🪐تا در آیینه پدیدار آیی عمری دراز در آن نگریستم...
تَنفُسِ زندگی

امشب من
به چشمان خواب آلود زندگی خیره شده ام
از او می پرسم:
چرا واژهٔ «غَـــم» را
آنقدر کشیده در گوشم تلّفظ کردی؟
چرا میوه ی ملس شادی را
نجویده از دهان بیرون آوردی؟
مگر گناه من چه بود جز آنکه
آخرین شکوفه های ابتهاج را
از حیاط همایون بهار دزدیدم؟
ندانستم؛
نفهمیدم که واژه نامهٔ زندگی
از میان تمام فصل ها
تنها زمستان را برایم معنا کرده بود
گمان کردم؛
خیال کردم که اگر بخوابم
از نگاه کینه توز شب در امان خواهم ماند
ندانستم که «شب»،
شبانه به رویاهای کودکانه ام رسوخ خواهد کرد.
من در گورستان افکار مُرده
به نیت سبک بالی آرزوهایم
فاتحه می خوانم.
به یاد می آورم آنکه بیل را بر خاک زد،
«من» بودم.
من در بازار سیاه آمال فروشان
برای «آغوش تنگی» قمار می کنم
و از بهر یافتن آبگینه ی عمرم
شیشه های انگور مسرور را سر می کشم
امشب من،
به آن دو چشم بی جان،
به چشمان زندگی خیره شده ام
زانو زده در برابرش تمنا می کنم:
بگذار پیش از تو بمیرم!
شاید که روزی کسی بر جایی بنویسد:
او دختری بود
که وقتی بر بستر واپسین دقایق زندگی
اشک می ریخت،
خون در تجرد رگ هایش
لخته شد
هم او که در آخرین سپیده دمِ اُمید
نجوا کرد:
ای کاش...
«ای کاش کسی جایی منتظرم باشد»
مطلبی دیگر از این انتشارات
فکرکن حال و روز من خوب است.
مطلبی دیگر از این انتشارات
من اینجا کلافهام
مطلبی دیگر از این انتشارات
پآییز آمد:)