زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که میتوان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
یلدای فرانک

اتاقی بزرگ با سقفهای کوتاه و دیوارهای گلی که بوی خاک تازه و چوب قدیمی میداد. نفسهای گرم کرسی چوبی، سرمای زمستان را پشت در نگه داشته بود. روی سفره، جهانی از مزهها چیده بود؛از آجیل مشکلگشا و گَز اصفهان تا انارهای ترکخوردهای که مثل دلهای شکسته میدرخشیدند.
پروین اعتصامی با سینی چای، نجیب و استوار، میان مهمانان میگشت. نگاهش به من افتاد. بفرمایید دخترم، چایتان را شیرین کنم؟ دستم کمی لرزید وقتی استکان نقرهای را گرفتم. خودم را در جمع آن غولهای سخن، بسیار کوچک میدیدم. حافظ کنار پنجره، غرق در دود اسرارآمیز قلیانش بود و نگاهش گاهی به ستارههای پشت شیشه میدوخت. نیما یوشیج در گوشهای لم داده بود و با حرکتی آرام، لیوان چایش را به سمت لب میبرد که ناگهان، با آن صدای گرفته و همیشگی اش، زمزمه کرد:
شب است
خروس میخواند
در این ظلمت بیکران...
دلم گرفت. این تاریکی، تاریکی آشنایی بود. انگار تمام تنهاییهای من در آن ظلمت بیکران جا شده بود. بیاختیار، نگاهی به فروغ انداختم که مشغول قاچ کردن هندوانه بود. چاقو با ظرافت در پیکر سبزش فرومیرفت و قطعهای سرخ و آبدار جدا میکرد. چشمانش برق میزد. گویی نیما درد مشترکمان را فریاد زده بود. او قطعهای هندوانه را برداشت و با شوری آتشین پاسخ داد:
و این منم
زنی تنها در آستانهٔ فصلی سرد...
میخواهمتان
و این خواستن
تا ابد
در خون من
جاری است...
سکوتی مرطوب فضای اتاق را پر کرد. تنها صدای تیکتیک ساعت دیواری و قل قل آرام سماور به گوش میرسید. در همین سکوت، سهراب سپهری، استکان چای را زمین گذاشت و مشتی پسته از کاسهای برداشت. آنها را در کف دستش میغلطاند و آرام، مثل نوازش باد خواند:
آب را گل نکنیم...
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید...
حرفهایش مرهمی بود بر زخمهای تازه. ناخودآگاه لبخند زدم. اما پروین، با آن وقار همیشگی، در حالی که چای جدیدی در سماور دم میکرد، رو به سهراب گفت: آینه را باید گردگیری کرد، سهراب جان و سپس خواند:
عشق آن آینهای است در میان راه
کز درونش بنگری، بینی تهی را
سخن پروین مثل خاری به قلبم نشست. آیا عشق واقعاً چنین بود؟ یک آینهٔ توخالی؟ بحث کمکم داغ میشد. فردوسی بزرگ، با آن هیکل رعنا، از جایش برخاست و با کارد مخصوصش سرگرم پوست کندن و قطعه قطعه کردن یک سیب شد. پوست بلند و یکدست سیب، چونان رشتهای از طلا از تیغه جدا میشد. او نگاهی به حلقهٔ درخشان دود قلیان حافظ انداخت و با صدایی که از ژرفای تاریخ میآمد، زمزمه کرد:
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود...
رودکی، که روی تشکی مخملین لم داده بود و خوشه ی درشت انگوری را در دست داشت، چشمان نابینایش را بست. یک دانه انگور را میان انگشتانش میچرخاند و گویی عطر خوش تاکستانهای دوردست را استشمام میکرد. صدایش لرزان و پر از حسرت بود:
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی...
در آن گوشه، هوشنگ ابتهاج روی صندلی تکیه داده بود و با نگاهی عمیق و کمی غمانگیز، به شعلههای شمعی که روی میز کوچکش میرقصید خیره شده بود. انگار در دل آن شعلهها، چیزی را میجست. ناگهان، بدون آن که نگاهش را از شمع بردارد، با صدایی گیرا و گرم که از اعماق دل برمیخاست، خواند:
ای عشق همه بهانه از توست
ای آغاز و سرانجام، یکسره تو...
این شمع، زبانِ بیزبانیست
کز سوزش درونش خبر دارد.
سپس آهی کشید و لیوان چایش را برداشت. احساساتم درهم میپیچید. درست در آن لحظه، از پشت میزی که پر از میوه و شیرینی بود، صدای آرام و دلنشین دیگری به گوش رسید. فریدون مشیری داشت با مهربانی خاصی، یک انار ترکخورده را با احتیاط باز میکرد و دانههای یاقوتی آن را در کاسهای چینی میریخت. نگاهش سرشار از لطافت بود. او همزمان با کارش، زمزمهکنان گفت:
کوچهٔ باریک و تاریک و اثر بوسه بر خاک
یادم آید که سپیده میدمید...
