<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات خانواده نویسش</title>
        <link>https://virgool.io/neviseshfamily/feed</link>
        <description>وبلاگی برای نوشتن درباره‌ی نویسش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 09:07:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/x2vsais9ohpa/9ltumw.png</url>
            <title>خانواده نویسش</title>
            <link>https://virgool.io/neviseshfamily</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نمی‌توانی بنویسی؟ از پشت آن میز لعنتی بلند شو</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%88-um3p4x0gnfze</link>
                <description>صبح از خواب بیدار می‌شوی، لیوان چای یا قهوه را می‌گذاری کنار دستت. لپ‌تاپ را روشن می‌کنی و با خودت دو دوتا چهارتا می‌کنی که امروز تمام پروژه‌های نیمه‌کاره را به سرانجام می‌رسانی و خیالت راحت می‌شود. لیوان اول را تمام می‌کنی، اما هنوز یک خط هم ننوشته‌ای. آشفته می‌شوی، تب‌های بیشتری در مرورگرت باز می‌کنی به امید این که لابد اگر اطلاعات بیشتری به دست بیاوری می‌توانی نوشتن را شروع کنی. با هر داده جدیدی که به ذهنت وارد می‌کنی، فقط یک میمون به میمون‌های شلوغ و پرسروصدای توی مغزت اضافه کرده‌ای. اوضاع آن بالا حسابی به هم می‌ریزد، استرست بیشتر می‌‎شود، عصبانی‌تر می‌شوی، نفس‌هایت کوتاه‌تر می‌شود، کلمات بی‌معنی‌تری می‌نویسی، لیوان‌ بعدی و بعدی را هم خالی می‌کنی، چندتایی بد و بیراه به زمین و زمان می‌گویی ولی ته تهش می‌بینی چند ساعتی گذشته و هنوز یک قدم هم جلو نرفته‌ای.من در مورد نوشتن حرف می‌زنم، چون هر روز و هر روز باید با کلمه‌ها سر و کله بزنم. اما شما می‌توانید هر کار دیگری که خلاقانه است و نیاز به ایده‌پردازی و نوآوری و فکر عمیق داشته باشد را به جای نوشتن بگذارید. بیشتر ما چنین حالتی را تجربه کرده‌ایم، که فکر کنیم دیگر ذهن‌مان خالی شده و هیچ ایده‌ای نداریم و چشمه‌های استعدادمان خشکیده و دنیا به آخر رسیده. اما این دنیایی که برایمان به آخر رسیده دقیقا چه دنیایی است؟ یک اتاق احتمالا نه خیلی بزرگ که در بهترین حالت بیش از ده پانزده متر مربع وسعت ندارد، با احتمالا میز تحریری که پشتش کِز کرده‌ایم و داریم غصه کارهای نیمه‌تمام را می‌خوریم. خبر خوب این که این اتاق در برابر 195 میلیون متر مربع مساحت کره زمین، به اندازه سر سوزنی هم حساب نمی‌شود. پس دنیا نه تنها به آخر نرسیده، بلکه زندگی پشت درهای اتاق و فراتر از میزی که خودمان را به آن زنجیر کرده‌ایم، در جریان است و نمی‌دانی چه چیزهای عجیبی که آن بیرون منتظرند تا کشف‌شان کنیم.عکس از ایمان سلیمانی‌زادهیک جفت کفش خوب برای فکر کردنوقتی ذهن قفل می‌کند، باقی ماندن در همان محیط فقط باعث ادامه پیدا کردن این وضعیت می‌شود. از طرف دیگر با استناد به صدها مقاله علمی و روانشناسی که با یک سرچ ساده می‌توانید پیدایشان کنید، رابطه مستقیمی میان درگیر کردن بقیه عضلات بدن با افزایش سطح خلاقیت و متمرکز شدن ذهن وجود دارد. بنابراین از پشت میزتان بلند شوید، کفش مناسب بپوشید و هرکدام از این پیشنهادهایی که برآمده از تجربه شخصی من هستند را انتخاب و تجربه‌شان کنید.بدویداگر دویدن دنبال اتوبوس یا دویدن برای رسیدن به مترو را کنار بگذاریم، شاید بیشتر ما تا به حال دویدن را صرفا به‌عنوان یک ورزش یا سرگرمی در زندگی‌مان تجربه نکرده باشیم. البته که تبدیل کردن دویدن به یک روتین روزانه نیاز به آمادگی بدنی مناسبی دارد (چیزی که متاسفانه بیشتر نویسنده‌ها از داشتنش محرومند)، اما یادتان باشد که قرار نیست اوسین بولت بعدی شوید. صرفا به چشم یک تفریح و راهکاری برای آزاد شدن ذهن‌تان از آن استفاده کنید. وقتی می‌دوم به خودم می‌گویم که به رودخانه فکر کن، و به ابرها. اما اساسا به چیزی فکر نمی‌کنم. تنها کاری که می‌کنم این است که در آرامش خودم، خلآ ساختگی، و سکوت به‌یادماندنی خودم دائم می‌دوم، و چقدر هم باشکوه است. مهم نیست مردم چه می‌گویند.هاروکی موراکامی از کتاب &quot;وقتی از دویدن صحبت می‌کنم در چه موردی صحبت می‌کنم&quot;رکاب بزنیداگر امکان دوچرخه‌سواری دارید، قطعا از خوشبخت‌ترین آدم‌های جهان به‌حساب می‌آیید. برای من شخصا دوچرخه‌سواری از زیباترین موهبت‌هایی است که زندگی در اختیارم قرار داده. دوچرخه‌سواری به ذهن شما فرصت کشف می‌دهد. فرقی نمی‌کند که برای بار اول از یک مسیر می‌گذرید یا برای بار هزارم. همیشه چیزهای جدیدی وجود دارند که ذهن شما را به بازی و چالش می‌گیرند و فرصت تماشای صحنه‌هایی را خواهید داشت که فقط از روی دوچرخه قابل تجربه‌اند.دسته مواج دوچرخه بهترین همراه برای آن‌هایی است که عادت دارند از مسیر منحرف شوند. وقتی ایده‌ها دارند در خطی صاف به‌نرمی پرواز می‌کنند، دو چرخ دوچرخه، سوار و ایده‌ها را هماهنگ با هم به پیش می‌برند. وقتی هم فکری ولگرد سراغ دوچرخه‌سوار می‌آید و جریان طبیعی ذهن را قطع می‌کند کافی است سراشیبی تندی پیدا کند و بگذارد جاذبه و باد با معجون نجات‌بخش‌شان دست به کار شوند. والریا لوئیزلی از کتاب &quot;اگر به خودم برگردم&quot;شهر خوب، شهر پر از دوچرخه استراه برویدراه رفتن از آن دسته کارهایی است که می‌توانیم ردپایش را در زندگی بیشتر نویسنده‌ها پیدا کنیم. معروف است که چارلز دیکنز، هر روز بعدازظهر به مدت سه ساعت از خانه بیرون می‌زده و در شهر به پیاده‌روی مشغول می‌شده و بسیاری از ایده‌ها و توصیفات رمان‌هایش را هم از همین پرسه‌زنی‌ و خیابان‌گردی‌ها به دست آورده است.پیاده‌روی بهترین تسکین برای یک ذهن آشفته و به‌هم ریخته است. ذهن ما عاشق ریتم و هارمونی است، و چه ریتمی زیباتر از گام‌هایی که با سرعتی ثابت برمی‌داریم. همین تک‌نوازی کوچک می‌تواند دستی به سر شلوغ‌مان بکشد و نظم و سکوت از دست‌رفته‌اش را بازگرداند. جایی می‌رویم که پاهایمان دوست دارند ما را ببرند. اتوبوس‌ها مسیرهایی ازپیش‌تعیین‌شده را دنبال می‌کنند و مترو برنامه‌ی زمانی دارد ولی آدمی که پای پیاده دارد هر جا دلش خواست می‌رود.آدام گاپنیک از کتاب &quot;دیدار اتفاقی با دوست خیالی&quot;پرسه‌زنی کنیدپرسه‌زنی با پیاده‌روی تفاوت‌هایی دارد. پرسه‌زنی صرفا شامل رفتن از یک نقطه به نقطه‌ای دیگر نیست. پرسه‌زنی با مکث و سکون همراه است، و با غرق شدن در فضای شهری و چیزی فراتر از یک کنش منفعلانه است. پرسه‌زن‌ها شکارچیان رخدادهای کوچک و به ظاهر بی‌اهمیت در شهرند. همهمه‌های بازار، سروصدای بچه‌ها در زمین بازی، ساختمان‌های بی‌قواره، آدم‌های در رفت‌وآمد، گفتگوهای نصفه و نیمه و جریان زندگی روزمره برای یک پرسه‌زن، ماده اولیه خلاقیت و ابداع و ایده‌پردازی است، تجربه‌های زیسته‌ای که می‌توانند به منبعی از الهام و موتور محرکی برای خلق و آفرینش تبدیل شوند.پس در پرسه‌زنی‌هایتان عجله به خرج ندهید، سرتان را از توی گوشی بیرون بیاورید و هندزفری‌تان را غلاف کنید تا از صدای محیط لذت ببرید و فرصت تماشا کردن را از دست ندهید. یک دفترچه یادداشت هم همراه داشته باشید چون قطعا چندتایی ایده بکر به ذهن‌تان خواهد رسید.شاید زیاده‌روی به نظر بیاید اگر پیشنهاد کنم گهگاه در پیاده‌روی مسیر اشتباهی بروید یا عمدا گم شوید، اما به‌گمانم خالی از فایده هم نباشد.آن‌قدر تابه‌حال راه را گم کرده‌ام که گاهی فکر می‌کنم نیروی مرموزی مرا به‌سوی ناشناخته می‌کشد و از این‌که نمی‌دانم کجا هستم لذتی نامعلوم می‌برم. وقتی از نقشه گوگل استفاده می‌کنم، همیشه می‌دانم کجا هستم و پیش آمده است که نقشه‌ی صفحه‌ی موبایلم را بیشتر از دوروبرم نگاه کنم. اگر گوشی‌ام را خانه بگذارم و سربلند کنم، آن وقت است که حس می‌کنم در لحظه‌ی حال، حاضرم. دنیا بزرگ‌تر می‌شود و درمی‌یابم انگار به‌ناگاه درک بهتری از محله، شهر و جنگل دارم.یک بار برادرم، گانر، وقتی در بچگی در جنگل اوستمارکا گم شده بودیم، گفت: &quot;یک بار قبلا اینجا گم شده‌ام، پس می‌دانم الان کجا هستیم.&quot;ارلینگ کاگه از کتاب &quot;پیاده‌روی؛ و سکوت در زمانه‌ی هیاهو&quot;اگر تجربه شخصی من را می‌خواهید، نشستن کنار زمین بازی بچه‌ها سطح انرژی و خلاقیت‌تان را چندبرابر می‌کند.به طبیعت برویدالبته شاید انتظار زیادی باشد که به‌عنوان یک شهرنشین هروقت ذهن‌تان آشفته شد، از پشت میز بلند شوید و به دل طبیعت بزنید. طبیعت برای بیشتر ما تبدیل به یک مقصد دور شده که برای رسیدن به آن باید سوار ماشین شویم و به دل جاده بزنیم که خوب احتمالا وقتش را نداریم مگر گاهی در تعطیلات آخر هفته. بنابراین بهتر است در این مورد زیاد سختگیری نکنیم و خیابان‌های پردرخت یا پارک‌ها را هم به رسمیت بشناسیم و دقایقی از همین نیم‌طبیعتی که در شهرها برایمان باقی مانده لذت ببریم. تماشای حیوانات و پرنده‌ها و حشرات هم خود عیش بی‌مثالی است که ذهن‌تان را به طرز عجیبی زنده خواهد کرد، همان اتفاقی که برای الیزابت بایلی افتاد و زندگی‌اش را نجات داد. او در 34 سالگی در سفری کوتاه به اروپا، به یک بیماری عجیب مبتلا شد. دستگاه ایمنی‌اش از کار افتاد و کارکردهای ناآگاهانه بدنش مثل ضربان قلب، فشار خون و گوارش از کنترل خارج شدند، زمین‌گیر شد و عملا زندگی عادی برایش به پایان رسید. هنگامی که بدن بی‌استفاده می‌شود، ذهن هنوز همچون یک تازی شکاری در امتداد مسیرهای پاخورده سلول‌های عصبی می‌دود و رد پرسش‌‌هایی را می‌گیرد که پژواک‌شان در ذهن طنین‌انداز است: خانواده سردرگم چراها، چه‌ها و کِی‌ها و خویشاوندان بسیار دورشان، چگونه.جستجو از پادرآورنده است و پاسخ‌ها گریزپا. گاهی ذهنم خالی و بی‌تفاوت می‌شد؛ در سایر اوقات غرق در توفان افکار می‌شد و اندوه ناگفتنی و گم‌گشتگی تحمل‌ناپذیر مرا فرا می‌گرفت.الیزابت بایلی از کتاب &quot;صدای غذاخوردن یک حلزون وحشی&quot;ترکیب یک حلزون در گلدان گل‌های بنفشه و یک زن بیمار بدون حرکت در یک اتاق را تجسم کنید. تماشای زندگی این حلزون که اتفاقی سر از آن اتاق درآورد و تبدیل به همنشین روزهای بیماری الیزابت بایلی شد، توانست کاری کند که او تمام روزهای تمام‌نشدنیِ همراه با درد و رنجش را تحمل کند و سخت‌ترین دوران زندگی و تاریک‌ترین لحظات ذهنش را پشت سر بگذارد. شب‌ها که از خواب بیدار می‌شدم، با دقت گوش می‌دادم. گاهی سکوت کامل بود، اما در سایر اوقات می‌توانستم صدای آرامش‌بخش ملچ‌مولوچ‌های ریز حلزون را بشنوم. با چراغ‌قوه‌ام می‌گشتم تا سرانجام پرتو نور هیکل کوچکش را پیدا می‌کرد. اگر سرگرم خوردن بود، نگاه می‌کردم ببینم کدام گل پژمرده را ترجیح داده است. معمولا بیش از چند قدم از گلدان دور نمی‌شد.صدای غذاخوردن یک حلزون وحشیبنابراین همیشه یادتان باشد که تماشای جریان زندگی، بهترین چراغ، برای روشن کردن یک ذهن تاریک و سردرگم است. دیگر فرقی ندارد که در دل یک جنگل بکر باشید یا ردیف مورچه‌های کف اتاق‌تان را نگاه کنید.کوچک‌ترین عضو خانواده ماحالا دیگر این میز، لعنتی نیستوقتی ذهن‌تان آرام شود و دیگر خبری از میمون‌‎های پرسروصدا آن بالا نباشد، وقتی که ایده‎‌های مشوش و مغشوش، شفاف و دسته‎‌بندی شده باشند، وقتی بدن‎‌تان هم‌راستا و درکنار ذهن‌تان اجازه فعالیت پیدا کرده باشد دیگر می‌توانید با خیال راحت پشت میز عزیز و نه لعنتی برگردید و به‌راحتی بنویسید. چون مشکل ننوشتن یا نداشتن ایده، به میزها و صندلی‌ها و لپ‌تاپ‌ها و صبح‌های شنبه‌ای که هرگز از راه نمی‌رسند ربطی ندارد. همه مشکلات از خودمان است اگر هنوز نتوانسته‎‌ایم قلق احوال پریشان‌مان را به دست بیاوریم.</description>
                <category>خانواده نویسش</category>
                <author>مینو احمدیان</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 16:46:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بهار مهمان خودت باش، این بهار فقط خوش باش!</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-iouzuoam0ufi</link>
                <description>Green Wheat Fields, Auvers by van Goghهر کدام از ما برای چند روز تعطیلات نوروزی‌مان، نقشه‌ای کشیده‌ایم. یکی می‌خواهد به کارهای عقب‌مانده‌اش برسد، دیگری ده‌ها دوره و وبینار ثبت‌نام کرده که مهارت یا دانش جدیدی فرا بگیرد و شاید یک نفر دیگر هم قصد کرده تمام درس‌های نخوانده سال را در همین چند روز مختصر بخواند.اما مگر ما بقیه سیصد و اندی روز سال را برای همین کارها صرف نکرده‌ایم؟ پس آن روزی که باید هیچ کاری نکنیم، با صدای ناکوک‌مان آواز بخوانیم، با خیال راحت و بدون نگرانی از ساعت کاری یا حضور غیاب کلاس درس خیابان‌ها را گَز کنیم، با یک کاسه بزرگ پاپ‌کرن جلوی تلویزیون لم بدهیم و فیلم‌های نه خیلی فاخر نگاه کنیم کی از راه می‌رسد؟آیا این بهار بهترین فرصت برای استراحت دادن به تن‌های خسته‌مان نیست؟ آیا حالا که از وسط آتش 99 جان سالم به در برده‌ایم، لیاقت این را نداریم که برای خودمان یک جشن کوچک راه بیندازیم؟ما برای شما سور و سات این مهمانی یک‌نفره را فراهم کرده‌ایم. برای چشمان و گوش‌ها و ذهن و زبان و دستان‌تان: با پیشنهاد فیلم و موسیقی و پادکست و غذا و تفریحات مختصر. نگران نباشید. قرار نیست لیستی از 100 رمان شاهکار جهان، یا 50 فیلم برتر از نگاه منتقدان را در اختیارتان بگذاریم. امروز، وسط این آشفته‌بازار و روزهای سختَ تلاش برای زنده ماندن، زدن این حرف‌ها آن‌قدرها معنی ندارد. امروز زمان آن است که کمی خوش باشیم، روزنه امیدی پیدا کنیم و قلب‌های خسته از تنهایی‌مان را به سفری کوچک ببریم.بنابراین ما کاری به شاهکارها نداریم، آن‌ها را می‌توانید همیشه از گوگل و ویکی‌پدیا پیدا کنید. ما به سراغ آثار کم‌ادعا‌تری رفته‌ایم. آن‌هایی که اگر نبیبنید و نخوانید و نشنوید و نچشیدشان چیزی را از دست نداده‌اید، اما اگر تجربه‌شان کنید قطعا چیزی را به دست می‌آورید. چیزی شبیه به سوسو زدن یک ستاره خیلی دور در ظلمات آسمان شب. آن‌ها که خیلی ساده و بی‌شیله پیله می‌توانند کمی حال‌مان را خوب کنند. غم از دست دادن دوستان و آشنایان‌مان را تسکین دهند و سنگینی واقعیت را برای‌مان سبک‌تر کنند. می‌توانند زره امیدواری‌مان را وصله و سلاح تلاش برای زندگی‌ کردن‌مان را تیزتر کنند تا بتوانیم محکم‌تر به استقبال سال جدید برویم. &quot;این بهار مهمان خودت باش&quot; یک راهنمای برآمده از دل است. پیشکش به همه آن‌هایی که می‌خواهند چند روزی درها را ببندند و همه تلاطم و آشفتگی‌ها را آن پشت جا بگذارند و فقط کمی زندگی کنند.می‌توانید فایل این راهنمای تعاملی را از این نشانی دانلود کنید:https://nvsh.ir/baharو درنهایت برای آخرین کلماتی که در سال 99 می‌نویسیم، چه انتخابی بهتر از یک رباعی از خیام:مائیم که اصل شادی و کان غمیمسرمایه‌ی دادیم و نهاد ستمیمپستیم و بلندیم و کمالیم و کمیمآیینه‌ی زنگ‌خورده جام جمیمبهارتان مبارک!</description>
                <category>خانواده نویسش</category>
                <author>تحریریه نویسش</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 19:02:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماشای آدم‌ها و کشف روایت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%A7-x9iuuy0stlpg</link>
                <description>همیشه آرزو داشتم دفتر کاری در طبقه چندم یک ساختمان داشته باشم، با پنجره‌ای بزرگ مشرف به یک خیابان شلوغ و پر رفت‌وآمد و میزکاری که پشت به این پنجره قرار گرفته، تا هر وقت که از کار خسته شدم سری بچرخانم و از آن بالا، جریان آدم‌های در آمد و شد را تماشا کنم.تماشای آدم‌ها از فاصله‌ای که نه آنقدر نزدیک باشد که به قلمرویشان وارد شوم، و نه آنقدر دور که دیگر نتوانم کشف‌شان کنم، از بزرگ‌ترین لذت‌های زندگی من است. بنابراین اتوبوس‌سواری‌های بی‌مقصد، پیاده‌روی‌های چندساعته در خیابان‌های شهر، گیر کردن در ترافیک‌های سنگین، نشستن روی نیمکت‌های پارک پاتوق پیرمردها و هرجایی که بتوانم آدم‌ها را تماشا کنم، از دوست‌داشتنی‌ترین تجربه‌های زیسته من است.عکس از مصطفی معراجیذهن قصه‌گوآدم‌ها اصولا موجودات عجیبی‌اند، پیچیدگی‌های زیادی دارند، و به همین سادگی اجازه ورود به دنیایشان را به هرکسی نمی‌دهند. اما من بعد از سال‌ها تماشا و پرسه‌زنی، به فوت آخر رسیده‌ام:بیشتر آدم‌ها زمانی که می‌دانند کسی نگاهشان نمی‌کند، خودِ خودشان هستند. و آن لحظه جادویی &quot;خودشان بودن&quot; همان چیزیست که من همیشه از کشفش لذت می‌برم و به نقطه شروعی برای ساختن قصه در ذهنم تبدیل می‌شود. از یک جایی به بعد، رد این کشف اولیه را می‌گیرم و دیگر خودم شروع به ساختن داستان آدم‌ها می‌کنم، درست شبیه حل کردن یک معما. در ذهن خودم می‌بافم که چرا دختری که در اتوبوس، روبه‌رویم نشسته و بیرون را نگاه می‌کند، ناگهان با دیدن یک موتور برقی پارک‌شده کنار خیابان، ناخودآگاه لبخند می‌زند و تا جای ممکن رد نگاهش روی موتور باقی می‌ماند. چرا چند ثانیه بعد که هنوز لبخند روی صورتش باقیمانده، گوشی‌اش را در می‌آورد و مدام تایپ می‌کند، صبر می‌کند، بیرون را نگاه می‌کند، لبخندش آرام آرام محو می‌شود و آخر سر، با چشمانی که حالا مردد شده، گوشی را در دستانش نگه می‌دارد و به بیرون خیره می‌شود. از اینجا به بعد، دیگر داستان درون ذهن من، راهش را از داستان واقعی جدا می‌کند و به هر سمتی که خودش می‌خواهد می‌رود. من هم جلویش را نمی‌گیرم و اجازه می‌دهم آزادانه بازیگوشی کند و به هر گوشه و کناری سرک بکشد و داستان‌های جدیدی برایم خلق کند.عکس از مسیح مرادیجاناتان گاتشال در کتاب حیوان قصه‌گو می‌نویسد:انسان‌ها مخلوق سرزمین خیالی‌اند. سرزمین خیالی کنج دنج تکاملی ماست، سکونتگاه ویژه‌ی ما. ما به سرزمین خیالی وصلیم، چون روی‌هم‌رفته برایمان خوب است. سرزمین خیالی تخیلات ما را تغذیه می‌کند، رفتار اخلاقی را تقویت می‌کند و دنیای امنی در اختیارمان می‌گذارد تا در آن به تجربه بپردازیم. ما در سرزمین خیالی زندگی می‌کنیم، چون نمی‌توانیم در سرزمین خیالی زندگی نکنیم. ما حیوانات قصه‌گوییم.کشف، از لابه‌لای کلمات و تصاویردر این دوران که کنج خانه خزیده‌ام و به زحمت حوصله و جرئت می‌کنم از خانه بیرون بروم، تماشای آدم‌ها و تمام آن عادت‌های پرسه‌زنی را از دست داده‌ام. ذهن قصه‌ساز من مهم‌ترین کانال ورودی اطلاعاتش را از دست داده و مانده بدون غذا. تلاش کرده‎‌ام که با تکنولوژی همگام شوم بلکه از این گرسنگی نجات پیدا کنم، ابزارهایی مثل استریت‌ویو و ویندوسواپ هم به کمکم آمده‌اند و هرازگاهی از این کسالت نجاتم داده‌اند.نویسش، سرزمین داستان‌های نامکشوفاما این روزها بودن در نویسش، راه و رسم جدیدی از کشف پیش پایم گذاشته شده: شناخت آدم‌ها از لابه‌لای سطور و کلمات. هر روز با تعداد زیادی از محتواهای نویسندگانی سر و کار دارم که نه تا به‌حال دیدم‌شان و نه با بسیاری‌شان هم‌کلام شدم. تعدادی فایل ورد یا چندتایی تیکت، تنها راه ورود به جهان آنها و آغاز ارتباط و حدس داستان‌هایشان است.شاید تعجب کنید که چطور می‌توان از محتوای نوشته‌شده در باب &quot;تفاوت لوله پلیکا و لوله پلی‌اتیلن&quot; یا مثلا &quot;هفت روش برای این که شادتر زندگی کنید&quot; آدم‌ها را شناخت. اما دقیقا به همین دلیل که آدم‌ها موقع نوشتن بیش از هر زمان دیگری خودشان هستند، می‌توان با هر نوشته، بخشی از وجود آنها را کشف کرد.اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، ردی از داستان هر نویسنده در کلماتی که می‌نویسد، و حتی کلماتی که نمی‌نویسد پیداست. به همین دلیل، نویسش سرزمین هزاران داستان است که بسیاری‌شان هنوز ناشناخته باقی مانده‌اند. </description>
                <category>خانواده نویسش</category>
                <author>مینو احمدیان</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 10:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن همیشه سخت است!</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ygicavq0ize6</link>
