<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات پیاده روی شبانه</title>
        <link>https://virgool.io/night-walk/feed</link>
        <description>فکر های من موقعی که پیاده روی می کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:56:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>پیاده روی شبانه</title>
            <link>https://virgool.io/night-walk</link>
        </image>

                    <item>
                <title>توصیه های بابای پولدار</title>
                <link>https://virgool.io/night-walk/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-p9hg5nagwqky</link>
                <description>امروز ادامه کتاب &quot;بابای پولدار، بابای بی پول&quot; رو گوش کردم. توی کتاب بابای پولدار داره به دو تا بچه یاد میده چه جوری پولدار شن. یکی از این بچه ها نویسنده کتاب هست، آقای رابرت کیوساکی، که با استفاده از راهنمایی های بابای پولدار، تاجر موفقی میشه.توی این کتاب میگه نباید گرفتار ترس و طمع بشی. نباید خیلی بترسی از اینکه پولت رو از دست بدی و همچنین نباید خیلی طمع کنی که پولت رو زیاد کنی.نباید به هوای خریدن ماشین بهتر یا لوازم خونه بهتر زیر بار قرض رفت. همچنین نباید طمع کرد و ریسک های غیر منطقی کرد. مثلا سهام هایی رو خرید که ارزشمند نیستن ولی توی بازار مثبت هستن و از فلان آدم شنیدین جذابن.باید بریم به مقابله ی ترس ها، طمع ها و ضعف ها و با کمک فکرمون راه درست مقابله رو پیدا کنیم.پیشنهاد بابای پولدار به بچه ها این بود که برای از بین بردن طمع پولدار شدن بدون دستمزد و صرفا برای یادگیری یه جا کار کنین. به جاش برای موقعیت های سرمایه گذاری مناسب، تیزبین باشین تا یادبگیرین بدون طمع پول بیشتر در بیارین. تا یه حدی باهاش موافقم. کار تمام وقت خیلی موقعیت ها رو از آدم میگیره، باید اگر کار می کنی، یه تایمی بذاری تا ذهنت باز باشه و بتونه فکر کنه و ایده های مختلف رو بررسی و اجرا کنه. درسته حقوقت کمتر میشه ولی توی جنبه های دیگه زندگیت رشد می کنی که به نظر من اهمیتش بسیار بیشتر از مهارت توی یک کار خاصه.پدر پولدار میگه اکثر کارمند های من میان پیشم و گله می کنن که حقوق ما کمه و  تو حق ما رو بهمون نمیدی. به جای اینکه فک کنن چه جوری می تونن بدون اینکه برای گذران زندگیشون محتاج ريیسشون باشن، پول در بیارن.میگه کار یه راه حل کوتاه مدت برای یک مشکل بلند مدت هست. تا دانش مالی رو بدست نیاری، توی بلند مدت فقیر خواهی بود.پدر پولدار میگه یاد بگیرین پول برای شما کار کنه نه شما برای پول. خود کیوساکی -نویسنده کتاب- میگه من در سن ۴۷ سالگی بازنشست شدم. پول هایی که سرمایه گذاری کردم و تجارت های مختلفم داره خیلی بیشتر از خرج زندگیم به من سود می رسونه.سرمایه بخرید، نه بدهیجایی توی کتاب میگه برای پول دار شدن لازمه فرق دارایی و بدهی رو بدونین و هیچ وقت بدهی رو نخرین. من دقیقا متوجه این موضوع نشدم چون حسابداری بلد نیستم (هم توی دانشگاه بهمون گفتن هم توی کلاس های بورس شنیدم ولی بازم بلد نیستم :)) )سرچش کردم. متوجه شدم بدهی قراره توی کوتاه مدت یا بلند مدت سرمایه شما رو کم کنه. مثلا فرض کنین به جای اینکه با پولتون طلای زرد یا سفید بگیرین، جواهر بگیرین و بخواین همون روز بفروشینش. چونکه جواهر رو موقع فروش با قیمت کمتر از شما می خرن ولی طلا رو نه، به جای سرمایه، بدهی گرفتین. یا برین به جای خرید سهام، چندین لباس جدید بخرین.البته اگر بدهی ها تعهدات مالی باشن (مثلا وام) و شما با پول وام سرمایه گذاری کنین و سود ماهانه اش از قسط وام بیشتر باشه، اتفاقا خیلی کار خوبی کردین. اینو اشاره نکرده توی کتاب که تو ذهن خودم بود.