<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات پراکنده‌جات!</title>
        <link>https://virgool.io/parakandehjat/feed</link>
        <description>پراکنده جات: چیزی نیست، به جز به قلم درآوردن افکار پراکنده و نشخوارهای ذهنی برای رسیدن به تمرکز فکری و سلامت ذهنی (مرسی جناب دست انداز بابت این پاراگراف‌). حتما از تگ «پراکنده جات» هم استفاده بکنین. در مورد کمپین توصیفموجی بیشتر بخوانید : https://vrgl.ir/V1G4a</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:13:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/akkbwpr94xwp/0ze7lw.jpg</url>
            <title>پراکنده‌جات!</title>
            <link>https://virgool.io/parakandehjat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پراکنده نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-kxrp2wlfirwh</link>
                <description>سلامٌ عَلی الویرگولیون و ویرگولیات👌🤭🌺حال و احوالتون چطوره؟حال و حوصله دارید یا نه؟چند تا اتفاق برام افتادن که دلم می‌خواست بنویسم اما پست‌ها خیلی طولانی میشدن و از حوصله خودمم خارج، این شد که تصمیم گرفتم با احیاء انتشارات پراکنده نویسی مون در این قالب منتشرش کنم.😁چون خوشگله۱. ترم دوم آمار استنباطی داشتیم که درس سنگینی بود و استاد خیلی در بیان موفق نبود و درعین حال بسیار سخت‌گیرانه نمره میداد و دست به انداختنشم خوب بود. این شد که طبق رسم هر ساله یکی از دانشجوهای قدیمیش که سرباز امریه بود و توی پژوهشکده فعالیت می‌کرد برامون کارگاه گذاشت. خلاصه که آدم باسوادی بود و خیلی ازش استفاده کردیم اما به شدت پرحاشیه بود. من نماینده کلاس بودم و بعدا توی دوتا دیگه از کارگاه‌هاش هم شرکت کردم ولی همیشه میترسیدم که دچار سوءتفاهم بشه و فک کنه علت اینکه من همه کلاساشو میرم چیزی جز سوادشه!امروز بعد از چند ماه که هیچ ارتباطی نداشتیم و اصلا ندیده بودیم حتی همدیگرو بهم زنگ زد.😐 من تعجب کرده بودم و حدس میزدم بخاطر مجازی شدن دانشگاه می‌خواد چیزی درباره دانشگاه ازم بپرسه.جواب که دادم ازم پرسید تمایل به کار کلینیکی دارم؟پرسیدم منظورش چیه که گفت توی پژوهشکده شون دنبال دانشجوی مسلط به spss میگردن و می‌خواد منو معرفی کنه🥳🤩از خوشحالی میخواستم بگم بلههههه بلههههههه بلهههههههخیلی مودبانه قبول کردم و بعد از قطع تماس تو خونه جیغغ میکشیدم و می‌چرخیدم. دلم می‌خواست اینو به یکی بگم اما همکلاسیام مناسب نبودن.شاید براتون جالب باشه که من اصلا روی spss تسلط ندارم🦥😂 اعتماد به نفس عزیزم باعث شد قبول کنم و بگم از فردا شروع می‌کنم به تسلط پیدا کردن. با نرم افزار آشنام اما تسلط نه!!!نمی‌دونم چرا اولین کسی که به ذهنش رسیده یا به گفته خودش تنها کسی که به ذهنش رسیده من بودم؟🥰 ولی این فرصت ارزشمندیه، یه کار دانشجویی با رزومه همکاری با دانشگاه...۲. توی پروژه‌ نیمه پژوهشی که این ترم برای درس روانشناسی اجتماعی کاربردی انجام دادیم تلاش کردم مجموعه ای از مصاحبه‌های استاندارد انجام بدم. اینی که قراره تعریف کنم با اجازه خود شرکت‌کننده است و میدونست که ممکنه عمومی منتشر بشه و اشکال اخلاقی نداره نقلش.شرکت‌کننده من آدم خیلی خاص و منحصر به فردی بود. یکی از سوالاتی که ازش پرسیدم این بود که چه افرادی توی زندگیت تأثیرگذار بودن؟جوابش باعث شد از قالب مصاحبه‌گر حرفه‌ای بیرون بیام و قهقهه بزنم...گفت من بچه که بودم خیلی مذهبی بودم، حضرت علی باعث شد من خیلی دخترباز بشم😐 حضرت علی گفته بودن شیعه ما باید در هر کاری سرآمد باشه. من دیدم من توی ارتباط با پسرا خیلی توانمندم ولی ارتباط با دخترارو بلد نیستم پس باید دختر باز بشم و توی این ارتباط هم توانمند باشم.من داشتم فکر می‌کردم چقدر برداشت آدما از دین می‌تونه متفاوت باشه. بیخود نیست یکی شیعه میشه، یکی صوفی میشه یکی هم داعشی...هیچ وقت فکر نمی‌کردم حصرت علی الهام بخش دخترباز شدن یه پسر باشه...۳. ترم سومم ما درس روانشناسی رشد۲ داشتیم و استاد فردی بود که به شدت حرف های مذهبی و غیرعلمی و عجیب غریب سر کلاس می‌گفت(نه مذهبی اصولی) یکی از کد ها مدام باهاش بحث میکردن و کد دیگه که ما بودیم هیچی نمی‌گفتیم.ترم سوم لیست داد به آموزش که اینا باید فلان روز درسو بردارن و اونا فلان روز و اجازه نداد در انتخاب واحد دو تا گروه باهم ترکیب بشن.این ترم اسفبار تر از قبل بود و اینقدر چرت و پرت میگفت که حالم بهم می‌خورد و تصمیم گرفتم ارشد فردوسی و زیر دست امثال این آدم نمونم.پایان ترم کار رو به اوج رسوند و بعد از یه امتحان غیراستاندارد، به گروه بحث کننده میانگین دو نمره پایین تر از گروه بحث نکننده داد. همچنین به نظر میرسه که به چادری‌ها ارفاق بیشتری کرد.اون کلاس اما حتی روی نمودار نرفت...من خیلی از اینکار ناراحت بودم. به خود من ۴ نمره ارفاق کرده بود و من اصلا خوشحال نبودم. طی بحثی که با یکی از دوستان داشتم و به دین و دیندار هرچی از دهنش دراومد بار کرد. بهم گفت تو اگه واقعا طرفدار عدالت بودی میرفتی بهش می‌گفتی به بقیه هم به اندازه تو ارفاق کنه.من نتونستم این حرفو بزنم اما برای اینکه عدالت‌طلبیمو نشون بدم از استاد خواستم نمره منو کم کنه و نمره واقعی خودمو بهم بده. با اینکارم معدلم و زحماتی که یک ترم کشیده بودم رو در معرض نابودی قرار دادم.استاد درجواب درخواست من گفت شما در طی ترم ۵۳ تا سوال پرسیدی (من مطمئنم این دوستم بسیار بیشتر از من فعال بوده) علت نمره دادن این بود.راستش مطمئن نیستم کارم درست بود یا نه. اینکه اصلا به فرض اون استاد تبعیض آشکار قائل شده بود آیا من وظیفه داشتم اینکارو بکنم یا نه.ولی به خودم میگم با انجام اینکار شاید حق خودمو ضایع کردم اما اگه نمره رو میگرفتم و چیزی نمی‌گفتم شاید حق دیگری رو ضایع کرده بودم.با قلبی مملو از اندوه از کارم راضیم. از تقلب نکردن توی امتحانات مجازی هم راضیم با اینکه احتمالا رتبه من در ورودی کاهش پیدا می‌کنه و شاید دیگه نشه جبرانش کرد...این ترم درس اخلاق رو تمرین کردم.امیدوارم بیان این ماجرا برام به دلیل ریا نبوده باشه...۴. دکتر فـ ای که مخاطبین من حتما میشناسنش روش تحقیق رو برداشت. من دیروز رفتم دانشگاه تا ازش خواهش کنم اجازه بده موقع تدریس من توی دفترش بشینم و حضوری از کلاس استفاده کنم و بتونم کلاسو ضبط کنم اما نتونستم مطرح کنم سر استاد شلوغ بود.دیدم به مدیر گروه گفته در رابطه با این درس می‌خواسته چیزی بگه.همینطور به نماینده کلاس که اومد بهش اطلاع داد کلاس های مجازی رو تحریم کردن برای اعتراض گفت مسئله ای بوجود اومده و قرار نیست جلسه اول کلاس تشکیل بشه.حالا از همه بیشتر از این ترسان و غمگینم که نکنه درسو حذف کنه و من در حسرتش بمونم...پ.ن. الان از پنجره صداهای دوست نداشتنی ای میشنوم...حالا که تا اینجا خوندی!برای ظهور امام زمان یه صلوات بفرست(؛</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 20:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرج عروسی من(فرق از زمین تا آسمان)</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%AE%D8%B1%D8%AC-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-zqq97rnduas6</link>
                <description>اگر کسی عشقش کشید این متن را در انتشارات خود قرار دهد تا هر کدام از دوستان نظری دارند بفرمایند .(من که توقعی ندارم )یک مقدمهبعد از چند پست سیاسی، به همان خاطره‌نویسی خودم برمی‌گردم. چون نه مانند دیگر دوستان صاحب‌نظر درسیاست هستم، و می‌دانم سیاست به همین سادگی که بعضی از دوستان تصور می‌کنند، نیست. که ما از هزار توی آن با خبر باشیم ؛ البته به قول آقا بشیر صابر، من خود را به نفهمی زده‌ام‌ ولی  واقعاً سیاست را هم نمی‌توانم بفهمم، حقیقتاً از بس که پیچیدگی دارد.خانم حیدریان فرمودند که بهتر است خاطره نویسی را ادامه بدید من هم گفتم فکر خوبی است باز از نوشتن  درباره سیاست قشنگ تر است ما همان خاطره‌نویسیم.آغازروز ۳ تیرماه ۱۳۸۹، مراسم عقد ما برگزار شد و دوران عقد من و همسرم آغاز گردید. ما ۴ ماه در عقد بودیم. قرار گذاشته شده بود که چهار تکه از وسایل اولیه زندگی که طبق رسم اینجا باید به وسیله داماد خریداری شود، را ما بخریم. پدرم گفته بود نسبت به یک میلیون تومان بیشتر خرید نمی‌کند؛ کاغذ هم نوشته بودند. به‌هرحال، خانواده همسرم وسایل دیگر را خریدند و تلویزیون، یخچال، فرش و اجاق گاز را ما باید می‌خریدیم.روزی به سبزوار رفتیم و در فروشگاهی وسایل را نگاه می‌کردیم. همسرم و مادرش به پدرم می‌گفتند که گاز فر بخرد، ولی پدرم قبول نکرد و گفت که من فقط یک میلیون تومان خرید می‌کنم. به‌هرحال، یک اجاق گاز معمولی خریدیم که بعدها پوسید و به وزن آهن فروختیم. بعداً یک اجاق گاز جدید خریدیم، یک فرش ۱۲ متری و یک فرش ۶ متری نیز خریدیم که الان هم همان فرش‌ها در خانه ما هستند. یک فرش دیگر نیز بعدها از تهران برای ما آوردند.یک تلویزیون معمولی ۲۱ اینچ ال‌جی نیز خریدیم که بعداً یک ال ای دی ۴۲ دسته دوم خریدیم و آن را کنار گذاشتیم. همچنین یک یخچال فریزر که هنوز هم کار می‌کند. جمعاً همه اینها یک میلیون تومان شد.یک وام ازدواج ۴ میلیونی گرفتیم که زمانی خواستند به ما بدهند، ۴۰۰ هزار تومان آن به عنوان کارمزد بلوکه شد. عروسی من در ۲۶ آبان ۱۳۸۹ برگزار شد. ما قبلاً با یک تالار که مربوط به یک ارگان نظامی بود، صحبت کردیم و قرار شد آنها فقط ورودی را از ما بگیرند و غذا و میوه را خودمان بیاوریم. غذا را در بیرون سفارش دادیم که آشنایان زرشک پلو با مرغ‌های خوشمزه‌ای برای مجالس درست می‌کردند.آن زمان یک کیسه ۱۰ کیلویی برنج پاکستانی ۱۸ هزار تومان بود و مرغ فکر می‌کنم نزدیک ۲۰۰۰ تومان بود. یادم نیست دقیقاً چند کیسه برنج پاکستانی گرفتیم و چند تا مرغ، چون پدرم خریدها را انجام داد. میوه هم موز بود با پرتقال و یا هلو. باور می‌کنید یادم نیست، مهم نیست.خلاصه به شما بگویم که در مجموع ۱ میلیون ۳۰۰ هزار تومان خرج عروسی ما شد. در مراسم عروسی در سبزوار رسم است که قبل از شام به کنار مهمانان می‌روند و هر کس هر مقدار پولی که دوست داشته باشد به عروس و داماد کمک می‌کند. قبلاً سینی می‌آوردند و فردی در دفتری یادداشت می‌کرد. حالا هم دیگر با کارت‌خوان دریافت می‌شود و معمولاً دیگر کادوی بعد از عروسی وجود ندارد.در مجموع، پولی که برای عروسی ما جمع شد، از خرج عروسی ما بیشتر شد. البته ما عروسی را بسیار جمع و جور و ساده برگزار کردیم و حتی مقداری پول اضافه آمد که با آن، با همسرم به مشهد رفتیم. یادش بخیر!فقط پی‌نوشت: چند روز پیش خبری خواندم که میزان ازدواج که در سال ۱۳۸۹ ۹۰۰ هزار مورد بود، الان نهایتاً به ۴۰۰ هزار مورد رسیده است. قیمت‌های را که در متن بالایی که نوشتم،با الان مقایسه کنیدخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.پایان.لطفاً نظرتان را درباره این متن بفرمایید!</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 12:39:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط خطی های هفته ۲</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%AE%D8%B7-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%B2-gogua5nd7czi</link>
