کم حرف تر از همیشه... هفت پشت غریبه.... با خودمو بقیه....
اندر احوالات جوان ایرانی

سلام
من هومنم
خیلی وقته که ننوشتم و این به خاطر اینه که هربار نوشتم کسی نخواند و وقتی که از نوشتن به اندازه ی کافی فاصله گرفتم نوشتن به یک بخشی از من گذشته تبدیل شد. دقیقا مثل عزیزی که فوت میکنه توی من مرد و من دیگه مثل قبل ننوشتم.
غم هایی که قبلا از سر قلمم روی ورقه های بیتعلق به هر دفتری تراوش میشد یا در دل من رسوب کرد یا با نفس های بد بویی از جنس دود سیگار بیرونشان دادم. متاسفانه من هوز دارم سیگار میکشم.
هنوز هم حس عشق به دوسال گذشته را دارم. هوز هم مثل قبل درگیر گذشته ام. دوست دارم دوباره پک های ریز پی در پی به سیگار های عمو سیامک جلوی استخر سلمان درحالی که یا قطرات عرق روی پیشانی های اعضای جمع میلغزد یا دستان هر کس از سرما در حال رقص است تکرار شود.
ثانیه های تماشای یوتیوب و گوش دادن به موزیک به بهانه ی درس خواندن برای کنکور.
به خود نرسیدن به بهانه ی وقت نداشتن و تخلیه کردن نارضایتی از دست خودم با کلماتی از جنس وزن پشت میکروفن.
پول جمع کردن های استرس زا برای خریدن ویپ دست دوم و چشم انتطار موندن برای فرصتی از سوی هرکس برای هدر دادن.
این ها چیز هاییست که میخواهم دوباره تکرار شوند ولی حیف. زمان را، زمان لامذهب را، زمان پدر سوخته را نمیشود تکرار کرد.
تنها عیب این زندگی این است که نمیتوان در زمان سفر کرد. نمیتوان حتی برای تکرار به گذشته برگشت اما با این حال همین که میتوان مقداری از حال را به گذشته داد تا مرور خاطرات امکان پذیر بشه هم خوب و دل نشین است.
به هرشکل....
این نوشته را در حالی که شماهارا برای مدت طولانی ترک میکنم تمام میکنم.
شاید در آینده بتوانم بخشی از این گذشته هارا زندگی کنم یا در خواب یا در بیداری یا در زندگی بعد در جان دیگر.
امضا.....
از طرف هومن....
مطلبی دیگر از این انتشارات
از سال بلوا تا نوشآفرین
مطلبی دیگر از این انتشارات
دلنوشته ای برای هیچ.
مطلبی دیگر از این انتشارات
هتل کارتون