کیوساکی بعد از انتشار کتاب اعلام کرده که پدر پولداری وجود نداشته و اینا ساخته ذهن خودم بوده. همچنین اون چندین بار توی تجارت های مختلف ورشکست شده و البته کارهایی کرده که خیلی شبیه کلاه برداری بودن.یه چیزی که برای یادآوری به خودم می نویسم یه جمله است از سریال Sherlock . یه جا شرلوک به جان واتسون میگه:از مردم قهرمان نساز، جان. قهرمان ها وجود ندارن. اگر هم داشته باشن، من یکیشون نیستم.واقعیت اینه کسی قهرمان نیست (بین مردم عادی منظورم هست).به حرفای مردم گوش کن. اونایی که درستن رو یادبگیر و غلط هاش رو دور بریز. هیچ وقت فک نکن یه آدم همیشه کار درست رو انجام میده یا همیشه به حرفاش عمل می کنه. الگو و معیار قرار دادن همه جوره یک نفر کار بسیار اشتباهیه.</description>
                <category>پیاده روی شبانه</category>
                <author>سهیل دلیران</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 20:49:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس</title>
                <link>https://virgool.io/night-walk/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%B4-trj2bozkq2yb</link>
                <description>امروز هم خدا رو شکر روال بود. البته یکم حال ندار بودم ولی گفتم برم بیرون اگر دیدم حالم بده بر می گردم.این استراتژی &quot;توی عمل انجام شده گذاشتن&quot;، خیلی جواب میده. بعضی وقت ها قبل از انجام کاری خیلی نگران میشیم و کلی بهش فک می کنیم که آیا این درسته یا نه؟ آیا به درستی انجامش میدیم یا نه؟ آیا توی آینده مون بدرد می خوره یا نه؟ همین باعث میشه که توی شروع کار تردید کنیم و خیلی از مواقع بندازمیش عقب یا به قول خارجی ها procrastinate کنیم و مثلا یه بی حالی خیلی مختصر رو بهونه کنیم (مثل امشب من)واقعیت اینه، شروع کار سخت ترین مرحله اشه. وقتی خودت رو توی عمل انجام شده بذاری انگار یه هل اولیه واسه شروع رو میدی به خودت.شروع به کار دردناک ترین مرحله است. بقیه اش راحته. جالبه موقعی که کار مهمی رو میندازی عقب، استرس انجام ندادنش دردناک تر از واقعا انجام دادنش هست به نظرم دلیل اینکه بعضی ها کارهاشون رو میندازن پشت گوش، مثل من، ویژگی کمال گرا بودن هست. خط فکرم معمولا اینه:&quot;دوست دارم هر کاری perfect باشه&quot; -&gt; &quot;perfect خیلی سخته&quot; -&gt; &quot;کاری که perfect نمیشه اصلا سراغش نرو&quot;با این خط فکری خیلی از کارهام رو میندازم عقب. متاسفانه کار هر چی بزرگتر باشه از اینکه خراب بشه بیشتر می ترسم و سراغش نمیرم. غلبه کردن به این خط فکری خیلی سخته و هنوز زیاد مغلوبش میشم. ولی معمولا وقتی با یه طرفندی هول اول رو میدم و خودم رو میندازم توی دل کار، خوب جلو میرم. وقتی کار انجام میشه و استرسش از بین میره خیلی حس خوبیه. مغزت بهت جایزه دوپامین میده، حال کنی :)دیشب داشتم فک می کردم که موقعی به مغز گوش می کنیم که احساس میاد همراهش میشه. خیلی از موقع ها هست که احساس میاد و مغز رو خاموش می کنه. مثلا موقعی که خشمگین میشیم دیگه درست فک نمی کنیم. یکی از اون احساس هایی که مغز رو خیلی اذیت می کنه و با ما همیشه هست حس ترس عه.ترس خیلی حس عجیبیه. شاید دلیل خیلی از رفتار های غیر منطقی بشر ترس باشه. یکی از حس های اولیه آدم هست و از قوی ترین هاشونه. کل مکانیزم روانی و فیزیولوژیکی بدن رو تحت تاثیر میذاره. البته دلیل اینکه انقد احساس تعیین کننده ای هست اینه که برای نجات انسان لازمه.باز هم برای فرهیخته نمایی ! :))به عنوان مثال، انسان اولیه برای زنده موندن باید از حیوون های درنده و ... در امان می موند. پس حس ترس توی بدن لازمه تا بتونه موقعی که بقا خودش و خانواده اش تهدید میشه بدون فوت وقت یا منابع دیگه، فرارکنه. اینجا همون سناریو معروف fight or flight هست. برای بقا بجنگ (حس خشم) یا فرار کن (حس ترس). جالبه اولین قسمت مغز که توسعه یافته (آمیگدال یا بادامه) فقط برای این واکنش ها بوده. پس ترس خیلی حس قدیمی و تعیین کننده ای هست. این موضوع خیلی مفصل توی کتاب هوش هیجانی نوشته دانیل گلمن اومده.