کانال من در بله: @mystory_roman👣✨️
ستاره در نیمه شب- پارت نهم

ساکتِ ساکت است، تنها صدای قدم های من روی کفِ چوبی است که به آنجا می بخشد. نورِ کوچک و لغزنده شمع ها کمی به دیوار نور داده است؛ من کسی هستم که آرام آرام سایه ام به آن نور کوچک اضافه می شود. صدای تند شدن حرکات کسی در اتاق مرا کنجکاوتر از قبل می کند! آرام در را هل می دهم و جلو می روم:
<< پدر؟! مادرم کجاست؟!>>
او ناگهان روی زمین می افتد و گریه می کند. قلبم به تپش می افتد، هر ثانیه قدرت ضربه اش به قفسه سینه ام بیشتر می شود! اما چرا گریه مرد، واقعی نیست؟! چرا شبیه تمرینی برای تئاتر است؟! چشم هایم را در اطراف می چرخانم. پرده ای که باد لحظه ای او را آرام نمی گذارد، پرده قدری بی قرار است که انگار می خواهد چیزی به من بگوید. نزدیکش می روم، در فلزی را کنار می زنم و وارد بالکن می شوم، باد لا به لای موهایم غوغا به پا می کند. لحظه ای سرم را می چرخانم و به آن مرد نگاهی می اندازم؛ هنوز درحال گریه و زاریِ عجیبش است. آب دهانم را قورت می دهم. قلبم جوری به قفسه سینه ام ضربه می زند که انگار می خواهد که آن را بشکافد و بزند بیرون! دستم را روی پیشانی ام می گذارم، عرق کرده ام!.. به پایین نگاهی می اندازم..! مادرم که کنار آن کلبه ی چوبیِ پر از خاطره و نزدیک به قلعه بی جان شده بود..
<< پسرم.. من واقعا متاسفم! قول میدم تاوانش رو از کسی که این کارو کرده بگیر..م!>>
باد با صورتم برخورد می کند، آن را خنک می کند، عرق پیشانی ام را خشک و وجودم را نوازش می کند. نفسی عمیق می کشم؛ بوی گل و چمنزار در بینی ام پر می شود، فکر کنم.. دوستش دارم! به ابیگل نگاه می کنم، مثل اینکه خیلی وقت است چشمانش رو به من است و دارد من را می بیند، من غرق در افکار بوده ام.. ابرویش را می اندازد بالا، برعکس راه رفتنش روی چمن ها را تمام می کند و دوان دوان به سمت من می آید، دستان من را می گیرد، شروع به چرخیدن می کند و من را هم با کمک کشیدن دست هایم می چرخاند. چشم هایم گرد می شود و ناخوداگاه شروع می کنم به فریاد کشیدن، او چشم هایش را می بندد و می خندد.
<< کافیه! گفتم کافیه! وای! وای! وای!>>
او ابروهایش را به معنی اینکه حرفم را گوش نمی دهد، دوباره بالا می اندازد و کارش را با سرعت بیشتری ادامه می دهد! وای! چرا او به حرفم گوش نمی دهد؟! من میترسم! ابیگل خواهش می کنم! وای! دوباره آن فکر ها آمدند: نکند ناگهان روی زمین بیوفتیم، این گوشه ها سنگی باشد و با سرمان برخورد کند و ما را بکشد؟! نکند ناگهان در گوشه ای از این چمنزار پرت شوم و همان جا هم یک شاخه کوچک و تیز باشد و روی آن بیوفتم و برود توی تنم؟! نکند به خاطر کشش، دستم در برود؟! نکند..! ناگهان ضربه ی یک سیلی محکم روی صورتم را احساس می کنم. آب دهانم را قورت می دهم. چه خبر است؟! ابیگل دست به سینه با ابروهایی در هم فرو رفته و با چشم هایی آتشین به من خیره شده است:
