« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴾ Μ Ο Γ Ο Δ Α Λ Ι Τ ﴿

«میم ـ+ـ واو ـ+ـ ج ـ+ــ واو ـ+ــ دال ـ+ـ ي ـ+ـ ت»
از عمق پوچی ــــ لعن وُ نفرین کردم این حیاتِ ننگین را .
با تپش های سنگین ...
دم ... باز دم...
غروب کردم در سپیده دم...
سرفه های خونین..
پر شده از طاعونِ درد.
پلک ها گشتند خفتگانِ رمیده، به آرامی..
در لحظات نهضت مرگ... هلاکت را دیدم در پدیداری...
شرارت را چشیدم با طعم رستگاری ..
چه آغازی .. چه پایانی..
زنجیر شده ایم در دل آزادگی ..
در تنم رسوخ کرد مَلِک مرگ..از ساحت ملکوتی.
اتم ها شکافتند وُ کلمه شدند در ی سطر ..
به هر روی، روح از زنجیر تنم برون رفت..
و واقعیت متلاشی شد..
گمگشته خود را یافتم در مکانی بی مکان ــــ در زمانی بی زمان ...
همه چیز بودم در میان نیستی.
همان هنگام، نور را دیدم پرسیدم کیستی ؟.
و نور بی سخن ، تابیده شد بر چند حرف..
«ب ..+.ر...+.ب »
و بدان جهت ابجد با عدد شد امیخته..
از درون آن حروف زایید شد کلمه ..
﴿= ببر ﴾
و بدین رو....
کلمه تناسخ یافت به ایده..
ایده هیلکی گرفت به شکل یک ، حیوانی راه راه ... راهرونده و درنده ....
ولیکن کامل و بی عیب ...
شکافته شد تار های واقعیت و بدان رو ، جهانی از اشیاء نمایان گشت ..
در برابری جهانی از هیولیٰ....
می چرخیدند دور هم ، قمر وُ شمس..
شکل درنده حلول وار در نطفه ی بی روح ماده رخنه کرد...
و در یک لحظه در جهان محسوسات به خلقت خویشتن در آمد ..
آسمان را نگریستم ..
و دیدم ...
بی نهایت ایده در بطن اضداد حروف و اعداد می غلطیدند... و در میان کائنات ـــــ توسط علیتی فاعلی وُ ناشناخته بر یکدیگر بخیه میخوردند .
از حرف به کلمه... از کلمه به ایده ...
و از ایده به مخرجی از شمایل وجودی درآمده و بدان طریق در هیکل عالم ماده رخنه میکردند...
در لحظه ای که ریاضیات قوانین را بر ایده ها می سراییدند ...
از نجوای قانون...تمام ایده ها از بالقوه ، شکل بالفعل گرفتند.... از هر حرف ، همزادی از اتم در جهان طبیعت شکل میگرفت ...
ر .+..خ.+..د.+.. ت
«= درخت »
از جنس .... واو..+.. ب..+..چ
« =چوب »
و یا …
ر..+.. ه .+.. ت..+.سین ..+.الف...
«= ستاره »
از جنس نون،+ واو..+. ر
=؟
بالاتر را نگریستم...
حیرت آمد به دیدگانم...
ذرات عقلم از مغزم پاشیده شد؛ هنگامی که همچنان در احتضار وُ اغما جان می دادم...
تمام موجودیت ها... پدیده ها... و اشیاء..
سلسله وار و منظم...
در منزلتی لایتناهی و کثیر .. شاخه هایی بودند در درخت آفرینش ...
در کثرت وحدت را یافتم ..
موجودی بی شکل لیکن محسوس ..
سرچشمه ای ازلی از صفاتی بی آغاز..
که از وجودش بر کلمات میتابید ...
درحالیکه چیزی بر آن نمیتابید...
چونان که چیزی بر نور نمیتابد ...
منظم حروف معلق در هوا در کنار یکدیگر چیده میشدند .... و یک به یک ... تک به تک ــــ از عدد و حروف موجود شده و در نطفه های طبیعت ... ریشه های زمان جای میگرفتند...
تا آنجا که بانگی بی صدا...
صیحه وار آمد بر من ندا...
﴿ شرارت نکرد بر رستگاران جفا ... پس بدین سان چیرگی نبود با ظالمان ﴾
دیدم در بلندای عالم فانی...
اندر درون لایه ای دیگر از واقعیت ...
بی نهایت سپاه از سلحشوران آسمانی در کمین جباران نشسته بودند ، درحالیکه کائنات با احیای لذات فانی در جهان ... آن طعمه ها را آرام آرام به آهستگی به عمق چاه می کشاندند...
آن هنگام که ارواحشان آغشته به حروفی شد از کلمهی شین ـــــ ر « شر »...
به هر روی ، ارواح به هیکل اشباح واژگون یافتند...
و بدین طریق، تباهی ها در بلندای هبوط می رقصیدند...
پس مغز هایشان از نظام کلمات ، بدست اهریمنی که خود نیز از حروف دیگر ــــ به اراده ی آن موجودیت ازلی.... به هیئت تیرگی محض وُ بالقوه درآمده بود « حاروث¹ » دور تر و دور تر میشد.

