<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات امیدنویس</title>
        <link>https://virgool.io/omidnewis/feed</link>
        <description>یک نویسنده آزاد که به نوشتن علاقه دارد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:07:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/bhunhrl1bgx6/e33tlc.jpeg</url>
            <title>امیدنویس</title>
            <link>https://virgool.io/omidnewis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بادکنک طلایی</title>
                <link>https://virgool.io/omidnewis/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%86%DA%A9-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-raj7xqhnzzvd</link>
                <description>بادکنک طلاییبادکنک طلایی ، در هوا چرخ می­زد.از سوی دست سیما به سمت دستان سامان می رفت.دو کودک خندان و شادمان بازی میکردند.و من در حال درس خواندن بودم ، چیزی نمی فهمیدم .به فکرم رسید کاش بادکنک می­ترکید و در یک لحظه بامب ترکید.تکه هایش رقصان رقصان روی زمین سرد افتاد بچه ها گریستندو من خوشحال شدم اما یکدفعه بغض گلویم را گرفت بادکنک طلایی و زیبا بود.استثنائی بود.یعنی به خاطر فکر من ، مگر می­شود مگر ممکن است .کودکان حالا گرگم به هوا بازی می­کنند.دنبال هم می­دوند .شادمانه بازی می­کنند.می­خندند.اما من هنوز نتوانسته­ ام جلوی اشک­های قطره قطره ­ام را بگیرم.</description>
                <category>امیدنویس</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Fri, 04 Mar 2022 13:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ جنگ است.</title>
                <link>https://virgool.io/omidnewis/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lwbx2n0watsy</link>
                <description>به نام خداجنگ جنگ است.جنگ است دیگر بی رحم، خشن و بی احساس. گلنگدن اسلحه را کشیدم زودتر از او . صدای گلنگدن برایم مانند صدای فریاد پدر بودکه پاشو بایست .اعتماد به نفسی سراسر وجودم را گرفت امّا سرباز نگون بخت لب و لوچه اش می­لرزید . با همان ترس و لرز نام کسی را صدا می­زد نمی فهمیدم چه می­گوید امّا هر چه بود نام شخصی بود. صدایش لرزان بود اما گفت : دونت کیل می بقیه اش را نفهمیدم مگر آنکه گفت ماریا ماریا ماریا فهمیدم اسم عزیزش است یا کسی که مورد احترام اوست وصلیب می کشید بهر حال دلم برایش سوخت  . اسلحه را پایین آوردم چرخیدم که بروم اما ناگهان صدای شلیک آمد تا آمدم بچرخم برخورد چیز نوک تیزی با کمر و درون بدنم را احساس کردم داغ شدم خون من بود که از پشتم می آمد چرخیدم خواستم اسلحه را بکشم که دستانم سست شد مرد سلام نظامی به من داد و صلیب کشید و بلند بلند به انگلیسی و به دوستانه چیزهایی می گفت و برای من و خودش دوباره صلیب کشید و بازهم سلام نظامی داد و چشمان مرا بست و من دیگر چیزی حس نکردم جنگ است. جنگ است بی رحم و خشن وشاید احساسات از نوع دیگر . مرد باخودش می­گفت درود برتو مرد مرا نکشتی اگر تورا نمی کشتم فرمانده مرا می کشت. مرا ببخش برادر . تو از من جوانتر و تیز تر بودی. من و همسرم برایت دعا می کنیم تا رستگار شوی . جنگ جنگ است خشن و بی رحم . ومن مجبور شدم . و گرنه فرمانده قطعاً مرا می کشت. می گفت و گریان برروی جسد من افتاده بود.</description>
                <category>امیدنویس</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 00:18:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوای دو خر و میانجی گری بیجای گرگ</title>
                <link>https://virgool.io/omidnewis/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%AE%D8%B1-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-m201pi5ogfx9</link>