<< کافیه دیگه! نمی خوای این مدام فکر کردن به چیز های منفی رو کنار بذاری ولیعهد؟!>>
بدنم داغ می شود و دستانم شروع می کند به لرزیدن. چطور به خود این اجازه را داده است که دستش را روی من بلند کند؟! برایم اهمیتی ندارد که زیبا است یا.. هرچی! به درک! به او نشان می دهم که چه خبر است! زندگی را برایش سیاه می کنم! دستم را بالا می آورم و قدرتی را در او به جریان می اندازم! به او نشان می دهم تقاص سیلی اش را! دختره ی..! اما.. دستم می لرزد! نمی تواند حرکتی کند! چرا پس وایساده ای دست؟!.. لحظه ای مکث می کنم. چون خودم نمی خواهم.. نمی خواهم آسیبی به او برسانم! ناگهان روی چمن ها می افتم و اشک هایم سرازیر می شود! او درست می گوید! من زندگی ام وقف افکار منفی کرده ام! زندگی ام را تباه کرده ام! این زندگی نیست که من می خواستم! باید چه کاری انجام بدهم؟! قطرات اشکم روی گونه های خشکم می ریزد، صدای گریه ام بلند می شود و هق هقم آن را آزادتر می کند. ابیگل روی چمنزار، کنار من می نشیند، کمی مکث می کند، تردیدی در وجودش احساس می کنم، تصمیمش را می گیرد؛ نزدیک می شود و من را به آغوش می کشد. سرش را روی شانه ام می گذارد و با دستش ضربه هایی آرام روی کمرم می زند و آرامم می کند:
<< اشکالی نداره.. تقصیر تو نبوده دوستم!>>
او به آغوش کشیدن من را تمام می کند. سرم را بالا می آورم. همانطور که نشسته است خودش را روی چمن ها می کشد و از من کمی فاصله می گیرد، چهارزانو می شود:
<< خب ببین تقصیر خودت بود دیگه، تو شروع کردی به فکر منفی کردن منم خواستم تمومش کنم. البته نباید می زدمت.. عذر خواهی می کنم.>>
نفسم را از دهانم بیرون می دهم و لبخندی می زنم:
<< پس.. یکی طلبت!>>
یکی از ابروهایم را بالا می دهم و برای او دست می زنم. او تعجب کرده است. سرش را کج می کند:
<< چی؟!>>
<< فعلا فکرای منفیم رو از ریشه بریدی!>>
می خندم.
<< آخ!..>>
دستم را روی صورتم می کشم، همانجایی که سیلی را خورده ام:
<< چقدر درد می کنه!>>
او چشم هایش را درشت می کند و ابروهایش را در هم می برد. تند تند حرف می زند:
<< اعصاب منو خورد نکن! ازت عذرخواهی کردم دیگه!>>
<< منم بخشیدم اما تا آخر زندگیم این درد با منه!>>
ابرویم را بالا می دهم.
او سرش را چپ و راست با ناراحتی تکان می دهد و شانه هایش را بالا می اندازد. از جایش بلند می شود و می رود کنار دریاچه می نشیند. همانطور که نشسته است، پاهایش را داخل آب می برد و آن ها را داخل آب بازی می دهد، کنار او می نشینم، زانو هایم را جمع، و آن هارا بغل می کنم. به اطرافم به خوبی نگاه می کنم. جالب است.. این چمنزار کوچک و نقلی که کنار دریاچه است، برای حداقل من، مثل یک پناهگاه امن است. به ابیگل نگاه می کنم، اینجا جاییست که بسیار با ابیگل آمده ام و با او خاطرات مختلفی را ساخته ام، حس صمیمیتی با گل ها، نسیم و حتی درختان و تنه هایش دارم. دوباره به ابیگل نگاه می کنم؛ خیلی ساکت است! شاید زیادی با او درمورد سیلی شوخی کرده ام!
<< میگم؟ ناراحت شدی از دستم مادام؟!>>
او چشم هایش را تنگ می کند و به من نگاه می کند:
<< یخورده.. اشکالی نداره، گذشته. میدونم که پشیمونی!..>>
می خندد. دست به سینه میشوم:
<< من پشیمونم؟!>>
<< نیستی؟!>>
<< نمیدونم!>>
نفسی عمیق می کشد. و بعد ناگهان انگشت اشاره اش را رو به من می گیرد:
<<اما اول اینو بگو، تو چرا بر نمیگردی به قصر و همش یه بحث تازه رو شروع می کنی؟!>>
خیلی باهوش است!
<< خیلی باهوشی! جدی میگم! بر نمی گردم چون.. اونجا حال خوبی پیدا نمی کنم؛ یعنی پیدا نمیشه اصلا! اگر می خوای بری خونه، برو، یا احیانا اگر مشکلی نیست میتونم برسونمت.>>
ساعتی که به لباسم وصل است را کمی بالا می آورم و نگاهش می کنم:
<< خیلی دیره، ساعت سه بامداده.>>
<< اما تو چی؟>>
<< نگران من نباش مادام. یه جایی رو پیدا می کنم مادام وود.>>
چند ثانیه مکث می کند، در فکر رفته است. لبخند کوچکی می زند:
<< لازم نیست بگی مادام. منو ابیگل صدا کن، بدون اینکه معذب بشی؛ خودم دارم بهت میگم. میتونی بیای خونه ی ما.>>
بله؟! وایسا! درست شنیدم؟! خونه ی ابیگل؟! غیرممکنه! اصلا!..
سرم را پایین می گیرم، دستم را روی گردنم با سرعتی متوسط می کشم. صدایم را صاف می کنم:
<< چ..چی؟! گفتم که مادام، برو.>>
<< بهم نریز پسر جون. ما خونمون مسافرخونست!>>
سرش را تکان می دهد. از جایش بلند می شود و دست به سینه رو به روی من می ایستد:
<< حالا میای یا نه؟>>
نفسی با خیال راحت می کشم.
<< میام.>>
بالا رفتن از سربالایی همیشه انقدر سخت بود؟! آه.. آه.. به نفس نفس افتاده ام! پاهایم انگار اصرار دارند سرجای خودشان بایستد و تکان نخوردند اما نمی شود که! باید به مسافرخانه برسم و آنوقت می توانم خودم را رها کنم. آنها را با تمام نیرویی که در وجودم مانده است بلند می کنم و جلو می روم. پیشانی ام عرق کرده و موهایم هم ریخته است روی آن، اَه.. انگار موهایم به هم چسبیده اند. باد می وزد و صورتم را بیش از حد خنک می کند، سرم را به درد می آورد! نفسم را از دهانم به سمت بالا خارج می کنم و موفق می شوم موهایم را از روی پیشانی ام کنار بزنم. ادامه دادن سخت است! نمی توانم به مسافرخانه برسم، دیگر قدرتی در وجودم نیست! آه.. کف دستانم را می گذارم روی صورتم و همانجایی که هستم می ایستم. با دستانم پشت کمرم را می گیرم و سرم را به سمت پایین خم می کنم. ابیگل متوجه من می شود و حرکتش را متوفق می کند. همانطور که می خندد به سمتم می آید:
<< ببینم ولیعهد؟! تو که توی قصر تیراندازی می کنی، اسب سواری می کنی، شمشیر زنی انجام میدی و کلی تمرین داری؟ خسته شدی؟!>>
دستش را بالا می آورد و با انگشت به مسافرخانه اشاره می کند:
<< نگاه کن! مسافرخونه از همینجا معلومه! این یعنی خیلی نمونده!>>
تعجب می کنم، واقعا نزدیک هستیم به مسافرخانه؟ با چشمانم پی اشاره انگشت ابیگل را می گیرم تا بتوانم مسافرخانه را ببینم. تابلوی چوبی بسیار بزرگی دارد که اسم مسافرخانه را روی آن بسیار درشت حک کرده اند؛ از نورهای آتشی فانوس های دیواری خانه ها کمک می گیرم تا آن را در تاریکی شب بخوانم:
" مسافرخانه خانواده ی وود " کمی آنطرف تر و بالاترِ مسافرخانه را نگاه می کنم، قصر است که روی بلند ترین نقطه ی سرزمینمان وجود دارد، انگار قصر فاصله ی زیادی با مسافرخانه ندارد!
