یه روزی جذاب ترین داستان دنیارو مینویسم! چنل تلگرام: https://t.me/myepictale
خط خطی های هفته ۲
بالاخره روزای سرماخوردگی و فلاکت به پایان رسید! حقیقتا نمیدونم چطور فقط ما مردا اینطور درگیرش میشیم.
در حال شکایت از روز های روتین خودم بودم که خدا چندین اتفاق برگریزون فرستاد که بنده اش کامل از روزمرگی در بیاد و یه وقت حوصله اش سر نره.
از اون دسته چیزاست که اینجا نمیشه گفت ولی یک میلیارد بار راجبش با دوستام حرف زدم😂

۱
یکی از خبرای نسبتا ناراحت کننده این چند هفته تعطیل شدن ناولیست بود. میدونید من ۱۷ سالگی دیوونه وبناول های انگلیسی بودم، یا همون رمان های اینترنتی خودمون
در عین حالی که رمان اینترنتی بودن، به خاطر قانون کپی رایت نویسنده ها درآمد نسبتا خوبی ازش داشتن و به همین خاطر واقعا اثار خوب و باحالی بین شون پیدا میشه. توی اون زمان کارم نگاه کردن به عکس گوشیها و حسرت خریدن شون میگذشت، البته در کنار کنکور.

خب یکی از خریت های زندگیم رها کردن کنکور و کار کردن برای یک سایت ترجمه وب ناول برای خرید گوشی بود، درآمد چندانی نداشت ولی گمونم اولین و اخرین باری بود که کارم رو دوست داشتم، در نهایت پونصد تومن ها و هشتصد تومن ها جمع شدن یه گوشی خوشگل آبی برای خودم خریدم.
البته هنوزم پشیمون نیستم ک کنکورم بخاطرش نابود شد، حس زنگ زدن با اولین گوشی خودم، چرخیدن تو شبکه های اجتماعی، فیلم دیدن، همه اینا تازگی بی نظیری برام داشت.
اون سایت همین ناولیست بود که به نظر میرسه برای همیشه جمع شد.

۳
یکی از دوستای زمان بچگیم رو اتفاقی پیدا کردم بعد پنج شیش سال و وقتی متوجه شدم داره ازدواج میکنه برگام ریخت، یعنی چی داری ازدواج میکنی؟ تو یک سال از من کوچیک تری!
من هنوز وقتی بیکار میشم میشینم پای بازی😂
البته هوشمندانه کار کرده و با وجود سن کمش درامد خیلی خوبی برای خودش جور کرده، ولی بازم به نظرم ۲۰ سالگی یکم برای ازدواج زوده.
۴
این روزا سعی دارم یکم بیشتر از همیشه چیزای جدید رو امتحان کنم، اولین رمان غیرفانتزی خودمو که برادران کارامازوفه استارت زدم و به سختی روزی سی چهل صفحه دارم ازش میخونم، البته با با توجه به لحنش میفهمم چرا بهش میگن شاهکار و واقعا در خورشه.
رمانی که داشتم مینوشتم تو فصل بیستم متوقف شد، دلیل زیادی براش دارم ولی اصلی ترین دلیلش اینه که حس میکنم لقمه بزرگ تر از دهنم برداشتم، حداقل برای اولین رمان، خیلییی بزرگ و خیلییی طولانیه، تعداد خیلی زیادی شخصیت هستن که باید پرداخته بشن و نقش شون داخل داستان مهمه.

عملا برام مثل یه کار تمام وقت شده بود که باید کلی انرژی سرش میزاشتم. به جاش یکی دیگه رو شروع کردم که خیلی کوچیک تر و ساده تره و به نظرم خیلی طولانی شه یه جلد دویست سیصد صفحه ایه. بماند که این یکیو بیشتر دوست دارم.
۵
از بدی های پارهوقت سر کار رفتن ناتوانی در استفاده از مرخصی های عادی موقع مریض شدنه، فقط یک روز نرفتم اما برای جبرانش باید دو روز از دانشگاهم بزنم.
اما در کل همه چیز داره خوب پیش میره، البته به جز درسای سنگینم که هرچقدر میخونم هم تموم نمیشن هیچ، داره به حجم عقب افتاده ها اضافه میشه
البته اینکه وقت ازاد واقعیم تو روز کمتر از یک ساعته هم درش بی تاثیر نیست.

۶
راستیی، یهچنل تلگرام زدم، محتوای به خصوصی نداره، یکم روزمرگی، یکم افکار، یکم کتاب و سریال، ولی خوشحال میشم عضو شید:)
۷
از شما چه خبرر؟
پ.ن۱:خداااااا اون روزیو براتون نیاره که بخواید یه پست رو داخل ویرگول ویرایش کنید، چنان ویرگول پنیک میکنه انگار میخوای صاحبش رو بکشی
از شما چه خبر؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه
مطلبی دیگر از این انتشارات
ستوهیدگی
مطلبی دیگر از این انتشارات
روز نوشت