ما خوک دوپا را از پس پنجره دیده ایم
در میان شعلههای رقصان، در بادهای سرد زمستانی،
هیچ کورسویی از گرما از این شعلهی به آسمانرفته در کار نیست.
گرداگردش ایستادهایم، به این امید که شاید اندکی گرما از این شعلهی رقصان نصیبمان شود؛
غافل از اینکه این شعله میرود که آسمان را بسوزاند، نه زمین و خانه را.
اما خانه، گرفتار سرمایی است طاقتفرسا.
هر جا که کورسوی امیدی از گرما باشد، همه گرداگردش جمع میشوند؛
فارغ از اینکه واقعاً گرمایی داشته باشد یا امیدی از درونش به بیرون بجوشد یا نه.
اینکه به چیزی امید ببندی که درونش سرشار از شک است،
نمیدانم از بیامیدی یا ناامیدی بهتر است یا نه.
اما اگر از من بپرسی، به تو خواهم گفت:
هر چیزی از ناامیدی بهتر است؛
حتی اگر آن شعله گرما نداشته باشد،
حتی اگر زمین را گرم و آباد نکند.
باز هم حرکتی است؛ حرکتی که میتواند نویدبخش باشد.
ماندن در سرما، درون خود دلمردگی و مرگ دارد.
نگاه به شعله، هرچند بیجان،
میتواند کورسوی امیدی به زندگی باشد؛
زندگیای که سالهاست از جوانی ما به یغما رفته است.
جانها را در آتش انداختیم،
به امید آنکه زندگی دوباره جان بگیرد؛
و تنها، دریغ و آهی سینهسوز نصیبمان شد.
جگرمان سوخت و حاصلی به دست نیامد.
ترسِ امروز اما، از درِ خانهها رفته است.
ترس زمانی سایه میاندازد که چیزی برای از دست دادن باشد.
وقتی کسی چیزی در دست ندارد،
ترس معنا ندارد.
در این سرزمین، هر آنچه میشد در آن زندگی جُست
— از جوانی گرفته تا عشق و تفریح،
خانه و کاشانه،
چایِ قندپهلو و دلِ بیغصه —
یا گرفته شده، یا به خَس و خاشاک بدل گشته است.
فرهنگ در پستوها خاک میخورد.
جوان در پی نان، کوچهها را میپیماید
و گلوله نصیبش میشود.
صدای اعتراض را به جرم «اغتشاش» در گلو خفه میکنند
و جانمازها را به خون جوانی رنگین میکنند
که تنها تقاضای نان دارد،
تقاضای جوانی دارد،
تقاضای اندکی آزادی و کمی هوا دارد.
هرچه داشتیم، گرفتید.
اکنون منتظرید بر کدام اسبِ زینشده با نیرنگ بنشینید
و دوباره بر یوغ این مردم بتازید.
ظلم، خانهای را نگذاشته که در آن را نزده باشد.
همه گرفتاریم؛
هر کس به نحوی.
همه از آینده میترسیم:
از آنچه خواهد شد.
و از تغییر هم میترسیم،
چرا که به همهی این بدیها خو گرفتهایم
و تصور اینکه ممکن است بدتر از این شود
لحظهای امانمان نمیدهد.
اما هیچ چیز بدتر از دیدن خوکِ دوپایی نیست
که بر سر سفرهای نشسته
که از خونِ ما رنگین شده است.
ما دیدهایم.
از پنجره، هر آنچه نباید میدیدیم را دیدهایم.
خوکِ دوپا را دیدهایم.
سفرهی رنگین را دیدهایم
و شرابِ حرام در دستِ فتوای حلال و حرام را.
خونِ رنگینشده را
و خونِ بیرنگِ خودمان را
در جامهایی پر از نیرنگ و فریب دیدهایم.
عکسِ خود را در آینهی تزویر دیدهایم
و با تکانی، غبارش را از چهره زدودایم.
ما هر آنچه لازم بود، دیدهایم.
هر آنچه باید میشنیدیم، شنیدهایم.
هر آنچه لازم بود بر سرِ فهممان بیاید، آمده است.
اکنون زمان تصمیمگیری است.
زمان سوگیری.
هر کس، پلهای را که فهمش توان درکش را دارد، انتخاب کند.
در زمانهای ایستادهایم
که سوگیریِ امروز،
تاریخِ فردا را رقم میزند.
امیدوارم فردا، اگر بیاید،
رنگ امید داشته باشد.
حتی اگر روشن نباشد؛
باز از ماندن در تاریکی روشنتر است،
حتی اگر سیاهتر باشد.
انتخاب سمت درست تاریخ
در زمانهای که بمباران اطلاعات از هر سو فرو میریزد
و خوراک ذهنها در دست قدرتهای بزرگ است،
کاریست دشوار.
اما یک چیز را خوب میدانم:
در این بمباران خبری،
شکم جایی ندارد،
رفاه جایی ندارد،
حقی که پایمال و آغشته به خون است،
جایی ندارد.
طغیان
از شکمهای خالی برمیخیزد
و از دستهایی که هنوز شرف را فراموش نکردهاند.
و این، دیگر
در پسِ هیچ تار و پودی
قابل انکار نیست.

مطلبی دیگر از این انتشارات
شعرسپید آرزوبیرانوند
مطلبی دیگر از این انتشارات
از سال بلوا تا نوشآفرین
مطلبی دیگر از این انتشارات
شعر سپید: کوهها بغض کردهاند