<< ابیگل؟ اینطور که من دارم می بینم، مسافرخونه خیلی به قصر نزدیکه!>>
<< اوهوم! فاصلش با قصر خیلی کمه. انقدر نزدیکه که از ورودی مسافرخونه میشه بالکن یکی از اتاق های قصر رو دید!>>
<< وایسا ببینم؟! پس مشتریاتون خیلی زیاده!>>
<< شاید. این چند ساله یکم فرق کرده.>>
ابیگل سر جایش می ایستد و به من نگاه می کند، چشم هایش حالت عجیبی دارد، نه! منظورم رنگ زیبا و موج های پر از حرکتش نیست، انگار دنبال چیزی است! چشم هایش تنگ شده اند و مردمک آن ها را مدام تکان می دهد. دیگر بس است! دستم را بالا می آورم و آن را در هوا تکان می دهم، این کار برای جلب توجه اوست.. اما انگار برای بیرون آوردن او از افکارش، کافی نیست، پس من هم تصمیم می گیرم مانند خودش سر جایم بایستم و به او خیره شوم. ابری بزرگ که فِلِشی به سمت ابیگل دارد در خیالم رسم می شود، این ابر چه کاربردی دارد؟! ابیگل چشم هایش را تنگ می کند و دستش را می گذارد زیر چانه اش؛ چیزی درون آن ابر نوشته می شود:
<< چرا چیزی در جواب من نمی گوید؟!>>
اوه! حالا فهمیدم! چیز هایی که داخل آن ابر نوشته می شود، حدس من از حرفی است که ابیگل دارد داخل فکرش می گوید!
ابیگل چشم هایش را می بندد و سرش را تکان می دهد، انگار دارد چیزی را در ذهنش حل می کند. چیزی در ابر نوشته می شود:
<< اما شاید هم چیزی برای گفتن ندارد!>>
ناگهان ابیگل چشم هایش را باز می کند و بهم خیره می شود:
<< اما مطمئنم چیزی هست که باید اون رو به زبون بیاره! چیزی درمورد اون موضوع!>>
کدوم موضوع؟ آخ! رابرت! این ها تمامش حدس های توست!
ابیگل دوباره دستش را زیر چانه اش می گذارد:
<< درمورد اون موضوع چیزی هست که باید اون بگه! اما کمکی به حل مسئله می کنه؟!>>
کدوم موضوع آخه؟!
ابیگل دستش را روی چشمش می گذارد و سرش را با گمراهی تکان می دهد:
<< باید حرفش رو بزنه تا مسئله ی اون موضوع حل بشه!>>
ای بابا! ای بابا! گفتم..