                <description>بالاخره روزای سرماخوردگی و فلاکت به پایان رسید! حقیقتا نمیدونم چطور فقط ما مردا اینطور درگیرش میشیم.در حال شکایت از روز های روتین خودم بودم که خدا چندین اتفاق برگریزون فرستاد که بنده اش کامل از روزمرگی در بیاد و یه وقت حوصله اش سر نره.از اون دسته چیزاست که اینجا نمیشه گفت ولی یک میلیارد بار راجبش با دوستام حرف زدم😂خلاقانه و دقیق۱یکی از خبرای نسبتا ناراحت کننده این چند هفته تعطیل شدن ناولیست بود. میدونید من ۱۷ سالگی دیوونه وب‌ناول های انگلیسی بودم، یا همون رمان های اینترنتی خودموندر عین حالی که رمان اینترنتی بودن، به خاطر قانون کپی رایت نویسنده ها درآمد نسبتا خوبی ازش داشتن و به همین خاطر واقعا اثار خوب و باحالی بین شون پیدا میشه.‌ توی اون زمان کارم نگاه کردن به عکس گوشی‌ها و حسرت خریدن شون میگذشت، البته در کنار کنکور.خب یکی از خریت های زندگیم رها کردن کنکور و کار کردن برای یک سایت ترجمه وب ناول برای خرید گوشی بود، درآمد چندانی نداشت ولی گمونم اولین و اخرین باری بود که کارم رو دوست داشتم، در نهایت پونصد تومن ها و هشتصد تومن ها جمع شدن یه گوشی خوشگل آبی برای خودم خریدم.البته هنوزم پشیمون نیستم ک کنکورم بخاطرش نابود شد، حس زنگ زدن با اولین‌ گوشی خودم، چرخیدن تو شبکه های اجتماعی، فیلم دیدن، همه اینا تازگی بی نظیری برام داشت.اون سایت همین ناولیست بود که به نظر میرسه برای همیشه جمع شد.۳یکی از دوستای زمان بچگیم رو اتفاقی پیدا کردم بعد پنج شیش سال و وقتی متوجه شدم داره ازدواج میکنه برگام ریخت، یعنی چی داری ازدواج میکنی؟ تو یک سال از من کوچیک تری!من هنوز وقتی بیکار میشم میشینم پای بازی😂البته هوشمندانه کار کرده و با وجود سن کمش درامد خیلی خوبی برای خودش جور کرده، ولی بازم به نظرم ۲۰ سالگی یکم برای ازدواج زوده.۴این روزا سعی دارم یکم بیشتر از همیشه چیزای جدید رو امتحان کنم، اولین رمان غیرفانتزی خودمو که برادران کارامازوفه استارت زدم و به سختی روزی سی چهل صفحه دارم ازش میخونم، البته با با توجه به لحنش میفهمم چرا بهش میگن شاهکار و واقعا در خورشه.رمانی که داشتم مینوشتم تو فصل بیستم متوقف شد، دلیل زیادی براش دارم ولی اصلی ترین دلیلش اینه که حس میکنم لقمه بزرگ تر از دهنم برداشتم، حداقل برای اولین رمان، خیلییی بزرگ و خیلییی طولانیه، تعداد خیلی زیادی شخصیت هستن که باید پرداخته بشن و نقش شون داخل داستان مهمه.ایشون باید یه مدت دیگه منتظر بمونه که تجربه ام بیشتر شه و برگردم سر نوشتنشعملا برام مثل یه کار تمام وقت شده بود که باید کلی انرژی سرش میزاشتم. به جاش یکی دیگه رو شروع کردم که خیلی کوچیک تر و ساده تره و به نظرم خیلی طولانی شه یه جلد دویست سیصد صفحه ایه. بماند که این یکیو بیشتر دوست دارم.۵از بدی های پاره‌وقت سر کار رفتن ناتوانی در استفاده از مرخصی های عادی موقع مریض شدنه، فقط یک روز نرفتم اما برای جبرانش باید دو روز از دانشگاهم بزنم.اما در کل همه چیز داره خوب پیش میره، البته به جز درسای سنگینم که هرچقدر میخونم هم تموم نمیشن هیچ، داره به حجم عقب افتاده ها اضافه میشهالبته اینکه وقت ازاد واقعیم تو روز کمتر از یک ساعته هم درش بی تاثیر نیست.البته این مال دو هفته پیشه، الان نیزه هارو فرو کردن۶راستیی، یه‌چنل تلگرام زدم، محتوای به خصوصی نداره، یکم روزمرگی، یکم افکار، یکم کتاب و سریال، ولی خوشحال میشم عضو شید:)https://t.me/myepictale۷از شما چه خبرر؟پ.ن۱:خداااااا اون روزیو براتون نیاره که بخواید یه پست رو داخل ویرگول ویرایش کنید، چنان ویرگول پنیک میکنه انگار میخوای صاحبش رو بکشیاز شما چه خبر؟</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 11:41:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بطن دانشکده روانشناسی چه می‌گذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%A9%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-bchd8aasdi7y</link>
                <description>پیش از ورود به دانشگاه، روانشناس‌ها در ذهن من افرادی بودند که از روی رفتار و ظاهر دیگران پی به باطن و درونشان می‌برند، زندگی سالم و فرزندانی شاد، با تربیت صحیح دارند، مردم را درک می‌کنند و هرگز گرفتار بی‌منطقی نمی‌شوند.ورود به رشته روانشناسی برای چنین ذهن ناپخته‌ای شوک بزرگی بود. با افرادی آشنا شدم که نگاهم را نه تنها به روانشناسی، که به زندگی تغییر دادند.نفر اول یکی از اساتید نسبتا کهنسالمان بود، من همیشه به شیوه تدریس ایشان اعتراض داشتم و درمیان گروه کوچک دوستانم انتقاد می‌کردم که چرا فردی که حتی توان راه رفتن و بالا و پایین بردن تن صدایش را ندارد باید همچنان جای جوانان مستعد را بگیرد؟از قضا یکی از همکلاسی هایم نام‌خانوادگی مشترکی با این استاد داشت اما از آنجا که این فامیلی مرسوم بود کسی شک نکرده بود تا اینکه روزی هنگام حضور غیاب در یک کلاس نام خانوادگی او کامل خوانده شد و ادامه فامیل هم مشترک بود. آنجا بود که فهمیدیم این فرد دختر همان استاد ماست.😐خداراشکر از این‌جهت برای من مشکلی ایجاد نشد اما یکی از خاطرات این دختر که پدرش روانشناسی بسیار پرسابقه و دانشیار دانشگاه فردوسی بود برایم عجیب بود.می‌گفت ترم یک با خوشحالی به پدرش گفته که نمره فلان درسم 19 شده است و پدر با بی‌تفاوتی گفته من در زمان دانشجویی از این درس را 20 گرفتم.چنین مقایسه ای از سوی یک روانشناس حاذق تامل‌برانگیز بود. ما که به مردم درس زندگی و تربیت می‌دهیم انگار کُمیت خودمان هم لنگ می‌زند.نفر بعدی یکی از اساتید پرشور اما ناامید ترم دومم بود. ایشان چهار بار مدرک تافل گرفته بود و پذیرش یک دانشگاه خارجی را هم داشت اما به دلایلی تصمیم به ماندن گرفته بود.این فرد تدریس منسجمی نداشت اما مسائل بسیار جالبی را در کلاس مطرح می‌کرد یکی از طرح هایش این بود که هرگروه برای هر درس یک بازی طراحی کند و این بازی‌ها در نمایشگاهی ارائه‌ شد. حتی به من پیشنهاد داده بود با او مقاله بنویسم. من هم او را دوست داشتم.او از بچگی آرزو داشت استاد دانشگاه شود ولی متاسفانه به گفته خودش و به دلایل سیاسی به عنوان هیئت علمی دانشگاه استخدام نشد و حتی به عنوان استاد مدعو با حقوقی ناچیز هم عذرش خواسته شد.از آن پس درباره نقش قدرت و افرادی که باوجود تلاش دیده نمی‌شوند سخنرانی می‌کرد. زده بود در خط جرج اورول و از این‌جور چیز ها.پایان ترم ما تصمیم گرفتیم برای دلجویی از او هدیه‌ای ناقابل تقدیم کنیم اما واکنشش عجیب بود.ویسی هفت دقیقه‌ای ارسال کرد و در آن گفت از دانشجویانش هدیه قبول نمی‌کند زیرا استاد یا تراپیست همواره از نظر قدرت بالاتر از دانشجو یا مراجع قرار دارد و پذیرش هدیه یعنی قبول قدرتی نامشروع. 😐 به ما پیشنهاد داد هدیه‌مان را به فردی بدهیم که دیده نمی‌شود و کسی او را آدم حساب نمی‌کند تا مقابل جریان قدرت بایستیم.خیلی فلسفی شده بنده خدا. من کمی در فکر فرو رفتم اما به سایر همکلاسی‌ها برخورد و پشت سرش فحشش دادند 🤬نفر بعدی یکی از همکلاسی‌هایم بود که موردی منحصر به فرد محسوب می‌شود.این بنده خدا یکی از دروس سخت رشته مان را با نمره 4 افتاده بود اما این ترم با ما آنقدر درسش خوب شده بود که داشت با نمره 20 پاس می‌کرد.برای توضیح باید گفت استاد این درس بسیار سخت‌گیر و منضبط است و هرگز ارفاق الکی نمی‌کند و میانگین کلاسش به رغم سایر دروس ما حدود سیزده، چهارده است. تقریبا 20 گرفتن از ایشان محال است اما این همکلاسی اعجوبه داشت خرق‌ عادت می‌کرد و از این بابت همه ورودی ما از او عصبانی بودند چرا که اگر کسی 20 بگیرد احتمال ارفاق به سایرین 0 می‌شود🫠همه به او فحش می‌دادند و نفرینش می‌کردند. من همیشه سعی داشتم جانب انصاف را رعایت کنم و جلوی توهین به او را بگیرم اما واقعا بدم نمی‌آمد که او 20 نگیرد و بالاترین نمره کلاس نشود. نمی‌دانم اسمش را حسادت بگذارم یا همرنگ جماعت شدن.به همین منوال اوقات می‌گذراندیم تا اینکه اتفاقی ایشان شروع به درد‌ و دل با من کرد و از سرگذشت زندگی‌اش و مشکلی که با آن دست‌و‌پنجه نرم می‌کرد گفت.فهمیدن پشت پرده این داستان به شدت مرا متحول کرد. 20 گرفتن از آمار که جای خود دارد. او 6000 صفحه کتاب تخصصی را در کمتر از یک ماه مطالعه کرده بود.از خودم متنفر شدم، چرا باید بدون دانستن دلیل کسی را قضاوت می‌کردم. من که خودم را فردی اخلاق‌مدار می‌دانستم در ذهنم از او فردی نچسب و مغرور ساخته بودم که دادن جواب سلامش هم کراهت دارد اما حالا می‌فهمیدم چقدر آدم پستی هستم. من که خود زمانی از این تفکر غلط اطرافیان که به دلیل فعالیت کلاسی مرا خودشیرین می‌دانستند رنج کشیده بودم حالا خودم کسی را قضاوت می‌کردم.ورود به روانشناسی به منزله دیدن همه چیز از منظر یک روانشناس بود. به این فکر می‌کردم که باید با افراد مهربان‌تر بود باید از درس‌هایی که می‌خوانیم در زندگی خودمان هم استفاده کنیم و...باوجود همه مسائل ضد و نقیضی که دیدم باز هم به‌قول استادمان رشته تاثیر دارد، خیلی هم تاثیر دارد. باوجود اینکه اساتید ماهم برسر نمره جان به سر عده‌ای که واقعا نیازمند بودند آوردند اما این پروسه در مقایسه با رشته ای مثل مهندسی(با عرض پوزش) بسیار انسانی‌تر بود.به قول دوستم شما با همین حجم پسر اینقدر دراما دارید؟خداروشکر که روانشناسی می‌خونمخداروشکر که از افکارم در حق همکلاسیم پشیمون شدمخداروشکر که می‌تونم یاد بگیرمخداروشکر که رشته‌ام علوم انسانیهخداروشکر بابت زندگی....مثل مهندسی(با عرض پوزش) انسانی‌</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 08:19:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از کنکور و کلی حرف ناگفته</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-dq4w4uahkzop-dq4w4uahkzop-dq4w4uahkzop-dq4w4uahkzop</link>
                <description>سلاماحتمالا اول از همه در مورد کنکورم کنجکاوین! گزینه های فرهنگیان و پشت کنکوری شدن پیش روم بود و خب... تا حالا هیچ وقت برای چیزی که علاقه ای بهش ندارم انقدر تلاش نکرده بودم!به نفعمه که تا خرم از پل نگذشته چیزی نگم اما راستش، برام مهم نیست.نمیدونم چی میخواماگه فرهنگیان قبول بشم از سرزنش ها و شرایط بغرنج و متشنج خونه رها میشم اما ممکنه حسرت بخورماز طرفی اصلا به خودم اعتماد ندارم که سال بعد بترکونمجالبه بدونین رد شدن از فرهنگیان خودش یه موضوع جداعه که به همون اندازه وحشتناکه!روراست باشم، این روزا اعتقاد راسخی هم به دعا کردن ندارم در نتیجه فقط تسلیمم تا هرچی اصطلاحا به خیرمه رخ بده!سختی اصلیش اونجاست که باید با شکسته شدن اون انتظار ازلی پزشکی کنار بیای که تمام عمر هیچ شغل دیگه ای غیر از این شغل کذایی جلوت مجسم نبوده.در نهایت از اونجایی که روی مسئولیت پذیری بسیار تاکید دارم شاید از اون معلما بشم که وظیفه شون رو به نحو احسنت انجام میدن اما در باطن تا ابد لذتی از شغلشون نخواهند بردبگذریم به هرحال هرکس به اندازه کاسش اش میگیره و خودم میدونم این نارضایتیم از اشم در مقابل کاسه ای که داشتم منطقی نیستچقدر اتفاق افتاد توی این مدت!هر روز بیشتر از قبل شاهد قتل و ناامنی زنان هستیم ولی مسئولین حتی اینو مشکل نمیدونن که بخوان براش اقدامی کنن!مشکل اساسی هم از قانونه. من جامعه شناس نیستم اما مطمئنم اگه قانون بیشتر زن محور بود، اسیب کمتری به مردان وارد میشد تا جامعه مردسالار الان که دودش چشم هر خانمی رو کور کرده! البته مردی که میگم اسیب نمی دید منظورم این بچه ننه ها و متجاوزا و قاتلا و خیانتکارا و... نیست ها منظورم ادمیزادهاست!اینا تا خانومی میاد از حقش دفاع کنه یاد سربازی شون و مهریه و کار تو معدن میفتن درحالی که قبلش مشکلی نداشتن ها! اما طی یه حرکت بچگانه یا بهتره بگم پست فطرتانه به جای اینکه اونا هم تلاش کنن مشکل شون رو از ریشه حل کنن، رقابت کی از همه بدبختره راه میندازن! اینا دغدغه شون حل کردن مشکلاتشون نیست، افزایش ظلم به زنه!اما کره خوب به حساب نر ایرانی رسید که کمر بسته ابروی ایران رو در سطح بین الملل ببره! کره هم قوانین شخمی داره اما اینبار نشون داد ارزشی که برای یه کارگر جنسی قائله بیشتر از ارزشیه که ایران برای یه زن بیگناه و پاکدامن قائله!الان از جامعه حتی بیشتر از قبل میترسم.با اینکه میخوام در آینده توی یه شهر بزرگ زندگی کنم اما فضاش غمگینم میکنه؛ خیلی بی رحمانه و فقرامیزه. اون روز شیراز، داشتیم از زیر گذر رد میشدیم یه اقایی تصادف کرده بود وسط جاده، گیج و خونین وایساده بود، نمیدونست کدوم طرفی بره. واکنش ها؟ هیچ کس براش مهم نبود همه به سرعت از کنارش رد میشدن. جامعه ای که رو به فقر میره همینطوره؛ مردم به جای اینکه دلشون به رحم بیاد و فکرکنن همنوعشون به کمک نیاز داره، اول فکر میکنن احتمالا طرف یه شیاده که میخواد از این طریق یه جوری غارتشون کنه! و خب احتمالش هم کم نیست...چقدر برقا رو میبرن! به حدی رسیده که ما ۷ ساعت بیشتر برق نداریم تازه همونم یه مشت حرومزاده اطرافمون ماینر دارن انقدر نوسان پیدا میکنه که از ترس سوختن وسایل، خاموش میکنیم. از یزید بدتر شدن؛ تو اوج گرما، وسط خواب و امتحان و... اب و برق رومون قطع میکنن!😐 از اب و برق مجانی برای فقرا رسیدیم به خسارت انچنانی سوختن وسایل برقی برای فقرا! محشرهههه!!! بینظیرههه!!!من در انتظار اومدن برق تا بتونم بالاخره دو خط کتاب بخونمالبته من که میدونم اخرش مثل تو فیلما مشخص میشه این محیطی که بهش میگن ایران، درواقع محیط ماتریکسی ازمایشی چیزی بوده میخواستن ببینن نمونه های ازمایشی که ما باشیم در مقابل این همه بدبختی ها و خدازدگی های رگباری چه غلطی میکنیم. قراره حتی بیشتر از این دهنمون سرویس کنن تا بیشترین واکنش رو ازمون ثبت کنن. خودتون رو اماده کنین که این تازه اولشه!ولی جدی ایران هرگز درست نمیشه این یه فکته:)یه جا خوندم&quot;زندگی توی خونه والدین تا هجده سالگی رایگانه بعدش مستقیم با سلامت روانت نقد حساب میشه!&quot;البته از نظر من توی خانواده ایرانی قبل و بعد ۱۸ سالگی نداره کلا مصرف بسته سلامت و روان بالاست!