<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات دوست‌های مکاتبه‌ای</title>
        <link>https://virgool.io/penpal/feed</link>
        <description>انتشاراتی برای جمع آوری نامه های دوستانه 
مقصد: هرکجا که شما بخواهید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 18:54:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/lhqiis8fin2s/l8rwst.png</url>
            <title>دوست‌های مکاتبه‌ای</title>
            <link>https://virgool.io/penpal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای دختر جنوب و تمام کسانی که بی خداحافظی رفتند.</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-fifsprz4cbkw</link>
                <description>سلام.ویرگول یک مرحله است. خوب یا بد، اینجا همانند هزاران مرحله‌ی دیگر در زندگی است. هر مرحله‌ای هم، خب بالطبع ، شامل یک آغاز و یک پایان است و شاید دلیل این همه ورود و ایجاد حساب های کاربری‌ای به مشابه یک انسان در اینجا و همین طور رفتن و خود را رها کردن از هر هویتی که برای خودمان در اینجا ساخته‌ایم؛ همین موضوع باشد. اینکه ویرگول یک مرحله است. این متن، بیشتر درباره‌ی رفتن‌ها و کسانی که احتمالا با میل و اختیار خودشان از اینجا رفته‌اند است. کاربرانی که ما آنها را دوست، موافق، هم‌نظر، مخالف و در برخی مواقع دشمن خود حساب می‌کردیم. افرادی که گاهی اوقات افکار و احساساتشان را نزدیک به خودمان می‌دیدیم و از این نزدیکی احساس حیرت می‌کردیم و افرادی که افکار و احساساتشان به قدری از ما دور بود که از خودمان می‌پرسیدیم اصلا چطور ممکن است که فکر یا احساسی این چُنینی در جهان وجود داشته باشد؟ افرادی که خودشان را (و هر اثری از خودشان را) حداقل در ویرگول محو کرده‌اند.اولین فردی که من نوشته‌هایش را می‌خواندم و او تصمیم گرفت خودش و آثارش را از اینجا پاک کند، حباب بود. حالا نمی‌دانم چند نفر از شمایی که دارید این متن را می‌خوانید او را می‌شناسید یا اصلا می‌توانید به یاد بیاورید که او که بود و چه کرد یا اینکه نه. من هم او را دقیق نمی‌شناختم. دورادور نوشته‌هایش را می‌خواندم و شاید به تعداد انگشتان یک دست هم برایش کامنت نگذاشته بودم یا آن پنج برعکس قرمز را لایک نکرده بودم. اما وقتی نوشته‌هایش را می‌خواندم قلمش تا حد زیادی برایم تحسین برانگیز و افکاری که از نوع دیدش به دنیا در نوشته‌هایش به دست می‌آمد، واقعی و زیبا بود. آن موقع (و حتی حالا) درباره‌ی ویژگی خاص او و نوشته‌هایش به این نتیجه رسیده بودم که بیهوده و مصنوعی نمی‌نویسد. یعنی لازم نیست بیست خط متوالی کلمات را پشت سر هم ردیف کند تا بتواند در دو خط انتهایی منظورش را برساند و از آنجایی که خودم استاد بیهوده نویسی هستم، خب از اینکه کسی می توانست به راحتی آب خوردن منظورش را بدون آن همه اضافه‌گویی برساند، برایم تحسین برانگیز بود. نفر بعد سید متین فقهی بود. که احتمالا اگر شما مدت حضورتان از دوسال قبل در اینجا بیشتر باشد، او را می‌شناسید. می‌شد او را یک فرد سن و سال‌‌دار در اینجا حساب کرد، چون از بدو نوجوانی وارد اینجا شده و از همان زمان تا دوسال پیش اینجا مانده بود. احتمالا اگر کمی بیشتر اینجا می ماندند، مدت زمان تشکیل حساب کاربری‌شان در اینجا به شش سال هم می‌رسید. و البته علاوه بر حضور پایدار و مستمر چند ساله، ایشان ماهیانه متن‌هایی که اغلب در حیطه‌ی روانشناسی و خودشناسی و چندتایی هم نقد فیلم و خلاصه بیشتر هرچیز که آخرش شناسی وجود داشت، منتشر می‌کردند. که به نظرم خصوصیت بارزشان همین موضوع بود. که تا حد اطلاعات خودشان (که انصافا کم هم نبود) در یک حوزه ورود کرده بودند و می‌نوشتند. و مثلا متنی از ایشان که حالا خیلی در خاطرم مانده، متنی بود که برای چالش ویرگول با سامسونگ نوشته بودند و واقعا متن روان و خوبی بود و فکر می‌کنم که برنده‌ی جایزه‌‌ هم شد.نفر سوم، که در همین سال اخیر (حدودا سه ماه پیش) دار ویرگول را وداع گفت، جناب مهدی کرامتی بود. به نظر من ایشان برای خودشان به یک ثبات شخصیتی و فلسفه‌ای از زندگی رسیده بودند که در متن‌هایشان هم نمود پیدا می‌کرد. و متن‌های ایشان تلفیقی بود تقریبا از همه چیز. هم داستان‌های کوتاه می‌نوشتند و هم داستان‌های دنباله‌دار. هم معرفی و نقد فیلم داشتند و هم کتاب. و همین طور دلنوشته و یا متن‌های طنزی مثل نظریات فلافلی. بعضی از این متن ها واقعا عالی بودند. مثلا من کتاب &quot;جمشید خان عمویم که باد همیشه او را با خود می‌برد&quot; را از معرفی کتاب ایشان خواندم و واقعا از آن کتاب لذت بردم. و بعد از رفتن ایشان عذاب وجدان یقه‌ی من را گرفته بود که چرا نظری را که روزی بهشان قول نوشتنش را داده بودم قبل از رفتنشان از اینجا ننوشتم؟ خلاصه که جناب کرامتی اگر روزی گذرتان به اینجا افتاد بابت آن نظر من را ببخشید.و نفر آخر کسی که تقریبا بانی و باعث نوشتن این پست شد، دختر جنوب بود که بعد از اینکه یک بار تمام نوشته‌هایش را محو کرد، چند روز پیش خودش هم محو شد. تقریبا هر زمان که نوشته‌ای را منتشر می‌کردم مطمئن بودم که او می‌خواند و اگر نکته ای ببیند یا چیزی توجهش را جلب کند، آن را با کامنت‌هایش به من می‌رساند. و علاوه بر ناراحتی اینکه او مثل آدمی که یک دفعه مرده باشد نیست شده، در دورانی که مخاطب‌های خوب زیاد نیستند از دست دادن مخاطبی مثل دختر جنوب برای من چیز سختی است. و نوشته‌های خود دختر جنوب، تقریبا پر از احساسات خوب و بدی بود که او حس کرده بود و برایمان نوشته بود. و آن احساسات که در لا به لای کلمه‌ها خودشان را جا کرده بودند به طرز عجیبی حس کردنی و واقعی بودند.من با این چهار نفر در همین جا آشنا شدم و سعی هم نکردم که ارتباط آنچنانی‌ای با آنها در خارج از فضای اینجا برقرار کنم. برای همین وقتی این چهار نفر از اینجا رفتند، حسی که به من دست داد تقریبا شبیه حس کسی بود که یک نفر را بر اثر تصادف یا بیماری از دست داده باشد. انگار که این چهار نفر مرده‌اند. اما ویرگول یک مرحله است. مثل هزاران مرحله‌ی دیگر در زندگی. وقتی تو وارد اینجا می‌شوی چیزهایی را یاد می‌گیری و چیزهایی را هم یاد می‌دهی. افکار تو تغییر می‌کند و نظرت درباره‌ی بعضی چیزها حتی از قبل هم مستحکم‌تر می‌شود. اما یک روز، تو می‌توانی اینجا را ترک کنی، چون دیگر اینجا چیزی برای یاد دادن به تو ندارد. و اصلا تو باید در آن زمان اینجا را ترک کنی. باید بروی و وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگی بشوی تا در آنجا چیزهای جدیدی یاد بگیری و این تا حد زیادی به اهداف تو از حضور در اینجا بستگی دارد. این اهداف است که باعث می‌شود فردی شش سال در اینجا چند روز یک بار متن‌هایش را منتشر کند و کم نیاورد، فردی شش سال اینجا باشد و برای هیچ متنی دکمه‌ی انتشار را نزند و فردی سال‌های حضورش در اینجا هنوز به شش نرسیده خودش و متن هایی که نوشته را محو کند. البته این محو شدن روی دیگری هم دارد که هیچ ربطی به اهداف حضور ما در اینجا ندارد. مثل وقتی که ما برای متنی یک هفته وقت می‌گذاریم و در نهایت هیچ تعریف تملق آمیزی یا به اندازه‌ی سر سوزنی انتقاد سازنده (چون آدم‌ها همیشه از تمجید بیشتر از تنقید (نقد بر وزن تمجید :) لذت می‌برند) دریافت نمی‌کنیم و یا تقریبا هیچ پنج برعکس قرمزی را دشت نمی‌کنیم در صورتی که در افکارمان باران لایک باید بر سرمان باریدن می‌گرفت. یا اینکه از طرف کسی حمایت نمی‌شویم. یا اینکه از طرف افراد زیادی به خاطر یک حرفی که گفته‌ایم انتقاد می‌شنویم و کوبیده می‌شویم و یا در بدترین حالت، زندگی ما را به جایی می‌رساند که دیگر بودن یا نبودن در این مراحل فرقی به حال ما نمی‌کند. آن زمانی که انگار به نقطه‌ی آخر رسیده‌ای و فقط می‌خواهی که همه چیز را تمامش کنی و یکی از آن همه چیز، همین مرحله‌ای است که درش قرار داری.من امیدوارم که هیچ کدام از این چهار نفر و تمام افرادی که هر روز اینجا را ترک کرده‌اند و می‌کنند و خواهند کرد، به خاطر تمام شدن این مرحله از زندگی‌شان از اینجا رفته باشند نه به خاطر انباشت احساسات منفی در وجودشان و امیدوارم تمام کسانی که رفته‌اند در مراحل بعد زندگی خود موفق باشند.و یک عذرخواهی کوتاه هم بابت قلم ناقصم از چهارنفری که در بالا اسمشان را آورده‌ام دارم. اگر روزی گذرتان به اینجا افتاد و دیدید که شما را با کلماتی توصیف کرده‌ام که به نظرتان غیرواقعی است و یا هر کلمه‌ای که موجب رنجشتان شده، از شما عذرمی‌خواهم. و عذرخواهی‌ای بلند بالا از تمام کسانی دارم که در این دو-سه سال اخیر ترک ویرگول کرده‌اند ولی اسمشان در این متن نیست. امیدوارم من را از این بابت ببخشند که برای نوشتن در اینجا به یاد نیاوردمشان و نتوانستم اسمشان را در اینجا بنویسم.و از شما که تا به اینجا خواندید و این شکوه نامه را تحمل کردید تشکر می‌کنم. و اگر دوست داشتید، بیایید اسم کسانی که از اینجا رفته‌اند را همانند کسانی که در جنگی کشته می‌شوند بر روی این لوح سنگی بنویسیم تا اگر روزی گذرشان به اینجا افتاد، بدانند که به یادشان بودیم..ارادتمند یک صحرا... 1401/6/20دو پست قبلی من: https://virgool.io/ChaleshZehniii/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-hukh22ofocgm  https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D8%AA%D9%88-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%84-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-n33ymn20ja7d </description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Sep 2022 10:26:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسد به‌ دستِ محسن چاوشی</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%88%D8%B4%DB%8C-hmzjxuaphemq</link>
                <description>حقیقتا نمی‌دانم گذشتگان که نامه می‌نگاشته‌ اند و حرف‌های خود را با کاغذِ کاهی و قلم، مکتوب و جاودان می‌کرده اند، با چه ادبیات و لحنی حرف می‌زده‌ اند. البته به‌گمانم بسته به مخاطبِ نامه، لحن نیز باید تغییر کند. مثلا با مادر یا پدر یک جور، با خواهر و برادر و دوست و رفیق و خویش و قوم یک‌جور، و با معشوق و محبوب هم یک‌جور. اما حالا، سوای از این‌که لحنِ این نامه چگونه است و چگونه باید باشد، من می‌خواهم با لحن و ادبیات خودم با تو سخن بگویم؛ تویی که هیچ‌یک از نسبت‌های بالا را با من نداری؛ آقای محسن چاوشی.حالا که می‌خواهم حرف بزنم و قصه را بگویم، پس بگذار از اولش بگویم. از سنتوری. بله. «علی سنتوری». و باید بگویم از آن شب به بعد، یعنی از شبی که من فیلم سنتوری را دیدم، زندگی‌ام آغشته شد به یک حنجرۀ طلسم‌شده و یک سنگِ صبور. به یک صدای نامعمول. به یک انسان که معلوم نیست از کدام جهانِ دیگری بر سر ما آوار شده و شروع کرده است به آوازخوانی و کوچه‌های کیهان را از صدای روح‌خراشِ خودش پُر کرده است و هر چه هم پیش می‌رود، دست از این پیشۀ بی‌رحمش بر که نمی‌دارد هیچ، آن را قوت و صحت می‌بخشد. من تو را، آقای چاوشی، از آن شب به بعد، زندگی کرده‌ام. راستش را بخواهی، اگر خدا نمی‌بود، تو اولین همدم و غم‌خوار من می‌بودی در تنهایی‌ها و دل‌گرفتی‌ها و مصیبت‌هایی که تحمل می‌کردم. اما تا می‌توانی به خدا رشک بورز که اجازه نداد این مقام، به اسارتِ دستانِ تو در بیاید. کسی چه می‌داند، اصلا خود خدا هم تو را برای من خلق کرد. خدا تو را در آن نیمه‌شب‌های تنهایی، که شبِ شهر را و تاریکی و خوابِ مردمانِ آن را در عُزلتِ محضِ خودم تماشا می‌کردم و در حیرتِ سکوتِ آن فرو می‌رفتم، به سراغِ من فرستاد؛ که نکند هوای کارهای دیگری به سرم بزند. که نکند بیش از حد در آن تاریکی غرقه شوم و حالِ مریضم بدتر از آن‌چه هست شود. بله آقا محسن. شما دوستِ ما هستی. نوا و حنجره و خش‌های اَبَدی و آسمانی صدایت، جانِ ما بود آقا محسن. و هست. هرچند وجود تو گاها نتیجۀ عکس داشت و غلیانات احساساتِ من را بیش‌تر و گداخته‌تر می‌کرد و دردِ فراغ را سوزان‌تر. اما خب؛ همان هم شیرین بود. مثل شیرینیِ ترسی که انسان هنگام سقوط از ارتفاع دارد.می‌گذرم از انبوه قطعاتی که از تو شنیدم و نوشِ جان کردم. و قصد دارم برسم به یک نقطۀ عطف. که به‌گمانم خودت هم به &quot;عطف&quot; بودنِ آن اذعان و اعتراف داری. بعد از شنیدنِ آن قطعه بود، که چشمانِ من دیگر مثل سابق نشد. چشمانِ من، آهن انجیرهای تمام باغ‌های زمین را با خود و در خود می‌کشید؛ و دستانم تبدیل شده بود به حلقه‌ای کوچک از حلقه‌های زنجیرِ عموزنجیرباف.من نمی‌دانم این قطعه، تکّۀ کدام شهاب‌سنگِ آسمان‌زده‌ای بوده است و در کدام یک از بارش‌های رعدآسای آسمان پایش به زمینِ ما باز شده است. و من آن را همیشه، اگر میسر می‌شد، در ارتفاع گوش می‌کردم. در بالاترین طبقه. از پشت‌بام هم بالاتر. آن‌جا که معمولا با نردبان به سراغش می‌روند. و من آن‌جا، زنجیرهای تو را، زنجیرهای صدای تو را بر دوشم حس می‌کردم. و انجیرهای قلمِ حسین پناهی را. و چه ترکیب نابی! چه تلفیقِ بی‌نظیری! چنان قلمی و چنین حنجره‌ای و چنان نوایی! عرش را به لرزه می‌اندازد.به‌قول مادرم، اصلا انگار این چاوشی حالش روبه‌راه نیست. انگار جورِ دیگری است. گویا تعلقی ندارد و تفاوتی در خود دارد با دیگران. و مادر من تنها با یک‌بار شنیدنِ خزان‌ترین قطعۀ تو، یعنی «سالِ بی‌بهار» چنین حرف و نکته‌ای را بر زبانِ سبزش جاری کرد. وآن‌گاه از من چه انتظاری داری؟ منی که دقایق و لحظاتِ بسیاری را با تو سر کرده‌ام!و اما تو، من نمی‌دانم که چگونه جورِ دیگری شدی. این چه چرخشی است که تو در خود ایجاد کردی و چگونه است که سرِ همۀ شنوندگانت را گیجانده‌ای و خودت هنوز خلسه‌وار در عمق و فحوای آن چرخش، سماعِ سرخ می‌کنی؟تک‌تک لحظاتِ خواندنت، مکث‌کردن و حمله‌کردنت، تمامش اثری می‌گذارد بر آدمی، بر دل و ذهنِ آدمی که لرزه، کوچک‌ترین پس‌لرزۀ آن است. و تو که به‌قول یک انسانِ شریفی که در ثنای تو سخن می‌رانْد، برای تمامی حالات و اوزان انسان، برای فراز و فرودهایش، برای هلهله و سوگواری‌هایش، برای فراغ و وصالش، برای انتزاع و انتقادش و خلاصه برای اکثر لحظاتِ این انسانِ پُرسودا حرفی برای گفتن داری. اما تو، زمانی که با آن خاک‌ارّه‌های حنجره‌ات شروع می‌کنی از عشق و محبوب و معشوق می‌خوانی، آن‌گاه خاکِ عالم را به سر می‌کنی. آن غم و اندوهِ بی‌پایانِ خش‌ها و ایست‌های صدایت، آدم‌ را، عاشق را، نگون‌بخت می‌کند. آدم اگر کسی را، محبوبی را حتی فقط در گوشۀ دل و ذهنش هم داشته باشد و به صدای آقایی که شما باشی گوش کند، باید خودش را برای یک پیکار حاضر کند. پیکار و درگیری با حملاتِ احساس و عاطفه. اگر هم نه؛ ذهن ‌و دل و روانِ آدمی خالی از محبوب و معشوق باشد، باز هم جان سالم به در نخواهد برد و دست کم حسرت می‌خورد که چرا کسی را ندارد که این‌چنین چاوشی‌‌وار، برایش به اندوه بنشیند و در فراغشْ سیاه‌پوش و سیاه‌رو، و در وصالش فدای او شود.من مطمئنم که تو، چاوشی، از شنیدن آهنگ‌های خودت اِبا داری. می‌ترسم آن‌ها را بگوشی و بعد هم جامِ زهر را بنوشی و به آوازه‌خوانی و آوارگی‌ات پایان دهی. پس اگر می‌دانی این‌چنین می‌شود، بیا و بارِ سنگینِ شنیدنِ معجزه‌هایت را بر دوش ما بگذار. آن‌چنان که تابه‌حال گذاشته‌ای. و بِبُر به‌نامِ خداوندت؛ که خواهی‌نخواهی، لطفِ خنجرِ ابراهیم، به‌ تیزبودنِ احکام است. و تو در این دنیا، یک حکم را بیش‌تر نباید اجرا کنی؛ و آن هم این است که در پس و پیشِ کاروانِ جهان، پیاده گَز کنی و چاوش سر دهی و رسالتت را به جا آوری و شوریدگی و شیداییِ آدمیان را فزونی بخشی. و ابزارت، همانا حنجرۀ تیز و برنده‌ات است. که شیرها و یوزپلنگ‌ها و عقاب‌ها در برابرِ این بی‌رحمی و عریانی، حقیقتا که عرصه را بر خود تنگ می‌بینند و غرشی از سرِ بی‌صبری سر می‌دهند و به لانه و خانۀ خود پناه می‌برند.