ویرگول
ورودثبت نام
آتریسا
آتریسامنّت‌ خدای را
آتریسا
آتریسا
خواندن ۴ دقیقه·۸ ماه پیش

یادنامه

درود بر تو، شهر شلوغ.
درود بر تو، شهر شلوغ.

«شلوغم. کلی شلوغ.»
این را من گفتم. وقتی که کش و قوسی به تنم دادم و چشمان پف کرده‌ام، بابا را دید که خیره به من می‌گوید:«پاشو لباس بپوش بریم بیرون.»
سرم هنوز سنگین بود، اولین چیزی که یادم افتاد، خروار کارهای نکرده‌ام بود؛ مقاله‌ها، درس‌ها، مثل موجی، هجوم آوردند سوی ساحل ذهنم. صدای مامان از آشپزخانه آمد:«بیخود! پاشو جمع کن، می‌خوایم بریم. زندگی که همش کار و درس نیست.»
مقابل اصرارشان کوتاه آمدم و خود را وسط خیابان‌ها یافتم. بابا که دستانش روی فرمان بود، از آیینه‌ی جلو چشمانم را رصد کرد و گفت:«خب، حالا کجا بریم؟»
خواهرم زودتر از من گفت:«یه جایی که بتونیم نفس بکشیم.» حرفش را ادامه دادم:«یه جایی دور از شلوغی شهر.» می‌دانستم که پس از ساعت‌ها غرقه شدن در نور سرد مانیتور و سطرهای بی‌پایان کتاب‌ها، جانم تشنهٔ خلوتی در جایی دور بود.
و این‌گونه شد که به دهکدهٔ دورافتاده‌مان رسیدیم؛ زادگاه پدری‌ام. روستایی که برای من همیشه بوی خاک خیس و درختان قدیمی داشت. فکر کردم که صفت دور‌افتاده شاید کمی منصفانه نباشد. دورافتاده از چه؟ آنجا به خیلی چیزها نزدیک بود.
سوادِ باغ که از دور رخ نمود، ما را پیاده کردند، به رسم گذشته که باید تا خود باغ می‌دویدیم. پاهایم روی سنگلاخ‌ها پویید و قلبم به تپشی کودکانه افتاد. نسیم خنک چهره‌ام را نوازش می‌کرد و صدای خنده‌های کودکی‌مان، شاد و بی‌پروا، در گوشم می‌پیچید. خودم و خواهرم را دیدم، که با آن جثه‌های کوچک و چابک، از ما سبقت گرفتند و جلوتر می‌دویدند. آن روزها، هر گامی که برمی‌داشتیم، ضربان زندگی بود. حالا سنگلاخ زیر پاهایمان همان بود، اما چیزی درون‌مان تغییر کرده بود؛ دویدن‌مان، سنگین‌تر شده بود.
باغ لبریز از درختان است، اما یکی از همه قدیمی‌تر و تنومند، با شاخه‌هایی پیچ‌خورده و پوست ترک‌خورده. می‌گفتند این درخت شاهد مرگ سه نفر بوده، جسدها درست زیر سایه‌اش افتاده، قاتل را همان‌جا، به دستور کدخدای ده -که از اجداد ما بوده- به شاخه‌هایش دار زده بودند. داستانی که هیچ‌کس درست و کامل برایم نگفت؛ مثل تکه‌های پازلی که هرکدام گوشه‌ای از ذهنم جا مانده باشد. مردی با رگ‌های گردن برآمده، صورتی کبود و چشمانی که با ترسی سرشار از جنون به زمین خیره بود. ذهنی مشوش که شاید حتی در آخرین لحظه هم به دنبال مقصر می‌گشت. همان مردی که دار زده شد، درست از بلندترین شاخهٔ آن درخت کهنسال. شاخه‌ای که زیر فشار تاب خورده، اما نشکسته. انگار هنوز هم وزن مرد بر آن تثاقل می‌کرد.

به پاج فکر می‌کردم؛ به آن وسواس عجیبش برای به خاطر سپردن سخنان پایانی آدمیزادهای شهره. آن لحظه‌های آخر که مرگ چون سایه‌ای سرد نزدیک می‌شود و واژه‌ها بی‌رمق‌تر از همیشه از لب‌ها می‌گریزند. برایش مهم بود که بداند آن‌ها در آن دم چه گفته‌اند، گویی هر کلمه می‌توانست حقیقتی پنهان، حکمتی عمیق یا اقراری بی‌پرده باشد. اما بیشتر از آن، به آن‌هایی می‌اندیشیدم که هنگام تازش مرگ تنها بوده‌اند. و سخنان آخرشان، اگر گفته شد، در سکوت هوا گم شدند. برای پاج هم، شاید این نشنیده‌ها از تمام سخنان ثبت‌شده، غم‌انگیزتر بود. زانو زدم و دستانم را در آب فرو بردم؛ خیزابی از خنکی تا سرانگشتانم دوید. گل‌های شقایق وحشی، چون لکه‌های سرخ بر بوم سبز دشت، می‌لرزیدند. هور خرامان بر چکاد آسمان می‌رسید و شقایق‌ها زیر آفتاب داغ، سرهایشان خمیده و پژمرده می‌شد. دشت، از آن آرامش دل‌نواز، به قفسی از تکرار و ورطه‌ای ساکن، بدل شده بود. عادت، مثل پیله‌ای نامرئی، اطرافت را می‌بافد و تو، بی‌آنکه بفهمی، در آن گرفتار می‌شوی. انگار روحت را در دریایی بی‌موج غرق کرده‌ باشی.

عصر عمه نازبس ما را به ضیافتِ کوچکی پذیره شد. می‌گفتند که مادرش هشت دختر زاده‌است که نام تمامی‌شان را ترکیبی با ناز گذاشته‌اند؛ سروناز، نازگل، شهناز و... . عمه نازبس واپسین دختر او بوده‌. زنی پیر و تنها، که هر روزش مثل دیروز بود. حیاطی قدیمی، با حوضی ترک‌خورده و اتاق‌هایی خاموش. دیدنش مرا به فکر فرو برد؛ اگر تنها شوم چه؟ آیا زندگی من هم این‌گونه یکنواخت خواهد بود؟ اما نه، من می‌توانم بخوانم و بنویسم. به کتابخانهٔ زندگی‌ام فکر کردم، به ایده‌ای که از آلاسکا گرفته‌ام؛ جمع کردن کتاب، حتی اگر همه‌شان را نخوانم. کتاب‌های حراجی، جمعه‌بازارها، هرجا که بتوانم. اگر روزی هم تنها شدم، دستِ کم همیشه کتاب‌هایی دارم برای هم‌صحبتی.

غروب که شد، چراغ‌های شهر از دور کورسو زدند، چون ستاره‌هایی زمینی که نوید زندگی می‌دادند. آری؛ با همه‌ی گلایه‌هایم از شلوغی و ازدحام شهر، فرزند هیاهو بودم. روح من در جنب‌وجوش خانه داشت. سکوت آنجا ابتدا نوازش بود، و سپس مثل لباسی تنگ، نفس‌گیر و بغرنج شد. برای همهمهٔ خیابان‌ها دلتنگ بودم. من، فرزند شهر بودم.


پیوست🎼؛ Show Me How by Men I Trust.

شهرشلوغشقایق
۵۲
۶
آتریسا
آتریسا
منّت‌ خدای را
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید