شب‌های کارتل بخش دوم

سلام دوستان گلم بخش دوم داستان شب‌های کارتل رو گذاشتم.

قراره توی قسمت سوم یک داستان مافیایی و هیجانی با کلی بزن بزن و انفجار داشته باشیم.

پیشنهاد می‌کنم قبل از خوندن شب‌های کارتل ۲ قسمت ۱ رو بخونید و بعد این داستان رو بخونید چون خیلی به هم مربوطند.

یکی از این عکس‌ها رو به عنوان جلد پیشنهاد کنید
یکی از این عکس‌ها رو به عنوان جلد پیشنهاد کنید

یکی از این عکس‌ها را به عنوان جلد پیشنهاد کنید
یکی از این عکس‌ها را به عنوان جلد پیشنهاد کنید

یکی از این عکس‌ها را به عنوان جلد پیشنهاد کنید
یکی از این عکس‌ها را به عنوان جلد پیشنهاد کنید

یکی از این عکس‌ها را به عنوان جلد پیشنهاد کنید
یکی از این عکس‌ها را به عنوان جلد پیشنهاد کنید

دیگو یقه لباس سفیدش را صاف کرد و وارد مخفیگاه کارتل دل مار شد.

بوی فلز و خون خشک شده همیشگی به مشامش می‌رسید.

میگل اورته ــ جلاد کارتل، همه را به سمت سالن اصلی هدایت کرد و گفت جناب رودریگو مونتس با شما کار داردند.

همه وارد سالن اصلی مخفیگاه شدند.

رودریگو مونتس در صندلی اول و انریکه سالازار در صندلی سمت چپی او نشسته بودند.

اعضای مافیا یکی پس از دیگری روی صندلی‌های میز روبروی مونتس می‌نشستند.

سالازار یک نقشه را روی میز گذاشت و دور یک انبار خط قرمز کشید.

سپس رودریگو مونتس ادامه داد:

همانطور که خودتان می‌دانید کارتل لوسی جنگ را آغاز کرده. و دیشب یک محموله ی ما  که از تیخوانا به آمریکا می‌رفت، را منهدم کردند و بار ما به آمریکا نرسید.

سپس کلت کمریش را بالا آورد و فریاد زد: من می‌خوام در یک حرکت انتقام جویانه و مخوف، برای همیشه این جنگ مسخره و بچه گانه رو پایان بدم و کارتل لوسی را به شدت در هم بشکنم.

زمزمه اعضای مافیا اتاق را پر کرد...

برای دیگو سالن اصلی بیشتر از همیشه بوی فلز و فلز زنگ زده می‌داد.

رودریگو مونتس محکم روی میز کوبید تا همه ساکت شوند.

بعد دستش را بالا آورد.

میگل اورته و سه مرد قد بلند از گوشه سالن بیرون آمده و یک چرخ دستی کوچک را همراه خود تامیز روبروی رودریگو حمل کردند.

سپس جعبه‌های روی چرخ دستی را خالی کرده و به هر کدام از اعضای دل مار یک جعبه دادند.

دیگو خیلی خوب جعبه را وارسی کرد:

یک جعبه کاملاً فلزی

با قفل رمزدار

و سطح بیرونی بسیار مقاوم

انریکه سالازار گفت: رمز جعبه‌ها ۱۷۴۹ هست.

اعضای گروه رمز را باز کردند و جعبه‌ها با صدای ترق باز شدند.

رودریگو از دیدن چیز میزهای داخل جعبه بسیار شگفت زده شد.

جعبه به سه قسمت تا مساوی تقسیم شده بود.

قسمت اول یک قسمت مستطیلی کوچک بود. که حاوی یک بسته چک پول رایج مکزیک بود.

قسمت دوم که بزرگترین قسمت بود شامل یک اسلحه کمری نیمه اتوماتیک برتا ام ۹ بود. و کنار اسلحه برتا ام ۹، دو خشاب برای تفنگ نیز وجود داشت.

در قسمت آخر یک عدد از بمب دودزا با علامت کارتل دل مار وجود داشت.

رودریگو مونتس خندید و گفت:

حتماً شوکه شدید نه؟        ولی باید بدونید این تازه اولشه. اگر وفاداریتون به دل مار ثابت بشه دوبرابر این پول ها گیر اتون می آد.

همه به اعضا فریاد زنده باد کارتل سر دادند.

ولی سالازار نکنه ی اصلی رو اعلام کرد.

او توضیح داد که روی یک انبار خط قرمز کشیده.

یک انبار مواد مخدر از جمله کوکائین و کراک که متعلق به کارتل لوسی بود.

رودریگو مونتس برای انتقام از لوسی‌ها این انبار رو هدف قرار گرفته بود.

و طبق برنامه‌ریزی سالازار، دو شب بعد باید به این انبار رفته و انبار را منفجر کنند.

یک شب قبل از عملیات

دیگو رامیرز و خوان لوپز کنار ستون سوم مخفیگاه ایستاده بودند.

خوان لوپز بحث را آغاز کرد:

هی، دیگو، میگم چرا پات به کارتل باز شد؟

- چرا خودت نمیگی پات چه جوری به اینجا باز شد؟

لوپز خندید و گفت: می‌دونی من یک اسلحه فروش معمولی بودم. پام به بازار سیاه مافیا باز شد و چند باری به غول‌های مافیایی مکزیک و کلمبیا اسلحه فروختم. بعدشم درخواستنامه فرستادم برای رودریگو مونتس. اون و سالازار قبول کردن من بیام و اینطوری پام به بازار مافیاها باز شد.

دیگو کمی مکث کرد و گفت: من از بی‌پولی اومدم اینجا. بی پولی اذیتم می‌کرد توی تیخوانا هم که مافیاها دست بالا رو داشتن. با خودم فکر کردم کی بهتر از اونا حالا که کار پیدا نمی‌کنم چرا نرم تو کار خلاف؟

لوپز گفت آره دیگه توی مکزیک مخصوصاً تیخوانا، کارتل‌ها قدرتمندند. مثلاً اون مردی که بالای پله نشسته رو می‌بینی؟ اسمش گارسیاست. یک پلیس فاسد.

ــ حتی پلیس‌ها هم به مافیا می‌پیوندند؟

ــ ببین رامیرز دو نوع پلیس داریم که به مافیا می‌پیونده. اولی برای جاسوسی میاد دومی فاسد میشه و برای این میاد که بره تو گروه مافیا.

دیگو زد زیر خنده گفت: ماشالله اطلاعاتت کامله.

لوپز سرش رو خاروند و گفت: برای فردا شب استرس دارم. قراره بریم توی لونه دشمن. و مخدرهاش را بترکونیم. ممکنه امشب شب آخر عمرمون باشه.

ــ نیمه پر لیوان رو ببین.

ــ چطوری می‌تونی انقدر آروم باشی دیگو؟

ــ من اصلا آروم نیستم استرس کل وجودم را گرفته. ولی سعی می‌کنم نیمه پر لیوان را ببینم.

لوپز چیزی نگفت فقط به سقف خیره شد و در دلش گفت امیدوارم فردا روز آخر زندگیمون نباشه.

اعضای گروه مافیا در اون شب استراحت می‌کردند به امید زنده ماندن در فردا شب در دل دشمن درون انبار کوکائین.....

ادامه دارد.....