کانال تلگرام نویسهگرام 👇🏻 https://t.me/toobavatankhah
دو قرن سکوت

در این یادداشت کوشیدهام تا خط اصلی و پیرنگ کتاب جنجالی «دو قرن سکوت» را از بین حوادث و رویدادهای درهمتنیدهی این کتاب برجسته و متمایز کنم تا همچون نقشهی راهی، مسیر پیش روی خوانندگانی را که قصد مطالعهی این کتاب را دارند، اندکی هموار کند.
دو قرن سکوت
معروفترین و بحثبرانگیزترین کتاب دکتر «عبدالحسین زرینکوب»، به بررسی دو قرن تاریخ مشترک ایران و اعراب میپردازد، بازهای که یکی از پرآشوبترین و تاریکترین دورانی است که ساکنین این بوم و بر تجربهاش کردهاند. «دو قرن سکوت» اثری است کنجکاویبرانگیز و قابل تامل از دیدگاه تاریخی و دلنشین و کمنظیر از منظر نثر ادبی آن. دکتر زرینکوب این کتاب را که شامل حوادث و رویدادهای دردناک و دهشتناکی از سقوط مداین تا استقلال خاک خراسان میشود را زمانی که تنها 29 سال داشته نوشته است. «دو قرن سکوت» برای اولین بار در سال 1330 چاپ شده و در قسمتی از مقدمهی آن چنین میخوانیم:
در تاریخ از بیطرفی و حقیقتجویی بسیار سخن گفتهاند، لیکن این سخن ادعایی بیش نیست. مورخ از همانجا که موضوع تاریخ خود را انتخاب میکند در واقع دنبال هوس و میل خود میرود و از بیطرفی خارج میشود ...
شش سال پس از چاپ نخست کتاب، چاپ دوم با ویرایش جدیدی منتشر میشود چرا که از سویی دکتر زرینکوب در این مدت نقد سخنشناسان و خردهگیران را خوانده و از سویی هم معتقد است کتاب را در سالهایی نوشته که روحش به اقتضای سنین جوانی به طور خامدستانه و متعصبانه از شور حماسی به ایران لبریز بوده و او به همین سبب نتوانسته به عنوان یک مورخ در آن زمان بیطرفانه دست به قلم ببرد، لذا با نگرش و نگاهی نو «دو قرن سکوت» را از شبهات و ابهامات میزداید و سپس ویرایش و برای چاپ دوم آماده میکند. دکتر زرینکوب خود در مقدمهی چاپ دوم کتاب دلیل این تجدید نظر را وظیفهی حقیقتطلبیاش عنوان میکند و از قول «عماد کاتب» چنین نقل میکند:
چنان دیدم که هیچکس کتابی نمینویسد الا که چون روز دیگر در آن بنگرد، گوید اگر فلان سخن چنان بودی بهتر گشتی و اگر فلان کلمه بر آن افزوده شدی نیکتر آمدی ...
فصل اول «دو قرن سکوت» به زندگی تازیان و توصیف و توضیح دربارهی سرزمین خشک و بیحاصلی که آنها در اختیار داشتند، میپردازد. این بخش از کتاب شاید اندکی برای خوانندگان نامانوس و بدین سبب بدخوان تلقی شود لذا پیشنهاد میدهم اگر قادر به ارتباط با این فصل نبودید، خواندن این چهل صفحه را به فرصتی بعد ماکول کنید و از فصل دوم کتاب را ادامه بدهید:
بدین گونه در روزگاران کهن عرب را شانی و قدری نبود. شهری و تمدنی نداشت و محیط زندگی او نیز پیدایش هیچ نظام و تهذیبی را اقتضا نمیکرد. مهذا اگر در کرانههای این بیابان فراخ شهری و واحهای بود از برکت تربیت و تمدن روم یا ایران بود.
برخلاف تصور عوام، در سالهای منتهی به حملهی اعراب به ایران وضعیت دربار ساسانیان سخت آشفته و نابسامان بوده است. مردم هیچ دل خوشی از ساسانیان نداشتند و از جاهطلبی موبدان زرتشتی به تنگ آمده بودند. در این اوضاع پریشان و پرآشوب، هر روز سرداری در جایی شورشی به پا میکرده است. بیکفایتی ساسانیان در ادارهی امور تا جایی پیش میرود که برخی قبایل عرب جرات تجاوز و دستدرازی به شهرهای مرزی ایران را پیدا میکنند.