                <description>خری با خر دیگر سر شاخ شده بود و دعوا می کردند. گرگ آمد میانجی گری کند و دعوا را فیصله دهد . میان دو خر قرار گرفت تا ابتدا جلوی  دعوا را بگیرد. یکی از خر ها لگدی زد تا کار تمام شود اما لگدش به پهلوی گرگ خورد و گرگ جا به جا در افتاد و مرد . خر دوم گفت گرگ را کشتیم خر اول به وجد آمد گفت :آری ،آرامش به جنگل بازگشت چرا به میمنت آشتی نکنیم و همدیگر را در آغوش گرفتند .و آشتی کردند.</description>
                <category>امیدنویس</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Sat, 26 Feb 2022 23:26:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایش، تاتر، درام تفاوت ها و شباهتها</title>
                <link>https://virgool.io/omidnewis/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%AA%D9%87%D8%A7-gyh6uca0w8jv</link>
                <description>به طور کلی و در نظر افراد غیر تخصص به اوضاع نابسامان و غم انگیز درام گویند.ولی در نظر اهل فن چنین نیست . درام نمایشی است که گاهی تئاتر و گاهی هم به صورت کلی تر جلوه می کند.برای روشن شدن مطلب به توضیحات فنی در مورد هر کدام پرداخته میشود.نمایش: عملی است که صرفاً از هر موجود زنده و غیر زنده سر می زند یعنی وقتی چیزی به جلوه در می آید به طور کلی در حال نمایش است . تابلوهای نگارخانه ، بیرون دادن بخار از قوری ، رقص مار و میمون ، نزاع گوزن و تمام کارهای انسان  که در معرض دید قرار می گیرد به طور کلی همه چیز به نمایش در آمدن است نمایش یعنی چیزی که دیده شود.اما تئاتر؛ نمایشی است که چند شرط لازم را دارد به طور کلی اهل فن در مورد این نمایش خاص می گویند آ در نقش ب به طور که ج تماشا میکند.یعنی پیش شرطهایی دارد .کسی باید در نقش کسی دیگر یا چیزی دیگر باشد و به طور عمده پیش شرط اصلی آن است که تماشاگری در حال نظاره آن نقش به صورت خود خواسته باشد و اصلاً تئاتر برگرفته از تئاترون در زبان یونانی به معنای تماشاگر است و حال واژه درام؛ درام به معنای نمایش خاص  است و نه به باور غیر تخصص؛ موقعیتی غم انگیز . درام مطلب یا موقعیت و یا حسی است که جنبه ای نمایشی و جذاب برای مخاطب از هر نظر ایجاد کندیعنی درام موقعیتی نمایشی است که حسی چه بسا شاد و یا غمگین را در مخاطبش برمی انگیزدکه در این باره مثلا می گویند اوضاع دراماتیک است . یعنی جنبه ای که حسی یا خلق موقعیتی یا در نوشته مطلبی  که موجب تجلی و یا براگیخته شدن احساسی اعم از غم یا شادی می شود . </description>
                <category>امیدنویس</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 20:48:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ برابر</title>
                <link>https://virgool.io/omidnewis/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-oip3fqzp4zle</link>
                <description>جنگ برابربه نام خدالشگریانی در دو صف دو تایی صف آرایی شد. در زمین مربعی به وسعت 64 مربع کوچک تر به اندازه ایستادن یک سوار یا یک پیاده یا یک پادشاه .دو ردیف جلویی دلیر مردانی فدایی بودند .جان بر کف­ها که ردیف اصلی یعنی سواره نظام و پادشاه را پوشش می­دادند .جان بر کف ها که در صورت رسیدن به انتها ترفیع مقام هم میگرفتند.معمولاً باید جلو و پیش آهنگ نظام حرکت کنند. اما شیپور جنگ که  نواخته شد. سفید ها  حمله. اسب سوار سفید دیوانه وار اسب را با شیهه بلندی از روی خودی ها به جهش واداشت و با یک حرکت ال ماننداسب را به سمت لشگریان سیاه هدایت کرد.جنگی پیچیده .سیاه ها  مقتدارانه بی آنکه خمی به ابرو بیاورند اما با حرکت ضعیفی با پیاده جلوی پادشاه دفاع  کردند  و یک مربع به جلو پیشروی. سفید فقط به فکر فتح خانه های بازی و حمله بود پیاده جلوی پادشاه را چون فکر کرد سیاه ضعیف تر از اوست دو خانه به جلو برد و اکنون سه مربع وسط و اصلی را زیر ضرب گرفت. فشار حمله شدید شد. سیاه هم دست جنباند و فیل سوار، فیل را به جایی هدایت کرد که دست کم یک یا دو مربع اصلی را زیر ضرب بگیرد. سفید هم با فیل مخالف کاری کرد که حداقل دو مربع را زیر ضرب بگیرد که جزو مربع های اصلی جنگ  باشد.اما سفید دیووانه وار در پی حمله و سیاه مقتدرانه دفاع. سیاه اسب سوار سمت شاه را به سوی خط مقدم جنگ راند .