                <description>مینو:همینگوی درباره‌ی نوشتن گفته: &quot;هیچ چیزی در مورد نویسندگی وجود ندارد، فقط پشت ماشین تحریر می‌نشینی و خون می‌ریزی&quot;.هر کسی که تا به حال چه کم و چه زیاد نوشته باشد، حتما این سختی را با پوست و گوشت و استخوان تجربه کرده است. فرقی ندارد در چه سطحی از تسلط در نوشتن هستیم یا چقدر بر تکنیک‌ها سواریم. نوشتن کاری سخت و طاقت‌فرساست، و البته که تمام جذابیتش هم در همین است!ماجرای نوشتن این پست از یکی از جلسه‌های تیمی نویسش شروع شد. وقتی که عرفان (گرافیست نویسش) می‌گفت که چقدر نوشتن برایش سخت و غیرممکن به نظر می‌آید. برای همین ایده نوشتن امدادی به ذهن‌مان رسید، و چه چیزی بیشتر از یک تجربه‌ی جدید می‌تواند کیف آدمی را کوک کند!اگر اهل تماشای مسابقات ورزشی باشید، حتما اسم دوی امدادی به گوش‌تان خورده. کل ماجرای دوی امدادی این است که دونده‌های هر تیم، به ترتیب هر کدام بخشی از مسیر را با تکه چوبی در دست می‌دوند و در ادامه چوب را به دست نفر بعدی تیم می‌رسانند تا باقی مسیر تکمیل شود و آخرین نفر به خط پایان برسد.این نوشته، زمین تمرین من، عادله و عرفان است تا با کمک هم بنویسیم و چوب را دست به دست کنیم و به خط پایان برسیم. علاوه بر این، مدتی‌ست که تصمیم گرفتیم بعد از مدت‌ها این صفحه را آب و جارویی کنیم و دوباره بساط نوشتن را پهن کنیم.پس عادله‌جان، چوب را بگیر و بدو!عادله:چوب را دو روز پیش گرفتم و ایستادم به تماشا، انگار وسط زمین مسابقه یک درخت کم بود و من تصمیم گرفتم این کاستی را جبران کنم. پسِ ذهنم فکر می‌کنم که برای محیط زیست هم درخت بهتر از یک دونده است و خوشحالم از این ماجرا.یکی از قانون‌های زندگی که به تجربه یاد گرفتم این است که تمام جهان دست به دست هم می‌دهند تا ثابت کنند اشتباه فکر می‌کنی.اینقدر به این قانون باور دارم که گاهی نگرانم در آینده آدمی شوم که عاشق استفاده از ظرف یکبار مصرف است!مثلا کافیست فکر کنی ماست آبی که در جهان وجود ندارد یا برگ درخت که صورتی نمی‌شود یا با خودت فکر کنی که اشتباهی را هیچ وقت در زندگی انجام نخواهی داد.از همان لحظه ابر و باد و مه خورشید و فلک دست به دست هم می‌دهند تا زیر درخت صورتی یک کاسه ماست آبی به دستت بدهند و شرایط را جوری بسازند که اشتباه مذکور به نظرت منطقی‌ترین تصمیم دنیا بیاید.در همان جلسه که مینو اشاره کرد، احتمالا به عرفان گفته‌ام نوشتن که کاری ندارد و فقط کافی‌ست شروع کنی. الان هم وقت این بود که کائنات این درس را به من یادآوری کند. حالا که فکر می‌کنم چندان هم کار راحتی نیست. عرفان جان این چوب را به خودت واگذار می‌کنم که به خط پایان برسانی.عرفان:چند روز پیش چوب را گرفتم و خشکم زد، انگار نوشتن بسیار فراتر از فشار دادن دکمه‌های صفحه کلید است، تصوری غلط که من و امثال من دارند. ساده‌ترین راه برای فهمیدن این موضوع، تلاش برای نوشتن است، که گاهی از یک جمله هم فراتر نمی‌رود! در دنیای گرافیک با رنگ‌ها و نمادها سخن می‌گوییم ولی انگار بیان افکار و احساسات با کلمات دنیای دیگری دارد. اگر از دید یک مسابقه‌ی دوی امدادی جریان را ببینیم، هم‌تیمی شدن با دو دونده‌ی حرفه‌ای برای کسی که به سختی پیاده‌روی می‌کند شاید چیزی دور از ذهن باشد ولی خوب من این مسئولیت را قبول کردم و باید با تمام توان راه را ادامه بدهم.ولی انگار این زمین تمرین و این دو امدادی تاثیر خود را گذاشته، من که تا امروز از نوشتن یک پاراگراف هم سر باز می‌زدم حالا شروع به نوشتن کرده‌ام. شاید وقتی به خط پایان میرسم نفر آخر یا یکی مانده به آخر باشیم چون من آنچنان که باید مرد این میدان نیستم ولی درسی که از این اتفاق می‌گیرم شاید مهم‌تر باشد: شروع کردن و ادامه دادن بهتر از فکر کردن به آغاز و سختی‌های کار است. اگر در مرحله تفکر می‌ماندم شاید هیچ وقت نمی‌دانستم که می‌شود یا نمی‌شود!بودن در این تیم و این مسابقه شاید از من یک نویسنده نسازد ولی درس بزرگی به من داد که بابتش باید از هم‌تیمی‌هایم که قبول کردند با پارتی‌بازی در میان حرفه‌ای‌ها باشم، تشکر کنم.</description>
                <category>خانواده نویسش</category>
                <author>تحریریه نویسش</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 19:01:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نویسش»: کارخانه‌ی هیولاها!</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A7-pkhvpunlq0fi</link>
                <description>هرچندوقت یک بار می‌نشینم به شمردن داشته‌ها. به حساب کردن اینکه چه چیزهایی را در چه زمانی و در ازای چه هزینه‌ای به دست آورده‌ام. یکجور چرتکه انداختن برای زندگی! این‌ها را نوشتم تا برسم به روزهایی که گذشت. یک ماه و دوازده روز حضور در نویسش. هرروز و هر لحظه‌اش پر از چالش و ساختن. پر از توش و توانی که همه در راه تسهیلِ مسیر جهان برای خودمان و آدم‌های اطراف‌مان صرف شد. در جایی که من نامش را گذاشته‌ام «کارخانه‌ی هیولاها»! نه! اشتباه نکنید. نه می‌خوام پُز «هیولا» بودن‌مان را بدهم و نه دلم می‌خواست از کلمه‌ «کارخانه» استفاده کنم. تنها هدفم تصویرسازی انیمیشن کارخانه هیولاها بود به کارگردانی پیت داکتر! خوب است «جیمز لی‌سالیوان»ی را تصور کنید که من با افتخار عنوانش را تقدیم می‌کنم به میلاد و یک مایک وازوفسکی، که خودم با افتخار عنوانش را بر عهده می‌گیرم! حالا معادله را این‌طور در نظر بگیرید که سالیوان و رفیق یا همکارش مایک، خوب می‌دانند محتوای استاندارد (همان خنده‌ی بچه‌ها در انیمیشن هیولاها) انرژی بیشتری برای زندگی بهتر تولید می‌کند و روز و شب (به معنای واقعیِ روز و شب!) تمام تلاش خود را می‌کنند تا این مسیر هموار و هموارتر شود. هیولاهای تیم ما همگی مهربانند و عجیب. در کارخانه‌مان شیفته‌ی خلق کردنیم و تجربه کردن. و روزی هزار بار به خودمان یادآوری می‌کنیم که کارِ سخت و پر اهمیت، اما اثرگذاری را انجام می‌دهیم. سختی و اهمیتش مشتاق‌مان می‌کند برای اینکه توان بیشتری را صرف کنیم؛ و اثرگذاری‌اش نیرومحرکه‌ای قدرتمند و جادویی‌ست که به این کارخانه‌ی مهربان ِهیولایی، رنگ و رونق می‌بخشد. توی همین حساب و کتاب‌های چندوقت یکبارم، رسیدم به راهرو. مجله‌ی تعاملی تازه متولد شده‌یمان که با همکاری ویرگول به جهان کلمات قدم گذاشت. مجله‌ای که قدبرافراشته و با اشتیاق دلش می‌خواهد حال آدم‌ها را خوب کند و رسم و راهی برای زندگی بهتر نشان‌شان دهد. اسمش را با پیشوند «تعاملی» کامل کرده‌ایم چرا که دلمان می‌خواهد محل و محفلی باشد برای گفت‌وگوی بیشتر. برای طرح مسئله از جانب شما و کوششی از جانب ما برای یافتن پاسخی که حداقل بتواند اندکی گره‌گشا باشد و روشن‌کننده‌ی راه. قبل از اینکه راهرو مسیری شود برای ما، به این فکر کردیم که همه‌یمان به دنبال پاسخی برای این پرسش بزرگ هستیم: «چطور تجربه‌ی بهتری از زندگی کردن داشته باشیم؟» و  در مسیر خلقِ پاسخ به این پرسش مهم، راهرو شکل گرفته است.برای یک ماه و دوازده روز حضور، چرتکه‌ام نتیجه‌ی قابل قبولی را نشان می‌دهد. تلاش برای بهبود کیفیت محتوا، همتی برای خلق ایده‌ها، و تلاش مضاعف دیگری برای به ثمر رساندن اتفاقی که حال آدم‌های اطرافمان را بهتر کند. مسیری به نام «راهرو». حال ما در این کارخانه‌ی محتوایی خوب است. با تمام چالش‌هایی که از بودنش لذت می‌بریم و فکر می‌کنیم که زندگی همین است: تلاش برای ساختن در لحظه...</description>