و اما محسن جان؛ من هنوز، هنوز بخش کوچکی از تو را و معجزۀ صدایت را (که فی‌الواقع چیزی فراتر از صداست و از یک آگاهی و بینش و بصیرتِ فراانسانی و فرامادی نشات می‌گیرد و ناشی از یک شهود و ارتباطِ آسمانی است) کشف کرده‌ام. من، باید ببخشی‌ام، اما تازه چند روز است که زندگی‌ام را به خنجرِ تیز و زهرآگینِ ابراهیم‌ات آغشته کرده‌‌ام. که البته این خجسته واقعه‌ای است. چون حتم دارم اگر زودتر از این‌ها با آن مواجه می‌شدم، فهمِ من از این اثرِ فراهنری و فراانسانی، ناچیز‌تر از آن‌چه هست می‌شد.حالا که داری حرف‌هایم را می‌خوانی و کاری هم به لحنِ این نامه نداری و به چیزی هم خُرده‌ نمی‌گیری، سلامِ من را به آن بزرگ‌مردِ آن‌جهانی برسان. همو که شاید اگر هم‌گام و شانه‌به‌شانۀ تو کاروانِ جهان را هم‌راهی نمی‌کرد، برآیندِ کار چیز دیگری می‌بود. آری؛ حسین صفا را می‌گویم. آن لغزانندۀ بی‌ملاحظۀ کلمات و خصمِ بی‌رحمِ معانی و مفاهیم. همان شاعرِ ناقضِ قواعدِ بَشَری. که حضور او در کنار تو، یحتمل جای خالیِ حسین پناهیِ شاعر را در این جهان پُر می‌کند. خلاصه که این نامه را، که دلم می‌خواست بوی کاغد بدهد و پُر از خط‌خطی‌های ناموزون و لکه‌های جوهر باشد، دارم الان به پایان می‌رسانم. یعنی تلاشم را می‌کنم که این‌چنین شود. می‌دانی محسن؛ ماها، من و تو و کسانِ دیگری که مثل ما هستند، اصلا پسر شدیم، که در آرزو و در حسرت بمانیم؛ و اگر خدا قبول کرد، در همان حال بمیریم. و دارم فکر می‌کنم که شُکر خدای را که تو را به‌حق پسر خلق کرد. بعید می‌دانم ما پسرها، بدون تو می‌توانستیم «آن دیگری» را آرزو کنیم. هر چه باشد، تو یارِ ما بودی. غم‌خوار و رازدار و هم‌صحبت ما بودی. محسن جان، تو جانِ ما بودی.کارِ نامه‌نگاریِ من اینجا با تو تمام نمی‌شود. به‌هیچ وجه. این فقط یک گزارشی بود از آن‌چه این چندماه، پس از تماشای علی سنتوری و شنیدنِ سنگِ سخت و صبورت، برایم رخ داد. و به‌گمانم مسیرم و کارم با تو طولانی‌تر از این حرف‌ها باشد و ترسم از این است که دیگر &quot;نامه&quot; کفاف کار را ندهد.من را می‌بخشی بابت این اطنابِ شیرین. اما چه کنم. حرف دارم و حرف را هم اگر نزنی، غم‌باد می‌شود و دیگر با شنیدنِ صدای تو نیز، آن را درمانی نیست. و من اطناب را به یک خداحافظیِ تلخ و زورکی ترجیح می‌دهم.چند وقتی است که هم‌زیستی‌ام با تو، نزدیک‌تر و شدیدتر شده است. دیگر به‌ندرت صدایی به‌غیر از صدای تو را در ذهنم راه می‌دهم. نمی‌دانم این سفرِ دیوانه‌وار به کجا ختم می‌شود و رخنه و نفوذِ تو در حالات و احساسات و اندیشه‌هایم تا کجا پیش خواهد رفت.حتم دارم روزی این نامه‌ را، این حس و دل و ذهنِ خالص را خواهی خواند. انتظار هیچ پاسخی از تو ندارم؛ اصلا. همین که بخوانی برایم کافی است؛ اول آهنگ و قطعه‌های نو، و بعد هم این نامه را. من می‌فهمم که نامه را خوانده‌ای یا نه‌. از میان فریادهایت در گوشم، نجواهایت در ذهنم، تو را حس می‌کنم که داری پاسخ من را می‌دهی. پاسخ‌ تو را از لابه‌لای گذشته، از میانِ ترانه‌های سالیانِ مدفون در زیرِ خاکِ ابدیت، می‌شنوم. تو زنده‌ای و حاضر. همین‌جا. در کنارم. و سنگِ صبور غم‌ها هستی. و از طوفان‌های روانم خبر داری و آن‌ها را می‌شنوی. آن‌چنان که من برخی از طوفان‌ها ‌و طغیان‌های تو را، از میانِ آواز‌هایت شنیده‌ و حس کرده‌ام._____________________________به تاریخِ 1400/11/17برسد به دست محسن چاوشی</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Sun, 06 Feb 2022 19:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که منِ دل‌شده این رَه نه به خود می‌پویم...</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AF%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%8E%D9%87-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D9%88%DB%8C%D9%85-nit7vdenckkk</link>
                <description>بویش را حس می‌کنم. چیزی نمانده است که آن روزها سر برسند. الان طبق معمول باید بگویم &quot;انگار همین دیروز بود&quot;. در حالی که نه؛ نبود. درست و دقیق همین یک‌ سالِ پیش بود. همین سی‌صد و شصت و چند روز پیش. که همه‌ی لحظات و دقایقش را با اجزای روح و بدنم حس کردم. که گذرِ پیکرِ سنگین و لاشه‌ایِ آن را بر چروک‌های پیشانی‌ام تحمل کردم. که جورِ دیگری بودم. و آدم‌ها نیز. خیلی‌هایشان بودند. و خیلی‌هایشان هم نیستند. آن‌هایی هم که هستند، جورِ دیگر و آدم دیگری شده اند. دگرگون گشته اند. جهان به اندازه تک‌تک لحظات و تیک‌تاک‌های این سی‌صد و شصت و چند روز تغییر کرده است. و این خیلی رعب‌آور است.همین‌که به پشت سرت نگاه می‌کنی و در این رهاوردِ مرگ و نیستی نظر می‌کنی، و می‌بینی که هنوز زنده و سَرِپا ای، خیلی ترسناک است. که چگونه توانستی در این راه قدم بگذاری. که چگونه در این مسیر دوام آوردی. که چگونه در این هستیِ عظیم و ساکت و محض، توانستی تاب و توانِ ادامه دادن داشته باشی و شب را روز و روزت را شب کنی. و از نقطه‌ی «الف»، به نقطه‌ی «ب» برسی. و خودت را نفس‌زنان به‌جلو هدایت کنی. و این‌که ندانی آیا به اندازه‌ی کافی این مسیر را &quot;خوب&quot; پیموده ‌ای یا نه؟ چون مسیر، خواه‌‌ناخواه طی می‌شود. آبِ رود همیشه در جریان است. ولی این من هستم که باید ببینم به اندازه‌ی کافی توانسته‌ام از تماشای سنگ‌های زیبای کفِ رودخانه لذت ببرم یا نه؟ توانسته ام با ماهی‌های رنگارنگ و پُرجُنب‌وجوشِ غلتان در آب دوست بشوم؟ توانسته ام آلودگی‌های کفِ رود را بپالایم یا نه؟ وگرنه ایستادن و فراموش کردنِ جریان آب را که همه بلدند.به نظرم نقش زمان را باید نهایتا به همان صدای آزاردهنده‌ و تکرارشونده‌ی ساعت‌های دیواری تقلیل داد. نباید خیلی به آن پرداخت. نباید خیلی در آن عمیق شد. چرا که اگر خوب در باطن و وجود آن غرقه شوی و تمام ذهنت را از آن پُر کنی، تنها چیزی که عایدت می‌شود ترس است. ترس از چرخشِ بی‌وقفه و وحشیانه‌ی هستی و زمان‌. و آن تاثیراتی که بر تو می‌گذارد. هراسِ اینکه این هرج‌ومرجِ محض، در حال گذر است و ذره‌ای به ما اهمیت نمی‌دهد. نه تنها ما، که برای میلیاردها انسانِ پیش از ما نیز پشیزی ارزش قائل نشده است. متوجه قضیه هستید؟ کجایند آن همه آدم؟ آن همه رعیت؟ آن همه مغز و قلب و صورت و پیکر؟ مگر چند درصد از آن‌ها در جهان و تاریخ جاودان شدند؟ مگر چند درصد از آن‌ها امروز شناخته می‌شوند و یاد و خاطره‌شان همچنان زنده است!؟کجاست آن همه زحمت و تقلا و تلاش و بیگاری و کار و استثمار و ظلم و قتل و کشتار و تجاوز به روح و جسمِ انسان‌ها؟ سرانجامِ آن‌ها چه شد؟ تفاوتِ ظالم و مظلوم و فرادست و فرودست کجا رفت؟ فقدان عدالت و فقدانِ توجهِ این جهان را حس می‌کنید؟ می‌بینید تا چه حد ما دور افتاده و کوچک و مضحک هستیم؟ آری. برای همین است که می‌گویم بیاید بیخیالِ تأمل در زمان و گُذَرانِ آن بشویم. چرا که نهایتا فقط ترسی هستی‌شناختی بر ما چیره می‌شود. هرچند اگر همیشه اندکی از این ترس را در خود نداشته باشیم و زیاده از حد بیخیال آن بشویم، عین همان‌هایی می‌شویم که در رود ایستاده اند و جریانِ آب اندکْ احساسی در آن‌ها ایجاد نمی‌کند و شاید حتی به جایی برسند که وجود آب و جریان آن را انکار کنند!این خودِ «زمان» است. در عریان‌ترین حالتِ خود.و این نیز.خلاصه.بگذریم.اصلا بحثم چیز دیگری بود. داشتم از یک‌سالِ پیش می‌گفتم. زمانی که با این‌جا، این سایت / وبلاگ / بستر / اجتماع بیگانه بودم. زمانی که روحم هم از وجود چنین زیرین‌شهری اطلاع نداشت. و حتی شاید خدا هم نمی‌دانست که قرار است روزی در این زیرزمین، یک چاردیواریِ محقری برای خودم دست‌وپا کنم و چند وقت یک‌بار پلاکاردی دستم بگیرم و ادعایی بکنم و حرفی بزنم و چیزکی بنویسم و سرِ ملت را به درد آورم. پارسال همین روزها بود که نهایتْ بسترِ من برای «انتشار»، اسلایدهای استاتوسِ واتساپ بود. که با رسم‌الخطی درب‌وداغان و قلمی خام و سری پُرسودا، گاه‌گاهی در آن می‌نوشتم. در واقع همان هم به ندرت اتفاق می‌افتاد. و اما قصه‌ی من به کجاها که نکشید. به جایی کشید که نیم‌فاصله برایم از بدیهیات و در عین حال الزاماتِ نوشتن شد و صد پله مهم‌تر از آن، نفْسِ نوشتن برایم یک وظیفه‌ی روزانه و تعیین‌کننده شد.همین روز‌ها بود، دقیقا یک سالِ پیش، که نمی‌دانستم باید خودم را برای سفری اودیسه‌وار و سرگیجه‌آور در این سرزمینِ لایتناهی که ویرگول نامنداش، آماده کنم. سفری که من را به وادی‌های بسیاری کِشاند و با کَسانِ بسیاری آشنا ساخت و زندگیِ من را و احیانا ایشان را به خاطرِ این آشِنایی، دگرگون ساخت.آه. چه اسمِ دردآوری ست؛ ویرگول. چند ماهی ست که از بیرون و از بالا و به عنوان یک غریبه به آن نگریسته‌‌ ام. زیادی در دلِ آن جا خوش کرده ام.اما الان که بهتر آن را تلفظ و در ذهنم تداعی می‌کنم، می‌بینم که بخش زیادی از روزهای پشتِ‌سرَم پر بوده است از آن. بیشترِ دقایق زندگیِ یک‌سال گذشته‌ی من با ویرگول پیوستگیِ سختی داشته است. همه جا با من بوده است. همین افسونِ فراگیر که سرتاسر زندگی‌ ام را متأثر کرد. و چه نقش عمیقی که در روزگارِ من نداشته است. و چه ماجراهای خوب و بدی که بر سر زندگیِ من آوار نکرده است. و چه آمالی که در ذهن من خلق نکرده است.و اما به روزهای اول که فکر می‌کنم، یعنی آن اوایل که داشتم مراحل ثبت‌نام در ویرگول را طی می‌کردم و آن دُکمه‌های حیاتی را با بی‌خیالیِ نسبی فشار می‌دادم، یاد و حال‌وهوای روزهای اول مدرسه برایم تداعی می‌‌شود. دقیقا مثل همان است. یک حس سردِ پاییزی که اندک لرزه‌ای هم بر تنِ آدم می‌اندازد. لرزه‌ای ناشی از هیجاناتِ لب‌ریز شده‌ی آدمی. و آن حس غریبگی و نویی. که هم در روز اول مدرسه بود و هم در روز اول ویرگول. البته غریبگی از نوع جذاب و لذت‌بخشِ آن. و اینکه نمی‌دانی قرار است چه چیزهایی به سرت بیاید. چه تجربه‌هایی کسب کنی. چه ارتباطاتی برقرار کنی. چه مسیرهایی بروی و چه ماجراهایی را از سر بگذرانی. از این نظر، روز اول مدرسه و روزهای اول ویرگولی شدن، برای من خیلی به هم شبیه هستند.روزهای اول ویرگول برایم مثل روزهای اول دبستان است. و «من‌»ای که الان آن روزها را به یاد می‌آوَرَد، باید اوایل دبیرستان باشد. این فاصله‌ی یک‌ ساله به اندازه‌ی چندین سال گذشت. فرایندِ رسیدن از خامی به پختگیِ نسبی، در اینجا برایم سریع‌تر رخ داد. و حال دقیقا نمی‌دانم چه موضعی باید نسبت به این پیچِشِ تاریخیِ زندگانی‌ام داشته باشم. اما نظر خودم را بخواهی باید بگویم که تا الان یکی از یا شاید مهم‌ترین پیچش‌های زندگی‌ام همین ورودِ اتفاقی و ناگاه بوده است.بله دوستِ من.تا این حد جدی و تاثیرگذار. شاید ویرگول برای شما آن‌قدر هم موثر و مهم نبوده باشد و در کنار بسیاری دیگر از بسترها و فضاها، جایی باشد که در آن فعالیت می‌کنید. و اصلا شاید گاهی هم آن را فراموش کنید. اما برای من این‌گونه نبوده است. برای من تعیین کننده بوده است. حکمِ صبحِ روزِ اولِ ماهِ مهرِ یک دانش‌آموز را داشته است. و از این رو پیچشی‌ ست تاریخی.و ویرگول از همان ابتدا با من مهربان بود. و روی خوشی به من نشان داد. منظور از ویرگول هم بی‌شک کاربران و نویسندگانِ آن است‌. وگرنه ویرگول به مثابه‌ مدیران و گردانندگانِ آن که به جز گر‌وهی از افرادِ بی‌توجه به محتوا و کاربر که چیز دیگری نیست.همان اول که آمدم، گویا همۀ افرادی که برای نوشته‌های متوسط من وقت می‌گذاشتند و آن‌ها را می‌خواندند و می‌پسندیدند، در نهانِ ذهنشان می‌دانستند که این تازه‌واردْ آینده‌ای دارد. این نوقلم را مسیری است که تازه در اول آن قدم گذاشته است. پس نباید او را رها کرد. باید او را حمایت کرد. باید او را امید بخشید. تا شاید به مسیر دلخواهِ خود اندکی نزدیک‌تر شود‌. آن نیکوسِگالان با خود گفته‌ اند شاید از میانِ این ده‌ها کاربری که در طول زمان می‌آیند و می‌روند، برای همین یک نفرْ بلندپروازِ خیال‌پرداز، ویرگول حکمِ سکوی پرواز را دارد‌. شاید ویرگول برای او آغاز یک مسیرِ بسا وسیع و مهم‌ و سرنوشت‌ساز باشد. و بی‌شک اگر این‌ افراد و این پشتیبانانِ بی‌مزد و مواجب نبودند، من یا الان اینجا نبودم، یا از چیزی که هستم ناچیزتر و ضعیف‌تر می‌بودم.می‌آیند و می‌روند.اما ویرگول برای من هیچ‌گاه هدف نبوده و نیست‌. ویرگول تخته‌سیاه است‌. که باید در آن مشق کرد. این بدان معنا نیست که آن‌چه من یا دیگران در این‌جا می‌نویسیم، بی‌ارزش و دورریختنی‌ ست. به هیچ وجه. بلکه خیلی اوقات روی همان تخته‌ی سیاه هم حماسه‌هایی زاده می‌شود و یادگارهایی بر جای می‌ماند. اما خب تخته‌سیاه نمی‌تواند چندان پایدار باشد و گچ‌های نقش‌شده روی خود را تا ابد حفظ کند. بلکه چیزی دیگر را نیاز است. که مرحله‌ای فراتر از آن است.ویرگول برای من همان تخته‌‌سیاهِ ارزشمند و رشددهنده است‌. که اگر نمی‌بود، نمی‌دانستم عقده‌ها و حرف‌ها و فحش‌هایم را چگونه سرِ دنیا و زندگی و دوست و آشنا و معلم و مدرسه و آینده خالی کنم. اگر نمی‌بود، نمی‌دانستم که بین دو زنگ، شیطنت‌های ذهنی‌ام را کجا تخلیه کنم. کجا نقاشی‌های بی‌معنا و مزخرف بکشم. کجا اسم معلم‌ها و دوست‌هایم را با القابِ مضحک و گاها مبتذل مسخره کنم. کجا با خطِ بَدِ خود «بسم الله الرحمن الرحیم»های خوشگل بنویسم. خلاصه که نمی‌خواهم خیلی یاد و خاطره‌ی کلاس‌های انشا را برایتان زنده کنم؛ اما مزیت‌ها و کارکردها و خواصِ ویرگول برای من واقعا غیرقابل‌اغماض است.از آن‌جایی که ما آدم‌ها استاد دلتنگی و ساختن تخیل از گذشته‌ی خود هستیم، یا حداقل من این‌چنین‌ام، باید بگویم که دلم تنگ آن روزهای اول شده است. همان روزهایی که اولین بازخوردها را گرفتم و اولین پَسندها را. اولین غریبگی‌ها را و اولین تجاربِ ارتباط در فضای وبلاگی. که همیشه یکی از فانتزی‌هایم بود.و دلم تنگِ آدم‌هایی ست که همان روز‌ها بودند و امروز یا نیستند، یا کمتر هستند و احتمالا زندگی خیلی هم خوب با آن‌ها تا نکرده است. نمی‌خواهم از فرد خاصی نام ببرم. احتمالا خودشان می‌دانند. یا شاید هم ندانند. که فرقی نمی‌کند. چون من می‌دانم و در ذهن و روح و روانم قدردانشان هستم. در کل می‌خواهم این حسِ ذهنی‌ و درونی‌ام را بازتاب بدهم. و بگویم که ممنون که آن روزها بودید. سپاس که قلم‌فرسایی‌های من را تحمل کردید و برایشان وقت گذاشتید. تشکر که با بخشی از قصه‌ی زندگیِ عادیِ من همراه شدید. دوستانِ من. دوستانِ مهربان و مرموزِ من. آری مرموز. آن روزها آدم‌های ویرگول برایم مرموز بودند. مجهول‌الهویه بودند. هنوز هم تا حدی هستند. و جالب و دوست‌داشتنی.و البته به غیر از این‌ گروه از دوستانم که در ابتدا من را پذیرفتند، و برخی‌شان هستند و برخی دیگر نه، در ادامه با مردمان دیگری هم آشنا شدم. که فصل دیگری از زندگی در ویرگول را و زندگی در کل را برای من رقم زدند. و البته همچنان هم هستند. و هستیم. و چون همچنان با آن‌ها در کنش و تعامل هستم، و هنوز دلتنگشان نشده ام، حرف زیادی از آن‌ها نمی‌زنم. باید بینیم در آینده چه خواهد شد. و چه خواهیم کرد. و اصلا خودشان می‌دانند که چه داستانی در داستانِ زندگی ام روایت و جا کرده اند. و چه چالش‌های خوبی در زندگی ام ایجاد کرده اند.