آدم‌ها خیلی با هم فرق می‌کنند؛ خیلی

حس میکنی زیباترین حرف‌های عمرت را شنیده‌ای،

لااقل یکی از زیباترین‌هایشان

دوست داری دیگران را هم در این حس شریک کنی

گوشه‌ای از آن مرواریدهای گرانبها را بازگو میکنی

ناگهان

میخواهی زمین دهان باز کند و تو را از شنیدن باز دارد

نمیخواهی آن تهمت‌ها را بشنوی

نمیخواهی به روی جواهرت خاک بنشیند

جواهری که به تازگی در خودت یافته‌ای

جواهری که میخواهی برای خودت نگهش داری، از آن مراقبت کنی، تا ابد..

اما..

وظیفه تو ترک آن محل نیست..

آن آدم‌ها بدترین آدم‌های روی زمین نیستند..

هر چند به نظر می‌رسد زمین گرفتارشان کرده

و تو از کجا میدانی که خودت چگونه‌ای؟

نمی‌دانی؟

پس با خلق مهربان باش

جواب‌شان را بده

حتی اگر جوابت آنقدر بدیهی‌ست که با کلمات بیان نشود

کلمه‌ای برایش معادل نکرده‌ای که در آن لحظه در مغزت ظاهر شود

عیبی ندارد

مخالفتت را نشان بده

بگذر

سعی کن تا می‌توانی جواهرت را پاکسازی کنی

و ذهنت را آرام سازی

به خود بگو:

خالق جبران می‌کند

خالقی که خود این پازل را برایت چیده

پازلی که شگفت‌انگیز کار می‌کند

کافی است دمی با پازل هم‌فرکانس شوی

تشدید رخ می‌دهد

عاشقش میشوی..

نه!

عاشق آیینه شدن؟

عاشق جلوه‌ای از نور شدن؟

وَه!

عاشق نور شو، عاشق آیینه ساز..

اگر نور نبود، آیینه چه معنا داشت؟

آیینه هیچ از خود ندارد