی برهنه‌ام آنجا
بی‌تو گدایم ببین گدای کوچۀ دنیا
با توام ایرانه خانم زیبا!

شما یازدهمین اپیزود از مجلۀ نهان رو شنیدید، امیدوارم که ازش لذت برده باشید. منابع این قسمت رو توی توضیحات می‌تونین بخونید. از مقاله‌های زیادی بهره بردم که هر کدوم نویسندگان برجسته‌ای داشت: مثل دکتر شفیعی کدکنی، دکتر ژاله آموزگار، دکتر شروین وکیلی و بخش‌های مربوط به نقد ترانه‌ها  رو از نوشته‌های مهدی فیروزیان وام گرفته بودم.

امیدوارم اپیزود بعدی رو توی شرایط بهتری ضبط کنم و شما هم توی شرایط بهتری بشنوید. روزهای سختی رو می‌گذرونیم همه‌مون. اضطراب بمب و موشک از یه طرف، نداشتن اینترنت و اوضاع اقتصادی نابه‌سامان از سمت دیگه. توی این مدت، به‌خاطر همین قطعی اینترنت کارم رو از دست دادم و این شرایط سخت، برام سخت‌تر شد.

پیش از جنگ، حدود 1 ماه قبل از شروعش، یه اتفاق خیلی خوب برام افتاد. انقدر خوب که اصلا باورش نمی‌کردم. انقدر در نگاه من دست‌نیافتنی بود که حتی توی لیست آرزوهامم ننوشته بودمش. یه شبی بعد از اون اتفاق، وقتی هنوز به‌خاطرش سرخوش بودم، چشمم به دیوان حافظ افتاد که بالای قفسۀ تختم بود. برداشتم... به اتفاق خوبی که برام افتاده بود فکر کردم و با خودم آرزو کردم: آیا ممکنه دوباره همچین اتفاقاتی توی زندگیم رخ بده؟ کتاب رو باز کردم. غزلی اومد که یک بیتش این بود:

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده‌باز
هزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزد

 امیدوارم چرخ شعده‌باز براتون، هزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزد...