خط لبخند

هیچ واژه ای نمیرسد به واژه ی دیگری

کلمات هم شرمنده اند

انگار از سر قلم هامان جای جوهر اشک خون جاری ست

حال هیچ ایرانی خوب نیست

خانه هامان  سوت و کور

روی لب هیچ مادری لبخند نیست

پدران ایران،این روزها

سیگار را با سیگار آتش می کنند

جای دستانی خالیست در دستانمان

یادم آمد روز بارانی را

با دو پای کودکانه

نرم و نازک

چست و چابک

گردشم پر بود از آه و فغان

کاش میشد

لابه لای شعر باز باران با ترانه

از گوهرهای ناب ایران خواند

از تمام قصه های سرخ یاقوت ها خواند

بوی ماه مهر و مهربانی

باز از آبان و آذر و دی خواند

از برادر کشی ها رنجیده ام

من به اندازه ی خود هیچ

جای تو امشب

نیز گریسته ام

کاش میشد دست هایم

کاش میشد دست هایت

شکل ایران را کشید

کاش میشد

با مداد کودکی هامان

خط لبخند

روی خاک سرخ ایران را کشید