تا بهار راهی نیست!!!35.699738,51.338060
چه سود از این همه سکوت؟؟؟

جایی خوانده بودم که بعضی از زنها هر بار احساس بکنند جهان دچار آشفتگی شده است،خانه شان را تمیز و مرتب می کنند.من اما هر بار ذهنم آشفته می شود،هر بار نگران تنهایی مادرم میشوم،هر بار که میانه ام با یار شکراب میشود، کودکی در جایی از جهان می میرد،بیماری واگیردار زیاد می شود،مردان سیاست راهشان را کج می روند و چپ و راستشان را گم می کنند،هوا آلوده می شود،برق قطع می شود،آب را به رویمان می بندند،ناسزا و لعن و نفرین دلم را خنک نمی کند،بی اعتنایی و حماقت دیگران را می بینم، یاد حماقتهایم می افتم،به آرزوهای نرسیده ام فکر می کنم؛به جان وسایل خانه می افتم.بارها جارو می کشم و دستمال می کشم روی وسایل خانه که از تمیزی برق می زنند.خسته از تلاشی بیهوده، می نشینم و به شاهکار مذبوحانه ام زل می زنم.خانه، بوی گل می دهد؛ اما هنوز دلم آشوب است.هنوز آن بیرون همه چیز به هم ریخته است.هنوز عده ای سرشان توی لاک خودشان است و آهسته آهسته، زیر پایمان را خالی می کنند.هنوز کودکان زیادی گرسنه اند در سیستان و مدرسه ندارند در خراسان.

چشمهایم را میبندم و بوی تمیزی تا مغز استخوانم نفوذ می کند؛اما بوی خاک و نمک برخاسته از دریاچه ی ارومیه،رگهای مغزم را می سوزاند.بوی ماهی های به گل نشسته ی سدها و آبگیرها و تالابها را احساس میکنم.هنوز دندان آسیابم عصب کشی نشده و به سرما و گرما حساس است.هنوز برنامه ی مسافرت یک روزه مان جور نشده و حس خفگی میکنم از این همه در خانه ماندن.هنوز بیشتر از نیم ساعت، نمی توانم سرپا بمانم و پاهایم شروع می کند به لرزیدن و تنم گر می گیرد و حالت تهوع می گیرم و هیچ دارویی حالم را خوب نمی کند.ربطش می دهم به ویروسی که یک ماه پیش گرفتم و به دلایل احتمالی دیگر،حتی فکر هم نمی کنم.اصلا گیرم که به کورتیزول بالا ربط داشته باشد یا استرس و افسردگی احتمالی!برای کدامشان می توانم کاری کنم؟من با کورتیزول بالا می خوابم و با اضطراب فراوان بیدار می شوم.
هیچ چیز سر جای خودش نیست.این بی نظمی نه با بوی تمیز کننده و نه با صدای جاروبرقی و نه برق آفتاب روی سرامیک و نه بوی تمیزی پرده و لباسهای اتو شده و نه ناهاری که از شام دیشب مانده،با هیچ چیز درست نمی شود.هنوز یک جای کار می لنگد.هنوز خیلی چیزها و کارها و آدمها سر جای خودشان نیستند.

دیشب باز هم بی خوابی به سرم زده بود.نه نور گوشی مزاحمم بود و نه قهوه خورده بودم.نه فکرم درگیر بود و نه خوشی زده بود زیر دلم.البته فکرم درگیر همه چیز بود و نمی توانستم به چیز مشخصی فکر کنم.پنجره باز بود و خنکای آخر شهریور یادم آورد که چند سال است که این خنکی نمی چسبد،یعنی دیگر دلنشین نیست.هیچ ذوقی پشتش پنهان نیست.فصل همان است و تغییر و گذر زمان همان طور، اما چیزی این میان عوض شده.انگار روزهای منتهی به پاییز آبستن اتفاقات زیادی است.
ساعت ۳بامداد است و یک ماشین با سرعت زیاد از کوچه رد می شود و صدای یک نوحه ی بیس دار را به خواب زده ها تحمیل می کند و بعد صدای جیغ و ناله ی یک گربه با صدای دور شده ی نوحه در هم می شود و نگران می شوم.احساس می کنم ماشین گربه را زیر گرفته است و دلم آشوب می شود. کمی بعد از اذان صبح است و خوابم نمی برد و باز گوشی را برمی دارم و اخبار را چک میکنم.
امروز ۳۱شهریور سالگردهای بی شمار داریم.یکی از آنها،سالگرد قتل وحشیانه ی حمیدحاجی زاده و فرزند خردسالش کارون است!
«دهانش پر از مو و خون و مشت کوچکش پر از مو بود.او از ترس و وحشت،پشت پدرش پنهان شده بود و موهای او را گرفته بود»روایت برادر کارون حاجی زاده از صحنه ی قتل پدرش حمید حاجی زاده و کارون!!!
گریه میکنم بی صدا و قلبم مچاله می شود.
یکی می گفت تو خودآزار ماهری هستی.با خواندن رنج دیگری و یادآوری کشته شدگان و شنیدن حرفهای هر روزه ی مادران دادخواه خودت را آزار می دهی!!!
اما اگر این خودآزاریست،من دوستش دارم.من تا طلوع نور خودم را آزار خواهم داد و خواهم نوشت و همراه خواهم شد؛مگر اینکه فراموشی،به سراغم بیاید.من این خودآزاری مقدس را دوست دارم!
صدای گربه را نمی شنوم دیگر.به سقف خیره می شوم.جهان آشفته است هنوز و من آشفته تر!!!

مطلبی دیگر از این انتشارات
چرا در تمام لحظات زندگی دنبال ردی از غم میگردم؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
🖋بوی دعا برسه به مدارِ تو
مطلبی دیگر از این انتشارات
بین شاید و هرگز...