<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات noveland</title>
        <link>https://virgool.io/noveland/feed</link>
        <description>ترجمه ناول های اینترنتی در ژانر فانتزی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:58:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/kcjnpww9anfe/fgo2rq.jpg</url>
            <title>noveland</title>
            <link>https://virgool.io/noveland</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فصل ۷: لاک- بخش اول- از نگاه نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/noveland/%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B7-%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-mrwuzspj5qmv</link>
                <description>فصل 6به در کلاس زل زدم و نفسی عمیق کشیدم.         ........                                                                                                                                      [A25]حرف &quot;A&quot; مربوط به طبقه بندی بود که از &quot;A&quot; تا &quot;E&quot; میرفت و عدد &quot;25&quot; هم شماره کلاس بود.دلیلی برای آه کشیدنم وجود داشت.این کلاس رو می‌شناختم. البته که این کلاس رو می‌شناختم. این همون کلاسی بود که شخصیت اصلی و شخصیت‌های دیگه نصف رمان رو توش می‌گذروندن. نقشه‌ها و کلک‌های زیادی از طرف رقیب‌های حسود و دشمن‌ها توی این کلاس اتفاق افتاده بود.اصلا دلم نمی‌خواست با شخصیت‌های اصلی کاری داشته باشم، ولی حالا که تو این کلاس افتاده بودم، انگار یه گردباد منو می‌گرفت و با خودش می‌برد ، معلوم بود که چه بخوام چه نخوام، توی جریانشون کشیده می‌شم و نمی‌تونستم جلوشو بگیرم.&quot;هِی، می‌ری تو یا نه؟&quot;صدای خشن زنانه‌ای من رو از افکارم بیرون کشید.آروم سرم رو برگردوندم و برای یه لحظه مات و مبهوت موندم.زیبا؟ اون کلمه حتی نزدیک توصیفش هم نبود. دختری جوون با موهای کوتاه قهوه‌ای درست روبروم ایستاده بود. چشماش آبی کریستالی بود، با یه بینی کوچولو که نه خیلی ریز بود و نه خیلی بزرگ، و یه صورت کاملا متناسب. پوست سفید و بی عیب به همراه ظاهر عروسکیش باعث می‌شد هر کسی که بهش نگاه کنه تو زیبایی‌ش غرق بشه. اندام متناسبی داشت، هرچیزی که باید رشد می‌کرد، رشد کرده بود و رفتار باوقار ولی کمی از خودراضیش جذابیتش رو بیشتر  هم می‌کرد.لب‌های قرمز گیلاسی‌ش از عصبانیت جمع شده بود و با اخم به من نگاه می‌کرد.&quot;برو کنار!&quot;وقتی دید به صورت احمقانه بهش زل زدم، با عصبانیت منو کنار زد و رفت تو کلاس.با یه لبخند تلخ، سرم رو تکون دادم.&quot;اینم امائه دیگه&quot;یکی از شخصیتای اصلی رمان. اما روشفیلد، دختر شهردار شهر اشتون که نایب رئیس اتحادیه و یه مبارز رتبه S هم هست. یکی از قدرتمندترین افراد قلمرو انسان تو این لحظه.وقتی داشتم شخصیتشو طراحی میکردم، سبک «دخترو پسرنما» رو براش انتخاب کردم. یه وقتایی بی ادب و کم صبر بود، ولی خیلی وقتا هم مهربون بود، همین باعث شده بود یکی از شخصیتای مورد علاقه خواننده هام باشه.راستش رو بخوای، انتظار داشتم خوشگل باشه، ولی تا چشمام بهش افتاد، از زیبایی غیرزمینی‌ش مات و مبهوت شدم. حتی تو دنیای قبلیم هم هیچ‌وقت همچین آدم خوشگلی ندیده بودم.با دیدن اندامش که وارد کلاس می‌شد، نمی‌تونستم جلوی تحسین‌کردنش رو بگیرم. حتی هنرپیشه‌های معروف تلویزیون هم اگه کنار هم می‌ایستادن، پیشش کم می‌آوردن.چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام، بعد با یه لبخند تلخ گفتم: «معلومه چم شده ؟»یه مرد ۳۲ ساله تو کف یه دختر ۱۶ ساله می ره ؟دارم کم‌کم واسه همه شخصیت‌های اصلی «ایسِکایی» اون بیرون که همین‌جوری می‌شن، دلسوزی می‌کنم. از وقتی که تناسخ پیدا کردم و دوباره جوون شدم، نمی‌تونستم جلوی احساسم رو موقع دیدن &quot;اما&quot; که فوق‌العاده خوشگل بود، بگیرم. فکر می‌کنم بزرگ‌ترین سوءتفاهمی که خواننده‌ها درمورد شخصیت‌های اصلی «ایسِکایی» دارن اینه که چون ذهن‌شون پیر شده، دیگه نباید هیچ‌گونه امیالی داشته باشن.باید حواست باشه که آدم‌های سن‌ بالا یه مشت حکیم نیستن که هیچ‌گونه میل جنسی ندارن، در واقع، تنها دلیلی که میل جنسی‌شون به مرور زمان کم می‌شه، به خاطر پیر شدن بدن‌شونه. هیچ ربطی به ذهنشون نداره. حالا خودتو جای من بذار که  تو یه بدنی زنده شدم که پر از هورمونه. واکنش من کاملا قابل درکه. با این حال، این به این معنی نیست که واقعاً عاشق &quot;اما&quot; هستم. فقط از زیبایی خیره‌کننده‌ش مات و مبهوت شدم. آخه اولاً که ۱۶ سالشه، همین خودش به تنهایی یه «نه» قاطع برای منه، و دوماً، اون یکی از شخصیت‌های اصلیه که بعداً عاشق شخصیت اصلی می‌شه، چرا باید جذب کسی مثل من بشه که هیچ ویژگی خاصی نداره؟&quot;هووووم&quot;بعد از اینکه نفسم رو حبس کردم، آروم در رو باز کردم و وارد کلاس شدم. با نگاه کردن به کلاس، ناخودآگاه متوجه تمیزی بی‌نقصش شدم، انگار برق می‌زد. کلاس به دو ردیف با شیب پایین تقسیم شده بود و هر ردیف صندلی تاشو داشت که می‌شد روی اون نشست.&quot;کجا بشینم؟&quot;همین‌طور که دنبال یه جای خالی برای نشستن توی کلاس می‌گشتم، توجهم بلافاصله به دو نفر جلب شد.تو آخرین ردیف سمت راست، یه پسر جوون موطلایی با چشماش سبز روشن و چهره‌ای باوقار نشسته بود. موهای نسبتا بلندش روی شونه‌های پهنش ریخته بود و خط فکش که کاملا مردونه بود انگار با تیشه مجسمه‌ساز تراشیده شده بود.هر از گاهی می‌شد دخترا رو دید که یواشکی به صورت خوشگلش نگاه می‌کردن و با خجالت گونه‌هاشون قرمز می‌شد و هر وقت چشم‌شون تو چشم هم می‌خورد، سرشون رو برمی‌گردوندن.جین هورتونرقیب شخصیت اصلی.از نوادگان خانواده‌ی هورتون که الان سهام اصلی دومین گروه بزرگ قلمرو انسان‌ها یعنی «گروه ستاره» رو در اختیار دارن.&quot;از یه کیلومتری می‌شه فهمید که از اون تیپ شخصیت‌های از آقازاده از خود راضیه&quot;با خودم فکر کردم و از گوشه‌ی چشم نگاش کردم، از طرز نگاهش به تقریبا همه‌ی کلاس معلوم بود که به بقیه نگاه از بالا به پایین داره و باعث می شه بقیه احساس بی ارزش بودن بکنن.با قاشق نقره به دنیا اومده بود و هرچیزی که دلش می‌خواست براش فراهم می‌شد، تقریبا غیرممکن بود که شخصیتش این شکلی نشه.اما اشتباه نکن،هرچند حال و هوای یه شخصیت شرور رو داره، در واقع یکی از «خوب‌ها»ئه.فقط بعد از اینکه یه سری تغییرات روی شخصیتش اعمال کردم، تبدیل به یکی از شخصیت‌های محبوب شد.شاید الان یه شخصیت منفی باشه ولی بعدا که داستان پیش می‌ره و شخصیتش یه سری موانع رو پشت سر می‌گذاره، شروع می‌کنه به بالغ شدن و کم‌کم میشه تحملش کرد.همین‌طور که بیشتر نگاه دخترا رو به خودش جلب کرده بود، کنارش دختری لاغر و زیبا نشسته بود که به اندازه‌ی اما خوشگل بود و نگاه اکثر پسرا رو به خودش جلب می‌کرد. موهای مشکی لختش که به طور نامنظم با یه سنجاق سر کوچولو جمع شده بود، تا کمرش می‌رسید. صورت کوچیک و بی‌نظیرش که هیچ آرایشی نداشت، تصویری از زیبایی طبیعی و معصومیت رو به نمایش می‌ذاشت که باعث می‌شد هر کسی که نزدیکش بود، حس کنه باید ازش محافظت کنه.بی‌محل به همه کسایی که سعی می‌کردن باهاش حرف بزنن، دختر جوون روی کتابش تمرکز کرده بود. یه جورایی سرد و غیرقابل دسترس به نظر می‌رسید که باعث می‌شد خیلی سخت بشه باهاش ارتباط برقرار کرد.آماندا استرندختر ادوارد استرن. رئیس گروه « شکارچی اهریمن »، که الان گروه شماره یک قلمرو انسان‌هاست.مثل جین، اون هم با قاشق نقره به دنیا اومده بود، ولی برعکس اون، از خودراضی نشده بود. در واقع، کاملا برعکس جین بود، خوش‌رفتار، باهوش، و خیلی وقت‌ها هم مهربون. هر وقت شخصیت اصلی تو دردسر می‌افتاد، همیشه راهی برای کمک بهش پیدا می‌کرد.البته اگه بخوام یه ایرادی ازش بگیرم، اینه که خیلی سرده. خیلی سرد.تو همچین خانواده‌ی با پرستیژی به دنیا اومده بود که هیچ راهی نداشت جز اینکه همه‌ی نقشه‌هایی رو که به سمت خانوادش کشیده می‌شد یاد بگیره و تحمل کنه. خیلی وقت‌ها گروه‌ها یا سازمان‌های دیگه بهش گیر می‌دادن تا ازش به عنوان اهرم فشار استفاده کنن.از اونجایی که مدام در معرض همچین نقشه‌ها و حقه‌بازی‌هایی بود، چاره‌ای جز این نداشت که زودتر از بقیه‌ی آدما بالغ بشه و این باعث سرد شدن شخصیتش شد.با دیدن اینکه چقدر غیرقابل دسترسه، سرمو تکون دادم و دنبال یه جا برای نشستن گشتم.بعد از چند ثانیه این‌ور و اون‌ور رو نگاه کردن، تصمیم گرفتم تو ردیف دوم سمت چپ بشینم. تا جایی که می‌شه دور از شخصیت‌های اصلی.هیچ جوره نمی‌خواستم باهاشون برخوردی داشته باشم.فقط همین‌جا مثل یه سیاهی لشکر می‌شینم و وانمود می‌کنم هوا هستم.چرا؟واضحِ که شخصیت‌های اصلی آهنربای بدبختی‌ان!اگه با اونا باشی، هر اتفاق بدی که ممکنه بیافته،  میافته. اونقدر از جونم سیر نشدم که برم باهاشون صمیمی بشم! من اومدم زندگی کنم، نه اینکه بمیرم. خب، حتی اگه سعی می‌کردم باهاشون طرح رفاقت هم بریزم، به احتمال زیاد، تحویلم نمی‌گرفتن. الان ساعت ۷:۳۰ صبحه و کلاس‌ ساعت ۸ شروع می‌شه. با دیدن اینکه ۳۰ دقیقه وقت تا شروع کلاس دارم، سرم رو روی دستام گذاشتم و چشمام رو بستم. راستش یه ساعت پیش به آکادمی رسیدم. وقتی از رشته کوه کلِیتون برگشتم، ساعت ۶:۴۵ صبح بود و چون نمی‌تونستم کلاس رو پیچوندنم، یه دوش سریع گرفتم، لباس فرم جدیدم رو پوشیدم و با عجله به سمت کلاس رفتم. واقعا خسته بودم.تقریبا ۲۴ ساعته نخوابیده بودم، و راستش رو بخوای، نمی‌دونم اصلا تو طول کلاس می‌تونم چشمام رو باز نگه دارم یا نه. خوشبختانه، امروز روز خوش‌آمدگویی بود، پس نباید زیاد حرف بزنن، که خیلی هم به نفعمه. همین‌طور که روی میز خوابیده بودم، صدای بلندی تو کل کلاس پیچید و منو بیدار کرد. وقتی چشمام رو باز کردم، دیدم استاد پشت تریبون ایستاده و به کلاس نگاه می‌کنه&quot;حواسا جمع!&quot;«امروز اولین روزِ شماست، پس قرار نیست برنامه‌ی خاصی داشته باشیم، ولی مطمئنم تو این مدت کوتاهی که از پذیرشتون می گذره، کم کاری نکردین. چطور انتظار دارین از اینجا فارغ‌التحصیل بشین اگه نمی‌تونین سخت‌کوش باشین؟»تق!دستش رو محکم روی میز کوبید و یه موج ضعیف از شوک تو کل کلاس پخش شد. به جز اما، جین، آماندا و چندتا دانش‌آموز دیگه، همه تو کلاس، که تفاقا منم توشون بودم، یه عقب هل داده شدیم.&quot;تو کلاس من هیچ کم کاری ای وجود نداره!&quot;با نگاه کردن به کل کلاس، چشم‌هاش برای یه لحظه کوتاه روی اما، جین، آماندا و اون چند نفر دیگه که تونستن جلوی موج ضعيفش رو بگیرن، موند. اگه خوب نگاه می‌کردی، می‌تونستی یه ذره رضایت رو تو چهره‌ش ببینی وقتی بهشون نگاه می‌کرد.دو تا دستاش رو روی میز سخنرانی گذاشت و به کلاس نگاه کرد.&quot;خب، بیاین با معرفی خودمون شروع کنیم. من دونا لانگ‌بورن هستم، معلم شخصی شما برای امسال و شاید سال‌های آینده.&quot;این اسم رو می شناختم.معلومه که می شناختم. یکی از شخصیتاییه که بیشتر از همه برای طراحی‌ش وقت گذاشتم. دقیقا همونجوری بود که تصور می‌کردم.&quot;جادوگر فاجعه، دونا لانگ‌بورن&quot;زیر لب زمزمه کردم و سعی کردم ضربان قلب دیوانه‌وارم رو آروم کنم.موهای مشکی‌ش به آرومی روی شونه‌هاش ریخته بود و درست بالای باسن برجسته‌ش که آدم رو یاد یه هلوئه کاملا رسیده می‌نداخت، تموم می‌شد. هیکل وسوسه‌کننده‌‌ش می‌تونست هر مردی رو دیوونه کنه، باعث برانگیخته شدن همه پسرای کلاس شد و قلب‌شون رو به جوش می آورد.اما چیزی که واقعا بیشتر از همه تو چشم بود، اندامش نبود، بلکه چشم‌های خوشگل بنفشش بود که اگه یکی زیادی بهشون نگاه می‌کرد، باعث می‌شد توشون گم بشه.اون از بچگی یه هنر جادوگری فوق‌العاده نادر رو تمرین کرده بود که باعث می‌شد برای جنس مخالف و همچنین دیوها، به شدت اغواگر باشه.اون چیزی که باعث می‌شد به طور خاص ترسناک باشه این بود که می‌تونست با متحدها رو دشمن هم بکنه و کل جبهه رو به هم بریزه.الان فقط ۲۸ سالشه که با در نظر گرفتن اینکه الان آدما تا ۲۰۰ سال عمر می‌کنن، یعنی بیشتر از دو برابر قبل از فاجعه، خیلی جوونه.هر کدوم از حرکت‌هاش فوق‌العاده اغواکننده بود و اگه می‌خواست می‌تونست هر مردی تو کلاس رو به عروسک خیمه‌شب‌بازی اراده‌ش تبدیل کنه. حتی الان که جلوی تریبون ایستاده بود، هر حرکتش نگاه همه پسرای کلاس رو جلب می‌کرد. حتی جین هم مستثنی نبود و چهره‌ش قرمز شد.من چطور؟من رسما شغ کردم!خوشبختانه تونستم خوب مخفیش کنم و کسی نمی‌دید، وگرنه از خجالت می‌مردم.کاری از دستم برنمی‌ومد. اون به معنای واقعی کلمه تجسم تمایلات جنسی من بود.البته، به اندازه‌ی کافی احمق نیستم که بخوام باهاش لاس بزنم. نه تنها قوی بود، بلکه یه عضو درجه S اتحادیه بود و تو رده‌بندی قهرمان‌ها رتبه‌ی ۱۵۶ رو داشت.به علاوه خواستگارای زیادی هم داشت. باهاش لاس زدن مثل درخواست مرگ بود.&quot;مطمئنم لازم نیست چیز بیشتری بگم چون اکثر شما احتمالا من رو می‌شناسین.&quot;دونا با آرامش صحبت کرد و به کل کلاس نگاه کرد. به نظر می‌رسید به واکنش‌های پسرا عادت کرده بود، چون به قرمزی شدن چهره‌شون تظاهر به بی‌خبری می‌کرد. &quot;چون اولین روزتونه، وقت زیادی ازتون نمی‌گیرم. همین الان تو کلاس چند نفر رو می‌بینم که خسته به نظر میان. شاید به خاطر اینکه خیلی هیجان‌زده بودن یا تمام شب رو تمرین کردن، نتونستن خوب بخوابن، پس این جلسه اول رو کوتاه می‌کنم.&quot;یه فرشتهفرشته‌ای بود که از طرف آسمونا فرستاده شده بود.گناه کردم. چطور ممکن بود راجب یه همچین فرشته‌ای همچین فکرای شیطانی‌ای بکنم؟اون حتی می‌تونست بفهمه من چقدر خسته‌م و سعی می‌کرد نسبت به من و بقیه با ملاحظه باشه.ای خدای بزرگ و بخشاینده!من با آسمون یکی هستم&quot;خب، اول از همه، بریم سراغ گرفتن حاضری.&quot;یه تبلت کوچیک درآورد و سریع اسم‌ها رو صدا کرد.&quot;رتبه ۱۷۵۰، رن دو ور&quot;با شنیدن اسمم، با ذوق دستم رو بالا بردم و گفتم:-حاضربا تکون دادن سرش ادامه داد:&quot;رتبه ۱۲۳۲، تروی موریسون&quot;-حاضر-رتبه ۸۴۵، جولیوس هاف‌وینگ-حاضر--..‌ اوف! داشت همه رو به ترتیب صعودی صدا می‌کرد، درسته نه...همین‌طور که اسم‌ها رو از روی لیست می‌خوند، متوجه شدم هر دفعه که یه اسم جدید صدا می‌شه، رتبه‌ش پایین‌تر میاد. تازه انگار نه انگار، من اولین نفری بودم که صدام زد، یعنی ضعیف‌ترین آدم تو کل کلاس منم.باید زودتر می‌فهمیدم. یه نفس عمیق کشیدم و سرم رو روی میز گذاشتم و آروم منتظر موندم تا اسم همه رو بخونه.-رتبه ۱۵، اما روشفیلد-حاضر!--رتبه ۱۲، تیموتی بارتمن-حاضر!-رتبه ۸، آماندا استرن-حاضر!-رتبه ۵، هان یوفی-حاضر!-رتبه ۳، جین هورتون-حاضر-رتبه ۲، ملیسا هال-حاضر!-رتبه ۱، کوین ووس-رتبه ۱، کوین ووس..دونا ابروهاشو بالا انداخت، تو کلاس نگاهی چرخوند و یه بار دیگه پرسید:«رتبه ۱، کوین ووس تو کلاسه؟»سکوت مطلق. حتی یه سوزن هم نمی‌افتاد.همه دور و ور رو نگاه کردن ولی همه سرشون رو تکون دادن.دونا به تبلتش نگاه کرد و اخم کرد. درست وقتی می‌خواست اسم کوین رو خط بزنه، در کلاس به آرامی باز شد.به زودی یه نفر داخل اومد و کل حواس کلاس همون لحظه بهش جلب شد.موهای مشکی کوتاه، چشم‌های قرمز تیره، خط فک عضلانی و یه بدن ورزیده. کل وجود و هاله‌ش مثل یه شمشیر تازه از کوره در اومده بود، با لبه‌های تیز و برنده که هر چیزی رو که سد راهش بشه رو تهدید به بریدن می‌کرد. چهره‌ش که می‌تونست با جین هورتون رقابت کنه، که می‌شد اون رو به عنوان یکی از خوش‌تیپ‌ترین افراد کل آکادمی در نظر گرفت، به سرعت توجه اکثر دخترای کلاس رو جلب کرد.&quot;بابت تأخیرم عذرخواهی می‌کنم. یه تصادف کوچیک قبل اینکه بیام اینجا داشتم، به همین دلیل نتونستم به موقع برسم.&quot;با یه تعظیم کوچیک، چشمهاش به هیچ وجه از روی چشمای دونا برداشته نشد.دونا یه نگاه سریع به کوین انداخت، نمی‌تونست جلوی حیرتش رو از رفتار بی‌تفاوت اون نسبت به خودش که یه هنر اغواگری ۴ ستاره فوق‌العاده قوی تمرین می‌کرد، بگیره.-جالبهبا یه پوزخند کوچیک، سرش رو تکون داد.&quot;خیلی خب، یه جا پیدا کن و بشین&quot;&quot;ممنون&quot;کوین سری تکون داد و به سمت ردیف اول سمت راست کلاس رفت و نشست.هوووبا یه نفس عمیق، سرم رو با تلخی تکون دادم.اینم شخصیت اصلی دیگههر کاری کنه، هیچ‌کس نمی‌تونه عیبی روش بذاره چون هم خوش‌تیپه هم بااستعداد.دنیا ناعادلانه است.اگه من بودم که دیر رسیده بودم، احتمالا تا الان زنده زنده سوخته بودم.تو وقتی یه سیاهی لشکر باشی، همون امتیازاتی رو که شخصیت اصلی می‌گیره رو نمی‌گیری.فصل 8</description>