خواستم بگم که لحظه به لحظه بعد کنکورم داره منو یاد این میندازه.😂 مامانم حتی تو فیلم و کتابی که میخونم هم دخالت میکنه!  به نظرتون یکم برای اینکه بخواد در این مورد تربیتم کنه دیر نیست؟😃 از خانوادم خسته شدم! بعدا پشیمون میشم و ناشکر و بی لیاقتم رو نمیدونم ولی در حال حاضر انقدر تحت فشارم که هرلحظه ممکنه تبدیل به قاتلی، دیوونه زنجیره ای چیزی بشم مخصوصا که انواع جنگ های جهانی هم تو خونمون موچ مکزیکی میزنهبخاطر همین بعد از کنکورم احساس رهایی زیادی نمیکنم مثل بقیه. ازادی اصلی من بعد قبولیه موقعی که برم دانشگاه. فسادی راه خواهم انداخت بیا و ببین!!🍺💃😎حالا انگار میخوام چیکار کنم مثلا!؟ نهایتا کل روز میرم تو گوشی🗿البته این چند روز کاملا بدون فساد هم نبوده؛ کتاب سندروم دختر خوب رو شروع کردم و در کانون اتشین خانواده سریال انتن رو نگاه کردیم.طبق معمول اکثرا حتی اکت بهترین بازیگرها مثل بهنام تشکر هم مصنوعی میشد و منطق و پیچش خفنی نداشت اما پیرنگش باحال بود، از معدود سریالای ایرانی بود که من رو از ته دل خندوند و شخصیت اصلی، مورد علاقم واقع شد:)در مورد پیرزنی به اسم گوهر بود که بعد مرگ شوهرش تصمیم میگیره رویاهای فراموش شدش رو دنبال کنه و وارد دانشگاه پزشکی میشه در این بین پسر ناخلفش دست به هرکاری میزنه تا ننش رو برگردونه خونهتوصیه(اینا رو براساس تجربه شخصی میگم):با یکی هم سطح خودتون ازدواج کنید مرد و زنم نداره. مخصوصا تو جامعه الان ایران، از صفر ساختن خیلی غیرواقعیه خودتون رو گول نزنین چون بعدا که انتظار معمولتون براورده نشد یا نتونستین انتظار معمولی رو براورده کنین به اختلافاتی میخورین که حتی فکرشو هم نمیکنین. به علاوه به این زودی هم نمیفهمین که طرف لیاقت و جنبش رو داشته که باهاش از صفر بسازین و از حقوقتون بگذرین یا نه!معمولا اینایی که میرن خواستگاری دختر معلم از لحاظ شخصیتی جالب نیستن!همیشه یکی کمتر از تعداد اتاق های خونه تون بچه بیارین!بچه سوم نیاریناگه دبیرستانی هستین قبل از سال کنکور درس خوندن رو جدی بگیرین البته نه اینکه انقدر به خودتون فشار بیارین که سال اصلی زده بشین اما در نهایت باید به یه تسلط حداقلی رسیده باشینسال های ابتدایی توی مهارت کسب کردن خیلی مهمه تا میتونین بچه ها رو کلاس بزارین تا با رشته های مختلف اشنا بشن و بفهمن به چی علاقه دارن</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 23:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامعه ای که من میبینم</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-ywmnzgzk926e</link>
                <description>کم مونده بهم بگن کافر موقعی که از روش علمی صحبت می کنم.وقتی می خوام یکم دقیق تر بگم که فلان چیز از نظر علم تجربی غیرقابل اثباته یا حداقل آزمایشی که شما میگی انجام نشده هم میشم یه علم زده که هنوز دو ترم دانشگاه نرفته این شده وضعش.من قرآنم بالای سرمه خاکم نخوره.هزار تا سوال هم ازش دارم اما کافر نیستم.هیچ وقتم فک نمی کنم کافر بشمحتی اگه مطمئن بشم اسلام صد درصد غلطه بازم همین میمونم.داشتن حجاب و خوندن نماز و... ضرری به من نمیزنه ولی اگه اشتباه کنم که اسلام غلطه ضرر میرسه.واقعیت خیلی وحشتناکه.جایی که از هر چیزی صحبت کنی علم تجربی وارد میشه و یه نظریه میاره تا دست الهیات رو کوتاه کنه.بیگ بنگ،فرگشت،فروید،گالیله و و وهزار تا نقد وارده به اینا اما هستن.تنوع طلبی و جواز چند همسری مردان خدای من.فکرشو بکن یه کلاسی که داریم بحث می کنیم همه ی جوامع مردا تنوع طلب ترن فرگشتم همینو میگه اما همه ی جوامع مرد سالارن پس باید دست به دامن گوریل ها بشیم که تحت تاثیر فرهنگ نیستن و اونجا زن ها تنوع طلب ترن.چرا همه ی استادای خوب آقای دکترن نه خانم؟اگه قرار بود کار نکنیم پس چرا خدا استعداد و انگیزه اشو گذاشته؟این همه وقت زنا محکوم به دختر زایی بودن و مسئول جنسیت پدر بود.فرهنگ جمع گرا و خانواده و اینا فرومیپاشه و جامعه ی دانشگاهی ناراحت نیست.جامعه ی دانشگاهی مزایای فردگرایی رو میبینه و آمار خودکشی رو توجیه می کنه.رژلبی که افتاده روی زمین و زیر میز من مال من نیست.من دانشگاه رژ لب نمیزنم میشه ولم کنین؟😭۷۰٪ عامل ویار روانیه نه جسمی،حاصل نپذیرفتن هویت جنسی مادره🤕چرا به خودشون حق میدن که بدون هیچی فقط چون یکی رتبه برتر کنکور ریاضی یا تجربی بوده تشریف بیاره کنار مهندسی یا پزشکیش ادبیات و جامعه شناسی و علوم سیاسیشم بخونه.حتی حقوووووق😭😭😭😭لعنتی فقط همین سه چهار تا رشته اختصاصی انسانی بود.یهو پاشید بیاید در دبیرستانای انسانیو تخته کنید خب.اگه اون سه سال ادبیات و جامعه شناسی و مرگ و درد و زهر مار ارزش نداره پس چیییی؟چرا؟؟؟؟؟بابا بخدا ما هم داریم اینجا زحمت میکشیم.استادم می گفت تو آلمان هیچ کس خودش تصمیم نمی گیره چه رشته ای دبیرستان بخونه جامعه بر اساس توانایی و استعدادش هدایتش می کنه اون وقت یه خانواده ی ابله ایرانی اونجا شکایت کردن که بچه ی ما باید پزشکی بخونه و یه نخبه ی انسانی با مطالعات فلسفی و روان شناختی رو سایکوپت و افسرده و پشت میز نشین کردن طرف حتی نتونسته دکتر بشه این چه فرهنگیه این چه رذالتیه. وقتی توی یوتیوب که مهد فرهنگه می چرخی ویدئو های جنسی دارن کولاک می کنن.پر شده از پسرایی کن استوریای دخترای با پوشش نا مناسبو میزارن و چرت و پرت میگن و منتظر میلیونی شدنن.بعد اون وقت می گن کی مرد سالم که تحریک نمیشه پس چین این دویست هزار نفر زن و مردی که به محتوای جنسی نیما تکیدو می خندن؟اون وقت عالمان مسلمون دارن چی کار می کنن؟واقعا دارین چی کار می کنید؟قرآن اومده بگه دوره دوره ی کتاب و علمه به روز باشید.بیاید تولید علم کنید مقابل غرب.بابا ببینید هر کس وارد روانشناسی و جامعه شناسی میشه دین و ایمونش ضعیف میشه.تازه دانشکده ی ما تو فردوسی مذهبیشه.اگه مهندسی بودم با تعاریفی که از جوش شنیدم دق مرگ میشدم.فقط الهم عجل لولیک الفرج خدایا بازم بخاطر همینایی که داریم شکردیگه قفدلعلعوضع شغلای دیگه رو ببین اون از دانشکده ی مهندسی که دو متریش بپلکی به</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 22:12:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله‌پشتی از سالی که گذشت - ۱۴۰۳</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-fhehai04qe9a</link>
                <description>آقا سلام بالاخره این سال (۱۴۰۳) هم به پایان رسید. ولی مسیر من هنوز ادامه داره!خیلی خلاصه و مفید،‌ نوروزتان فرخنده باد! تامام🫡😂پیش نویس: چرا این پست رو نوشتماول اینکه یکم تنوع بدم به پست‌ها و دوم اینکه دیدم همه دارن کوله پشتی ۱۴۰۳ می‌بندن منم گفتم یه مروری کنم ببینم چیا عایدم شده.توجه کنین که هر کدوم از تیترهایی که نوشته شده خودش یه شبه داستان هست که هم دیگه رو تکمیل میکنن (خیخی شبیه فیلم‌های نولان شد😂😂)البته موارد خیلی زیاد هستن ممکنه یه عده کلا از دستم در رفته باشن!دستاوردهاخب، بگم که دستاوردهای امسالم کم نبودن و بیشترشون توی دانشگاه رخ دادن. بریم ببینیم چیا داریم.تکمیل هستهٔ پروژه CREB (موازنه‌گر معادلهٔ شیمیایی)بعد از اینکه کنکور تیرماه رو دادم یه کله نشستم و به مدت دو هفته هرچی توی ذهنم و روی کاغذ بود رو تبدیل به کد کردم و تاددااا وقت دیباگ کردن بود که خب تا آخر تابستون خرد خرد درستش کردم.حالا دلیل اینکه خیلی طول کشید بخاطر روند بسیار فرسایشی اعلام نتایج کنکور بود که تا آخرین لحظه من رو عذاب می‌داد. حالا بماند. مهم نیست :) مهم اینه که یه تجربه خوب از نوشتن یه برنامه‌‌ٔ متوسط دارم.لینک ریپازیتوری گیت‌هاب https://github.com/LastChemist/CREB-Chemical_Reaction_Equation_Balancer تموم کردن ریاضی ۱ قبل از ورود به دانشگاه - از درسی که به اتفاق اکثرا یا می‌افتن یا نمراتشون خیلی کم میشه! تا بیشترین نمره درس ۳ واحدیم.اره! شاید عجیب به‌نظر برسه ولی نشستم دو دو تا چهارتا کردم ببینم خب الان من ۵ تا رشته‌ی قابل انتخاب دارم کدوم درس توی همشون مشترکه و البته اگر بخوام یه ابزار دستم باشه که بتونم مسائل حساب دیفرانسیل و انتگرال رو حل کنم چی هست؟ بله ریاضی ۱.حالا این درس ریاضی ۱ رو خوندیم و تموم کردیم (البته ناگفته نمونه یکمیش هم وارد تایم دانشگاه شد ولی خب جمعش کردم :) )یه افسانه‌ای هست که تا خودم در معرضش قرار نگرفته بودم باورم نمی‌شد، این درس رو خیلیا میفتن! علتش رو خودمم نمی‌دونم و نمی‌دونم چند نفر ولی تعداد قابل توجهی یا درس رو افتادن یا خیلی کم گرفتن. ولی خب بخاطر اهمیت فوق‌العاده‌ای که حساب دیفرانسیل و انتگرال داره این افسانه رو گذاشتم کنار،امتحانات اومدن و رفتن و گس وات شدم ۱۹.۲۵ :)قبولی در رشته مورد نظربله بالاخره تونستم توی این ماراتن مسخره (بخوان کنکور) موفق بشم البته به روش خودم! حالا چطورش یه داستان طولانیه که میتونین توی لیست پست‌های من، قسمت کنکوریوم مطالعه کنین.واقعا روند طاقت فرسایی بود، الان سختی‌هایی که رشته من داره رو به یه تست کنکور مسخره هم نمی‌فروشم واقعا دیگه نمی‌خوام به اون دوران دارک برگردم. واقعا اگر به همون اندازه که کتاب کنکور خریدم کتاب دانشگاهی و چیزای دیگه می‌خریدم (البته بگم که من خیلی کم خرج بودما!) الان برام سود بیشتری داشت. حالا می‌خواد کتاب بهتر باشه، سواد باشه یا هر چیز دیگه.من ۵ تا انتخاب مطلوب نظرم داشتم (رشته تجربی)، کارشناسی پیوسته رشته‌های زیر:بیوتکنولوژیزیست‌شناسی سلولی و مولکولیمیکروبیولوژیشیمی محضشیمی کاربردیکه خب نتیجه شد شیمی محض، دانشگاه زنجان.در نهایت چیزی که دیدم واقعا خوشحالم کرد واقعا لذت بردم واقعا باورم نمی‌شد که بالاخره شد. بالاخره منم وارد دانشگاه شدم بالاخره 🤝هنوز شوک قبولی تا اواسط ترم ۱ باهام همراه بود. واقعا باورم نمیشد.شانس و بازهم شانس!خوابگاه: من خودم رو آدم خوش‌شانسی نمی‌دونم ولی وقتی که وارد خوابگاه شدم گفتم خب علی، الان هیچ‌کدوم از این بشر هایی که قراره وارد اتاق بشن رو نمیشناسی و ممکنه خیلی بد و یا ممکنه خیلی خوب پیش بره که به طرز خیلی غریبی همشون آدمای اوکی‌ای از آب درومدن و خب حداقل چیزی که توی اتاق باید باشه آرامش و فضای بدون تنش هست که خب این مورد خوشبختانه اوکی شد.همکلاسی‌ها (پسر): جالبه! توی کلاسی که ترم اول بودیم، تعداد ۷ نفر پسر و فکر کنم نزدیک ۴۵ نفر هم دختر (۴۵ نفرررر!) خلاصه اینکه این وضعیت دیری نپایید و پسرای کلاس واقعا باهم جور شدیم. مثل یه عده که توی مدرسه ممکن بود سر و کله بزنیم نبود. (ک*خل و خا*مال نداریم خوشبختانه).همکلاسی‌ها (دختر): اما میرسیم به ۴۵ نفر که حتی هنوزم که هنوزه اکثرشون رو نمیشناسم! ولی حداقل با چند نفری که ارتباط داشتم واقعا میتونم بگم که سطح شعور بالاتر از میانگین هست و این مایه خوشحالیه.حداقل چیزی که توی دانشگاه باید بین دونفر (چه پسر و چه دختر) باید رخ بده احترام متقابل هست و خوشبختانه این مورد اتفاق افتاده.ارتباط با اساتید: کانکشن برقرار کردن با اساتید از اون چیزی که فکر می‌کردم خیلی راحتتر بود. با اینکه همه استقبال نمی‌کنن ولی خب اساتیدی که به دنبال کانکشن سازنده هستن خب کم هم نیستن.شرکت کردن در اکثر سمینار های شیمیتقریبا تمام سمینارهای رشته‌‌‌ٔ خودم رو شرکت کردم از ارائه‌های دانشجو های ارشد تا دفاع پایان‌نامه. البته فعلا دکترا ندیدم 😂 شاید بعد عید یسری رو ببینم.شکست‌هاسال ۱۴۰۳ سال خیلی عجیبی بود،‌ همزمان توش موجود کثافتی به اسم کنکور به چشم میخوره، از طنابی که هر لحظه دور گردنم پررنگ‌تر می‌شد تا به این بازی کثیف پایان بدم تا رشد عجیب و شروع مجدد تا رسیدن به شکوفایی در نیمه دوم سال.اشتباه مهلک چند سال پیش : انتخاب رشته اشتباه در دوران راهنماییاینکه برای همه یه نسخه بپیچن که مثلا تو برو ریاضی تو برو تجربی و تو هم برو انسانی و هنر و فلان و فلان واقعا کشکه. آقا ببینید چی رو دوست دارین. از درسا نترسین! من خودم به شخصه به این خاطر رشته ریاضی نرفتم که از هندسه خوشم نمیومد! واقعا دلیل احمقانه‌ای هست با اینکه واقعا شهود ریاضیم در سال بعد خیلی پیشرفت کرد.توهم اینکه یه رشته رو دوست دارین شما رو برنداره! باید برید ببینید چیا داخل اون رشته هست آیا ازش خوشتون میاد یا نه؟ اصلا میتونین باهاش بسازین؟ اصلا با فلسفه شما میخونه یا نه؟الان من اگر رشته ریاضی بودم رشته‌های مهندسی مکانیک و مهندسی شیمی و البته فیزیک جزو اولویت‌های اولم بودن.البته از اینکه توی رشته شیمی دارم تحصیل می‌کنم اصلا پشیمون نیستم ولی میتونست به قیمت خیلی چیزا تموم بشه. ممکن بود خیلی بدتر تموم بشه. مراقب انتخاب‌های خودتون باشین. بدون مطالعه چیزی رو انتخاب نکنین.کش دادن!بله! به طور خیلی جالبی متاسفانه من عادت به کش دادن کارا دارم. اگر این عادت افتضاح من حذف می‌شد الان از زمان خیلی بهینه‌تر می‌تونستم استفاده کنم. خیلی بهتر!غافل شدن از برنامه باشگاهتابستون به اندازه کافی برای من تنش داشت ولی الان که دارم فکر می‌کنم دلیل بر این نمی‌شد که باشگاه رو شروع نکنم. با اینکه بعد از تایم کنکورم فکر کنم یه ۱۰ کیلوگرم کم کردم ولی خب به استقامت بیشتر و بدن بهتر نیازه.کتاب‌هایی که هرگز خونده نشدنتعداد وحشتناک زیاد کتاب دانلود کردم که هنوز روشون رو باز نکردم و این به کش دادنم بر میگرده. باید امسال مطالعه‌ام رو ببرم بالاتر. کتابایی که دانلود کردم یا کتابای ترم‌های بالاترن یا ابزارهایی رو در اختیارم قرار می‌دن که به ادراک بهتر از مسائل منجر می‌شه.تعارف!من آدم متعارفی نیستم ولی نمی‌دونم چرا گاهی یه سری تعارف‌هایی می‌زنم که خودم مثل حیوان چهارپایه دم‌دار! ازش پشیمون می‌شم! باید این مورد رو حذف بکنم. جدیت خیلی بهتر از عدم قطعیت هست :)ممتنع‌جات!فیدخوان ویرگولیادتونه یه مدت کلا ویرگول قابلیت آخرین پست‌های دوستان رو غیرفعال کرده بود؟ همه لنگ مونده بودن؟ منم نشستم یه اسکریپت نوشتم و خواستم که به صورت ربات تلگرامی درش بیارم ویرگول آپدیت داد و به همین خاطر دیگه ربات رو توسعه ندادمپروژه فیدخوان ویرگول (منتشر نشده)  برنامه برای سال ۱۴۰۴منسجم‌تر کردن برنامه مطالعاتیباید بتونم سرعت مطالعم رو بیشتر کنم تا انسجام بین برنامه مطالعاتیم حفظ بشه.تنظیم برنامه باشگاهبرنامه باشگاه رو باید توی دانشگاه تنظیم کنم تا تابستون بتونم با آمادگی برم جلویادگیری گیتاریکی از سازهای مورد علاقهٔ من گیتار هست. واقعا بی‌نظیره این ساز. رویه‌ای که برای یادگیری ساز دارم بکار می‌گیرم شبیه به یادگیری برنامه نویسیه. اگر متوجه شدی که سیستم چطوری کار میکنه و چطوری سیستم رو دستکاری کنی یادگیری زبان‌های برنامه نویسی مختلف فقط بستگی به Syntax داره + تمرین.یادگیری نقشه‌کشی صنعتی و مدل‌سازیواقعا اینکه روزی بتونم مواردی که توی ذهنم هستن رو با جزئیات بهتر رسم بکنم و بتونم مدل و شبیه‌سازی رو شون انجام بدم... (*جمله بندی افتضاح!) کم رنگ کردن عادت کش‌دادن!کار خیلی سختی هست ولی باید کش دادن رو کمرنگ ترش بکنم. فرصت سوزی در این دوران می‌تونه خیلی مضر باشه.گالری عکستصویر تار شده تا مثلا خفن بنظر بیاد (*حیح)یکم مکانیک (حداکثر جرم جسم A قبل از اینکه سیستم از تعادل خارج بشود)مرحله اول جداسازی متیل اورانژ - تبخیر حلال (آب) از محلول متیل اورانژ باقی مانده از دورریز آزمایش تیتراسیون سختی آبخلاصه که اینطوری.ارادتمند همتون، Last Chemist OUT!</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>Last Chemist</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 01:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده نویسی [۹] - به من میگن رنگووو! - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DB%B9-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%88%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-xu5ttvwz3wkg</link>
                <description>مقدمهخب آقا نزدیک ۱۵ روز (چیزی که ویرگول گرامی داره بهم میگه) از آخرین پست گذشته و واقعا این دو و نیم هفته تو مخی‌ترین هفته اول ترم بود. از مهملی به اسم هفته اول کسی نمیاد دانشگاه تا تعطیلی های بی‌مورد!دریغا که گرسنه ترینی در غنی‌ترین خاک و دنیا توی پیشرفته و ما در عمیق‌ترین خواب...وقایعی که داره اتفاق میفته واقعا مایه تاسفه و هنوم در بوق و کرنا کردیم که آقا باید سازش کنیم با شرایط اما به چه قیمتی؟!از شعارهای با بوی تهوع #زمستان_سخت اروپا! و تعطیلی‌های خنده‌دار تا سرقت‌های با سلاح سرد منجر به قتل.از نزدیکی به قله تا تسهیم نامتناسب رانت و امکانات در دانشگاه‌ها. به طوریکه من تا نمیدیدم باورم نمیشد. یه سیستم خیلی خفن (کارت گرافیک RTX 4060، یه رم ۳۲ گیگابایتی، چند ترابایت (نپرسیدم) هارد SSD، واترکولینگ و در نهایت یکی از کیس های خفن کولر مستر) داخل دفتر استاد بود. پرسیدیم این فقط نیست. بازم هست خیلی بیشتر هست! توی آزمایشگاه ریاضی. مشکل من این نیست اتفاقا خیلی هم خوشحال شدم اما اینکه دانشگاه فقط به یه مورد اختصاص بودجه بده (به هر دلیلی) و بقیه نه یکم یه جوریه. حالا آزمایشگاه داریم که یکیش از اونیکی پیشرفته تره (هر دو تحقیقاتی هستن ولی مثلا یکیش اصلا دستگاهی که باید باشه رو نداره!)بحران انرژی هم که سسشعری بیش نیست. موندم اگر واقعا مدعی استخراج نفت و گاز هستیم و حداقل اگر توانایی تبدیل به مواد با ارزش افزوده بالاتر رو نداریم ینی نمیتونیم سوخت خودمون رو تامین کنیم؟!الان به دلیل بحران انرژی تعطیل کردن دانشگاه رو و این قیافه دانشگاه ساعت ۳:۴۱ هست و زمین خشک خشکه! چطوریه توی سرمای سگ سوز تعطیلمون نکردن و الان بحران هست؟!نمایی از کتابخانه مرکزی و مرکز اسنادوضعیت اقتصادی رو هم که همه میدونن.کاغذی از چوب گردو ...این اصطلاح رو شاید خیلیا نشنیدن ازم. از یه کامنت باقی مونده. یه پست میخواستم تقریبا ۸ ماه پیش بنویسم و ننوشتم و تا الان داره خاک میخوره که یه عامل جرقه زد برام. فعلا جراحیش نمیکنم تا ببینم زمان چی تعیین میکنه. ولی، برای کسی که هرگز ندیدمش دلم تنگ شده. کاش میشد فقط یبار از نزدیک راحت ببینمش. یکم گپ میزدم و موکا میخوردیم. دلم برات تنگ شده. کسی که هرگز ندیدمت.حالا هم که پس از مدت‌ها پیدات کردم. نمیدونم الان کاری کردم که نباید میکردم؟! (ن)شایدم توهم زدم. شایدم دوباره وارد خوابی شدم که حقیقت نداره. شایدم اتفاقی نیفتاده... کانتر ۱.۶ شرطی!آقا یکی از تفریحات اخیر و سالم ما شده کانتر ۱.۶ (بازی که البته خیلی من باهاش حال نمیکنم نسبت به وارزون و پابجی). هی رفتن و هی مردن و هی رفتن و هی مردن! گاها اون وسط یه چند تا کیل میگیرم و میگم SIKE! دیدی داش مهدی! دیدی بالاخره زدمت! (ولی فیزیک کانتر رو اصلا بر نمی‌تابم!)ترم جدید - تقریبا دیگه آدم ترم قبل نیستموضعیت بسیار چرت شده. تعطیلات و استادای حوصله سربرتر به جز چند مورد استثنا. اساتید خوب همیشه میفتن به تعطیلی. آزمایشگاه شده تعطیل و ... ترم خیلی خسته کننده هست واقعا دیگه حسش نیست.پ ن: پروکسیما راست میگفت. دانشگاه بزرگ شده مدرسه هست... شایدم من باید انتظاراتم رو از اینجا بیارم پایین تر (تر). تا الانش که پایین بوده ولی انگار کف پایین تره تا این طنابی که دور گردنمه خفم نکنه.همینجا کات میکنم. دیگه حوصله نوشتن ندارم. فعلا 👋 </description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>Last Chemist</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 22:09:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده نویسی [۸] - به من میگن رنگووو! - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DB%B8-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%88%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-vsae06vkcghx</link>
                <description>آقا سلام.قبل از ادامه دادن در نظر داشته باشین که این پست در طول زمان نوشته شده و به دلیل نامعلومی یادم رفته تاریخ بزنم. تقریبا در نظر داشته باشین آخرین پست من (Bravo 6, going dark) ۴ ماه پیش منتشر شده.میان نوشتهنوز قلم خسته‌ام کمرنگ می‌نویسه ولی سعی میکنم کمی جوهرش رو پررنگ‌تر کنم.همچنان میان نوشت شاید این پراکنده نویسی خیلی پراکنده نباشه ولی پراکنده نویسی بعدی... (*یوهاها!)سکانس ۱ - غیبت و اما غیبتدقیقا پس از ۲ ماه تصمیم گرفتم که دوباره بنویسم. خیلی چیزا برام عوض شده خیلی. به حدی این زمان سریع و البته در آن واحد عجیب برام گذشت که نفهمیدم کی این ۲ ماه غیبت من تموم شد!آخرین پست من دقیقا شرح دهنده حالت روحی من بود، فکر کنم کسی به غیر از خودم از محتوای عکس های پست خبر دار نشد. ترجیح هم میدم که جراحیش نکنم چونکه ممکنه به جاهای دارکی کشیده بشه. بماند :)سکانس ۲ - شوک قبولیبالاخره ما هم وارد دانشگاه شدیم، باورم نمیشه واقعا باورم نمیشه. پس از اون مدت سگدو زدن برای بالا آوردن تراز و زمین خوردن موفق شدم. دقیقا یاد انیشتین میفتم که میگفت اگر توانایی های یک ماهی رو برای بالا رفتن از یک درخت رو بخواین سنجش بکنین این موجود گرامی تمام طول عمرش رو احساس خواهد کرد که یه احمقه.سکانس ۳ - شروع یک مسیر ۴ سالهشاید باورتون نشه! ولی زمانی که من وارد دانشگاه شدم با یه قیافه کاملا داغون بودم، به طوری که اگر یک ماه دیگه هم موهام رو کوتاه نمی‌کردم می‌شد گفت که موهای پس کله من قرار بود مماس بر صفحه شانه من بشه!چهل و پنج دقیقه اول هیچ صحبتی نمی‌کردم کاملا ساکت. بعدش که به خودم اومدم خودم رو به استاد ها، تک به تک پرزنت کردم که خب هم کار اشتباهی بود هم کار درست. کار درست از این بابت که کانکشن خوبی با اساتید ایجاد میشه و این یه رابطه برد-برد هست. کار اشتباه اینکه متاسفانه این کار من حسادت برخی رو برانگیخت، من آدم نارسیستی نیستم ولی این سانتی‌مانتال بازی های بقیه رو من قراره پاسخگو باشم؟هن؟!پاسخ یه نه بزرگه! خلاف اینکه بقیه چه فکری درمورد من می‌کنن دارم میرم جلو، هرچقدر هم که میخواد مزحک باشه. خیلی ها اصلا هیچ ایده ای ندارن که چرا اومدن این رشته چه برسه به اینکه بخوان من رو نقد بکنن! البته که آدم نقد پذیری هستم به شرطی که نقد شما صحیح باشه!روز های اول حواشی خیلی زیادی در مورد خودم به گوشم خورد ولی فقط تا دو هفته اول دووم آورد، چونکه همچنان برای من یه «فاقد اهمیت» و «هنر ظریف بی‌خیالی » هست.سکانس ۴ - دیدار با Ghostو بله! خیلی اتفاقی بحث کجا قبول شدیم و اینا توی چنلم بود و مورد برگ ریزان نمایان شد، خیلی خیلی اتفاقی با سرکار خانم Ghost دیدار نمودیم! شاید باورتون نشه ولی بعد از ماجرای کنفرانس که در میان سکانس آورده شده، حضار داشتن سالن رو ترک میکردن و من به رسم دیرینه در حال مصرف کیک و آبمیوه (*خوردن و کیک و ساندیس دانی چه کیف دارد (هی! ساندیس برای حفظ وزن شعره ساندیس‌خور هم خودتی)) که ناگهان یک نفر از خروجی وارد شد. + سلام آقای ه! - و هورت عمیقی که منجر به تجربه نزدیک به خفگی بهم داد (*سرفه)+ باع!- (*کمی خودم رو جمع کردم) - درود! Ghost شمایی!؟+ بلی!- آقا از دیدن شما بسیار خوشوقتم :)خلاصه اینکه از دانشکده انسانی رهسپار شدیم به سمت خوابگاه دختران (برخلاف خوابگاه ما،‌ خوابگاه دختران خیلی نزدیکه :/). کمی از درس و اینا گپ زدیم و بالاخره این کتاب شیمی عمومی ۱ من که همیشه توی کوله پشتیم هست به یه دردی خورد.برخلاف یه عده معلوم الحالی که کتاب بهشون امانت دادم،ایشون امانت دار خوبی بودن :)خلاصه که یکی از Task های زندگیم که دیدار با یه ویرگولی بود تیک خورد (*لبخند) میان سکانس - دیدار دورادور با پروفسور ثبوتییکی از عاداتی که دارم شرکت توی سمینار های مختلف حداقل توی رشته خودمه و به اتفاق پروفسور ثبوتی کنفرانسی با عنوان «Remove point-mass concept-remove singularities from GR» بود. انصافا کنفرانس خیلی پیشرفته‌ای بود و به دلیل دانش اندک من در فیزیک مدرن فقط متوجه شدم اینه که تکینگی نمیتونه به صورت نقطه‌ی با طول خیلی کم (مثلا صفر حدی) وجود داشته باشه (سیاه‌چاله داریم ولی کرم و سفیدچاله نه). سیاه‌چاله‌ها یه حالت کاسه‌ای طور دارن که تبخیر میشن. دلیلش هم محدودیتی هست که طول پلانک برای ما ایجاد میکنه. طول پلانک رو اگر در نظر بگیریم، ساختار فیزیکی کوچیک‌تر از اون رو نداریم.حمل بر خودستایی نباشه ولی این برداشت رو به ایشون توضیح دادم و بعد گفتم که پس یه سیاه‌چاله به همین دلیله که جت‌های داغ از قطبینش آزاد می‌کنه و بنا به تابش هاوکینگ تبخیر و کاهش حجم میده.ایشون خیلی خوششون اومد، پرسیدن که رشته و ترم شما؟ گفتم که شیمی محض، ترم ۱ و در ادامه اول تعجب (دانشجوی شیمی و کنفرانس فیزیک مدرن؟!) و سپس تشویق حضار :)میان نوشت: البته ناگفته نمونه سالن به حدی شلوغ بود که نپرس! منم تونستم ته سالن یه جا فقط واسه وایستاندن پیدا کنم(*خیخ!)میان‌نوشت: راه خیلی درازی در مسیر فیزیک مدرن دارم (حداقل به عنوان مطالعه تفننی :) )سکانس ۵ - تغییرات شدید ادبیات بر اثر بی‌خوابی در ن‌خوابگاه!!من آدمی هستم که در جمع غریب سعی می‌کنم رسمی صحبت بکنم ولی دو هفته‌ای که در خوابگاه بودم این هم اتاقی ما م.ح، یک خواب راحت برای ما نذاشت. هر شب فوتبال و صدای گلللل. هر شب بساط پاسور و فریاد اگر آس داری ببر کارت رو دیگه!. که در نهایت کاسه صبر من لبریز و یه تشکر حسابی از ایشون کردم، موارد کمتر شدن ولی یکسری موارد مثل نظافت و کمونیستی نبودن مواد غذایی موجود در یخچال و البته وسایل شخصی نیازمند فحش کش کردن بودن.