عدالت این است؟!

بغض بدی گلویم را عجیب می فشرد گویی قصد دارد همین هوای آلوده را هم از من دریغ کند ، حرفی نیست

از مرگ نمی ترسم ...

دغدغه ی این روزهایمان بسیار وسیع تر از این است ،

نمی دانم اگر چندین سال بعد کودکانم از من پرسند

پس تو آن زمان چه کردی؟

قرار است چه جوابی به آنها بدهم ،

بگویم در آن روزها نه توانستم کاری کنم ، نگذاشتند ،

نمی دانم آن زمان رویم می شود بگویم

در اتاقم که حال برایم حکم قفسی تنگ را دارد نشسته بودم و به گوشه ی غبار آلود دیوار خیره بودم و گاه گاه از یاد می بردم نفس بکشم ،

دعا می کردم خون های کمتری بیرون از رگها جاری باشند ،

با تمام وجود می خواستم گلوله ها درون اسلحه ها گیر کنند،

آرزو می کردم صداهایی که به گوش می رسد برای شکافتن آسمان باشد نه از برای دریدن قلبی تپنده

چقدر می خواستم بروم و بی فایده نباشم ،

چقدر می خواستم کنار بقیه بایستم و بجنگم

همان شب اشکهایم خشکید ،

همان هنگام که پسرکی با پهلوی گلگون به کمک دوستش فرار می کرد

تا قبل از آن قطرات شور اشک بی رحمانه بر چهره ام جاری بودند

ولی آن زمان فهمیدم کوچک و بزرگ ندارد ،

زن و مرد ندارد ،

همگی باید کنار هم باشیم

تا شاید آنچه روزی با بی فکری از ما ستانده شد

باز گرفته شود ،

این مردم لایق زندگی اند نه آنکه فقط در تقلای برای بلعیدن این هوای آلوده باشند

نه آنکه مجبور بر تحمل نقاب های دردناک باشند

قلبم کند تر از همیشه می زند

سرد سرد سرد است

به گونه ای که یخ بی حسی ام را حس می کند

ولی در همانجا

آتشم ، خشمگین ، شعله ور و سهمناک...

ما همه فرزندان ایران هستیم و

نمی گذاریم یک ذره از این خاک را نابود کنید

تاوانش را پس خواهید داد

در این چند وقت فهمیدم من از رفتن در خیابان و کنار عزیزانم مردن واهمه ای ندارم

اگر می گذاشتند می رفتم

بالهایم بسته بود و زخمی

ولی من هم تا توانستم جنگیدم

جنگیدم که اهریمن را بشناسند

هر گونه که شد سعی کردم کمک کنم ،

سعی کردم بیشتر اطلاعات کسب کنم

سعی کردم بت سازی های احمقانه ای که پخش می کنند را کنار بزنم

مادر می‌گوید سیاست خوب نیست ، سیاسی نباش هنوز بچه ای ..

اما

مامان همون بچه ای که رفت تا کشورش درست شود

از من کوچکتر بود

او زندگی نداشت؟

مگر خون من رنگین تر است؟!

چرا نمی گذارید بروم؟

چرا نمی پذیری راهی که به آن اغتشاش می گویند فقط اعتراضی بود با امید آنکه نسل های آینده بتواند در شرایطی مناسب زندگی کند

نه آنگونه که نسل ما پر پر شد

متاسفم بابت کسانی که چشمانشان را بر حقیقت ها بسته اند ؛

خدایا

گله مندم

می شود فقط کمی این حوالی را نگاهی بیندازی؟

کف خیابان هایمان غرق در خون است

فکر هایمان عجیب خسته و رنج کشیده اند

روح هایمان پیر اند

زندگی در رگهای این سرزمین خشک شده

آزادی را در نطفه خفه کرده اند

خدایا ما را می بینی؟

صدای فریاد و فغانمان را می شنوی؟

مگر عادل نمی خواندنت ؟

این بود داد حقیقی؟

خداوندگارا

حال به تو نیازمندیم

ما را می بینی ؟

کمکمان می کنی؟

_خاکستری