ندید

او یک شیطان بود. فرشته پنداشته شد.

برای تباهی اش قدم پیش گذاشته بود.

مایه خوشبختی خواند‌ش.

خواست آشوب به پا کند.

با اشتیاق خواسته‌اش را اجابت کرد.

در حالی که گمان می‌کرد در حال آباد کردن سرزمین‌ش است.

او خون هموطن هایش را ریخت.

لبخند زد و تشکر کرد که آزادش می‌کند.

او خانه همسایه هایش را خرابه کرد.

مشتاق تر شد که کار با او هم بکند.

با کلمات و شعار های پر زرق و برق.

با وعده هایی که مخالف آنها عملی خواهد شد.

دوست‌ش را ندید.

مجذوب دشمن‌ش شد.

گمان کرد او برای‌ش ارزش قائل است.

ندید او به اموالش چشم دوخته است.

ندید او دندان طمع برای تصاحب وطن‌ش تیز کرده.

او حریص قدرت بود.

او را دلسوز خودش یافت.

چشم بست بر دریای خونی که او با نوشیدن آن قدرت می‌یافت.

چشم بست از سرزمین هایی که ویران کرد.

پیمان هایی که شکست.

دروغ هایی که هر بار گفت.

دوست و دشمن را جا به جا گرفت.

دیگران را احمق خواند.

ندید که آرزوی او جدایی و تفرقه میان او و هموطن هایش است.

ندید که سود او در نبود وحدت‌ش

و نبود استقلال و اقتدارش بود...

به راستی... ندید..؟