اصلا اهل فحش دادن و اینا نیستم ولی یه اتفاقات از قبیل گم شدن چتر! و خیس شدن زیر بارون به مدت ۳ روز! و البته اتفاقی که بخصوص توی آزمایشگاه شیمی افتاد که دیگه پس از اون مدت دیگه آدم سابق نشدم.ساده عرض کنم که بر اثر بی‌ملاحظاتی هم‌گروهی من در اعلام جرم کاغذ صافی، ۸ ساعت تلاش با مینیمم امکانات برای اثبات بقای جرم همش پودر شد رفت هوا که هیچ خطای آزمایش رسید به ۶۰+ درصد! .تقریبا یک هفته طول کشید که بتونم اعداد رو پیدا و درست درمون دربیارم و خطا رو برسونم به ۵- درصد.یه توضیح کوتاه اینکه ۶۰+ درصد خطا ینی در حین آزمایش بر اثر خطا انگار یه مقدار ماده تولید شده که اصلا ممکن نیست! چونکه اصلا چیزی اضافه نشده ولی خطای ۵- درصد ینی یه مقدار ماده حین استخراج شسته شده و از دست رفته که مقدار قابل قبول (بخون عالی) هست. اگر کمی بیشتر وقت داشتیم میتونستم خطا رو به زیر ۲ درصد برسونم که خب مقدور نبود.رسوب مس(||) هیدروکسیدسکانس ۶ - از سر گیری نوشتن این پست پس از یک ماه دیگر 😂 (= پایان ترم)خب دوباره برگشتم به خونه. روز دومی که تجربه میکردم فکر کنم یه ۲۰ ساعتی خوابیدم!!!! (البته نه یه کله ولی خب) پس از ۳ ماه کم خوابی رسیدم به یکم خواب خوب :)گالری عکس - چیزای خفنی هنوز نگرفتم، چرا؟ چونکه کسی نبود که بخوام بهش نشون بدم (*هعب!)محاسبه غلظت پتاسیم پرمنگنات مجهول با استفاده از تیتراسیون منگانومتری - دقیق‌ترین عدد بین گروه‌های مشابه :)جلسه دوم آزمایش بقای جرممیم رندومجاییکه وایستادم! - کنفرانس پروفسور ثبوتی - پاییز ۱۴۰۳ظهر بارانی - چپ،‌ دانشکده مهندسی برق، جلو دانشکده انسانییه روز زمستانی - محوطه کتابخانه مرکزی و مرکز اسنادوانیل :) گربه خوابگاه ورقاییماشاالله (*خنده) - گربه دوستمآخرین روز ترم ۱ - شب ساعت ۱۰ - کتابخانه مرکزی (وسایل رو جمع کردم)عکاسی‌های ناگهان - دست چپ (شما حدس بزن😂) -  محوطه کتابخانه مرکزیمگه نگفتیم فنل‌فتالئین در محیط اسیدی بیرنگه؟ پس این چرا قرمز نارنجیه؟ (هرکسی میدونه دستا بالا :) )بر اساس اتفاق واقعی این ترم : وضعیت کارنامه من وقتی که همه درسا رو خیلی خوب دادم ولی یه عمومی 3 واحدی (بخوان  فارسی) آفتابه به دست منتظرمه...کساییکه منتظرم بودن (*اشک)پست مرتبط با این پست از جانب جناب Ghost :)یه عده به طور مستقیم و غیر مستقیم جویای حال بنده بودن که باید بگم تنکیو (*خنده):صرفا به اسامی بسنده میکنم،‌ هنوز آن چیزی در چنته ندارم که باید و شاید. همین سادگی کافیه :)تارادختری در مدرسه، آفتاب‌گردون، Ghost، هسان، بشیر صابر، پیشگوی معبد دلفی، روان نویساگر کسی از قلم افتاده، پوزش.خب، اینم از این. ارادتمند Last Chemist, OUT</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>Last Chemist</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2025 14:44:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر پتو با صدای گرفته هم دست از غر زدن بر ندار</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D8%B1-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1-t0yv79f5j8l1</link>
                <description>زندگی مثل سرسره است به سختی میری بالا و به راحتی سر میخوریآدما موجودات عجیبی ان،هممون هستیم ما ها میایم دلنوشته مینویسیم کسیو قضاوت نکن قضاوت کننده خر است و برای این حرفا دست میزنیم اما خودمون تو زندگی عادی به خیلیا آسیب میزنیم.نمیشه پاک پاک بود سفید سفید...اعصابم خرده،از اینکه بچه های زرنگ فقط مبرن تجربی،از اینکه رتبه ی ۱۹۰ انسانی شبانه قبول شده و پنج هزار تجربی روزانه از اینکه همون پنج هزار می خواد انصراف بده تا بره پزشکی بخونه.از اینکه همه ی رشته های خوب ما شناوره،از اینکه برای اقتصاد و جامعه شناسی و جغرافی کار نیست،و حتی برای روان شناسی...خسته ام از حرص خوردن خسته تر از توجه به حرف بقیهاز اینکه ناخنامو ریشه ریشه می کنم و میجوم و روم نمیشه به خودم بگم روان شناساز اینکه بهم میگن دانشجوی ممتاز بشو تا ارشد بدون کنکور بخونیخسته از اینکه بهم بگن دیدی گفتم و تو گوش نکردیاز حس ناکافی بودناز چرخیدن با بچه های بی حالبهم گفت رتبه ی دو هزار ریاضی به اندازه ی رتبه ی زیر سیصد انسانی زحمت کشیده،انگار که من مفتی مفتی رتبه ی زیر سیصد آوردم.ناراحت شدم که با اومدن اسم دانشگاه فرهنگیان پوزخند زدن،از اینکه گفتن جای بی سواداست،از خوشحالی دوستم که هرکس رفت فرهنگیان از عرصه ی علم حذف شده...از این همه افکار که به من مربوط نیست اما نمیتونم رهاشون کنم کلافه شدم.یه استاد باحالم داریم که با رسم شکل درس میدهتو دانشکده ی ادبیات وقتی فهمید خود روان شناسیو می خونم نه اینکه صرفا تو دانشکده ی روان شناسی باشم حسرتش خیلی دردناک بود...۱۸واحد داریم که فقط دو واحدش روان شناسیه.درسامو نخوندم همشون جمع شده الان با بیچارگی باید جمعشون کنم‌.سرم اونقدر شلوغه که نمیدونم چی کار باید بکنم،هر روز شیش ساعت دانشگاهیم،یک روز میرم مرکز مشاوره،دو روز آرایشگاه کار می کنم،دو روز کلاس icdl دارم درسام مونده کتابم باید بخونم فیلمو دیگه ول کن...مذهبی صورتی ام انگار😭فقط یه نماز و چادر برام مونده قلبم خالیه نمیدونم چی درسته چی غلطه.یه دانش آموز پایه یازدهم داریم خیلی حساسه،دوست دارم کمکش کنم اما زود پسر خاله شد😐یکم جدی بازی درآوردم براش حساب کار بیاد دستش.ولی بازم دلم میسوزه براش،باید بره پیش روان شناس اما اعتماد نداره منم با این دو واحد روان شناسیی که نخوندم کار خاصی نمیتونم بکنم.خیلی سرتون غر زدم یکم فردوسی ببینید دلتون باز بشه.خداروشکر بابت این زیباییاین رنگین کمانبرگ های رنگارنگ طبیعت قشنگ</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>آفتاب گردون</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2024 22:35:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده‌جات آبانی...</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-uyxs71gwuair</link>
                <description>دلم هوای نوشتن کرد. مثل هر روز از یک ماهی که گذشت. امشب باز هم ماه آسمون کامله و شده درخشان‌ترین سنجاق سینه‌ی شبِ سیاه‌پوش. هندزفری جدیدم با بهترین حالت ممکن صدای آهنگ‌های موردعلاقم رو به تارهای شنواییم میبخشه و ترکیبش با تاریکی اتاق فضای ایده آلم برای تنهایی رو ساخته.این روزها توی اعماق تاریک و ساکت مغزم افکار زیادی پرسه میزنن؛ اما فرصت و خلوت و نایی برای نوشتن یا بیان‌شون نداشتم. این مدته چیزهای زیادی تجربه کردم و چیزهای زیادی هم فهمیدم.پررنگ‌ترین‌شون برمی‌گشت به حسی که به بابام پیدا کردم. گمش نکرده بودم ولی انگار چیزی جلوش رو گرفته بود. جلوی جوونه زدن عشقم به بابام:) توی یک ماه اخیر بیشتر از همیشه به این فکر کردم که مرد بودن و بالاتر از اون، پدر بودن چقدر سخته و لیاقت و قدرت زیادی میخواد. فهمیدم چقدر روز و شب‌هایی که من کودکی بیش نبودمو به بابام سخت گذشته و چه افکار سنگینی داشته. مسئولیت‌هایی که بارشون واقعا سنگین و سخت بوده. به این فکر کردم که چه شب‌های زیادی که بابام با استرس خوابیده و باز هم مجبور بوده بخاطر خانوادش ادامه بده و بجنگه. فهمیدم جنگیدن چقدر می‌تونه سخت باشه‌؛ دووم آوردن چقدر می‌تونه طاقت‌فرسا باشه! این روزها دلم میخواد بابام رو به دفعات بیشتر و زمان بیشتری بغل کنم و توی قلبم هزاران بار به قوی بودن تکیه‌گاه زندگیم افتخار کنم.بیشتر از قبل فهمیدم چقدر بدون آهنگ زندگیم می‌تونه سیاه سفید و بی‌معنی بشه! فهمیدم چقدر نیاز دارم از دنیای واقعی کنده بشم و توی دنیای فانتزی و آروم و هیجان‌انگیزی که آهنگام میسازن پرسه بزنم. و باهاشون برقصم یا گریه کنم. نکته‌اش اینه که مهم نیست چه حالی باشم؛ همین که یه آهنگ توی گوشام بچرخه اون لحظه با شدت و لذت بیشتری میگذره. در حال حاضر، تنها لذتی که برام باقی مونده همین نغمه‌های چند دقیقه‌ای و متنوعه‌...این روزها بیشتر از هر وقت دیگه‌ای چهره‌ی خودم رو دوست دارم. چشم‌هام رو ستایش میکنم و از سایه‌ای که مژه‌هام میسازن لذت میبرم. مدل موهام رو خیلی دوست دارم و روزی که دوباره پا گذاشتم آرایشگاه و روی صندلی نشستم تا آرایشگر موهامو کوتاه کنه، حس تعلق رو تجربه کردم. پاشیده شدن قطرات آب روی موهام و صدای قیچی همون صدای آشنای خاطراتمه که از بچگی همراهمه. برای اولین بار مدل موهام واقعا به دلم نشست و فکر کردم چقدر استقلال داشتن در چنین مواردی لذت بخشه.اما یه شب‌هایی هم بود که آرزوی شب تولدم باعث میشد، شامم رو با اشک‌هام بخورم و ندونم غذا رو برای سیر شدن میخورم یا خفه کردن صدای گریه‌ام. ایمجین دراگونز توی آهنگش می‌گفت فصل‌ها عوض میشن، زندگی مجبورت میکنه رشد کنی و رویاهات تو رو به گریه میندازن... راست می‌گفت.توی این یه ماه یه لحظه‌هایی بود که فقط خدا می‌تونست نجاتم بده؛ از راه اشتباه رو نرفتن، کار اشتباه رو نکردن، تصمیم اشتباه رو نگرفتن. خدا بود که جلوی اشتباهاتم رو گرفت و هر لحظه حواسش بهم بود. واژه‌ای برای حسی که به خدا دارم پیدا نمیکنم. فقط میتونم بگم دقایق زیادی خودمو با جمله‌ی خدایا من بدون تو هیچی نیستم و تویی که انرژی زندگی رو بهم میبخشی آروم کردم.نمیدونم دقیقا کِی ولی توی همین درگیری‌های زندگیم بود که فهمیدم بالاخره تبدیل شدم به همون پریسای راننده‌ای که تابستون مدام با تصورش می‌خوابیدم و آهنگای ماشینم رو از پلی لیستم انتخاب می‌کردم.فهمیدم چقدر می‌تونه از رویا تا واقعیت فاصله باشه:) بعضی وقت‌ها از تصورم بهتر عمل کردم و نقطه‌ی قوتم رو کشف کردم و گاهی بدتر از تصورم گند زدم و فهمیدم اوپس نمی‌تونستم و نمی‌دونستم؟خیلی جاها به انرژی محدودم احترام گذاشتم و به جای سرزنش خودم که چرا نمیتونی ادامه بدی، به خودم اجازه استراحت و بیخیال شدن رو دادم. برای همین و احتمالا تصمیمات دیگه‌ای، تازگی‌ها حس میکنم رفتار اطرافیانم بیش از گذشته باهام تغییر کرده و محبت و احترام بیشتری باهاش همراهه.از طرفی با یه سری آدم جدید آشنا شدم که آدمای باحالی‌ان و منو همش به این فکر میندازن که توی اون کار خودتو برسون به سطحشون و بعد ازشون جلو بزن! امیدوارم این فکر توی ذهنم تا مدتها موندگار باشه.۵ دقیقه‌ی دیگه ساعت ۱۲ میشه و ۲۷ آبان شروع میشه. درست ۸ سال پیش بود که رفاقت منو دختری که اول اسمش مثل من با حرف پ شروع میشد، شکل گرفت. ۸ سال از روزهایی که قایمکی نامه می‌نوشتیم برای همدیگه و لای دفتر ریاضی بهم می‌دادیم میگذره. ۷ سال از وقتی که به آرزوم رسیدم و بالاخره با پارمیدا هم‌تختی شدم می‌گذره. ۷ سال از زمانی که برای اولین بار باهم رفتیم پاساژگردی و همدیگه رو دیدیم میگذره. ۸ سال گذشته ولی نه تنها هیچی بین من و پارمیدا تغییر نکرده، بلکه محبت بین‌مون اونقدر رشد کرده که این رفاقت رو به یه نهال ۸ ساله تبدیل کرده. بهش افتخار میکنم. به این رابطه‌ی محکم، رشددهنده و سرشار از آرامش و درک و حمایت.حداقلش اینه که این ماه اونقدر سرم شلوغ بوده که وقت نکردم به دلتنگی لونه کرده توی قلبم توجه کنم. حداقلش اینه که شدت دغدغه‌هام نذاشته فاصله‌ی فیزیکی‌مون تبدیل به دستی بشه برای خفه کردن گلوم.اما یه چیزی خیلی اذیتم میکنه. بیشتر از هر وقتی رابطه لانگ دیستنس رو اعصابمه. چی میشه اگه با ۱۰ تا از آدمایی که نمیخوام هر روز ببینمشون مبادله و معامله کنم تا فقط اونی که می‌خوام رو یه روز تمام ببینم و فقط برای من باشه؟ دیگه نمیتونم این حس نیاز برای در آغوش گرفتن‌ و وقت گذروندن باهاش رو نادیده بگیرم.به زودی ورق برمیگرده و به چپتر جدید زندگیم سلام میکنم. به خودم قول دادم بهترین چپتر امسالم رو برای خودم بسازم.میدونین چیه؟! واقعا خوشحالم که یکی از دغدغه‌های بیخود ذهنم خط خورد و خدا یه جوری همه چی رو چید که من دیگه به اشتباه افکارم رو با یه آدم اشتباه پر نکنم. خدا این مدته بیشتر از قبل محبت و معرفتش رو توی قلبم ثابت کرده:)واقعا دوست دارم فلسفه‌ی اینکه چرا تایم تفریح و استراحت در عرض یه چشم بهم زدن تموم میشه و تایم کلاس‌ها و یه سری کارای اجباری، ثانیه به ثانیه میگذرن رو بدونم!میدونم دارم خیلی پراکنده حرف میزنم ولی چاره‌ای ندارم... برای جلوگیری از ایستادن مغزم از نوشتن مجبورم هر چیزی که به ذهنم میاد رو در لحظه بنویسم. بابت انسجام نداشتنش صاری...ولی الان که به پشت موهام دست میزنم می‌بینم چقدر رشدشون سریعه. من هنوز از نوازش کردن‌شون سیر نشدم...آدمیزاد موجود عجیبیه‌ها... یه جوری با آدمایی که قبلا ازشون متنفر بودم، حال میکنم که حرفی ندارم. یه جوری از خوردن چیزایی که بچگی بهشون لب نمیزدم، لذت میبرم که نمیدونم چی بگم.