این را هم بگویم که در این سی‌صد و شصت و چند روز، ساعاتی بوده است که خسته شده ام. از ویرگول و از حضور در آن. و همچنین دل‌زده. احتمالا به خاطر تکراری شدنِ آن. یا شاید به خاطر این‌که حس کرده‌ام کم دیده می‌شوم؛ در حالی که حقم بیشتر است. و زحماتم با وجود این‌که صرفا معطوف به دیده شدن نبوده است، اندکی نادیده گرفته شده‌.و اما کم‌کم به این نتیجه رسیدم که مهم‌تر از هرچیز، این است که من رشد و کارِ خودم را در اینجا می‌کنم. حال، آن دیده شدن می‌تواند یک مشوق فرعی باشد. و نباید خیلی جدی‌اش بگیرم. چرا که می‌تواند مهلک باشد. و اصلِ کار را تحت‌الشعاع قرار بدهد. به هر صورت این خستگی و نارضایتیِ نسبی، نباید اجازه بدهد من اینجا را ترک کنم. نباید باعث شود از آن بگذرم. سوای از اینکه اصلا جَنَمَش را ندارم که اکانتم را حذف کنم و بزنم همه چیز را نابود کنم. آخر سویه‌هایی از عقلانیت و منطق بر رفتارم تسلط پیدا کرده است که اجازه‌ی این کار را نمی‌دهد. اجازه نمی‌دهد در لحظه، تصمیماتِ احساسی و عاطفی ام را عملی کنم. عواقب آن می‌آید جلوی چشمم و اجازه‌ی این کار را نمی‌دهد. شاید این هم از نشانه‌های جوانی و بزرگ‌سالی (بخوانید پیری) باشد.به هر حال زندگیِ آغشته به عقلانیت گاها زجرآور می‌شود و دلت می‌خواهد آن را پس بزنی.این است که قصه‌ی من و ویرگول فعلا تا اینجا رسیده است. نمی‌دانم در آینده چه خواهد شد. آیا سی‌صد و شصت و چند روزِ دیگری خواهد بود که بیایم و در اینجا به مناسبت تولدِ دو سالگی‌ام در ویرگول چیزی بنویسم؟ آیا اصلا هستی مجالی دوباره به من می‌دهد؟ آیا حلقه‌ی مرگ بر گردنم آویخته شده است یا نه؟ دست سرنوشت من را به کدام سمت رهنمون خواهد کرد؟ به کدام نقطه از این کره‌ی خاکی؟ به کدام شخص و اشخاص؟نمی‌دانم.هیچ‌چیز معلوم نیست. اما اگر میل و علاقه‌ی خودم را بخواهی، دوست دارم دو سالگی ام در ویرگول را ببینم. و آن‌گاه به یک‌سالِ گذشته که می‌نگرم، چیزهای خوبی نوشته و ساخته و پرداخته باشم و در مسیر مورد علاقه‌ام به خوبی پیش‌روی کرده باشم. و در عین حال، اندکی از این رخوت و مُردگیِ ویرگول نیز کاسته شده باشد. حالِ رفقای نادیده و مجازی‌ام در اینجا خوب باشد و البته حداقل یک‌بار هم که شده آن‌ها را از نزدیک دیده باشم.تولد شناسنامه‌ایِ من چند ماه پیش بود. و چیزی درباره‌اش ننوشتم و نگفتم. چرا که به نظرم هیچ ویژگی یا خصوصیتی نداشت. بیست سال، بیست بار، بیست تابستان آمد و رفت و من تولد شناسنامه‌ای خود را دیدم و بعضی‌هایش را جشن گرفتم. در واقع برایم گرفتند. در عین حال اتفاق خاصی هم نیفتاد. و اگر زنده باشم باز هم این روند تکرار می‌شود. اما مگر آدم در زندگی‌اش چندبار با ویرگول آشنا می‌شود؟پس از نوزده سال بود که من با ویرگول آشنا شدم. در حالی که قبل از آن، نوزده بار تولدهای من آمده و رفته بودند. برای همین، اهمیت تولدِ ویرگولی‌ام بیشتر از تولد شناسنامه‌ای است.علاقه‌ی مفرطِ من به پاییز و زمستان و سرما باعث نشد که ورودِ من به هستی هم در همین ایام باشد. در واقع عقلاً محال و مستلزمِ تناقض است. اما لااقل در این یکی تولد و در این یکی ورود، خوش‌شانس بودم و توانستم زادروزی پاییزی، سرد و خاکستری را تجربه و از آنِ خود کنم.همین دیگر. حرف‌هایم را زدم. آرزوهایم را گفتم. اندکی تخلیه شدم و نَفَس راحتی کشیدم. الان باید یک شعر ضمیمه کنم. به قول برخی رفقا و پیش‌کسوت‌ها، «حسن ختام»ای برای این سیاهه تدارک ببینم. یک شعرِ خوب و متناسب:بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم | که منِ دل‌شده این رَه نه به خود می‌پویمدر پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند | آن‌چه استاد ازل گفت بگو می‌گویممن اگر خارم و گر گل چمن‌آرایی هست | که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویمدوستانْ عیبِ منِ بی‌دلِ حیران مکنید | گوهری دارم و صاحب نظری می‌جویمگر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است | مکنم عیب کز او رنگ ریا می‌شویمخنده و گریه عشاق ز جایی دگر است | می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویمحافظم گفت که خاک در میخانه مبوی | گو مکن عیب که من مُشک خُتَن می‌بویمحافظ، غزلیات، غزل شمارهٔ ۳۸۰انتهای شب‌تان بخیر!به تاریخِ 1400/08/30</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Sun, 21 Nov 2021 00:18:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرش</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-yzagmyajr01g</link>
                <description>دو سال اخیر،چندماه اخیر،سه هفته ی اخیر خیلی پر ماجرا بودند.اولین باری که برات نوشتم، تو بهم گوش دادی، بدون اینکه من رو بشناسی،من ممنونت بودم و هستم.نمیخوام پر حرفی کنم. فقط حال و حوصله داری از این هفته ام برات صحبت کنم؟دوست من، میدونی این هفته چند نفر از اطرافیانم حالشون بد بود؟من این هفته حداقل گریه ی چهار نفر رو دیدم.اونم نه هر آدمی،بلکه آدم های صبور و پر تلاش.آدم های پر از امید.حداقل با چهار تا از عزیزانم مواجه شدم که حالشون افتضاح بود.و میدونی دردناک ترین قسمت ماجرا چی بود؟اون ها تعجب می کردند وقتی من بهشون میگفتم که حق دارن ناراحت باشن،خسته باشن،عصبانی باشن یا چی...میگفتن واقعا حق داریم؟ و وقتی بهشون اطمینان میدادم،چشماشون پر از اشک می شد.این آدما بلد نبودن با خودشون مهربون باشن،خودشون رو ببخشن،خودشون رو درک کنن،به خودشون حق بدن.دوست من!من هنوز اطمینان کامل ندارم مرز بین مهربونی با خودمون و بهانه اوردن  دقیقا کجاست..اما من یقین دارم خیلی از اوقات مهربون بودن با خودمون سبب بهبود اوضاع میشه.اینکه ما بتونیم خود پر اشتباهمون رو،خود ناکاملمون رو،خود آسیب پذیرمون رو،خود احمقمون رو بپذیریم.پذیرشش به این معنی نیست که بهش میدان بدیم و به رسمیت بشناسیمش.پذیرشش یعنی بخاطر بودنش خودمون رو سرزنش نکنیم.برای اینکه بتونیم سرماخوردگیمون رو رفع کنیم،باید اول قبول کنیم سرما خوردیم.تا وقتی انکار کنیم،دکتر نخواهیم رفت و خوب نخواهیم شد.میخوام بگم تا وقتی نپذیریم چقدر ناکامل هستیم،نمیتونیم به سمت کمال حرکت کنیم.ما نباید چون ناکامل هستیم،چون اشتباه می کنیم،خودمون رو سرزنش کنیم.اگه یه روزی اجازه دادیم اینها زندگیمون رو از چنگمون در بیارن،اون موقع باید سرزنش بشیم.باور میکنی من این هفته چهار بار این حرف ها و خیلی از حرف های دیگه رو تکرار کردم؟ما بلد نیستیم پذیرش یک چیز الزاما به معنای میدان دادن بهش نیست...دوست من... اولین باری که برات نوشتم در شکسته ترین حالت ممکنم بودم،خیلی ترسیده بودم،خیلی نگران بودم و گم شده بودم.روزهای زیادی بعد از اون روز خیلی بهم سخت گذشت.خیلی گریه کردم و خیلی فشار متحمل شدم.خیلی جنگیدم.در عین تمام اون روزها من به شدت تلاش کردم خودم رو بابت اشتباهاتم سرزنش نکنم.من کمالگرا بودم،من از تغییر می ترسیدم،من بی هدف بودم و ... همه این عوامل درونی داشت تمام تلاش من رو بی نتیجه می کرد.حق داشتم از این  منِ پر از عیب و ایراد متنفر بشم.حق داشتم اما با خودم خیلی جنگیدم که خودم رو بابت این ویژگی های شخصیتی سرزنش نکنم. من خیلی سعی کردم با خودم درست برخورد کنم.یکی دوماه بعد زمان انتخاب رشته،من دانشگاهی رو انتخاب کردم که احتمال قبولیم کم بود.وقتی با من برای هماهنگی مصاحبه تماس گرفتند،گفتند که شما مجاز به انتخاب دانشگاه ما نیستی.من تشکر کردم و تماس رو قطع کردم،یادمه چقدر نا امید و خسته و عصبانی بودم.بعد چند دقیقه همه ی شجاعتم رو جمع کردم،دوباره باهاشون تماس گرفتم و پرسیدم: اگه من مصاحبه ام رو قوی بدم،امکان قبول شدنم هست؟ بهم جواب دادن خیلی بعیده...این برای منِ کمالگرا افتضاح بود،شنیدن چنین حرفی براش کافی بود تا بزنه زیر همه چیز و بیخیال شه.اما خواهش کردم که با وجود خیلی بعید بودنش مصاحبه بدم و  الان دانشجوی همون دانشگاه هستم.همه ی این ها رو تعریف کردم تا بگم،من قبول کرده بودم ضعف شخصیتی عمیقی به نام کمالگرایی دارم که طی کنکور به شدت بهم ضربه زد.خیلی تلاش کردم قبول کنم  این ویژگی رو دارم،باید قبولش کنم و باید یاد بگیرم کنترلش کنم.من سعی کرده بودم با خودم مهربون باشم،خودم رو بخاطرش سرزنش نکنم.و همین بهم کمک کرد در لحظه ی مناسبش کنترلش کنم و اوضاع با خوش شانسی تمام پیش بره.من به شانس اعتقاد ندارم.من به تلاش صادقانه ام در عین نا امیدی اعتقاد دارم.به اینکه واقعا سعی کردم وقتی خیلی ترسیده بودم وکسی رو نداشتم،به خودم کمک کنم.من  قبل از نتایج در پرفشار ترین روزها حس می کردم حتی اگر به هیچ نتیجه ایی در نرسم باز هم از خودم راضی ام. چون خیلی یاد گرفته بودم. چون قرار بود خوب شکست بخورم(پست روایت یک شکست)درواقع دارم میگم به جای هدف گذاری باید یاد بگیریم معنا گذاری کنیم.دوست عزیز من،قرار نبود پرحرفی کنم اما مثل همیشه دارم کلی حاشیه میرم.فقط من هنوز آدم شجاعی نیستم،کمالگرا هستم،از تغییر هم خیلی میترسم...اما من قدم اول رو برداشتم.من قبول کردم این ویژگی های منفی و آسیب زا رو دارم و خودم رو بابت داشتنشون سرزنش نمیکنم.همین کمک میکنه توانایی این رو داشته باشم که تلاش کنم رفعشون کنم یا کنترلشون کنم.باور کن اگر تو هم شاهد گریستن چهارنفر طی هفت روز بودی،الان اینقدر پرحرفی می کردی.دوست من،سه هفته اخیرم خیلی شلوغ بود و من فقط در حال دویدن بودم تا به کارهام برسم.من خسته شدم،کلی غر زدم،شب ها از استرس از خواب پریدم،اما خوشحالم.من خوشحالم و این رو مدیونم.ممنون که بهم گوش میدی،من سالهای زیادی برای یک هیچ کس می نوشتم اما الان آدمای زیادی بهم گوش میدن و بهم کمک می کنند.این برام خود آرامشه.نظام مزخرف موفقیت رو دارم نقد میکنم،دقیقا همونی که میگه فقط تلاش کن و کم نیار و خسته نشو..!گه همه تو اگه بخوای میتونی..!تو اگه همه ی تلاشتو کنی میتونی...!  تو اگه....پی نوشت:دوست من، الان که برگشتم و نوشته ام رو خوندم دیدم چقدر حرفای پر از کلیشه  زدم،حرف هایی ک خودم زیاد شنیده بودم.اگه اینقدر پرتکرارند،چرا حالِ چهارتا آدم که ریشه اش همین موضوع بود اینقدر بد بود؟</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Thu, 28 Oct 2021 14:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبِ شراب، خرابم کند به بیداری...</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%85-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-c2ob0mhd3ug1</link>
                <description>گفتم دوباره بنویسم. از آن شب‌نامه‌ها و آشفته‌نگاری‌ها. از آن بی‌برنامه‌نویسی‌ها. که غیرمنتظره است. که می‌زنی زیر میز کارهایت و فقط می‌خواهی بنویسی. که خسته‌ای از چارچوب‌ها. که می‌گویی بس است. راضی نیستی از وضعت. که می‌خواهی بروی بیرون. اما نمی‌دانی کجا. که می خواهی راه بروی. اما نمی‌دانی با کی. که می‌خواهی نباشی. اما نمی‌دانی چرا. منتظری. اما نمی‌دانی برای کی یا چی.در عین حال شروع می‌کنی به نوشتن و باز هم نمی‌دانی چه بنویسی. ولی می‌دانی که باید چیز یا چیزکی بنویسی. نمی‌دانی حوصله‌ات کجا رفته یا کجا می‌توانی پیدایش کنی. فقط می‌دانی که نداری‌اش. گهگاهی آدم روی دور می‌افتد. حالش بد نیست. خوب هم نیست. اما همین که بد نباشد خودش خوب است. سرش گرم است و نسبتا راضی است. اما بیشتر اوقات قضیه برعکس است. یعنی حالت خوب نیست. ولی بد هست. و همین که خوب نباشد خودش بد است. سرت گرم است. ولی ناراضی هستی و از این گرما لذت نمی‌بری؛ می خواهی سرد و فسرده‌اش کنی و از شر آن خلاص شوی. باید چه کنی؟ شاید می‌دانی؛ اما جَنَمَش را نداری. از طرفی دچار یک بی‌قیدیِ خاصی شده‌ای. یک بی‌خیالی. که می‌تواند زیان‌بار هم باشد. ولی به شکل جالبی از آن لذت می‌بری.آینده را می‌بینی و به نتایج احتمالیِ کارت می‌خندی. و می‌گویی خب که چی؟ فوقش طرد می‌شوم. فوقش فلان موقعیت را از دست می‌دهم. همان نتایجی که قبلا هم با آن‌ها روبه‌رو شده‌ای را در ذهن مجسم می‌کنی. دچار یک آینده‌نگریِ توام با پوچی می‌شوی. یعنی می‌دانی، ولی نمی‌بینی. اندکی مسیر را عوض کنم. انگار باید وارد یکی از همین کوچه پس کوچه‌هایی که الان در ذهنم ایجاد می‌شود بپیچم و چیز دیگری بگویم. امشب فرمان را رها کرده‌ام. باید ببخشی. خب بگذار از چیزی بگویم که تا حالا در اینجا درباره‌اش نگفته‌ام و شاید هم حرف زدن از آن به من نیاید. ولی این فاصله و دَم نزدن از آن تعمدی بوده است.امشب از عشق بگویم. بگویم؟ برای خودم و در خلوت‌هایم زیاد درباره‌اش نوشته‌ام و زیاد با و برایش کلنجار رفته‌ام. اما آنقدر آن تراوش‌ها خالص و عریان و بَدَوی بوده‌اند که فقط باید در همان جایی که نوشته شده‌اند بمانند و فراتر نروند و به دست کسِ دیگری نرسند. مگر یک نفر. شاید هم نه. هیچ‌کس. اصلا سخت است اگر بخواهی از این ساحَت بنویسی و چارچوب‌مند و محجوب باشی. باید پرده‌دری کنی و افسارِ دستانت را برای نوشتن رها کنی. آری. عشق. عشق. وقتی در ذهنم یا بر زبانم نقش می‌بندد، حس خوبی نسبت به خود کلمه ندارم. بی‌رودربایستی، این کلمه برایم لوث شده است. اما برعکس؛ معنا و گستره‌ای که در پَسِ آن نهفته است، مدام برایم مهم‌تر و جالب‌تر می‌شود. نباید معنا و مفهومی وسیع را به یک کلمه محدود کرد. مهم آن حس، آن درکی است که به تو می‌دهد. اصلا نیاز نیست آن را به زبان بیاوری. می‌توانی رفتارش کنی. می‌توانی نشانش دهی. اصلا در آن هضم شو. خود کلمه را دور بینداز.همین الان دوباره بی‌حسیِ من نسبت به این کلمه بیشتر شد. اما کلمات را چه به این حرف‌ها. اصلا بر زبانش نیاور. بنشین و فقط خیره شو. &quot;محبوب&quot; هم کلمه‌ی زیبایی است. می‌توانیم به جای معشوق از آن استفاده کنیم. محبوب نرم‌تر است و صورتی‌تر.چند وقتی است خیلی با رنگِ کلمات و مفاهیم بازی می‌کنم. خوش می‌گذرد. و می‌دانی؛ در واقع رنگ هم دارند. همه مفاهیم و انتزاعیات. در عین حال خیلی از اشیا و عینیات، در جایگاهی نیستند که برایشان رنگ قائل شوی. این لیاقت را ندارند. آن‌ها تهی هستند. از هر رنگ و حسی. ولی مثلا &quot;محبوب&quot; به رنگ صورتی است. یا شاید هم شیری رنگ. هر چه هست، کلمه مقدسی است. اما اشتباه نشود. این رنگ‌ها نباید از ذهن و لفظ فراتر بروند. محدوده‌ی امن آن‌ها نباید آلوده شود. هیچ نشانی از این رنگ‌ها در جهان عینیات نیست.این رنگ‌ها به معنای واقعی آبستره هستند. منتزع. باید با ذهنت و خیالت لمسشان کنی. هر چند می‌توانی نشانی از آن رنگ‌هایی که در ذهنت خفته‌اند را در محبوبت بیابی. و حال، آنگاه که به محبوبت خیره می‌شوی، پرده‌ای از پرده‌های بین تو و آن رنگ‌های انتزاعی کم می‌شود. اما نه همه‌ی پرده‌ها. تو داری رنگِ محبوبت را، با محبوبت می‌حسی و می‌لمسی. اصلا شاید رنگ و محبوب، یکی باشند. آری. منطقی‌تر است. اینگونه به تکثر و تنوع انسان‌ها هم احترامی گذاشته‌ایم.و اما حس. خودِ حس جزوِ رنگین‌ترینِ مفهوم‌ها است. و به جای عشق باید گفت حس. من حسی به تو دارم. یعنی چیزی از تو در من گیر کرده است و تا این چیزِ درونِ من، با توی بیرونِ من پیوند نخورد، آرامشی نیست. و اصلا پیوند هم که بخورد نباید آرامشی باشد. آرامش دیگر چیست؟! یعنی هنوز این رازِ سهمگینِ هستی را درک نکرده‌ای که آرامش و آسودگی، باتلاقی شوم است تا تو را و زندگی‌ات را ببلعد و در خوابِ خوشِ بیخیالی فرو ببرد؟ یعنی تو واقعا آرامش را به شوریدگی ترجیح می‌دهی؟ نه. مطمئنم که &quot;تو&quot;ی من، بویی از چنین ترجیحاتِ کوته اندیشانه‌ای نبرده است.من می‌خواهم حتی وقتی جاریِ در تو شدم هم موج بزنم و در جوش و خروش باشم. چه، دریا همه عمر خوابش آشفته است. حست می‌کنم. خواستن هم کلمه خوبی است. می خواهمت. آیا واقعا خواستن توانستن است؟ بیخیال. مهملی بیش نیست. چون من خیلی وقت است تو را می‌خواهم اما نمی‌توانمت. این هم یکی دیگر از همان دروغ‌های تاریخیِ مردمان است. از رنگ‌ها گفتم و از کلمات. جالب بود. حس خوبی داد. پرتت می‌کند بیرون. از درونِ زندانت.اندکی مسیر را عوض کنم؟ عوض می‌کنم.نمی‌دانم چه فکری می‌کنند. این‌هایی که می‌خوانند. نوشته‌های من را. نه صبر کن. از این هم خوشم نمی‌آید. &quot;نوشته‌های من&quot;. آخر مگر این &quot;من&quot; کیست؟ آیا آن مشاهیر و پیشوایانِ قلم هم با افتخار و باد در گلو می‌گفتند &quot;نوشته‌های من&quot; ؟ حداقل همه‌شان چنین جرئتی نداشته‌اند. ولی به هر صورت نمی‌دانم باید نسبت به افرادی که من را می‌خوانند چه موضعی داشته باشم. از طرفی حسِ خوب و انگیز‌ه‌ای به من می‌دهد و امیدوارم می‌کند برای نوشتن و رسیدن به آرمانی که دو سوم عمرم را در خیال و آرزوی آن گذرانده‌ام؛ و از طرفی هم برایم عجیب است. کلا این فضا. خودِ نوشتن یا خواندن. ارتباط گرفتن. همه این‌ها عجیب‌اند. خیلی عجیب‌اند.از طرفی هم گاهی می‌گویم خب که چی؟ در همین ویرگولِ نیم‌بند هم اگر یک سیرِ کوتاهی داشته باشی، ده‌ها بلکه صدها نفر بهتر و زبده‌تر از تو هستند. این تقلاها برای چیست؟ در همه‌ی زمینه‌های متفاوتی که دست و پا زده‌ای صد نفر بهتر از تو هستند که بنویسند. برو پسر. برو رد کارت و فلسفه نباف.این استادِ ما در کلاس داستان‌نویسی خیلی آدم واقع‌گرا و جالب و خوبی بود. و کماکان هست. راست هم می‌گفت. همه‌ی راه‌ها رفته شده. به همه‌ی موضوعات و مسائل پرداخته شده. همه حرف‌ها زده شده. اما با این حال،«هر آن کس ز دانش برد توشه‌ای، جهانی است بنشسته در گوشه‌ای»حالا دانش که نه، اما از آرزو و خیال اندکی توشه برده‌ایم. برای همین می‌توان امید داشت که منِ خیلی کوچکِ نابلدِ خیال‌بافِ ساکنِ ایران هم به جایی برسم. البته نه. احتمال اینکه نرسم بیشتر است. اما از آنجا که خیال‌باف و عموما آرزومند هستم، قصد دارم برسم. و تلاش هم می‌کنم. حال به کجا؟ نمی‌دانم. به جایی که بتوانم زندگی کنم و حرفم را بزنم. اگر حرفی باشد. به جایی که تقلا کنم. بیش از این. خیلی خیلی بیش از این. تقلایی که تا حدی باب میل و علایقم باشد. پیچیده است. قصه‌ی زندگی. نمی‌دانی چه خوابی برایت دیده است.پیشا پی‌نوشت: بعد از اینکه متنو نوشتم رفتم تو «‌می‌کده» کلمه &quot;شب&quot; رو یه سرچی زدم و از بین انبوه اشعاری که آورد، این رو انتخاب کردم و عنوان رو هم از دلِ همین بیرون کشیدم:چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود | ور آشتی طلبم با سر عتاب رودچو ماه نو ره بیچارگان نظاره | زند به گوشه ابرو و در نقاب رودشب شراب خرابم کند به بیداری | وگر به روز شکایت کنم به خواب رودطریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل | بیفتد آن که در این راه با شتاب رودگدایی در جانان به سلطنت مفروش | کسی ز سایه این در به آفتاب رودسوادنامه‌ی موی سیاه چون طی شد | بیاض کم نشود گر صد انتخاب رودحباب را چو فتد باد نخوت اندر سر | کلاه داریش اندر سر شراب رودحجاب راه تویی حافظ از میان برخیز | خوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رودخداییش دم حافظ گرم. خیلی این غزلش چسبید. از قضا بی‌ارتباط با این سیاهه‌ی من هم نبود. جالبه. منم باجود اینکه سعی می‌کنم با شعر به صورت مستمر در رابطه باشم، اما وسطای کار هه‌ی استمرارمون به فروپاشی تبدیل میشه و اینجور غزل‌های یهویی‌ خیلی بیشتر می چسبه.پی نوشت: بعد از اینکه متن رو نوشتم، برگشتم تا ویرایشش کنم. سرویس شدم. تو هر جمله هَش تا نیم‌فاصله می‌خواست. اصولا هرچی بیشتر از افعال مضارع استفاده کنی، نیم‌فاصله هم به شکلِ بی‌رحمانه‌ای زیادتر میشه. آره خلاصه.1400/06/18حوالیِ نیمه‌شب</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 02:23:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو متفاوتی دوست من!</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86-kfsduzlkqfbc</link>
                <description> https://www.aparat.com/v/k67VX حتما پست را با آهنگ بالا بخوانید.وقتی برای اولین بار مسابقات آزمایشگاه کلی تلاش کردم و هیچ مقامی نیاوردم گریه نکردم. بغضم نکردم. ناراحتم نشدم.دلیلشم مشخص بود : وقتی که درستش این بود که با کاغذ صافی آب رو تصفیه می کردیم. من کاغذ صافی رو آتیش زدم و با روپوشم یک چیزی شبیه فیلتر کربن درست کردم. یا توی چکیده مقاله ای جای گزافه گویی های متعدد نوشتم : بگذارید هم من و هم شما وقتمان را صرف چیزی کنیم که ارزش خواندن داشته باشد : یعنی متن اصلی!دوست خوبم من مطمئنم تو هم متفاوتی!مطمئنم جای اینکه وقتت را پای چیزهای مزخرف بذاری ، دوست داری آن را به شکل ارزشمندی خرج کنی!به جای اینکه درگیر مشغله های الکی زندگی باشی به چیز های مهمش فکر می کنی. تو متفاوتی دوست خوبم چون به اهداف والا فکر می کنی. وقتی همه خوابیدن تو بیداری یا بیدار میشی. اونها متفاوت نیستن. اونها کتاب نمی خونن. اونها زندگی رو نمی فهمن. اونها...اصلا اونها کی هستن ؟؟تا به حال با خودت فکر کردی اونا کی اند ؟همونایی که برای زندگی قانون می نویسن. همونایی که مافیای زندگی ما هستند. همونایی که قرار دور بره مارو بگیرن و خرخرمون رو بجون. تو جز اونها نیستی. این جاست که تنها میشی دوست من. تنها تر از همه دنیا....انگار همه دنیا ول کردنت یک گوشه تا بمیری. ولت کردن ؟خودت بهتر از من میدونی که اون ها تو رو ول نکردن. این تو بودی که اونها رو ول کردی. این تو بودی که انتخاب کردی متفاوت باشی.  تو نبودی ؟ اونها همینو میخوان. که پژمرده بشی. که افسرده بشی. که دلتنگ بشی. که خسته بشی. که گرسنه بشی.اونها اینو میخوان تا بعدش بابت فروش تشویق و تایید، بهت سوار بشن. ولی تو متفاوتی دوست من.همشون بعدا بهت به دروغ خواهند گفت : مردن توی جمع بهتر از مردن توی تنهاییهولی دردش اینه که چند روز بعد مردنت به زندگی عادیشون ادامه میدن. اون موقع است که فهمیدی حس تعلق رو باهزینه گزافی ازشون خریدی.....خودتو گول نزن دوست من اونها همیشه میخواستن کارمندشون بشی. هر چقدر کارمند بیشتر سود شرکتشون بالاتر.اونها تجمل گرایی میسازن که بهشون حرص و رشک ببری تا محصولاتشون فروش بره.اونها چیز های پاره و پوره و بدرد نخورشون رو مد میکنن تا توهم دیده شدن تو رو فرا بگیره. اونا کنکور رو میسازن تا کتاب و اقلامشون رو بخری. اونهابانک های بزرگ میزنن که پول هاتو بدزدن!اونها بعدا از همینا فیلم میسازن تا سرگرمت کنن و  با طبیعی کردن این مسائل بهت بخندن در صورتی که لب خودتم خندانه.اما خودت میدونی ، تو متفاوتی دوست منمبادا جز لشکر و تیمشون بشی دوست من مبادا از تنهایی وارد بحث هاشون بشی. مبادا مدیون چند تاچیز تجمل گرایی بشی.   نکنه یه وقت از فقیری تشویق راهی در خونه شون بشی.نباشه یه وقت عزت رو پشت در خونشون جا بذاری !! این نظام میخواد مصرف کننده و معتاد وسایلشون بشی تا بتونن ازت استفاده کنن. دقیقا مثل یک سیستم مواد فروشی.تو متفاوتی دوست من من میدونم متفاوتی چون هنوزم دلیل برای زندگی کردن وجود داره !من میدونم هنوزم بوی خاک نم خورده باعث خوشحالیت میشه !هنوزم صدای گنجشکای اول صبح گوشت رو نوازش میکنه. هنوزم دیدن زیبایی و نظم یک گل میتونه خوشحالت کنه !هنوزم مهربونی در حق دیگران روزت رو میسازه. تو متفاوتی چون میدونی بخشیدن و خوبی به دیگران حالت رو بهتر میکنه. هنوزم باد خنک کوهستان میتونه دلگرمیت باشه.خوندن یک تیکه از کتاب دوست داشتنی میتونه حس حال خوبی بهت بده .خوردن یک لیوان چای یا قهوه میتونه حالت رو بهتر کنه.  تو چیزیت نیست دوست من تو فقط متفاوتی....حسن ختام من كسی نيستم. تو كيستی؟ اگر تو همانند من، كسی نيستی.پس با هم دو كَسيم.مبادا به كسی بگويی.و چرا كه آنان كسی هستند،ما را تاب نمی آورند.چه ملالت بار است كسی بودن.اگر كسی نباشی.همه كس هستی.-امیلی دیکنسون https://virgool.io/penpal/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-li76zk3wnoaj?source=grid_footer_post-----1-44  </description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>پروکسیما</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jun 2021 17:33:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار دیروز بود.</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF-p0gmiv1rmbhh</link>
                <description>(حتما پیشنهاد می شود پست را به همراه آهنگ زیر بخوانید) https://www.aparat.com/v/10EKi یک سال از وقتی که پا به ویرگول گذاشتم گذشت....شاید همین دیروز بود که در ویرگول ثبت نام کردم....شاید همین دیروز بود که  بعد چند ساعت رفت آمد هزاران پست حال خوبتو با من تقسیم کن رو پرمی کرد...دیروز بود که کامنت های بعضی پیج ها به صورت زبان کره ای عمودی میشد ...دیروز بود که آقای دست انداز از اینا ++++ میذاشت ته همشونم 20 بود. دیروز بود که سرباز نازی پست های 25 دقیقه ای می گذاشت و شاعر ویرگول جار میزد : نگذارید ویرگول از ویرگولیت بیوفتد !از ویرگولیت که چه عرض کنم ، از نقطه یت هم...... شما نمی دانید ، البته شاید هم بدانید ، ولی اولین پست لاوندر نقد کتاب جز از کل بود : کتابی منطقی بر خلاف تم احساسی الانش زمانی سوار بر قطار ترموا آقا بهنام  میشدیم و با نقد اینتراستلار محمد محسنی پرواز می کردیم سلام ، حال احوال ؟؟ خوبید ؟ کم پیدایید ؟؟ (دیگه نیاز به هایپرلینک نداره خودش معرفه)مارال خانوم یادت هست زیر پست نمایشگاه میم را چقدر از دست گل آبدادنمان در آزمایشگاه گفتیم ؟آقای موسوی من هنوزم منتظر پاسختون توی این کامنتم هستما !!!! درخت خشک شده پاییز جلوی در خانمان ...آیا هنوزم خشک هست ؟نانوا هم جوش شیرین می زند.ناموسا مصاحبه در مورد مرغ ؟؟! ایده ی عجیبی بود ! منو ربیت و علی و نفر چهارم....خوب در رفتی :)))) به یاد همتون هستم پینوکیو هم دیگه نیست که بگه &quot;پینوکیو هستم&quot;  :(شما یادتون نمیاد :یه زمانی محمد جواد کامنت میذاشت که خود آقای دست اندازم میموند چی بگه :)) کجاست آن مرد میدان ؟حباب ، تا دوری سێوی سووری تا نزیکی مارمه‌زووکی.رویایی که دیگر کمتر می نویسند....نیو بورن#1001 اخرم فهمیدم چرا اسمش 1001 داره محمد سویشرت :))))) انجمن مغزهای معیوب:))))))مهسا خانوم هنوزم نقاشی می کشید ؟ قبلیا که فوق العاده بودن سید متنیم که حتما در حال مبارزه با زمانه...آقای خالقی سربازی تموم نشد -_-  من هی شما رو میبنم از سربازی میترسم آنیتا خانوم کامنت های الهام بخش شما همه جا زبانزدهست آقای دست انداز یادتونه برای کارت زرد یه بنده خدایی چه غوغایی شد ؟و هزاران دوستی که یادشون در خاطر ما زنده است ...شاید خاک خورده باشه ولی هنوز منتظر نوشتن مطالب جدیدشون هستیم :))) شاید بعضی هاتون برای همیشه از ویرگول رفتید....رسم زندگی همینه ...آدما میان و میرن....اما کم نیستند افرادی که به تازگی با من آشنا شدند دختر جنوب که کامنت سی خطی میگذارد..واقعا جواب دادن به این کامنتا لذت بخشه نارنگی ، کادوی تولد من به شما یادتونه چی بود ؟؟؟ غصه شیمی رو نخورید...خدا بزرگه...جناب اسی ، خلاصه ما  مخلصیم !مسیح ، از نویرا چه خبر ؟حدیث هایزنبرگ ، مفلوج بیماری غرب زدگی، آخرش میفهمی دانشمندای ما کم از خارجکیاش ندارن (با لحن شوخی)سالاروفسکی ، سلطان اختراعات چریکی :} جدای از اون مطالبت کشش خاصی دارنسورنا با نظم بی نظیرش (خیلی دوست داشتنیه)فاطمه خانمی که با  پستای احساسیش آدم رو به فکر فرو میبره !کوکو ، قلب تپنده انسانیت در دنیای ماشینی ، چیطور شدس کم پیدایی ؟پست های شما (E.M) خیلی با احساسات من همخونی دارند ...آسا با بیشتر بدانید های زیبا....گندم خانوم با پیشنهاد های عالی !!!طرح دوستی ریختم با خانوم اسکندری ، قراره بترکونیم........کلی دوست دیگه (که نتونستم اسم تک تکشون رو یارم)و پروکسیما میم را....بله درست خواندید. من پروکسیما را در جمع شما کشف کردم. او از شما یاد گرفت . او شما را خواند و دمی نوشت. او با لایک و کامنت های شما انرژی گرفت و با نقد های شما پیشرفت کرد. او در جمع شما بزرگ شد....اگر گفتین مال کدوم پسته ؟؟؟؟؟؟ در بین شما خیلی خاطره دارم. کلی دوست پیدا کردم . کلی آدم های جدید... کلی رفیق های خوب...کلی ایده و بحث های باحال...کلی اوقات فراغتی که به درستی خرج شد. اگر هم از انیجا برم هم شما را فراموش نخواهم کرد. شما جز بهترین دوست های من بودید. بهترین لحظات را برای من رقم زدید. استوار و پایدار بمونید ! شما برای من نامه نوشتید ، شما به من محبت کردید، شما به یاد من بودید ، شما به من انرژی دادید شما به من محبت کردن آموختید. گرچه در این میان به گذشته چند ماه که نگاه میکنم حال خودم را بهتر از الان توصیف می کنم ، دوست های بیشتر ، فعالیت های بیشتر ویرگولیان و ..... ولی مطمئنم بیشتر اون ها بر میگردن ؛ بیشتر درگیر کنکور هستن...بیشتر هم خودشون رو پیدا می کنن و بر میگردن....مطمئنم فضا بهتر از الان میشه....هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی می‌کنند ///چهرهٔ امروز در آیینهٔ فردا خوش استمطالبی از من که ارزش خوندن دارن  (با ترتیب بندی موضوعی) : پیشنهاد سر آشپز : شیمی !روانشناسی بی قانونی اساسی : بپا سیاهی نگیری حافظ با تفنگ چخوفخوب بعدش چی ؟گربه دستش به موش نمیرسه میگه گیاه خوار شدم زندگی میدونین مشکل کجاست ؟نامه ای به ده سال قبل جز مهربانی...بعد از خواندن بسوزانید.زخم هایمان ما آدم های عادی داستان ساعتغصه خندهآتش بازی  در خانه شیطان</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>پروکسیما</author>
                <pubDate>Thu, 27 May 2021 17:07:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حج حسین | بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%AD%D8%AC-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-oni88tpt8r2q</link>
