یک نویسنده سراپا آماتور
اگر دیوانه شوم چه؟
با خودم میگویم: حال خوشی ندارم. کم مانده است دیوانه شوم، از خشم، از کینه، از بغض.
و از این همه فحشی که توی سرم میچرخد و میخواهم فریادشان بزنم. منِ درمانده چه چیزی توی چنتهام دارم جز فحش، جز زیر و رو کردنشان با دشنام.
و هر بار که میخواهم بنویسمشان، در نهایت میگویم: خب که چه؟ جز اینکه شبیه دیوانهها به نظر برسم چه نتیجهای دارد؟
به خودم میگویم که باید آرام باشم، باید فاصله بگیرم، نباید فکر کنم، به این کثافتی که ما را در خودش غرق کرده، به این ظلم و جوری که بر سرمان آوار شده، به این وقاحت، بی شرمی و دنائتی که در حقمان روا داشتهاند و میدارند.

نه، من آن آدم دلیری نیستم که با یک گالن بنزین بروم خودم را در میدان شهر آتش بزنم و قبل از همهی اینها ویدئویی پر بکنم و بگویم یکی از جان به لب رسیدگان این خاک پرگهر هستم و به تنگ آمدهام.
دارم به این فکر میکنم که باید به کتابها پناه ببرم، به نوشتن، به پیاده روی، به کار. هر چند همه چیز بی حاصل باشد.
مطلبی دیگر از این انتشارات
«از چی شعر بگم؟»
مطلبی دیگر از این انتشارات
همه چیز یک حباب است
مطلبی دیگر از این انتشارات
شرم