تازگیا فهمیدم خیلی آدم تنوع طلبی‌ام چون نمیتونم یه چیز تکراری رو تحمل کنم و ساکن و ثابت بودن بهم حس گیر افتادن میده. البته در مقابل، آدم خیلی وفاداریم هستم. تنوع طلبیم برای تغییر دادن ظاهرم و افکار و کارای روزمرمه. مثلا پوشیدن یه لباس تکراری یا گوش دادن به یه آهنگ تکراری می‌تونه خیلی راحت دیوونم کنه. و این راجع به آدمای دور و برم کاملا برعکسه. هر چقدر قدیمی‌تر بهتر...دوست دارم تو زندگی بعدیم خواننده باشم‌ و کسی که توی یه خانواده موزیسین به دنیا میاد:))) *آرزوهای یهوییفکر کنم آهنگ Die with a smile هیچوقت واسم تکراری نشه... انقدر که برام پر از مفهوم و معنا شده:)))برای ماه آیندم انقدر برنامه دارم که دلم میخواد زود این روزای آخرم توی شرایط قبلیم تموم بشن و بتونم با خیال راحت برم سر وقت‌شون=)) *بی‌صبری و هیجانگاهی فکر می‌کنم باید پسر میشدم. چون یه سری علایقی‌ دارم که باهام همخونی ندارن. از بچگی همینطوری بودم... اما الان فکر میکنم مرد درونم خیلی مرد جذابیه. بی برو برگرد باهاش ازدواج میکنم. از طرفی با تمام وجود نیاز دارم اون خود لطیفم که هیچوقت نتونستم درست بشناسمش رو بشناسم:)))))) هر چند بروزات زیادی داره و اکثر وقتا باهاش زندگی میکنم اما حس میکنم کافی نبوده....دلم برای حس گرمای کلاس‌های ادبیاتم تنگ شده‌‌. برای حس هیجان از سالن تاریک طبقه پایین کتابخونه که فیلم جدیدی رو قراره پخش کنه‌. برای اون تایم‌های آزادم که صرف مطالعه و غرق شدن توی دنیای خودم توی کتابخونه میشد. برای سال پیش‌. چقدر این دوماه از دانشجو بودنم فاصله گرفتم:)))) یه شب که با آبجیم گپ میزدم فهمیدم من هیچوقت برای تغییرات الان زندگیم آماده نبودم و مدت زیادی رو توی حس نپذیرفتنش گذروندم. فهمیدم که هیچوقت نتونستم کنار بیام و برای همینم جا زدم. از زیر بار اون تغییر دارم میام بیرون. نمیدونم کار درستی بود یا نه. نمیدونم اتفاق خوبیه یا نه‌. فقط میدونم باید حس زندگی کردن رو دوباره به روح و تنم برگردونم:))))دیگه نمی‌دونم چی بگم، چی می‌تونم بگم یا چی باید می‌گفتم...برای همین هم شب و روزگار خوش؛))</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 00:48:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت‌نامه | اخبار اخیر [و کویر]!</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-ub1xtryyzwlw</link>
                <description>خبری نیست. تا چشم کار می‌کند کویر است و شن دانه های رقصان در هوا که هنگامی که می‌رقصند، حواسشان پرت است و یکی پس از دیگری در تخم چشمم فرود می‌آیند.در این هیاهو به برگه های کاهی کتاب ها پناه برده‌ام. شیطان را که ببینم، به جای آن که بر خدا پناه ببرم، سرم را پایین می‌اندازم و بی‌صدا در داستان ها غرق می‌شوم. گاهی در ماجرای &quot;تاج دوقلوها&quot; حبس خواهم شد و گاهی در هوای معمای هاثورن، در &quot;بازی های میراث&quot; نفس می‌کشم.گاهی نیز در دریای علم غرق خواهم شد؛ دریایی از حساب و هندسه، ادبیات و انشاء. و شاید تنها دلیل درس خواندنم، عشق به این ها باشد؛ شاید آن قدر به درس های تلخ از شکر ریاضیات پاشیده‌ام و آن قدر از چاشنی شعر های سهراب سپهری به آن ها اضافه کردم که دیگر به اندازه کافی لذت بخش هستند. شاید فقط به امید روز های شنبه و دوشنبه درس می‌خوانم و منتظر چینشی می‌مانم که شامل تمام علایقم هستند. من که اعتراضی ندارم.و چه بگویم از مدرسه‌ای که امان می‌بُرَد از روزگاران. تمام خشنودی‌ای که از سال هفتم با خود به هشتمین ایستگاه می‌بردیم، با عوض شدن پرسنل مدرسه از هوشمان پرید. آن خانم اعتصامی دیگر قرار نیست به بلند بودن ناخن هایم گیر بدهد و مرا سرزنش کند و هیچ خانم صادقی‌ای قرار نیست اسمم را به اجبار در مسابقات اسکرچ بنویسد. همه رفته‌اند و یه مشت آدم تخسِ ناشی جایشان را گرفته‌اند.اولین روزی که خانم اعتصامی را دیدم به یکی گفته بودم که رویش کراش زده‌ام. یادم نمی‌رود که آن شخص گفت که مگر آدم های مدرسه هم کراش زدن دارند؟ آن زمان نمی‌دانستم چه بگویم ولی حالا می‌گویم: اگر آن آدم در مدرسه خانم اعتصامی باشد، بله! می‌توان، خوب هم می‌توان.از قضایای احساسی که بگذریم، مدرسه ها بار دگر فرا رسیده‌اند و بوی استرس و امتحان و پرسش به مشام می‌رسد. گرچه همین اوّل کار، بار ها و بار ها ما را مفتخر کردند و آن ها را با چشم دیده‌ایم؛ امّا بویی که می‌آید بر چیز های دیگر غالب تر است. صبر کنید! بوی استرس نبود! تنها لباس زیری بر روی بخاری در حال کتلت شدن بود... عاممم... بگذریم. امّا از این بو غالب تر، اندوه من است. مدرسه آن قدر ها هم بد نیست. بر خلاف اکثر دانش آموزان از شروع مدرسه ها نمی‌ترسم؛ امّا دلم می‌خواست تعطیلات طولانی‌تر می‌بود تا مطالب پایتون را تمام می‌کردم و هرچه زود تر کارم را شروع می‌کردم. این موضوع که نمی‌توانم در زمان مدرسه مثل قبل کد بزنم و یاد بگیرم، غم عوض شدن پرسنل مدرسه را می‌افزاید‌.و کمی از عشق های تازه و نو پا بگوییم. دل است دگر؛ یک آن می‌لرزد و تا به خودت بیایی عاشق شدی! به تازگی به دلایل نامعلومی تصمیم گرفتم در نزدیک ترین باشگاه به خانه‌مان ثبت نام کنم و همین کار را کردم. از قضا، باشگاهِ والیبال بوده است و حالا... حس می‌کنم اولین معجزه‌ی این ۱۳ سال زندگی‌ام اتفاق افتاده و من عاشق این ورزش لعنتی شده‌ام. عشق در یک نگاه. عشق در یک جلسه. چه جور و چه طور می‌تواند تا این حد با روحیاتم سازگار باشد و چه طور همه بچه های تیم مثل خودم هستند؟ تنها خدا می‌داند راز این معجزه را:)اون موقع که عاشق این انیمه بودم فکر نمیکردم یه روزی خودمم والیبالیست بشم:)و همین ها بود ماجراهای این کویر و به اصطلاح بی خبری ما.پ.ن: پاییز رسیده و این روزا منتظر یه موقعیتم که ازش عکس بندازم. منتظر پستایی با تم پاییز باشید؛)</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>YUNA</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 16:41:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارتی 300 تایی شدن ..</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-300-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-imifjsfqi1sd</link>
                <description>طراح روان نویس هستن .. ببینین چقدر خفن شده! سلام علیکم ... خب و بالاخره 300 تایی شدم. هشت ماه پیش بود که جشن 200 تایی شدن را دور هم گرفتیم. یادش بخیر. اما حالا دوستان جدیدی به جمعمون اضافه شدن و با دعوت های به عمل آمده دیشب یک مهمانی خیلی خفن در یکی از باغ های طرقبه برقرار شد. به دوستان گفتم که هر چه دوست دارند بپوشند و این دوستان هم دست به یکی کرده بودند و عده ای به هوای خز پارتی ، لباس های خز و خیل و آرایش های داغان ماغان کرده بودند و عده ای هم فکر کرده بودند کاستوم پارتی است و فردی  با آکواریوم وارد مهمانی شد و دیدیم لباس فضانوردی پوشیده و رفته توی آکواریوم. فهمیدم بله. ایشان همان فضانورد اقیانوس هستند.خانوم فضانورد اقیانوس در آکواریوم مورد نظرجشن به صورت خود گردان برگزار شد و من فقط هزینه اش را پرداخت کردم. برنامه ها را دوستان خودشان چیده بودند و ما فقط نظاره گر بودیم. کارما بند و بساط فسق و فجور و طرب را فراهم کرده بود و خودش به شغل شریف دی جیی مشغول بود. جا داره از روان نویس عزیز تشکر کنم که زحمت مجری گری این جشن رو بر عهده داشتن و پوستر جشن رو هم ایشون تهیه کردن. میبینین چقدر شاخه تو رو به خدا؟ واااای ... و خب کلی هم جشن رو گرم کردن. البته برای روحیه خودشون هم خوب بود بعد از راحت شدن از دست کنکور.جشن ساعت 9 شب شروع شد. مهمانان از اقصی نقاط ویرگول ، از مدرسه ، از دانشگاه ، ازینور از آنور خودشان را رسانده بودند. جشن با قرائت قرآن کریم شروع شد و بعد هم سرود ملی ایران پخش شد. سپس خودم رفتم بالای سن و کلی از حاضرین جلسه تشکر کردم. حتی از سفیر پاکی که آمده بود سوژه جمع کند برای پادکست های بعدی اش. میکروفون را روشن کردم و با عرض سلام و خسته نباشید از همه ی دوستان که نه تنها پست هایم را خوانده و تحمل کرده بودند. کامنت هم گذاشته بودند تشکر کردم. کمی از حسی که نسبت به 300 تایی شدن دارم گفتم. گفتم که 300 تایی شدن در ویرگول مثل 300کایی شدن در اینستاگرام چه بسا بالاتر است. و با زحمت و تولید محتواهای متنوع از اسنپ نوشت گرفته تا اسنپ نوشت. از اتوبوس نوشت گرفته تا معرفی فیلم و سریال و چیزهای دیگر به اینجا رسیدم و خدا را شاکرم که دوستان خوبی چون شما پیدا کردم.خودمکارما هستنحرفم که تمام شد به کارما گفتم آتشش کند. او هم دیس دیسی کرد و آهنگی را از نیکل بک پلی کرد. آهنگ خیلی ضربش بالا بود و بچه ها از خود بی خود شدند. تارا دختری در مدرسه هم که تازه از مدرسه با کوله پشتی ای بر پشت آمده بود آمد وسط و رقص شمالی نمایانی کرد و دست زینو را گرفت و با هم چرخیدند و رقصیدند. کیک پنج طبقه در وسط مجلس بود و قرار بود من افتتاحش کنم و بعد خواهران فائی و دختر مهتاب زحمت تقسیمشان را بکشند.سید خانوم هم که تسبیحی دستش گرفته بود و گوشه مجلس استغفار می کرد و صلوات میفرستاد و میگفت هی سید سید سید ... من فکرشو نمیکردم که همچین مجلس فسق و فجوری بر پا کنی. تو آب پرتقال ها هم حتما الکل ریختی. نه؟ سید خانومچندی از مراسم نگذشته بود که صادق کریپتون با می ناب شیراز از راه رسید و از آن طرف حسین با خانوم فا آمد. روان نویس آن دو تا رو که دید گفت : و خوش آمد میگیم به این دو کبوتر عاشق حسین آقا و خانوم یکی از حروف الفبا. همه وسط بودند و کارما هی انرژی تزریق میکرد به جمع و ناگهان موسیقیه ژینا گل من شروع شد به پخش شدن. چرا یکهو جو عوض شده بود؟ آهان .. چشم کارما افتاده بود به خانوم ژینا که اخیرا به جمع ما اضافه شده بود و این آهنگ را پخش کرده بود.ولی خب هنوز خیلی از مهمان ها نیامده بودند. امیر 55 ، امیر جانم که 206 ندارد, هنوز نیامده بود. هسان که این اواخر باهاش آشنا شده بودم و زیادی کرم میریخت نیامده بود. ولی خب بچه ها هی از راه می رسیدند و با کلی احتیاط می آمدند داخل باغ. گوست آمد و عشق الهی برای کارما فرستاد همان اول. خودکار و قلم و دفترچه قلم چی اش هم زیر بغلش بود. بعد آنه آمد. مارشمالو هم با یک جعبه مارشمالو آمد تا بهم به عنوان تبریک سیصد تایی شدن هدیه بدهد. دست انداز در راه مانده بود و با خودم گفتم حتما ماشینش پشت دست اندازی طبیعی گیر کرده . پیامک داد که سید قول بده یادی از من بکنی. به سالوادور علی به پیشگوی معبد دلفی به روان نویس برسان سلام ما را.حضرت دست اندازحصرت روان نویسخب مسیر تفت تا طرقبه خیلی ناهموار است و من هم توقعی نداشتم که دست انداز جان بیاید-چرا دروغ، داشتم- ولی پیامکی آمد. نوشته بود یک جوجه تیغی زیر کردم و خارهایش لاستیک ماشینم را سوراخ کرده. با خودم گفتم جوجه تیغی .. .چرا جوجه تیغی نیست؟که همانجا فردی با لباس جوجه تیغی وارد مجلس شد. و شروع کرد به قر دادن. خب اصلا توقعی نداشتم بیاید و بهم تبریک بگوید آمده بود فقط قر بدهد و کمی از افتخاراتش بگوید و کیک و آب پرتقال بخورد و برود. ولی خب بهتر. می آمد و من را بغل میکرد خارهایش میرفت توی جانم. دوری و دوستی. البته سفیر را هم بچه ها بسته بودندش به درختی و جلوی چشم هایش و دهانش را با چسب بسته بودند که باز سوژه جدید پیدا نکند.همه گرم و پاتیل وسط مجلس داشتند می رقصیدند که یکی با اسب وارد باغ شد و یک تک چرخ هم زد و همه گفتند این کیست دیگر؟ جوان شمشیر زرویی اش را بیرون کشید و گفت من کسی نیستم جز علی ... سالوادور علی. یاد جیمز باند افتادم که میگفت آیم باند .. جیمز باند. یا عباس که رفته بود خارج و میگفت آیم باس .. عب.باس. ! راستی یادی هم کردیم از مرتضی دهقان که غیب شده چند وقته از بینمون. یادی کردیم از نوی صاد که از وقتی دانشجو شده ویرگول نمیاد. مرضیه خانوم هم آمد بالای سن و یکی دو تا کتاب ادبیات روسیه معرفی کرد. خانوم فایی هم که مریض می دید و مشاوره میداد بهشان. همین کارما نصف مجلس را یک گیلاس آب پرتقال دستش گرفته بود و رفته بود کنار خانوم فایی ازش مشاوره میگرفت. البته مراسم بزم برپا بود و جای خودش را داده بود به حضرت روان نویس .همه خوش بودیم و داشتیم عشق و حال میکردیم که در باغ به صدا در آمد. رفتم دم در و دیدم نگین اصل بیسیمی دستش گرفته و دارد با مرکز صحبت می کند. شیشششش فاطمه فاطمه ... زینب. در موقعیتم. دارم رسیدگی میکنم. یک نگاه تیز بهم انداخت و گفت : (( سید از شما انتظار نداشتم ... واقعا خجالت نمی کشید؟ )) کمی خودم را به ننه من غریبم زد و گفتم (( چرا؟ )) نگین اصل چشم غره ای بهم کرد و گفت : (( من هذا ماذا فازا ؟ )) گفتم ((ها؟ )) گفت : (( خیلی بی معرفتی سید .. منو چرا دعوت نکردی؟ از وقتی متحول شدم نمیدونی چقدر دلم برای اینجور مهمونی های معنوی اخروی تنگ شده؟ )) گفتم خب نمی دانستم. چه کنم؟ گفتم شاید توی کلیسایی جایی مشغول عبادت باشی خواهر. ایششششی گفت و رفت همکارهایش را دست به سر کرد. گفت این ها خودی ان. برویم ... ولی برای اینکه دست خالی نرود خانوم کانی را به جرم اینکه آشپزی بلد نیست دستگیر کرد و برد.خانوم نگین اصلیادی هم بکنیم از پست جشن های 200 تایی شدن و 100 تایی شدنم! ولی پست صد تایی شدنم خیلی باحال شده .. دوس داشتین بخونین ! پی نوشت ۱: حضرت بشیر صابر با عشقشون رفته بودن ماه عسل! برای همین نتونستن بیان.پی نوشت ۲: خانوم الی عروسی دختر خاله ی پسرعموی پسر داییشون دعوت بودن و چون خیلی وقت بود عروسی نرفته بودن،  نیامدن! باشد در جشن پنجاه تایی شدنشون رقص چاقو برم براشون 😆پستی به مناسبت 200 تایی شدنپستی به مناسبت صد تایی شدن12 مهر 1403سید مهدار بنی هاشمی</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2024 15:28:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هویت چیست؟(پراکنده نویسی.5)</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C5-vrszc1rd8qja</link>
                <description>شماره یک:من به ویرگول قول داده بودم که دیروز مدرسه نوشت چهارم رو ثبت کنم اما دست و دلی برای این مدرسه نوشت نبود... چرا نبود؟ چون خسته بودم و این خستگی دیروز من رو به یه آدم بدقول تبدیل کرد خب این یعنی چه؟ یعنی اینکه ما چجور آدمی هستیم رو یه همچین عواملی تعیین میکننشماره دو:من یه یه روزی هست که دوباره زده به سرم و میخوام مثل پارسال آدم بدی بشم هرچی سعی میکنم گول شیطون شیطان صفت(!)رو نخورم و بهش فکر نکنم نمیشه شماره سه:حتما با خوندن شماره دو نا خودآگاه عبارت &quot;شیطون رفته تو جلدش&quot;  اومد تو ذهنتون اما حرف راست رو از بچه بشنو من دقیقا همین دیروز که شیطون گویا رفته بود تو جلدم یه دختر بچه رو تو خیابون دیدم مامانش دعواش میکرد و می گفت &quot;باز شیطون رفت تو جلدت&quot; دختر بچه هم در جواب مادر نادونش گفت:مامان مگه من کتابم که شیطون بره تو جلدم شیطون رفته تو مُخم:) بله بچه راست میگفت جلد دیگه چیه شیطون میره تو مخ....شماره چهار:اصلا هویت یعنی چی؟ واقعا یه چیز مسخره ای به اسم خستگی میتونه یه آدم رو بدقول کنه؟ یعنی هویت ما به یه تار مو بنده که اون مو هم داره میشه کنده؟(شعر ساختم برا خودم) یعنی شیطون میتونه بره تو مخ آدم و یه آدم بی زبون پاک رو به یه آدم شرور تبدیل کنه؟ آره جواب همشون متاسفانه &quot;بله&quot; هستش هویت مارو واقعا اینا تعیین میکنه اصلا هرکی بهتون گفت هویت یعنی چی بهش بگید دو نوع هویت داریم یکی هویت مثبت: کسی که پر انرژیه و بی اعصاب نیست و شیطون هم فعلا نرفته تو مخش و یکی هویت منفی: کسی که خسته و بی اعصابه و شیطون هم درست وسط مخشه.... شماره پنج:آدمیزاد از اول باید نزاره شیطون بره تو مخش چون اگه بره دیگه جراح مغز هم نمیتونه بیارتش بیرون اینو الان دارم تجربه میکنم و خیلی سخته لطفا جلوشو بگیرید همیشه هم سعی کنید اعصاب داشته باشید... از ما که گذشت اما شما سعی کنید تا جایی که میتونید به کسی قول ندید که بعدش بدقول نشید اینطوری...موفق باشید... درس ها که بیشتر بشه کمتر همو می خونیم(!)  </description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2024 12:49:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده نویسی.4</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C4-kvfr4f6pceho</link>
                <description>سلام این چهارمین پراکنده نویسی منه نمیدونم تا کی ادامه پیدا میکنه و چند تا پراکنده نویسی قراره بنویسمبین پست های من بیشترین لایک الان به پست &quot;چگونه ویرگولی باشیم&quot; تعلق داره چون واقعا پر معنا بود مخصوصا توضیحاتش واقعا با کاربرا همدردی میکرد الان همه ی کاربرای ویرگول نگران افت ویرگول هستن و اینکه چرا بعضیا دارن ویرگول رو با دستای خودشون میکُشن حق داریم هممون حق داریم همینجا از ویرگول میخوام باگ هاشو رفع کنه البته زیر یکی از پست های ویرگول هم نوشتم اینو یه سری چیز دیگه هم نوشته بودم که یادم نیست #به_امید_نجات_ویرگولاما خوشحالم که هنوز کاربر هایی هستن که برای ویرگول می نویسن و فعالیت میکنن کاربر هایی مثل خودم، کیانا،آفتابگردون،کارما، نوشتن نوعی دوست داشتن است و روان نویس و..... این گروهی که خودم هم جزو شونم بهم انگیزه میدن برای نوشتن و خواندن همین گروه ویرگول رو سرپا نگه داشتن وگرنه الان ویرگولی نبود که....تابستون داره تموم میشهههه دلم برای تابستون و هوایی که سرد نیست و کلاس شنا و.... تنگ میشه خیلی هم تنگ میشه دوست ندارم تموم شه میخوام همینطوری روند زندگیم بمونه به علاوه هر سال درس ها سخت تر میشن بعضیا میگن علوم هشتم خیلی مطلب زیاد داره و حجیم میشه و همینطور ریاضی نهم(کاش یکی این ریاضی رو نابود کنه تموم شه بره) تازه تیزهوشان اضافه میشه و کلاس نهم باید از تابستون درس بخونم و تست بزنم و..... و بدترش اینه که نهم نهایی هستش و همزمان برا نهایی هم باید بخونم تازه شرط شرکت تو آزمون تیزهوشان اینه که معدل هشتمم بالای نوزده بشه برا همین کلی باید بخونمالناز هنوز فاز افسردگی عصی کجاسته(!) وقتی نتونست عصی رو داماد آیندمون کنه و عصی رفت تهران رفت تو فاز افسردگی تازه دغدغه ی کور کُن(کنکور) هم هست کنکوری ۴۰۵ هستش تاثیر معدل هستش و از الان باید دروس یازدهم رو پیشخوانی کنه که معدل بهتری بدست بیاره کلا حالش بده اگه ویرگول داشت ممکن بود حالش رو کاربرا خوب کنن اما هر کاری میکنه نمیتونه تو ویرگول ثبت نام کنه بار اول کد براش نیومد از دفعه بعدش هم نوشت شماره تکراریه😕😕 اگه میشه تو کامنت یه حرف حال خوب کن بزنین بهش نشون بدمخوشم میاد ویرگول بچه درسخون هارو دور خودش جمع میکنه مژده نمونه دولتی بوده پیشگوی معبد دلفی تیزهوشان بوده حدیث(آفتابگردون)نمونه دولتی بوده و رتبه ۷۷کنکور شده خودم هم همیشه شاگرد ممتاز میشم نیم ترم اول کلاس هفتم رتبه چهارم کل مدرسه شدم بعدش هم باز جزو شاگرد ممتاز ها قرار گرفتم و در کل همه ویرگول بچه درسخونن جالبهیه چیزی که تو ویرگول اذیتم میکنه اینه که اونقدری که به کنکور توجه دارن به تیزهوشان ندارن خب کاربرهایی مثل من و کیانا که این آزمون رو در پیش دارن هم باید بهشون توجه بشه اینطوری نمیشه کهپ.ن:واقعا دیگه موضوعی برای نوشتن به ذهنم نمیرسه چیکار کنممم؟ </description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 15:33:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام یه دختر ۱۷ ساله...</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DB%B1%DB%B7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-aoif7x33go5p</link>
                <description>سلام...یه دختر 17 سالهٔ خسته اومده سلام کنهاین دختره که میگم یه نمه با همه فرق داره...قبلاً اینجوری بود که معتقد بودم دختر باید عفت کلام داشته باشه و آراسته باشه چون گوگولی میشنچون کم کم عادت میکنن وقتی یکی حرف بد می نه اونا حرص بخورن و بامزه بشن اما الان خودم چه ادبیاته بدی به کار میبرم...حقیقت همینه که اون دختر خیلی وقته از خودش فاصله گرفته اونقدی که همه چیزو فراموش کردهفراموش کرده وقتی یه خانوم زیبا یا یه آقای خوشتیپ رو میبینه بهش بگه زیباییش رو تا برای ادامه زندگی اعتماد به نفس بیشتری داشته باشه...همون چیزی که دلم میخواست همیشه برای خودم اتفاق بیوفته راه برم و یهو یکی فارغ از جنسیت بگه چقدر تو خوشگلی دختر خانوم...من زشت نیستم که محتاج این حرفا باشم اما خانوادم اینقدر قیافه بد رو بهم تلقین کردن که به همچین باوری رسیدم...زندگی از نظرم واقعا خسته کننده است.الان که دارم این پست رو می‌نویسم دقیقا ساعت ۲:۱۹ دقیقه نصفه شبه و خواهرم هنوز با نامزدش بیرونه.صبح که بیدار شدم دیدم گوشیم نیستش فهمیدم که مامانم باز برداشتش، گوشیه داداشم و اجیم دستشون بودن داشتن فیلم میدیدن و فقط مال منو برداشته بود.چقدر تحقیر آمیز...الان که دارم اینو می‌نویسم گوشیه بابام دستمه...خوابم نمیاد، درسم نمیاد، خندم نمیاد، گریم نمیاد، اصن زندگی کردنم نمیاد.میدونی زندگی اونجایی بی معنی میشه که ترسه هیچی رو نداشته باشیمن کم کم دارم به اون نقطه میرسم، خدا به دادم برسه حالم خیلی بده:)یاد حرفای دوستم درباره این حالم افتادم که میگفت:« تو یه دیوونه به تمام معنا هستی که توی این حال بد داری میخندی متاسفم ولی اینجوری نخند منو میترسونی»هوف...یاد سفیر پاکی افتادم...از ته دلم خندم گرفته بود وقتی پستش رو می‌خوندم که راجب خاطرخواهاش حرف میزد...خیلی زیاد هم خندم گرفته بود، نه که برام جای تمسخر داشته باشه نه برام جای سوال داشت که چرا آقایون هر حرکتی از ما « منظورم من و خیلیا نیست منظورم دختر خانوماست» میبینن فکر میکنن کشته مرده اوشونیم:)حتی الآنم خندم گرفتهبه هرحال دعوتت میکنم به این پست که حرفام غیبت حساب نشه آقا معلم:)قبلاً توی یک سایت بودم به اسم 98ia اونجا رمانم رو می‌نوشتم و اتفاقا خیلی هم طرفدار داشت و باعث شده بود یه بازه زمانی خاص رو طی بکنم اما بعداً فهمیدم بروزرسانی شده و من واقعا باهاش حال نمی‌کردم چون خیلی افتضاح شده بود و بازدید کنندگان قبل خودش رو نداشت، بعداً با ویرگول آشنا شدم.اون موقع گوشی من و مامانم مشترک بود و با ایمیل مامانم اومدم اما طی یه اتفاقه از نظر من خوب گوشیش بازگشت به کارخانه خورد و ایمیل و ویرگول پاک شد و من نمی‌دونستم چطور بیارمش...خودم هم گوشی خریدم و حسابه جدیده خودم رو زدمبا اینکه فعالیتم توش کمرنگ شده بود و مخاطبان خاصی نداشتم اما حس خوبی داشتمحسی که بهم میگفت تو جایی برای نوشتن حرفات داری و چه دیر چه زود کسی میاد و باهات حرف میزنه...در این تصمیم هستم که دستای اون اکانتم رو با این اکانته جدیدم دوباره پست کنم.جدیدا هیچی توی ذهنم موندگار نمی‌مونه و این عذابم میدههرکاری میکنم تا حافظه بهتر بشه اما سختهاصن چرا من خوابم نمیاد؟دلم میخواد بخوابم اما میترسم...شایدم نترسم از وجودش اما از حسش چرااین منبع ترس رو هم توی یکی از پستای اکانت قبلی گفتم و اگر پیداش کنم حتما پستش میکنم...این که در لحظه هزار تا تیکه فکر بهت خطور میکنن و سعی میکنم توجهت رو جلب کنن میشه آشفتگی ذهنی؟هرچی که هست اصن خیلی مزخرفهیاد پست خودارضایی آقای سفیر پاکی افتادم و بعدش خودم...با یه آقایی خیلی صمیمی بودم و تصمیمم بر این سعی بود که ترکش بدم از خودارضایی اما میگفت:«زینب این امکان نداره خودارضایی تو خون منه چیزیه که از بچگی با من بوده من وقتی بچه بودم هم با اینکه نمی‌دونستم چیه انجام میدادم»البته اون فرد با این ادبیات نمی‌گفت نمی‌دونم گفتنش درست باشه اما شما توی ذهنت یکم بی ادبانه بخون گفتار هاش رو:)یادش میوفتم خندم میگیرهدر عوض پسر عمم که یه مدت بهم پیام میداد و باهام صمیمی شده بود رو فهمیدم اونم انجام میده با یکم حرف زدن تونستم راضیش کنم دیگه انجام نده البته که دلیل محکم تری که از من داشت دختر مورد علاقش بود.به هر حال برخلاف میل مادر پدرم و مادر پدرش من به دوست داشتنش ادامه میدمنه به عنوان مکملم بلکه به عنوان همبازیه بچگیمشاید بگید چقدر مزخرف میگم راجبش و من عاشقشم اما واقعیت اینه که هیچی بینمون نیست و حتی نمی‌خوام به آینده ای که کنار هم باشیم فکر کنم چون عاشقه اون و ما هم فقط همبازی بودیم... خیلی صمیمی...بلآخره اجیم اومد...ساعت ۲:۴۲ دقیقه اس...خودم اینطور هستم که پست از پنج دقیقه به بالا طول بکشه رغبتی به خواندنش پیدا نمیکنم چون فکر میکنم بحث فلسفیه...با اینکه یک فرد تقریبا در چنین اموری صبور هستم اما اذیت میشمپس نمی‌خوام اذیتتون کنم...ولی همچنان دلم هم میخواد که بنویسم پس میرم سراغ پست دوم...</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>𝑧𝑒𝑖𝑛𝑜</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 08:47:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[پراکنده نویسی ۷] - نقطه عطف نزدیکه</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DB%B7-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B9%D8%B7%D9%81-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D9%87-jfmdwfzacc0u</link>