                <description>بخش اولچند روز قبل از عروجِ حج حسین بود که من و احسان رفتیم جلسه مناجات خوانی سید رضا. حسین هم ماه رمضونا معمولا میومد اونجا. تا رفتیم داخلِ جلسه دیدیم حسین و علی هم هستن. سلام علیک کردیم و رفتیم نشستیم تو جلسه. سید رضا معمولا بعد از مناجات و خوندنِ دعای ابوحمزه، چند دقیقه ای سینه زنی هم میخونه. اون شب سیدرضا یه مداحی خیلی قشنگ خوند. از این احساسیا که اگه بشنوی و به خصوص تو اون فضای جلسه هم باشی، خیلی روت تاثیر میذاره. حسین برای سینه زنی نشسته بود ردیف جلوی من. نمیدونم.  شاید الان به خاطر اینکه دیگه نیست و مثلا میخوام خیلی جایگاهش رو بالا ببرم دارم این حرف رو میزنم. اما تا جایی که یاد دارم اون شب خیلی زار زد و اشک ریخت. قطعا من اون شب نمیدونستم حج حسین قراره چند روز بعد رهامون کنه و بره. اما با این حال یادمه که میزانِ تضرع و بی قراریش توجه من رو جلب کرد. البته میگن اینایی که خیلی سیمشون وصله، همیشه یه همچین حالتی دارن. پُر بیراه هم نمیگن.حسین از اوایل سال سومِ دبیرستان _دوازدهم_ دنبال کاراش بود که بره سپاه و گزینش رو قبول بشه و تموم. خیلی دوندگی کرد. یه بار به چشمش گیر دادن( که اونم توی یکی از همین رزمایش های سپاه تیر خورده بود ولی خب شانسش گفت کور نشد) و خلاصه چند وقت با بهونه های مختلف اذیتش کردن. اما هر جوری بود این مراحل رو رد کرد و انگار مراحل ابتداییِ گزینش رو قبول شد. فقط گیرِ یه مدرک بود. دیپلم لعنتی. دیگه بعدش میرفت تو سپاه و به مرادش می رسید. اما خب نشد دیگه. مُرد. مرگ که خبر نمیکنه. البته من هنوز هم نمیتونم باور منم مُرده. یعنی مطمئنم شهید شده. نَمُرده. حالا شاید توی سوریه و با یونیفرم سپاه قدس تیر نخورد به سرش، اما عوضش توی اتوبان و در راه رسیدن به امتحان نهایی تصادف کرد و ضربه مغزی شد.حالا میگم چی شد.قضیه تصادف حسین رو برای خیلیا تعریف کردم. که چیشد و چرا و چگونه‌ این اتفاق افتاد. اما همیشه دلم میخواست با حوصله و با جزئیات برای یکی که احتمالا تو باشی، توضیح بدم. با آب و تاب. آخرین سالِ تحصیلی مون توی مدرسه بود و از یه طرف استرس امتحانای نهایی رو داشتیم و از یه طرف دغدغه کنکور. تازه نصفِ بیشترِ امتحانامون هم افتاده بود تو رمضون. از مصائبی که مخصوصِ رشته ی در حالِ انقراضِ ما یعنی معارف بود هم که نگم برات. خودش بابِ جدیدی از استرس ها و دغدغه ها رو ایجاد میکرد. از اینا که بگذریم، می رسیم به وقتی که امتحانات نهاییمون شروع شده بود و باید برای اولین امتحان میرفتیم به محل تعیین شده. این محل خیلی از مدرسه خودمون دورتر بود. احتمالا میدونی که برای امتحان نهایی باید به یه حوزه امتحانی بری که معمولا جایی غیر از مدرسه خودته. حالا حوزه امتحان نهایی ما خیلی دور بود. نسبت به مدرسه خودمون خیلی دور بود و این درحالی بود که مدرسه خودمون هم نسبت به خیلی از بچه ها خیلی دور بود. دیگه خودت حسابش رو بکن. اولین امتحانمون هم فکرکنم علوم و معارف قرآنی بود. به ذهنت فشار نَیار. این درس فقط مخصوص ما معارفی ها بود. از دروس تخصصیمون بود.یکی از مسخره بازی های مهمی که برای امتحان نهایی هست، بحث کارت ورود به جلسه س. یعنی با وجود اینکه تُ تمام اطلاعاتت _ از جمله عکست_ توی یک دفتر ثبت شده و نزد مسئول حوزه امتحانیه، باید اون کارت لعنتی همراهت باشه تا راهت بدن تو جلسه امتحان. و اگر همراهت نباشه، ممکنه سرت رو به خاطر این قضیه از دست بدی. دیدم که میگم.صبح اولین امتحان بود. یادمه که همه بچه ها تو حیاط جمع شده بودیم و منتظر بودیم بریم بالا توی نمازخونه ی اون مدرسه هه و امتحان رو بدیم. بیشترِ بچه ها رفتن تو سالن و از گیتِ بازرسی رد شدن. یادمه حیاط خالی شده بود و منم کم کم داشتم میرفتم که از گیت رد بشم. دیدم حج حسین هم وایساده اون جا دمِ در و مستاصله. فهمیدم که کارتش رو نیورده. حالا حسین هم هه ی به اون چهارپای انسان نما میگفت که آقاجون من راهم دوره و حالا امتحان اوله و کوتاه بیا بذار بیام امتحانم رو بدم و از حسین اصرار و از اون حیف‌البشر انکار. به یارو میگفت «این عکسه منه. توی دفتری که دستِ همکارته. به مولا این منم. نگاه کن دفتر رو آخه!» اما نه فایده ای نداشت. راهکاری که اون ضابطِ قانون‌مدارِ بوروکرات جلوی پای حسین گذاشت، این بود که بره و کارتش رو بیاره. حالا حسین تازه وارد فازِ دوم شد. که خونمون فلان جاست و من اولا وسیله ندارم _چون مادرش با ماشین رسونده بودش و از قضا اون روز با موتور نیومده بود_ دوما تا میام برم و بیام حداقل نیم ساعت طول میکشه.جالبه. آقای بوروکرات فقط این قانون که دانش آموز باید با کارتِ ورود به جلسه امتحان بده رو مد نظر داشت. اما اون قانونی که میگفت دانش آموز حتی دقیقه ای بعد از شروع ساعت امتحان نمیتونه واردِ جلسه بشه رو فراموش کرده بود و با قدرت به حسین میگفت که برو کارت رو بردار و بیار تا بذارم امتحان بدی. البته قانون رو فراموش نکرده بود. در اصل میخواست مسئله رو پاک کنه و خودش رو راحت. شایدم نه. واقعا فراموش کرده بود. یعنی نمیدونم. وِلِش.حسین هم که میدونی. زبونِ درست و حسابی نداشت و خیلی پیگیر و به اصطلاحِ خودمون بندال نبود. یعنی آدمی نبود که خیلی وایسه بحث و پافشاری کنه. بعد از اینکه دید یارو حرف تو گوشش نمیره، عاقبت موتورِ اسماعیل‌زاده _یکی دیگه از بچه ها که وایساده بود ببینه حسین چیکار میکنه_ رو قرض گرفت و رفت سمت خونه. خب ما امتحان رو دادیم. تحلیل ها و شوخی های بعد از امتحان رو هم انجام دادیم و یکی یکی مثل لشکر مسلم در حالِ فرسایش بودیم. بچه ها یکی یکی یا چندتا چندتا رفتن. فقط من موندم و اسماعیل‌زاده و یکی دیگه از بچه ها که مسیرش با اون یکی بود. کاخِ یزید هم تقریبا خالی شده بود و فقط ما وایساده بودیم ببینیم پس حج حسین کو. اخه اسماعیل‌زاده گوشی نداشت و اون یکی هم که وایساده بود انگار گوشیش شارژ نداشت. برا همین من وایساده بودم و یه بند زنگ میزدم به حسین. زنگ زدم. زنگ زدم. بازم زنگ زدم. برنداشت که نداشت. یعنی در دسترس نبود. منم رو شوخی گفتم _کاش لال میشدم_ حتما تصادف کرده و گوشیش هم زیرِ ماشین خُرد شده. بعد از اینکه دیدم صبر کردن بیهوده س، ول کردم و رفتم سمت خونه. با اتوبوس. اما به اسماعیل‌زاده گفتم توی راه زنگش میزنم و اگر خبری شد بهت میگم. توی راه زنگش زدم. برنداشت. خونه هم که رسیدم زنگ زدم‌. نه. در دسترس نبود. به اون یکی که پیش اسماعیل‌زاده بود زنگ زدم که بلکه شاید اونور خبری شده باشه. اونم گفت نه هنوز که خبری نشده و خودشون هم انگار سوار تاکسی شده بودن و داشتن میرفتن خونه.بعد از ظهر بود که آقا مجتبی به احسان خبر داد...که حسین تصادف کرده و انگار توی بیمارستان تموم کرده. احسان هم بعدش به من زنگ زد و با گریه زاری گفت که چه اتفاقی افتاده و هیچی دیگه. اولش نفهمیدم چی میگه. از بسکه بیقراری می کرد. بعد که فهمیدم چیشده و چی میگه، خودم هم نفهمیدم چی میگم و چیکار میکنم. هنوز رختِ سیاهِ آقاجونم که چند وقت قبلش فوت شده بود رو در نیورده بودم که، خاک بر سرِ عزای حج حسین شدم. یه عمر برای یه حسین عزاداری میکردیم. حالا یه حسینِ دیگه هم اضافه شده بود.درباره خودِ تصادف هم فقط بگم که حج حسین رفته بوده خونه و کارتِ ورود به جلسه رو برداشته بوده و توی راهِ برگشت، توی اتوبان، یه پژو از پشت سر میزنه بهش و حسین هم با شتاب پرتاب میشه سمت ستونی که کنار جاده بوده و میفته توی گودالی که پایینش کنده بودن. وقتی میارنش بیمارستان، دیگه تموم.از وقایع و اعتصابی که ما بعد از این قضیه برای امتحان دوم درست کردیم هم زیاد حرفی نمی زنم. از اینکه میدونستیم همه چیز تموم شده ولی با این همه نمیخواستیم کوتاه بیایم. عاقبت امتحان دوم رو که یکی دو روز بعد از خاکسپاری حسین بود، با التماس مسئول اموزش پرورش ناحیه رفتیم دادیم. با ۴۰ دقیقه تاخیر. صندلیِ حسین توی سالن خالی بود. فکرکنم توی سالن امتحان، امیرحسین دقیقا روی صندلیِ بغل حسین می نشست. بغل حسین که نه. بغلِ صندلیِ حسین. چون حتی یک بار و برای چند لحظه هم اون صندلی پُر نشد. بعد از این که رفت، برای امتحانای بعدی، به جاش گل و یه قاب عکس می اوردیم می ذاشتیم. ایده امیرحسین بود. جالب بود. ولی مایوس کننده. و شدیدا پوچ. پوچ به اون معنایی که وقتی صندلی رو با گل و قابِ عکسِ روی اون میدیدی، از درون می شکستی. پوچ میشدی.رسول رو یادته؟ که گفتم با گیوه میومد و از رفیق شیشای حسین بود؟ رسول و حسین مثل دو قطبِ متضادِ آهن‌ربا بودن. رسول خیلی شیطون تر بود و یه ملتی رو از دست خودش عاصی میکرد. برعکسِ حسین. ولی با هم خیلی رفیق بودن. قضیه حسین تموم شده بود دیگه. تصادف کرده بود و تو بیمارستان تموم کرده بود به دست خاک سپرده شده بود. اما از رسول خبری نشد. بعد از اینکه امتحان اول رو دادیم تا خودِ امتحانِ بعدی، رسول گوشیش رو جواب نداد. اصلِ حرف اینکه رسول نه فهمید حسین تصادف کرده، نه فهمید حسین مُرده و نه فهمید حسین دفن شده. یه لحظه فقط تصور کن. البته امیدوارم هیچ وقت، هیچ وقت چنین چیزی برات اتفاق نیفته.رفیقت رو چند روز پیش دیدی، خیلی عادی باهاش حرف زدی و رفتار کردی. سه روز بعد بیای ببینی بقیه رفیقات هستن، و همشون سیاه پوشیدن و دَمَغن. یه قابِ عکس هم دستِ یکیشونه. میای جلو تر میبینی اون قابِ عکسِ رفیقته. رفیقی که باهاش خیلی جور بودی. رسول دقیقا اینجوری شد. من نمیدونستم قراره چی بشه وقتی رسول میاد تو حیاط مدرسه برا دومین امتحان. خیلی نگرانش بودم. اومد تو حیاط و‌ سیاه هم نپوشیده بود و خیلی عادی وارد شد تا اینکه از دور دید ما همه سیاه پوشیدیم. یکم آروم تر اومد جلو. بعدم که فهمید قضیه چیشده رفت یه گوشه نشست و بغض کرد. حتی گریه هم نکرد. بعدِ چند دقیقه هم پا شد رفت بیرون. جالب بود که حسین زبون روزه شهید شد. روزه باشی و عشقِ شهادت باشی و تلاشِ خودت رو برای گرفتنِ شهادت هم بکنی و شهید نشی؟ مگه میشه؟ نه نمیشه. مطمئنم شهید شد. شب قدر چند روز بعد از شهادتش بود. تو همون مجلسی که چند شب قبلش تو سینه زنی داشت زار میزد، سیدرضا اسمش رو گفت و همه برا آمرزیده شدنش دعا کردیم. احسان رفته بود به سیدرضا گفته بود حج حسین کی بود و چی شد و خلاصه امشب که شبِ قدره، پشت میکروفون دعاش کن. اونم دعاش کرد. ماهم دعاش کردیم. پس شهید شد.میدونی چیه؟ خیلی وقتا میشینم با خودم پازل های اتفاقی که برای حسین افتاد رو از نو میچینم. میگم.... اگه مثلا اون روز اون معاون سخت گیریِ بیش از حد نمیکرد و حسین رو راه میداد؛ یا اگه اون پژو از پشتِ سر به حسین نمیزد؛ یا اگه حسین با سرعت کمتری توی اتوبان رانندگی میکرد؛ یا اگه کارتش همراهش می بود؛یا اگه اموزش پرورش کوفتی قبول میکرد که امتحانا توی مدرسه خودمون برگزار بشه( چون انگار درخواست داده بودن و رد شده بود)؛ و خیلی دیگه از این اما و اگر ها.اما آخرش هم به هیچی نمیرسم. بعضی وقتا هم که اینارو برای بقیه تعریف میکنم، میگن.... دیگه کاسه عمرش لبریز شده بوده؛خدا حیفش میومده حسین پیش خودش نباشه؛حتما قسمتش این بوده؛و از این حرفا.آخرش مجبورم با همین توجیه ها خودم رو قانع کنم و به خودم بگم ساکت شو دیگه. بس کن. حتما آقا شهرام هم _ پدرِ حسین _ خودش رو با همین حرفا تونسته روی پا نگه داره. هر چند نسبت به دو سال پیش که این اتفاق افتاد موهاش خیلی سفید تر شده. ولی خب چه میشه کرد. ظاهرا جلوی تصمیمای خدا باید همینجوری باشیم دیگه. مگه نه؟ نحن الضعفا و هو القادر و هل یرحم الضعفا الی القادر ؟! هل؟خب بسه دیگه. فکرکنم خسته شدی. باید ببخشی که مثل جودی ابوت بلد نیستم نامه های کوتاه و قشنگ قشنگ بنویسم. ولی سعی کن تو مث بابا لنگ دراز نباشی و نامه رو جواب بدی. هرچند انتظاری هم ندارم. نه. اصلا ولش کن. لازم نیست خودتو اذیت کنی. عادت دارم به جواب ندادنات. قبلا هم برات توی ایتا پیام گذاشته بودم. منتها جواب ندادی. چه میشه کرد!خدافظ.ارادتمند و دوست‌دارِ تو؛ سالاراردیبهشت 1400پیوست: چند قطره اشک و اندکی خونِ دل</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Sun, 23 May 2021 15:27:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حج حسین | بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%AD%D8%AC-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-wy2s4wd9wthx</link>
                <description>شاید تا حالا کسی برات نامه نداده باشه. یا شاید اگرم قبلا نامه گرفتی، به اندازه ی این قصه ای که میخوام برات بگم طولانی نبوده باشه. معمولا داخلِ نامه ها، حال و روزشون رو توصیف میکنن دیگه؟! مگه نه؟ خب منم میخوام حال و روزم رو برات بگم. البته با چند سال تاخیر. حقیقتش این حال و روز، چند سالی میشه که راهِ گَلوم رو سد کرده و آزارم میده. حتما میپرسی چرا همون چند سال پیش خودتو راحت نکردی؟ خب شاید بلد نبودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. البته تقلاهایی هم کردم؛ ولی بی فایده بودن. برا همین بیخیال شدم و صبر کردم. فکرکنم الان وقتش رسیده. وقتش رسیده که حسابی از عزا در بیام. هر چند میدونم در نمیام. ولی خب دیگه. چه میشه کرد. آماده ای؟بسم اللّهبهش میگفتیم حج حسین. البته قبل از اینکه بشه حج حسین، جوجه لات بود‌ و لاتیش رو پُر می کرد. بعد که بیشتر افتاد تو وادیِ هیئت و بسیج و سیدرضا و اینا، توبه کرد. نه اینکه قبلِ توبه خیلی خلاف باشه ها. نه. اون موقع ها مث ما بود. برزخی بود. ولی یکم که گذشت تکلیف خودش رو مشخص کرد. ولی خب رگه هایی از لاتی توش بود. اما بعدِ توبه ش لوطی شد. یه دماغ عقابی بزرگ داشت. اوایل سیبیل میذاشت. صورت رو سه تیغ میکرد و میخواست سیبیلاش رو به رخ بکشه. ولی بعدش ریش گذاشت. دیگه هم ریشش رو نزد. یعنی وقت نشد. ولی وقتم میشد نمیزد. اره مطمئنم نمیزد. ریشش تقریبا همیشه آنکارد شده بود و با وجود اینکه خیلی پُرپشت نبود، جلوه ی قشنگی به صورتش میداد. هیکلشم ماشاللّه چهارشونه بود و قدش بلند.دماغ عقابی و ریشِ پَر کلاغی و هیکل چهارشونه و شلوار شیش جیب و چفیه و موتور هوندا. اینا موارد تشکیل دهنده حج حسین بودن.یادم نمیره هیچ وقت. اولین روزِ مدرسه بود. یعنی اولین روز دبیرستان. سه چهار سال پیش. همه اومدیم تو کلاس و هاج و واج یه گوشه ای رو پیدا کردیم و نشستیم. بالاخره اشنا نبودیم باهم. هرچند بعضی بچه ها بودن که قبلا تو راهنمایی باهم درس میخوندن. اما بازم اکثرا غریبی میکردیم و کاری به کار هم نداشتیم. طبیعی هم بود. حج حسین اومد بغل من نشست. اگه اشتباه نکنم روی نیمکت اول‌ یا نیمکت دوم از سمت چپ بود. فرض کن با اون قدش_ماشاللّه_ جلوی کلاس نشسته بود. میدونی. خیلی ساکت بود. کلا ادم کم‌رو و کم حرفی بود. مث ماها پررو نبود. اصلا اهل جر و بحث نبود. به خصوص با معلما. قبل توبه ش هم اگه لاتی پر می کرد، حباب بود و بیشتر برای مسخره بازی. فقط قیافه ش غلط انداز بود. وگرنه در میدانِ اعمالِ خبیثه، حرف چندانی برای گفتن نداشت. داشتم میگفتم. اومد و بغل من جاگیر شد. با علی _ هم محله ای و رفیقش_ باهم ثبت نام کرده بودن رشته معارف و از شانسِ داغونشون جفتشون تو دو تا کلاس متفاوت افتادن. حج حسین اومد تو کلاسی که من بودم و علی رفت تو اون کلاس. اخه کلا دو تا کلاس بیشتر نبودیم. بعد یادمه همون اول کار که نشستیم توی کلاس، توکلی _معاونِ شریفِ مدرسه_ اومد گفت اگر کسی میخواد کلاسش رو جابه جا کنه همین الان میتونه عوض کنه. منم دیدم یکی داره از دم در با حج حسین حرف میزنه که بیا اینور و فلان. ولی گوش نمیکرد. نمیدونم چرا ولی موند تو کلاس ما. راستش من همون اوایل ازش میترسیدم یکم. نه خیلی هیکلی و با ابهت بود، برا همین جذبه خاصی داشت. ولی با این همه همون اول که دیدم نمیره تو اون کلاس پیش علی، بهش گفتم خب پاشو برو. چرا نشستی. ولی قبول نمیکرد. یادم نیست چرا نرفت. فکرکنم علی هم یادش نباشه. ولی زیاد اهل پافشاری و اصرار نبود. خیلی کم پیش میومد برای یه چیزی جر و بحث و اصرار کنه. حالا یادم نیست که علی اومد تو کلاس ما یا نه. اما اینو یادمه که حج حسین نرفت. موند. البته علی سال بعد اومد تو کلاس ما. و اومدنش همان و شیطنت ها و کِرم ریزی هاش هم همان. حج حسین سال اول زیاد کاری به کسی نداشت. چون زیاد با کسی آشنا نبود، خب طبیعی بود که مثلا زیاد شیطونی هم نکنه. اما وقتی سال یازدهم علی اومد تو کلاس ما، حج حسین هم شیطنتش زد بیرون. انگار که فقط منتظر یه شریک جرم بود. یه بند با علی با هم پچ پچ میکردن و دوتایی میخندیدن. عاقبتم این خاله زنک بازی کار دستشون داد و سر کلاس اَمجدی _معلمِ خاصِ ریاضی_ داد و هوار معلم بلند شد. البته ماهم در این امر باهاشون همکاری کرده بودیم. حالا سوای از اینکه معلمه هم خیلی حساس بود و مثلا میگفت کسی عطسه بکنه از کلاس بیرونش میکنم _به جان خودم بیرون میکرد_ ولی علی و حسین هم دیگه پدر همه رو درآورده بودن. تا جایی که معلمه بنده خدا قهر کرد و از کلاس رفت بیرون. بعدم مصطفی_مدیرِ سالمند دبیرستان_ اومد گفت چیکارش کردین قلبش درد گرفته و چرا اذیتش کردید و این حرفا. خب طبیعی بود که ماهم می خندیدیم. البته میگم که، معلمه هم زیادی حساس بود.