                <category>خانواده نویسش</category>
                <author>زهرا منصف</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2020 23:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان جان‌بخشی دوباره به لوگوی نویسش</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D9%88%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%B4-apgw7stg4ipm</link>
                <description>دیباچهنویسش یک پلتفرم برای محتوا است. قراره کار تولید و سفارش محتوا را آسان‌تر و لذت‌بخش‌تر بکند.داستان من با نویسش از جایی شروع شد که دوستان در این استارتاپ با بنده تماس گرفتند و قرار شد تا درباره بازطراحی هویت بصری و بهبود تجربه کاربری در نویسش با هم کاری را سامان دهیم.هویت بصری نویسش مدت‌ها قبل طراحی شده بود و وقت آن بود که با توجه به رشد استارتاپ و همینطور افزایش حوزه‌های فعالیت، انقلابی در آن شکل بگیرد.در این نوشتار من داستان خودم را در به نتیجه رساندن دیزاین لوگو و لوگوتایپ نویسش تعریف می‌کنم.گام اول: داده بهترین دوست شماست.و اما بعد، یک دیزاینر همیشه باید با اطلاعات و داده ها رفیق باشد تا در نهایت دیزاینی که انجام می‌دهد به بهترین شکل بتواند با کاربران نهایی ارتباط بگیرد.رفتم ببینم کاربران نویسش چه تیپ شخصیتی‌ای دارند. خوشبختانه دوستان در خود نویسش تا حد زیادی اطلاعات کاربران و اهداف و حوزه‌های فعالیت مجموعه را مستند کرده بودند و این بزرگترین کمک در فرآیند جمع‌اوری اطلاعات است. خیلی جاها با اطلاعات ساختار یافته طرف نیستید و باید تلاش کنید تا پرسونا و افق دید را به شکل خوبی ترسیم و مستند کنید. در نویسش، این مرحله خیلی خوب پیش رفت.لازم است ببینیم کسانی که با آنها کار می‌کنیم به چه نوع ترندی در دیزاین علاقه‌دارند. خود کارفرما هم بخشی از مخاطب هدف ماست. قرار است که با این لوگو تا سالها کار کنند و اگر تیمی که لوگو را را برای آنها دیزاین می‌کنیم با این لوگو نتوانند ارتباط بگیرند به نظر می‌رسد در نهایت کل فرآیند که برای آن دیزاین شکل گرفته است به مشکل می‌خورد.گام دوم: روی کاغذ ایده ها را زنده کنید.بعد از اینکه اطلاعات به اندازه‌ای که لازم بود جمع شد، شروع کردم و روی کاغذ همه کلمه های مرتبط با موضوع را نوشتم. در مجموع سعی کردم ایده ها را از دل این کلمات بیرون بکشم. سه ایده اولیه که به نظر بهتر بودند را روی کاغذ بسط دادم. این سه ایده، سه اسکچ اولیه را ساختند:نخستین ایده برای اسکچ،  ترکیب حرف &quot;ن&quot; که اول نام نویسش است با علائم سجاوندی بود. در این ایده به محتوا، رشد و اسکیل کردن و همینطور حروف الفبا به عنوان بن‌مایه ساخت محتوا اشاره شده است.در ایده دوم از ترکیب مداد به عنوان نمادی از محتوای نوشتاری و دکمه play معرف محتوای چند‌رسانه‌ای، استفاده کردم. ترکیب این‌ها اسکچ‌های زیر است:در ایده سوم و آخر هم روی علايم سجاوندی و ترکیبات آنها کار کردم. نقطه و ویرگول از اصلی‌ترین عناصری بود که در این ایده نهایی رویشان کار کردم و اسکچ سوم را آماده کردم:بعد از اینکه اسکچ‌ها به سامانی رسید برای برآورد اولیه آنها را برای تیم نویسش گسیل کردم. بعد از بازخوردها و جمع آوری نظرات مختلف، قرار شد اسکچ‌ها را کمی بسط بدهیم و روی ایده اول و سوم کار کنیم. همینطور ایده دوم که ترکیب مداد و دکمه play‌ بود را از کار خارج کردیم.اتود روی کاغذ لوگوی نویسشدر نهایت روی اسکچ‌هایی که زده شد گفتگو زیادی انجام دادیم و به یکی از اسکچ‌ها که حرف N ابتدای کلمه نویسش بود و ترکیب آن با ویرگول برای کار نهایی انتخاب شد.گام سوم: نهایی کردن قصهبعد از اینکه شما روی اسکچ نهایی هم‌فکر می‌شوید وقت آن می‌رسد که ببینید در اجرای نرم‌افزاری چه‌طور می‌شود ایده را بسط داد. ما کمی ایده‌مان را بالا و پایین کردیم و به برخی از تصاویری که در ادامه می‌بینید رسیدیم. این ها البته بخشی از چیزهایی است که رویشان کار کردیم و کل ماجرا دامنه وسیع‌تری از اجراهای مختلف را شامل می‌شود.اتود نرم‌افزاریدر اجرای نهایی لوگو با نرم‌افزار مهم است که بتوانید روی یک سری قواعد دیزاین تمرکز کنید تا نتیجه نهایی قابل استفاده، تکثیر پذیر و مقیاس پذیر باشد.بعد از اینکه لوگو را با تیم نویسش نهایی کردم به سراغ طراحی لوگوتایپ رفتم. در اینجا هم سعی شد لوگوتایپ در سادگی، از لوگو پیروی کند و چندین تایپ مختلف آماده شد.ماجرا را خلاصه می‌کنم. بعد از برخی از بهبودهای جزيی و چندین مرحله رفت و برگشت، در نهایت به نشانه و نشانه نوشتار زیر رسیدیم:آنچه خواندید تنها بخشی از فرآیند طی شده برای رسیدن به دیزاین لوگو و لوگوتایپ نویسش بود.البته کار روی هویت بصری نویسش و همینطور بهبود تجربه کاربری همچنان ادامه دارد. و در آینده احتمالا مطلبی هم در مورد فرآیند طی شده در آن بخش‌ها خواهم نوشت.</description>
                <category>خانواده نویسش</category>
                <author>محمد مهدی خدادادی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2020 14:57:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبر؛ نیرو محرکه ی تلاش های من در کارهایم شد‌‌!</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%D8%B5%D8%A8%D8%B1%D8%9B-%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88-%D9%85%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D8%AF-iyyxfksqesfd</link>
                <description>صبر برای ما انسان ها نقطه‌ی عطفی است برای تفکر بیشتر، تجزیه و تحلیل بیشتر و حتی کسب تجربه‌ای پر معنا‌تر! در کل قبل از خروج از دوره فریلنسری و آغاز دوباره حرفه فروش در کنار دوستان و همکاران نویسش من آدم صبوری نبودم. من صبر کردن در بعضی از مسائل را هدر دادن زمان می‌دانستم اما خوب وقتی وارد یک گروه می‌شویم که هر فرد مسئولیت‌های مشخص برای انجام دادن دارد، لازم است برای درست پیش رفتن کارها صبر را همراه همیشگی خود کنیم! برای من تمرین صبر همچنان ادامه دارد و باور کنین اینکه می‌گویند آدم عجول اشتباهات ریز بسیاری دارد که بعدها متوجه‌اش می‌شود عین واقعیت است ! من بارها در دام عجول بودن و انجام کارها با سرعت بسیار افتاده‌ام و هربار بعد از دیدن نتیجه با خود با عصبانیت برخورد کردم که چرا دقت نکرده‌ام!! حال با چالش بیشتری رو به رو شده‌ام در خانواده‌ی جدیدم نویسش ! مدیری صبور که برای دریافت روال کارهایی که باید انجام دهند و من پیگیر انجام امور خاص را از ایشان دارم تنها دو جمله کوتاه می‌گویند : الناز لطفا برایم تسک یا ایمیل کن، بررسی می‌کنم پاسخ می‌دهم ! و من در نهایت هیجان گرفتن پاسخ، زیر لب به خودم می‌گویم صبور باش دیگر دختر!! و این چالش هر روز من است در نویسش! در نهایت آغاز این چالش در بخش خصوصی زندگیم و روابط میان فردیم با آدم‌های مهم زندگیم خبر از این می‌دهد که من برای در آغوش گرفتن عادت صبور بودن آماده‌ام.در نهایت باید بگویم ترک یک عادت مهمان شده در رفتار ناخودآگاه خیلی سخت‌تر از آنی است که از فکر و زبان ما آدم‌ها می‌گذرد! به نوعی اهل عمل باید شویم تا عاقبتمان آن گونه شود که در رویا داریم‌.</description>