                <category>noveland</category>
                <author>msjahanpanah</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 10:27:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل ۶: هنر شمشیر-بخش دوم- از نگاه نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/noveland/%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B6-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-i7zbr0xpulqd</link>
                <description>فصل 5&quot;هوف... هوف... هوف...&quot;با چشمانی سرخ و متورم، به پایین رفتن از طناب ادامه دادم.نمی‌دونم چقدر پایین اومده بودم، اما حدس می‌زنم حداقل دو روز از شروع پایین رفتن می‌گذره.دستام که پر از تاول بودن، خونریزی کردن و رد قرمزی روی طناب به جا گذاشتن. هر دقیقه عضله‌های یه جای بدنم اسپاسم می‌گرفت و چند بار باعث شد طناب رو ول کنم. احساس می‌کردم به گذشته برگشتم، جایی که بدون هیچ هدف خاصی، یکنواخت روی کیبورد تایپ می‌کردم.همین‌طور پایین می‌رفتم و پایین می‌رفتم و پایین می‌رفتم، تا اینکه حس زمان و عقل از بدنم خارج شد. حتی درد هم آروم‌آروم کم شد و احساس یه ربات رو پیدا کردم. متاسفانه مثل هر وسیله‌ی دیگه‌ای که با باطری کار می‌کنه، باطری ربات‌ها هم تموم می‌شن. و این همون اتفاقی بود که برای من افتاد. دیدم تار شد و دستام کم‌کم طناب رو ول کردن....به نظر می‌رسه دوباره مُردم، نه؟به طرز عجیبی، حسش مثل مرگ اولم نبود، جایی که فقط یه حس سرما و تنهایی بی‌پایان داشتم. این بار یه حس گرمی بدنم رو فرا گرفت و باعث شد احساس فوق‌العاده‌ای داشته باشم. انگار برگشته بودم به شکم مادرم، زیر مراقبت و تغذیه‌ی دائم‌اش. حس بدی نبود...-دنگ! -دنگ! -دنگ!یهو صدای بلند یه زنگ به گوشم خورد و باعث شد چرخ دنده های ذهنم بچرخه و چشمام رو با شدت باز کنم.&quot;چی شد الان؟!&quot;به‌طور ناگهانی نشستم و دیدم بدنم از عرق خیس شده. گیج و گول به بدنم دست زدم و متوجه شدم روی یه تخت کوچیک دراز کشیده‌م که ملافه‌هاش از عرقم خیس شدن. به دستام نگاه کردم و هیچ اثری از صحنه‌ی وحشتناک قبلی، جایی که از طناب پایین می‌رفتم، نمی‌دیدم.چشم چرخوندم و بالاخره به اطرافم توجه کردم. داخل یه اتاق کوچیک با یه کف به سبک تاتامی ژاپنی بودم. اتاق نسبتا خالی بود و به جز یه میز چایی کوچیک و یه ساعت قدیمی بزرگ که مدام تو گوشه اتاق زنگ می‌زد، هیچ وسیله‌ی دیگه‌ای نداشت.&quot;بیدار شدی بچه؟&quot;--&quot;ها؟&quot;با چرخوندن سریع سرم به سمت راست، جایی که صدا از اونجا میومد، یه مرد میانسال رو دیدم که کنار میز چایی نشسته بود و داشت چای درست می کرد. حرکات بی خیالش و رفتار آروم و خونسردش موقع درست کردن چای، با محیط آروم اتاق هماهنگی داشت. عطر چایی کل اتاق رو پر کرده بود و باعث شد یه لحظه شل بگیرم. اما نه برای مدت زیادی چون بلافاصله از تخت پریدم پایین و با احتیاط به غریبه‌ی روبه‌روم نگاه کردم. موهای مشکی پرکلاغی، چشمای مشکی عمیق و یه صورت جدی اما مهربون.&quot;آروم باش بچه، نمی‌خوام بهت آسیبی بزنم.&quot;با احتیاط پرسیدم بدون اینکه دفاعم رو پایین بیارم. &quot;تو کی هستی؟&quot;اگه مطمئن نبودم که قبلاً وقتی اتاق رو چک می کردم اونجا نبود، دیگه انقدر محتاط نمی‌شدم.اون قطعا یه استاد بالاتر ازسطح من بود. فقط یه نفر که خیلی از من بالاتر بود می‌تونست یهو از هیچ جا ظاهر شه بدون اینکه من متوجه بشم.مرد میانسال با یه قیافه‌ی جدی انگار که یاد چیزی افتاده باشه، مشتش رو روی دست دیگه اش کوبید و به من نگاه کرد و گفت: &quot;آه! درسته! هنوز خودم رو معرفی نکردم، نه؟&quot; با یه لبخند کم‌رنگ، دست راستش رو به سمتم دراز کرد.&quot;خوشبختم که می بینمت بچه، اسم من توشی‌موتو کی‌یکی هستش.&quot;لحظه‌ای مردمک چشمام گشاد شد و قفل زدم.&quot;ا-م-ا ا-ما چطور؟ مگه تو نمردی!&quot;به لکنت افتادم و بدنم به رعشه افتاد، همونجور که با شوک به مرد روبه‌روم نگاه می‌کردم.&quot;هی، بچه اونجوری نباش.&quot;استاد اعظم کی‌یکی با خنده‌ی تلخی از واکنش من، به آرامی قوری رو پایین گذاشت و روی فنجون چایی‌ای که تو دستش بود فوت کرد. &quot;فو… بله، از نظر فنی می‌شه گفت مرده‌م، ولی… یه نفر وارد خونه‌ی من شد و باقیمونده‌ی روحی که بعد از مردنم جا گذاشتم رو بیدار کرد.&quot;&quot;ب-اقیمونده‌ی روح!&quot;وقتی یه استاد به درجه‌ی خاصی می‌رسید، می‌تونست یه تکنیک قدیمی چینی رو یاد بگیره به اسم {تقسیم روح}. هدف اصلی این تکنیک تقسیم کردن روح و وصل کردنش به یه شیء بود، که به یه نفر اجازه می‌داد برای یه مدت کوتاه با شروع‌کننده‌ی تکنیک تعامل داشته باشه. واسه بهتر فهمیدن، این تکنیک درواقع یه ضبط زنده بود که می‌شد باهاش تعامل کرد.هیچ قدرت حمله‌ای نداشت، و به جز به ارث بردن خاطرات شروع‌کننده، ویژگی دیگه‌ای نداشت.با دونستن این، تونستم چیزایی رو که می‌دونستم کنار هم بذارم و دوباره خودمو جمع و جور کنم.&quot;سرفه… معذرت می‌خوام واسه‌ی اون حرفم.&quot;استاد اعظم کی‌یکی با ذوق‌زدگی از رفتار عجیبم بلند بلند خندید و گفت: &quot;هاهاهاها نگران نباش، نگران نباش، همچین واکنشی رو از کسی که محل استراحتم رو پیدا کنه، انتظار داشتم.&quot;&quot;رِن&quot;&quot;عذرمی خوام؟&quot;استاد اعظم کِیکی با سردرگمی ابروهاشو بالا انداخت و به من که دستمو برای دست دادن دراز کرده بودم نگاه کرد.&quot;اسم من رنه. رن دو ور.&quot;&quot;آه! درسته! چقدر بی‌ادب بودم، هنوز اسمتو نپرسیدم… خیلی خوشوقتم می بینمت، رن!&quot;در حالی که به هم نگاه می کردیم به نشانه آشنایی دست دادیم&quot;بشین لطفاً.&quot;استاد اعظم کِیکی با اشاره به اینکه کنار میز چایی بشینم، قوری چینی رو برداشت و محتویات داخلش رو خالی کرد.&quot;سبز یا سیاه؟&quot;&quot;اوهوم… سبز.&quot;استاد اعظم کِیکی با یه لبخند کم‌رنگ، برگای چایی رو به قوری اضافه کرد و به آرامی آب داغ داخل قوری ریخت تا برگا توی قوری خیس بخورن و دم بکشن.همین‌طور که داشت تماشاش می‌کرد که رنگ آب کم‌کم تیره‌تر می‌شد، استاد اعظم کِیکی یه آه غمگینی کشید و یه حس نوستالژی روی چهرش ظاهر شد.&quot;می‌دونی، منم یه زمانی مثل تو جوون و بی‌فکر بودم…اون موقع‌ها توی کشوری به اسم ژاپن زندگی می‌کردم. یکی از قشنگ‌ترین جاهای دنیا بود. کوه‌های بلند و قشنگ داشت، چشمه‌های صورتی‌ای که به خاطر شکوفه‌های گیلاس صورتی شده بودن، غذای فوق‌العاده و آسمون‌های پر ستاره‌ی خیره‌کننده…حتی بعضی‌ها اونجا رو بهشت روی زمین می‌دونستن.&quot;با دیدن اینکه استاد اعظم کِیکی داره درباره‌ی گذشته‌ش حرف می‌زنه، سریع صاف نشستم و با دقت زیاد به حرفاش گوش کردم.بیشتر از اینکه بخوام از گذشته‌ش که یه چیزایی می‌دونستم، بازم بدونم، به خاطر احترامی که براش قائل بودم، با تمام وجودم بهش توجه کردم.هرچند اون ممکن بود یه شخصیت داستانی باشه که خودم خلقش کرده بودم، اون موقع اونجوری بود و حالا اینجا بودیم. دیگه یه شخصیت داستانی نبود، و این دنیا دیگه یه رمان نبود.این واقعی بود… و مردی که روبه‌روم بود استاد اعظم کِیکی بود، یه جنگجوی افسانه‌ای که برای امنیت میلیون‌ها نفر جونشو فدا کرد. استاد اعظم کِیکی همون‌طور که داشت خاطرات گذشته‌ش رو مرور می‌کرد، به سقف اتاق نگاه کرد و یه لبخند غمگین و دردناکی زد.&quot;قبل از فاجعه، یه زن و یه دختر فوق‌العاده داشتم. اون موقع به عنوان یه مربی کِندو کار می‌کردم و هرچند زیاد درآمد نداشتم، اما خوشحال بودم. زندگی ساده‌ای بود ولی در عین حال رضایت‌بخش.&quot; &quot;اما… بعدش از ناکجا آباد سرکله بدبختی پیدا شد... زمین‌لرزه‌های عظیمی ژاپن رو در برگرفت و همه جا رو سونامی برداشت. یه هرج و مرج کامل بود، آدما کشته می‌شدن و خونه‌ها از دست می‌رفتن. دنیایی که می‌شناختیم شروع به فرو ریختن کرد. خوشبختانه همون موقع که این اتفاقا داشت می‌افتاد، با زن و دخترم تو هواپیما بیرون ژاپن بودیم، به همین خاطر از اون فاجعه جون سالم به در بردیم.. اما...&quot;ناگهان استاد اعظم کِیکی فنجون چایی‌ای رو که تو دستش بود محکم گرفت، و چهره‌ش از خشم خالص سرخ شد. &quot;بعد دومین مصیبت اتفاق افتاد!&quot;قبل از اینکه ادامه بده با یه نفس عمیق سعی کرد خودش رو آروم کنه. &quot;موجودات سیاه و عظیم‌الجثه‌ای با بال‌های خفاش‌مانند و شاخ‌های تیز از دروازه‌های مرموزی که تو کل دنیا ظاهر شده بود، بیرون اومدن. اولش کاری نکردن، فقط تو هوا ایستادن و با آرامش ما رو مثل یه سری موش آزمایشگاهی زیر نظر گرفتن. تا به امروز هنوز چشمای مغرور و لبخندهای چندش‌آور و عجیب شون که از ناامیدی ما لذت می‌بردن رو یادمه.&quot;استاد اعظم کِیکی با دستای لرزون مستقیم به من نگاه کرد. هرچند قرار بود یه باقیمونده‌ی ذهنی باشه، اما هنوز می‌تونستم غم و اندوهی رو که عمیقاً تو چشماش پنهون شده بود به طور واضح ببینم، و اشک‌های درشت از روی چهره‌ی چروکیده‌ش جاری شدن. &quot;به محض اینکه ما رو ضعیف فرض کردن…&quot;فنجون چایی که قبلاً هم می‌لرزید محکم‌تر تکون خورد و چهره‌ش که قبلاً آروم بود، با سرازیر شدن بیشتر اشک‌ها کاملاً در هم شکست&quot;اونا… اونا… اونا زن و دخترم رو ازم گرفتن...&quot;با بدنی لرزون، استاد اعظم کِیکی، نه، توشی‌موتو کِیکی، هم پدر و هم همسر، گذاشت اشک‌ها روی صورتش جاری بشه و برای مرگ عزیزانش عزاداری کنه. با دیدن مرد نحیف‌قربانی‌ای که جلوی من داشت خرد می‌شد، ترجیح دادم سکوت کنم و با صبر منتظر آروم شدنش بمونم. یه درد خفیفی تو سینم پیچید، یه قسمتی از من احساس مسئولیت در قبال غم این مرد می‌کرد. استاد اعظم کِیکی اشکاش رو پاک کرد، بلند شد و با آرامش به طرف من اومد&quot;ببخشید مجبور شدی اون صحنه رو ببینی.&quot;&quot;نه، می‌فهمم.&quot; سرم رو تکون دادم و منم بلند شدمچند ثانیه به هم خیره شدیم، استاد اعظم کِیکی یهو لبخند زد و شونه‌مو نوازش کرد.&quot;خوبه، به نظر می‌رسه شانس من خیلی هم بد نیست.&quot; از کنارم رد شد، در شوجی (نوعی در به سبک ژاپنی) رو کنار زد و با اشاره به اینکه دنبالش برم، از اتاق بیرون رفت.&quot;دنبالم بیا.&quot;به محض اینکه از اتاق بیرون اومدم، از تعجب دهنم باز موند. یه باغ بی‌نهایت زیبایی روبه‌روم قرار داشت. همون‌طور که اونجا ایستاده بودم و گیج و گنگ از صحنه‌ی روبه‌روم مسحور شده بودم، یهو نفسم بند اومد.-تیک! -تیک! -تیک!گیاهان سرسبز و شاداب تمام اطراف باغ رو پوشونده بودن و وسطش یه حوضچه‌ی شفاف بزرگ خودنمایی می‌کرد که توش ماهی‌های کپور با اندازه‌های مختلف به راحتی شنا می‌کردن. پرنده‌ها آزادانه تو آسمون آبی بدون ابر می‌چرخیدن و آواز می‌خوندن، و هر از گاهی صدای تکراری ولی آرامش‌بخش فواره بامبو که تو باغ کاشته شده بود رو می‌شنیدی.هرچقدر بیشتر تو باغ قدم می‌زدم، بیشتر مبهوت می‌شدم.با نزدیک شدن به حوضچه، ماهی‌های کپور رنگارنگ رو می‌دیدم که از قرمز و سفید بودن تا رنگ‌های ترکیبی مختلف داشتن و به سطح آب نزدیک می‌شدن، انگار که از حضور ما خبر داشتن.وسط حوضچه یه جزیره‌ی کوچیک بود که با یه پل چوبی کوچیک به هم وصل می‌شد.با رد شدن از پل، دوباره نفسم بند اومد.یه منظره‌ی مینیاتوری و زیبا که توش صخره‌ها، آبنماها و خزه به طور مرتب چیده شده بودن و با شن‌هایی که به شکل موج‌های آب شده بودن، احاطه شده بود، تو دیدم ظاهر شد.&quot;یه باغ ذن (باغ ذِن، باغ خشک ژاپنی یا باغ سنگی ژاپنی یک سبک طراحی چشم‌انداز با استفادهٔ دقیق از عناصری مانند سنگ، ماسه، عناصر آبی، خزه، درختان و بوته‌های هرس شده، و ماسه یا شن که به وسیله شن‌کش به شکل موج یا «رود شن» شانه شده‌اند).&quot;&quot;قشنگه، نه؟&quot;استاد اعظم کِیکی که راحت نزدیک باغ ذن نشسته بود، دستش رو تکون داد و ازم خواست که کنارش بشینم.&quot;واقعا قشنگه...&quot; همونطور که کنار استاد روی زمین نشستم، جواب دادم.سکوت ما رو فرا گرفت، هر دو با آرامش به باغ ذن روبه‌رومون خیره شده بودیم. عجیب بود ولی در عین حال آرامش‌بخش هم بود.&quot;می‌دونی، وقتی برای اولین بار دیدمت خیلی تعجب کردم...&quot;اولین کسی که سکوت رو شکست استاد اعظم کِیکی بود، کسی که با یه لبخند روی لبش به باغ روبه‌روش نگاه می‌کرد.&quot;از زمان مردنم، هیچ‌کس به اینجا نیومده بود، البته حق هم داشتن، چون مطمئن شدم این مکان رو از چشمای فضول اون حروم‌زاده‌های حریص پنهون می‌کنم...