دولت ساساسانی به رغم شکوه و عظمت ظاهری که داشت به سختی روی به پستی و پریشانی میرفت و ایران وضعی سخت متزلزل داشت ... سپاهیان یاغی بودند و روحانیان فاسد را پروای مملکتداری نبود و جز سودجویی و کامرانی خویش اندیشهای دیگر نداشتند ..... مملکت بر لب بحر فنا رسیده بود و یک ضربت کافی بود تا آن را به کام طوفان حوادث بیفکند و آن ضربتی بود که عرب وارد آورد ....
اعراب که پاسخی از ساسانیان در جواب غارت برخی شهرهای ایران دریافت نکردند، روز به روز جسورتر و بیپرواتر گشتند تا اینکه خلیفه دوم «عمر بن خطاب»، «سعد وقاص» را با سپاهی روانهی قادسیه کرد. قادسیه در آن سالها حکم دروازهی کشور ایران را داشت و چون خبر لشکرکشی سعد به دربار ساسانی رسید، دولت ساسانی، سی هزار سرباز را به همراه رستم به نبرد با او فرستادند. اما علت شکست لشکر بزرگ رستم از سعد چه بود؟ آیا آنچه بر باور و عقیدهی عامه است، یعنی طوفان ریگ و باد مخالف، لشکر ایرانیان را زمینگیر کرد؟
آنچه شکست ایرانیان را در این ماجرا سبب گشت، خلل و فساد داخلی و نفاق و شقاق باطنی بود که بزرگان و سران ایران را به هم درانداخته بود و پیروزی و کامیابی تازیان نیز سببی جز وحدت و اتفاق و عشق و ایمان نداشت و این همه حاصل آیین تازهای بود که محمد مردم را بدان میخواند.
شکست قادسیه راه را برای نفوذ تازیان بر ایران هموار میکند، در مدت زمانی کوتاه شهرهای جولا و شوشتر و شوش هم به دست اعراب میافتد و آنها بر خاک ایران تا مرزهای شرقی میتازند و شهرها را یکی پس از دیگری تصرف میکنند و زنان و کودکان را به بردگی و کنیزی میبرند و گنجهایی را تصاحب میکنند که حتی از درک ارزش آن هم عاجز بودند:
بدینگونه بود که تیسفون با کاخهای شاهنشاهی و گنجهای گرانبهای چهارصد سالهی خاندان ساسانی به دست عربان افتاد و کسانی که نمک را از کافور نمیشناختند و توفیر بهای سیم و زر نمیدانستند از آن قصرهای افسانهآمیز جز ویرانی هیچ بر جای ننهادند.
هنگامی که آخرین گنجهای خسروانی هم با سقوط نهاوند نصیب تازیان گشت دیگر ایرانیان توانایی جمع کردن سپاهی را نیافتند که بتوانند در مقابل اعراب ایستادگی کنند:
در این روزها اوضاع ایران سخت پریشان بود و یزدگرد بیهوده تلاش میکرد تا آب رفته را به جوی بازآرد و هر جا میگشت تا نیرویی برای پیکار با دشمن فراهم آورد اما دیگر وقت گذشته بود و کار چنان روی به پریشانی و بیسامانی داشت که از هیچ جهدی فایده حاصل نمیآمد.
اما برای خوانندهای که این برگهای تاریخ را در «دو قرن سکوت» ورق میزند، دردناکتر و تلختر از پذیرفتن این شکستها، این مهم است که برخی از شهرهای ایران نه با جنگآوری اعراب بلکه با خیانت گروهی از ایرانیان تسلیم و تقدیم به اعراب میشوند. به عنوان مثال وقتی سعد به شهر مداین میرسد بیشتر مدافعان و سربازان شهر گریخته بودند و جز معدودی سپاهی که مامور محافظت از کاخ یزدگرد بودند کسی در تیسفون برای نبرد باقی نمانده بود. تصرف شوشتر بدست ابوموسی از سقوط مداین هم دردناکتر هست چرا که لشکریان ابوموسی از محاصره شوشتر به ستوه آمده بودند و قصد بازگشت به سرزمین خود را داشتند که خیانت یک بازرگان ایرانی ورق را به نفع اعراب برمیگرداند:
این مرد که سینه یاسیه نام داشت نهانی از شهر بیرون آمد و نزد ابوموسی رفت و گفت اگر مرا به جان و مال و فرزند زینهار باشد در گرفتن شهر ترا یاری کنم و ابوموسی او را زنهار داد و ....
در فتح شهر شوش نیز داستانی با مضمونی تقریبا مشابه رخ میدهد. در اندک زمانی پس از تصرف شوش، تازیان بلاد خوزستان و فارس را هم عرصه تاخت و تاز و غارت خود قرار میدهند و در طی یک سال مهرگان، صمیره، استخر و ارجان را هم تصرف میکنند. کمی بعد هم کاشان و اصفهان سقوط میکنند. و دست آخر در چشم برهمزدنی فرهنگ، زبان و دین ایرانیان، زیر نفوذ و سلطهی اعراب میرود. لغت تازی جانشین زبان پهلوی میشود. محراب و مناره جای آتشکده و پرستشگاه زرتشتیان را میگیرند و بانگ تکبیر و طنین صدای موذن جانشین ترانههای طربانگیز باربد و نکیسا میشود و بدینگونه آیین زرتشتی زیر مذهب اسلام رنگ میبازد:
آیین زرتشت را مسلمانان به نام مجوس شناختند و پیروان آن را به دستور پیغمبر در شمار اهل کتاب پذیرفتند از این رو از آنها جزیه قبول کردند و معاملهای را که با کفار و مشرکان روا میداشتند با زرتشتیان نمیکردند البته اجازهی بحث و گفتگو به آنها داده نمیشد و حق نشر و تبلیغ آیین خود را نداشتند ....
اما آیا ایرانیان به سادگی در مقابل اعراب کوتاه آمدند و باجگذار آنها شدند و جزیهی خود را پرداختند؟ ایرانیان حتی پس از مرگ یزدگرد و از بین رفتن سپاه او و فرماندهان لشکرش، باز هم در مقابل اعراب تسلیم نشدند و مقاومتهای محلی مردم در برخی نقاط کماکان ادامه داشت. گاه و بیگاه ایرانیان سر به شورش میگذاشتند اما از آنجا که این شورشهای محلی از پشتیبانی نظامی در کنار خود برخوردار نبودند، با قساوت و سختکشی اعراب به شدت سرکوب میشدند، مانند آنچه عاملان خلیفه با شورشیان شهر استخر کردند:
چون عبداله بن عامر از پیمان شکستن مردم استخر خبردار شد و دانست که مردم بر ضد عربان به شورش برخاستهاند و عاملان وی را کشتهاند، به استخر آمد و خون همگان مباح گردانید و چندان که میکشتند خون نمیرفت تا آب گرم بر خون میریختند و عدد کشتگان که نامبردار بودند چهل هزار کشته بود، بیرون از مجهولان.
با وجود این سرکوبهای شدید، مقاومت مردم ایران در مقابل اعراب همچنان ادامه یافت و شورشهایشان خاموش نمیشد چرا که ایرانیان نمیخواستند در مقابل اعراب سر تعظیم فرود بیاورند و به تازیان جزیه بدهند و این طغیانگریها و گردنکشیهای مردم ایران آنقدر ادامه یافت تا بالاخره ایرانیان موفق شدند اولین انتقام خود را از اعراب بگیرند:
بدین گونه ایرانیان کینه ضربتی را که از دست عمر در قادسیه، جلولا و نهاوند دیده بودند در مدینه از او ستاندند .... ابولولو فیروز عمر را شش ضرب بزد از راست و چپ، بر بازو و شکم، یک زخم از آن بزد به زیر ناف و عمر از آن یک زخم شهید شد و فیروز از میان مردم بیرون جست و این فیروز مردی از نهاوند بود ....
سرانجام خلافای بنیامیه که از مسلمانی فقط نام آن را یدک میکشیدند و بنای حکومتشان بر کوچکشماری ایرانیان و برتری نژاد عرب بر عجم بود قدرت را در دست گرفتند و بالاخره اعراب با همهی ناتوانیها و ندانستنهایشان توانسته بودند بر اوضاع کشور تازه فتح کردهی ایران مسلط شوند و مقاومتهای محلی مردم را در هم بشکنند. بنیامیه ایرانیان را موالی (برده) میشمردند و به آنها اجازهی سوار شدن بر اسب و ازدواج با زنان عرب را نمیدادند و هیچ شغل و مقامی در دستگاه خلفا به ایرانیان سپرده نمیشد. اما اعراب که سابقهی تمدن و زندگی شهرنشینی را نداشتند برای ادارهی امور سرزمین پهناوری که به تصرف درآورده بودند به ناچار محتاج فکر و تدبیر ایرانیان شدند تا جایی که یکی از خلفای عرب میگوید:
از این ایرانیها شگفت دارم هزاران سال حکومت کردند و ساعتی به ما محتاج نبودند و ما صد سال حکومت کردیم و لحظهای از آنها بی نیاز نشدیم ...
