در دل جنگل انبوهی، تکه سنگی زندگی می‌کرد...

در دل جنگل انبوهی،

تکه سنگی زندگی می‌کرد.

روز‌ها منتظر همدمی می‌ماند،

شب‌ها برای رفاقتی تازه صبر می‌کرد.

روزی پرنده‌ای رویش ایستاد،

تکه سنگ گفت:

اسمت چیست؟ از کجا آمده‌ای؟

پرنده اما جوابی نمیداد به او.

روزی رهگذری از کنار او گذشت،

تکه سنگ گفت:

سلام ای رهگذر، اسمت چیست؟

ساکن کجایی؟ چه رنگی دوست داری؟

رهگذر اما جوابی نداد به او.

او به تنهایی خود عادت پیدا کرد و آرام آرام

از جهان اطرافش دل می‌برید.

روزی از روزهای تابستان،

که تکه سنگ از گرما می‌نالید،

خانواده‌ای را از دور دید.

ناامیدانه به آنها می‌نگرید،

تا که آن‌ها با قدم‌هایی آهسته رسیدند به او.

ناگهان معجزه‌ای رخ داد،

کودک تا دست پدر و مادر خود را ول کرد، گفت:

چه تکه سنگ زیبایی!

می‌شود من را بگذارید بالایش؟

مادرش او را بغل کرد و گذاشت روی او.

کودک پرسید:

ای تکه سنگ، نام تو چیست؟

اما این بار تکه سنگ نمی‌توانست به او جوابی بدهد.

ناگهان کودک گفت:

من صدایت را نمی‌شنوم،

و نمیدانم چه در سر داری،

با این حال، دوستت می‌دارم.

تکه سنگ که شگفت زده شده بود و نمیدانست که چه کاری می‌تواند بکند،

با خودش گفت، درست است که صداهایمان بهم نخواهد رسید،

اما، من هم دوستت خواهم داشت.

تکه سنگ دیگر تنها نبود،

و از آن پس به هر که از کنارش رد میشد، میگفت:

چه پرنده‌ی زیبایی، چه رهگذر پویایی

من چقدر شما را دوست دارم...

طه رضوی | مرداد سال 1401

منتشر شده در تاریخ 28 مرداد 1401 از وبسایت virgool.io


واضحه که یک هنرمند، نویسنده یا شاعر در ایران، راه سختی رو برای گذرون زندگی انتخاب کرده، چون شیرینی خلاقیت در هنر یا ادبیات انقدر براش زیاد بوده که سختی‌های مسیر رو به جون بخره.
اگر علاقه‌مند به قلم من هستید، باعث افتخار منه که با هم همراه بشیم و در این مسیر از من حمایت کنید.
شاید بپرسید: چجوری؟ دو تا راه واسه حمایت کردن از قلم من وجود داره، یکی اینکه با معرفی و به اشتراک گذاشتن نوشته‌ها بین دوست‌ها و آشناهاتون کمک به خوانده شدن بیشتر قلم من کنید، یکی دیگه هم حمایت مالی از طریق لینک‌های زرین‌پال که در پروفایل زیلینک خودم قرار دادم:
مشاهده لینک‌های حمایتی زرین‌پال از طریق پروفایل زیلینک طه رضوی: (Click Here)

ممنون از حسن توجهتون،
با من همراه باشید.