سفید به وزارت دستور داد که حمله سنگینی آغاز کند غافل از دفاع سیاه . سفید دست از حمله برنمی داشت و سیاه لاجرم از دفاع اما پادشاهان آنقدر مغرور بودند که حاضر نشدند در قلعه ها محفوظ بمانند تا شاید بعد از حمله و دفاع با کشتار اول یا بهرحال قربانی شدن یا تقابل گرفتن به جنگ خاتمه دهند و اینقدر به حمله و دفاع بدون خونریزی در این جنگ برابر اما با سوارانی متفاوت پرداختند که همه تلف شوند غیر از دو شاه مغرور و سرگردان که لیاقت هیچ کدام چنین لشگری و این جنگ خونین نبود. سرانجام وزیر سفید که خیلی قدرتمند بود بی فکرانه به سوی شاه سیاه رفت و شاه به ضرب شمشیری وزیر زخمی ولی قدرتمند را از پای درآورد و محو کرد به شاه دیگر که نگاه کرد. دید شاه سرگردان در آن طرف باقی مانده با خود گفت که گویی او را میشناسم خوب که نگاه کرد برادرش بود خواست برود و او را در آغوش بگیرد ولی اندیشید و گفت : به فرض من او را من شناخته­ ام ولی اگر او مرا نشناسد می­کشد . پس باز به اطرافش نگاه کرد . پادشاهان مغرور اگر از غرور دست نکشد و از خود و لشگریان محافظت نکنند رفته رفته همه لشگررا از دست می دهند.کمی یاس به شاه سیاه چیره شد  اما خوب که نگاه کرد سرباز ترسیده ای را دید که آن ابتدا به او دستور دفاع ضعیفی داده بود سرباز از دژ جلوی او دفاع کرده بود و اینک زخمی بود شاه بهرحال در همان حوالی خود را به نزدیک او رساند بلندش کرد و از او خواست با کمک هم ترفیع بگیرد  پس با او همگام شد و دست از غرور برداشت پادشاه مقابل هم به دنبال این تعقیب و گریز و تدارک حمله ای به تنهایی بود و همچنان بر غررو ابلهانه اش پایدار. پس شاه و جان برکف سیاه به پایان راه رسیدند شاه سیاه که فهمیده بود همه انسانها برابرند به پیاده مقام داد گفت : جنگ بر سر پادشاهی است او دیوانه وار سرزمین تو را می­خواهد و احتمالا نمی­داند از آن ماست نه من به تنهایی. تو هم در آن سهم داری به مرتبت وزیر من در آی و به سویش شتاب کن کمکت می­کنم تا او را دستگیر کنیم نهایتا با پیمایش 9 مربع چنین امری محال نیست .با فکر هم و برای هم و برای آزادی وطن .و به یاری هم سفید مغرور را دستگیر کردند. سیاه به او فهماند که برادر هستند ولی سفید زیر بار نرفت و مغرورانه به زندان افتاد و جنگید البته در خیالش تا مرد. اما چنان دیوانه وار به این جنگ و جدل و بازی ذهنی مشغول بود در زندان که ملیون­ها شاید هم ملیاردها حالت را متصور شد که گاهی سفید و گاهی سیاه ظفر می­یافتند.بالاخره پادشاه سفید در لحظه آخر عمر متوجه شد زندگی قانونی برابر دارد و آن آزادی و آزادگی است تنها اگر برتو ستم شد حمله کنی و تنها حق مقدر برای خودت را بخواهی دیگر دیرشده بود.یکدفعه مادر گفت : شعار بس است دستهایت را بشور از بازی دست بکش شامت یخ کرد.کیش و مات ؛چشم</description>
                <category>امیدنویس</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 20:11:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشغال زارها (داستان مینی مالیستی)</title>
                <link>https://virgool.io/omidnewis/%D8%A2%D8%B4%D8%BA%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-ejtk9miobbam</link>
                <description>کاش می‌شد دنیا را به آشغال‌زاری بزرگ تبدیل کرد. آشغال‌زاری که هر چیزی بخواهی در آن پیدا می‌شود؛ سکه‌های پول، کاغذها، قوطی‌‌ها ، ظرف‌های پر از غذا، پاکت‌های خالی و هزاران چیز و ناچیز دیگر. نمی‌دانی چه لذتی دارد لحظه‌ای که روی این آشغال‌ها بپری. گربه خاکستری به سمت من دوان دوان  می‌آید و از رسیدن ماشین شهرداری خبر می‌دهد و قصه رویاهای مرا تکمیل‌تر می‌کند. من می‌خواهم با ماشین آشغال‌ها بروم تا به شهر برسم. و هم اکنون گربه‌های دیگر را بدرود می‌گویم.</description>
                <category>امیدنویس</category>
                <author>امید درویش زاده</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 17:59:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>