&quot;&quot;البته، حتی اگه از روی یه شانس یهویی این مکان رو پیدا می‌کردن، مطمئن می‌شدم که نمی‌تونن وارد بشن. مطمئنم می‌دونی اون طناب یه تست بود، درسته؟&quot;استاد اعظم کِیکی با یه لبخند روی صورتش به من نگاه کرد، که باعث شد اون تجربه‌ی وحشتناک قبل رو به یاد بیارم.&#x27;البته که می‌دونم! هنوزم کابوس اون طناب رو می‌بینم!&#x27; تو دلم غر زدم و درحالی که لبخند می‌زدم، سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم.&quot;آره یادمه.&quot;&quot;ها ها ها، ذهن تو رو راحت می شه خوند بچه.&quot;استاد اعظم کِیکی با صدای بلند خندید و ادامه داد: &quot;می‌بینی، اون طناب رو اونجا گذاشتم تا امتحان کنم ببینم کسی لیاقت داره روح منو بیدار کنه یا نه. اگه بعد از یه ساعت پایین می‌اومدی و جا می‌زدی، هیچ‌وقت نمی‌تونستی این مکان رو پیدا کنی. حتی اگه یه روز رو صرف پایین رفتن از طناب می‌کردی، هیچ‌وقت نمی‌تونستی بیای اینجا. فقط اگه می‌تونستی دو روز بدون افتادن محکم از طناب پایین بری، اونوقته که حق دیدار با منو پیدا می‌کنی.&quot;با نگاه کردن به استاد اعظم کِیکی، می‌تونستم یه ذره تحسین تو چشماش که به من نگاه می‌کرد، ببینم.&quot;4 روز، 3 ساعت، 22 دقیقه و 41 ثانیه. این مدت زمانی بود که از طناب پایین می‌اومدی. حتی به عنوان یه باقیمونده‌ی روح از عزم راسخ‌ت خیلی شوکه شدم.&quot;لبخند رو نگه داشتم، اما پلکم به خاطر حرفش تکون خورد. &#x27;البته که به پایین رفتن ادامه دادم، نمی‌خواستم بعد از تناسخ دوباره تازه بمیرم!&#x27;&quot;حتی اگه به خاطر اینکه می‌خواستی زنده بمونی ادامه دادی، اونم به عنوان عزم راسخ به حساب میاد. علاوه بر اون، اصلاً  قرار نبود بمیری چون فقط یه توهم بود.&quot;به نظر می‌رسید استاد اعظم کِیکی دوباره حرف تو دلم رو خونده باشه چون یه خنده‌ی کوتاه کرد، که باعث شد از خجالت لبخند بزنم.&quot;برگردیم سر اصل مطلب، دلیل اینکه تست طناب رو گذاشتم، برای این بود که ببینم فردی لایق به ارث بردن هنر شمشیرزنیم هست یا نه. کسی که هیچ عزم راسخی نداره هیچ‌وقت نمی‌تونه به ارث بردن سبک [کِیکی] من حتی امیدوار هم باشه.&quot;&quot;سبک [کِیکی] یه هنر شمشیرزنیه که روی ضربات یکنواخت ولی کاملاً بی‌نقص تمرکز داره. اگه کسی نتونه یه حرکت یکنواخت مثه ضربه زدن با شمشیر به یه جهت برای بیشتر از نصف روز رو تمرین کنه، لایقش نیست!&quot;استاد اعظم کِیکی بلند شد، از روی پل رد شد و جلوی یه درخت ایستاد. با گذاشتن دستش روی غلاف کاتاناش، یه نفس عمیق کشید. کمی بعد، شکلش به آرامی با محیط اطراف قاطی شد و به نظر می‌رسید که با طبیعت یکی شده.خش‌خش از ناکجا یه باد ملایم وزید که چند تا برگ از درخت افتاد. برگ‌هایی که با باد وزیده شده بودن، به آرامی نزدیک جایی که استاد اعظم کِیکی بود پایین اومدن.کلیک! فقط یه صدای کلیک شنیدم قبل از اینکه همه برگ‌های اطراف استاد اعظم کِیکی به هشت تیکه‌ی کاملاً شبیه به هم تقسیم بشن که باعث شد دهنم به شکل یه &quot;O&quot; باز بشه.کلیک! با یه کلیک دیگه، کاتانایی که به نظر می‌رسید هیچ‌وقت از غلافش بیرون نیومده، به جای اصلیش برگشت. &quot;سبک [کِیکی] هنری در سطح کمال و بی‌نقصه. وقتی می‌تونی هر بار همون حرکت رو بدون هیچ عیبی تکرار کنی، اون وقته که در نهایت سبک [کِیکی] رو به طور کامل یاد می‌گیری.&quot; با بستن چشمام سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم.قلبم دیوانه وار می‌زد و خونم تو رگ‌هام جوشیده بود. ” این دیوونگی بود! دهنتو سرویس! اصلا چطوری تونست اون برگا رو اینقدر بی‌نقص بدون اینکه تکون بخوره، ببره! منم می‌خوام این کارو بکنم!&quot;استاد اعظم کِیکی که به چشمای درخشان رِن نگاه می‌کرد، یه خنده‌ی کوتاه کرد. &quot;می‌خوای یاد بگیری؟&quot;صدای جدی استاد اعظم کِیکی که حواسم رو سر جاش آورد، &quot;آره!&quot;بدون معطلی، با اشتیاق سرم رو تکون دادم. برای همین لحظه منتظر بودم!&quot;خیلی خوب.&quot;استاد اعظم کِیکی که به نظر می‌رسید تصمیمش رو گرفته، با آرامش لبخند زد. به آرامی به طرفم اومد و به پیشونیم زد. به محض اینکه ضربه رو زد، ذهنم به طور کامل خالی شد و یه سیل اطلاعات به مغزم هجوم آورد. استاد اعظم کِیکی که داشت منو نگاه می‌کرد که از اون حجم اطلاعات گیج شده بودم، لبخند زد و بدنش آروم آروم بیشتر و بیشتر شفاف می‌شد. تا وقتی که تونستم همه اطلاعات تو مغزم رو مرتب کنم، استاد اعظم کِیکی تقریباً کاملاً شفاف شده بود.از ترس به سرعت روی زانوهام افتادم و احترام گذاشتم.&quot;ممنون! ممنون! مطمئن می‌شم که هنر تو رو ادامه می‌دم و اسمت رو توی کل دنیا پخش می‌کنم!&quot;استاد اعظم کِیکی یه لبخند دیگه زد، در حالی که یه چیزی زیر لب زمزمه کرد که قابل شنیدن نبود، قبل از اینکه ناپدید بشه و به ذرات نور تبدیل بشه. با قاطعیت سرم رو تکون دادم و بلند شدم. هرچند حرفای آخرش قابل شنیدن نبود، می‌تونستم بفهمم چی می‌خواست بگه.&quot;تا وقتی که به اندازه‌ی کافی قوی نشدی، پنهان باش...&quot;با بیرون دادن یه نفس عمیق، برای آخرین بار به اطراف نگاه کردم و منظره رو تو ذهنم حک کردم. برای آخرین بار احترام گذاشتم و به سرعت به طرف خروجی رفتم. &quot;می‌فهمم.&quot;فصل 7</description>
                <category>noveland</category>
                <author>msjahanpanah</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 10:17:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل ۵: هنر شمشیر- از دیدگاه نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/noveland/%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B5-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-ik7wvn2igwhi</link>
                <description>فصل 4اگه هیچی عوض نشده باشه، هنر شمشیر باید چند کیلومتری پشت رشته کوه کلیتون باشه.پنج ساعت طول کشید تا از کوه پایین بیام، و بعدش هم ده ساعت دیگه طول کشید تا به محدوده تقریبی جایی که هنر شمشیر اونجا بود برسم.یه جنگل بزرگ که چند کیلومتر از اطراف رو پوشونده بود، جلوی دیدم ظاهر شد. وقتی به ورودی جنگل رسیدم، بدون اینکه حتی دو بار فکر کنم، تصمیم گرفتم وارد بشم.با اینکه از راه رفتن تو کل روز خسته بودم، تصمیم گرفتم دندونامو رو هم فشار بدم و به سفرم ادامه بدم.شاید بعضی ها بگن دارم با بدنم زیادی بدرفتاری می‌کنم و به خاطر پیدا کردن آیتم کد تقلب گونه دارم بدنمو داغون می‌کنم، ولی من باهاشون مخالفم. نه تنها تو دنیایی دوباره متولد شدم که توش ضعیفا طعمه قویان، بلکه اگه تو آینده نزدیک به اندازه کافی قوی نباشی، فقط مرگ انتظارتو می‌کشه.اگه می‌خوام به اندازه کافی قوی بشم تا بتونم از پرچم‌های حتمی مرگ که انتظارم رو می کشن فرار کنم، تنها گزینه اینه که تا جایی که می‌شه قدرتم رو بالا ببرم.هر دقیقه‌ای که صرفه‌جویی می‌کردم، دقیقه‌ای بود که می‌تونستم برای آموزش خودم استفاده کنم.با اینکه بیرون تاریک بود، به لطف بهبود وضعیت بدنم که همش به خاطر اون میوه معجزه آسایی بود که قبلا خورده بودم، بیناییم نسبتا تحت تأثیر قرار نگرفته بود. تنها مشکل این بود که وسط یه جنگل بودم. پس حتی اگه می توستم واضح ببینم، باز هم تشخیص دادن اینکه جلوی روم چیه سخت بود.&quot;اگه اشتباه نکنم یه رودخونه باید تو همین نزدیکی‌ها باشه.&quot;هدف اصلی من فعلا اینه که دنبال رودخونه‌ای بگردم که مستقیم از بالاترین قله رشته کوه کلیتون سرچشمه می‌گیره.&quot;برای کسی که به دنبال راه شمشیر می‌گرده، جاده‌ای رو که از بالاترین قله جریان داره دنبال کن.&quot;وقتی شخصیت اصلی یه سیاه‌چاله رو پاک‌سازی می‌کرد، به سه تا طومار قدیمی برخورد کرد که با دقت کنار هم گذاشته شده بودن، روی یکی از اون طومارها، دقیقا همین جمله نوشته شده بود.اولش شخصیت اصلی معنی کلمه‌های توی طومار رو نمی‌فهمید، ولی با کمک یکی از همراه‌هاش بالاخره تونست معنی اون کلمه‌ها رو بفهمه. بدبختانه تا اون موقع که فهمید تو طومار چی نوشته شده، دیگه خیلی دیر شده بود چون شخصیت اصلی قبلا فنون شمشیرزنیِ &quot;سبک لویشا&quot; رو یاد گرفته بود. ولی خب اشکالی نداشت چون من واقعا از &quot;سبک کیکِی&quot;خوشم میاد.ساده بگم، اون طومار به شخصیت اصلی می‌گفت که رودخونه‌ای که از بلندترین قله‌ی رشته کوه کلیتون سرچشمه می‌گیره رو دنبال کنه. کلمه‌ی «جاده» که با «جریان» اومده بود یعنی همون رودخونه و «بلندترین قله» یعنی همون بلندترین کوه تو قلمرو انسان‌ها که تو رشته کوه کلیتون بود. و منم دقیقا دنبال همون رودخونه می‌گشتم. چندان طول نکشید که رودخونه رو پیدا کنم، ولی وقتی پیداش کردم حسابی خسته و داغون بودم. فکر کنم دیگه بیشتر از هجده ساعته که دنبالشم. فرقی نمی‌کرد چقدر می‌خواستم ادامه بدم، بدنم دیگه حاضر نبود به حرفم گوش کنه، واسه همین مجبور شدم نزدیک رودخونه چادر بزنم.این دو روزه احتمالا به اندازه‌ی کل تحرکات ده سال گذشته‌م میشه. هیچوقت انقدر تحرک نداشتم، حتی اگه مانا رو تو بدنم فشرده کرده بودم و بدنم می‌تونست دووم بیاره، فکر نمی‌کنم بشه همین رو در مورد وضعیت روحی و روانیم هم گفت... چون احساس می‌کردم با هر ثانیه که بیشتر راه می‌رفتم، قدرت تفکرم داره کمتر میشه. اولین کاری که بعد از رسیدن به رودخونه کردم این بود که بطری آبم رو دوباره پر کنم. تا الان داشتم آب رو به اندازه‌ی کم می‌خوردم که تموم نشه، ولی نگرانی بی‌خودی بود.---عنوان:بطری آب فشردهرده: (G+)توضیح: یک قمقمه آب که می تواند تا ۵۰ لیتر آب درون خود جای دهد بدون آنکه وزن آن زیاد شود.--یعنی این قمقمه میتونست تا ۵۰ لیتر آب توش جا بده.خیلی باحاله، مگه نه؟قبل از اینکه راه بیفتم برم سمتِ رشته کوه های کلیتون، این کوچولو رو از ایستگاه قطار گرفتم و و نمیتونم بگم ازش راضی نبودم.نه تنها میتونست تا ۵۰ لیتر آب توش جا بده، بلکه به لطف تکنولوژی پیشرفته‌ش، میتونست وزن محتویات رو هم تا ۱۰ برابر کم کنه، یعنی یه قمقمه پر فقط ۵ کیلو وزن داشت. خب، اون قابلیتِ آخری خیلیم مهم بود چون... آخه چه فایده‌ای داشت یه بطری داشته باشی که تا ۵۰ لیتر آب توش جا بده، وقتی حتی نمیتونستی نگهش داری؟ چیزی که بیشتر از همه منو راجع به این قمقمه آب شوکه کرد، تکنولوژی فوق‌العاده‌ش نبود، نه، در واقع قیمتش بود. فقط ۲۰ یو برام آب خور.یو واحد پولِ این دنیا بود و مخففِ اتحاد (اتحاد) بود، همون اتحادیه‌ای که الان نظارت روی بشریت رو برعهده داشت، جدا از دولت مرکزی که اتحادِ بزرگترین مللِ قبل از شروعِ فاجعه‌ی دوم بود.اتحاد الان مهم‌ترین سازمان تو قلمرو بشره، فقط دولت مرکزی می‌تونه روش کنترل داشته باشه. حتی بزرگ‌ترین انجمن‌های فعال هم جرئت نمی‌کنن با اتحاد در بیفتن چون اگه باهاشون درگیر بشن نابودیشون حتمیه. اتحاد بیشترین تعداد قهرمانای رتبه S رو داره که باعث می‌شه یه غول بی شاخ و دم باشن که قله‌ی بشریت هستن.چیزی که اتحاد رو به‌طور خاص وحشتناک می‌کنه، این نیست که بیشترین تعداد قهرمانای S رو دارن.نه.رهبرهای اوناست.&quot;هفت سر اتحاد&quot;.هر کدوم قدرتی دارن که خیلی خیلی از رتبه S بالاتره، به رتبه‌ی افسانه‌ای SS می‌رسه. الان فقط ۱۵ تا قهرمان SS تو قلمرو بشر وجود داره، و از بین همشون، ۷ تا عضو اتحاد هستن، که باعث می‌شه اتحاد قدرت اصلی تو قلمرو بشر باشه.هر کدوم از سران، تو رتبه‌بندی تک‌رقمی قهرمان‌ها قرار داره، که نشون‌دهنده‌ی قوی‌ترین اعضای انسانه. سیستم قهرمان‌ها رو دولت مرکزی درست کرده و یه فرد رو بر اساس دستاوردها و قدرتش رتبه‌بندی می‌کنه. این یک سیستمیی هست که با هدف انگیزه دادن به افراد برای قوی‌تر شدن درست شده، چون این کار نه تنها باعث افتخار می‌شه، بلکه هر سال به قهرمان‌های برتر، پاداش مالی خوبی هم تعلق می‌گیره.از فاجعه‌ی دوم به بعد، بشریت به دو دسته تقسیم شد، قهرمان‌ها و شرورها. شرورها کسایی هستن که بر اساس جنایت‌هایی که مرتکب شدن طبقه‌بندی می‌شن. دولت مرکزی روی سر هر کدوم از شرورها جایزه گذاشته، و هر چی رتبه‌ی شرور بالاتر باشه، جایزه هم بیشتر می‌شه. اما برای اینکه واقعا یه نفر شرور شناخته بشه، باید با یه اهریمن پیمان ببنده. این یه تعهدیه که فرد زندگیشو وقف اهریمنها می‌کنه، و اهریمن هم در عوض بخشی از قدرتش رو به اون فرد اعطا می‌کنه. از اونجایی که اهریمنها الان با چند نژاد دیگه درگیری دارن، برای اینکه دشمناشون رو ضعیف کنن به روش‌هایی متوسل شدن که باعث ایجاد درگیری‌های داخلی می‌شه، و با دادن قدرت به کسایی که حاضر باشن به خاطر قدرت از فرمان اون‌ها پیروی کنن، تا الان موفق شدن دشمناشون رو به طور مداوم ضعیف کنن.این فرمولی که برای همیشه کارساز بوده، باعث شده اهریمنها به یه نژاد غالب تو کل جهان تبدیل بشن. با وجود فشار مداوم اهریمنها، هم از بیرون و هم از درون، فقط سازمانی مثل اتحاد می‌تونست به زور تعادل قدرت رو بین انسان‌ها حفظ کنه.الان ۲۵۰ یو پول داشتم، ولی اگه بیشتر لازمم می‌شد می‌تونستم از مامان و بابام بگیرم.اینو یادم رفت بگم، وقتی تو این دنیا دوباره متولد شدم فهمیدم یه مامان، یه بابا و یه خواهر کوچولو دارم که فقط دو سالشه. مهم‌تر اینکه، ظاهرا بابام رئیس یه انجمن متوسط رو به کوچیک به اسم &quot;گلسیکس&quot; بود.چون هیچ خاطره‌ای از اینکه تو رمانم اسمی از این انجمن برده باشم ندارم، فقط دو تا معنی می‌تونه داشته باشه. یا اینکه برای خط داستان خیلی بی‌اهمیت بوده، یا اینکه دوباره متولد شدنم یه اثر پروانه‌ای روی داستان گذاشته و در نتیجه گلسیکس رو به وجود آورده. راستش رو بخوای اولی رو ترجیح می‌دم چون دومی یعنی بعضی از اتفاقات از داستان اصلی منحرف می‌شن که باعث میشه یه عنصر عدم قطعیت توی داستانی که می‌شناسمش به وجود بیاد.با یه آه، یه مکعب کوچیک رو از کیفم درآوردم. بعد یه دکمه‌ی کوچیک رو روی مکعب فشار دادم و پرتش کردم روی زمین.-شوپ!همون لحظه مکعب به یه چادر آبی بزرگ به اندازه‌ی یه اتاق تبدیل شد. با دیدن اینکه چطور مکعب جلوی چشمام به طور خودکار باز می‌شه، نمی‌تونستم جلوی یه نفس از تعجب کشیدن رو بگیرم.--عنوان: چادر فشردهرتبه:(G+)توضیحات: با استفاده از پوست یه خفاش خون‌آشام، می‌شه با یه فشار دکمه یه چادر ۲ متر مربعی رو برپا کرد.--خیلی باحاله. اگه همچین چیزی تو دنیایی که توش زندگی می‌کردم داشتم، قطعا می‌رفتم کمپینگ. یعنی می‌تونستم چادر رو تو چند ثانیه بدون اینکه سختیِ راه‌اندازی چادر رو بکشم، برپا کنم.