<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات رشد و پیشرفت فردی</title>
        <link>https://virgool.io/personal-development/feed</link>
        <description>مقالات روانشناسی و مقالات مرتبط با پیشرفت شخصی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 07:05:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>رشد و پیشرفت فردی</title>
            <link>https://virgool.io/personal-development</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو زندگی مثل شیریم؛ ولی تو عمل عین ماست می‌مونیم!</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%AA%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%9B-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-npmh91vgge5y</link>
                <description>همیشه هم خوب نیست مثل شیر باشیم. خصوصا شیرِ تو سیرک!اگر مدت‌هاست قراره پایان‌نامه‌تون رو بنویسید ولی هنوز نمی‌دونید از کجا شروع کنید، یا اگر مدت‌هاست نمی‌تونید انتخاب کنید کدوم باشگاه برید، و در کل اگر مثل من اهلِ دستْ دستْ کردن هستید، تو این پست قراره ببینیم تجربه‌ی یه مربی سیرک از تعلیم شیرها چه کمکی به ما می‌کنه!تعلل کردن در کار سال‌ها پیش یه مربی سیرک که کارش تعلیم شیرها بود، به نام کلاید بیتی، درسی از تعلیم دادنِ شیرها گرفت که به درد زندگی خیلی از ماها می‌خوره.مربی سیرکی که از دست شیر، جان سالم به در برد!کلاید بیتی در سال ۱۹۰۳ در ایالت اوهایوی آمریکا متولد شد. وقتی نوجوان بود خونه‌رو به قصد پیوستن به سیرک ترک کرد و کارش رو تو سیرک به‌عنوان نظافت‌چیِ قفسِ حیوانات شروع کرد. خیلی نگذشت که از یه نظافت‌چی ساده تبدیل شد به یکی از هنرمندان محبوبِ سیرک. شهرت کلاید بیتی به خاطر مهارتی بود که تو اهلی کردن حیوانات وحشی داشت.اما نکته‌ی متمایزکننده‌ی این داستان چیه؟تو دورانی که اکثر مربی‌های حیوانات وحشی داخل صحنه‌ی سیرک کشته می‌شدند، کلاید بیتی تا دهه‌ی ۶۰ زندگی‌اش عمر کرد. و در نهایت نه به‌خاطر حمله‌ی شیر، که به‌خاطر سرطان از دنیا رفت.فکر می‌کنید کلاید بیتی چیکار می‌کرد که این همه سال از کار با شیرها جون سالم به در می‌برد؟ یه ایده‌ی خیلی ساده:شلاق و صندلیتصویر کلاسیکی که از یک مربی شیر تو سیرک دیده میشه، فردیه که یک شلاق و یک صندلی (یا چهارپایه) به دست گرفته. معمولا شلاق توجه‌ها رو به خودش جلب می‌کنه، ولی باید گفت بیشتر جنبه‌ی نمایشی داره. تو واقعیت این صندلیه که کار اصلی رو انجام میده.کلاید بیتی در حال نمایش با شیروقتی که مربی صندلی رو می‌گیره جلو صورت شیر، شیر تلاش می‌کنه همزمان روی هر چهارتا پایه‌ی صندلی تمرکز کنه. وقتی تمرکزش تقسیم میشه، گیج میشه و در مورد اینکه حرکت بعدیش باید چی باشه، مردد می‌مونه. وقتی شیر با گزینه‌های زیادی روبرو میشه (چهارتا پایه‌ی صندلی)، به‌جای حمله به فردی که صندلی‌رو نگه داشته، بی‌حرکت می‌مونه.تا حالا شده مثل شیرِ تو سیرک گیج بشید؟چقدر شده به خودتون اومدید و دیدید دقیقا تو وضعیتی شبیه به وضعیت شیرِ سیرک هستید؟ چقدر شده که خواستید به یه هدفی برسید (مثلا لاغر کردن، شروع یه کسب‌وکار، سفر کردن و ...) اما به خاطر اینکه با گزینه‌های زیادی روبرو بودید و نمی‌تونستید تصمیم بگیرید کدومو انتخاب کنید، دست به هیچ‌ کاری نزدید و در نتیجه هیچ پیشرفتی نکردید؟یک عالمه دکتر تغذیه هست و هرکدومم میگه رژیم من خوبه. یک عالمه منبع برای پایان‌نامه هست و نمی‌دونم از کدوم شروع کنم. گاهی انقدر گزینه‌ها زیاد میشه که دیگه یادمون میره قرار بوده رژیم بگیریم یا هدفمون این بوده که پایان‌نامه بنویسیم. به خودمون میایم می‌بینیم نتونستیم رو هدفمون تمرکز کنیم، یا رو هدف اشتباهی تمرکز کردیم. درنتیجه کمتر دست به عمل می‌زنیم، کمتر پیشرفت می‌کنیم، و درست وقتی که می‌تونیم وضعیتمون رو بهبود بدیم دست به هیچ کاری نمی‌زنیم!چگونه تمرکز کنیم و مثل شیر گیج نباشیم؟هروقت دیدید دنیا یه صندلی گرفته جلوتون و داره تکون میده، اینو به خاطر داشته باشید:تنها کاری که باید انجام بدید اینه که فقط به انجام «یک کار» متعهد بشید.تو وهله‌ی اول حتی نیازی نیست که موفق بشید. فقط لازمه کار رو شروع کنید. کار رو شروع کنید حتی قبل از اینکه احساس آمادگی برای شروع داشته باشید.در بیشتر اوقات، توانایی شروع کار و انجام تسک (وظیفه)، تنها کاریه که برای تمرکز بهتر باید انجام بدید. اکثر افراد مشکلی تو تمرکز کردن ندارن، بلکه تو تصمیم‌گیری مشکل دارن.به عبارت دیگه: پیشرفت تو کار و زندگی، به معنی یادگیری چگونگی تمرکز بهتر نیست، بلکه به معنی چگونگی انتخاب و تعهد به یک تسک مشخصه. شما توانایی تمرکز رو دارید، فقط لازمه انتخاب کنید تمرکزتون رو متوجه چه چیزی بکنید؛ به جای اینکه مثل شیر گیج بشید و تمرکزتون رو به چهارتا پایه‌ی صندلی تقسیم کنید.همه‌ی ما توانایی تمرکز رو داریم، اما تنها در صورتی‌که تصمیم بگیریم چی برامون مهمه و به چی می‌خوایم متعهد بشیم. تنها انتخابِ اشتباه اینه که هیچ انتخابی نکنیم.انقدر به پایه‌های صندلی خیره نشید!زندگی سالن مُد نیست که بشینید کنار و مدل‌ها رو نگاه کنید. چه بخواهید چه نخواهید در حال حاضر روی صحنه‌اید. همه‌مون داخل رینگیم. اغلب اوقات بی‌سروصدا می‌شینیم وسط صحنه و به صندلی‌ای که جلومون گرفته شده خیره می‌شیم، با خودمون بحث می‌کنیم که کدوم از پایه‌های صندلی مهم‌تره که اول به اون حمله کنیم.اگر قراره جایی برید، اگر قراره کاری رو انجام بدید، اگر قراره تغییری کنید، فقط تصمیم بگیرید که انجامش بدید! فکر کردن به پایه‌های صندلی رو متوقف کنید، صندلی‌رو بزنید کنار، و برید به سمت هدفتون.چند ماهی میشه که در حال نوشتن پایان‌نامه هستم. مغزم برای فرار از نوشتن پایان نامه دست به هر نیرنگ و حیله‌ای زد! اول که انقدر منابع مختلف بود نمی‌دونستم از کجا شروع کنم. بعد که شروع کردم انقدر پیچیده شد که وسطاش ول کردم. بعد انقدر مفاهیمِ جدید مطرح شد که نمی‌دونستم چی رو باید بگم و چی رو نباید. عین شیرِ تو سیرک نشسته بودم و به پایه‌های صندلی زل زده بودم! تا اینکه بلاخره امروز تصمیم گرفتم یکی از منابع رو مجددا شروع کنم به خوندن و هرچقدر که میشه - حتی یک خط - پایان‌نامه بنویسم. در واقع این دست اون دست کردن رو متوقف کردم و از یه گوشه شروع کردم فقط انجام دادنِ وظیفه‌ام! به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این پست ترجمه‌ای آزاد و با حذف و اضافاتی بود از این مطلب.اگر برای شما هم پیش اومده که مثل شیر بشینید وسط صحنه و فقط زل بزنید، بهم بگید برای خلاصی از اون وضعیت دست به چه کاری زدید و راه‌حل‌تون چی بوده؟اگر این مطلب رو دوست داشتید و براتون مفید بود، می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش از من حمایت مالی کنید. :)برای بهره‌وری بهتر، به این پست‌ها هم سر بزنید: https://virgool.io/@shakiba/%D8%A2%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%9B-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D9%88%DB%8C%D9%82-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-h5l1weygl9ai  https://virgool.io/@shakiba/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7-hhua60uvx9rw  https://virgool.io/@shakiba/%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-hna2xb1dksor  https://virgool.io/@shakiba/%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vtcrtq1glin7 </description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 18:34:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکراسیا؛ یا چرا انجام کاری که مهم است را به تعویق می‌اندازیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%A2%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%9B-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D9%88%DB%8C%D9%82-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-h5l1weygl9ai</link>
                <description>ویکتور هوگو، نویسنده‌ی مشهور فرانسوی، به ناشرش قول می‌ده که طی یک سال کتاب جدیدی براش بنویسه. طی اون یک سال همه کاری می‌کنه غیر از نوشتن کتاب. ناامید میره پیش ناشرش و شش ماه دیگه ازش زمان می‌خواد. (دقت کنید تو اون یک سال هیچی ننوشته بوده و حالا میخواسته تو شش ماه جمعش کنه)ویکتور هوگو برای جبران این تعویقی که تو کارش پیش اومده بود یه برنامه‌ای می‌ریزه. تمام لباساش رو میذاره تو کمد، درش رو قفل می‌کنه و کلیدش هم میده به دستیارش، این کار رو می‌کنه که به‌خاطر نداشتن لباس نتونه از خونه بره بیرون. خودش میمونه و یه لا لباس! طی اون شش ماه نوشتن کتاب گوژپشت نتردام رو می‌تونه تموم کنه.+به وسوسه‌ی نوشتن پایان‌نامه چی می‌گیم؟  - امروز نه!آکراسیا، مشکل قدیمی!مسئله‌ی به تعویق انداختن پیشینه‌ی طولانی‌ای بین انسان‌ها داره. از ویکتور هوگو که نویسنده‌ای پرکار بوده گرفته تا منِ شکیبا که درگیر نوشتن پایان‌نامه هستم، همه و همه درگیر این مشکل بودن. انقدری به تعویق انداختن کارها ریشه‌دار و قدیمیه که حتی سقراط و ارسطو واژه‌ای رو برای این حالت در نظر گرفتن: آکراسیا.وقتی می‌دونید الان انجام چه کاری اهمیت داره و بهترین کار چیه، ولی می‌رید سراغ انجام یه کار دیگه در واقع دچار آکراسیا شدید. به بیان دیگه آکراسیا یعنی به تعویق انداختن کارها یا ضعف اراده. آکراسیا همون چیزیه که شما رو از انجام کاری که می‌بایست انجام بدید منعتون می‌کنه. (مثل وقتی که امتحان دارید و به جای درس خوندن وقتتون رو صرف شمردن گل‌های قالی یا تامل در سرآغاز هستی می‌کنید)چرا ما برنامه می‌ریزیم، ددلاین می‌ذاریم، هدف‌گذاری می‌کنیم، ولی در نهایت نمی‌تونیم اون کار رو انجام بدیم؟برنامه‌ریزی می‌کنیم، ولی عمل نمی‌کنیمیکی از توضیحاتی که میشه برای آکراسیا داد اینه که کاری می‌کنه که دچار تناقض زمانی بشیم. یعنی ذهن انسان پاداش فوری رو ارزشمندتر از پاداش آینده می‌دونه. (ارجاع به همون آزمایشی که به بچه‌ها ۲ تا شکلات در همون لحظه می‌دادن ولی اگر بچه‌ها راضی میشدن تا صبر کنن و شکلات رو نمی‌گرفتن، فرداش ۴ تا شکلات میدادن بهشون. بچه‌هایی که صبر کردن واسه فردا، کنترل بیشتری روی رفتارشون داشتن)وقتی که برای خودتون برنامه می‌چینید - مثلا هدفتون اینه که وزنتون رو کم کنید یا یه کتاب بنویسید یا یه زبان جدید یاد بگیرید - در واقع دارید خودِ آینده‌تون رو برنامه‌ریزی می‌کنید. پیشبینی می‌کنید که زندگیتون در آینده چه‌جوری خواهد بود و وقتی به آینده فکر می‌کنید ذهنتون به اعمالی با سود بلندمدت ارزش و بها میده.وقتی موقع تصمیم‌گیری می‌رسه، دیگه برای خودِ آینده‌تون انتخاب نمی‌کنید، بلکه در لحظه فکر می‌کنید و مغزتون به خودِ الانتون فکر می‌کنه. محققان به این نتیجه رسیدن که خودِ الان‌تون پاداش آنی رو دوست داره، نه پاداش بلندمدت رو. این یکی از دلایلی می‌تونه باشه که شبا قبل خواب حس می‌کنید کلی انگیزه دارید و می‌خواید دنیارو عوض کنید، ولی صبح که بیدار میشید می‌بینید دوباره دارید همون کارای قبلی رو انجام میدید. وقتی حرف از آینده‌ست، مغزتون پاداش بلندمدت رو ارزشمند می‌دونه، ولی وقتی حرف از حاله، مغز پاداش در لحظه رو ارزشمند میدونه.همین مسئله نشون میده توانایی به تاخیر انداختنِ دریافتِ پاداش می‌تونه عامل تعیین‌کننده‌ی موفقیت در زندگی باشه. فهم اینکه چه‌جوری در مقابل پاداش آنی باید مقاومت کنیم می‌تونه کمک کنه از جایی که هستیم به جایی که می‌خوایم بریم پل بزنیم و زودتر برسیم.حالا راه‌حل چیه؟سه راه برای غلبه به آکراسیا و مقابله با به تعویق انداختن کارها وجود داره:استراتژی اول: اقداماتی که قراره در آینده انجام بدید رو طراحی کنید.وقتی ویکتور هوگو لباساش رو گذاشت تو کمد و درش رو قفل کرد، داشت کاری رو انجام میداد که روانشناس‌ها بهش میگن دستگاه تعهد (commitment device). دستگاه تعهد انتخابیه که شما در حال انجام می‌دید که اعمال شما رو تو آینده کنترل می‌کنه. این کار شما رو به عادات آینده‌تون مرتبط می‌کنه و عادات بد فعلیتون رو محدود می‌کنه.