با وجودی که ایرانیان پس از تحمل سالها سختی و رنج، اندکی از جایگاه به حق خود را مجددا به دست آورده بودند اما بدرفتاری خلفای بنیامیه با آنها همچنان ادامه داشت و ایرانیان که از دست بنیامیه و عمال آنها دلخون بودند، همیشه در کمین فرصتی بودند تا به مقابله با آنها برخیزند لذا هنگامی که «مختار ثقفی» به کینجویی و خونخواهی «حسین بن علی» برخاست، ایرانیان هم بدو پیوستند:
در واقع مختار موالی را که مخصوصا در کوفه زیاد بودند زیاده از حد دلجویی کرد و آنها را که در دوره تسلط عمال بنی امیه عرضه جور و استخفاف بسیار واقع شده بودند، هواخواه خویش گردانید. مختار موالی را بر مرکب نشاند و از غنایم جنگ بهرهشان داد.
«حجاج بن یوسف ثقفی» والی سنگدل و بدخوی دستنشاندهی امویان بر عراق بود از آنچه او پس از کشته شدن مختار، با ایرانیان و شیعیان کرد، روایات دهشتناک و غیرقابل تصوری نقل میشود که نفرتانگیز و مایهی انزجار است. علاوه بر این عمال حجاج در هنگام گرفتن باج و خراج از ایرانیان سخت خوی وحشیگری خود را نشان میدادند. سرانجام ایرانیان و نومسلمانان که از جور و بیداد حجاج به تنگ آمده بودند، راهی جز انتقامجویی از او نیافتند بنابراین به قیام عبدالرحمن بر علیه حجاج پیوستند. اما شورش عبدالرحمن هم راه به جایی نبرد و پس از چندی توسط حجاج سرکوب شد.
در زندان حجاج چند هزار کس محبوس بودند و فرموده بود تا ایشان را آب آمیخته با نمک و آهک میدادند و بجای طعام سرگین آمیخته به گمیز خر.
بر علیه مظالم بنیامیه، «زید بن علی» (فرزند امام سجاد (ع)) هم قیام میکند. پس از شهادت زید در کوفه و در نبرد با امویان، پسرش یحیی در خراسان به پا خواست اما حقطلبی او هم درهم شکسته شد. از آنجایی که امویان با جنازهی یحیی که جوانی بود هجده ساله رفتار اهانتآمیزی کردند، ایرانیان شیعه ساکن خراسان متاثر از کشته شدن او به رهبری «ابومسلم خراسانی» به خونخواهی این پدر و پسر برخاستند:
ابومسلم یاران خویش را بفرمود تا سیاه پوشیدند و نامه نوشت به شهرهای خراسان که جامه سیاه بپوشید که ما سیاه پوشیدیم و نزدیک زایل شدن ملک بنیامیه است و مردم همه جامه سیاه کردند. مداینی گوید که ابومسلم جامه از بهر آن سیاه کرد که در عزای «زید بن علی» و پسرش یحیی بود ....
طغیان و سرکشی ابومسلم و سیاهجامگان بر علیه امویان بود که توهم برتری نژادی خلفای بنیامیه را در هم شکست و عباسیان را به قدرت رساند. هرچند ابومسلم خود توسط منصور خلیفهی عباسی به نیرنگ و دام فریبی که بر سر راه او پهن کرد کشته شد، اما قیام او مقدمهای شد برای حضور ایرانیان در دربار خلفا و مشارکتشان در امور سیاسی و اجتماعی. به همین جهت دکتر زرینکوب معتقد است که قیام «ابومسلم خراسانی» و پیروان او را میتوان آغاز رستاخیر ایرانیان دانست:
دولت عباسیان دولت غدر و خیانت بود دولت آنها حاصل رنج و سعی موالی و آزادگان خراسان بود اما آنها هیچ از این یاران فداکار خود به سزا قدردانی نکردند و تمام کسانی که در راه آنها فداکاری کردند به غدر و خیانت هلاک کردند. ابومسلم نیز که در واقع دولت عباسیان پرورده و آورده او بود، از بدگمانی و بدسگالی آنها در امان نماند. برمکیان از عباسیان همین سزا را دیدند و خاندان سهل نیز از این سرنوشت شوم غم انگیز رهایی نیافتند.
