آموزگارِ سال دوّم دبستان

سال دوّم دبستان بودیم؛ یک خانم آموزگاری داشتیم که بسیار بسیار مؤمنه بود. قیافه‌ و چادرش تمام انقلابی بود؛ آن‌زمان‌ها تقریبا همه اینطور بودند. این خانم که هیکل درشتی هم داشت، یک کیسه‌ی پارچه‌ای کوچک همیشه همراهش بود و مسیر خانه تا مدرسه را پیاده می‌آمد و هرجا که نان خشکی می‌دید، جمع می‌کرد که کفر نعمت نباشد. مؤمنه بود عجیب!

وارد کلاس که می‌شد، یک نقّاشی فرضی از امام غائب جناب مهدی عجّل‌الله فرجه‌الشّریف داشت در قطع کاغذ A5 که می‌چسباند روی تخته‌سیاه و می‌نشست روی صندلی و درحالی‌که چشمانش پر از اشک بود، می‌گفت: «بچه‌های عزیزم! این یک نقّاشی از یک مردیست که قرار است بیآید و جهان را که سرشار از ظلم شده، از لوث وجود آدم‌های ستمکار پاک بکند. او مردیست از فرزندان أمیرالمؤمنین علیّ‌بن‌أبی‌طالب و فاطمه‌ی زهراء سلام‌الله علیهما. بیایید چند دقیقه پیش از آغاز درس، برایش سلام بدهیم و سینه بزنیم...». این‌ها را درحالی می‌گفت که اشک از چشمانش مانند آبشار فرو می‌ریخت؛ و شروع می‌کرد به سینه‌زدن و می‌خواند: «مهدی بیا، مهدی بیا؛ در عصرِ بی‌عهدی بیا...». سپس چشم‌هایش را با دستمال سپیدی که داشت پاک می‌کرد و شروع می‌کرد به ادامه‌ی درس.

هروقت یاد آن ماجرا می‌افتم، ناخودآگاه چشمانم پر از اشک می‌شود؛ درست مانند همین‌لحظه که این‌ها را می‌نگارم.

در آن ایّام ما بچه بودیم... نمی‌دانستیم که چرا جوّ مدرسه‌ها اینطور است؛ بعدها فهمیدیم که این‌ها همآن شیرزن‌های جوانی بوده‌اند که شوهرانشان در جنگ هشت‌ساله -که یکی دو سال بود تمام شده بود- به شهادت رسیده بودند. همسر این خانم آموزگار هم به جرگه‌ی مطهّر شهدا پیوسته بود. این‌ها را بعدها فهمیدیم.

چندوقت پیش یاد نقّاشی فرضی امام‌زمان علیه‌السلام افتادم که آن بانوی گرامی سرِ کلاس می‌آورد. به هوش مصنوعی توصیفش کردم و چیزی کشید. متأسفانه بلد نیستم آپلودش بکنم. در آن تصویر مردی بود سوار بر اسب در یک بیابان سوزناک که تیرهای زیادی بر خاک نشسته‌اند او بسوی غروب -یا طلوع آفتاب- روی کرده و درحال حرکت است.

السلام علیک یاصاحب‌الزّمان!