چادر رو نگاه کردم و ناخودآگاه از رضایت سرم رو تکون دادم. خالی بود ولی واقعا جا داشت. راحت پنج نفر توش جا می‌شدن، اگه یکم جمع و جور میشستیم شاید بیشترم جا می شد. تازه چون از پوست یه خفاش خون‌آشام، یه جونور رتبه G، درست شده بود، خیلی خیلی محکم­تر از پلاستیک معمولی بود و می‌شه گفت از نظر دوام حتی با بعضی فلزها قابل مقایسه بود، که باعث می‌شد یه چادر فوق‌العاده خوب باشه. کیسه‌خوابمو بیرون آوردم و با خیال راحت داخل چادر دراز کشیدم و چشمامو بستم. انقدر خسته بودم که چند ثانیه بعد از اینکه دراز کشیدم، خوابم برد.روز بعد، بعد از اینکه وسایلم رو جمع کردم و صبحونه ام رو خوردم تا نیرو جمع کنم، به سفرم به سمت کتابچه‌ی راهنمای رزمی ۵ ستاره با قدم زدن کنار رودخانه ادامه دادم. خبر خوب این بود که می‌دونستم دنبال چی می‌گردم. اما خبر بد از اون طرف موضوع بود که یعنی هیچ ایده‌ای نداشتم باید چقدر راه برم تا چیزی که دنبالش می‌گشتم رو پیدا کنم. فقط می‌تونستم به خاطر تنبلی، خودم رو سرزنش کنم. وقتی صحنه‌های مسافرت رو می‌نوشتم، تمام اطلاعات مهم رو جا انداختم، مثلا اینکه شخصیت اصلی چقدر راه می‌ره، یا حتی گاهی اوقات همه‌شو با هم رد می‌کردم و فقط شخصیت اصلی رو بدون نشون دادن سفرش به مقصد می‌رسوندم.برای همین حتی اگه یه کد تقلب باشه که واقعا می‌خوام به دستش بیارم، بازم نمی‌دونم باید کجا دنبالش بگردم چون خود تنبلم اون موقع جای دقیقش رو ننوشته. فقط منطقه‌ی کلی رو نوشتم. ولی اونم بی‌فایده بود چون بعضی از منطقه‌ها انقدر بزرگ بودن که کاوش کردنشون سال‌ها طول می‌کشید. تازه، خطرات پنهان‌شده‌ی اطراف منطقه رو هم جا انداخته بودم که این باعث می‌شد پیدا کردن آیتم متقلبانه داستان حتی سخت‌تر بشه.البته نمی‌شه خیلی هم تقصیرمو گردن گرفت. آخه کی فکر می‌کرد یهو وسط رمان خودش بیدار شه؟  تازه، صحنه‌های مسافرت رو جا انداختم چون به سادگی خیلی حوصله‌سربر بودن.ایستادم و به سنگی عجیب و غریب که جلوم بود خیره شدم. شکل سنگ خیلی عجیب بود و شبیه یه سامورایی بود که یه شمشیر بالای سرش نگه داشته باشه. البته می‌گم شبیه، چون الان کاملا زیر خزه و پیچک پوشیده شده بود، و باعث می‌شد اگه کسی با دقت نگاه نمی‌کرد، هرگز نمی‌تونست بفهمتش.البته، من می‌دونستم چرا این شکلیه، چون واقعا یه سنگ نبود، بلکه یه مجسمه به یاد استاد اعظم کیکِی بود.با گذشت زمان، مجسمه کم‌کم خراب شده بود و به خاطر همین به هر کسی که رد می‌شد، شبیه یه سنگ عجیب‌وغریب به نظر می‌رسید. نشستم و یه پارچه‌ی کوچیک رو زمین پهن کردم و روش نشستم.&quot;حالا فقط باید صبر کنیم.&quot;چیزی که منتظرش بودم، غروب آفتاب بود، چون فقط وقتی که خورشید غروب کنه می‌فهمیدم دقیقا باید کجا برم. مجسمه رو استاد بزرگ کیکِی زمانی که هنوز زنده بود ساخته بود و طوری طراحی شده بود که هر غروب آفتاب، جایی که آرامگاهش قرار داره رو نشون بده. از این نقطه به بعد، من دقیقا از اون چیزی که خودم در مورد چگونگی پیدا کردن آرامگاه استاد بزرگ کیکِی نوشته بودم، پیروی می‌کردم. اول اینکه، شخصیت اصلی هیچوقت زحمت نمی‌داد اینجا بیاد، چون اون سبک مبارزه‌ی «لِویشا» رو انتخاب کرده بود، نه سبک «کیکِی»، و این باعث می‌شه که برای اولین باره کسی اینجا بیاد. خیلی طول نکشید که بالاخره خورشید غروب کرد، و درست زمانی که خورشید درست بالای مجسمه قرار گرفت، یه خط طلایی از نوک شمشیر بیرون اومد. به جایی که خط می‌رفت نگاه کردم، می‌تونستم تقریبا تشخیص بدم که داره به سمت شمال غربی و به سمت یه درختی بزرگ و معمولی که خیلی دور بود، اشاره می‌کنه.-بینگو!با لبخند بزرگ رو لبام، بلافاصله درخت رو توی ذهنم ثبت کردم و به سمتش دویدم. حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ ثانیه طول می‌کشه تا خورشید غروب کنه. یعنی من فقط همین مقدار زمان وقت داشتم که از مجسمه تا درخت، یا حداقل تا نزدیکای درخت بدوم که حداقل یه کیلومتر با جایی که بودم، فاصله داشت.اگه تا موقع غروب آفتاب به نزدیکی درخت نمی‌رسیدم، به راحتی از دیدم پنهون می‌شد چون به جز اینکه یه ذره از بقیه‌ی درختا بزرگ‌تر بود، دقیقا عین هر درخت دیگه‌ای تو اون منطقه بود. اگه مجسمه مستقیم به سمت درخت اشاره نمی‌کرد، هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم باید کجا برم.هاه...هاه..هاه..با نفس‌های سنگین جلوی درخت ولو شدم.کاملا خسته بودم. با تمام سرعت تو یه زمین ناهموار دویده بودم تا اینکه جلوی درخت رسیدم. وقتی رسیدم، خورشید دیگه غروب کرده بود، اما برام مهم نبود چون به هدفم رسیده بودم.&quot;حالا باید چیکار کنم؟&quot;با اینکه نویسنده بودم، ولی اصلا نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون هیچ‌وقت صحنه‌ای ننوشته بودم که توش شخصیت اصلی به آرامگاه استاد بزرگ کیکِی بره. حتی نمی‌دونستم داخل آرامگاه تله‌ای هست یا آزمایشی. تنها چیزی که می‌دونستم این بود که آرامگاه یه جایی نزدیک این درختیه که جلوی منه. با دقت دور و ور درخت رو نگاه کردم، یه ریشه‌ای رو دیدم که از زمین بیرون زده بود. دستام رو روش گذاشتم و متوجه شدم که نسبت به بقیه‌ی ریشه‌ها که محکم به زمین چسبیده بودن، خیلی سسته. بدون معطلی، بلافاصله با تمام قدرتم ریشه رو کشیدم.ترق!با یه صدای بلند، ریشه مستقیم از زمین کنده شد و یه سوراخ کوچیک رو نشون داد که جا برای یه نفر داشت. ریشه رو پرت کردم یه طرف و بلافاصله خودم رو داخل سوراخ کوچیک چپوندم. اولین چیزی که وقتی وارد سوراخ شدم متوجه شدم این بود که همه چی تا بالای درخت تو خالی بود، و یه طناب از بالای درخت آویزون بود.با نگاه کردن به اون ناخداگاه بزاغم رو قورت دادم، چون دیدم طنابی که از بالای درخت آویزون بود، تا ته یه سوراخ سیاه و بی انتها که وسط زمین بود، می‌رفت. با نگاه کردن به ته سوراخ نمی‌تونستم جلوی عرق سردی که از پشتم پایین می‌ریخت رو بگیرم، چون واقعا به نظر می‌رسید تهی نداره. با جمع کردن تمام جرائتم، محکم طناب رو چسبیدم و آروم آروم خودم رو پایین کشیدم.۱ ساعت، ۲ ساعت، ۳ ساعت، ۵ ساعت، تا وقتی که دستام بی‌حس شدن، دیگه از دستم در رفته بود که چقدر پایین اومده بودم. درد دست‌ها و کمرم تو این نقطه داشت از ادامه‌ی پایین رفتن با طناب غیرقابل تحمل می‌شد، و قبل از اینکه بفهمم، وضعیت روحی و روانیم هم داشت خراب می‌شد. با این حال، با وجود اینکه چقدر عذاب می‌کشیدم، درد رو تحمل کردم و به پایین رفتن ادامه دادم.فصل 6</description>
                <category>noveland</category>
                <author>msjahanpanah</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2024 10:24:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل ۴: بیدار شدن در دنیای رمان خودم! بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/noveland/%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-tdl3mkax0fy5</link>
                <description>فصل 3&quot;هاااااه...&quot;با بیرون دادن یه نفس عمیق، مات و مبهوت به منظره‌ای که جلوم بود زل زدم.&quot;انتظار یه چیزی عجیب غریب رو داشتم، ولی این... &quot;&quot;حیرت زده&quot; بهترین کلمه‌ای بود که می‌تونستم حس الانمو توصیف کنم.یه درخت فوق‌العاده عظیم جلوی من ایستاده بود. ریشه‌های کلفتش عمیقاً به صخره‌های سفت نفوذ کرده بودن، انگار که از خاک رس ساخته شده باشن، و برگ‌های سبز و پرپشتش باعث می‌شد آدم شک کنه که اینجا اصلاً نوری وجود نداره.یه میوه‌ی قرمز کم‌رنگ درست روی نوک درخت بود که به طرز باورنکردنی آبدار به نظر می‌رسید. شبیه هلو بود، ولی برعکس یه هلو‌ی معمولی، یه هاله‌ی زرد دورش رو گرفته بود که نشون می‌داد با یه هلو‌ی معمولی که از سوپرمارکت می‌شه خرید فرق داره.نفس عمیقی کشیدم و با تموم وجود به اون میوه‌ای که حاوی &quot;دانه‌ی محدودیت&quot; بود نگاه کردم.&quot;خودشه… دستم بهش برسم، کل آیندم عوض می‌شه.&quot;نمی تونستم چشم از میوه قرمز رنگ بالای درخت بردارمدیگه یه نویسنده‌ی بی‌خاصیت که تو خونه ول می‌گرده و از دست خواننده‌هاش عصبانیه، نمی‌شم.نه!به جای نوشتن داستان دیگران، داستان خودم رو می‌نویسم، و...نگاهی به میوه‌ای که بالای سرمه می‌ندازم، دستم رو بلند می‌کنم و به آرامی مشت می‌کنم.&quot;همه چیز از اون میوه شروع می‌شه.&quot;...چیدن اون میوه اصلا سخت نبود.خب،اولا قرار بود این یه کشف اتفاقی باشه برای شخصیت اصلی وقتی تو انتخابیش می‌رفت کوهنوردی توی رشته کوه های کلیتون. تازه، اگه اشتباه نکنم، فکر نمی‌کنم شخصیت اصلی حتی دستش به میوه برسه، چون وقتی می‌رسه، تنها چیزی که پیدا می‌کنه دانه‌ی محدودیته.یه جورایی حس گناه می‌کنم که اینو می‌گم، ولی…وقتی داشتم این بخش از رمان رو می‌نوشتم، یادم رفت اصلا یه چالش بذارم.می‌دونید دیگه، یه مانعی که قهرمان داستان باید از پسش برمی‌ومد تا قدرتش بیشتر بشه.اگه یه رمان معمولی بود، باید یه نگهبان از میوه محافظت می کرد، یا حداقل یه جور مکانیزم دفاعی وجود داشت که کار رو برای شخصیت اصلی سخت می کرد تا راحت نتونه میوه رو برداره، اما خب... نمی تونستم خودم رو راضی کنم همچین چیزی بنویسم، چون این از یه لحاظی یه ارتقای کوچیک برای شخصیت اصلی به حساب می اومد.هدف اصلی این بود که با حذف محدودیتش، سرعت تمرین شخصیت اصلی رو زیاد کنم، به همین خاطر هیچ چالشی نذاشتم. این تنبلی من باعث شد که بتونم رمان رو زودتر تموم کنم، چون اون موقع دیگه از رمان خسته شده بودم.اما حالا که خود میوه رو تو دستم گرفتم، تازه فهمیدم چقدر ازخودراضی و احمق بودم.یعنی این یه آیتم، یه کد تقلب به تمام معنا بود!عجبی نیست که خواننده‌ها شروع کردن به عصبانی شدن ازم...کاملا داشتم قهرمان داستان رو بیش از حد قوی می‌کردم. تازه، [دانه‌ی محدودیت] در واقع یه بلیط تضمینی برای رسیدن به شهرت بود، چون محدودیتی که یه آدم روی توانایی‌هاش داره رو برطرف می‌کرد.من داشتم شخصیت اصلی رو بیش از حد قوی می کردم. تازه، &quot;دانه‌ محدودیت&quot; اساسا یه بلیت تضمینی برای رسیدن به یه قدرت بی انتها بود، چون محدودیتی رو که یه انسان روی توانایی هاش داره رو از بین می برد.البته... شاید هم واقعا اینطور نباشه.هرچند &quot;دانه‌ محدودیت&quot; رو میشه یه جور کد تقلب به حساب کرد، ولی خب اونقدرم قوی و غیرمنطقی نبود. حذف محدودیت به معنی بهتر شدن استعداد فرد نیست. در واقع، استعداد یه آدم همونطور که بوده باقی می مونه، و به جز این که دیگه محدودیتی نداره و سرعت آموزشش بالا میره، &quot;دانه‌ محدودیت&quot; تو زمینه‌ی استعداد واقعی کمکی نمی کنه. مثلا، اگه کسی که هیچ استعدادی تو مبارزه نداره یهو این دونه‌ رو بخوره، قرار نیست که یهو تبدیل به یه خدای جنگ بشه. نه، اگه قرار بود همچین چیزی واقعا وجود داشته باشه، همون موقع می تونستم رمان رو ول کنم و برم سراغ کارای دیگم.مثلا، اگه کسی که هیچ استعدادی تو مبارزه نداره یهو این دانه رو بخوره، قرار نیست یهو تبدیل به یه خدای جنگ بشه. نه، اگه قرار بود همچین چیزی واقعا وجود داشته باشه، بهتر بود کلا قید رمان رو می‌زدم و به کارای دیگه‌م می‌رسیدم.بیا جدی باشیم، کی حوصله‌ی خوندن رمانی رو داره که توش شخصیت اصلی هیچ مشکلی رو پشت سر نمی‌ذاره و فقط داره با بلدوزر از رو همه رد می‌شه؟خوشبختانه، من انقدرم ابله نبودم که همچین آیتمی بسازم.با &quot;دانه‌ محدودیت&quot; فقط می تونن محدودیت رتبشون رو بردارن، ولی غیر از سرعت تمرین بالا، کارایی زیادی نداره. تازه، حتی اگه یه آدم بی استعداد این دانه رو بخوره، نهایتش می تونه قدرت‌هاشو به طرز وحشتناکی قوی کنه، ولی اگه با یه نفر به همون اندازه قوی روبرو بشه، همون لحظه شکست می خوره.با این حال، فکر کن اگه این دونه میفتاد دست یه آدم بااستعداد که شخصیت اصلی نیست... فقط فکر کردن بهش تنم رو می‌لرزونه.با زور حس گناه رو تو خودم خفه کردم، با دقت میوه رو بررسی کردم.رنگ قرمز کم‌رنگش با اون درخشش مقدس که دورش رو فرا گرفته بود، انگار یه میوه‌ی بهشتی تو دستم نگه داشته باشم.آب دهنم رو قورت دادم و با ملایمت دهنم رو باز کردم و یه گاز کوچیک از میوه زدم.به سرعت یه شیرینی فوق‌العاده قوی تمام پرزهای چشایی‌ زبونم رو پوشوند و باعث شد از خوشی برقصن. آب میوه دهنم رو پر کرد و طعم لذیذش باعث شد برای یه لحظه‌ همه چیز رو فراموش کنم.یکم بعد از قورت دادن اولین گاز از میوه، می‌تونستم حس کنم بدنم در حال تغییره. چشمام تیزتر شدن، ذهنم صاف‌تر شد و عضلاتم قویتر و سریعتر شدن. می تونستم حس کنم دارم کم کم قوی‌تر میشم.یه نگاه به وضعیتم انداختم، دیدم هر ثانیه که می‌گذره، عوض میشه. با هر تغییری که حس می کردم و می دیدم، یه موج شادی و سرخوشی کل وجودمو گرفت و باعث شد با حرص، بقیه‌ی میوه رو بخورم. هر چی بیشتر می خوردم، بیشتر حس می‌کردم تک تک سلول‌های بدنم دارن محکم‌تر و قوی‌تر میشن....وضعیتنام: رن دو وررتبه: (G+)قدرت: (G+)چابکی: (G+)استقامت: (G+)هوش: (G+)ظرفیت مانا: (G+)شانس: (E)جذابیت: (G-)حرفه: {شمشیر زنی سطح1}...&quot;هاآا…&quot;با تیشرتم آب میوه ای که دور دهنم مونده بود رو پاک کردم و یه نگاه درست و حسابی به پنجره وضعیتم انداختم. وقتی به پنجره وضعیتم نگاه می کردم، ناخودآگاه چشمم به امتیاز جذابیتم خورد… چرا جذابیتم بالا نمی رفت؟می دونم که خیلی خوشتیپ نیستم ولی خب، یعنی همه امتیازها به جز شانس که اونم قبلا نسبتا بالا بود، یه درجه یا دو درجه بالا رفتن. چرا نمی تونستی فقط یه چند تا امتیاز به جذابیتم اضافه کنی؟ یعنی قراره تا ابد باکره بمونم؟شپلق!یه سیلی به خودم زدم تا با زور افکار تاریکمو پاک کنم، به دستام خیره شدم.  یه دونه‌ی قهوه‌ای کوچیک بین دستام جا خوش کرده بود.&quot;این همون دانه‌ی محدودیته؟&quot;حالا که بیشتر دقت می‌کردم، واقعا نمی‌تونستم فرقی بین این دونه و هر دونه‌ی دیگه‌ای که می‌شد تو سوپرمارکت پیدا کرد، قائل بشم. نه خیلی گنده بود، نه خیلی کوچیک، اندازه‌ی یه سکه بود و اگه به خاطر این نبود که از میوه‌ی مقدس‌گونه اومده بود، هیچ‌جوره نمی‌تونستم تشخیص بدم که این همون &quot;دانه‌ی محدودیت&quot;باشه.منظورم اینه یعنی انقدر عادی به نظر می‌رسید که اگه به کسی بگم یه آیتم میانبر فرای عدالت دنیاست، تعجب نمی‌کنم اگه مسخرم کنه. ولی خب، چون من نویسنده‌ام، می‌دونم که این دونه‌ی عادی به نظر رسنده، در واقع کلید آینده‌مه. قبلا هم بهش اشاره کرده بودم، ولی شخصیت اصلی هیچ وقت اون میوه رو نخورد. چرا؟ چون هیچ وقت فرصتش رو نداشت…تو داستان اصلی، شخصیت اصلی و هم‌کلاسی‌هاش برای یه انتخابی به رشته کوه کلایتون می‌رفتن. تو اون گشت و گذار، تو اون گشت‌وگذار، اولین نفری که این جا رو پیدا کرد، شخصیت اصلی نبود، بلکه رقیبش بود. وقتی رقیب قهرمان داستان درخت میوه رو پیدا می‌کنه، سریع میوه رو می‌خوره و اون دونه‌ که عادی به نظر رسید رو دور می‌اندازه، بعدا شخصیت اصلی با یه عالمه شانس پیداش می کنه و موفق می‌شه اثرش رو کشف کنه، می‌خورتش. آره، می‌دونم. الان کاملا درباره خودم فکر می کنم. هر چی بیشتر تو این دنیا وقت می‌گذرونم، بیشتر می‌فهمم که نویسندگی‌ام چقدر چقدر مزخرف بوده… الان یادم افتاد، از اونجایی که من میوه رو خوردم، یه جورایی از ارتقای رقیب شخصیت اصلی جلوگیری کردم. …این دیگه خوب نیست...رقیب برای داستان حیاتی بود. یکی از دلایلی بود که باعث شد شخصیت اصلی انقدر قوی بشه، همین داشتن رقیب بود. اینکه من به طور غیرمستقیم روی رشد رقیب قهرمان داستان تاثیر بذارم، یعنی به طور غیرمستقیم روی رشد شخصیت اصلی هم تأثیر گذاشتم.هومم… فکر کنم بعدا باید جبرانش می کنم.حالا که کار از کار گذشته، دیگه نمی تونم زمان رو به عقب برگردونم و کاری رو که کردم،‌ پس بگیرم. به جای اینکه الان نگرانش باشم، فقط همون کاری رو می کنم که توش بهترینم… و اونم ول کردن مشکلات برای بعده.منظورم اینه بعدا یه چیزی بهشون بدهکارم.نفس عمیقی کشیدم، دونه رو تو دستم با دقت نگاه کردم و آروم اون رو روی زبونم گذاشتم.قوممدونه رو قورت دادم، روی زمین نشستم و منتظر موندم تا &quot;دانه‌ محدودیت&quot; اثرش رو بذاره. بعدش…۱ دقیقه گذشت۲ دقیقه گذشت۵ دقیقه گذشت۱۰ دقیقه گذشت، و همچنان هیچی نشد.همین موقع که داشتم فکر می کردم یه جای کار ایراده، یه حجم عظیم انرژی به بدنم سرازیر شد. انگار یه سد شکسته باشه، طوری که رگ‌ها و بدنم مجبور شدن جلوی فشار آب بیرون اومده از سد رو بگیرن.&quot;شکنجه&quot; بهترین کلمه برای توصیف حسی بود که داشتم، چون یه درد غیرقابل توصیف کل بدنم رو فرا گرفته بود. درد اونقدر شدید بود که هیچ کلمه یا جیغی از دهنم در نمیومد. انگار همه ی استخون‌ها و رگ‌هام یهو خرد شدن. آخرین چیزی که قبل از بیهوش شدن دیدم، اون درخت گنده‌ی تو غار بود که به آرامی داشت خشک می شد.&quot;هاا… واقعا بی فکرما&quot;...نمی دونم از وقتی بیهوش شدم چقدر زمان گذشته، ولی خب الان دیگه این مهم نیست. تمام بدنم درد می کرد و بلند شدن رو سخت می کرد. خودم رو جمع و جور کردم و به آرامی به جیب جلوی کیفم چنگ زدم و یه تبلت مستطیلی شکل کوچیک بیرون آوردم. روی صفحه ضربه زدم، یه تصویر سه بعدی هولوگرافیک از خودم روی هوا ظاهر شد. هنوز به این چیزای هولوگرافیک عادت نکردم و هر وقت اطلاعات هولوگرافیک جلوی چشمم ظاهر می شه، یه ذره می پرم. با انگشتم به سمت راست صفحه کشیدم، تبلت رو آنلاک کردم و تاریخ رو چک کردم....زمان: 06:47 تاریخ: 09/07/2055پیام‌ها: 5 تماس‌ها: 0 پیامک‌ها:0...تبلت رو بستم و یه نفس راحت کشیدم. از وقتی بیهوش شدم فقط سه ساعت گذشته بود. خوشبختانه چند روزه بیهوش نبودم. اگه بدشانسی می آوردم و قبل از باز شدن آکادمی بیدار نمی شدم، حسابی تو دردسر میفتادم. معمولا برام مهم نبود که کلاس رو بپیچونم چون نمی خواستم دوباره تجربه‌ی دبیرستان رو داشته باشم، ولی خب از اونجایی که خودم لاک رو طراحی کردم، دیگه از سخت‌گیری استادا خبر داشتم. مخصوصا برای کسایی که رتبه‌ی بالایی نداشتن، مثل من. اونا فقط با ما مثل آدمای بی خاصیتی رفتار می کردن که قراره بعدا تو خط مقدم جونمون رو بدیم ، واسه همینم اگه با بعضی استادا بد می شدی، بهتر بود جمع کنی بری، چون احتمالا دیگه هیچ وقت نمی تونستی از اونجا فارغ التحصیل بشی.این آخری چیزی بود که می خواستم، چون خیلی کارا بود که باید تو «لاک» انجام میدادم قبل از اینکه بتونم با خیال راحت برم بیرون از قلمرو انسان‌ها.اول از همه باید تو چند تا اتفاقی که قرار بود تو «لاک» بیفته، شرکت می کردم. حالا مگه شرکت کردن تو اینا رو داستان رو تحت تاثیر قرار نمی ده؟ معلومه که آره، ولی چون نمی دونم تناسخ خودم چه تاثیری رو روند داستان داشته، باید خودم برم چک کنم و ببینم آیا خط داستانی همونیه که من نوشتم یا نه.تا الان به نظر می رسید همه چیز همونه، ولی اگه به طور شانسی تناسخ من اثر پروانه‌ای رو داستان داشته باشه، می تونه عواقب فاجعه‌باری رو به وجود بیاره. پس… با در نظر گرفتن این موضوع، تصمیم گرفتم که اگه یه وقت چیزی از خط داستان منحرف شد، دخالت کنم و کمک کنم. دوما، از اونجایی که «لاک» بهترین آکادمی برای پرورش قهرمانا تو کل بشریت بود، اگه از دستش میدادم خیلی ضرر می کردم. یعنی اگه می خوام به اندازه‌ای قوی بشم که از سومین فاجعه جون سالم به در ببرم، قطعا نباید فرصتی رو که پیش اومده بود، از دست می دادم. با امکانات پیشرفته‌ای که داشتن، زمان زیادی طول نمی کشید که به اندازه‌ی کافی قوی بشم تا بتونم خودم به راحتی زندگی کنم.البته قبل از اینکه این کارا رو بکنم، اول باید فن شمشیرزنی رو یاد بگیرم که سال اول به خاطر بی‌استعدادی اخراج نشم.مثل هر آکادمی معمولی دیگه، اگه در طول سال مردود بشید، یه سال از بقیه عقب می افتم. پس اگه نتونم سبک &quot;کِیکی&quot; رو یاد بگیرم، حتی با این که محدودیت‌هام به لطف &quot;دانه‌ی محدودیت&quot; از بین رفته، به هیچ وجه تضمینی تو قبول شدن تو سال اول نیست. اینجوری نیست که یهو فوق‌العاده قوی بشم. بدون تلاش و زمان، نمی تونم به شخصیت اصلی و همراهانش برسم.وضعیت خودم رو یه نگاهی انداختم، دیدم بعد از این که &quot;دانه‌ محدودیت&quot; رو خوردم، امتیازهام زیاد نشد. خب، اگه زیاد می‌شد، تعجب می‌کردم، چون &quot;دانه‌ محدودیت&quot; یه آیتمیه که بیشتر روی شکستن سقف رتبه‌ی کاربر تمرکز داره، برعکس میوه که روی افزایش امتیازها تمرکز داشت. ولی حالا که دیگه محدود به قوانین این دنیا نیستم، می‌تونم هر چقدر که می‌خوام تمرین کنم، بدون اینکه نگران رسیدن به یه بن‌بست باشم....خروج از غار بیشتر از اونی که فکر می کردم طول کشید. دقیقا دو ساعت بعد از اینکه بیدار شدم، تونستم سالم از غار بیام بیرون. مشکل پیدا کردن راه خروج نبود، اون قسمت راحت بود. قضیه بدنم بود که اصلا حرف گوش نمی داد. می تونستم تا حدی دست‌هام رو تکون بدم ولی خیلی خشک و سفت بودن.یه ساعت تمام طول کشید تا به آرامی عضله‌هام رو از انگشتای دستم تا انگشتای پام منقبض کنم. چون هیچ کدوم از عضله‌هام حاضر نبودن ازم حرف‌شنوی داشته باشن. انگار بدنی که تازه بهش عادت کرده بودم، دوباره غریبه شده بود، تقریبا شبیه همون موقع که تازه تو این بدن تناسخ پیدا کرده بودم.&quot;هاا… بالاخره هوای تازه رو می تونم تنفس کنم!&quot;با کشیدن یه نفس عمیق بیرون از غار، حس کردم بدنم به آرامی شل میشه و بهم کمک می کنه تا بخشی از انرژی‌ام رو دوباره به دست بیارم. هوای بیرون اصلا قابل مقایسه با هوای داخل غار که فوق‌العاده خفه بود، نبود. با قدرت بینایی بهترم به سمت شرق خیره شدم، تونستم یه نگاهی به اون کلانشهر عظیم روی افق بندازم. اون برج‌های بلند و قطارهای قطار هوایی که بدون توقف حرکت می کردن، شهر رو فوق‌العاده پرجنب‌و‌جوش نشون می دادن.&quot;زیباست…&quot;تنها کلمه‌ای بود که می تونستم زمزمه کنم، همونطور که به شهر اشتون نگاه می کردم. واقعا حیرت‌انگیزه که با وجود شرایط سخت بشریت، تونستن متحد بشن و همچین شهر زیبایی رو بسازن. و حالا این شهر زیبای روبه‌روم، خونه‌ی جدیدم بود.&quot;باشه!&quot;با نیرویی تازه، بلافاصله به سمت پایین کوه حرکت کردم. دیگه وقتشه برم سراغ به دست آوردن [سبک کیکی]!فصل 5</description>
                <category>noveland</category>
                <author>msjahanpanah</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 11:57:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل ۳: بیدار شدن تو دنیای رمان خودم  بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/noveland/%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B3-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-rphco0rs9k6a</link>
                <description>فصل 2چیزی که قطارهای هوایی رو جالب می کرد این حقیقت بود که روی هوا معلق بودن و تقریبا هیچ صدایی تو کل مسیر نداشتن. واسه همینم یه جور حمل و نقل راحت به حساب می‌ اومدن.به خاطر طراحی آیرودینامیکی خاصشون، این قطارا کمترین اصطکاک رو داشتن، که باعث می‌شد انرژی رو بهینه‌تر مصرف کنن و به سرعت ۶۰۰ تا کیلومتر بر ساعت هم برسند.به داخل قطار نگاه کردم و حسابی تحت تاثیر قرار گرفتم.شایدم چون سرویس ویژه‌م بهم داده بودن، ولی جاییکه برام در نظر گرفته بودن یه میز تحریر شخصی و یه بوفه خوراکی داشت که هر چی می‌خواستم بخورم مجانی بود.با تنبلی کش و قوسی به خودم دادم و راحت رو صندلی مخصوصم نشستم و به بیرون از پنجره نگاه کردم.شاید به خاطر اینکه هنوز تابستون بود. اما باوجود د اینکه دیگه نزدیکای 9 شب بود آفتاب هنوز تو آسمون بود.ایستگاه نسبتا شلوغ بود، صحنه‌ای که انگار فقط تو فیلم‌ها می‌شه دید. ردیف سکوها کنار هم قرار گرفته بودند و هر چند دقیقه یه بار می‌شد قطارهای هوایی رو ببینید که راه می‌افتادند و جاهای خالی‌شون رو قطارهای جدید پر می‌کردند. قطارهای هوایی معلقی که به سیم‌های فلزی بلندی وصل بودن که تا افق امتداد داشتن و با میدان مغناطیسی که دائما تولید می‌کردن، حرکت سریع و بدون مانع قطارها رو ممکن می‌کردن.              به زودی حرکت می‌کنیم، لطفا روی صندلی های خود بنشینید.کلنگ!بسته شدن. یهو زیر خودم یه حس فشار عجیب شبیه وقتی که هواپیما می‌خواد بلند شه، حس کردم و کم‌کم قطار تو هوا شناور شد.چند ثانیه بعد از شناور شدن تو هوا، قطار به آرومی سرعت گرفت و از ایستگاه خارج شد.              ایستگاه بعدی، ایستگاه ۱۵، پارک کولینگتون.به منظره‌ای که دائم عوض می‌شد خیره شدم و تو فکر فرو رفتم.الان داشتم می‌رفتم سمت صخره‌های کلیتون تا دانه‌ی محدودیت رو بردارم، ولی خب، اگه می‌خوام حتی ذره‌ای به سطح شخصیت اصلی نزدیک بشم، پس باید یه هنر شمشیرزنی هم گیر بیارم.هنر شمشیرزنی، یا بهتر بگم یه کتابچه‌ی راهنمای رزمی، دفترچه‌هایی بودن که از ابتدای فاجعه‌ی دوم توسعه پیدا کردن.  این دفترچه‌ها شامل تکنیک‌های رزمی‌ای می‌شدن که از دوران باستان وجود داشتن. با اضافه شدن مانا به معادله، تکنیک‌های رزمی قدیمی که قرن‌ها فراموش شده بودن، دوباره بازسازی و بازطراحی شدن تا بتونن از مانایی که تو جو معلق بود استفاده کنن. باورتون نمی‌شه، همین تکنیک‌هایی که زمانی به درد نخور به حساب می‌اومدن، تبدیل به بعضی از قدرتمندترین حرکات قابل اجرا برای انسان ها شدن.از وقتی کشف کردن که تکنیک‌های رزمی چقدر روی کنترل و استفاده از مانا تاثیر دارن، دفترچه‌های راهنمای مبارزه یهو خیلی باارزش شدن. همین باعث شد که کم‌کم دیگه تو دسترس عموم نباشن و دولت و آدمای قدرتمند جمعشون کنن.دولت این کارو در درجه‌ی اول برای این انجام می‌داد که این دفترچه‌ها به دست آدمای اشتباه نیفتن، اما در مورد آدمای قدرتمند، بیشتر یه حرکت قدرت‌نمایی بود که این دفترچه‌ها رو برای خودشون انحصاری کنن.کتابچه‌ی راهنمای رزمی به پنج درجه تقسیم می‌شدن، ۱ ستاره، ۲ ستاره، ۳ ستاره، ۴ ستاره و در آخر ۵ ستاره. ۱ ستاره پایین‌ترین درجه و ۵ ستاره بالاترین درجه ممکن بود.هر درجه‌ای با توجه به قدرتی که بعد از تسلط بر اون هنر رزمی به دست می‌آوردی، تعیین می‌شد و تفاوت بین هر درجه هم به اندازه‌ی کافی زیاد بود، درست مثل تفاوت بین رتبه‌های آدما.مهم‌ترین چیز موقع انتخاب دفترچه، درجه‌اش نبود، بلکه این بود که باهات سازگار باشه.مثلا اگه تو شمشیرزنی استعداد داشتی ولی یه دفترچه‌ی مربوط به نیزه تمرین می‌کردی، هرچه قدر هم درجه‌ی دفترچه بالا می بود، احتمالا هیچ‌وقت نمی‌تونستی تمام پتانسیل اون دفترچه رو آزاد کنی.به صفحه‌ی وضعیتم نگاه کردم و ناخودآگاه حواسم به قسمت حرفه‌م رفت: [شمشیرزنی سطح ۱]...وضعیتنام: رن دو وررتبه: (G)قدرت: (G)چابکی: (G)استقامت: (G-)هوش: (G)ظرفیت مانا: (G)شانس: (E)جذابیت: (G-)حرفه: {شمشیر زنی سطح1}...نمی دونم تصادف بود یا نه، ولی شخصیت اصلی داستان منم تو شمشیرزنی استعداد داره. از این نظر به نفعم شد، چون همه ی فنون فوق خفنی رو که توی مهارت‌های شمشیرزنیش به دست میاره رو بلدم.از بین همه شون، یه هنر شمشیرزنی خیلی توجهم رو جلب کرد.هنر شمشیرزنیِ [سبک کِیکی].وقتی داشتم برای شخصیت اصلی سبک‌های مختلف شمشیرزنی طراحی می‌کردم، سه تا سبک متفاوت در نظر گرفتم. [سبک کِیکی]، [سبک لِویشا] و [سبک گراوار] که همهٔ این‌ها راهنماهای ۵ ستاره‌ای بودن.استایل موردعلاقه‌م، [سبک کِیکی] بود، یه هنر شمشیرزنی که نیازمند سرعتی غیرانسانی موقع کشیدن شمشیر بود.تو دنیایی که خودم ساختم، این سبک رو استاد اعظم توشی‌موتو کِیکی خلق کرده بود. یه شمشیرزن ژاپنی که بعدها به خاطر قدرت بی‌نظیرش مشهور شد. اون همچنین یکی از اولین انسان‌هایی بود که تو فاز دوم مصیبت، نیروی مانا رو بیدار کرد.از اونجایی که استاد اعظم کِیکی حتی قبل از مصیبت دوم هم یه شمشیرزن به نام بود، وقتی مانا وارد دنیا شد، بعد از بیداری، محدودیت‌های انسانی‌ش از بین رفت و منجر به خلق [سبک کِیکی] شد. یه هنر شمشیرزنی باورنکردنی که توش کاربر شمشیر رو از غلاف به قدری سریع بیرون می‌کشید که تا حریف بیاد احساس خطر کنه، دیگه کارش تموم بود. یه سبک یه ضربه مساوی بود با یه کشتن.چون این سبک مبارزه یه جور &quot;یه ضربه، یه کشتن&quot; بود، یه ایراد خیلی واضح داشت. اونم این بود که… اونم این بود که اگه طرف مقابل بتونه از اون ضربه اولیه دفاع کنه، دیگه هیچ مزیتی روش نداری.حالا بریم سراغ سبک دوم، سبک «لِویشا». استاد اعظم لویشا که همزمان با استاد اعظم کِیکی بیدار شده بود، هنر شمشیرزنی منحصر به فرد خودش رو ابداع کرد.سبک لویشا برخلاف سبک کیکی عمل می کرد. یعنی چی ؟ خیلی خیلی قشنگ‌تر بود. یادمه موقع نوشتن رمان، توصیفش کردم به عنوان یه هنر شمشیرزنی که هرکسی رو مجذوب خودش می‌کنه. هر چقدر هم قشنگ بود، نباید دست‌کم‌اش می‌گرفتی، چون به همون اندازه که زیبا بود، مرگبار هم بود.احتمالا از بین این سه تا، سبک لویشا متعادل‌ترین‌شون بود، ولی از نظر تهاجمی به خوبیِ دوتا سبک دیگه یعنی «کیکی» و «گراوار» که تو حمله تخصص داشتن، نبود.