غروب پاییز

ندای ناشیانه پیانو در خانه‌ پیچیده است

از پنجره درخت‌های پر امید را میبینم با برگ هایی لاجون که دست به‌سوی آسمان برده اند

کلاغی در بین شاخه های آن نیست

زاغ های تمیز و زیبا با دم های بلندشان در آسمان به دنبال هم می‌میچرخند

آسمان در برابر چشمهایم رو به سیاهی می‌رود و از دست من کاری برنمی آید .

به امید صبح دوباره، فقط میتوانم نگاهش کنم

آسمان تیره میشود و میدان را برای درخشش چراغ های ریز و درشت باز میکند .

در حیاط رو به رویی عروسی در کنار دامادش عکس زندگی می‌گیرد

در کنار حوض آرزوها در آغوش او زندگی می سازد

دور دست اما دریا ساکت و آرام است .

موج‌های کوچکی می اندازد

همچون نفس های آدمی آرام و پیوسته

تا زنده بودن را نشان دهد

اما هیچ زندگی کردنی درکار نیست

ااااااللللللذذنیست