ترس توی شرایط اقتصادی ما هم خیلی تاثیر گذاره. امشب که داشتم کتاب &quot;بابای پولدار، بابای بی پول&quot; رو گوش می کردم می گفت دلیل فقر مردم از پول نداشتن نیست از ترس و نادانیه عه.مردم از ترس اینکه پولشون رو از دست بدن توی جای پر ریسک ولی با سود بالا هزینه اش نمی کنن. از ترس اینکه بی پول بمونن حاضرن سال ها توی کاری که دوستش ندارن بمونن. برای آینده ای که هنوز نیومده (مثلا بازنشتگیشون) کلی برنامه ریزی می کنن از ترس اینکه نکنه اون موقع وضعشون بد باشه، اصلا به سرمایه گذاری و یا کارآفرینی فک نمی کنن چون خیلی ریسک داره و در عوض سال ها کارمند می مونن و به حقوق های کم و بدهی های زیاد راضی میشن. خوف و رجااین حس وقتی کنار حس طمع میاد خیلی شرایط رو پیچیده می کنه. همین آدم هایی که ترس از دست دادن مال دارن چون بلد نیسن با پول چیکار کنن میرن به طمع داشتن ماشین خرجش می کنن برای خرید ماشین (در حالیکه شرایط خریدن ماشین رو ندارن، چون دانش مالی ندارن اصلا نمی دونن که ماشین خریدن هم شرایط داره، من خودم تازه می فهمم توی خرید ماشین اشتباه کردم). بعد ترس دارن که اون ماشین رو از دست بدن پس دوباره کمتر با مالشون ریسک می کنن و کلی خرج استهلاک ماشین می کنن و بیشتر میرن توی قرض.(دقیقا زندگی منه! :) )الان شرایطش رو توی بازار بورس داریم می بینیم. یه ترسی هست که توی دنیای کریپتو بهش می گفتن FOMO یا Fear Of Missing Out . آدم ها از ترس اینکه موقعیت سود چند هزار درصدی رو از دست ندن ریسک های عجیب و غریب می کردن (طمع) بعد به محض اینکه ریزش پیدا می کرد بازار سریع از بازار خارج می شدن (ترس). این چرخه همچنان ادامه داره. نمونه اش امروز، بازار بورس تهران عه.ترس باعث میشه آدم محتاط بشه. مشکل هم اینه که محتاط بودن توی ذهن چیز خوبیه، چون ذهن استرس و فشار رو دوس نداره بنابراین توی تصمیم ها به ترس اولویت میده (منظورم از محتاط بودن اینه که موقعیت هایی که خوبن رو صرفا به خاطر ترس رد کنی و گرنه اگر با دانش بفهمی موقعیت پر ریسک و کم reward عه خب به طبع نباید بری سراغش) ولی الزاما توی بلند مدت ممکنه واست خوب نباشه.مغز نمی تونه آینده رو درست پیش بینی کنه، بنابراین ترس یا طمع میاد روش سوار میشه و آدم رو به محاق می بره :) اون دانش مالی کمکت می کنه تا حدودی آینده رو پیش بینی کنی و تا حدودی حس ترست رو کنترل کنی. توی کتاب هوش مالی یه حرف خیلی خوب میزنه کیوساکی، میگه داشتن دانش مالی تنها واسه کسانی لازم نیست که نه پول در نمیارن و نه خرج نمی کنن. اگر با پول سر و کار داری لازمه بدونی چطور کار می کنه.</description>
                <category>پیاده روی شبانه</category>
                <author>سهیل دلیران</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 08:05:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیاده روی شبانه ۳</title>
                <link>https://virgool.io/night-walk/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%B3-vtuz9dpx11a5</link>