                <description>خب آقا سلام. هفتمین پست از سری پراکنده نویسی با فاصله ۶ ماه از ششمین پست از همین تاپیک بالاخره در مقابل دیدگان شماست :) انتظارا به سر رسید و یکی از پراکنده نویس های ویرگول آماده پراکندن مطالب پراکنده هست.کنکوریوماز ۶ ماه پیش تا به الان خیلی اتفاقا افتاده، بالا پایین انقدر زیاد بوده که حتی یادم نیست شام دیشب چی بود!کش و قوس های فراوان بین نا(سازمان سنجش و آموزش و پرورش) (این نا بیرون از پرانتز فاکتور گیری شده برای استفاده داخل پرانتز ضرب بشه (ایده از تارا، دختری در مدرسه)) باعث شده که نه تنها من بلکه خیلی از دانش آموزای مستعد دیگه وارد دانشگاه نشده پیر بشن شاید فقط منم که این وسط دارم به میانسالی ذهنی میرسم. خسته شدم. از دویدن دنبال هدف، هدفی که سرعت نسبیش نسبت به من صفره. هردو به مثابه جسمی ساکن هستیم. گلوله ای هم در خشاب نمانده که شلیک کنم.وضعیت کنکور هم که اصلا قابل تعریف کردن نیست، کسانیکه رشته های به اصطلاح تاپ براشون رزرو هست خب نوشجونشون من صحبتی ندارم. اصلا به طرز احمقانه ای ما بازیچه یکسری شکم گنده شدیم. به سختی دارم تایپ میکنم. پشت چهره خندون من حالات بسیار متغیری نهفته هست.ادامه نوشتن از این قسمت به بعد (پس از ۴ روز)خستم از دست نامنطقیوننمیدونم یکی که سنش بالاست احساس میکنه که حرفش به طور حتم سنده یا کسی که یه جلد کتاب رو اونم احتمالا تا فصل دومش خونده میاد میشه متخصص و صاحب نظر اون حوضه که هیچ، زین پس هیچ کسی قادر به آزمایش کشیدن نظریات ایشان نیست چونکه کاملا مقاومت میکنن، افراد خارج از گود هم که بماند. کلا تعطیل هستن در این زمینه.با منطق باهام صحبت کنین و البته اگر تحمل نقد شدن رو ندارین لطفا اعصاب من رو بهم نریزیدنمیدونم این رو که دارم مینویسم اصن کسی قراره گوش بکنه یا نه! چونکه بیشتر شبیه به دفترچه خاطرات من هست که هرگز مخاطب اصلیش اونو نخواهد خوند.اگر صحبتی ادعایی چیزی میکنین اول اینکه اگر علم بهش داشته باشم تا جایی که مغز گرانقدرم ساپورت میکنه قراره بحث بکنم ولی اینکه بخواین چیزای دگم به خورد من بدین یا به عبارتی من رو دگماتیست شناختین سخت در اشتباه هستید. شاید سکوت بکنم و حرف شما رو تایید بکنم ولی این دلیل بر پذیرش صحبت شما نیست، کتمان حقیقت ناقض وجود حقیقت نیست.یه مثال میزنم، الان داشتم با جناب ح (قرابت نسبی دارن با من) صحبت میکردم که آقا تیغ اصلاح رو نذار حموم زنگ میزنه و کلا استفاده ازش ریسک سلامتی داره به علاوه اینکه کیفیت تیغ هم به چخ میره. حالا ایشون چه فرمودن؟تیغ مگه توی ۳ روز زنگ میزنه؟و منی که همینطوری موندم که چی بگم. گفتم که تیغ توی محیط های نمکی خیلی سریع تر از چیزی که فکر بکنی زنگ میزنه و از من اصرار (نکردم البته) و از ایشون انکار بسیار که حداقل ۱ ماه زمان لازمه :/ پس با این حساب هرچی شیمی خوندم عملا کشکه که هیچ، شواهد دنیای واقعی هم که اشتباه هستن.سکوت سکوت یه ابزار خیلی قدرتمندی هست برای من ولی استفادش بسیار سخته. باید مراقب باشی که کی ازش استفاده میکنی خیلی راحت یه بحث مسخره میتونه یه سوء تفاهم خونین ایجاد بکنه.مسیر سبز تکراری = لوپ جهنمیخب برای سلامتی خودمم که شده مجبورم که پیشنهاد خانم الف رو قبول بکنم (همچنان با قرابت نسبی) و مسیر تقریبا ۷ کیلومتری شورابیل رو یک روز درمیان باهاش طی بکنم و واقعا دیگه داره تبدیل به یه روند کسل کننده جهنمی میشه. مسیری که هیچ جذابیتی برام نداره و باید یه سری حرف های کاملا تکراری درمورد وضعیت جامعه رو بشنوم. آقا منم توی این کشور لعنتی زندگی میکنم دیگه چی رو داری تو حلق مغزم فرو میکنی. خفم کردی باو.یکی که لباس جلف میپوشه این من نیستم که براش غصه بخورم، شما دغدغه‌ات این هست من رو قاطی این ماجرا نکن به اندازه کافی مهمل میشنوم...نقطه عطف نزدیکهاین تعویق در زمان انتخاب رشته و البته اعلام نتایج داره به نفع من تموم میشه. اگر واقعا تا آبان ماه شروع کلاس ها رو شاهد نباشیم میتونم یکسری از پروژه هایی که معلق موندن رو تکمیل بکنم.آخرین نقطه عطف من در زمان کنکور بود که یه نقطه عطف جدید تر در نزدیکی میبینم یه کامبک طوفانی، بازگشت به دوران المپیاد و فراتر از آن.حالا یه احتمال صرفا محتمل هست اونم فرو رفتن این میکرو وبلاگ در دوران خفتگی هست، اگر اینطوری باشه به زودی برمیگردم :)آخرین فعالیت های من توی کانال تلگرام من هست (یه چنل نیمه دیلی ولی بیشتر علمی) : @MyDifferentNameChannelارداتمند، Last Chemist, OUT</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>Last Chemist</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 15:45:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده نویسی.3</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C3-p1o5qtxqfi63</link>
                <description>سلام علیکمامروز خیلی دوست دارم پراکنده نویسی کنم پس شروع میکنمعصی معروف در حال رفتن به تهرانه و خب نشد عصی داماد آیندمون بشه:) من و مخصوصا لی لی خیلی امید داشتیم به عصی و خب نشد اما امروز کل ناراحتی هارو باید فراموش کنم۲.خب اگه یه کم پست های منو مطالعه کرده باشین میدونین که امروز چرا باید ناراحتی هارو فراموش کنم بله چون امروز(1403.6.1)تولد ۱۴سالگی منه و باید خوشحال باشم و شادی کنمعکسی که خودم درست کردم:)))امروز غم نداریم غصه نداریم ناراحتی نداریم فقط جشن و شادی داریممممم همین و بس😁😁 یکی از اتافاقاتی که نزدیک تولدم برام افتاد این بود که با &quot;ویرگول&quot; آشنا شدم سایتی که آدمای خیلی خوبی توش هستن و اینکه از دوست هایی که خارج از مجازی هستن (که من ندارم)هم واقعی تر هستن سن قشنگی هستش و فکر کنم بهترین هارو تجربه کنم امسال۳.من وقتی تابستون شروع شد همون اوایل تیر ثبت نام کردم کلاس شنا اما خواهرم از اول تابستون تا الان هیچ کلاسی ثبت نام نکرده و تنها سرگرمیش گشتن با دوستاش بوده یا حتی تلفنی حرف زدندوستاییش که من میشناسم عبارتند از(لی لی سپهر زاده_ مریم آسمان _الناز آفاق(کسی که هم هم اسم خواهرمه هم صمیمی ترین دوستش هم همیشه بغل دستیش تو کلاس)_ ستاره بهرامی_ ملینا نژادی_ اسما اردبیلیان_ آیلین پیروز_ ماه طبیعت دوست_ پارلا آیینه_ سایه مردانی) لی لی رو که می شناسید تازه وارد این اکیپ شده اما آیلین رشته تجربی هستش و من که بین تجربی و بازیگری موندم بهش گفتم تجربی چجور رشته ایه گفتش که باید فقط به رشته های پیراپزشکی علاقه داشته باشی که وارد این رشته بشی من واقعا نمیدونم این رشته رو دوست دارم یا نه؟به هر حال ممنون که خوندید:)</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 18:01:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده نویسی.2</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C2-a9qh8xaourg6</link>
                <description>قسمت دوم پراکنده نویسی من...بیصبرانه منتظرم ببینم فردا الناز و عصی صافکار با هم روبرو بشن چیکار میکنن و چه واکنشی نشون میدن میشه یا نمیشه (میشه نمیشه میشه نمیشه میشه نمیشه میشه نمیشه میشه نمیشه) دهمیش شد نمیشه..☹️اینا خرافاته....(*خنده)عصی داماد آیندمه حتما میشه💪💪هم سن و سالام معمولا موهاشون بلنده من فک کنم موهامو زیادی کوتاه کردم... هرجا میرم خانمها موهای بلند دارن تو هر سنی.....موهام تا گردنمه.....ولی پشیمون نیستم موهام قشنگ هم شده..... اینکه بعضی کاربرهای ویرگول آخرین پست شون مربوط به چندسال پیشه خیلی آزارم میده آخه آدم هرچقدر هم سرش شلوغ باشه میتونه یه پست یه دقیقه ای بنویسه اصن هفته ای یدونه... ویرگول افت کرده بنظرم...بیشتر از این... چیزی که آزارم میده اینه که تکلیف خودمو نمیدونم... یعنی نوجوونی کلا اینطوریه تا الان میخواستم نهم که رفتم برا تیزهوشان بخونم برم رشته تجربی بعد دکتر بشم ولی الان هوای بازیگری به سرم زده....☹️....شایدم خوبه😊همینطوری دراز کشیدم تو گوشیم دارم می گردم یهو از چشام آب سرازیر میشه تو گوگل زدم ببینم از چیه نوشته بود طبیعیه اما اگه زیاد شه ممکنه نشونه عفونت باشه شایدم بخاطر اینه که چشمم ضعیف تر شده(مدت زیادیه معاینه نرفتم)رفتیم خونه بابابزرگم هنوز بر نگشتیم برای همین تا الان بیدارم ماشین مون هم خراب شده النازباهامون نیومده بود زنگ بزنه عصی صافکار...باید با اسنپ برگردیم هی... گفتم اسنپ یاد آقای بنی هاشمی افتادم...تموم شد اینم قسمت دوم....</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 00:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده نویسی.1</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C1-jtjdiomqvq1p</link>
                <description>خب سلام چطورین؟من تو اکانت قبلیم پست های بیشتری داشتم هعی...داشتن اتاق شریکی خیلی سخته مثلا اواخر خرداد که امتحاناتم تموم شده بود و میخواستم یه استراحتی بخودم بدم خواهرم هنوز یکی دوتا از امتحاناش مونده بود و از اتاق به کل محروم شدم حتی شب ها هم بیدار می موند و درس میخوند منم  هدفون میزاشتم تو گوشم که خوابم ببره جالب ترش اینه که قبلش که منم امتحان داشتم و درس میخوندم هر دوتامون تو اتاق درس میخوندیم و الناز خانم ماهم که عادت داره با صدای بلند درس بخونه اصن من حواسم کاملا پرت میشد تازه تو کل سال تحصیلی بساط مون همین بود اون دهم بود تاثیر معدل هم که اومده هر روز ۸ساعت درس میخوند منم هفتم بودم درس هام اونقدر سخت نبودن که زیاد بخونم ولی به اتاقم احتیاج داشتم و...تولدم نزدیکه و دارم بزرگ میشم و آدم جدیدی میشم شنیدم ۱۴سالگی یه سنیه که آدم بطور باورنکردنی ای بزرگ میشه بله منم دارم بزرگ میشم....باورم نمیشه که داره ۱۴سالم میشه و میرم هشتم... دلم برای دوره دبستان تنگ شده و نشده ..شده چون درس ها آسون تر بودن و ششم که بودم دوتا دوست خیلی خوب داشتم بطور کلی ششم بهترین سال از دبستانم بود و فک کنم از کل دوازده سال تحصیلیم میشه و تنگ نشده چون دوسالش کرونا بود هعی... جالب ترش اینه که تولدم ۱شهریور یعنی روز پزشک هستش و این یعنی خدا منو آفریده که دکتر شم😊😊به خواهرم یه کم حسودیم میشه چون از دبستان کلی دوست خوب داشت که الانم هستن دوستاش(گویا یکی شون که فقط کلاس ششم همکلاسی خواهرم بود و از تهران اومده بود بخاطر بیماری پدربزرگش که بعدا پدربزرگش خوب شد و برگشتن تهران قبلا با یکی از دوستهاش تو ویرگول شریکی اکانت داشتن اسم دوستش سخت بود یادم نیست اما اسم خودش ایلدا بود فامیلیش هم صرافیان بود فک کنم بشناسید)با لی لی هم تو پست قبلی آشنا شدید این خواهر من انقدر دوست داره که حتی تعدادشون از دستم در رفته خیلی هاشون رو هم اصلا نمی شناسم اما تو مدرسه ما حتی مدیر مون هم بین من و دانش آموز های دیگه تبعیض قائل میشه هی...احساس امید می‌کنم امید به اینکه تو مدرسه مون همچی درست شه چون آدم آرومتری شدم.. و بقول کیانا آدم ها فراموشکارن فک کنم خواهرم عاشق شده ... یبار با چند تا از دوستهاش بود یکی شون ماشین شونو از باباش گرفته بود داشتن با ماشین می‌گشتن ماشین رو پارک کردن رفتن تو پاساژ پرند مال وقتی برگشتن ماشین روشن نمی شد سه تا پسر اونا رو دیدن رشته ی یکی شون درمورد ماشین بود(یادم نیست دقیقا چیِ ماشین) یه کم سر در می آورد کمک کرد ماشین راه بره شماره هم داد که اگه لازم شون شد بهش زنگ بزنن خواهرم اسمش رو اسی تعمیرکار نوشته بود تو گوشیش امروز خواهرم رفت بیرون گوشیش جاموند یهو اتفاقی دیدم که نگو داشته عکس پروفایل روبیکای اسی تعمیرکار رو می دیده(!)پسر خوشتیپی هم هست امسال میره دوازدهم و کنکوری ۴۰۴هستش آهان راستی گفتم کنکور خواهرم هم کنکوری ۴۰۵هستش درصورتی که منم تیزهوشانی ۴۰۵ام وای سال تحصیلی ۴۰۴_۴۰۵ میشه قیامت درس خوندن ما دوتا یعنی من برا تیزهوشان میخونم خواهر گرامی هم برای کنکور چطور تو یه اتاق درس بخونیم و حواس مون پرت نشه؟خواهشا راهکار بدین و الان یاد یچیز دیگه هم افتادم باید امسال معدلم بالای ۱۹بشه که بتونم تو آزمون تیزهوشان شرکت کنم و باز باید با این الناز لجباز که اگه بلند درس نخونه نون شبش قطع میشه هم سر و کله بزنم الناز بلند بلند معادله حل کنه منم اصلا نفهمم چی به چیه البته اون هدفون اینجا هم بدرد میخوره اما خب هدفون اونقد قوی نیست که نزاره داد های اونو بشنوم هعی تو این پست قرار بود به دو نیمه ی لیوان نگاه کنم پس اینم میگم خواهر من فقط خصلت بد نداره خصلت خوب هم داره مثلا وقتی میخوایم بریم مدرسه اون دوتا تخم مرغ میندازه تو ماهیتابه و نیمرو درست میکنه و من فقط تو شکم میریزم ظرف هارو هم حتی اون میشوره یا مثلا وقتی یه درس رو ضعیفم اون باهام کار می کنه و تو اون درس کمی بهتر میشم مخصوصا ریاضی رو اون خیلی کار کرد باهام چون دبیر مون هم خوب درس نمی داد قصه ی ما به سر رسید و ممنون از شمایی که خوندید:))))))پ.ن:اینجا اگه کسی تو تیزهوشان درس میخونه بگه که دقیقا چطور مدرسه ایه</description>
                <category>پراکنده‌جات!</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 16:06:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>