ما با قلبمان متحد نبودیم

ما با قلبمان متحد نبودیم. اگر می بودیم، دهانمان قفل نمی شد و افسانه ها را زندگی می کردیم. سپس متحیر می شدیم از اینکه با دهان بی قفل و بند، با حرف زدن، چه مسیر زیبایی در زندگیمان توانستیم بسازیم.

ما با قلبمان در ستیزیم و جرأت نبرد با تفکر را نداریم.

وقتی به این آگاهی میرسیم، وقتی متوجه این جرأت نداشتن می شویم، تازه خبرش به گوشمان می رسد که تفکرمان دارد چه بلایی به سرمان می آورد. در یک چرخه ساده متوقف می شویم و زمانی که با تمام وجود فریاد می زنیم روحی را، کسی را، عشقی را، تنها نتیجه ای که حاصل می شود، دوری است و دوری است و دوری و دوری...

من نمیخواهم از آنها باشم. من این دوری را نمی خواهم. من ضربان قلبی را می خواهم که متحد من است.

تو هم اگر از این ماجرا رنجوری، لطفی کن و شبی که ماه کامل بود، نجوا کن. تنها این را به من بگو: "تو با قلبت متحدی؟"