راه‌های زیادی برای خلق دستگاه تعهد وجود داره: برای کم‌خوری می‌تونید به جای خرید یه کارتن چیپس، یه بسته کوچیکش رو بخرید، یا کیف پولتون رو بذارید خونه تا مجبور نشید خوراکی بخرید.موقعیت‌ها متفاوت هستند ولی پیامشون مشترکه: دستگاه تعهد به شما کمک می‌کنه عادات آینده‌تون رو طراحی کنید. راهی پیدا کنید که عاداتتون رو خودکار کنه قبل از اینکه در لحظه هوس چیزی کنید. معمار اقدامات آینده‌تون باشید، نه قربانی اونا.استراتژی دوم: ترس و حساسیت از شروع رو کاهش بدید.حس گناه و درموندگیِ ناشی از به تعویق انداختن کار، معمولا خیلی بدتر از زجر انجام اون کاره. با این حال چرا باز کارامون رو به تعویق میندازیم؟ چون اجرای کار نیست که سخته، بلکه شروعشه که سخته. این ترسه که اغلب جلوی ما رو می‌گیره تا کاری رو شروع نکنیم. معمولا وقتی کاری رو شروع کنید، سختی انجام دادنش کمتر میشه.مرتبا سعی کنید اندازه‌ی عاداتتون رو کوچیک کنید. تمام سعی و انرژیتون رو بذارید روی ساختن یک عادت و هرکاری کنید تا شروعش رو برای خودتون ساده و ساده‌تر کنید. تا زمانی که تمام هنرتون رو به نمایش نذاشتید، نگران نتیجه دادنش نباشید.استراتژی سوم: اول اهدافتون رو پیاده‌سازی کنید.منظور اینه که نیتتون رو از اجرای یک عادت تو یه زمان مشخصی تو آینده بنویسید. مثلا «من می‌خوام روز (تاریخش رو بنویسید) حداقل ۳۰ دقیقه ورزش کنم تو (مکانش رو بنویسید) در (زمانش رو بنویسید)»تا جایی که من فهمیدم، نوشتن اهداف می‌تونه سرعت عملکرد شمارو تو اقدامات آینده‌تون ۲ تا ۳ برابر بیشتر کنه.مبارزه با آکراسیاذهن ما پاداش آنی رو به پاداش بلندمدت ترجیح میده. گاهی واقعا مجبوریم یه حرکتایی بزنیم که کارامون انجام بشه - مثل ویکتور هوگو که لباساش رو از خودش دور کرد تا نتونه بره بیرون از خونه. به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...چندوقته که قراره پایان‌نامه‌ام رو بنویسم و هنوز که هنوزه هیچ کاری نکردم؛ مخاطب اول این مطلب خودمم! واقعا موندم چیکار کنم که بتونم پیش ببرمش. اگر توصیه‌ای دارید بدید بهم.اگرم توصیه‌ای ندارید، بگید راه‌حلتون برای به تعویق ننداختن کارها چیه؟ اگر این مطلب رو دوست داشتید و براتون مفید بود، می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش وبلاگم‌رو حمایت مالی کنید. پ.ن:این پست ترجمه‌ی آزادی بود از این مطلب: The Akrasia Effect: Why We Don’t Follow Through on What We Set Out to Do and What to Do About Itبد نیست این تد تاک رو هم نگاهی بندازید: https://www.ted.com/talks/tim_urban_inside_the_mind_of_a_master_procrastinator </description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2019 23:04:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت بین آماتورها و حرفه‌ای‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7-hhua60uvx9rw</link>
                <description>من به تازگی فهمیدم که فقط یک مهارته که ارزشمنده و باعث می‌شه تو زندگیمون برجسته بشیم - فارغ از اینکه برای چه چیزی تلاش می‌کنیم.این مهارت چیه و چطوری میشه توسعه‌اش داد؟ در ادامه می‌خونیم.چگونه حرفه ای باشیمهر روز ساعت ۸ صبحاز یکی از دوستام که نویسنده‌ی ماهری بود پرسیدم: «هی فلانی نظرت در مورد دست به قلم شدن، فقط وقتی که انگیزه داشته باشی، چیه؟ من حس می‌کنم وقتایی که جرقه‌ای زده میشه و خلاقیتم گل می‌کنه یا از چیزی الهام می‌گیرم، می‌تونم خیلی خوب بنویسم. اما مشکل اینه که گاهی اوقات این حالت پیش میاد و نه همیشه.   اگر بخوام همیشه در حال نوشتن باشم، نمیتونم باکیفیت بنویسم.»دوستم گفت: «منم فقط وقتایی که انگیزه داشته باشم می‌نویسم. که این اتفاق هر روز ساعت ۸ رخ میده.»تفاوت آماتورها و حرفه‌ای‌هافرقی نداره می‌خواید تو چه زمینه‌ای حرفه‌ای بشید، اگر فقط وقتایی کار می‌کنید که انگیزه دارید، هیچوقت اونقدر ثابت‌قدم نخواهید بود که حرفه‌ای بشید.توانایی عادت به انجام روزانه‌ی یک کار، پیروی از برنامه‌ریزی، و در نهایت انجام اون کار - خصوصا وقتایی که احساس می‌کنید هیچ علاقه‌ای بهش ندارید - بسیار ارزشمنده و میشه گفت همه‌ی اون چیزیه که نیاز دارید تا در ۹۹٪ مواقع خوب عمل کنید.موضوع ساده و موثریه. ولی چرا انقدر سخته؟رنجِ حرفه‌ای بودنرسیدن به اهداف و رفتار کردن مثل حرفه‌ای‌ها اصلا کار ساده‌ای نیست. در حقیقت حرفه‌ای بودن خیلی هم دردناکه.واقعیتی که هست اینه که در بیشتر مواقع ثابت‌قدم نیستیم. همه‌ی ما اهدافی داریم که می‌خوایم بهشون برسیم یا آروزهایی داریم که می‌خوایم محققشون کنیم، اما باید گفت مهم نیست می‌خواید تو چه کاری بهتر بشید، تا وقتی که انجام اون کار خاص رو مشروط می‌کنید به انگیزه داشتن، اونقدرها ثابت‌قدم نیستید که نتایج درخشانی به‌دست بیارید.بهتون این اطمینان رو میدم که وقتی شروع به ایجاد عادت جدیدی کنید و مُصرانه انجامش بدید، روزهایی هم قطعا از راه می‌رسن که دیگه دلتون نمیخواد به اون عادت پایبند بمونید. وقتی یه کسب‌وکاری رو شروع می‌کنید بعضی روزا واقعا دلتون میخواد کار رو ترک کنید! وقتی باشگاه میرید و ورزشی رو انجام میدید بعضی حرکات انگار هیچوقت تموم نمیشن! وقتی موقع نوشتن میشه بعضی روزا اصلا حوصله ندارید دست به کیبورد ببرید.اما قدم برداشتن درست در زمانی که کاری کسل‌کننده و رنج‌آوره، همون چیزیه که تفاوت بین فرد آماتور و حرفه‌ای رو مشخص می‌کنه.هیچوقت از شروع کار مهم پشیمان نخواهید شدشاید بعضیاتون فکر کنید که من دارم تشویقتون می‌کنم به اینکه معتاد کار کردن باشید: حرفه‌ای‌ها سخت‌تر از هرکس دیگه‌ای کار می‌کنن و این عالیه. نه اصلا و ابدا این رو نمی‌گم.حرفه‌ای بودن داشتن نظم و انضباط برای تعهد به چیزیه که براتون اهمیت داره، نه اینکه صرفا به زبان بگید چیزی براتون مهمه.حرفه‌ای بودن شروع کردن در لحظه‌ایه که احساس می‌کنید باید متوقف بشید، نه فقط به این خاطر که می‌خواید بیشتر کار کنید، بلکه به این خاطر که هدفتون اونقدری مهم هست که در همه حال براش تلاش کنید نه فقط در صورت جور بودن شرایط.حرفه‌ای بودن یعنی اولویت‌هاتون رو تحقق ببخشید.حرفه‌ای بودن به‌معنای معتاد کار بودن نیست، به این معناست که شما به‌خوبی می‌تونید چیزی که براتون مهمه رو انجام بدید - خصوصا وقتی که حوصله‌اش رو ندارید - و نقش یک قربانیِ مهیا نشدن شرایط رو بازی نمی‌کنید.چگونه حرفه ای شویمچگونه حرفه‌ای شویم؟گرچه حرفه‌ای شدن در عمل ساده نیست ولی اونقدرها هم که فکر می‌کنید پیچیده نیست. سه قدم رو باید بردارید:۱- تصمیم بگیرید قراره تو چه کاری حرفه‌ای باشید.هدف همه‌چیزه. اگر بدونید واقعا چی می‌خواید، به‌دست آوردنش راحت‌تر میشه. اصل ساده‌ای به‌نظر میاد ولی طبق تجربه‌ای که داشتم حتی افرادی که باهوش، خلاق، و بااستعداد بودند هم به‌ندرت می‌دونستند دقیقا برای چه چیزی دارند تلاش می‌کنند و چرا.۲- برای فعالیت‌هاتون برنامه زمانی تنظیم کنید.وقتی فهمیدید چی می‌خواید، تو قدم بعدی باید براش زمان‌بندی کنید تا واقعا انجامش بدید.نکته: اشتباهی که من مرتکب شدم رو تکرار نکنید. من زمان‌بندیم رو براساس نتیجه‌ی مطلوبم تنظیم کردم. مثلا نقشه نکشید که هر هفته می‌خواید چند کیلو وزن کم کنید یا چقدر پول می‌خواید درارید. «کم کردن ۵ کیلو وزن» اون کاری که نیست بتونید انجامش بدید. «انجام چهار ست اسکوات» اون کاریه که می‌تونید انجام بدید.قراره براساس کارهایی که می‌تونید انجام بدید برنامه‌ زمانی بچینید، نه براساس نتایجی که می‌خواید بگیرید.۳- به مدت یک هفته به برنامه‌ی زمانیتون پایبند بمونید.دست بردارید از اینکه هی بگید پایبندی به برنامه‌ریزی طی یک ماه یا یک سال چقدر سخته! فقط به مدت یک هفته برنامه رو انجام بدید. لازم نیست به ۷ روزِ بعدترش فکر کنید.تنظیم برنامه‌ی زمانی از شما یه حرفه‌ای نمیسازه، بلکه انجامش شما رو حرفه‌ای می‌کنه. برای یک هفته به برنامه پایبند بمونید. هفته بعد دوباره تصمیم بگیرید که برای یه هفته بهش پایبند بمونید. هفته بعدش همینطور. هفته بعدترش همینطور و ... .مثالی از خودمهمونطور که در ابتدای این مطلب هم گفتم، من در حال دست و پنجه نرم کردن با مداومت در نوشتن هستم. اما الان یه برنامه‌ی زمانی برای این کار دارم که واقعا کار می‌کنه. خیلی هم ساده‌ست: هر دوشنبه و پنجشنبه یه پست برای وبلاگم می‌نویسم. الان ۸ هفته‌ست که دارم طبق این برنامه پیش میرم. تازه اول کارم ولی تا حرفه‌ای شدن ادامه‌اش میدم.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این پست ترجمه‌ی آزادی بود از مطلب The Difference Between Professionals and Amateurs.امیدوارم خودمم بتونم این نکات رو برای نوشتن پایان‌نامه و نوشتن پست توی ویرگول اجرا کنم. بعضی روزا واقعا آدم دست و دلش به هیچ کاری نمیره.شما تلاش دارید تو چه زمینه‌ای حرفه‌ای بشید؟ یا بگید راهکار شما برای حرفه‌ای شدن چیه؟در ضمن اگر این مطلب براتون مفید بود می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش، وبلاگم‌رو حمایت مالی کنید.</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2019 14:22:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکنیک ساده‌ای برای همه‌کاره و هیچ‌کاره نبودن!</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-hna2xb1dksor</link>
                <description>در فرهنگی که داستان‌ها و افسانه‌هایش، از به دنبال جاودانگی بودن و نامحدود بودن حرف می‌زند، دانستن آنکه ما نمی‌توانیم هرکاری را انجام دهیم به نظر ناامیدکننده می‌رسد.خب، با توجه به اینکه اساسا نمی‌توانیم تمام کارهایی را که می‌خواهیم، انجام دهیم، لازم است بدانیم که باید چه کارهایی انجام داده و روی چه کارهایی تمرکز کنیم.گرچه همه می‌خواهیم همچون خدایان رفتار کنیم، ولی شاید با پذیرش واقعیت بتوانیم عملکرد بهتری داشته باشیم - پذیرش محدودیت‌هایی که داریم، پذیرش اینکه نمی‌توانیم همه کاری انجام دهیم، و در نهایت پذیرش اینکه ناچارا باید تصمیم بگیریم به چه کاری بپردازیم.گرچه کمی سخت به نظر می‌رسد ولی بعضی مفاهیم و تکنیک‌ها می‌توانند به ما کمک کنند که تصمیم بگیریم چه وقت و به چه کاری بله و چه وقت نه بگوییم.قانون دو سومدر دنیای کسب‌وکار، قانون دو سومْ معیارهایی برای آنچه یک محصول یا سازمانی را تعریف می‌کند، ارائه می‌دهد. این قانون سه عنصر اصلی را تعیین می‌کند که در موفقیت یک کسب‌وکار نقش مهمی دارند:کیفیتسرعتقیمتشما باید هر سه فاکتور را در نظر داشته باشید، اما فقط می‌توانید دو تای آن‌ها را انتخاب کنید. برای مثال، رستورانی می‌خواهد هم کیفیت داشته باشد و هم سریع باشد. به همین خاطر کمی گران‌تر خواهد بود. کسب‌وکاری می‌خواهد قیمتش را پایین نگه دارد، اما همچنان تمایل دارد کیفیتش حفظ شود. نتیجه؟ سرعتش کاهش می‌یابد. شما چیزی را می‌خواهید که هم ارزان باشد و هم سریع آماده شود؟ قطعا کیفیت آن تحت تاثیر قرار می‌گیرد.وقتی به چیزی بله می‌گویید، هم زمان به چیز دیگری نه می‌گویید. به همین سادگی غیرممکن است که هر سه عامل به یک اندازه خوب عمل کنند. اگر تلاش می‌کنید همه چیز باشید، همه کاری کنید، و یا هر سه عامل را با هم انتخاب کنید، در واقع در همه آن‌ها شکست می‌خورید.قانون شعبده‌بازیبیایید تلاش برای انجام تمام کار‌ها به صورت همزمان را با یک مثال فیزیکی قابل لمسش کنیم: شعبده بازیبا دو دست چندین توپ به هوا انداختنبدن انسان توانایی‌های محدودی دارد، فضای محدودی را به خود اختصاص می‌دهد، و اندام‌های محدود و مشخصی دارد. یک شعبده‌باز را در نظر بگیرید که می‌خواهد چند توپ را هم‌زمان به هوا انداخته و بگیرد. او فقط دو دست دارد. لازمه‌ی چنین حرکتی آن است که فرد از اندام‌های محدود خود استفاده کرده تا چندین عامل را هم‌زمان کنترل کند. در حالی که چندین توپ در هوا معلق‌اند، فقط تعداد مشخصی از آن‌ها می‌توانند در لحظه در دست شعبده‌باز قرار گیرند - و تمرکز شعبده‌باز روی آن‌ها باشد.زندگی را می‌توان با این نوع از شعبده‌بازی مقایسه کرد. ما معتقدیم که با آموختنِ پرتابِ تعدادِ به‌ظاهر بی‌نهایتی از اشیا، توانایی و ظرفیتمان را نامحدود کرده‌ایم. اما حقیقت این است که ما فقط می‌توانیم روی تعداد محدودی از اشیا در لحظه تمرکز کنیم. ما شعبده‌باز را تحسین می‌کنیم اما در فهم این نکته ناتوانیم که زمانی‌که اشیا در هوا معلق‌اند، فقط می‌توانیم آن چیزی را نگه داریم که محدودیت‌ اندام‌هایمان قادر به نگه‌داریش است.گرچه به دنبال پرتاب اشیای بیشتر و بیشتری به هوا هستیم، اما در نهایت می‌بینیم هیچ چیز در دست نداریم. ممکن است آنچه می‌خواهیم بیشتر و بیشتر داشته باشیم یک شی باشد، یا یک رابطه، یا تنها یک تعهد کوتاه‌مدت. شاید اشیا تحت کنترل شما باشند، اما هرگز نمی‌توانید روی تمامی آن‌ها تمرکز کنید.مثال خوب دیگری که می‌شود زد، باغبانی است. اگر در حال پرورش گیاهی از طریق کاشت بذر آن هستید، رویکرد محتاطانه - که شانس فرایند جوانه زدن از دانه را افزایش می‌دهد - این است که چندین دانه را با هم بکارید، نه صرفا یک دانه. هنگامی که آن‌ها را کاشتید شانس اینکه حداقل دو تا از دانه‌ها جوانه بزنند بیشتر است.مشکلی که در محدودیت‌های فیزیکی یک گیاه با آن روبرو هستیم، این است که اگر سعی کنید چندین دانه را در کنار هم و در نزدیکی یکدیگر بکارید و پرورش دهید، هیچ یک از آن‌ها پتانسیلش را بالقوه نخواهد کرد. به جای یک گیاه سالم، شما دو گیاه خواهید داشت که هم مواد مغذی کمتری دارند و هم رشد خوبی نخواهند کرد.درست همان زمان که تلاش می‌کنید همه‌ چیز داشته باشید، می‌فهمید در واقع هیچ چیز ندارید.اگر می‌خواهید گیاهتان رشد کند، لازم است بی‌خیال بقیه‌ی دانه‌ها شوید. شما باید اولویت‌هایتان را انتخاب کنید.استانداردی برای زندگیبه منظور شناسایی اولویت‌ها، شاید بهتر باشد ابتدا بفهمید چه عاملی اولویت‌های شما را تعیین می‌کند - استانداردی که به شما می‌گوید چگونه چیزی یا کاری را انتخاب کنید.این استانداردها و ایده‌آل‌ها در طول زمان تغییر می‌کنند. مثلا ممکن است در جوانی به دنبال چیزهایی باشیم که در میانسالی بابت آن‌ها افسوس بخوریم. اما ایده‌ی رایجی که می‌گوید شما تنها یک بار می‌توانید زندگی کنید، باعث می‌شود به این فکر می‌کنید که موقع مرگ چگونه از شما یاد خواهد شد.نکته‌ای که من فهمیدم این بود که نامگذاری روی استانداردی که هویت شما قرار است طبق آن شکل بگیرد، بلافاصله برخی چیزها را بی‌اهمیت می‌کند. مثلا اگر استاندارد شما سلامتی، عشق، و روابط جدی باشد، مجموعه‌ی مشخصی از اولویت‌ها برایتان تعریف می‌شود و خیلی از کارها به کنار رانده می‌شوند. اگر استانداردی برای خودتان تعریف نکنید، با هرآنچه بیشتر در دسترستان است تعریف خواهید شد.جهان کسب‌وکار با استفاده از قانون دو سوم، سه استاندارد مفید را تعریف کرده است: سرعت - کیفیت - قیمت. یک کسب و کار با توجه به این استانداردها باید تصمیم بگیرد اولویتش چه باشد. استانداردها هویت کسب‌وکارها را مشخص می‌کنند.خب، کسب‌وکارها که استاندارد خودشان را تعریف کرده‌اند، پس تکلیف زندگی شخصی ما چه می‌شود؟ قرار است با این زمان و انرژی محدود چه استانداردهایی را در اولویت‌ قرار دهیم؟این سوال خیلی سوال مهمی است، زیرا موقعیت‌هایی که قرار است به آن بله یا نه بگویید را تعیین می‌کند.چه زمانی بله بگوییم؟در خصوص زندگی، قانون دو سوم در واقع مشغولیت داشتن و مشغول بودن است. (Being Busy)درست همان نکاتی که در خصوص کسب‌وکار، باغبانی و شعبده‌بازی صدق می‌کند، در مورد زمان‌بندی برنامه‌ها و اولویت‌های ما هم صدق می‌کند. فرهنگ ما به دنبال بازدهی مداوم و ثابت است - ما کارگری کارآمد و فردی که از مشغولیت‌هایش حرف می‌زند و به ظاهر خیلی درگیر است را تحسین می‌کنیم. برنامه عجولانه و پرهرج‌ومرج در جامعه ما باشکوه است، گرچه ممکن است خیلی هم پوچ باشد. چه در زندگی و چه در کسب‌و‌کار وقتی تلاش می‌کنیم چندین کار را انجام دهیم، در واقع هیچ یک از آن‌ها را انجام نمی‌دهیم.مشغول بودن و درگیری داشتن شاید به این معنی باشد که هیچ اولویتی در کار نیست!وقتی شما عضوی از ۱۸ سازمان هستید، و در دو جا همزمان کار می‌کنید، و در یک خیریه داوطلبانه فعالید، و در تلاشید که هفته‌ای یک کتاب بخوانید و همیشه آماده‌اید تا به دوستانتان در پروژه‌هایشان کمک کنید - تازه وظایف پدر یا مادر یا همسر بودن را هم به آن اضافه کنید... با چنین شرایطی قادر نخواهید بود هر کدام از این مسئولیت‌ها را به طور تمام و کمال انجام دهید.می‌دانم که بعضی افراد حتی بیشتر از این‌ها مسئولیت به عهده دارند. ولی باز هم در آن حالت، شخص اولویت‌های گوناگونی دارد، در حالیکه همچنان زمان و انرژی محدودی در اختیارش است.بنابراین پرسش اصلی این نیست که :چگونه قرار است تمام این کارها را انجام دهیم؟بلکه سوال این است: کدام یک از این‌ کارها را باید انجام دهیم؟وقتی ما در تلاشیم همه جا باشیم، در واقع هیچ کجا نیستیم. وقتی می‌خواهیم همه چیز را حفظ کنیم، در نهایت هیچ چیز را حفظ نمی‌کنیم.قرار نیست بگوییم شما نباید سرگرمی‌هایی داشته باشید که به استراحت، لذت، رشد و تجربه‌تان کمک می‌کنند؛ اما مسئله‌ای که ضرورت دارد این است که اولویت‌های ذهنی‌مان را نام‌گذاری کنیم و از آن‌ها راضی باشیم - و هرآنچه برخلاف اولویت‌هایمان عمل می‌کند را رها کنیم.دوست دارید کدام توپ‌ها را در دستانتان نگه دارید؟ دوست دارید کدام گیاه را بکارید و رشد دهید؟ با توجه به اینکه زمان، انرژی و منابع شما محدود است، در واقعیت روی چه چیزی می‌توانید سرمایه‌گذاری کنید؟ اگر قرار باشد تنها در سه چیز عالی باشید که بازتابی از استانداردهای شماست، آن سه چیز چه خواهند بود؟به آن‌ها بله بگویید.و این یعنی قرار است به هر چیزی جز آن‌ها، نه بگویید. به همین سادگی.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این نوشته تلخیص و ترجمه آزادی بود از مطلب تکنیک ساده‌ای برای اینکه بدانیم به چه چیزهایی نه بگوییم. آیا شما هم تلاش کرده‌اید با یک دست دو هندوانه بردارید؟ راهکارتان برای تعیین اولویت‌ها چه بوده؟اگر این مطلب برای شما مفید بود می‌توانید از طریق صفحه‌ام در حامی باش، وبلاگم‌ را حمایت مالی کنید. :)</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2019 13:34:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای حفظ کردن زور نزنید! یک کتاب خوب، شما را تغییر خواهد داد!</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%81%D8%B8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-zhhegcqknj8t</link>