                <category>خانواده نویسش</category>
                <author>الناز صداقت ( الف.ص.کویر)</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2020 12:23:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این‌جا/آن‌جا</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-kxxy8gpnuhct</link>
                <description>حال و هوای امروز نویسش با همیشه فرق دارد. هیچ‌کس حال و حوصله ندارد و همه دارند در سکوت کار می‌کنند. هر از گاهی کسی نگاهی به گوشی‌اش می‌اندازد و سری تکان می‌دهد که یعنی &quot;خبر جدیدی نیست&quot;. کارهایمان دارند پیش می‌روند، اما زمان انگار به سرعت هرروز نمی‌گذرد.برای صد و بیست و هشتمین بار به ساعتم نگاه می‌کنم. تقویم و برنامه‌ی کاری روزانه‌ام را چک می‌کنم و وقتی مطمئن می‌شوم که کارهای ضروری‌ام را انجام داده‌ام، به آرامی خداحافظی می‌کنم و بیرون می زنم.هوا سرد است. دست‌هایم را در جیبم فرو می‌برم و با سرعت به سمت مترو حرکت می‌کنم. توی خیابان هم انگار آدم‌ها مثل هر روز نیستند. حس می‌کنم امروز، رنگ غالبی که چشم‌هایم را پر کرده، فقط سیاه است.یک ساعت بعد به خانه می‌رسم. کفش‌ها را می‌کَنَم و داخل می‌شوم. تلویزیون روشن است. اخبار دارد پخش می‌شود. خاموشش می‌کنم. لباس‌هایم را عوض می‌کنم. شام می‌خوریم. خیلی حال و حوصله‌ی حرف زدن نداریم. سکوت که آزاردهنده می‌شود، باز تلویزیون را روشن می‌کنیم و یک قسمت سریال تکراری همیشگی‌مان را می‌بینیم. بعد گوشی من زنگ می‌زند و صدای زنگش، من را از باتلاق سکوت بیرون می‌کشد.با دیدن تصویرش لبخند می‌زنم. گوشی به دست، به اتاق می‌روم و صدایم را صاف می‌کنم._سلام عزیزم!_سلام! چطوری تو؟ از صبح چندبار سعی کردم بگیرمت نتونستم. چه خبر؟_هیچی... سلامتی...این جمله را از روی عادت به زبان می‌‌آورم. انگار وظیفه دارم هربار که کسی می‌پرسد &quot;چه خبر؟&quot; بگویم &quot;سلامتی&quot;._پس صدات چرا این‌جوریه؟ سرما خوردی؟ سرده تهران؟_نه هوا خوبه. یکم حوصله ندارم._ای بابا شماها هم که هیچ‌وقت حوصله ندارین. اول جوونی آدم مگه انقدر بی حوصله می‌شه؟ موزیک ملایم گوش کن، یه دوش بگیر، شمع و عود روشن کن توی خونه و سعی کن به چیزهای خوب فکر کنی.زل می‌زنم به تصویر خندانش توی گوشی‌ام و سعی می‌کنم منظورش را از &quot;چیزهای خوب&quot; بفهمم._ مثلا چی؟_صدات نمی‌آد... الو؟ می شنوی چی می‌گم؟_آره... می‌گم منظورت از چیزهای خوب چیه؟ به چی فکر کنم؟_خب... به این که شماها همه‌تون پیش همین. پنج‌شنبه‌ها دور هم جمع می‌شین و قرمه سبزی می‌خورین. ما این‌جا کل هفته سر کاریم. کسی رو هم نداریم که باهاش برنامه بذاریم. ایرانی‌های خارج از کشور هم که می‌دونی چطوری هستن...سرم را تکان می‌دهم و پوزخند می زنم. دیگر عادت کرده‌ام به شنیدن این حرف‌ها. همیشه وقتی کم می‌‌آورد و حرفی برای گفتن ندارد، پای قرمه‌سبزی را وسط می‌کشد._خب تو هم قرمه‌سبزی درست کن._فایده نداره. سبزی‌های این‌جا اصلا به خوشمزگی سبزی‌های ایران نیست. بعد روبرتو هم اصلا از بوی قرمه‌سبزی خوشش نمی‌آد. الان اتفاقا این‌جاست. داره برامون پاستا کارابونارا درست می‌کنه. بین خودمون بمونه. دستپختش از من بهتره. واقعا ترجیح می‌دم اون آشپزی کنه...­­_ببین... جواب منو بده. دلم رو به چی خوش کنم؟_صدات نمی‌آد... قطع و وصل می‌شه... عزیزجون خوبه؟ دردِ پاش بهتر شد؟پیش خودم فکر می‌کنم که صدای من را شنیده و جوابی ندارد بدهد. عزیزجان خیلی هم حالش خوب نیست._بد نیست... درده هست دیگه... داروهاش یکم سخت گیر می‌آد... می‌گن وارد نمی‌شه دیگه._آهان. آخی... اگه خواستین بگین من از این‌جا بگیرم بفرستم. پس خوبین همه؟ خیالم راحت باشه؟_آره فقط این هواپیما که سقوط کرد...حرفم را قطع می‌کند. می‌فهمم که با مادرش هم صحبت کرده._آخ... راست می گی... مامانم گفت نامزد دختر همسایه‌تون توی پرواز بوده. آره؟ الهی..._آره. دو روزه از اتاقش بیرون نیومده با کسی هم حرف نزده. خودش هم بلیت داشته امروز، که پروازش کنسل شده. حالا باید ببینیم چی..._ببین... راستی شایعه بود که چند نفر هفته ی پیش توی مراسم خاکسپاری مردن؟ می دونی که این‌جا اخبار رو درست به ما نمی‌رسونن._نه درسته... یه شصت نفری بودن... زیر دست و پا له شدن انگار بندگان خدا... اون‌ور چطوری گفتن اخبار رو؟_باز قطع و وصل شدی. ای بابا... اینترنت‌هاتون چرا انقدر ضعیفه؟ من الان توی حیاطمون نشستم باز آنتن دارم... ببین... داره صدام می‌کنه. می‌گه بیا شام... پس خوبین همه؟ خیالم راحت باشه؟ مردیم بابا ما از استرس..._خوبیم... خیالت راحت باشه..._باشه. من می گم این خارجی‌ها اخبار رو صد بار بدتر می‌کنن به ما می‌گن... خب خدا رو شکر. من می‌رم شام بخورم. شماها چی خوردین شام؟بغضم را فرو می‌خورم و می‌گویم: &quot;قرمه سبزی&quot;._وااای خوش به حالتون! خوش بگذره. عزیز رو ببوس از قول من به مامانت اینا هم سلام برسون._باشه عزیزم... حتما..._عود یادت نره ها! معجزه می‌کنه.انگشتم، صفحه ی سرد گوشی را لمس می کند و به تماس تلفنیِ راه دورمان، خاتمه می‌بخشد. بعد از جایم بلند می شوم و از عرض خانه می گذرم. چراغ آشپزخانه را خاموش می‌کنم. نگاهم می‌افتد به ماهیتابه‌ی روی گاز. شام نیمرو خوردیم. دروغ گفتم تا خوشحالش کنم.چراغ سالن را هم خاموش می‌‌‌‌‌‌کنم. خانه در تاریکی فرو می‌رود. من هم.</description>
                <category>خانواده نویسش</category>
                <author>شهرزاد شاهدی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 15:21:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی که قصه‌سازِ جهان بود</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B5%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-etncq93p6icl</link>
