کفاره شرابخوریهای بیحساب، هشیار در میانهمستان نشستن است.
بی سروته

دقیقا قد یک سال و هفت ماه و یازده روز میتونم توی سکوت اشک بریزم. شاید تهش بیناییم رو از دست بدم، یا جمجمهمو آب ورداره و خودبهخود به مرگ نزدیکتر بشم. یه حالیم که نه سکوت راضیم میکنه نه فریاد زیاد.
احساس هیچی بودن دارم. دلم واسه هیشکی تنگ نیست، ولی قلبمم اروم نیست. شاید خودمو گناهکار میدونم بابتش. اخیرا زیاد فکر میکنم که ممکنه منشأ سردرگمی هام حس گناهی باشه که هر روز و هرشب با خودم به دوش میکشم.
یه شبح از گناه بابت طرز فکر کردن هام، بابت عقاید از دست رفتهم، بابت سرد و تلخ و دیوانه شدن هام، بابت..
خنده دار اینجاست که انقدر سقوط کردم، حتی احتمال میدم چیزی به اسم گناه وجود خارجی نداشته باشه. از وقتی یادم میاد یه سری کلیشه رو فرو کردن تو مغز هامون و از ترس جهنم وادارمون کردن که حتی یه لحظه به سرمون خطور نکنه.. درمورد هرگونه انحراف تفکر، تابوشکنی، شکستن چارچوب، ..
دارم قید خودم و عقایدمو میزنم. دو تا حالت داره دیگه، یا یه گیتاریه که خودخواسته دارم سیم هاشو می برم و نابود شدنش رو می پذیرم، یا موقع خونریزی به این نتیجه میرسم که از اول الفبای موسیقی عقایدم رو اشتباه نوشته بودم و اصلا چیزی درکار نبوده که از بین ببرم، صرفا به یه آگاهی نسبی و حتی کاذب رسیدم.
هر تیکه از روح فرسودهم یه گوشه پرت شده. نمیدونم چرا اینقدر رها و حیرونم، چیشد که از باور هام شک و تردید ساختم، چطور شد که بیثباتی و پریشونی، افسار افکارم رو توی دستش گرفت.
بی حاشیه، بی طرف، با کالبدی آغشته به زهر و دردی وصف نشدنی دنبال خودم می گردم.. خودی که دیگه نیست..
نمیدونم چرا این تراوشات بی سروته رو دارم می نویسم. حتی نمیدونم وسط جنگ و شرایط خاص که اولویت امن و زنده موندنه، این فروپاشی های رندوم واسه چیه..
مطلبی دیگر از این انتشارات
«چرا هیچکس درباره این موضوع حرف نمیزنه؟»
مطلبی دیگر از این انتشارات
آدمِ ناشناسِ خاطراتِ تیره و تارِ من
مطلبی دیگر از این انتشارات
به وقتِ دوم آبانماه.