و در این شب یلدا، چه خوب است
که دانههای انار را بشمریم
به یاد هر سپیدهای که در دل تاریکیها در انتظار نشسته...
احساساتم سرریز شده بود. از کنارم، خیام سهتار را به دست گرفت و نغمهای غمگین نواخت. نگاهش را به من دوخت و خواند، گویی فقط برای من:
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است...
و با چهرهای اندوهگین ادامه داد:
افسوس که نامهٔ جوانی طی شد
وان تازه بهار زندگانی دی شد
حالی که ورا نام جوانی گفتند
معلوم نشد که او کی آمد کی شد...
اشک از چشمانم سرازیر شد. آیا من هم روزی به کوزهای تبدیل میشوم که دستهاش، یادگار دست یاری باشد که هرگز در دستانم نماند؟
در این لحظه، مولوی با چشمانی بسته، در حالی که شاهدانههای بو داده را یکی یکی برمیگزید، شروع به خواندن کرد. صدایش حالتی وجدآلود داشت:
نیست در عشق، نشان زنده و مرده
همه در عشقند، باقی افسانه است...
بحث عشق و زندگی و مرگ، اتاق را پر کرده بود. حافظ، که تا آن زمان ساکت نشسته و به کشیدن قلیان و نگاه به ستارهها مشغول بود، پیالهاش را برداشت و به سلامتی جمع به یکباره محتویاتش را سرکشید و با لبخندی رندانه خواند، گویی میخواست به تمام این جدالها پایان دهد:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است...
سخنش بندهای دل مرا پاره کرد. ناگهان جرئت پیدا کردم. چشمانم را بر اتاق گشودم؛ بر انارهای شکافتهای که چون قلبهای دریده میدرخشیدند، بر هندوانهای که سرخیاش قول زندگی در سرمای دی بود، بر دود قلیان که مثل روحی سرگردان میان کلام شاعران میرقصید، و بر چشمانِ همگی آنان که اکنون به سوی من دوخته شده بود. نفسی عمیق کشیدم و با صدایی که این بار لرزشش نه از ترس، که از شدت احساس بود، گفتم:
امشب،
شب چیدن انگور از تاکستان خاطرههاست.
شبی که انار میشکفد
و هر دانهاش ستارهای است
برای روزهای بیستاره.
امشب،
شمارش معکوس تاریکی است،
از یک تا بینهایتِ روشنایی.
من،
فرانک،
در این حلقهٔ آتش و شعر،
تنها یک شمع کوچکم،
اما شعلهام
از همهٔ آفتابهای پشت این پنجره
داغتر است.
چون میدانم
این شب نیز خواهد شکست
و فردا،
هندوانهای دیگر
در سفرهٔ خاک خواهد ترکید
تا باز
قلب زمستان را بنوازد.
سکوتی ژرف و پرمعنی بر فضا حاکم شد. سایه (ابتهاج) نخستین کسی بود که سر تکان داد و نگاهش از شمع به من دوخته شد. نوری از تحسین در چشمانش درخشید. سپس، فروغ با چشمانی درخشان به من نگاه کرد و آرام کف زد. مشیری لبخند گرم و تأییدآمیزی زد و به آرامی دست زد. یکی یکی، دیگران نیز به آنها پیوستند. خجالت میکشیدم، اما گرمای نگاهشان را مانند آفتاب روی پوست خود حس میکردم.
فروغ به سوی گرامافون قدیمی رفت. صفحهای گذاشت و سوزن را روی آن نهاد: ای شب... ای شب تنهایی من...
درست در لحظهای که نوای قمرالملوک وزیری از گرامافون قدیمی فروغ، اتاق را در آغوش گرفته بود و گویی خود تاریکی هم به این نواگوش میسپرد، ضربهای آرام اما استوار بر در اتاق کوبیده شد. همه ساکت شدند. در چوبی و سنگین با صدایی کهن باز شد و نوری ازراهروی کمنور پشت سرش، سایهای بلند و افراشته را به درون افکند.
احمد شاملو با قامتی راست و ریشی سفید، کلاهی بر سر و عبایی بر دوش، بر آستانه در ایستاده بود. سرمای زمستان از لباسهایش میبارید، اما چشمانش از پشت عینک، گرم و تیز و جستجوگر به درون اتاق میلغزید. بوی خاک تازه و برف و کهنگی کتابهای قدیمی باورودش به فضای اتاق آمیخته شد.
نیما نگاهش را از پنجره برگرداند و با آن لهجهٔ خاصش گفت: آه، درویش... تو را نیز باد آورد.
شاملو قدم به درون گذاشت و در را پشت سرش بست. عبایش را به آرامی تکان داد و بر چوبدستیای تکیه داد که پیش از این دیده نمیشد. نگاهی به جمع انداخت،لبخندی کمرنگ بر لبش نقش بست.