                <description>نمیتوانم خوانده‌هایم را به خاطر بسپارمپارسال شروع کردم به نت برداشتن از هر کتابی که می‌خوندم. حجم مطالعه‌ام زیاد بود و از اینکه تمام نت‌برداری‌ها و حاشیه‌نویسی‌ها رو فراموش کنم متنفر بودم! توقع داشتم کتابی رو که می‌خونم تمام و کمال تو ذهنم ذخیره بشه.به او بگو ترس از رنج، از خودِ رنج بدتر است. و این که هیچ قلبی، تا زمانی که در جست‌وجوی رویاهایش نباشد، هرگز رنج نخواهد برد. چون هر لحظه‌ی جست‌وجو، یک لحظه‌ی ملاقات با خداوند و ابدیت است.                                                                                                                                کیمیاگر - پائولو کوئیلوایده‌ی نت‌برداری از کتاب رو از کسی شنیده بودم که هشت کتاب پرفروش نوشته بود، بنابراین بی‌چون‌وچرا حرفش رو پذیرفتم.هدف از خوندن کتاب چیه اگر بعد از اتمامش نتونم حتی یک کلمه‌اش رو یادم بیارم؟اگر از اونچه خوندم به طور فعال استفاده نکنم پس خوندن کتاب چه ثمری داشته؟وقتی شروع کردم به نت‌برداری چی شد....طبق توصیه‌ای که بهم شده بود شروع کردم به یادداشت برداری از پاراگراف‌ها و برداشت‌هایی که از کتاب داشتم. تا یه مدتی همه چیز خوب پیش می‌رفت. احساس گناه «مطالعه‌ی اتلاف‌شده» از بین رفته بود و من احساس می‌کردم که در حال ساخت دیتابیس شخصی‌ام از اطلاعات هستم.اما بعد اتفاق عجیبی رخ داد.مطالعه و کتاب خوندن کمی سخت و طاقت‌فرسا شد.تموم کردن یک کتاب مساوی با نت‌برداری بود و به همین خاطر کمتر مطالعه می‌کردم. البته اخیرا دیگه نت‌برداری نمی‌کنم. مدتی خیلی بهش پرداختم اما سود چندانی برایم نداشت.با توقف نت‌برداری، مطالعه دیگه کار خسته‌کننده و طاقت‌فرسایی نبود و دوباره تبدیل به فعالیتی رو به جلو شد.با این حال کمی وسواسی شده بودم؛ انگار اگر نت‌برداری نکنم همه چیز از یه گوش وارد میشه و از گوش دیگه در میره.خیلی فکرم با این مسئله درگیر بود تا اخر به این نتیجه رسیدم که:احتیاجی به حفظ کردن و به خاطر سپردن نیست. کتاب‌های خوب، خودشان شما را تغییر می‌دهند.چه جوری از نگرانی در مورد به یاد آوردن خوانده‌هایم خلاص شدمخواندن و تجربه کردن جهان شما را پرورش می‌دهد. حتی اگر فراموش کنید چه چیزی را تجربه کرده‌اید یا چه چیزی را خوانده‌اید، باز هم تاثیر خود را بر جهان شما می‌گذارد. ذهن شما مثل یه برنامه‌ی گردآوری شده است که منبعش را از دست داده‌اید. ذهنتان کار می‌کند، اما شما نمی‌دانید چرا.                                                                                                                                                                                      پل گراهاممراقب آنچه به شما انگیزه می‌بخشد باشید!من فکر می‌کردم با مجبور کردن خودم به نت‌برداری، بخش بیشتری از کتاب رو به خاطر می‌سپارم. در عوض، این کار مطالعه و کتاب خواندن را تبدیل به کاری سخت و طاقت‌فرسا کرد و در نهایت باعث شد میزان مطالعه‌ام پایین بیاد.توصیه‌ی افراد باهوش را امتحان کنید، اما اگر برای شما نتیجه نداد آن را کورکورانه ادامه ندهید.همیشه بیشتر از یک راه برای رسیدن به مقصد وجود داره.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...تو ایام امتحانات همیشه از اینکه چرا درس‌هایی که خوندم تو خاطرم نمی‌مونه عصبانی‌ام. تو جستجوهام درباره‌ی به خاطر سپردن چیزهایی که خوندم، به مطلب Stop Trying To Memorize — A Good Book Will Change You برخوردم و دیدم بد نیست ترجمه‌اش رو با شما هم به اشتراک بذارم.شما هم خوندنی‌هاتون یادتون میره؟ راه‌حلی دارید براش؟*در ضمن اگر این مطلب براتون مفید بود می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش، وبلاگم‌رو حمایت مالی کنید.</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2019 19:09:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرایند تصمیم‌گیری مهم‌تر است یا خروجی نهایی؟</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vtcrtq1glin7</link>
                <description>پروسه تصمیم گیریچه عاملی درستیِ تصمیمِ گرفته شده را نشان می‌دهد؟ وقتی این سوال را از مردم می‌پرسم اغلب یک جواب مشترک می‌دهند: «وقتی نتیجه خوب باشد، یعنی تصمیمِ درستی گرفته شده است.»چرا ما فقط کارهای موفقیت‌آمیز و افرادی که موفق بوده‌اند را ارزشمند می‌دانیم و به آن‌ها بها می‌دهیم؟ همانطور که در کتاب‌فروشی‌ها و دنیای وب می‌بینید، کلی مقاله و کتاب هست که در ستایش افراد موفق نوشته شده‌اند.اما کجای این مسئله گمراه‌کننده است؟ آنجایی که ما تمایل داریم مواردی را که نتیجه‌ی موفقیت‌آمیزی نداشته‌اند نادیده بگیریم.در نهایت همه‌ی ما بعد از مرتکبِ اشتباهی شدن، به اشتباهاتمان نگاه می‌کنیم و با خود می‌گوییم این اشتباهات قابل پیش‌بینی بوده‌اند و میشد نتیجه را حدس زد! اما اگر واقعا راه جلوگیری از اشتباهات انقدر ساده است، چرا هنوز تصمیماتی می‌گیریم که از آن‌ها پشیمان می‌شویم؟تصمیمات بد و تصمیمات خوبربط دادن موفقیت‌ها به تصمیمات خوب، هیچ کاری ندارد. اما یک نکته‌ای هست: شکست لزوما برآمده از تصمیمات بد نیست! {گرچه تاریخ‌نویسان نظر دیگه‌ای دارند} اما به نظر من تصمیمات خوب یا تصمیمات بد ربطی به نتیجه‌ی حاصل‌شده ندارند.تصمیمات خوب می‌توانند منجر به نتایج بدی بشوند. و بالعکس.                                                      پیتر بولینحقیقت این است: شما نمی‌توانید آینده را پیش‌بینی کنید. گاهی تصمیمات بد هم به نتایج خوبی منتهی می‌شوند.