پس از قتل ابومسلم به دست عباسیان، مردم ساکت ننشستند و بارها به نام و یاد او قیام کردند، از جمله معروفترین این شورشها و عصیانگریها میتوان به نهضت راوندیان و قیام سنباد اشاره کرد، اگرچه این قیامها همگی توسط عمال عباسیان سرکوب شدند اما این کینخواهیها هرگز خاموش نشد و هر روز درجایی کسی نام ابومسلم و یاد او را زنده میکرد تا جایی که در ماورالنهر هم شخصی به نام پیغمبر نقابدار که دعوی داشت روح ابومسلم در او حلول کرده سر به شورش گذاشت:
همواره نقابی از زر و یا از پرند سبز بر روی داشت تا روی او کس نتوان دید. یارانش را گمان بود که این«مقنعه» را بر روی فروهشته است تا شعشعهی طلعت او دیدگان خلق را خیره نسازد اما دشمنانش میگفتند که این نقاب را بدان روی از آن دارد تا زشتی و بدرویی خویش را فروپوشاند.
خلفای عباسی برای جلب اعتماد مردم در ظاهر سیاست برتری نژاد عرب بر عجم را کنار گذاشته بودند و ایرانیان را در دارالخلافه هم پذیرفته بودند تا جایی که «جعفر برمکی» تا مقام وزارت «هارونالرشید» پیش رفت. اما عباسیان در باطن میکوشیدند تا اختیارات خاندان برمکیان و ایرانیان را محدود کنند. سرانجام هم تاب تحمل برامکه را که از بزرگان و نامآوران بلخ بودند و نام و اعتبار و آوازهای به نیکی داشتند، را نیاوردند. اعراب که هیچگاه چشم دیدن برتری ایرانیان را نداشتند با دسیسهچینی هارون را که چشم طمع به ثروت برامکه داشت، تحریک کردند. ناگفته نماند که خاندان برمکیان که به بزرگواری و جوانمردی شهرت داشتند و دارای ثروت بیکران افسانهای بودند که البته مدیون رنج و زحمت رعایای ایرانی بود، هرگز در هنگام بخششهای خود جانب ایرانیان را نگاه نمیداشتند.
در سال 187 هجری جعفر برمکی را به فرمان هارون کشتند و از کسان و یاران او نیز بسیاری را به حبس و شکنجه کشیدند. حتی فضل و یحیی نیز به زندان افتادند و به عذابهای الیم دچار آمدند. ثروت و مکنت بسیار و بیحساب آنها نیز همه مصادره شد و کسانی که یک روز در اوج ثروت و نعمت بودند روز دیگر به نان شب حاجت داشتند.
ایرانیان که بعد از خاندان برمکیان دیگر در دستگاه خلافت جایگاهی نداشتند، پس از مرگ «هارون الرشید» هنگامی که دیدند پسر او امین جانشین پدر گشته، برای اینکه بتوانند مجددا راهی به سوی قدرت به دست بیاورند، پسر دیگر هارون، «مامون» را یاری رساندند تا برادرش امین را به قتل برساند و خود بر تخت خلافت تکیه بزند. «فضل بن سهل» وزیر و مشاور مامون با نفوذی که در مامون داشت او را واداشت تا پایتخت را از بغداد به خراسان منتقل و «علی بن موسی الرضا» را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کند.
بر اثر نفوذ امرا و وزرای ایرانی در این ایام ضعف قوم عرب به نهایت رسید. بسا که در کوی و برزن پیش خلیفه میآمدند و از بیتفاوتی او نسبت به خویش شکایت میکردند. چنان که یک عرب شامی در راه پیش مامون آمد و گفت: «ای امیر همانطور که به ایرانیان خراسان مینگری به عربان شام نیز عنایت فرما.»