                <description>من همیشه آدم قصه‌پردازی بوده‌ام. از کودکی با کوه‌ها حرف می‌زدم و جواب سلام علف‌ها را می‌دادم. وقتی توی راه شمال بودیم، دستم را از شیشۀ اتوبوس‌‌های ماکروس بیرون می‌بردم و می‌سپردم به باد. بعد همان لحظه‌ای که باد می‌افتاد میان انگشت‌هایم و سنگینی دستم در هوا معلق می‌ماند، خیال می‌کردم باد دستم را گرفته است. دل به دلش می‌دادم و می‌گذاشتم مرا مسافر جریان خودش کند. ساعت‌ها دراز می‌کشیدم روی ایوان لاغر خانه‌مان و عبور ابرها را تماشا می‌کردم. به حجمی از ابرهای کومولوس می‌گفتم اسب، بخش دیگری را با نگاهم جدا می‌کردم و اسمش را می‌گذاشتم مزرعه. و بعد اسبِ کومولوسِ ابری را تاخت می‌دادم تا مزرعه و مجابش می‌کردم علفِ پنهانِ مزرعه را بچرد. ساده‌اش را بخواهم بگویم، سهراب سپهری درونی داشتم که مشغولِ معاشرت با جهان هستی بود و قصه‌سازِ جهانِ در جریان. نخستین سال‌هایی که خودم را یافته بودم و آدم‌ها می‌آمدند سراغم تا بپرسند دوست دارم چه کاره شوم، بی‌معطلی می‌گفتم: معلم. شنیده بودم شغل شریفی‌ست؛ و شرافت توی آن روزهای کودکی معنی‌اش این بود که آدم توی این کار وقت و جان و عمرش را بگذارد برای اینکه به دیگران چیزی یاد بدهد. و چه کاری بالاتر و والاتر از اینکه بتوانی دیگری را باسواد کنی؟ بعدترش اما فهمیدم معلمی خاکِ تخته خوردن دارد. این را معلم‌های ابتدایی‌مان وقت‌هایی که درس نمی‌خواندیم می‌گفتند. می‌خواستند سرمان هوار راه بیندازند، می‌گفتند ما چقدر خاک تخته را بخوریم و شما درس نخوانید؟ و احتمالا برای همین بود که کم‌کم تخته‌های سفید جای تخته‌های سبز (که ما بهشان می‌گفتیم تخته سیاه) را گرفت و ماژیک‌های رنگارنگ شدند همان گچ‌هایی که دست معلم‌هامان را پوست‌پوست می‌کردند. با این حال تصمیم من عوض شده بود، دلم می‌خواست نویسنده شوم. راوی قصه‌های جهان. روایتگر آنچه توی دلم می‌گذشت. و آن‌وقت‌ها که می‌گفتم «دلم»، واقعا خیال می‌کردم یک مشت کلمه ریخته است توی دلم(اشاره به قسمتی که در آناتومی به آن معده می‌گویند)، و من قرار است آن‌ها را از سیاهی و تاریکی این دلِ بی‌قرار نجات بدهم و ازشان قصه بسازم. خلاصه کنم روایتم را، دنیا گشت و گشت و گشت. کلمات خانۀ آباد من شدند و هستند. خودم را که کم می‌آوردم، در کلمات پیدا می‌شدم. حالم که خوش نبود، قصه می‌خواندم و قصه می‌ساختم و جهادگرِ جهانِ ویرانم می‌شدم. سال‌های نخست دهۀ هشتاد، سال‌های شکوه و قدرت وبلاگ‌نویسی بود. منِ 15 ساله وبلاگی ساخته بودم به نام پرواز قاصدک. اسمش خیلی لوس بود. اما آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم شاعرانگی به خرج داده‌ام. بعدتر اسمش را تغییر دادم و شد «در خواب و بیدار». استدلالم هم این بود که هشتاد درصد نوشته‌هایم را در نیمه‌های شب و در حالت خواب و بیداری می‌نوشتم. اگر وبلاگ‌نویس سال‌های دهۀ هشتاد بوده باشید، خوب می‌دانید که چقدر مدیون آن روزهاییم. از رفاقت‌های عمیق و اصیلی که آن روزها شکل گرفت و تا این روزها باقی و جاری‌ست، تا جهانی که برای ما حکمِ مکتب را داشت. مکتبِ دیوانگانِ روایت! شیفتگان کلمه و کلام و تصویرسازی‌های چند خطی. حالا نه اینکه خودم را نویسنده بدانم، اما حسی دارم شبیه احساس مادرانه. در قبال و قبیلۀ کلمات خودم را مادر می‌یابم. یا یکجور رییس قبیله! قامتم را به قدرت کلمات استوار نگه می‌دارم و روایت‌هاست که زنده نگاهم می‌دارد. این روزها خوشبخت‌تر هم شده‌ام. جهانِ کاری‌ام شهری‌ست پر از کلمه. کارخانه‌ای که تولیداتش بسته‌های حاوی جمله است و روایت و ماجرا. همسایه‌هایم در این شهرِ پر روایت آدم‌های عزیز و پر قصه‌ای هستند. از عادله که به نوعی مادر طبیعت است و غصۀ زمین را به جان می‌خرد و قصۀ تفکیک زباله‌های خشک و تر را یادمان داده است؛ تا میلاد که حکم رییس‌مان را دارد اما رفیق است و همراه. شروع ماجرا اینکه، آن کودک قصه‌ساز جهان، حالا اهل جهانی‌ست به نام نویسش. اسمش تعبیر و تعریف همان رویای کودکی‌ست. جهانی که بتوانی در آن نویسنده باشی، خیال‌هایت را بریزی در ظرف کلمات، و دلت خوش باشد که در حرکت مدام و مداومی هستی برای تماشای رویایت، که حالا دست در دست حقیقت است. قرار است اینجا بیشتر از خودم و تمام قصه‌های جهان بگویم. </description>
                <category>خانواده نویسش</category>
                <author>زهرا منصف</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2020 00:17:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌هاتو با لباست خشک کن</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-%DA%A9%D9%86-zpc7gpx1m7sc</link>
                <description>بخشی از زمان من در نویسش، به رتق و فتق امور مربوط با زباله‌ها می‌گذرد. از روزی که راجع به زندگی بی‌‌‌زباله در نویسش صحبت کردم، دوستان در نویسش نسبت به زباله‌ها حساس‌تر شده‌اند. به ندرت زباله‌های خشک و تر در سطل اشتباهی دیده می‌شوند. کار خشک کردن زباله‌ها هم به همین خاطر راحت‌تر شده است.مرحله بعدی برای زمینه کاهش پسماند در نویسش، کاهش مصرف دستمال کاغذی است.یک قاعده کلی که هنگام مصرف هر چیزی باید در نظر داشته باشیم این است که تا حد امکان، از کالاهایی که تنها یک بار قابلیت مصرف دارند، بپرهیزیم.ما به اشتباه فکر می‌کنیم محصولات سلولزی چون تجزیه می‌شوند، پسماند‌های آن‌ها چندان به محیط زیست آسیب نمی‌زند.متاسفانه این‌طور نیست.بیشتر دستمال‌هایی که ما مصرف می‌کنیم بازیافتی نیستند و به طور مستقیم از قطع درختان به دست آمده‌اند. درختانی که برای رشد آن‌ها آب زیادی مصرف شده است. علاوه بر این فرآیند تولید دستمال کاغذی از چوب درخت هم، به انرژی و آب نیاز دارد. ممکن است در این میان مواد شیمیایی هم پایشان به ماجرا باز شود.به نظر می‌رسد هزینه کمی که برای دستمال کاغذی از جیبمان می‌پردازیم، مانع توجه به هزینه زیادی است محیط زیست برای تولید آن پرداخت می‌کند.عادت کرده‌ایم که رول‌ها و جعبه‌های دستمال کاغذی را دم دست خود قرار دهیم. این کار باعث می‌شود مدام یک دستمال کاغذی را از جعبه بیرون بکشیم و سریع روانه سطل زباله کنیم.چند دلیل رایج مصرف دستمال کاغذیبیشتر ما ناخودآگاه سراغ جعبه دستمال کاغذی می‌‌‌رویم. رایج‌‌‌ترین بهانه‌‌‌ها برای بیرون کشیدن یک دستمال از جعبه این موارد هستند:خشک کردن دستخشک کردن آب روی کابینتتمیز کردن لکه روی کابینت یا میزجمع کردن زباله یا چیزی که روی زمین ریختهدر بیشتر مواردی که سراغ دستمال کاغذی می‌رویم، بدون آن هم کارمان راه می‌فتد. مثل بسیاری از چیزهای دیگر، نیاز به دستمال کاغذی هم از آن نیازهای غیر ضروری است. کافی است مدتی دستمال کاغذی را از جلوی چشم برداریم، زود متوجه می‌شویم که بدون دستمال کاغذی هم زندگی‌مان چیزی کم ندارد.بعد از اینکه از دوستان نویسشی خواهش کردم (خواهش به این صورت که قول دادم که اگر یک بسته دستمال کاغذی تا آخر دی ماه تمام نشود، شیرینی خواهم داد!) که دستمال کاغذی کمتری مصرف کنند، چند بار این سوال پیش آمد که دستمان را با چی خشک کنیم؟جواب این بود که با لباس!البته چند روز پیش زهرا لطف کرد و برای هر کدام از ما، یک دستمال حوله‌ای کوچک تهیه کرد. از آن روز لااقل برای خشک کردن دست، کسی سراغ دستمال نمی‌رود.دستمال‌هایی که زهرا برایمان خریدهدر واقع به عنوان کسی که تلاش می‌کند پسماند خود را کاهش دهد، مدت کوتاهی صبر کردن برای خشک شدن دست، چندان طاقت فرسا نیست.