به همین دلیل فکر می‌کنم بی‌معنی است که مردم تصور می‌کنند که می‌توانند به شما یاد دهند چگونه تصمیم خوب بگیرید. همچین چیزی اصلا وجود ندارد! هر آدمی که در زندگی‌اش بارها شکست خورده باشد می‌تواند این را به شما بگوید که: هیچکس نمی‌تواند به شما بگوید چگونه تصمیمات خوب بگیرید.بر فرایند تصمیم‌گیری تمرکز کنید، نه بر نتیجهنحوه‌ی نگاه شما به چگونگیِ رخ دادنِ یک امر در دنیای واقعی، مدل ذهنی نامیده می‌شود. مدل ذهنی چارچوب فکری شما درباره مسائل است.اما وقتی که می‌خواهیم تصمیم بگیریم، اغلب به چارچوبمان اهمیتی نمی‌دهیم و سریعا به سراغ بحث کردن درباره‌ی نتیجه احتمالی تصمیم می‌رویم. از خودمان می‌پرسیم: اگر این تصمیم را بگیرم چه اتفاقی میفتد؟چنین روشی روش جامعی نیست، چراکه شما هیچ تحقیقی در پروسه تصمیم‌گیری نمی‌کنید. شما فقط به دنبال نتیجه‌اید.اغلب از پروسه تصمیم‌گیری پرش می‌کنیم و مستقیم می‌رویم سراغ تصمیم گرفتن. گاهی به خاطر کمبود وقت، کمبود منابع، کمبود دانش یا به هر بهانه دیگری.توجیهتان هرچه که باشد، هیچوقت نباید بهانه‌ای شود برای پریدن از روی مرحله پروسه تصمیم‌گیری. پریدن از این مرحله تنها راهی است که شما را به تصمیم‌گیرنده‌ی بدی تبدیل می‌کند - فارغ از نتیجه.بنابراین به جای تمرکز کردن بر اینکه انتخاب‌هایتان چقدر موفقیت‌آمیز هستند، بر این تمرکز کنید که چگونه می‌توانید پروسه تصمیم‌گیری جامع و مبسوطی داشته باشید.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...شاید کل این حرف‌ها در این خلاصه شود که فقط به مقصد فکر نکنیم، به راه هم اهمیت دهیم.این نوشته ترجمه‌ی بخشی از این مطلب بود:Mental Models: Look At Your Decision-Making Process, Not The Outcomeاگر این مطلب برای شما مفید بود می‌توانید از طریق صفحه‌ام در حامی باش، وبلاگم‌ را حمایت مالی کنید. :)یک نوشته دیگرم که می‌توانید در کنار این مطلب نگاهی بهش بیندازید: https://virgool.io/@shakiba/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%AF%D9%81%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-l0fni3nlbkuf </description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2019 15:44:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند تمرین برای اینکه بفهمیم هدفمان در زندگی چیست</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%AF%D9%81%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-l0fni3nlbkuf</link>
                <description>هدف در زندگی فلسفه یا مانیفست صد کلمه‌ای داشته باشیدفلسفه زندگیتان را فقط در ۱۰۰ کلمه بنویسید - نه بیشتر نه کمتر. فلسفه زندگیتان می‌تواند بیانگر ارزش‌های شما باشد یا ساختارهایی که برای خودتان تعریف می‌کنید. با نوشتن عقاید و ارزش‌های اصلیتان شروع کنید. به کتاب‌هایی فکر کنید که تاثیر زیادی روی زندگیتان گذاشته‌اند. یا به توصیه‌هایی که در گذشته گرفته‌اید و به شدت به کارتان آمده است. براساس تجربه و عقایدتان بگویید فلسفه زندگیتان چیست. جملاتی مانند:خوشبین باش. شادی را انتخاب کن. با مردم مهربان باش. به بقیه اعتماد کن. به خودت اعتماد کن. همیشه هرکاری از دستت برمیاد انجام بده ولی تو تله پرفکشنیسم نیفت. نذار ترس‌هایت تصمیم‌هایت را هدایت کنند. چیزی را که می‌خواهی درخواست کن. کشف کن. فرصت‌ها را بچسب. چیزهای جدید را امتحان کن و ذهنت را باز نگه دار. در حال زندگی کن.اینکه مجبور باشید دقیقا ۱۰۰ کلمه برای فلسفه زندگیتان بنویسید باعث می‌شود تمام و کمال به این موضوع فکر کنید و مسائلی که برایتان مهم‌تر هستند را انتخاب کنید.خود واقعیتان را به خاطر آوریدچند دقیقه در سکوت فکر کنید. ذهنتان را به دوران کودکیتان بازگردانید. به یاد بیاورید که برای سرگرمی عادت داشتید چه کارهایی انجام دهید. خصوصا فعالیت‌هایی که محبوبتان بوده. هر موقع که رویاپردازی می‌کردید یا به شما اجازه می‌دادند هرکاری دوست دارید انجام دهید، چه چیزی را در رویا می‌دیدید یا به چه فعالیت‌هایی دست می‌زدید؟ سعی کنید به این سوال‌ها جواب دهید:زمانی که کودک بودید چه کارهایی جذبتان می‌کرد؟چه حس‌هایی بیشتر در خاطرتان مانده؟ (بویایی-بینایی-شنوایی-چشایی-لامسه) چه تجربه‌ی حسی‌ای بیشتر در خاطرتان مانده؟چه کاری را بیشتر دوست داشتید انجام دهید، فارغ از اینکه چقدر خنده‌دار یا بی‌اهمیت باشد؟ آیا فانتزی‌هایی داشته‌اید که به هیچکس حرفی از آن نزده‌اید؟خب بعد از اینکه به کودکیتان فکر کردید و به پاسخ این سوال‌ها فکر کردید، دو سوال از خودتان بپرسید: اول، آیا احساس می‌کنید بخشی از وجود شما هنوز چیزهایی که در کودکی دوست داشتید را دوست دارد؟ بیشتر از همه دلتنگ کدامشان شده‌اید؟ بعد از خودتان بپرسید این علایق و رویاهای کودکیتان به چه استعداد یا توانایی‌هایی در حال حاضر اشاره می‌کنند. در حال حاضر چه کاری می‌توانید انجام بدهید تا با بخشی از خودتان در کودکی ارتباط پیدا کنید؟برای مثال: زمانی که بچه بودم همیشه دوست داشتم بیرون از خانه بدوم و بازی کنم. خانه ما میان یک زمین کشاورزی بود و من از اینکه در زمین بدوم شاد بودم. در حال حاضر دوست دارم با دقت به گیاهان و حشرات نگاه کنم. بیرون از خانه و در طبیعت وقت بگذارنم. فکر میکنم این همان بخشی از کودکی من است که همچنان در درونم زنده است.به نظر خودتان چه کسی هستید؟یک کاغذ سفید بردارید و سعی کنید بین ۵-۱۰ دقیقه به این سوال پاسخ دهید که فکر می‌کنید چه کسی هستید؟ خودتان را به یک غریبه چگونه معرفی می‌کنید؟ مهم‌ترین ویژگی‌هایی که شخصیت شما را توصیف می‌کند چیست؟ اینجا هیچ جواب غلط یا درستی وجود ندارد، فقط یک قانون وجود دارد: زیادی بهش فکر نکنید. اولین و مطمئن‌ترین پاسخی که به ذهنتان می‌رسد را یادداشت کنید، همانی که به خودتان می‌گویید این دقیقا منم.