و عدهای دیگر از اندیشمندان مجنون، که پیکر ماده را در آزمایشگاه ها کالبد شکافی می کردند ... پس از اکتشاف ذرات بنیادین مولکول ها تنها گفتند :
« تمام هستی چیزی جز ذرات فانی نیست ـــــ ولیکن معنایی درون آنان نمیتوان یافت ... پــــس حقیقت مطلق دروغی بیش نیست »
و دوباره آن پژواک بی صدا به سخن آمد ..
﴿ و این گفته نیز که هیچ حقایقی مطلق نیست خود یک حقیقت مطلق است ... بدین صورت، آنان خویشتن را در عروجی آشکار میدانند.. درحالیکه بر هبوط لبخند میزنند.﴾
جز من هیچکدام از آنان در آنسوی جهان دیگر این ندا را درک نکرده و سپس گفتند : " اجتماع تناقض ها در جهان امریست ممکن...لاکن مغز بشر از درک آن عاجز است."
باز ندا آمد :
﴿ اگر اینگونه است؛ آیا میپذیرند این سخن که میگوید جمع تناقض در جهان ممکن است ... میتواند با سختی که نفی کننده اجماع دو تناقض است جمع گردد؟!
هم آن باشد که جمع تناقض ممکن پندارد ــــ و هم آن باشد که ناممکن بپندارد؟ ﴾
با خود اندیشیدم...
که جنایت برای قاتل فضیلت است؛ دریدن آهو برای گرگ سعادت است...
و حقیقت تبریست دو لبه ـــ گمشده ای ست پیدا... نامرئی از شدت عیان ، پادزهری برای سموم پوچی ها .... و توأمان سلاحیست در دست ظالمان.
پس از خاموشی آن ندا ...
دوباره بالا را نگاه کردم..
و بار دیگر... به آن موجودیت پر عظمت خیره گشتم...
دروازه ای غولپیکر گشوده شد....
در یک آن به داخل آن کشیده شدم؛ تمامی اجزای هویتم پخش و پراکنده شدند « عرض ها ، ماهیت ها و...» ــــ در حالیکه من دیگر چیزی جز چندین ذرهی خنثی نبودم.
گویی ریگزاری شدم که هر شن آن خودم بودم..
همان هنگام ...
تمام ذراتم با دردی دهشتناک، سنگین و قبضه کننده، شعله ور شده و تمام من تبدیل به موادی از آتش دوزخ شد که پیکر مردگانِ ستمگر را می سوزاند...
و من نیز همراه آنان میسوختم... و میسوختم...
بی انتها گداخته میشدم و پوست ها را دود آرایی مینمودم..
در آن حقیقت سوزان تنها یک چیز را نگریستم ...
و از پایان به آغاز.. بر من در آن بلا ــــ بر ملا گشت.
«الف» + « نون» + « عین» + « میم »
به ابجد ۱۶۱...
«؟»
حروف واژگون گشتند از انتها به ابتدا...
میم + عین + نون + الف = ؟
می تابید ....
.....می تابید.....
........ میتابید.....
سرانجام تا ابد بدان جا خیره گشتم..
آری من ...
آن را دیدم ...
« بی پایان »

مطلبی دیگر از این انتشارات
فراتر از کالبد
مطلبی دیگر از این انتشارات
365 روز تا 18 سالگی
مطلبی دیگر از این انتشارات
ممنتو موری: ممنتو آموریس!