سال اول _دهم_ با حج حسین زیاد رفیق نشده بودم. بیشتر با دو سه نفر رفیق بود. سرش به کار خودش و علی گرم بود. البته با رسول هم رفیق بود. یکی دیگه از لاتی پُر کنای مدرسه که با گیوه و سه مار میومد مدرسه. اونم از کجا؟ از بیرون شهر. اما حسین از سال دوم که یکم فازش عوض شد و لاتیش خوابید، بیشتر با هم رفیق شدیم. میگم عوض شد یعنی عوض شدا! اصن یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی. انگار دیگه این حسین ، اون حسین سابق نبود‌. واقعا شده بود حج حسین. فازِ عرفانی_معنوی برداشته بود. همش با آخوندای مدرسه و آقا مجتبی _معاون پرورشی و فرهنگیِ مدرسه_ صحبت میکرد و مشاوره می گرفت. میگم که. اصن این بشر ز کل متحول شده بود. البته اینجوری هم نبود که مثلا قبلش آدمِ لُختی و عوضی ای باشه ها. همین مثِ ماها بود. متزلزل. اما همین گذار از تزلزل به تعلق و یکرنگی، خودش خیلی جَنَم میخواست. که ما نداشتیم. و احتمالا هنوز هم نداریم. ولی حسین داشت.دقیق نمیدونم تو تابستونِ بین دهم و یازدهم چی گذشت بهش. اما فکرکنم آشناییش با شهدای مدافعان حرم خیلی تاثیرگذار بود. به خاطر همینم بود که از کلاس یازدهم به تکاپوی‌ سپاه و گزینش و پایگاه و اینا افتاده بود. نمیدونم شایدم قبلش این دغدغه رو داشت. به هر حال اره دیگه. دیوونه شده بود. آرزوش این بود بره سوریه و در راه بانوی دمشق جون بده و به قول خودش:«بِری اون جلو جلو ها، شهید بشی هیشکی نتونه برگردونتت و بعدم خودت بمونی و آقات...» . بره مث جواد محمدی بشه‌. جواد رو خیلی دوست داشت. اخه روحیاتشم به اون میخورد تا حدودی. تو حرفاش هم یکی در میون نقل قول بود از محسن حججی و ابراهیم هادی و این شهید و اون شهید. پالایش نفس رو شروع کرده بود و در تلاش بود تا بتونه شهادته رو بگیره. هر هفته هم مناجات خوانی ها و هیئتای سیدرضا نریمانی و بعدم تا نصفه شب سیاحت توی گلستان شهدا شده بود برنامه همیشگی‌ش. البته خب ماهم نمیذاشتیم کارش رو کامل انجام بده. به هرحال کمی انحراف و گند زدن توی‌ برنامه شهادتش یه چیز طبیعی بود و اصلا یکی از کارکرد های رفاقت همینه. اخه ببین، سخت هم هست. نمیشه که توی این دوره زمونه قدیس بشی. همونایی هم که شهید شدن خاکستری بودن رفیق. سفیدِ مطلق که نبودن. و خب توی جمعای رفاقتی و دوستی بالاخره مسخره بازی و خنده و جفنگ هست. تازه فرض کن ما که بچه معارفی بودیم و بیشترمون فقط حول و حوش فلان مداح و فلان هیئت صحبت میکردیم. حالا گهگاهی هم معلما رو مسخره میکردیم و سر هم قِر میومدیم. یعنی جمع هایی که حج حسین توشون بود بیشتر این شکلی بود. البته یه سری جمع های دیگه هم بود که حج حسین اصلا پاش رو نمیذاشت اونجاها. چون میدونست اگه یه لحظه بیاد و بعضی حرفای ما رو بشنوه و با بعضیامون هم کلام بشه، یه چندصد سال باید بدوعه دنبال شهادتش.پاتوق اصلیش هم شده بود پایگاه بسیج بود و هیئت و گشت. شبای محرم هم یا می رفت هیئتِ سیدرضا نریمانی یا میومد خیمه ی مکتب الحسین پا روضه حمید علیمی. من محرما سیدرضا نمی رفتم. اما خیمه ی مکتب که می رفتم، بعضی شبا حج حسین رو میدیدم. یه بار نصف شبِ تاسوعا یا عاشورا بود فکرکنم. بعد جلسه از خیمه که اومدم بیرون و می خواستم برگردم خونه، دیدمش پشت موتور نشسته و چفیه رو بسته به پیشونیش. علی هم باهاش بود. رفتم سمتش و سلام علیک و احوال پرسی. همون دورانی بود که فازش تغییر کرده بود. دست و بغل شدیم و قبول باشه گفت و اون لبخندِ همیشگیش هم که بعد از توبه رو صورتش بود به چشم میخورد. پیدا بود توی هیئت خیلی سیمش وصل شده بود.خونه شون خیلی دور بود. کلا به همه جا دور بود. چه به مدرسه، چه به هیئت حمید علیمی چه به گلستان شهدا و مهم تر از همه به حوزه ی امتحان نهایی.اخر سر هم همین دوریِ راه کار دستش داد.خلاصه که حج حسین با اون قامت و هیبتِ مسیحایی، جای شکی برامون نذاشته بود که هرجور هست شهید میشه. حداقل من که مطمئن بودم شهید میشه. کلا من بعضی وقتا گیر میدم به بعضیا و میگم حاجی تو اخرش شهید میشی. حالا یکی نیست بگه تُ توی کار خودت موندی؛ اونوقت برای بقیه پیشگویی میکنی؟ ولی خب دیگه. داخل مدرسه گیر داده بودم به حج حسین و احسان و یکی دوتا دیگه که شما اخرش شهید میشین. حج حسین رو با اطمینان بیشتری میگفتم. احسان که هنوزم هست _هرچند احتمال شهادتش قوی تر شده_ اما حج حسین رفت. یعنی دیگه نیستش.بخش دوم</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 19:29:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم هایمان !</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-fg06g7hau7sa</link>
                <description>دوست خوبم سلام بی گدار دلم خواست تا برایت بنویسم.دیروز ،بعد مدت ها به آزمایشگاه رفتم ! آن هم با کلی اصرار به نگهبان....تنهای تنها بودم : نه استادی ، نه شاگردی ، نه رفیقی و نه هیچ کس دیگر.....خیلی فضای دل چسبی بود : داشتم با بشر و ارلن و مواد آزمایشگاه عشق بازی می کردم .....دو سه تا آزمایش را باید انجام میدادم تا از نزدیک نتایج را مشاهده کنم ؛ شروع کردم به کار : میکروسکوپ بیار ، نیترات سرب بیار ، نیتریک اسید داریم ؟ تیوسیانات جیوه چطور ؟خلاصه کارم رو شروع کردم. در دنیای دیگه سیر می کردم.  آنقدر غرق لذت شده بودم که حواسم نبود یک بشر پر استیک اسیده  اومدم بریزم داخل یک  لوله آزمایش که یکمش روی دستم ریخت : سوزش آنچنان بدی نداشت ، اون هم بدون دستکش! الان ساعاتی از اون زمان میگذره ولی هنوز دستم بوی تیز اسید میده ! نماد محلول های گرسنه :) (منظورم همون خورنده هست)بذار بمونه !دوست خوبم توی انیمیشن ماشین ها 2 یک صحنه هست میخوان برای تغییر رنگ ماتر ( همون یدک کش) بدنه اش رو صاف کاری کنن ول وقتی به یکی از فرو رفتگی ها میرسن میگه به اون دست نزنید ! اون یادگار مک کویینه، دوست خوبم ! نمیدونم تو هم از این زخم ها داشتی یا نه  ولی در زندگی ما زخم های زیادی هست که تاریخچه های طولانی رو برای ما یادآور هستن : زخم هایی که شاید اگر ممکن هم باشه ، اون ها رو از زندگی مون حذف نکنیم. در واقع این شیرینی که باعث میشه اون اتفاق رو برای ما تداعی کنه به رد و حتی درد اون زخم ترجیح میدیم.موهایی که توی آسیاب سفید نشده !وقتی دست یک کشاورز رو می بینی ردی از چغری و سختی پوستش هویداست. گوش یک کشتی کار از دور باهات حرف میزنه. رد قلم و نی روی دستای یک خوشنویس میمونه.معمولا مهندسای کامپیوتر عینکی اند و هزاران مثال های این چنینی که با ما از سپیدی مو حرف میزنن.ادای حال خوبا ؟ دوست خوبم : ما دو نوع ادا در آوردن داریم : یکیش صرفا برای دیگرانه و ریا کردن و دومی صرفا تلاش برای رسیدن به چیزهای خوب !عطار توی منطق الطیر از یک پیر زن حرف میزنه که یک چیز خیلی ناچیز رو برای خرید یوسف نبی در بازار مصریان ارائه می کنه . همه به پیرزن میخندن و میگن تو که میدونی خیلی ها با قیمت های بالاتری خریدارند. پس چرا این کار می کنی ؟پیرزن گفتا که دانستم یقین ///کین پسر را کس بنفروشد بدینلیک اینم بس که چه دشمن چه دوست ///گوید این زن از خریداران اوست هر دلی کو همت عالی نیافت///ملکت بی‌منتها حالی نیافتآن ز همت بود کان شاه بلند///آتشی در پادشاهی او فکندمن و تو  ، گرچه شاید مو های سفیدی نداشته باشیم ، ولی مهمه که به دنبال سفیدی مو باشیم. به قول عطار گرچه کوچیکیم ولی این منافاتی با این که دنبال چیز های بزرگ باشیم نداره ! گرچه شاید نتونیم بدست بیاریم ولی از بیکار نشستن بهتره. در واقع میخوام بگم صرفا زخم هامون نشون از بزرگی مون نیست ؛ بلکه تلاش برای بدست آوردن زخم ها و نترسیدن از شکست کار درستیه.گر کسی گوید غرورست این هوس///چون رسی آنجا تو چون نرسید کسدر غرور این هوس گر جان دهم ////به که دل در خانه و دکان نهمپی نوشت : آیا تو از این زخمای شیرین در زندگیت داشتی ؟ایا تا به حال از درد کشیدن خندیدی ؟ ایا به قول صائب : تو هم :&quot;خنده بر لب میزنم تا کَس نداند رازِ من ////ورنه این دنیا که ما دیدیم؛ خندیدن نداشت.. &quot;! ؟شاید دلت بخواد از این دردای با ارزشت بگی برام : منم دوست دارم بشنوم !تا تو برام کامنت میذاری یا جوابمو میدی منم برم صد بار بنویسم &quot; اسید را با پیپیت جا به جا می کنند&quot; تا یادم بمونه:)حسن ختام :فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَىٰ : ما هم البته کار او را سهل و آسان می‌گردانیم. (آیه 7 سوره لیل)</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>پروکسیما</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 09:44:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شُبک^^</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%B4%D9%8F%D8%A8%DA%A9-isstvxap4pdc</link>
                <description>اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن! به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن!سلام به دوست نوشتنی خودم که فکر کنم دوست دارم اسمت بزارم شبک میدونم معنایی نداره ولی خب مهم اینه که اولین کسی هسی که این اسم و داره (مثل وقتایی که همه ستاره ی پر نوره رو انتخاب میکنن برای خودشون منم ستاره ی کم رنگه تا مال کسی نباشه تو مثل همون ستاره ی کم نور برام میمونی شبک جانم:( خب امیدوارم حالت خوب باشه!منم خوبم یعنی نه از این خوب هاها از این خوبایی که میگن حالت چطوره میگی ممنون، ولی خب بزار برات یه گزارش کار بنویسم ! حقیقتا حالم نه بده نه خوب اصلا بنظر من حال بدو خوب وجود نداره مثل زمان که وجود نداره ولی الان شده یه چیز ساختگی، برای همین کلا باید بگم یه جورم، بعضی وقتا یه مدلی که مدل قبلیا نیست و ممکنه اصلا مدل بد و خوب نباشه میتونه مثلا پوکرفیس باشه:| ولی خب کلا تو این مدت نه کسی رو قضاوت کردم البته کردما ولی خب بعدش گفتم به من چه ربطی داره اون طرز فکرش با من یکی نیست پس به کتاب شیمی یازدهمم برای همین کلا تو چیزی دخالت نکردم و اگرم کسی دخالت میکرد میرفتم ژست  فیلسوفا میگرفتم و اونام بخاطر اینکه من هی ژست نگیرم دیگه ادامه نمیدادن البته دیشب طلسمش شکسته شد و به اندازه ی تک نقطه ی کوچیکی که وسط تخته ی سفیده اعصابم و به بازی گرفت! قضیه از اونجا برقراره که من اومدم عکسای یهویی از دورهمی روز پدر از اقوام مادری بگیرم(خدایی خیلی ایده ی جالبی بود)، براتون نگم چه بی جنبه بازی هایی در اوردن اولیش زنداییم بود که گفت باهات حرف نمیزنم منم فکر کردم شوخی بود ولی مثل اینکه جدی بود(کلا خیلی ادم رو مخیه شبک جان دلم میخواد بگیرم مثل چیز بزنمش)، حالا حرف نزدن این برام مهم نبود تا میرسیم به سانس بعدی که میشه پسر همین زنداییم این دیگه فاجعه بود پسررومخ بیشعور یعنی فقط از نظر من بیشعور نیستا از نظر همه بیشعوره! اغا این عنترآقا خودش اومد ادا دراورد من ازش عکس گرفتم در یک لحظه حمله کرد به گوشی و اون و تو بغلش قایم کرد؛ حالا هی چیزبازی در می اورد و رسید به افتادن رو همدیگه برای کسب یه گوشی ناقابل که مال مامانمه(وقتی فکرش میکنم دوسال دیگه به سن تکلیف میرسه نمیتونم باورکنم که جلو این بیشعور روسری بپوشم  یا بهش دست نزنم:()خلاصه که یهو دیدم همه یا دارن قلقلکم میدن یا دارن خنجول میندازن رو دستم که گوشیه رو ازش نگیرم (واقعا باورم نمیشد آدم بزرگا هم ایقد بیشور باشن که بیان وسط ایطو مسخره بازیهی و ایکارا کنن از اون طرفم خواهر همین بیشعور به درازی نورون های عصبی رو دستم جای پنجول چیزش جا گذاشته) خلاصه که مامانم اومد گوشیه بخت برگشته رو نجات داد با چندتا خوردگی جدید رو شیشش (عنتر آقای میمون گاو)....[چرا هرچی میگم آروم نمیشمممم]! خب داشتم میگفتم شبکی، از اونورم داییم اومد گفت عکسا رو بده نگاه کنم وقتی بهش دادم اون زندایی رو مخم، مخ اونیکی زنداییم و هم زده بود واومدن گوشی رو از داییم گرفتن و رفتن فیلما و عکسا رو پاک کردن(از ته تهش)خلاصه از دیشبم عزا گرفتم تموم زحماتم و به چیز دادن :( البته از صبحی کمی ارومتر شدم و دوباره به کتاب شیمیم گرفتم ولی خب بازم رو مخمه!  خب غیبتم و کردم:))))حالا ادامه ی کارام هروز ورزش میکنم!سرکلاسای آنلاین منظم جزوه مینویسم!درسام و کم کمکی میخونم! وقتم با خانواده میگذرونم و سعی میکنم بهشون کمک کنم(البته به علت تنبلی فراوان کم پیش میاد)ولی خب زود عصبی نمیشم دیگه! وقتای آزادام و طراحی میکنم! کتاب شعر میخونم! اتاقم مرتب نگه میدارم(البته اتاق درسم)  به گلام رسیدگی میکنم و به آینده فکر میکنم و شدید دوست دارم تو زندگی که معلوم نیست واقعیه یا خیالی آدم خوبی بنظر بیام هرچند که خوب نباشم... شبک جان زندگی لیلی ای هست که مجنونانه باید زیستش(ای کشتی جان حوصله کن می رسد آن روز،روزی که تورا نیز به دریا بسپرم):]پ. ن:  بعدی پ.ن آخریه!پ. ن: دوام بیاور ...این روزهای سخت را ،این ثانیه های مضطرب و دلهره های غمگین را...دوام بیاور....و یقین داشته باش،که به زودی ...رنگین کمان ،میهمان ابدی آسمان می شودو ما در آغوش هم ،دوباره جوانه می زنیمسبز می شویم و .‌‌‌..به جشن می نشینیمتماشای لبخندِ یکدیگر را....#آذین_قانع</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Fri, 26 Feb 2021 18:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سپیده دم !</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%85-vuhfzddhgij3</link>
