خوشتر ز کتاب در جهان یاری نیست / در غمکده زمانه غمخواری نیست #تا زمانی که فکر کنم که افکارم ارزش فکر دگر را دارد می نویسم
شب های روشن

غریبان آشنا
حدود یک سالی میشود که دوست داشتم یادداشتهایی را که معمولاً در نوت گوشی یا لابهلای سررسیدهای تاریخگذشته میمانْد، جایی منتشر کنم که غیر از خودم خوانندهای هم داشته باشد. این متن را در این صداقتی که در کتاب هم به وضوح دیده میشود، می نویسم ...
اما چرا تا حالا این کار را نکردهام و چرا شروعش با «شبهای روشن» داستایوفسکی است؟ با اینکه کتابهای خوبی خواندهام، این یکی برایم فرق داشت؛ ولی قبل از گفتنِ چرایش، لازم است کمی توضیح بدهم.
برای همهمان پیش آمده که درباره بعضی آدمها بگوییم «آدم خوبیه، قبولش دارم». اما چرا با بعضیها رفیق میشویم؟ چون خواستنیاند؛ حسی دارند که معمولاً در همان برخورد اول، یا حتی نگاه اول، فهمیده میشود.
در مورد غذا هم همینطور؛ خیلی غذاها خوشمزهاند، اما معمولاً یک یا دو غذا هست که وقتی به خانه برمیگردیم، دلمان میخواهد دقیقاً همان را در سفره ببینیم.
کتابی که قبل از این تمام کردم «خرمگس» بود؛ کتاب خوبی بود، حتی خیلی خوب. اما «شبهای روشن» آن کتابی بود که به دلم نشست، برایم خواستنی اش کرد، و همین باعث شد شوق بیشتری برای نوشتن دربارهاش داشته باشم.
به نظرم ارتباط ما با شخصیتهای رمانها و فهم آنها، در نسبت با زندگی واقعی، معمولاً در سه حالت شکل میگیرد:
اول، وقتی شخصیت را از خلال باورها و تجربههای خودمان میشناسیم؛ صدای ذهن: «عجب… انگار دقیقاً من رو توصیف میکنه.»
دوم، وقتی او را از طریق آدمهای دوروبرمان درک میکنیم؛ دوست و آشنا ، فک و فامیل. صدای ذهن: «اِ… فلانی هم دقیقاً همینطوریه؛ پس احتمالاً او هم اینطور فکر میکنه که اینجور رفتار میکنه.»
و سوم، وقتی با شخصیتهایی در واقعیت روبهرو میشویم که ابتدا درکشان نمیکنیم؛ نمیفهمیم در ذهنشان چه میگذرد و چرا چنین رفتاری دارند اما رمان با باز کردن صندوقچه ذهن کاراکتر، کار ما را در درک آدم ها راحت تر میکند. صدای ذهن: «آها… حالا فهمیدم چرا اون، فلان کار رو کرد.»
در این مرحله، کار ما قضاوتِ درست و غلط نیست؛ فقط فهمیدن است. همانطور که در زندگی واقعی هم، پیش از داوری باید چرایی رفتار انسانها را فهمید. مثل الان که جامعه ملتهب است، اعتراض شکل میگیرد و گاهی مرز میان مطالبه و آشوب در هم میآمیزد. پیش از هر قضاوتی، فهمیدنِ چرایی مهمتر است. این را فقط بهعنوان مثال آوردم.
حالا این رمان هم برای من حکم همان حالت اول و نزدیک ترین غریبه به خودم یعنی خودم را به خودم آشنا میکنم ، انگار که این جملات، صدای ذهنم را نوشته بود و احتمالا همین باعث شد که برایم خواستنی شود.
مطلبی دیگر از این انتشارات
آری من هم یک دختر سلیطه ام
مطلبی دیگر از این انتشارات
47.کاش نقاشی بلد بودم
مطلبی دیگر از این انتشارات
شات اول