<< کدوم موضوع؟!>>
ناگهان ادامه ی حرفم از مغزم فرار می کند و از زبانم همراه با فریادی که صدا کلاغ ها را در آسمان در می آورد، بیرون می زند! ابیگل به خودش می آید و البته چشم هایش از فریاد من گرد شده اند! صدایم را صاف می کنم و دست به سینه می شوم:
<< ببخشید. به هرحال خوبه که از فکر بیرون اومدی. راه رو ادامه بدیم؟>>
قدم هایم را بر می دارم و حرکت را آغاز می کنم. قدم های زیادی را بر نداشته بودم که ناگهان صدایی به گوشم رسید، صدای پارس سگی که هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد! سر جای خودم می ایستم.. قرار است همان چیزی که در ذهنم تصور می کنم اتفاق بیوفتد؟! اما من از حیوانات تنفر دارم! حتی نمی خواهم آنها را ببینم! اما انگار دیگر دیر است.. چشم هایم را می بندم و اعداد معکوس را می شمارم: سه، دو.. یک! ناگهان سگی خودش را به پاهایم نزدیک می کند. آرام به او نگاه می کنم و آب دهانم را قورت می دهم؛ او صمیمی تر می شود و دور پایم می چرخد و خودش را به آن می مالد! به او دقت می کنم؛ دمش را کمی بالا گرفته و دارد آرام و آزادانه، بدون ترسی آن را تکان می دهد؛ حس خوبی به او داده ام؟ ناخوداگاه لبخندی روی لبم ظاهر می شود. ابیگل آرام قدم بر می دارد و به ما نزدیکتر می شود. به زانو هایش تکیه کرده، آن ها به صورت نود درجه هستند، اینگونه نشسته است. آرام دستش را روی سر سگ می کشد و آن را نوازش می کند:
<< این سگ ماست.>>
زمانی که او کلمه ی " ماست " رو به زبان آورد، نگاهی به من کرد، دلیلش چیست؟! آب دهانم را قورت می دهم. می دانم که احتمالا غیر عمدی بود است اما گیج شده ام، نه فقط به خاطر حالا بلکه به خاطر اتفاقات دیگر. نگاهی به او می اندازم:
<< منظورت سگ تو و خانوادته؟!>>
<< اوهوم. ولیعهد فکر کنم اون دوست داره تو نوازشش کنی!>>
اما من.. غریبم با این حال. نمی دانم قرار است چه احساسی پیدا کنم زمانی که می خواهم آن را نوازش کنم! من در زندگی ام فردی پر از خشم بوده ام! فردی که تنها هدفش انتقام است و بس! شاید وجودم سیاه باشد.. آیا حالا میتوانم این سگ را که موجودی پاک دوست داشتنی است، نوازش کنم؟! نه!.. آه! اما فکر کنم احساسی در آن تهِ ته قلبِ من زنده است که نور دارد! شاید قلبم می تواند پاک باشد اما اگر من بخواهم! اگر آن احساس کوچک نورانی را بیرون بیاورم! آب دهانم را قورت می دهم و از ناحیه کمر خم می شوم. یکی از دستانم را روی زانویم می گذارم و آن یکی دستم را آماده ی خطر می کنم! آب دهانم را دوباره قورت می دهم! وای که عجب هیجان و اضطرابی دارم! وجودم می لرزد اما نمی خواهم تسلیم شوم! نکند آن سگ ناگهان بپرد روی من و بدنم را زخم و زیلی کن..! آخ! فکر های منفی بهتان گوش نمیدهم! آرام انگشتانم را روی سر سگ می کشم، او چشم هایش را کمی خمار می کند و به من نزدیکتر می شود، من هم بیشتر خم می شود و اینبار کف دستم را روی سر او می کشم، کمی از نگرانی ام حل شده است. صادق باشم، دلم می خواهد آن سگ من را دوست داشته باشد. او خودش را می مالد به من و دمش را تکان تکان می دهد. خنده ام می گیرد و روی زمین می افتم، آن سگ می پرد توی بغل من و من هم او را بغل می کنم، وای که چقدر موهای او نرم است! قلبم از عشق گرم می شود! دستم را داخل موهایش می برم و به آرامی آن ها را نوازش می کنم:
<< اوه! راگِل! پسرجون!>>
ناگهان همانگونه که بودم می مانم و تکان نمی خورم! صبر کن.. این چیزها، اسم ها، اتفاقات و.. از کجا می آیند؟! برایم غریب هستند اما انگار آشنایی دیرینه با آنها دارم!
لحظه به لحظه چیزهای عجیب به یکدیگر اضافه می شوند! من آنها را به زبان می آورم اما نمی دانم از کدام قسمتِ من می آیند و یا چرا می آیند! غریبند اما با آنها آشنا هستم به مدتی بسیار!
|منتظر بمونید!✨️🌠|
مطلبی دیگر از این انتشارات
خوشحالم که سبز هم آنجاست .
مطلبی دیگر از این انتشارات
درد و دل و دیگر هیچ
مطلبی دیگر از این انتشارات
تنها