از ترس گرسنگی به خالق گربهها پناه میبرم😐
نینی کوچولو بزرگ شده

در یکی از روزهای گرم تیر ماه
مادرش او را به جنیا آورج
بعد از تولدش گریه نمیکرد، فکر میکردند که مرده،
او را در سطل آشغالی انداختند
زباله گردی به اسم گوگول که اوایل فرودش به زمین بود در سطل زباله دنبال ضایعات میگشت تا شکم خود را سیر کند او را از میان آَشغالها درآورد و فکر میکرد میتونه شام خوبی باشه
همین که میخواست اون رو به سیخ بزنه شروع به گریه کرد، بله درسته، زنده شد
گوگول از خوردنش منصرف شد و در دامان پاک خود او را پرورانید و از شیر گربههای خیابانی او را بزرگ کرد و نامش را ویرگول نهاد
درسته، حالا ویرگول هشت سالش شده و قد علم کرده
ویرگول رو خودم به این روز رسوندم
حالا که سری از سرا درآورده دیگه گوگول رو نمیشناسه
و به کسی که اونو بزرگ کرده پشت پا زده
ولی هنوز اول راهه، دارم براش، زمین گرده
چه روزهایی که خودم نون خالی سق میزدم ولی نزاشتم ویرگول گرسنش باشه، میرفتم کبابیها کباب داغ میدزدیدم میاوردم تا بخوره
هععی روزگار دست گوگول از اول نمک نداشت.

پن:واقعیت آشنایی من و ویرگول اینطوری بود
گوگول ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
چطور میشه؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
شعله فراموشی...
مطلبی دیگر از این انتشارات
غروب پاییز