آخرین‌شون هم سبک «گراوار» بود. بدنام‌ترین سبک شمشیرزنی بین این سه تا. در واقع اسمش رو گذاشتن «هنر شمشیرزنی» یه جور لطف بهش بود. نه حرکت های آنچنانی داشت، نه نمایشهای هیجان‌انگیز شمشیرزنی ، فقط و فقط روی قدرت خام تاکید داشت و هر دشمنی رو که جلوش قرار می‌گرفت له می‌کرد. یه سری ضربه‌های الکی بدون هیچ اصولی پشت‌شون ، ولی همزمان به خاطر قدرت سرسام‌آور مبارز، بهش اجازه می‌داد حریف رو به راحتی داغون کنه.چرا بدنام بود؟ آسونه، چون هر کسی که این سبک رو تمرین می‌کرد، دردی رو تحمل می‌کرد که نگم و نپرس. واسه اینکه کسی بتونه سبک [گراوار] رو یاد بگیره، باید کل بدنش رو بازسازی می‌کرد تا بهتر با این سبک جور دربیاد. یعنی استخون و عضله‌هاشو دوباره شکل می‌دادن. یه پروسه‌ی وحشتناک و دردناکی بود که می‌تونست هر کسی رو که می‌خواست تمرینش کنه از نظر روحی داغون کنه.هرچند احتمال زیادی برای فروپاشی روانی وجود داشت، اما اگه موفق می‌شدی سبک گراوار رو با موفقیت یاد بگیری، عملاً قدرت فوق بشری به دست می‌آوردی که هر کسی ازت می‌ترسید.حالا برگردیم به اینکه چرا نسبت به دو تا سبک دیگه به «کیکی» علاقه داشتم. درواقع دو دلیل اصلی داشت.اول اینکه از نظر خودم، از بین این سه تا، سبک موردعلاقه‌م بود. خب چرا که نه؟ تصور کن با صدها تا حریف روبرو می‌شی و یهو سر همه‌شون می‌افته و تو هم یه جوری وانمود می‌کنی که انگار هیچ کاری نکردی. خیلی خفنه،مگه نه؟دوم اینکه به هیچ وجه نمی‌تونستم سبک لویشا رو بردارم چون مال شخصیت اصلی بود. نمی‌تونستم زیادی سناریو رو تغییر بدم، وگرنه رویای یه زندگی آروم به فنا می‌رفت. از اون‌طرف هم سبک گراوار زیادی وحشیانه بود که بخوام حتی به یادگیریش فکر کنم. مازوخیستم که نیستم!.اولش که رمان رو می‌نوشتم، می‌خواستم شخصیت اصلی سبک شمشیرزنی «کِیکی» رو یاد بگیره. ولی هر چی بیشتر می‌نوشتم، بیشتر حس می‌کردم که به شخصیتش نمی‌خوره و به خاطر همین قید سبک کیکی رو زدم.حالا که به لطف بازی سرنوشت، اومدم تو رمان خودمم، می‌تونم حسرت اون موقع رو جبران کنم و برم سراغ سبک کِیکی. تازه، دیگه لازم نیست نگران این باشم که یاد گرفتن شمشیرزنی رو داستان رو خراب کنه، چون یاد گرفتن من تاثیری رو روند داستان نداره.تصمیم گرفتم تا بعد از اینکه «دونه‌ی محدودیت» رو پیدا کردم، برم سراغ یادگیری سبک کِیکی. خوشبختانه جایی که اون هنر شمشیرزنی توشه زیاد از خط‌الرأس کلِیتون دور نیست، پس تا آخر هفته باید بتونم هم «دونه‌ی محدودیت» رو به چنگ بیارم، هم سبک کِیکی رو یاد بگیرم.تصمیم گرفتم بعد از اینکه دانه‌ی محدودیت رو پیدا کردم، برم سراغ یادگیری سبک کِیکی. خوشبختانه محل یادگیری این سبک خیلی از رشته‌کوه‌های کلیتون دور نیست، پس تا آخر هفته باید بتونم هر دوتا هدفم رو عملی کنم.              ایستگاه بعدی، ایستگاه ۲۴ لبه‌ی کلایتون.صدای زیبای داخل بلندگوی قطار منو از فکر عمیق بیرون کشید.یه نگاه به بیرون انداختم، می‌تونستم کوه‌های عظیمی رو تو دوردست ببینم.با جابه‌جا شدن ورقه‌های زمین‌شناسی، قاره‌ها به هم برخورد کردن و همین باعث پیدایش ناگهانی کوه‌ها و رشته‌کوه‌های عظیمی تو کل دنیا ‌شد.خط‌الرأس کلیتون فعلی هم نتیجه‌ی برخورد ژاپن به شرق چین بود که باعث شده بود زمین اون منطقه بره بالا و این رشته کوه درست بشه.رشته‌کوه‌های کلیتون فعلی هم نتیجه‌ی برخوردِ شرقِ چین با ژاپن یود که باعث شد زمین بالا بیاد و این رشته‌کوه به وجود بیاد.ایستادم پایین کوه‌های باشکوه و با تحسین بهشون نگاه کردم، ناخودآگاه یه آهی کشیدم.&quot;واقعا دیگه یه رمان نیستش…&quot;هنوزم همه چی برام غیر واقعیه. به عنوان خالق این رمان، یه جور احساس ناباوری همراهمه. انگار همه‌چیز تقلبیه. ساختمونا، مردم، نقشه، همه‌چی دقیقا همونجوریه که تو رمان نوشته بودم. هیچ‌چیز غیرعادی نیست. بعضی وقتا فکر می‌کنم نکنه همه‌ی اینا ساخته‌ی ذهنمه و یه جای دیگه تو کما هستم و خواب اینارو می‌بینم. اما…نفس عمیقی کشیدم و هوای تازه رو با بوی تند و شیرین و دلپذیر کاج ها استشمام کردم. تقریباً می‌تونستم مطمئن باشم که همه‌چیز جلوی چشمم واقعیه.با انرژی تازه‌ای که گرفتم، شروع کردم به بالا رفتن از کوه....&quot;هوف...هوف...&quot;زمین از چیزی که فکرشو می‌کردم خیلی ناهموارتر بود. همین باعث می‌شد که تو حین بالا رفتن از کوه نفس کم بیارم. چند بار مجبور شدم بایستم و نگاهی به اطراف بندازم، چون هیچ مسیر مشخصی برای بالا رفتن وجود نداشت.سه ساعت از شروع سفرم تو کوه گذشته بود و نفس‌نفس می‌زدم، ولی اونقدرهم خسته نبودم. خب… با در نظر گرفتن اینکه یه مشت مانای فشرده تو بدنم دارم، خیلی هم عجیب نیست که تا حالا دووم آوردم.یادتون باشه یه آدم عادی بدون هیچ مانایی تو بدنش اگه بخواد از این کوه بالا بره، هیچ وقت به جایی که من الان رسیدم نمی‌رسید. البته، نباید خودم رو با آدمای معمولی مقایسه کنم، چون هرکسی تو آکادمی خیلی بیشتر از من دوام می‌آورد.الان داشتم به سمت سومین قله‌ی مرتفع می‌رفتم، جایی که غار کوچکی دانه‌ی محدودیت را در خود جای داده بود.چون تو رمانم فقط چند جمله درباره‌ی محل پیدا کردن «دانه‌ی محدودیت» نوشتم، جای دقیق غار رو نمی‌دونم. فقط می‌دونم که روی سومین قله‌ی مرتفع توی رشته‌کوه کلایتون قرار داره.با این‌که می‌دونستم پیدا کردن غار مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاهه، خودم رو برای یه جستجوی طولانی و طاقت‌فرسا آماده کرده بودم. امیدوارم زیادی طول نکشه، وگرنه ممکنه مجبور بشم چند روز اینجا بمونم، که اصلاً نمی‌تونم این ریسک رو بکنم.همین که به پای سومین قله رسیدم، چشمام رو ریز کردم. می‌تونستم ببینم که خورشید داره پشت کوه‌ها پنهون می‌شه و دید منو خیلی کم می‌کنه.با یه مشت گره‌کرده تصمیم گرفتم یه تلاش آخر بکنم وبه هر جون کندنی از کوه بالا برم.این یه تصمیم خیلی بی‌ملاحظه از طرف من بود، چون برخلاف قبل که به آرامی بالا می‌رفتم، الان می‌خواستم با صخره نوردی از کوه بالا برم.از طرف دیگه، چون هوا داشت تاریک می‌شد و دیدم هر دقیقه کم‌رنگ‌تر می‌شد، بالا رفتن از کوه سخت‌تر هم می‌شد، چون یه لغزش کوچیک می‌تونست به قیمت جونم تموم بشه.صخره‌نوردی تو این موقعیت واقعاً یه کار دیوانه‌وار بود، ولی خب…مگه شخصیت اصلی داستان منتظر من می‌موند تا بهش برسم؟ واسه همین، مصمم شدم و آروم آروم از کوه بالا رفتم.با حس کردن سنگ‌های سرد زیر دستم، بیشتر چنگ زدم و با دقت از کوه بالا رفتم. اگه نمی‌تونستم زود غار رو پیدا کنم، احتمالاً مجبور می‌شدم یه جایی روی کوه چادر بزنم، که اصلاً ایده‌آل نبود.نصف راه رو رفته بودم و دو ساعت از صعودم می‌گذشت، که دیگه از بس دستام رو تکون داده بودم، داشتن بی حس می‌شدن. خورشید هم که خیلی وقته غروب کرده بود و فقط تاریکی بی‌انتها باقی مونده بود، که باعث می‌شد بیشتر از چند متر جلوتر رو نبینم.با تاریک‌تر شدن هوا، سرما هم شروع شد و باعث شد بالا رفتن حتی سخت‌تر بشه. بالا رفتن از اول سخت بود، ولی الان دیگه اوضاع خیلی بدتر شده بود. دیگه نگم از کل بدنم که از بس درد می‌کرد، داشت دیوونه‌م می‌کرد.دندون‌هامو روی هم فشار دادم و درد سوزن‌سوزن شدن دستام رو تحمل کردم و به راهم ادامه دادم.پام رو تو یه شکاف باریک گذاشتم، مکث کردم و به بالا نگاه کردم.با اینکه هوا تاریک بود، چند متر جلوتر رو می‌دیدم. چشمامو یه ذره جمع کردم و یه تیکه سنگ کوچیک که از سمت چپ بالا بیرون زده بود رو دیدم. یاد یه توصیف مشابه تو رمان خودم افتادم و چشام برق زد. با جون کندن بدنم رو بالا کشیدم تا به اون سنگ برسم.دستمو گذاشتم رو سنگ و فشار دادم. حدسم درست بود. یه شکاف کوچیک پشت سنگ ظاهر شد. یه فشار دیگه بهش آوردم و سنگ رو بیشتر کنار زدم تا بتونم ببینم پشتش چیه.&quot;بینگو!&quot;با یه لبخند گشاد، از تمام زورم استفاده کردم و سنگ رو به بیرون هل دادم. سنگ افتاد و یه سوراخ کوچیک به اندازه رد شدن یه نفر باز شد.بنگ!بعد از ۱۰ ثانیه سقوط آزاد، یه صدای بلند از پایین کوه اومد که لرز به تنم انداخت.&quot;اگه من جای اون سنگ افتاده بودم، املت می شدم...&quot;دوباره حواسم رو به غار دادم و آروم بدنم رو تو سوراخ کوچیک فشار دادم. بعد از اینکه از سوراخ رد شدم، چند متر رو به شکل سینه خیز جلو رفتم تا اینکه یه فضای باز بزرگ جلوم ظاهر شد.با قدم‌های بلندتر، وارد غار شدم.به محض اینکه وارد غار شدم، تمام انرژی بدنم تخلیه شد و باعث شد بی‌حال روی زمین ولو بشم. هم از نظر جسمی و هم از نظر ذهنی خسته بودم. از لحظه‌ای که وارد رشته‌کوه کلایتون شدم تا وقتی به غار رسیدم، فقط کار فیزیکی بدون وقفه انجام دادم.سه یا چهار ساعت بدون توقف کوه‌پیمایی کردم و بعدش هم تا سه چهارم مسیر قله‌ی سوم رو بالا رفتم. اگه بخوام صادق باشم، اگه قبل از اینکه تو رمان بیدارشم بود، همون وسطای کوه‌پیمایی از خستگی له می‌شدم.بذار واضح بگم، توی کل مسیر خیلی هم شانس آوردم. یعنی حتی با یه حیوون هم روبرو نشدم. از اونجایی که اکثر حیوون‌هایی که در معرض مانا قرار می‌گیرن، دیوونه می‌شن، انتظار داشتم تو کوه با یکی از این حیوون‌ها روبرو بشم، اما خوشبختانه آماده بودم چون یه دفع‌کننده‌ی جانور درجه پایین آورده بودم که هر جانوری زیر رتبه‌ی G رو دور نگه می‌داشت.به لطف این دفع‌کننده با هیچ جانوری روبرو نشدم که باعث شد کمی از انرژیم رو حفظ کنم و بتونم زودتر این مکان رو پیدا کنم.به دیوار غار تکیه دادم و کم‌کم بخشی از انرژی از دست رفته ام برگشت. یه نگاه به اطراف انداختم، هیچی جز یه غار بزرگ که تهش معلوم نبود نمی‌دیدم.با یه لبخند بلند شدم و به سمت عمق غار حرکت کردم.&quot;وقتش شده خودم رو ارتقا بدم…&quot;فصل 4</description>
                <category>noveland</category>
                <author>msjahanpanah</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 10:32:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل ۲: بیدار شدن تو دنیای رمان خودم! بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/noveland/%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-ijjlj5gjbln5</link>
                <description>فصل اولبا دیدن صفحه‌نمایش شناوری که جلوی روم ظاهر شده بود، یه عالمه سوال تو ذهنم شکل گرفت.رن دو ور؟کی بود این؟تا جایی که یادم بود اسمم… هوم؟اسمم چی بود؟روی تخت نشستم و با چهره‌ای گیج و منگ به پنجره‌ای که سمت چپم بود خیره شدم.موهای سیاهِ پرکلاغیپوستی به سفیدی برفچشم‌هایی به رنگ آبیِ اقیانوسچهره‌ای که تو انعکاس پنجره دیده می‌شد، مال من نبود، یه چهره کاملا غریبه بود.بد نبود، جذابیت خاص خودش رو داشت، ولی از اون چهره‌هایی نبود که مردم داد بزنن «وای چه خوشگله!»به جز چشم‌هاش، یه چهره معمولی بود، از اونایی که بعد دو روز دیگه یادت نمیاد چه شکلی بود.حالا بریم سراغ بدن، بدنش نسبتا لاغر بود، یه ذره ورزشکاری بود ولی خب جای کار داشت تا عضله ای به حساب بیاد.ولی این قطعا بدن خودم نبود… من چاق بودم. اما با نگاه کردن به انعکاس تو پنجره نمی‌تونستم انکار کنم که این من بودم که این بدن رو کنترل می‌کنم چون هر بار صورتم رو لمس می‌کردم،جوونی که تو انعکاس پنجره بود هم به صورتش دست می‌زد.لبه‌ی تخت نشستم و به ساق‌های لاغر مردنی‌ام که از دوران دبیرستان دیگه ندیده بودمشون نگاه کردم وبلند شدم.&quot;آخ…&quot; .چند قدمی تلوتلو خوردم، یهو سرم تیر کشید، یه موج درد وحشتناک به سرم هجوم آورد. انگار یه میگرن وحشتناک همراه با یه سرگیجه‌ی شدید به جونم افتاده بوددرد… درد… دردی وحشتناک که به عمرم تجربه نکرده بودم کل وجودم رو گرفته بود. دستمو به دیوار تکیه دادم تا خودم رو نگه دارم.&quot;ها…ها…&quot;انگار ساعت‌ها می‌گذشت، ولی در واقع چند ثانیه بیشتر نبود که درد آروم آروم کم شد و من موندم که رو زمین نفس‌نفس می‌زدم و به زور هوا می‌کشیدم تو ریه هام.بعد از ده دقیقه بالاخره تونستم دوباره بلند بشم.چرخی تو اتاق زدم، یه اتاق ساده و تمیز با همون چیزایی بود که آدم احتیاج داره: یه تخت سفید تمیز، یه میز تحریر چوبی قدیمی و بزرگ، یه کمد دیواری بلند و یه حموم کوچیک.دور و بر رو که نگاه می‌کردم، یه وسیله عجیب شبیه تبلت روی میز تحریر توجهم رو جلب کرد.به امید اینکه بهمم چه خبره، سریع رفتم سمت میز تا شاید با این وسیله بفهمم چه خبره.همین‌طور که راه می‌رفتم، حس عجیبی تو مغزم تیر کشید. انگار یه جور ناهماهنگی‌ای تو حرکت‌هام بود.اولش فکر کردم شاید بخاطر اینه که یهو خیلی لاغر شدم، ولی خب، بیشتر از اینکه به خاطر تغییر بدنم عادت نداشتم تکون بخورم، انگار اصلا به این بدن عادت نداشتم.انگار تو حرکاتم یه تأخیر وجود داشت. اما هر چی بیشتر تکون می خوردم، به مرور این تأخیر کم‌کم ناپدید می‌شد.نمی‌دونم چی بود، شاید روحم هنوز به این بدن جدید عادت نکرده بود؟به هر حال، هنوز یه چیز مهم بود که باید مطمئن می‌شدم. یه حدسی درباره اتفاقی که افتاده بود تو ذهنم بود، ولی باید مطمئن می‌شدم. و چه راهی بهتر از اینکه با این تبلت روی میز یه سرکی بکشم.رفتم جلوی تبلت و با احتیاط روش ضربه زدم، و بعد…-وووم!یه عالمه اطلاعات هولوگرافیک یکی بعد از دیگری جلوی چشمم ظاهر شدن و حسابی من رو ترسوندن.نفسی عمیق کشیدم و به اطلاعاتی که معلق تو هوا بود نگاه کردم....شناسه کاربری: رن دو ورسن: ۱۶ سالتصویر: (تصویر هولوگرافیک خودم)برنامه: برنامه قهرمان سال اولرتبه مدرسه: ۱۷۵۰ از ۲۰۵۵پتانسیل: سطح  Dحرفه: شمشیرزن...&quot;که اینطور...&quot;با گیجی به اطلاعات نگاه کردم و یه قهقهه تلخ زدم.&quot;به نظر میاد تو رمان خودم بیدار شدم، اونم تو یه شخصیت بی‌خاصیت که هیچ ربطی به داستان نداره.&quot;نه قهرمان اصلی، یه سیاهی لشکر به کل ناشناس.من، نویسنده، قطعا باید همه شخصیت‌های رمانم رو بشناسم، ولی خب، رن دو ور دیگه کدوم خریه؟! اصلا همچین شخصیتی نساخته بودم.اما با این اوضاع، دیگه نباید به این دنیا به چشم یه رمان نگاه کنم، چون به معنای واقعی کلمه داشتم تو چیزی که به نظر میاد خط داستانی رمان خودم باشه، نفس می‌کشیدم و تکون می‌خوردم.احتمالا داری فکر می‌کنی چرا تو همچین وضعیتی آرومم؟ خب، خیلی ساده‌ست.از زندگی قبلیم متنفر بودم.تو آخرین نفس‌هام، فهمیدم که اصلاً برام مهم نیست که بمیرم.تو آخرین لحظاتم، تنها چیزی که بهش فکر کردم این بود که “حیف شد این شکلی مُردم.”نمی‌دونم کی، اما از یه جاهایی به بعد دیگه قید زندگی و همه چی رو زده بودم. ولی عجیب اینکه انگار یه فرصت دوباره تو زندگی پیدا کردم، اونم تو جلد یه شخصیت تو رمان ناتموم خودم. البته حیف که قهرمان اصلی نشدم.