                <description>یه نکته ای که هست اینه که پیاده روی شبانه ۱ و ۲ نداریم. یعنی پیاده روی رفتم ولی چیزی ازش ننوشتم. اینو گفتم بگم اول چون اگر من خودم به یه چیزی برسم که شماره ۳ اش هست حتما میرم دنبال ۱ و ۲ اش. بعد اگه پیدا نشن دیگه ۳ اش هم نمی خونم :)امروز بالاخره یکم فرآیند پیاده رویم روی روال افتاد. دو روز قبل دو تا مشکل داشتم، روز اول هوا سرد بود و بارونی و من هم لباس نداشتم پس مجبور شدم برگردم خونه.روز دوم هم لباسم خوب بود ولی کم بود. کتاب &quot;بابای پولدار و بابای بی پول&quot; رو از نوار خریدم که سروراشون خراب بود و دانلود نشد. به جاش به highlight های چند تا کتاب گوش کردم. یکیش کتاب &quot;از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم&quot; بود. شاید ۵ دقیقه اش رو بیشتر گوش نکردم ولی متنش به دلم نشست یه خاطر یه جمله اش مخصوصا : پیشنهاد می کنم توی کارهای روزانه تون قبل از اینکه از کاری خسته بشین ازش دست بکشین.من این رو همیشه بهش فک می کردم ولی اینکه یه نفر دیگه هم بهش فک کرده جالب می کنه قضیه رو. به نظرم آدم با share کردن تجربه هاش به دو روش می تونه به بقیه کمک کنه. یکی خب تجربه اش رو گفته و دیگه اینکه اگر کسی اون تجربه مشابه رو داشته احساس می کنه خیلی هم تک و تنها و عجیب نیست.یه چیزی که دیشب بهش رسیدم این بود که مواظب خودم و اموالم باشم. واقعیت اینه که مغز آدم خیلی warning ها به آدم میده ولی توجه نمی کنیم بهش. مثلا ماشینت مدتی روغن ریزی داره و تو این رو می فهمی ولی نمیری درستش کنی و میگی &quot;چیزی نیست&quot; ولی یه روز تسمه تایم می زنه (۲ روز پیش زد)  و به گاو میری. یا مثلا دندون درد، هیچ کی یه شبه دندونش به عصب کشی نمی رسه از ماه ها قبل نشونش رو داره ولی میگه &quot;خوب میشه&quot;. می دونم اگر به اموالت و سلامتیت توجه کنی اون ها رو دیر تر از دست میدی و خرج کمتری واست خواهد داشت. فقط باید روی زندگیت دقیق باشی و به مغزت گوش کنی.&quot;بابای پول دار، بابای بی پول&quot;. انگلیسیش رو گذاشتم که بگم فرهیخته ام! ولی شما باور نکنین :))امشب (شب سوم) کتاب &quot;بابای پولدار ...&quot; رو دو فصلش رو گوش کردم. چیزی که به نظر جالب میومد اینه که مخاطب این کتاب طبقه متوسطه نه طبقه فقیر و خانواده ما هم دقیقا متوسطه. مامان معلم و پدر کارمند که وضع مالیشون هم خیلی خوب نیست.چند تا باور دارن پدر و مادر من که به نظرم زیر سوالهیکی اینکه میگن &quot;باید بری دانشگاه و تا مقاطع خیلی بالا بخونی که بتونی یه شرکت مشغول بشی و کار کنی&quot;. این باور شاید درست باشه ولی مشکل اینه که اگر بلد نباشی چه جوری پولت رو خرج کنی و پس انداز کنی، حتی با حقوق خوب هم همیشه ۸ ات گرو ۹ اته.دوم اینکه میگن &quot;الان دیگه ۵ تومن، پوله که می خوای روش حساب و کتاب کنی!&quot;. به نظرم این توجیه مغزت برای فرار از فکر سرمایه گذاری و البته ترس ضرره. اصن چه ۵ میلیون و چه ۵ میلیارد، سود به درصد مهمه، نه به مقدار. اگه بلد باشی روی ۵ میلیون سود بگیری بعد چند سال همین ۵ تومن عدد قابل توجهی میشه.سوم اینکه میگن &quot;پول بدون زحمت به ما نیومده و از کف ما میره&quot;. می دونم اینا همه برای توجیه اینه که من اگه پول ندارم تقصیر من نیست دیگه سرنوشتم بوده وگرنه من همه جا درست خرج کردم و پس انداز کردم.یه چیزی که بهش بیشتر رسیدم اینه که باید حرف مغز رو گوش داد. من توی این مدت انقد به مغزم توجه نکردم و سیگنال هایی رو که میداد پشت گوش انداختم که الان default ام اون شده. فقط موقعی به مغزم گوش می کردم که سیگنالش احساسی بود. مثلا ترس از deadline پروژه که باعث می شد کار کنم. یا ترس از کرونا که باعث می شدم دستم رو مکرر بشورم. مغزت که این رو همیشه می دونسته و بهت می گفته ولی تو گوش نمی کردی. موقعی که به ذهنت میدون میدی و میذاری که شرایط رو تحلیل کنه و راه حل بده، از تواناییش خیلی متعجب میشی، خیلی.</description>
                <category>پیاده روی شبانه</category>
                <author>سهیل دلیران</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2020 06:03:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>