                <description>وَالْفَجْرِ ﴿۱﴾سوگند به سپيده‏ دم....هَلْ فِي ذَلِكَ قَسَمٌ لِذِي حِجْرٍ ﴿۵﴾آيا در اين براى خردمند [نياز به] سوگندى [ديگر] است؟  https://www.aparat.com/v/dIRj9 سلام دوست خوبم !یار و یاوری را ندیدم که برایش از صبح بگویم...پس گفتم نامه ام را در آبی می اندازم شاید به دوستی رسید.پس  ای دوست من : تو را نمیشناسم...نمی دانم کجایی و که هستی...حتی نمی دانم سحر خیز هستی یا نه ! ولی یکی از خصلت های خوبی که خدایم به من عطا کرده سحر خیز بودن است. خصلت ای که اگر مرا با لانچیکو هم بزنند نمی توانم از ساعت 7 صبح به بعد بخوام ؛ مگر اینکه ساعت 3 نصف شب به بعد خوابیده باشم( که گرچه آن موقع خود صبحیست !) ای دوست من نمیدانم چقدر صبح را دوست داری و یا به آن عشق می  ورزی یا نه . حتی نمی دانم چقدر میخوابی ولی از من به تو نصحیت :  سحر خیزی را در زندگیت جا بده. از هوای صبح لذت ببر و با نسیم هایی که می وزد عشق بازی کن. عکس از خودم -حوالی 7 صبح روزای پاییزیدر صبح طراوت همه جای دنیا رو پر کرده است و روزی تازه شکل گرفته . روزی که میتونه فرصت زندگی تازه باشه. صبحی که انگار گریه های دیشب یادت نیست....صبحی که انگار غم های دیروز یادت نیست....و صبحی که بهت یاد میده دائما یکسان نباشد حال دوران غم نخور !در تمام زندگی ات چند بار پیاده روی سر صبح را تجربه کن : مطمئن باش ارزش نخوابیدن را داره و نتیجه  دلخواهت رو میگیری....دوست عزیزم : طی چند سال دبیرستان زمان هایی می رسید که به زمین و زمان فحش میدادم ولی وقتی موقع پیاده روی صبحگاهی میشد تمام اون غم و غصه ها یادم می رفت.(به قول آنیتا خانوم بدون پیاده روی صبح گاهی اصلا میشه اسم من رو مرده گذاشت ! ) غصه هایی که تا زمان هایی زیادی درگیرم کرده بودند ولی وقتی حال هوای صبح را می دیدم دمی زندگی کردن رو یاد می گرفتم :در حلقه ی گل و مُل خوش خواند دوش بلبلهاتَ الصَّبوح هُبّوا یا اَیُّها السَّکارااز خودم -حوالی تابستانعکس از خودم - حوالی بهار طلوع خورشید صحنه ای که هر روز صبح تکرار میشه ولی چند نفرمون به زیبایی اون دقت می کنیم ؟ شاید یکی دو باری توی عمرمون دیده باشیم ولی چقدر براش ارزش قائلیم ؟!نظرت در مورد هوای خوب سر صبح چیه ؟ اکسیژن تازه انگار همه جا رو پر کرده. هوایی که احساس سر زندگی و شادابی رو درونت تزریق میکنه....یا یک صبحی که بارون اومده و همه جا رو یک نم خوش بو فرا گرفته.....یا وقتی که اگر تونستی از خواب بزن و کمی به پیاده روی برو...مطمئن باش خیلی بهت خوش می گذره.....اگر خواستی میتونی برام بنویسی و از خاطرات و دل نوشته های صبحگاهیت بگی....میتونی حتی عکسی از صبح و طلوع خورشید که می بینی بفرستی....و.........امیدوارم همیشه زندگی شاداب و پر انرژی داشته باشی....نقاشی صبح جنگل اثر Ubesh Guta گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد.....</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>پروکسیما</author>
                <pubDate>Sun, 21 Feb 2021 06:55:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسد به دست دوست خوبم پروکسیما...(میم را)ی عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-w3rnim7lul3f</link>
                <description>بنام خالق لوح و قلم.دوست خوبم پروکسیما... (میم را) یا آقای بهنام‌فرِ عزیز سلام. امیدوارم حال جسمی و روحی‌ خودت و عزیزانت خوب و خوش باشد.معلوم است که در ریا کردن، موفق عمل کرده‌ام! خودم را جوری در ویرگول جلوه داده‌ام که دوستی چون شما گمان بُرده در حدّی هستم که می‌توانم دیگران را نصیحت کنم. پس ای خدای عزیز خودت تا جایی که کرمت اجازه می دهد به من رحم کن!از نصیحت کردن دیگران می‌ترسم. چه بسا کسانی که مرا نصیحت کردند ولی چیزی نگذشت که معلوم شد خودشان به آنچه مرا نصیحت کردند باور نداشتند! از کجا معلوم همین بلا عاقبت گریبان مرا نگیرد و زندگی مرا در نوردد؟! از کجا معلوم که تا الان درنوردیده باشد؟!شاید خیلی‌ از دوستانم که این نوشته را می‌خوانند، بگویند: «امّا خیلی از چیزهایی که تاکنون نوشته‌ای از طعم گس نصیحت بی‌بهره نبوده‌اند!» باید در جواب بگویم: «آری، اینگونه بوده است. ولی خدای بلندمرتبه را شاهد می‌گیرم که خطاب این نصیحت‌ها قبل از هر کسی، اول خودم بوده است و نه هیچ احد دیگری. این نصیحتها صرفاً برای جلوگیری از بیراهه رفتن خودم بوده است و نه هیچ عزیز دیگری.»امّا مگر می‌توان درخواست دوست عزیزی همچون شما را با این بهانه‌ها بی‌پاسخ گذاشت. هر چه اندیشیدم دیدم از پس نصحیت کردن بر نمی‌آیم ولی می‌توانم یکی از دلنوشته‌هایم را در قالب نامه‌ای به شما تقدیم کنم. هر چند می‌دانم که لیاقت شما خیلی بیشتر از این دلنوشته است. پس به کرم خودتان قبول کنید.دوست خوبم! چند روز پیش بود که به خودم گفتم تصوّر کن هر آدمی تنها یک شبانه‌روز، یعنی ۲۴ ساعت، عمر می‌کند. اگر میانگین عمر آدمهای امروز را در خوشبینانه‌ترین حالت ۷۲ سال در نظر بگیریم، با گذشت هر ساعت، سه سال از عمر هر آدمی می‌گذرد. یک ثانیه بامداد به دنیا می‌آییم و پس از یک ساعت، سه سالمان تمام شده است. حالا به کمک پدر و بیشتر مادر، حرف زدن و راه رفتن را آموخته‌ایم. همه از دیدنمان ذوق می‌کنند. برای کوچکترین کلمه‌ای که از زبان جدیدالتاسیس ما در می‌آید، برایمان سوت و کف می‌زنند.ساعت دو و بیست دقیقه بامداد به مدرسه می‌رویم و ساعت پنج صبح دیپلم می‌گیریم. حالا یک نوجوان شاداب هستیم. یعنی باید یک نوجوان شاداب باشیم. امّا برای همه، ماجرا این گونه پیش نمی‌رود. چرایش را در ادامه درخواهی یافت.ساعت شش صبح، ساعت جوانی است. حوالی همان ساعتی که قرار است آفتاب طلوع کند و صبح زندگی ما  نفس بکشد.ساعت هفت صبح ساعت عشق و عاشقی و شور و هیجان جوانی است. حول و حوش ساعت هشت صبح ازدواج می‌کنیم و حوالی ساعت نه صبح صاحب یک فرزند می‌شویم. ساعت ده صبح سرسخت تلاش می‌کنیم تا بلکه بتوانیم اسب سرکش زندگی را رام کنیم. سعی می‌کنیم بهترین زندگی‌ای که می‌توانیم را برای همسر و فرزند یا فرزندانمان فراهم کنیم.امّا حتماً دیده‌ای صبح‌هایی را که گویی خورشید توان طلوع کردن ندارد و صبح توان نفس کشیدن ندارد. همان صبح روزهای غبارآلود، مه آلود یا طوفانی. اگر دیدی کسی به جوانی رسیده و هنوز طلوع نکرده و آن طور که باید نفس نمی‌کشد بدان که غباری، مهی و یا طوفانی زندگی‌اش را درنوردیده است!ساعت دوازده فرا می‌رسد. اکنون ظهر است و آفتاب چشم را می‌زند. آدمیزاد در این ساعت در میانه‌ی عمرش قرار دارد و در اوج درخشندگی. اگر کسی در ظهر عمرش به سر می‌برد و نمی‌درخشد یعنی ابری در زندگی‌اش وجود دارد که جلوی درخشش او را گرفته است. او یک یا چند جای کارش می‌لنگد. یک لکّه ابر بزرگ یا یک لکّه دود بزرگ و تیره می‌تواند جلوی خورشید را جوری بگیرد که همه تصور کنند ساعت هفت عصر است. حال آن که هفت عصر، برای پنجاه و هفت سالگی است نه سی و شش سالگی! پس اگر کسی را دیدی که در سی و شش سالگی همچون پنجاه و هفت ساله‌ای به نظر می‌رسد بدان و آگاه باش که لکّه‌ی ابر بزرگی در زندگی‌اش وجود دارد که جلوی درخشش زندگی‌اش را گرفته است.امّا همانطور که می‌دانی آدمها خیلی پیچیده‌اند. آدمها یکجور فکر نمی‌کنند، یک‌ جور هم زندگی نمی‌کنند، یکسان نیستند و در زمان یکسانی به سر نمی‌برند. روزهای زمستانی کوتاه هستند و روزهای تابستانی بلند. آن که در جوانی پیر می‌شود و پا به کهولت سنّ می‌گذارد یادآور روزهای پُر سوز زمستانی است و آن که در سنّ کهنسالی همچنان شور و شوق دارد و می‌درخشد، یادآور روزهای بلند و پر تلالوی تابستانی است. تقدیر اینگونه رقم خورد که اکثر هم نسلی‌های بنده، یادآور روزهای زمستانی باشیم. بنابراین از صمیم قلب آرزو می‌کنم که شما و تمام هم نسلی‌های پرامید شما، تا زمانی که روزگار باقی است، یادآور روزهای بلند تابستان باشید و خورشید زندگی‌تان هر روز بیشتر از دیروز بدرخشد.ساعت سه بعد از ظهر که همان سنُ چهل و پنج سالگی باشد. ساعتی است که باید لختی بیاساییم تا برای عصر  انرژی داشته باشیم. امّا الان دیگر کمتر کسی در این ساعت و در این سن و سال می تواند بیاساید و بیارامد. روزگار جوری شده است که شبانه‌روز باید بدوی و حرص و جوش بخوری تا شرمنده‌ی همسر و فرزند و در مراتب بعدی دوستان و آشنایانت نشوی.وَالْعَصْر. و &quot;عصر&quot; فرار می‌رسد. وای به حال کسی که به ساعت شش بعد از ظهر یعنی پنجاه و هفت سالگی برسد و ببیند که روزش که بخش عمده‌ای از عمرش بوده است را به باطل گذرانده و خرمن عمرش را بیهوده به باد داده است. وای به حال آن کسی که«إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ» در عصر عمرش، تفسیر شود. بیهوده نیست که سعدی نیز این چنین نهیب می‌زند: ای که پنجاه رفت و در خوابی، مگر این پنج روزه دریابی. و بعید نیست که آن کارگردان فقید یونانی در حوالی همین ساعت از عمرش، این جلمه را گفته باشد: «گاهی فکر می‌کنم به سال‌های سپری شده، هنگامی که به تغییر باور داشتیم. آن وقت‌ها آسمان در دسترس بود، اما دستمان نرسید ستاره‌ها را بچینیم و بخت از کف‌مان رفت.»غروب شده است. غروب ساعتی است که باید به کارهای روزمان سر و سامان بدهیم. وقت تنگ است. غروب پراضطراب‌ترین و پر تپش‌ترین لحظات عمر است. غروب، ساعت خستگی است. غروب، ساعتی است که دلمان سخت برای نشاط صبح زندگیمان تنگ می‌شود.هنوز به خودت نجنبیده‌ای که شب فرار می‌رسد. شب زمانی فرا می رسد که شصت یا هفتاد سالگی را پشت سر گذاشته‌ایم. شب، برخلاف تصور خیلی‌ها، ساعت خفتن نیست. شب، راس ساعت پرواز شاپرک‌هاست! اکثر ما آدمها هم در حوالی همین ساعت پرواز می‌کنیم. پرواز به سوی اوئی که بی آنکه خود بدانیم همیشه در کنج قلبمان بی‌تاب و مشتاق دیدارش بوده‌ایم.امّا خودت خوب می‌دانی که برخی از آدمها مانند پروانه‌ها در روز پرواز می‌کنند! آنهایی که سعادت یارشان می‌شود و قبل از این که انبان زندگیشان پر از گناه شود و ساعت زندگی‌شان به شب برسد، پرواز می‌کنند. بین خودمان باشد، حدسم این است که او پروانه‌های روزپرواز را بیشتر از شاپرکهای شب‌پرواز دوست دارد!پروکسیما... (میم را)ی عزیز و تمام نوجوانان و جوانانی که در اینجا می‌نویسید و می‌خوانید، آرزو می‌کنم صبح زندگی‌تان، پُر نفس، ظهر زندگیتان، پُر درخشش، عصر زندگی‌تان، بدون خُسران، غروب زندگی‌تان، آرام و شب زندگی‌تان پُر نور باشد. ان‌شاءاللّهیا حق.مطلب قبلیم: https://virgool.io/dastanke/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%A1-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-hqjg7t3ebktm شما امتحانش کردید؟! https://virgool.io/Trying/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DA%A9%D9%8F%D9%86-%DB%8C%DA%A9-ffq1vlitpy64 اگر وقت داشتید به نوشته‌های هشتگ «حال خوبتو با من تقسیم کن» سر بزنید و اگر خودتان حال خوبی برای تقسیم داشتید، لطفاً دست دست نکنید و آن را با این هشتگ بین دوستان خودتان تقسیم کنید. بِسم‌ِ‌الله.دوستان علاقه‌مند به &quot;نوشتن&quot;، به ماهنامه شماره هجده، سر بزنند و برای موضوعات مطرح شده در آن مطلب بنویسند و در صورت برنده شدن، کتاب جایزه بگیرند. https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B1%DB%B8-tyb8gakx8bqm حُسن ختام: https://www.aparat.com/v/apc2e/%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA_%D9%88_%DB%8C%DA%A9_%D8%B1%D9%88%D8%B2_-_%D8%A7%D9%84%D9%86%DB%8C یک خواهش:کتابهای دوستانی که کتاب به عنوان جایزه درخواست داده بودند را ارسال کردم. این عزیزان لطفاً چنانچه کتابها را دریافت کردند، اطلاع بدهند تا خیالم راحت شود. (تا الان فقط دو نفر از دوستان اطلاع دادند.) از چند نفری هم که باقیماندند خواهش می‌کنم جایزه خودشان را تعیین و تکلیف کنند. سپاسگزارم.</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Mon, 15 Feb 2021 18:37:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به دوست</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-ay6azhvb7e5u</link>
                <description>سلام،امروز به فکر افتادم،به فکر توافتادم، یکی از دوستانم که مدت هاست رهایش کردم و یادی ازش نمیکنم،مدت ها میگذرد که حتی سلامی و احوال پرسی کوچکی نیز با تو نکردم و تو را در گوشه ای افسرده و تنها گذاشته‌ام و مشغول دیگر دوستانم،و خب شرمنده‌ام ،احتمالا میگویی  حال چه شد که یاد این دوست قدیمی افتادم، در حال تمرین فرانسه بودم و سعی میکردم شعری به خاطر بسپارم:On est bien peu de choseEt mon amie la roseMe l&#x27;a dit ce matinVois le dieu qui m&#x27;a faiteMe fait courber la têteEt je sens que je tombeEt je sens que je tombeMon cœur est presque nuJ&#x27;ai le pied dans la tombeDéjà je ne suis plusما خیلی کوچک هستیمو دوست من گل سرخامروز صبح این را به من می گفتببین خدایی که مرا آفریدسر مرا چطور خم کردهو من حس می کنم که دارم می افتمو من حس می کنم که دارم می افتمقلبم لخت و عریان شدهپایم لب گور استچقدر زود نابود شده امو این شعر مرا یاد تو انداخت،یاد‌خودم و حال تصمیم گرفتم برای تو این نامه را بنویسم،رفیق شفیق چه شد که از هم دور شدیم؟اتفاقات روزمره یا چه؟نمیدانم،شاید دل مشغولی های روزانه گرچه این اواخر بیشتر به یادت بودم،تغریبا از خارخار های جناب دست انداز و پرسشنامه آویشن، رفیق قدیمی دلم میخواهد بیشتر به تو توجه کنم اما فرصتش را ندارم،این هم طنز این پست،آدم برای خودش وقت ندارد و چه چیزی از این خنده دار تر؟راستی هر چه دقت میکنم از زمانی که از یکدیگر فاصله گرفته ایم وجدان نیز در من بخواب میرود گویی به طفلی شیر خواره بعد از خوردن غذا.هر چقدر با خود می اندیشم میبینم فقط من نیستم که از خودم فاصله گرفته ام بلکه مردم فراوانی شبیه من و تو هستند، البته مسئولین فراوانی نیز وجود دارند که عمریست خود را کشته اند و طفل وجدان را نیز....و عجب مردمانی که اسلحه سکوت بر پیشانی تاول زده خود گرفته اند و بردگی یک عده پیشانی تاول زده را میکنند ولی این کجا آن کجا....و این هاست که مرا به خودم امیدوار میکند که الحمدالله وضعم آنچنان هم وخیم نیست.میدانی آرزویم چیست؟دستم را به طرفت دراز کنم و تو را از گوشه سلول نفس بیرون آورم ولی حیف که فاصله‌ ما بسی زیادست،شاید بلیط اتوبوسی یا قطاری گرفته ام و به سویت حرکت کردم اما مگر بلیط گیر می آید؟تا به خود می جنبم نفس شرور بلیط ها را خریده و نابود میکند، اما ای دوست به تو قول میدهم که به زودی به دیدنت بیایم، قول میدهم و آن هم به خودم.....</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>اسی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 12:29:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست نوشتنی^^</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-lx2uo2ca21nl</link>
