به شعر علاقه دارم، فعلا همین
بره؛ برهها|شعر
گله میرفت و طفل چوپانی
شاد میرفت پشت بابایش
با سگ گله گرم بازی بود
شادمان بود کل دنیایش
برههای نحیف نورسته
میچریدند و غرق در بازی
جلوی گله قوچها بودند
در پی وقت شاخافرازی
مرد چوپان فلوت خود را باز
بر لبانش نهاده بود آرام
دشتی و شور توامان میزد
گله میشد از این صداها رام
برهای بس چموش و بازیگوش
ناگهان جست آن ور کاریز
بیامان میدوید در آن دشت
برهی تازه کار شرانگیز
مرد چوپان و طفل دنبالش
میدویدند تا بگیرندش
سخت میشد در آن علفزاران
تا که خوب و رسا ببینندش
بره افتاد توی یک چاله
مرد چوپان گرفت پایش را
ترکه میخورد و بع بعی میکرد
که شنید آسمان صدایش را
وقت برگشت کودک از بابا
کرد شاید سوال تکراری
کاش میشد رها کنی او را
این چنین بره را نیازاری
گفت بابا تمام دشت اینجا
پر از گرگ یا که کفتار است
شب شود، برهای که میبینی
لقمهی چرب گرگ خونخوار است
دو سه شب بعد، وقت مهمانی
طفل میدید بره بیسر بود
بر روی آتشی که میسوزاند
بره در گردشی مکرر بود
گفت تقدیر برهی آزاد
پنجهی تیز و نیش گرگان است
وان که دل را به گله بسپارد
شام فردای مرد چوپان است ....
۱۴۰۴.۴.۱
اصفهان. سجاد

اصفهان. سجاد
مطلبی دیگر از این انتشارات
...صبر...
مطلبی دیگر از این انتشارات
زندگی یک دختر👩🏻
مطلبی دیگر از این انتشارات
شعرسپید آرزوبیرانوند