اعراب که با نفوذ ایرانیان در دستگاه خلافت، از سویی قدرت و سیطرهی خود را در خطر نابودی میدیدند و از سویی از ارادت خاندان «فضل بن سهل» به تشیع بیم آن داشتند که حکومت به اولاد «علی (ع)» برسد، درصدد ضربه زدن به فضل بودند بنابراین هنگامی که «حسن بن سهل» برادر فضل والی بغداد شد، اعراب ناراضی سر به شورش گذاشتند. دیری نپایید که قلمرو خلافت مامون از کوفه گرفته تا بغداد سراسر دستخوش جنگ و آشوب گشت. اما فضل اخبار هرج و مرجها و بینظمیها را از مامون پنهان میکرد. عاقبت «امام رضا (ع)» مامون را از وقایع آشفتهی کشور آگاه کرد. مامون که متوجهی وخامت اوضاع گشت دستور داد فضل را بکشند و خود روانهی بغداد شد و از بیم ایرانیان به اعراب پناه برد اما کمی قبل از آنکه بتواند به طور کامل بر اوضاع تسلط یابد خراسان تقریبا مستقل شد و در اختیار ایرانیان در آمده بود:
مامون ناچار شد فرزاندان طاهر را به امارت خراسان بنشاند و در واقع فرمانروایی خاندان طاهر را بر خراسان تصدیق نماید بدینگونه در پایان دو قرن سکوت ایرانیان توانستند دیگر بار دولتی تازه پدید آوردند و آشکارا در قسمتی از ایران به استقلال فرمان برانند.
پس از قدرت و شکوهی که خاندان طاهر در خراسان بدست آوردند، ایرانیان در طبرستان و آذربایجان نیز احساس کردند که نوبت جدایی آنها از اعراب فرا رسیده است. از آنجایی که در آن سالها توجه خلفای عباسی به خاندان طاهر در خراسان است در غرب ایران فرصتی برای شورشهای جدید پدید میآید. «مازیار» در طبرستان و «بابک خرمدین» در آذربایجان در اندیشهی استقلالطلبی قیام میکنند:
در طبرستان مردم آشکارا با هر چه متعلق به عرب بود ستیزه میکردند. آخر بس مدتی نبود که «یزید بن مهلب» سردار عرب در گرگان سوگند خورده بود که از خون عجم آسیاب بگرداند و آسیاب هم گرداند و گندم آرد کرد و نانش هم خورد.
اما شاهزادگان و امرای ایرانی که قصد احیای دولت ساسانی را داشتند و مردم را بر ضد عربان و به نفع خود تحریک میکردند، قیام «بابک خرمدین» و پیروان او را که از بازماندگان آیین مزدکیان بودند خطری برای منافع شخصی خود دیدند، لذا این شاهزادگان بانفوذ ایرانی در خفه کردن این نهضت از هیچ کوششی فروگذاری نکردند به طوری که با وجود نفرتی که از اعراب داشتند بر علیه «بابک خرمدین» با خلیفه عرب همداستان شدند:
افسانههایی که در باب بابک خرمدین جعل کردهاند به خوبی نشان میدهد که با غرض و نیت خاصی سعی داشتهاند نام او را آلوده نمایند، بدین گونه قسمتهای مهمی از تاریخ بابک و خرمدینان در ظلمت ابهام فرورفته است ...
درسالهایی که مامون میکوشید از توطیههایی که ایرانیان و مخصوصا خاندان سهل بر ضد او ترتیب داده بودند رها شود، «بابک خرمدین» سردار دلیر و باهوش ایرانی شورش مزدکیان و خرمدینان رهبری میکرد. مامون و معتصم برای کشتن بابک قریب بیست سال تلاش کردند اما راه به جایی نبردند تا اینکه یک شاهزادهی ایرانی جویای نام و قدرت به نام افشین به نیت رسیدن به جاهطلبیهای خویش از طرف خلیفه وقت به جنگ با بابک رفت و با غدر و حیله او را شکست داد و به اعراب تسلیم کرد:
بابک را بردرگاه معتصم به دارالعامه آوردند. معتصم دژخیم خواست تا دست و پای او را ببرد. خونسردی و بیپروایی دلیرانهای که بابک در مواجهه با مرگ نشان داد، شایسته قهرمانان بود. گویند چون بابک بر معتصم درآمد برادرش هم بدانجا بود، وی را گفت: «ای بابک کاری کردی که کس نکرد اکنون صبری کن که دیگری نکرده باشد.» بابک گفت: «خواهی دید صبر چگونه کنم.» ....