با هر بار مصرف دستمال کاغذی، تمام انرژی و منابعی که برای تولید آن مصرف شده، روانه سطل زباله می‌‌‌شود و این پایان ماجرا نیست. پسماندها هم هزینه دارند. از هزینه و سوختی که برای جابجایی پسماندها صرف می‌‌‌شود که بگذریم،‌ به مرحله تجمیع پسماندها می‌‌‌رسیم.ما تا حد امکان زباله‌‌‌ها را از محل زندگی خود دور می‌‌‌کنیم. زباله‌‌‌هایی که ما روزانه تولید می‌‌‌کنیم شانس کمی برای بازیافت دارند. بیشتر آن‌‌‌ها جایی دور از شهرها و روستاها دفن می‌‌‌شوند یا سوزانده می‌‌‌شوند.سوزاندن زباله‌‌‌ها باعث آلودگی هوا می‌‌‌شود. شیرابه ناشی از زباله‌‌‌ها نیز وارد خاک و آب‌‌‌های زیرزمینی می‌‌‌شود.این‌ها هم هزینه‌هایی است که ما برای مصرف دستمال کاغذی پرداخت می‌کنیم. البته دستمال کاغذی شاید سهم کمی از این هزینه‌ها را داشته باشد، اما کاری که از دست ما بر می‌‌‌آید، همین کاهش اندک زباله‌‌‌هاست.امیر از امید حرف زده بود. راستش من هنوز به زندگی روی کره زمین امید دارم. برای همین سعی می‌‌‌کنم تا جایی که از دستم بر می‌‌‌آید، زمین را برای نسل‌‌‌های بعدی قابل سکونت نگه دارم.کاری که این روزها از دستم بر می‌‌‌آید در حد کاهش مصرف دستمال کاغذی است. شاید نتیجه آن چندان بزرگ نباشد ولی باز هم به از نشستن باطل است.</description>
                <category>خانواده نویسش</category>
                <author>عادله قدسی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2020 16:37:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌زباله در نویسش</title>
                <link>https://virgool.io/neviseshfamily/%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%B4-ccufncwqyzfk</link>
                <description>بعضی آدمها هستند که وقتی وارد یک محیط جدید می‌شوند، سعی می‌کنند تا حد امکان محیط را مطابق میل خود تغییر دهند. مثل من که از اولین روز ورودم به نویسش سعی کردم آنجا را به سبک زندگی خودم نزدیک‌تر کنم.من مدتی است که سعی می‌کنم زباله کمتری تولید کنم. در جلسه مصاحبه نویسش، وقتی برایم یک بطری آب معدنی آوردند خواهش کردم که برایم یک لیوان آب بیاورند. در مدت کوتاهی که در نویسش هستم سعی کردم زباله‌ها را تفکیک کنم، زباله‌های تر را رطوبت گیری کنم و از تولید پسماند تا حد امکان پیشگیری کنم.هنوز تا آرمانشهر خودم فاصله زیادی دارم. با این وجود همکاری دوستان تیم نویسش ستودنی است. در همین چند روز می‌بینم که بچه‌ها هم به زباله‌ها حساس‌تر شده‌اند و برای مدیریت زباله‌ها به من کمک می‌کنند. شاید عبارت مدیریت زباله به نظرتان ترکیب عجیبی بیاید، ولی کافی است تا کمی با زباله‌ها سر و کله بزنید تا متوجه شوید که سر و سامان دادن به زباله‌ها واقعا نیاز به مدیریت دارد. بگذارید کمی با جزییات بیشتر برایتان توضیح دهم.اولین کاری که انجام دادم تفکیک زباله‌های تر و خشک بود. میلاد زحمت تهیه یک سطل برای زباله تر را کشید. قبل از این یک سطل بزرگ برای تمام زباله‌ها در نویسش وجود داشت. این سطل را برای زباله‌های خشک گذاشتیم. قرار دادن یک سطل کوچک برای زباله‌های تر مزیت‌های مختلفی دارد. خصوصا برای فضاهای کوچکی که تعداد نفرات کم است. این کار باعث میشود تا سطل سریع‌تر خالی شود و به خاطر تجمع زباله‌های چند روز، بوی بدی در فضا نپیچد. علاوه بر این می‌توان از پلاستیک‌هایی که در خرید‌های روزمره دریافت می‌کنیم به عنوان کیسه زباله استفاده کرد و دیگر نیازی به تهیه کیسه زباله نیست.کار دیگری که انجام می‌دهم، رطوبت گیری از زباله‌های تر است. خوشبختانه در دفتر نویسش فضای کافی برای این کار داریم. پسماند تر زیادی هم تولید نمی‌کنیم، برای همین خشک کردن زباله‌های تر چندان کار دشواری نیست. زباله‌های تری که در دفتر نویسش تولید می‌شوند بیشتر شامل تفاله چای و قهوه، پوست میوه و گاهی هم بقایای غذا است. یکی از ظرف‌های آلومینیومی حاصل از سفارش غذا را شسته‌ام. زباله‌های تر را داخل آن می‌گذارم و پشت پنجره قرار می‌دهم تا خشک شود.اگر مهمانی نداشته باشیم، این ظرف را روی شوفاژ قرار می‌دهم تا سریع‌تر رطوبت گیری شود.رطوبت گیری از زباله‌ها مانع از تولید شیرابه می‌شود. علاوه بر این بوی بد زباله‌ هم حذف می‌شود. فایده دیگر خشک کردن زباله کاهش حجم زباله است که نیاز به کیسه زباله را کاهش می‌دهد. اگر مدتی زباله‌ها را خشک کنید متوجه می‌شوید که اصلا نیازی به کیسه زباله نخواهید داشت. البته این کار نیازمند حدی از بلوغ پسماند صفری است که هنوز در نویسش به آن دست نیافته‌ایم. امیدوارم رسیدن به این مرحله در نویسش زیاد طول نکشد.کارهای دیگری هست که امیدوارم در آینده بتوانم در زمینه مدیریت زباله در نویسش انجام دهم. اینجا به آن‌ها اشاره می‌کنم به امید این که چند ماه بعد بیایم و خبر از انجام آن‌ها بدهم.حذف کیسه برای زباله‌های تراگر خشک کردن زباله خوب پیش برود و پسماندهای غذایی را حذف کنیم به راحتی می‌توانیم زباله‌های تر را در سطل بدون کیسه بریزیم.جایگزین کردن دمنوش‌های کیسه‌ای با دمنوش‌های بازهر دمنوش کیسه‌ای یک نخ، مقوا، منگنه و کیسه را به زباله‌ها اضافه می‌کند. بعضی برندها هم یک لایه پوشش غیر قابل بازیافت دور هر دمنوش می‌پیچند. با جایگزین کردن دمنوش‌های باز به راحتی می‌توان از تولید این زباله‌ها پیشگیری کرد.تفکیک انواع مختلف زباله‌های قابل بازیافتزباله های قابل بازیافت شامل کاغذ، مقوا، آلومینیوم، درب بطری، شیشه و…هستند.تفکیک زباله‌های خشک بر اساس نوع آن‌ها باعث می‌شود بازیافت بهتر انجام شود. برخی از مواد با کیفیت بالا بازیافت می‌شوند مانند؛ آلومینیوم و شیشه.شستن ظروف یکبار مصرف آلومینیومی و شیشه‌ای پیش از قرار دادن آن‌ها در سطل برای بازیافت ایده‌ال است.کاغذ و مقوا هر کدام جداگانه قابل بازیافت هستند و بهتر است جداگانه نگهداری شوند.درهای بطری هم جداگانه قابل بازیافت هستند و خیریه‌هایی مانند هستمت درهای بطری را تحویل می‌گیرند و با پول حاصل از فروش آن برای نیازمندان ویلچر تهیه می‌کنند.قبل از شروع تفکیک زباله لازم است زباله‌های تولیدی را شناسایی کنم و ببینم کدام آن‌ها قابل حذف هستند.از زمانی که حرکت در مسیر پسماند صفر را شروع کرده‌ام، مرحله به مرحله سعی کرده‌ام تولید زباله را در زندگی‌ام کاهش دهم، تدریجی بودن این کار باعث شد تا این مسیر برایم دشوار نباشد. همکاری دوستان نویسش برای کنار آمدن با خرده فرمایشات زباله‌ای من، شایسته تقدیر است. توجه آن‌ها به خواسته‌های مختلف من برای سامان دادن به زباله‌ها دلگرمی بزرگی برای من است که باعث می‌شود هر روز قدم دیگری در این راه بردارم.</description>
                <category>خانواده نویسش</category>
                <author>عادله قدسی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2019 09:25:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>