نهایت پیکر بشر

چشم هایت بسته می شوند، دست هایت باز می شوند و دیگر مشت نیستند، نفست تمام می شود و قلبت...قلبت از حرکت می ایستد، گویی رها شده ای. حالا تنها یک پیکری، پیکری بی جان که کم کم رنگش رو به سفیدی می رود و در نهایت تو را "روح" می نامند و می گویند: او مانند روح سفید شده.

ناگهان شروع به تکان خوردن می کنی اما بی اختیار. دو مرد پا ها و بازوانت را گرفته اند و با بلند کردنت تو را روی تختی می گذارند و بعد سوار ماشین بزرگی می شوی که چراغ های آبی و قرمزش تو را کور می کنند.

با آن ماشین تو را به مکانی می برند که دیوار ها، سقف ها و چراغ هایش سفید اند، حتی برخی افرادی که آن ها را "دکتر" صدا می زنند هم لباس هایی سفید به تن دارند. آنقدر همه چیز سفید است که می خواهی جیغ بکشی اما صدایی از گلویت خارج نمی شود.

همه عجله دارند که تو را جایی ببرند، افرادی را می بینی که چهره های آشنایی دارند و بالا سرت با صدای بلند گریه می کنند.

یکی از همان مرد هایی که به او دکتر می گویند گوشی را در گوشش می گذارد و بخش دایره ای شکل آن را روی قسمت چپ بدنت می گذارد و بعد از چند ثانیه که همه در سکوت اند گویا منتظر چیزی اند می گوید: متاسفم و با تکان دادن سر دور می شود. صدای گریه ها با این خبر بلند تر می شود و همه چیز آنقدر کر کننده است که می خواهی پا به فرار بگذاری اما انگار تو را فلج کرده اند.

تا روز بعد در کنار بدن های روح مانند دیگر می خوابی و فردا تو را می برند. نمی دانی کجا اما امیدواری هر جا که هست دیگر خبری از سفیدی نباشد اما در کمال تعجب لباسی سر تا پا سفید بر تنت می پوشانند. لباس آنقدر تنگ است که احساس فشار می کنی، روی صورتت را هم پوشانده است. باد می زند و گوشه ای از لباس منزجر کننده ی سفید کنار می رود و تو می توانی ببینی. تو را روی زمین گذاشته اند و همه بالا سرت گریه می کنند.

کنارت چاله ای بزرگ کنده شده که حس خوبی ندارد. دستانی تو را بلند می کنند و ناگهان درون همان چاله می افتی و بعد رویت ماده ای تیره و قهوه ای رنگ به نام خاک می ریزند، هر چقدر فریاد می زنی که دست نگه دارند کسی تو را نمی شنود و پیکرت باقی عمر خود را در کنار مورچه ها و ملخ ها که ذره ذره وجودش را می خورند تا تمام شود می گذراند.

اما به راستی، جان تو کجا می رود؟