اما شخصی که بابک را مغلوب خود کرد که بود؟ افشین امیرزادهای ایرانی از سرزمین اشروسنه بود که چون برادرش به جانشینی پدر رسید، اسلام آورد و نزد مامون رفت و او را به تسخیر سرزمین پدریاش، اشروسنه، ترغیب کرد و پس از فتح اشروسنه کوشید تا در دستگاه خلافت مامون به نفوذ و قدرتی دست یابد. افشین که تنها در جستجوی راهی برای به دست گرفتن قدرت بود نه تنها پدر و برادر خود را فروخت و به جنگ بابک هموطن خود رفت، بلکه مازیار را هم قربانی نقشههای خود کرد:
افشین بر اثر فتح آذربایجان و پیروزی بر بابک نزد معتصم پایگاه بلند یافته بود او که به ولایت خراسان چشم داشت و از اختلاف عبداله طاهر (والی خراسان) و مازیار آگاه بود امیدوار بود بتواند عنایت خلیفه را جلب کند و جای عبداله طاهر را در خراسان بگیرد ...
حال کمی به مازیار بپردازیم، پس از مرگ پدر مازیار، عموی او جانشیناش شد لذا این شاهزادهی طبرستانی با غروری جریحهدار شده نزد مامون رفت مامون مازیار را پذیرفت و چون شرح حال او را شنید، نامهای به عموی مازیار نوشت که ولایت طبرستان را به مازیار تقدیم کند. سپس افشین را روانهی طبرستان کرد. عموی مازیار خشمگین از دریافت نامهی مامون و عمل خودسرانهی مازیار قصد کشتن او را کرد اما مازیار از نقشهی شوم عمویش آگاه گشت و او را هلاک کرد.
مازیار آشکارا از فرستادن خراج طبرستان به خراسان و نزد عبدالله طاهر سرپیچید و در جواب نامهی معتصم بدو نوشت من به عبداله طاهر خراج نخواهم داد ولیکن آن را به درگاه خلیفه خواهم فرستاد. از آن پس مازیار خراج خویش پیش معتصم میفرستاد و چون آن مال به همدان میرسید، معتصم از جانب خود کسی را میفرستاد تا آن مال را به معتمد عبداله طاهر دهند و به خراسان برند.
دشمنی مازیار و طاهر که شدت گرفت افشین که آرزویی جز رسیدن به ولایت خراسان نداشت، مخفیانه مازیار را برای قیام بر علیه طاهر تحریک کرد. افشین میاندیشید که چون بابک را مغلوب کرده، روزی که بین مازیار و طاهر جنگی رخ دهد خلیفهی وقت او را جهت سرکوب مازیار خواهد فرستاد. افشین میدانست بین خلیفه و طاهر هم کینه و عداوتی از ایام قدیم وجود دارد بنابراین پیشبینی میکرد که پس از پیروزی بر مازیار، خودش والی خراسان و طبرستان خواهد شد.
باری افشین به این امید نامهها به مازیار نوشت و اظهار دوستی کرد و بدین گونه، مازیار را قربانی نقشههای جاهطلبانه خویش نمود و او را به نهضت و قیام جهانجویانه و بیسرانجامی وادار کرد.
سرانجام مازیار آشکارا بر خلیفه شورید و کمی بعد که بر اوضاع طبرستان کاملا مسلط شد، به اسلامستیزی روی آورد و همهی مسلمانان را از کار برکنار کرد و به یاران خود فرمان داد مساجد را ویران و آثار اسلام را از همه جا جمع کنند. مازیار مخالفانش را به شدت سرکوب و روانهی زندان کرد و برای دریافت باج و خراج از مردم بینوا به شدت سختگیری کرد. اخبار طبرستان که به معتصم رسید برخلاف انتظار افشین، از طاهر خواست که به جنگ مازیار برود. افشین به مازیار نامهای نوشت و ضمن اینکه او را از ماوقع آگاه کرد از مازیار خواست تا آنجا که میتواند در مقابل طاهر مقاوت کند تا او به کمکش بیاید. البته که افشین قصد کمک به مازیار را نداشت و تنها قصدش طولانی شدن نبرد طاهر و مازیار بود چرا که افشین گمان میبرد در صورت ادامهی جنگ، معتصم بالاخره او را برای سرکوبی مازیار روانه خواهد کرد. اما حوادث بر طبق انتظار افشین پیش نرفت، چرا که برادر مازیار، کوهیار او را به عبداله طاهر تسلیم کرد:
نوشتهاند که وقتی مازیار را به سامرا نزد خلیفه میبردند در میان راه او را مست کردند و او در آن بیخودی از ارتباط خود با افشین سخن گفت و اسرار فاش کرد.