                <description>وقتی چالش دوست مکاتبه ای رو دیدم ،خیلی خوشحال شدم ولی خب تا اومدم تایپ کنم. دینگ دینگ موندم چی بنویسم! چرا؟ منی که حتی دوست فرضی هم داشتم و براش نامه مینوشتم(#سین)، خب فک کنم بخاطر اینه که میخواستم خیلی کتابی و زیبا نگارش کنم. مگه نمیگن آدم میتونه جلو دوستش راحت باشه؟! مگه نمیگن آدم میتونه همه ی حرفاش و به دوستاش بزنه؟ یا حال بدو خوبشو توصیف کنه؟ خب جواب من به همه ی این سوال ها نه محکمیه که اگه به کوه برخورد کنه میشه، نه به کوه برخورد کرده(مرزهای نمک بودن جابجا شد).  خب دوست عزیزم میخوام شروع کنم برات بنویسم(دوستی که سین نیست).تنها دلیلی که باعث شده باهات حرف بزنم اینه که لازم نیست مودب یا بی ادب باشم چون فقط حرف میزنیم. توی دنیای واقعی دوستیا این شکلیه که فکر میکنی هرچی بی ادب تر باشی ینی صمیمی تر هستی البته همینطورم هست ولی خب یه حد داره! مثلا یه دونه از بزرگترین مشکلات من اینه که دوست ندارم وقتی از گروه صمیمی تر(تشکیل شده از۴نفر) به گروه صمیمی اونیکی میرم اونجام براشون مهم نباشه چجور حرف میزنن، یا مثلا با کمال وقاحت کلمه ی زِرنزن و همونجا میگن یا اگر یه چیز شخصی رو اونجا گفته باشم براشون مهم نیست که کجا بیان میکنن و مثل قاطری گشنه با سم هایشان تایپ میکنن. و به این نتیجه میرسم، نه کِه رازدار نیستن بلکه خیلی بیشعورانه حرف میزنن! یا مثلا وقتی بحث اعتقادات میشه خیلی یک طرفانه به اعتقادت توهین میکنن(جالب اینجاست که میگن هرکسی نظرخودش و داره). البته دوست عزیز اینم بگم دیگه برام رفتاراشون مهم نیست و حقیقتا دوستشون دارم.(پس فکرش و بکن اگه اینا آداب رو رعایت میکردن دیگه چقد دوسشون داشتم)  یا مثلا دوتاشون باهم صمیمی هستن و اونیکم شدید کم حرف و بیشتر با اقوامشون دوسته(ولی خیلی دخترگلیه که فکر کنم بخاطر همین کم حرف بودنشه)، اون دوتام که صمیمی هستن  و همه ی حرفاشونو تو پیوی میزنن و وقتی یه اتفاق بد براشون می افته که ناراحتاً به پیوی بنده مراجعه میکنن(البته فقط یکیشون اونیکی یه دوست مجزا از ماها داره(تو مجازی بهش میگن داداشی ولی خب همون شکر (به علت حرف نامناسب سانسور شد) خوار اسمشه))، البته من خوشحال میشم که بتونم باهاش حرف بزنم و آرومش کنما ولی خب اینکه فقط ناراحتیش برای منه و خوشحالیش برای اونیکی دوستم یه ذره آزاردهنست.  و منم جز اون دسته ی هسم که نمیتونم از ناراحتیام حرف بزنم(البته خودمم نمیدونم چمه-_-). ولی دوست عزیز تو کسی هستی که حرفای بیخود و الکیمم میتونم بهت بزنم یا اصلا راحت درمورد اعتقادات تو یا خودم باهم بحث کنیم یا اصلا درموردسیاست که معمولا به دعوا کشیده میشه.در هرصورت تو مثل دفترچه یادداشت آبی خط دارم هستی که پشت کتابخونه خاک شده(در همین حد خاکی و صمیمی).راستی یه کتاب  معرفی میکنم در باب مسخره ترین کتاب عمرم که تا حالا خوندم و بهت پیشنهاد میکنم هیچ موقع هیچ موقع نخونیش! اولین کتاب عاشقانه ی مهدوی هست که حتی بدرد اینه که باهاش پنجره ها هم پاک کنی نمیخوره! اسمش اِدموند هست. ولی خب اگر خواستی وقتتو با مسخره ترین کتاب دنیا بگذرونی میتونی بخونیش دفعه بعد کتاب قشنگا رو بهت معرفی میکنم ولی خب از قدیم گفتن پیشگیری بهتر از درمانه(کنایه از اینکه اگه این کتاب و خوندی اگه ده تا کتاب خوبم بهت معرفی کنم و بخونی نمیشوره ببره):(ایناهاش این جلد اولشه:(•به راستی مزخرف ترین کتابی که شما خوندی چیه؟پ. ن: به جز این دوستام دخترعموهای گلی دارم که از همه نظر آدابی واقعا گلن و صمیمیترم باهاشون ولی خب هیچکی دوست مکاتبه ای نمیشه.پ.ن:شاید کتابه از نظر یکی دیگه خوب باشه ها ولی خب تاحالا من از کسایی که پرسیدم اونام هم نظر من بودن(شبیه این رمان اینترنتای مزخرفه)[به اونا میگن حیف نت به این هم میگن حیف کاغذ]پ. ن: واقعا شما چجور راز دارید که به دوستاتون میگید؟:( من هرچی تلاش میکنم یه حرف خیلی خاص داشته باشم و فقط به یکی بگم هیچ حرفی در درونم نمیابم:(پ. ن: از وقتی از پ. ن آخری قبلم استقبال کردید هی دوست دارم براتون پ. ن آخری بزارم اینم بخونید دیگه:(پ.ن:&quot;سنگريزه&quot; ريز است و ناچيزاما اگر در جوراب يا کفش باشد، ما را از راه رفتن باز میدارددر زندگی هم بعضی مسائل ريزاند و ناچيز، اما مانع حرکت به سمت خوبیها و آرامش ما ميشوند!کم احترامی يا نامهربانی به والديننگاه تحقيرآميز به فقرا تکبر و فخرفروشی به مردم منت گذاشتن هنگام کمک کردن نپذيرفتن عذر خطای دوستان بخشی از سنگريزه‌های مسير تکامل ما هستند آنها را به موقع کنار بگذاريم تا از زندگی لذت ببریم</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jan 2021 00:20:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به دوست</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-tkaulowrqya9</link>
                <description>به نام خداهموطن عزیزم، سلام. این نامه ایست از یک دوست؛امیدوارم حالت خوب باشداگر از حال من بپرسی  الحمدالله خوبم. شاید بگویی برو اخوی،  برو به زندگیت برس چه کار حال ما داری روده درازی نکن، نوشتن آب و دون نمیشه برات. درست است به قول معروف« مردم از کاشتن زیان نبرنددگران کاشتند و ما خوردیمما بکاریم و دیگران بخورند»آری این کره خاکی ، دشت و دریا،میهن ،مسجد و مدرسه ، راه و جاده، کتاب و قلم علم و فرهنگ و البته خط خطی های این حقیر هم به ارث فرزندان ما می رسد. پس باید در جهت حراست و بهبود و رشد آن کمال سعی خود را بکار بندیم. اژدهاى جهل و فقر را با نیروی علم ، دانش و کوشش به مدد پروردگار به زنجیر کشیم و دست طمع ورزان به سرزمین مادری و ثروتش را  قطع کنیم.چنانچه خداوند در قرآن می فرمایدوَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ»قصص آیه ٥ترجمهو ما اراده کرده ‏ایم بر کسانى که در زمین به ضعف کشیده شدند، را پیشوایان و وارثان (زمین) قرار دهیم.مفسرین می گویند این آیه به صورت عام قابل معنی است و معنای آن غلبه خوبان و (فرهیختگان جوامع که به دلیل جهل مردم در انزوا بودند) بر بَدان و طاغوتیان است. این نشان از جهاد همه جانبه ما برای غلبه بر مستکبار جهانی، منطقه ای ، حتی محلی و خانگیست؛ تا نور عدالت بر سراسر زندگی ما بتابد. امروزه هر زمین و کشتزاری و هر شهر و دیاری باید با اتحاد و همدلی مردمانش آباد شود. پس برای تو می نویسم ای عزیز که تا مردمی بدگو و سست عنصر داشته باشیم هیچ آینده زیبایی پیش رو نخواهد بود. البته که هر شهر و سامانی را نابسامانی های عارض می شود و عجیب نیست که دیار ما نیز چنین گردیده ولی با همت مردمان ما این علفهای فاسد فقط چند روز کوتاهی بر این سرزمین خواهند زیست.اما تا زمانی که به دنبال بزرگ نمایی عیوب کسانی که حتی آنها را ندیده و نشناخته ایم و حرف های دشمنان قسم خوردهٔ بشریت گوش دهیم به هیچ جا نخواهیم رسید. آری دشمنان شرایط را چنان وخیم نشان می دهند که گویی باید فقط مُرد یا فرار کرد تا از این جهنم تاریک و زجر آور آزاد گردید.دوزخی بی انتها از وهم و خیال که به کمک امپراتوری رسانه تا خانهٔ میلیونها ایرانی راه یافته، جادوگری که عینکِ سیاهِ بدبینی و دشمنی را بر چشمان ما زده تا هر چه خوب و بد را زشت و وحشتناک ببینیم. یک خاطره دارم از کودکی روزی در ایام کودکی کسی از کودکان در مورد جن و ارواح داستانهای برای بچه ها می گفت و آنها با ترس ولرز به سخنان او گوش می دادند  من نیز سخنان او را باور کردم وقت رفتن به خانه هوا تاریک شد و من از ترس رفتن به خانه دست به دامان یکی از کودکان شدم تا با کبریت های که داشت راه مرا را روشن کند وقتی مادرم را در خانه دیدم و برای او ماجرا را تعریف کردم او با من صحبت جالبی نمود که دید من را تا امروز عوض کرد او به من گفت که چرا حرف های آن کودک دروغگو را گوش داده و باور نموده ام که امشب بر خلاف سابق حتی از تاریکی  بترسم و نتوانم به راحتی به خانه برگردم.پس از این ماجرا تصميم گرفتم که به حرف های سیاه نمایانه هیچ گروه و حتی شبکه و کانالی گوش ندهم تا مجبور شوم با ترس به کمک هرکسی و ناکسی محتاج باشم. امروز شبکه های غربی و برخی از کانال های داخلی، حال مردم ما را چنان پریشان می نمایند که انسان  را به سمت قانون جنگل سوق می دهد( اگر نخوری خورده می شوی) سپس هرکس که کلاه برسر دیگری نهد چنان حق بجانب از خود دفاع نموده که گویی از حقوق  واقعی خود محروم بود و دیگران نیز افسرده و سرخورده از حقوق خود دفاع نکرد و بدون هیچ تلاشی ناامید و افسرده در کُنج خانه منتظر بیگانه هستند که  فکر می کنند منجی آنهاست ولی افسوس که آن برده داری شیاد است به با این ترفند ما را به دام اسارت خود خواهد کشید؛ همانگونه که آفریقا و آمریکای لاتین را اینگونه به بردگی و بی گاری کشیده اند.البته این خیال خام دشمن مدتهاست که روز به روز به افسانه نزدیک می شود و با وجود هزاران مدافع این آرزو را باید به گور ببرد.دشمن ما معنی درمان فساد و عفونت را فقط به قطع و نابودی تغییر می دهد مثلا برای خطای کارخانه ای باید مسولان آن کار خانه جریمه یا زندانی شوند، در صورتی که آنها می گویند کلاً باید همهٔ حکومت را نابود کرد این مانند آنست که کسی سرما بخورد و بجای درمان گلوی او گلویش را ببُرند.یا بجای درمان زخم سادهٔ دستی آن را از آرنج قطع کنند، که مبادا عفونتِ جزئی آن جان فرد را بخطر اندازد! پس بیایید هرجا هستید بهترین باشید و همه جا با مستکبران و زورگویان مبارزه کنید تا تمام پیکر کشورمان و جهان را آباد نماییم. بیایید کشوری آباد و سربلند وجهانی امن را بسازیم که فرزندانمان بتوانند در آن با آرامش و آسایش زندگی کنند. </description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jan 2021 17:02:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Live | Love | Leave  ?</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/live-love-leave-chdomxjyoc7y</link>
                <description>اگر این مطلب رو نخوندین  حتما بخونید و بعد به این پست برگردید :  https://vrgl.ir/Wk91Q &quot; Dear World I want L..ve you  &quot;fill in the blank spaces with Live | Love | Leave جاهای خالی را پر کنید ! زندگی کردن ، عشق کردن ، ترک کردن ***هر روزی که سر صبح پا میشیم یک مود جدیدی از زندگی رو تجربه می کنیم...شاید تاثیر پذیرفته از روز های قبل زندگی یا برنامه های آیندمون باشیم ولی اون روز تجربه جدیدی از زندگی کردنه...ای دوست عزیز من ما همه آفریده شدیم که زندگی کنیم : زندگی رو ببینیم و تجربه کنیم ، براش برنامه بریزیم و هی برنامه هامون بهم بخوره و مدام این کار هارو پشت سر هم انجام بدیم تا زندگی تموم بشه. شرایط زندگی برای همه یکسان نیست ! همه از یک موهبات یکسانی برخوردار نیستند و این یعنی سطح تلاش من با دیگری فرق خواهد کرد. همان قدر که سطح هوش و موفقیت دو برادر از یک مادر یکسان نیست سطح موفقیت های دو دوست اصلا یکسان نیست. چه بسا که شرایط زندگی دو برادر در بعضی جاها یکسان باشد اما سطح زندگی دو دوست متفاوت ! عده ای زیادی که هم اکنون قادرند که این متن را بخوانند از داشتن سرپناهی به عنوان خانه بخاطر دلایل مختلف داخلی محروم اند. عده ی دیگری شاید در هتل ها و پنت هاوس های بزرگ مشغول استراحت و نوشیدن شیر قهوه خود با داشتن بهترین امکانات دنیا هستند. گرچه در نوشتن یکی باشد عِلم و عَلم اما یکی تو را بلند می کند ولی دیگری را تو باید بلند کنی ! فاصله زندگی ما در سه جمله است : دنیا را زندگی می کنیم ، عاشق می شویم و ترکش می کنیم ! زندگی مجموعه ی منظم از بی نظمی هاست. هر کسی در سنی عقاید خاصی در مورد زندگی دارد و به نحوی می خواهد با او کنار بیاید ولی این عروس هزار داماد گاهی روی خوش نشان می دهد و گاهی بد بی وفایی می کند. از قدیم گفتند که نباید به بی وفا دل ببندی چرا که هر لحظه ممکنه بی وفاییش گل کنه و در اوج شادی بزنه تو ذوقت...البته هیچ وقت نباید فراموش کنی این زندگی چیز هایی هم برای زیبا بودن داره و میشه باهش کنار اومد مثل آواز بلبل مثل بوی خاک نم زده مثل ستارگان زیبا مثل آسمان آبی...ما دوست هستیم گرچه شاید تفاوت های زیادی باهم داشته باشیم ولی به همدیگر عشق می ورزیم اصلا باید به کل انسان های دنیا عشق ورزید مگر انسان عادی چه گناهی کرده لایق رفتار خوب نباشه ؟ هیچ کسی بر کس دیگه ای برتری نداره و این یعنی ما بر هر جهت باید به همنوع خودمون کمک کنیم...گاهی وقت ها هست که زندگی کردن یادمون میره و اصلا پشت سر اون یادمون میره که یادمون میره و این چرخه تا بی نهایت تکرار میشه تا جایی که یادمون میره که برای چی زنده ایم ؟ هر آدمی نیازه که هر چند وقت یکبار به خودش یادآوری کنه چرا زنده است و اصلا هدف اصلیش چیه...خیلی الان با خودشون میگن اصلا من هدفی اینجا ندارم : هر چیزی بوده من رو راضی نمی کرد و این یعنی روبرو  شدن با واقعیت زندگی : در زندگی هیچ چیزی قرار نیست به اندازه کافی تو رو راضی کنه و این چرخه دویدن به دنبال زندگی تا آخرش ادامه داره پس یک هدف درست انتخاب کن که برای چیز ارزشمندی دویده باشی.رسیدن به اهداف فقط در همون لحظه اش خوشحال کننده است قبل اون باید از مسیر لذت ببری. مسیری که شاید خیلی سخت ، طاقت فرسا و خسته کننده باشه ولی وقتی برگردی به راهی که اومدی نگاه کنی به خودت افتخار کنی؛ نه به چیزی که رسیدی.نمیدونم الان توی گوشه خونه نشستی و منتظر یک جرقه ای که بیاد تو ذهنت یا خستگی کاری رو کردی رو در بیاری یا شاید اصلا از زندگی خسته شدی و فقط میخوای استراحت کنی ولی زندگی همینه فاصله بین انرژی داشتن ها و خستگی ها : جرقه خاصی قرارنیست تو رو از جات بلند کنه ما انسان ها نیاز داریم که فقط با ذهن خودمون کنار بیایم و هیچ زندانی بدتر و ضرر رسان تر از زندان ذهن نیست ! چون عاقبت کار نیستی است / انگارکه نیستی چو هستی خوش باش  و چند تا سوال پایانی :آشپزی بلدی ؟ کدوم ژانر کتاب هارو بیشتر دوست داری ؟ اخرین فیلم خوبی که دیدی چی بوده ؟</description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>پروکسیما</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jan 2021 09:03:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایم بنویس : دعوت از شما</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-li76zk3wnoaj</link>
                <description>سلام دوباره امیدوارم حالتون خوب باشه نمیدونم انمیشن mary &amp; max رو دیدین یا نه ؟ این انمیشن رو من اوایل سال کنکورم دیدم... خیلی انمیشن باحالی بود...بیشتر داستان درباره دختری در استرالیاست که آدرسی از نیویورک پیدا می کنه و به صورت رندوم وار براش نامه می نویسه....این طور یک دوستی به پهنای کره زمین شکل می گیره و این دو از روزمرگی خودشون میگن پوستر انمیشن مذکور : حتما ببینیدشاین خارجکی ها یک اصطلاح دارند به نام Pen Pal به معنی دوست مکاتبه ای هست...یعنی دوستی که قاعدتا دوره و ما با نامه رسوندن به اون فرد باهاش درد و دل می کنیم. این پن پال ها چندین نکته خوب دارند اینه که مثل چت کردن وقت گیر نیستن : راحت میتونی حرف ات رو بزنی بدون اینکه باهاش رو درو بشی ( آپشن برای خجالتی ها ) پروتکل بهداشتی رعایت شده و نزدیکش نیستی :) و در انتها میتونی طیف متفاوتی از آدما و در ادامه سوال ها رو داشته باشی از شما دعوت میکنم ؟ بله ، از شما دعوت می کنم به هشتگ &quot;دوست مکاتبه ای&quot; بپیوندید و نامه هارو بخونید و اگر دوست داشتید براشون جواب بنویسید....اصلا میتونید برای اینکه هویتتون زیاد فاش نشه از اکانت های متفاوت استفاده کنید جواب ها و حرف های دلتون رو بزنید....این مثل رها کردن نامه در قوطی آبه....همون قدر هیجان انگیز...همون قدر ترسناک....نرم افزار  bottle  که نوعی pen pal برای انگلیسی زبان هاست...نترسید ! خیلی راحت جلو بیاید و جواب دوستای ویرگلیوتون رو بدین و براشون بنویسید : قبول کنید این یکی با کامنت گذاشتن فرق میکنه چون کامنت یکم حس مشاوره مانند و نصیحت کننده و نقد کننده رو به آدم میده ولی وقتی نامه باشه خیلی راحت میتونی همدلی کنی....در هشتگ &quot;دوست مکاتبه ای&quot; منتظرتون هستیم در( اگر هم امکان داره این پست رو در انتهای اخرین پستتون تبلیغ کنید تا افراد دیگه به جمع ما بپیوندن)چطور بنویسیم ؟(آپدیت شده)درپستی جدید ، جواب نامه یا  نامه جدیدی که میخواید بنویسید رو منتشر می کنید و هشتگ &quot;دوست مکاتبه ای&quot; رو می زنید...وقتی میگم جواب نامه رو در پست جدید بنویسید بخاطر اینه که من وقتی برای شما کامنت می ذارم فقط بازدید کننده های خود شما کامنت منو می بینن ولی وقتی پست میذارم نتنها فالور های خودم بلکه افراد دیگه هم که جدید اند میتونند اون جواب رو بخونن؛ بی زحمت وقتی جواب یکی رو در پست جدید میدید بهش خبر بدین. اگر هم جوابتون طولانی نبود و دوست نداشتین میتونید کامنت بذارین  (امیدوارم گیجتون نکرده باشم :) اولین نامه :    https://vrgl.ir/RKf26 </description>
                <category>دوست‌های مکاتبه‌ای</category>
                <author>پروکسیما</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jan 2021 09:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>