راستش رو بخواهید، کل اون حرفا دروغ محض بود. اصلا کدوم آدم عاقل می‌خواد قهرمان باشه؟من؟!هان؟ خل شدین؟چرا باید بخوام یه احمقِ عدالت‌پرست بشم که هر جا میره خطر رو به خودش جذب می‌کنه؟ تازه یه زندگی جدید به دست آوردم، چرا باید به این راحتی دورش بندازم؟ من که اسکل نیستم.البته حسرتِ حرمسرای جذابش رو می‌خورم. آخه خودم اونارو خوشگل و خوش‌تیپ خلق کردم، اما به درک! تو کل ۳۲ سال زندگیم یه ذره هم تجربه نداشتم، پس اگه یه مدت طولانی‌تر هم نداشته باشم، چیزی رو از دست نمی‌دم.بی‌خیالِ باکرگی خودم، این دنیا جادو و مهارت داره!مگه می‌شه وقتم رو صرف عشق و حال با دخترا کنم، وقتی می‌تونم همشو صرف تمرین جادو کنم؟ می‌تونم تصور کنم چطور یه گلوله آتشین غول‌پیکر پرتاب می‌کنم. همین فکر کردن بهش هم منو ذوق‌زده می‌کنه.آخه چطور می‌شه هیجان‌زده نشم؟ از دنیایی اومدم که توش جادو وجود نداره، حالا که بهش دسترسی دارم، قطعا یادش می‌گیرم!&quot;یه لحظه وایسا&quot;با توجه به اینکه پتانسیل منو به عنوان رتبه D زدن، یعنی یه جورهایی استعداد من یه مزخرفی در حد پایین یا متوسط به حساب آوردن.با این سطح استعداد پایین، هیچ جوری از مصیبت سوم جون سالم به در نمی‌برم.دستمو زیر چونه‌م گذاشتم و بلافاصله شروع کردم به برنامه‌ریزی برای آینده‌م.” اگه با بقیه تو لاک مقایسه‌ کنن، استعدادم پایینه. ولی خب، اگه بخوایم به این فکر کنیم، تو آکادمی‌های دیگه یه استعداد رتبه D هم کلی خاطرخواه داره، احتمالا بعد از فارغ‌التحصیلی از لاک می‌تونم یه زندگی آروم و راحت داشته باشم...&quot;&quot; ولی اگه دانه محدودیت رو بردارم، می‌تونم محدودیتم رو به‌طور کلی پاک کنم… اما این کار روی شخصیت اصلی تاثیر می‌ذاره...&quot;&quot;راستش با در نظر گرفتن این‌که استعداد اون الان دیگه رتبهSSS شده، اگه منم بردارمش نباید مشکلی پیش بیاد، درسته؟&quot;&quot;هوم، الان تازه فهمیدم، یه قهرمان زیادی کامل و خفن نساخته بودم؟&quot;دانه محدودیت رو بذاریم کنار، بهش بالاترین استعداد ممکن رو دادم و بهترین تجهیزات رو هم براش گذاشتم. یکم زیادی نامردی نیست؟حالا که خودم تو رمان بودم، یه جورایی می‌تونستم غر زدن خواننده‌ها در مورد اینکه شخصیت اصلی زیادی قویه رو درک کنم.&quot;هوممم، باشه، باید شخصیت اصلی رو متعادل‌تر کنم.&quot;قطعا بهونه‌ای نیست که سر هم کرده باشم تا خودم بتونم یه ذره از اون تجهیزات رو بردارم…کفش‌هام رو پوشیدم و کلید اتاق رو که دم در خونه بود برداشتم و از اتاق زدم بیرون.&quot;حتی اگه شخصیت اصلی دانه‌ی محدودیت رو برنداره، باز هم می‌تونه به لطف بقیه آیتم‌های چیت‌طوری که براش گذاشتم، از محدودیتش فراتر بره، پس فکر کنم برداشتن این یکی اشکالی نداشته باشه.&quot;از همون لحظه‌ی اول که تناسخ پیدا کردم، تصمیم گرفتم هرجور که می‌خوام زندگی کنم.به درک که &quot;تلاش هرگز خیانت نمی‌کنه.&quot;فقط یه آدم متقلب مثل من که اتفاقات آینده و محل آیتم‌های خفن رو می‌دونه می‌تونه موفق بشه…پامو از لاک گذاشتم بیرون و نسیم ملایم و دلنشینی رو صورتم حس کردم.&quot;فووو… چه هوای باحالیه!&quot;با کشیدن یه نفس عمیق و یه کشی و قوس به بدنم دادم و به سمت ایستگاه قطار راه افتادم.یه هفته دیگه اکادمی شروع میشه، پس باید تو این یه هفته هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم تا بتونم امارمو بالا ببرم. فکر کنم تو این زمان شخصیت اصلی دیگه تو مرز بین رتبه E و D باشه، که خیلی از رتبه Gمن بالاتره. واسه همین باید از این یه هفته حسابی استفاده کنم تا شاید بتونم یه کم به پاش برسم.اولین اولویتم الان اینه که بتونم دانه‌ی محدودیت رو پیدا کنم. با برداشتن محدودکننده‌م، نه تنها می‌تونم به قدرت‌های بالاتری برسم، بلکه می‌تونم سریع‌تر هم تمرین کنم. چون هر چی به محدودیتت نزدیک‌تر بشی، سرعت پیشرفتت تو تمرین کندتر می‌شه. واسه همینم هر چی پتانسیلت بالاتر باشه، سرعت تمرینت هم بیشتره.برای اینکه بتونم  دانه‌ی محدودیت  رو پیدا کنم، باید برم سمت رشته‌کوه‌های کلایتون که تو حاشیه‌ی شهر اشتون قرار داره، همون شهری که الان توش هستم و به عنوان پایتخت بشریت شناخته می‌شه.بعد از اولین فاجعه بزرگ، نقشه دنیا به طور کامل عوض شد. قبل از اون،قاره ها سرتا سر کره زمین جدا از هم بودن و دور تا دورشون رو آب گرفته بود، آفریقا، آمریکای شمالی، آمریکای جنوبی، اروپا، آسیا، اقیانوسیه. ولی بعد از مصیبت عظیم، همه قاره‌ها به هم وصل شدن و یه قاره بزرگ رو تشکیل دادن.بعدش هم که فاجعه دوم به جون انسان ها افتاد و زمین‌هایی که تو تصرف آدما بود هر روز کوچیک‌تر شد تا اینکه بالاخره اوضاع به تعادل رسید. حالا سه هشتم زمین دست اهریمن‌ها بود، سه هشتم دست فانتزیا و دو هشتم هم مال آدما.حالا، آدما تو شرق قاره‌ی جدید جا خوش کردن، درست همونجایی که قبلا آسیا بهش می گفتن. زیرساخت ها و شهرای جدیدی تو این بخش ساخته شد و بین همه شهرایی که شکل گرفت، پنج تا‌شون از بیقه متمایز بودن. شهر کانویکشن، شهر درومِدا، شهر لِوینگتون، شهر پارک و در نهایت شهر اَشتون، پایتخت فعلی انسان‌ها.حالا، چرا این شهرها انقدر مهمن؟ چون آخرین سنگرهای دفاعی انسان‌ها هستند.هر کدوم از این شهرها مرزهای قلمروی انسان‌ها رو در برابر حمله‌های احتمالی و تهدیدهای اهریمنها و نژادهای دیگه حفظ می‌کنن.شهر کانویکشن درست شمالی‌ترین نقطه‌ی مرز انسان‌ها قرار داشت و از انسان‌ها در برابر تهدید احتمالی اورک‌ها که نژادی جنگ‌طلب بودن، محافظت می‌کند. بروتوس، رهبر فعلی اورک‌ها، به‌خصوص ترسناکه، چون به عنوان «ژنرال تک‌نفره» تو میدون نبرد شناخته می‌شه. نمایش وحشتناک قدرت اون، خیلی‌ها رو شوکه می‌کرد، چون همه‌شون از وحشی‌گری و قدرت ترسناک‌ش بهت‌زده می‌شدن.شهر دِرومدا، غرب قلمرو انسان‌ها رو که درست لبه‌ی قلمرو اهریمن و الف‌هاست، حفاظت می‌کنه. خوشبختانه، الف‌ها برعکس اورک‌ها، نژاد جنگ‌طلبی نیستن، پس تنها نگرانی‌شون اهریمنها هستن. اما حتی با اینکه الف‌ها تو جنگ شرکت نمی‌کنن، باز هم قدرت وحشتناک اهریمنها باعث شده دِرومدا به زور خودش رو سرپا نگه داره.لوینگتون، شهرِ محافظ جنوب قلمرو انسان‌هاست و از حمله‌ی اهریمن ها از سمت جنوب جلوگیری می‌کنه. مثل دِرومدا، اونا هم مدام مورد آزار و اذیت اهریمن ها هستن، اما برخلاف اونجا، وضعیت‌شون به مراتب از دِرومدا اسفناک‌تره.دِرومدا با قلمرو الف‌ها هم‌مرزه، و در نتیجه، اهریمن ها مجبورن نیروهای خودشون رو برای محافظت در برابر کمین‌ احتمالیِ الف‌ها تقسیم کنن، که همین باعث می‌شه فشار کمتری تو مبارزه با اهریمن ها به درومدا بیاد.اما توی لوینگتون وضعیت خیلی خیلی بدتره. نه الفی هست، نه اورکی، نه دوارفی. هیچ گروه دیگه‌ای تو نزدیکی‌شون نیست که اهریمن ها رو مجبور کنه نیروهای خودشون رو تقسیم کنن. پس وقتی اهریمن ها حمله می‌کنن، شهر لوینگتون با تمام قدرت اهریمن ها روبرو می‌شه و باعث می‌شه هر سال مقدار زیادی از منابع‌شون هدر بره.از طرف دیگه، تو شرق، شهر پارک قرار داره و با شهر‌های قبلی یه تفاوت قابل توجه داره، اونم اینه که مستقیم با دریا روبه‌روئه. یعنی باید با موجودات دریایی مبارزه کنه.بعد از «فاجعه دوم»، به خاطر انفجار ناگهانی مانایی که از دنیاهای دیگه میومد، حیوانات وحشی شدن. اولش به نظر می‌رسید که کامل عقل‌شون رو از دست دادن، اما بعد از چند روز، تغییرات شروع شد. قابل‌توجه‌ترین تغییر، رشد دیوانه‌وار قد و جنون خون‌خواری‌شون بود. اون چیزی که یه ساعت پیش توله‌سگ نازنین شما بود، تو چند دقیقه تبدیل به یه هیولای شیطانی می شد که شما رو کامل می‌بلعید. خوشبختانه به نظر می‌رسه که باهوش‌تر نشدن، پس تا وقتی تنهاشون بذارن، لزوماً تهدیدی محسوب نمی‌شن.آخر از همه، شهر اشتون، مرکز تمدن بشریت. آخرین سد دفاعی در برابر همه تهدیدهای خارجی. امن‌ترین نقطه موجود و محلی که لاک در اون قرار داشت. آکادمی آموزشِی فوق العاده ای که برای بشریت که با یه هدف ساخته شده بود: پرورش قهرمان‌های فوق قدرتمندی که فرماندهی بازپس‌گیری زمین رو به عهده بگیرن.لاک یه مجتمع عظیم بود که کیلومترها وسعت داشت و به داشتن بهترین امکانات آموزشیِ افتخار می‌کرد. بیشتر از ۲۰ هزار خوابگاه، ۸۰۰ تا زمین تمرين، ۱۰۰۰ تا کلاس درس و ۲۰۰۰ متخصص و معلمِ ورزیده که به دانش‌آموزا رسیدگی می‌کردن.اینکه دانش‌آموز لاک باشی مزایای زیادی داشت و یکی از اون‌ها این بود که می‌تونستی به همه سیستم‌های حمل‌ونقل عمومی به صورت رایگان دسترسی داشته باشی، درست مثل کاری که الان داشتم می‌کردم.&quot;اینم کارت دانشجویی‌م.&quot;کارت دانشجویی‌مو به خانم تو گیشه بلیت دادم و نقشه ایستگاه رو نگاه کردم.&quot;اوه؟! دانش‌آموز لاکی ؟&quot;خانمِ گیشه با تعجب به کارت نگاه کرد، صاف نشست و با دقت به من نگاه کرد.&quot;بله&quot;&quot;کجا می‌خوای بری؟&quot;&quot;ایستگاه ۲۴ نزدیک رشته کوه کلیتون&quot;زن بلیط‌فروش یه ذره بالا و پایینم نگاه کرد، یهو یه لبخند زد و کارت دانشجویی و یه بلیط بهم داد.&quot;باشه، سفر به خیر!&quot;&quot;ممنون.&quot;و این‌طوری بود که سوار قطار هوایی به سمت رشته کوه کلیتون شدم.فصل سوم</description>
                <category>noveland</category>
                <author>msjahanpanah</author>
                <pubDate>Thu, 02 May 2024 15:03:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نگاه نویسنده_فصل اول</title>
                <link>https://virgool.io/noveland/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-hs3vdtmnbiqy</link>
                <description>پیشگفتارفصل اول:مقدمه” تلاشهات هرگز بهت خیانت نمی کنند&quot;این یه جمله‌ست که تو کل دنیا کلی طرفدار داره و همه جا گفته میشه.بعضی‌ها این جمله رو مثل یه شعار زندگی ورد زبون‌شون دارن و با این جمله جلو میرن، ولی خب بعضی‌ها هم بهش می‌خندن انگار یه شوخی مسخره باشه.منظورم اینه که وقتی یه پدر فوق العاده ثروتمند داری که هرچیزی که نیاز داری واست می خره، چرا باید تلاش کنی؟خانه بزرگ؟&quot;سلام بابا، میشه یه خونه برام بخری؟&quot;ماشین جدید؟&quot;بابایی، یه ماشین جدید هست که خیلی دوستش دارم و می خواستم بدونم که...&quot;یه عده هم هستن که تو رفاه زندگی می‌کنن فقط به خاطر شانس، مثلاً اونا که تو لاتاری برنده می‌شن.آخه برای برنده شدن تو لاتاری چقدر تلاش لازمه ؟&quot;تبریک می‌گم، شما برنده‌ی ۲۰۰ میلیون شدید!&quot;اینجا چجوری میشه گفت ” تلاشهات هرگز بهت خیانت نمی کنند&quot;؟البته اگه این مثال‌ها رو بذاریم کنار، خیلی وقت‌ها هم این جمله ثابت کرده درسته.مثلا اون فیلمه رو دیده اید… هوم… اسمش چی بود؟آهان! آره، “در جستجوی خوشبختی”اون یه مثال کامل از ” تلاشهات هرگز بهت خیانت نمی کنند&quot; بودیه داستان فوق العاده احساسی درباره یه پدر بی خانمان که تو خیابون با پسرش زندگی می کرد و بعدش بخاطر عشق خالص و فداکاریش برای پسرش، موفق شد و میلیونر شد. خیلی تاثیرگذار بود.اما من چی؟ من درباره ” تلاشهات هرگز بهت خیانت نمی کنند&quot;چی بگم؟&quot;این یه چرت و پرت محض بود. همین.” تلاشهات هرگز بهت خیانت نمی کنند&quot; فقط می تونم به این حرف مسخره یه پوزخند بزنم. منظورم اینه که، معلومه که اگه یه ذره تلاش کنی قطعا نتیجه بهتری نسبت به بقیه آدمای معمولی می گیری، ولی کل قضیه همین بود؟ این کلید موفقیت بود؟نه. به هیچ وجه نبود.عنصر کلیدی موفقیت &quot;استعداد&quot; بود.مهم نیست چقدر برای چیزی تلاش می کنید، هرگز قادر نخواهید بود از کوه غیرقابل عبوری به نام استعداد عبور کنید.منظورم اینه که مثلاً به فوتبال نگاه کنید. افراد زیادی به سختی مسی یا رونالدو تمرین می کنن، اما در نهایت، حتی به سطح آنها هم نزدیک نمی شن. مهم نیست چقدر تمرین می کنن، مهم نیست چقدر خون، عرق و اشک می ریزن، هیچوقت حتی  در حد بند کفش اونا هم نمی شن.اون چه چرت و پرتي بود اصلا؟برگردیم سر اصل مطلب. چرا انقدر نسبت به جمله ” تلاشهات هرگز بهت خیانت نمی کنند&quot; کینه داشتم؟ساده‌ست. چون من یکی از اون کودن‌‌هایی بودم که با تمام وجودم به این حرف اعتقاد داشتم.ببین، پدر و مادرم وقتی ۱۴ سالم بود مردن. یه عوضی مست زد بهشون. یادم نمیاد چقدر شبها قبل از خواب گریه کردم تا خوابم ببره.والدین من خواهر و برادری نداشتن، و هر دوتا پدربزرگ و مادربزرگم، هم از طرف بابا هم از طرف مامان، دیگه تو این دنیا نبودن، در نتیجه من یتیم بودم.خوشبختانه، تو حساب بانکیشون به اندازه کافی پول داشتن که تا تموم شدن مدرسم دووم بیارم، واسه همینم طوری درس می خوندم انگار زندگیم بهش بسته است. آخه واقعا بهش بسته بود.ساعت ها و ساعت ها درس می خوندم تا بتونم تو دانشگاه معتبرAثبت نام کنم و بعدش یه شغل مناسب برای خودم پیدا کنم.ولی وایسا ببینم. چطوری می تونم به دانشگاه برم؟ منظورم اینه دانشگاه معمولا یه عالمه پول هزینشه.وام بانکی؟ مگه به کسی که نه پدر و مادر داره نه هیچ سرمایه ای وام می دن؟ خب، امتحان کردم ولی آخرش دولت ردم کرد.اما یه راهی بود. بورسیه تحصیلی.اگه می تونستم یه بورسیه تحصیلی بگیرم، بدون اینکه حتی یه قرون خرج کنم می تونستم برم دانشگاه. خوشبختانه، دانشگاه A ، تنها دانشگاهی که نزدیک من بود، یه برنامه بورسیه تحصیلی داشت که عالی بود. یکی از معلم هام شنیده بود که هر سال فقط یه بورسیه به دانش آموزان مدرسه­ی من اختصاص می دن. اما همین هم برای من کافی بود. اگه به اندازه‌ی کافی سخت درس می‌خوندم و نمرات بالایی می‌گرفتم، قطعاً شانسی وجود داشت.و منم درس خوندم، اونقدر سخت درس خوندم که همه دوستایی که تو اون سال ها پیدا کرده بودم، دیگه باهام رفت و آمد نمی کردن.اما مشکلی نداشتم. تا زمانی که می تونستم برم دانشگاه، می تونستم هر تعداد دوستی که می خواستم پیدا کنم... این چیزی بود که اون موقع فکر می کردم. اما حالا که برمی گردم و نگاه می کنم، فقط می تونم به ساده لوحی خودم تو اون زمان بخندم.به لطف تمام تلاشی که کردم، تونستم تو آزمون های سراسری جزو یک درصد برتر بشم، اما آخرش، اون بورسیه ای که خیلی می خواستمش، هیچوقت به دستم نرسید.بعدا فهمیدم کسی که بورسیه رو گرفت، در واقع رتبه ی پایین تری از من داشت. به اندازه کافی خنده داره، ظاهرا پدرش یه آدم خیلی با نفوذ بود و بهش کمک کرد تا بورسیه رو بگیره. اون بورسیه باید مال من می شد! همه ی بی خواب کشیدنا و روزای تنهایی که گذرونده بودم، بی ارزش شد!چیزی که نا امید کننده تر بود این واقعیت بود که بابائه می تونست پسرشو بدون بورس تحصیلی بفرسته دانشگاه.