دربار معتصم عباسی همیشه کانون و آبستن حوادث و خیانتها بود و هرکسی که در دربار خلیفه آمد و شدی داشت در پی کسب قدرت برای خود و ضربه زدن به دیگری بود. در میان این رقابتها و اختلافات معتصم توجه ویژهای به افشین داشت و نزدیکان خلیفه مدتها به دنبال فرصتی بودند تا به او ضربتی بزنند. پس از دستگیری مازیار، متعصبان عرب و سینهچاکان عبداله طاهر توانستند افشین را از چشم خلیفه بیندازند و او را نسبت به افشین بدگمان کنند. زمانی که افشین متوجه شد خلیفه به دیدهی شک او را زیر نظر گرفته است ابتدا قصد فرار کرد و چون موفق نشد تصمیم گرفت خلیفه و نزدیکانش را در یک شب مسموم کنند که با زیرکی خلیفه نقشهی افشین به مرحلهی اجرا نرسید. سرانجام این شاهزادهی جهانجوی ایرانی که اندیشههای بزرگی در سر میپرواند و در این راه حتی از قربانی کردن دوستان خود هم خودداری نکرده بود، دستگیر، محاکمه و در زندان معتصم درگذشت:
افشین را دستگیر و به زنجیر بستند. سرای او را آتش زدند و کسان او را اسیر گرفتند. خلیفه سردار اشروسنه را که آن همه خدمتهای شایان با او کرده بود به زندان فرستاد. اتهام افشین خیانت به خلیفه نبود بلکه او متهم به این بود که هنوز آیین نیاکان دارد و با آنکه به ظاهر اسلام آورده در دل به آیین دیرین خویش باقی مانده است ...
هرچند بابک، مازیار و افشین هر کدام در راه آرزوها و آرمانهای خویش ناکام ماندند و به جهت تشکیل کشور و دولتی مستقل از اعراب کاری از پیش نبردند اما سعی و جهد و کوشش همین سرداران بود که به جدایی خراسان و بعضی دیگر از قسمتهای ایران از قلمرو اعراب منتهی شد و زمینهساز تشکیل دولت طاهریان گردید. طاهریان اولین حکومت مستقل ایرانیان پس از حملهی اعراب بودند:
طاهریان خیال تجدید دولت ساسانی و احیا آیین زرتشتی را که دیگران در سر پرورده بودند، از خاطر برده بودند. دولت آنها هرچند از دولت بغداد جدا شده بود اما از آیین مسلمانی جدا نشده بود، از این رو برخلاف بابک و مازیار از حمایت ایرانیان مسلمان بینصیب نماندند و به همین سبب بود که توانستند آرزوی استقلال و سلطنت خویش را تحقق بخشند. رفتار آنها نیز با مردم و رعایای خویش از دلجویی و دادپروری خالی نبود.
سرانجام سلطهی اعراب بر قسمتی از خاک ایران پایان یافت و مبارزهای که ایرانیان برای بازپسگیری سرزمینشان از سقوط نهاوند شروع کرده بود با آغاز حکومت طاهریان در خراسان به پایان رسید. در طی این دو قرن خاک ایران شاهد ریخته شدن خونهای بسیاری از فرزندانش بود. از زمانی که فیروز عمر را در مسجد کوفه به قتل رسانده بود تا روزی که «بابک خرمدین» را در دارالخلافه بغداد دست و پا بریدند و به دار آویختند، حداقل دویست سال گذشته بود. تاریخ این دو قرن مبارزه و کوشش هر چند سراسر صحنهی رقابت و کشمکش نظامی و سیاسی دو قوم ایران و عرب است اما سرانجام این فرهنگ و تمدن ایران بود که خلفای تازی را مقهور و مغلوب خود کرد. تاریخ این دو قرن را بدون تعصب بخوانیم و به خاطر بسپاریم چرا که به قول «ابن خلدون» تاریخ تکرار میشود.
نویسنده: طوبا وطنخواه
مطلبی دیگر از این انتشارات
پدر سرگی
مطلبی دیگر از این انتشارات
کتابخانهی من
مطلبی دیگر از این انتشارات
کتابایی که خوندم تا الان