واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فقدانِ تجربه نشده.
چیزی که اغلبِ ادمیان را فرسوده میکند، خودِ فقدان نیست، بلکه زندگی کردن در حالتِ انتظارِ فقدان است. نه فقط ترس از نبودن، حتی ترس از اینکه چیزی که میتوانست بشود،
هیچوقت اتفاق نیافتد. کنار امدن با خود فقدان، از کنار امدن با "ترسِ فقدان" بسیار اسانتر است. نه اینکه فقدانِ اتفاق افتاده را کوچک بشمارم، هرگز. اما نسبت به ترسِ مدام از اتفاقی که هنوز رخ نداده، بنظرم اسانتر است. ترسِ از دست دادن، ترسِ تجربهی فقدان یا سوگ. مغز را به ایندهای میبرد که هنوز نیامده و ادمی را مجبور میکند برای فاجعهای تمرین کند که شاید هرگز رخ ندهد. فقدان یکبار اتفاق میافتد، در یک شب، یک روز، یک ساعت، و در نهایت در لحظه اتفاق میافتد. و تمام.[و تمام؟]. اما ترسِ از فقدان هر روز و هر ساعت و هر لحظه به تو میگوید "منتظر باش" میگوید "تصور کن" میگوید "روحت را شکنجه بده". گویی همیشه یک گوشهی دلت امادهی لرزیدن باشد. " نبودن" را در دلت زنده میکنی که وقتی اتفاق افتاد نشکنی، اما یحتمل برعکس میشود. اگر نبودن اتفاق افتاد تو همانقدر میشکنی که اگر ترس نداشتی. اما حالا تمام روز و شبهایت را اغشته به ترس گذراندی. ترسِ از دست دادن، خیلی دلم میخواهد بدانم ادمیان چطور با این ترش زندگی میکنند، غولِ سیاهِ سوگها و فقدانهای اتفاق افتاده از سر کول انان هم بالا میرود و شبح عجیبی از جنس ترس هم روی سرشان سوار است؟ با این غول و شبه چه میکنند؟ خیلی سنگیناند. چرا اینقدر روحم هاج و واج است؟
۱۳ بهمن ۱۴۰۴
ـ ۱۵۰
مطلبی دیگر از این انتشارات
استارکست
مطلبی دیگر از این انتشارات
سلول انفرادی
مطلبی دیگر از این انتشارات
از این گوه ترها هم خواهد شد.