از اونجایی که می تونستی از پسش بر بیای، چرا به کسی نمیدیش که واقعا بهش احتیاج داشت؟می خواستم برای دانشگاه های دیگه درخواست بورسیه بدم، اما همه شون خارج از شهر بودن و من از پس هزینه ی نقل مکان بر نمیومدم. اون موقع، بعد از اینکه همه ی پس اندازای خانوادم رو تموم کردم، کاملا بی پول بودم.با کارای پاره وقت به سختی می تونستم شکمم رو سیر نگه دارم. چطور می تونستم تو یه شهر دیگه که اجاره خونه خیلی بالاتر از اون چیزی بود که از پسش برمیام درس بخونم.و بنابراین بدون اینکه هیچ انتخاب دیگه ای داشته باشم، همه ی درسام رو رها کردم و به کارهای نیمه وقت ادامه دادم.کم کم دچار افسردگی شدم و تو غذا، مانگا و رمان های آنلاین دنبال راه فرار گشتم.هر روز چاق تر می شدم و وزنم بیشتر می شد، ادامه دادن کارای پاره وقت برام سخت تر می شد چون بعد از ۱۰دقیقه سر پا ایستادن، نفس کم می آوردم.خوشبختانه، یه سرگرمی جدید پیدا کردم. نوشتن رمان های آنلاین. اولش، واسه گذروندن وقت به عنوان سرگرمی شروعش کردم، اما بعدا که هر چه بیشتر آدما رمانم رو شروع به خوندن کردن، آتیشی که مدت ها خاموش شده بود تو وجودم روشن شد و باعث شد به نوشتن ادامه بدم. و موفق شدم.اولین رمانم یه موفقیت بزرگ شد و پول شروع به سرازیر شدن کرد.……[نزول قهرمان]توضیح : سیفر، یک پسر یتیم از یه روستای فقیر، آرزو دارد روزی قهرمان شود و برای مبارزه علیه همه ی سختی ها برای تبدیل شدن به قهرمان، سفری سخت را آغاز می کند.امتیاز : ۴.۷ (۵۱۳نظر)بازدید : ۵.۵میلیون کلمه : ۱.۳میلیون…قطعا داستان یه قهرمان در مقابل یه شاه شیاطین بود، ولی خب چى ميتونستم بگم؟ تا زمانى كه خودم خوشم ميومد و پول درمياورد، كافيه بود، درسته؟حداقل اين چيزى بود كه اول فكر مى كردم، اما با گذشت زمان و با انتشار رمان هاى دوم و سوم، آروم آروم علاقم رو از دست دادم.قضيه اين نبود كه از نوشتن متنفر باشم، نه، فقط به خاطر چيزى بود كه مجبور بودم بنويسم. چون به خواننده هام باج ميدادم، بخاطرشون از چيزى كه دوست داشتم بنويسم فاصله گرفتم.شروع كردم به نوشتن چيزايى كه خودم دوست نداشتم. مثلا، همه عاشق فن‌سرويس بودن، اما از ديدگاه يه نويسنده واقعا آزاردهنده بود. مخصوصا براى يه باكره مثل خودم. خوشبختانه اينترنت به كمكم اومد، اما همين چيزا بود كه باعث ميشد علاقه ام به نوشتن كم بشه. يعنى كي دلش ميخواد راجع به اين بنويسه كه يه خيار تو دهن كسى بذاره؟ قطعا من نه.تازه با اينكه دقيقا همون كارى رو كردم كه خواننده هام ميخواستن، به غير از اولين رمان، هيچوقت رمان هاى ديگه ام رو تو رتبه هاى بالا نديدم.و حالا اينجا بودم كه با نگاهى خالى به لپ تاپم زل زده بودم.تق تق تق تق تقصداى يكنواخت تايپ كردن صفحه كليد تو اتاقم پيچيد.همون الگوى خسته كننده كه هر روز تكرار ميشد.بيدار شدنتايب كردنغذا خوردنتايب كردنتكراربا تموم كردن آخرين جمله، روى دکمه ذخيره بالاى راست صفحه نمايشم كليك كردم و روی [ارسال] زدم.آهیه آه عمیق کشیدم و گیج به سقف خیره شدم. تا کی باید به این کار ادامه بدم؟ با تلخی سرم را تکان دادم و به بخش نظرات رمانم نگاه کردم.......Goodguy85: اوف، آقای نویسنده حساس می کنم نوشتنت داره بد و بدتر میشه....--Weeboo در پاسخ به Goodguy85)) : کاملا باهات موافقم. این رمان خیلی پتانسیل داشت ولی احساس می‌کنم داستان اخیرا داره از مسیر خارج میشه.--TruckDriver: کاملاً باهات موافقم مرد. پلات داستان خیلی سواخ داره و خرق عادت (دست خدای نویسنده) داره مسخره می شه.Boywonder:ممنون برای چپتر جدیدTwilightStar:دراپ شدBoobMonster: هی هی هی په صحنه های خاکبرسریش کو؟Roosrerboy65: یارو با کلیشه وصلت کرده؟...بوم!&quot;لعنتی! منظورت چیه که نوشته هام داره بدتر می شه؟&quot;با مشت کوبیدم روی میز و به کامپیوترم غر زدم.&quot;دیگه از این مزخرفات خسته شدم!&quot;لپ تاپ رو محکم بستم و به زور سعی کردم خودم رو آروم کنم. عصبانی شدن برای فشار خونم خوب نبودراستش رو بخوای خودم رمان جدیدم رو خیلی دوست داشتم. این رمان حاصل ناراحتی و تمایل من برای امتحان کردن یه چیز جدید بود تا بتونم آخرین اخگرهای باقی مونده تو قلبم رو روشن کنم.داستان یه داستانِ یه آدم ضعیف که قوی می‌شه بود، ولی برعکس رمان‌های قبلیم، این تو یه محیط مدرن آینده‌نگرانه اتفاق میفتاد.پس زمینه داستان از سال ۱۹۸۰ شروع می‌شه، جایی که «فاجعه بزرگ» رخ می‌ده... یه فاجعه‌ی سه‌مرحله‌ای که زمین رو مورد اصابت قرار داد و باعث شد دنیا به طور چشمگیری تغییر کنه.مرحله‌ی اول «فاجعه­ی بزرگ»: جابه‌جایی صفحات زمین‌شناسی کل کره‌ی زمین! ، باعث جابه‌جایی کشورها از موقعیت قبلی‌شون شد و در نتیجه‌ی اون ، سونامی و زلزله به راه افتاد و میلیون‌ها نفر مردن. نقشه‌ی دنیا برای همیشه عوض شد و الان فقط یه تیکه خشکی عظیم وسط یه عالمه آب وجود داره.مرحله‌ی دوم « فاجعه­ی بزرگ »: درگاه های عظیمی تو جاهای مختلف باز شدن و موجودات عجیب و غریبی ازشون بیرون اومدن. بعداً به عنوان اهریمن ها و نژادهای دیگه شناخته شدند. اولش آروم بودن، ولی به محض اینکه فهمیدن آدم‌ها ضعیف هستن، همه‌جا رو به هم ریختن.اما با هر مصیبت بزرگی، فرصت‌ها هم میان. با باز شدن درگاه‌ها، انسان‌ها موفق شدن به مانا دسترسی پیدا کنن. یه نیروی خاص که تو کل جو زمین پخش شده بود و از دنیاهای دیگه اومده بود. این نیرو به آدما اجازه میداد کارهایی رو انجام بدن که قبلا فقط تو خواب می‌دیدند، مثلا اینکه بتونن یه گلوله آتش درست کنن یا فلز رو ببرن.در نهایت، فاز سوم &quot;فاجعه بزرگ&quot; - این اتفاق نزدیک به پایان رمان اتفاق می افتد، زمانی که نیروهای دنیای اهریمنی تهاجم تمام عیاری را به زمین آغاز می کنند.ده سال پس از فاجعه دوم، سه گروه بر جهان حکومت می کردند. جناح اهریمنی، جناح انسان و جناح فانتزیا که از اورک ها، الف ها و دورف ها تشکیل شده بود.جناح فانتزیا در واقع اتحادی بین الف ها، دورف ها و اورک ها بود. و آن به این دلیل بود که عملاً مجبور به اتحاد شده بودند.اهریمن ها تجسم «طمع» بودند. آنها تنها با هدف بلعیدن سیارات خلق شده اند. اهریمن ها ابتدا با ورود به یک سیاره شروع می کردند، سپس با گذشت زمان به طور دیوانه کننده ای تولید مثل می کردند و به تدریج با به دست آوردن قدرت کافی سیاره را می بلعیدند.الف ها، اورک ها و دورف ها همگی پناهندگان و بازماندگانی بودند که دنیای مادریشان را قبلا به اهرین ها باخته بوندنددر ابتدا، هنگامی که الف ها، اورک ها و دورف ها به زمین رسیدند، تصمیم به مشاهده گرفتند. آنها می خواستند ببینند آیا انسان ها به اندازه کافی شایسته پیوستن به اتحادشان برای مبارزه با اهریمن ها هستند یا نه. نخست، آنها از احتمال به دست آوردن یک متحد بالقوه بسیار هیجان زده بودند، اما با گذشت زمان هیجان آنها تبدیل به ناامیدی و بعدا به انزجار ختم شد.برای الف های مغرورکه شاهد اعمال خودخواهانه و دسیسه چینی های کثیف انسان ها در تاریکترین دورانشان بودند. هرگونه اندیشه همکاری را با آنها را تبدیل به خاکستر کرد و تنها نفرتی عمیق را جای گذاشت.برای اورک‌ها، بدن‌های ضعیف و نحیف انسان‌ها به شدت ناامید کننده بود و آن‌ها را موجوداتی بی‌ارزش و اضافی تلقی کردند.و برای دورف‌ها، فناوری ابتدایی بشر باعث شد انسان ها بیشتر شبیه میمون‌های بی‌مغز به نظر برسند که با تکبر، قدرت و هوش اندک خود در زمین پرسه می‌زنند.در پایان، جناح اهریمنی و جناح فانتازیا هر کدام سه هشتم زمین را به خود اختصاص دادند، در حالی که انسان‌ها تنها دو هشتم زمین را تصاحب کردند و آنها را به گروهی اقلیت تبدیل کرد.داستان در ابتدا با ثبت‌نام شخصیت اصلی در «لاک» آغاز می‌شود، مدرسه‌ای تخصصی که با تلاش تمام بشریت برای پرورش جنگاورانی جهت دفاع از مرزها در برابر حملات هر دو جناح اهریمن ها و فانتزیا تأسیس شده است.او یک شخصیت اصلی به سبک کلاسیک داستان‌ها با گذشته‌ای غم‌انگیز بود:- والدینش در جنگ به دست اهریمن ها کشته شدند.- انتقام از اهریمن ها در سر می‌پروراند....و سایر مشخصات کلیشه ای.دقیقا همون چیزی که از یه شخصیت اصلی انتظار داری.شاهکار من بود، حداقل خودم اینطور فکر می‌کردم، اما وقتی به بخش نظرات نگاه کردم، دیوونه می‌شدم.یعنی تو چه حسی بهت دست می ده اگه شاهکارت رو مسخره کنن؟وحشتناک، درسته؟با یه نفس عمیق، دوباره سعی می‌کنم آروم شم.این اواخر زیاد عصبانی می‌شم. مسخره‌ترین چیزها هم می‌تونن عصبانیم کنن، که نشون می‌ده کنترل خشمم چقدر داغونه. ولی خب، چاره‌ای نیست. با این زندگی مزخرفی که دارم، معلومه که اخلاقم یه خورده قاطی می‌شه.&quot;اه...آآآآ!&quot;درست وقتی که میخواستم لپ‌تاپ رو ببندم، یه درد ناگهانی تو سینم پیچید، دقیق‌تر بگم تو قلبم.قفسه سینه‌مو به هم فشار دادم و روی زمین زانو زدم. با نفس‌های سنگین، خودمو به سمت میز کشوندم.&quot; نیاز به داروهام دارم...&quot;با این زندگیِ آشغالی که دارم، مجبورم یه عالمه قرص بخورم. یکی واسه فشار خون، یکی واسه آسم، یه دونشم واسه افسردگی. الانم دنبال قرص فشار خونم می‌گشتم.معلومه با این حرص و جوش وحشتناکی که خوردم، فشار خونم رفته بالا و اینجوری شده. فقط باید بتونم قرصمو بخورم…&quot; آخ &quot;همون‌طور که روی زانوهام افتاده بودم، دیدم تار شد. نفس کشیدن هم دیگه سخت و سخت‌تر می‌شد.&quot;آهــــه، نکنه زندگیِ آشغال منم همین‌جوری تموم شه…&quot;اینا آخرین حرفایی بودن که از دهنم بیرون اومدن قبل از اینکه کل دنیا سیاه بشه........جیک جیک جیکصدای آرومِ جیک‌جیک پرنده‌ها منو از خواب بیدار کرد.می‌تونستم گرما و نوازش ملایمِ نور خورشید رو روی کل بدنم حس کنم، همین باعث شد تنبلی تمومِ وجودم رو کنار بذارم و سرحال‌تر بشم.چشم باز کردم و دیدم تو یه آپارتمان یه خوابه هستم.چشمامو مالیدم تا مطمئن بشم خواب نیستم، یه چند بار پلک زدم و دوباره به این دور و بر عجیب و غریب نگاه کردم.&quot;مگه قرار نبود مُرده باشم؟&quot;این اولین فکری بود که به ذهنم رسید، اما وقتی دیدم هنوز نفس می‌کشم و خوب می‌بینم، فکر کردم شاید یه نفر اون لحظه های آخر نجاتم داده و الان تو بیمارستانم. اما با گذشت هر ثانیه، می‌فهمیدم که اوضاع این‌جوریا نیست. چرا؟آسونِه…چون یه صفحه‌نمایش بزرگ درست جلوی چشمم ظاهر شد و سکتم داد!وضعیتنام: رن دو وررتبه: (G)قدرت: (G)چابکی: (G)استقامت: (G-)هوش: (G)ظرفیت مانا: (G)شانس: (E)جذابیت: (G-)حرفه: {شمشیر زنی سطح1}فصل 2</description>
                <category>noveland</category>
                <author>msjahanpanah</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 23:22:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نگاه نویسنده_ پیش گفتار</title>
                <link>https://virgool.io/noveland/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-ve2bbjprhch1</link>
                <description>پیش گفتار: چند وقتی است که معتاد خواندن ناول‌های اینترنتی شده‌ام. در این میان، متوجه شدم که متخصصان رمان‌های فانتزی اینترنتی نه انگلیسی‌ها هستند و نه آمریکایی‌ها و نه چینی‌ها و ژاپنی‌ها، بلکه پادشاه این قلمرو کره‌ای‌ها هستند! باور ندارید؟ کافیه مثل من پا در این دنیای شگفت‌انگیز بگذارید و خودتان بخوانید!چینی‌ها داستان‌های خود را تا هزاران فصل ادامه می‌دهند، بدون ذره‌ای خلاقیت و سرشار از تکرار. گویی فقط به دنبال کش دادن داستان تا بی‌نهایت هستند و در نهایت به پایانی می‌رسند که می‌توانست خیلی زودتر رقم بخورد.ژاپنی‌ها عاشق فصل‌سازی هستند. لایت‌ناول‌هایی که از آن‌ها بازی و مانگا ساخته می‌شود. از جایی به بعد داستان‌هایشان افت می‌کند و حس و حالشان را از دست می‌دهند و به فن‌فیکشن تبدیل می‌شوند.اروپایی‌ها در سمت دیگری قرار دارند. کلی داستان دارند، خیلی‌هایشان جذاب و خواندنی، اما کوتاه. قطعاً آن‌هایی که بلند هستند به کتاب تبدیل شده‌اند و دیگر اینترنتی به حساب نمی‌آیند.اما ناول‌های کره‌ای نه مانند چینی‌ها خیلی طولانی‌اند و نه مانند آمریکایی‌ها کوتاه. منظورم از &quot;کوتاه‌تر بودن&quot; در مقایسه با چینی‌ها، به هیچ وجه &quot;کوتاه&quot; به معنای واقعی کلمه نیست. بگذارید مثالی بزنم: رمان چینی  Super Gene که داستانی با تم فانتزی علمی است، بیش از سه هزار چپتر دارد، اگر قرار بود چاپ شود، بیش از سی جلد می‌شد! حالا به رمانSolo Leveling نگاه کنید. یکی از معروف‌ترین ناول‌های اینترنتی کره‌ای که فقط 270 چپتر دارد! البته 270 چپتر کم نیست، اما این کجا و آن کجا!          بگذریم!یکی از رمان‌های کره ای که به تازگی خواندن آن را به پایان رساندم، ناولی با عنوان The Author’s POV یا به فارسی «دیدگاه نویسنده» است. داستانی که نقطه شروع آن من را به شدت یاد بازی قدیمی و محبوبم Comix Zone انداخت.داستان در مورد نویسنده‌ای به نام «من» است که پا به دنیای آخرین رمان خود می‌گذارد. جایی که او قهرمانی شجاع و قدرتمند را خلق کرده تا در برابر دشمنانی شکست‌ناپذیر به لطف کشته شدن دو سوم یا بیشتر مردمان زمین پیروز شود، یا بهتر بگوییم قرار بود پیروز شود، چرا که حالا نویسنده هم در این دنیاست، آن هم در حالی که هنوز داستانش را تمام نکرده و دکمه ذخیره‌سازی فصل آخر آن را نزده است! حالا یا باید مثل یک هیچ‌کس در رمانش زندگی کند با این خبر که قرار است جزو دو سوم احتمالی کشته‌شدگان باشد، یا باید دست به کار شود و به عنوان یک شخصیت اضافی در رمانش ظهور کند و جلوی نابودی بشر را بگیرد.این رمان شما را به سفری شگفت‌انگیز در دنیای نویسندگی خواهد برد و به شما نشان خواهد داد که چگونه کلمات می‌توانند دنیایی را تغییر دهند.چرا اینها را گفتم؟ آیا این یه معرفی ساده از یه ناول اینترنتی است؟ راستش نه. اگر به عنوان نگاه کنید گفته ام پیشگفتار! یعنی شروع کرده ام به ترجمه کردن آن! البته در این روزگار که گوگل ترنستلیت و کلی ابذار شبیه به آن کلی پیشرفت کرده اند ترجمه کردن اینترنتی کار مهمی نیست. به زحمتش هم نمی ارزد اما عشقم کشیده دیگه! و احتمالا هفته ای یک فصل از این رمان را ترجمه کنم.حالا اگر آماده ورود به دنیای «دیدگاه نویسنده» هستید لینک فصل اول را پایین این متن قرار می دهمبا تشکر1403/2/12لینک فصل اول </description>
                <category>noveland</category>
                <author>msjahanpanah</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 23:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>