فروغ با شور همیشگیاش پیشقدم شد. شاملو! دیر آمدی. بحث بر سر عشق و ظلمت و روشنایی داغ بود. و اینک تازهواردی داریم و باحرکتی به سمت من اشاره کرد.
شاملو به آرامی به سوی کرسی آمد. سایه برایش جا باز کرد. او نشست و دستهای بزرگش را برای گرم کردن بر بالای کرسی گرفت. صدایش وقتی حرف زد، همچون غرشی آرام، عمیق و پر از طنین بود که از ته چاهی تاریخی برمیخاست: شنیدم... از پشت در که میآمدم، صدای شعری تازه را شنیدم. صدایی که لرزشش نه از ترس، که از جسارت بود.
و آنگاه نگاهش مستقیماً به من دوخته شد. نگاهش سنگین و سنجیده بود، اما خالی از مهربانی نبود. تو گفتی: این شب نیز خواهدشکست... این شکستن را دوست دارم. شکستنِ شب، مانند شکستنِ زنجیر است.
حرفش را قطع کرد و به سماور نگاه کرد. پروین بیدرنگ استکانی از چای داغ برایش ریخت. او استکان را گرفت اما نزدیک لب نبرد. گویی در بخارِ آن به دنبال کلمهای میگشت.
سکوت دوباره حکمفرما شد، اما این بار سکوتی مشتاقانه. همه منتظر بودند تا ببینند این صدا ی تازهواردِ قدرتمند چه خواهد گفت. حتی حافظ نیز از ستارهها دل کند و با کنجکاوی به شاملو نگریست.
شاملو پس از لحظهای تأمل، شروع به سخن کرد. اما او نه شعر خود را خواند، و نه به بحث پیشین پیوست. به جای آن، رو به جمع، با آن صدای آهنگین و مسحورکنندهاش، گفت:
در این شب دراز، چه میجویید؟ عشق؟ آزادی؟ حقیقت؟ اینها همه نامهای یک دردِ کهن هستند: دردِ بودن. دردِ نگاه کردن به این ظلمت بیکران و جستجوی شعلهای، هرچند کوچک.
سرش را به سمت نیما برگرداند. استاد... خروس میخواند تو، تنها نوید صبح نیست؛ فریادِ بلندِ عصیانی است در گلوِ خاموشِ تاریکی.
نگاهش به فروغ افتاد. و خواستن تو، تا ابد جاری، تنها هوس نیست؛ سوگندی است بر پیکرِ زمان.
چشمانش سهراب را دنبال کرد. و شستنِ چشم تو، دعوتی است به انقلابِ نگاه... انقلابی که از یک قطره آب آغاز میشود.
به پروین نگاهی کرد. و آینه ی تو، اگرچه تهی را نشان میدهد، اما همین نشاندادن، خود، پر از معناست.
نوبت به من رسید. نگاهش عمیقتر شد. و تو، شمع کوچک... شعلهات را داغتر از همهٔ آفتابها خواندی. این را به خاطر بسپار: گاه یک شمع، در دلِ شبِ یلدا، از خورشید درخشانتر میسوزد. زیرا در دلِ تاریکی میسوزد. و سوختن، خود، نوعی بودن است. نوعی فریاد.
سپس، شاملو استکان چای را یکنفس سرکشید. چای باید داغ و تلخ میبود، اما او حتی اخم هم نکرد. به گرامافون نگاه کرد که هنوز آهنگ قمر را مینواخت. انگار با خودش زمزمه کرد: آه... 'ای شب'...
بلند شد. گویی تنها برای همین چند دقیقه آمده بود. به جمع نگاه کرد. شب یلدا، تنها بلندترین شب نیست. بلندترین انتظار است. انتظار برای شکستهشدنِ هر زنجیری. و شعر، نفسِ این انتظار است.
با چوب دستیش به زمین تکیه داد و به سمت در رفت. در آستانهٔ در بار دیگر ایستاد و بدون آن که برگردد، گفت: بدرود، ای یارانِ دیرینه. وبه تو، شمع کوچک، خوش آمد میگویم به این انتظارِ دراز.
همانطور که آمده بود، در میان سکوتی پر از هیبت، از در بیرون رفت و در پشت سرش بسته شد. سرمای زمستان برای لحظهای از شکاف در به درون جهید، اما به زودی در گرمای اتاق و نفسهای گرم شاعران گم شد.
شب یلدا به پایان میرسید، اما من دیگر آن زن تنها نبودم. من بخشی از یک ابدیت شاعرانه شده بودم.در کنار آن اسطورهها، فهمیده بودم که شعر هنوز نفس میکشد، و این نفسها، از اعصار گذشته تا به امروز، همیشه در این شب یلدای بیپایان به هم پیوند خوردهاند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
شعرسپید آرزوبیرانوند
مطلبی دیگر از این انتشارات
نینی کوچولو بزرگ شده
مطلبی دیگر از این انتشارات
قصه آنها که انتخاب شدن فصل دوم (قسمت چهارم)