هتل کارتون

تقریباً شش سالم بود؛ حوالی سال‌های هفتاد یا هفتاد و یک.

مادرم معلم بود، با آن چادر و مقنعه مشکی و نگاه پر از صبر و مهربانش

پدرم هم وانتی داشت که با آن برای کارخانه‌ی سیمان کار می‌کرد؛ دستانش همیشه بوی روغن و آفتاب می‌داد.

برادرم پنج سال از من بزرگتر بود .

شبی در خانه‌ی عمو جمع بودیم. صدای خنده‌ی بزرگ‌ترها با بوی چای تازه‌دم و جعبه شیرینی در هوا پیچیده بود. بزرگ ترها حسابی مشغول تعریف و صحبت بودند که همان‌جا فهمیدیم مشغول قرار و مدار هستند که عید امسال را در شمال بگذرانیم.

عمویم هم مثل ما ساده بود؛ نه ماشین سواری داشت و نه تجمل، اما دلش پر از صفا بود و خنده هایش گرم

خدایا… همان پدر و مادری که حالا پیر شده‌اند و از جاده خسته‌اند، آن روزها با چه ذوق و شوقی نقشه‌ی سفر می‌کشیدند!

هشت نفر بودیم و یک وانت؛

وانت پیکان بابا — مدل شصت‌وپنج، سفید، که او همیشه صدایش میکرد : «عروسه!»

بابا رو به ما بچه ها کرد و گفت:

«براتون وانت و جوری درست می‌کنم که اصلا متوجه نشوید که توی جاده‌اید و اصلا خسته نمی‌شید. شما خانم‌ها ناهار و شام و ردیف کنین، پسرها هم دو تا نوار کاست پر کنن، قشنگ قشنگ، هایده یادتون نره حتما »

دو روز بعد، وانت برق می‌زد. بابا آن را شسته بود، لاستیک‌هایش سیاه و براق شده بودند، رنگ سفیدش مثل برف تازه می‌درخشید. بعد، با کارتن‌ها و پلاستیک و طناب، شروع کرد به ساختن هتلی در پشت وانت — هتلی روی چرخ، برای خانواده‌ای کوچک و با رویایی بزرگ.

تمام کارتن‌ها را با دقت سرهم کرد، طناب‌ها را مثل نخ محبت دورشان پیچید، و رویش پلاستیک بزرگی انداخت تا باد و باران اذیتش نکند. حتی در کوچکی هم برایش گذاشت.

مادرم هم کوکوی سیب‌زمینی معروفش را درست کرده بود — بویش همه‌ی خانه را پر کرده بود.

در کنارش هم سبزی تازه بود و هم نان لواش داغ، آن را با نظم خاصی در سبد گذاشت.

ساک لباس‌ها هم گوشه‌ای آماده بود.یک ساک کوچک برای خانواده چهار نفری ما کافی بود.

صبح زود بیدار شدیم. هوا هنوز کمی تاریک بود، اما دل همه‌مان روشن.

در راه، عمو و خانواده‌اش را هم سوار کردیم. دخترعموی چهارده‌ساله‌ام هفت‌سینی آماده و تزیین کرده بود با ربان‌های صورتی.

زن عموی مهربانم وقتی داخل وانت شد، از گرم و نرم بودن اتاق کوچکمان ذوق‌زده شده بود.

مادرم مثل همبشه او را به بالای اتاق دعوت کرد و رسم میزبانی را به جا آورد.

بابا کف وانت را اول با کارتن پوشانده بود، بعد رویش پتو و بعد قالیچه‌ی قرمزی انداخته بود.

آن اتاقک، در نگاه ما، قشنگ‌تر از هر ماشین مدل‌بالایی بود.

راه افتادیم...

جاده پر از مه بود، بوی خاک نم‌خورده، صدای موسیقی از ضبط و خنده‌ی بچه‌ها.

عمو جلو کنار بابا نشسته بود و مدام از هنر او تعریف می‌کرد.

ما هم آن پشت، غرق در بازی و آواز، در دنیای خودمان بودیم.

چقدر بی‌ریا و با صفا بود آن روزها، آن محبت‌ها، آن خنده‌ها.

من کوچک بودم، بیشتر کنار مامان می‌خوابیدم، اما همه‌ی آن حس‌ها را با تمام وجودم فهمیدم — امنیت، عشق، صمیمیت.

وقتی به نوشهر رسیدیم، به‌سمت ویلای عموی بزرگ‌ترم‌ رفتیم.

ویلایی بزرگ، پر درخت، با ساختمانی مجلل.

او از ما بسیار مرفه‌تر بود، اما از ما مهربان‌تر نه.

با آغوش باز از ما پذیرایی کرد.

وانت پدرم، همان «هتل کارتن»، در حیاط کنار بلیزر و کادیلاک او پارک شده بود .

صحنه‌ای که هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود.

شاید در دل همه‌مان حسی نشست ،چیزی میان غم و غرور اما خیلی زود جای خودش را به صبر و امید داد.

وقتی میخواستیم برگردیم، خانواده‌ی خان‌عمو با تعجب نگاه‌مان می‌کردند؛ باورشان نمی‌شد بشود با وانت به سفر رفت و این‌همه لذت برد.

سال‌ها بعد، پدر وانت را فروخت و یک پیکان سواری خرید.

اما هیچ ماشینی، هیچ جاده‌ای، جای آن "هتل کارتون" را نگرفت.

حالا، هر وقت در جاده کودکانی را می‌بینم که در وانت نشسته و می‌خندد،

در دلم می‌گویم:

بخندید کوچولوها … بخندید از ته دل.

شاید روزی ماشین‌های بهتری سوار شوید،

اما این خنده‌ها، فقط در همین ماشین‌های ساده جا می‌مانند.

واقعیت
واقعیت

به عشق خودت نوشتم بابا