روی پنج تمرکز کنیدفهرستی از ۲۵ هدفتان (یا بیشتر) بنویسید. ممکن است در ابتدا ناممکن به نظر برسد ولی سعیتان را بکنید. تمام پروژه‌هایی که در حال حاضر روی آن‌ها کار می‌کنید را یادداشت کنید، چه در خانه چه در محل کار. تمام کارهایی که دلتان می‌خواهد انجام دهید اما فکر می‌کنید وقتی برایشان ندارید را بنویسید. حداقل ۲۵ مورد را یادداشت کنید.مرحله بعد لیستتان را بازبینی کنید. کدام اهدافتان جذاب‌تر است؟ آنقدر این سوال را بپرسید تا از بین لیست پنج هدفی که بیشترین اولویت را دارند انتخاب کنید. فقط پنج تا.در آخر به اهدافی بنگرید که انتخاب نکرده‌اید. این‌ها همان‌هایی هستند که حواس شما را پرت می‌کنند. این‌ها زمان و انرژی شما را می‌گیرند و باعث می‌شوند حواستان از اهدافی که اهمیت بیشتری دارند پرت شود.نامه‌ای به آینده یا وصیت نامهبه این فکر کنید دوست دارید توسط نوه‌ها و ندیده‌هایتان چگونه یاد شوید. در یک نامه با زبان اول شخص (یعنی از زبان خودتان) خلاصه‌ای از زندگی، ارزش‌ها و دستاوردهایتان بنویسید آنگونه که دوست دارید به دست نسل آینده‌تان برسد. وانمود کنید که در اواخر عمرتان به سر می‌برید و می‌خواهید نکات برجسته و درخشان زندگیتان را با نوادگانتان به اشتراک بگذارید. انگار وصیت می‌کنید.راه دیگرش این است که تصور کنید در مراسم ترحیم خودتان حضور دارید. چهار نفر قرار است در مراسم شما سخنرانی کنند. یک نفر به نمایندگی از اعضای خانواده و فامیل، نفر دوم به نمایندگی از دوستان شما، نفر سوم به نمایندگی از همکاران و محل کار شما و نفر چهارم به نمایندگی از انجمن یا گروهی که ....خب حالا عمیقا به این موضوع فکر کنید. هرکدام از این افراد درباره شما چه می‌گویند؟ دوست دارید از شما به چه عنوانی یاد کنند؟ دوست دارید کدام یک از ویژگی‌های شما را نام ببرند؟ دوست دارید از کدام دستاوردها یا موفقیت‌های شما حرف بزنند؟۲۰ کاری را که دوست دارید فهرست کنیدبیست کاری را که دوست دارید لیست کنید. حداقل باید ۲۰ کار را ذکر کنید. می‌تواند بیشتر هم باشد ولی کمتر نه! سپس چند ستون جلوی هر یک از موارد بسازید و مشخص کنید از آخرین باری که آن کار را انجام دادید چقدر می‌گذرد/ آیا رایگان بوده انجامش یا پولی پرداخت کرده‌اید؟/ تنها انجامش داده‌اید یا همراه با کسی؟/ برنامه‌ریزی شده بوده یا یکباره انجامش دادید؟ / آیا مرتبط با شغلتان بوده؟ / آیا خطری برای سلامتیتان داشته؟ / با سرعت کندی بوده یا تند؟ / مربوط به ذهن بوده یا بدن؟بعد از اینکه برای هر یک از کارهای موردعلاقه‌تان این موارد را مشخص کردید، نگاهی کلی بیندازید تا متوجه شوید از چه تیپ کارهایی بیشتر خوشتان می‌آید. و خودتان را بهتر بشناسید.ممکن بود چه شخصیتی باشید؟تصور کنید در یک دنیای ایده‌آل هستید، یعنی هم از سطح سواد هم عاطفی و هم مالی در بالاترین مرتبه ممکن قرار دارید. آنگاه چه کار می‌کردید؟ به چه فعالیت‌هایی می‌پرداختید؟ به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این مطلب رو وقتی که داشتم وبلاگ‌خونی می‌کردم پیدا کردم و بخشیش رو ترجمه کردم اینجا. راه‌های دیگه‌ای هم معرفی شده که با مراجعه به مطلب اصلی می‌تونید بخونید.برای اینکه کمی بیشتر با مانیفست آشنا بشید پیشنهاد می‌کنم مطلب چرا و چطوری یک مانیفست شخصی بنویسیم رو از امین آسوده بخونید.اگر راه‌های دیگه‌ای برای فهمیدن هدف تو زندگی می‌شناسید حتما معرفی کنید!*در ضمن اگر این مطلب براتون مفید بود می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش، وبلاگم‌رو حمایت مالی کنید.</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2019 19:59:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا واقعا «نگرش یعنی همه چیز»؟</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%B4-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-auf4o0rddbkw</link>
                <description>این نوشته در آری‌گویی به چالش کتاب‌خوانی ۹۸ نوشته شده که ویرگولی عزیز مهرداد روستا راه انداخته. اولین کتابی که انتخاب کردم از این چالش بخونم، کتابی بود که صبح تا شب یک روزه تمامش کنم. البته با توجه به حجم و محتوای کتابی که در ادامه معرفی می‌کنم، یک ساعت بیشتر زمان نبرد! کتاب نگرش یعنی همه چیز اثر جف کلر، حدودا ۱۷۰ صفحه است و نسخه‌ای که دست منه چاپ چهاردم این کتابه. این کتاب رو یکی از دوستانم معرفی کرد بهم و لطف کرد قرض داد تا بخونمش.در نهایت با اینکه از کتاب‌های روانشناسی مثبت و این دست موضوعات خسته شده بودم، گفتم یک نگاهی به این کتاب - که در مدح و ستایشش خیلی شنیدم- بیندازم.کتاب نگرش یعنی همه چیز - جف کلر - انتشارات درساخب، اول از همه باید بگم که این کتاب هیچ تغییری در من به وجود نیاورد. احتمالا اولین نفری باشم که از این کتاب خوشش نیامده! دوم اینکه همان حرف‌های تکراری روانشناسی مثبت‌نگری را میزد و هیچ حرف جدیدی نداشت. معمولا از این سنخ کتاب‌ها، یکی را که بخوانید انگار همه‌شان را خوانده‌اید. کتاب راز، قانون جذب و امثال اینها هرکدام یک دسته‌بندی از همان راه‌حل‌های همیشگی و دم دستی می‌دهند و به زعم خودشان انگار حرف جدیدی زده‌اند. در واقع راه‌حل ‌های پرورده‌ای نمی‌دهند.محوریت تمام این کتاب‌ها هم همان مصرع معروف «هرچیز که در جستن آنی، آنی» هست. یا حتی همان سخن معروف که برخی به حضرت علی (ع)، برخی به زرتشت و برخی به هر بزرگ دیگری نسبت می‌دهند:مراقب افکارت باش که گفتارت می‌شود، مراقب گفتارت باش که رفتارت می‌شود، مراقب رفتارت باش که عادتت می‌شود، مراقب عادتت باش که شخصیتت می‌شود، مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می‌شود.چنین کتاب‌هایی برای افرادی که دنبال راه‌حل‌های سطحی هستند و ریشه‌یابی چندان اهمیتی برایشان ندارد، خیلی کتاب‌های خوبی هستند. عین قرص که می‌اندازی بالا، این‌ها را هم می‌خوانی و با خود می‌گویی ایول، از فردا قرار است تمام آرزوهایم برآورده شود. اما به درد من نخورد. اینکه با ذکر داستان مصائب یک نفر و اینکه آن یک نفر با به کار بردن این راه‌حل‌ها توانست بر مشکلاتش فائق بیاید (استراتژی متداول این قبیل کتاب‌ها) به هیچ درد من نمی‌خورد! اما برای اینکه کمی هم در این مورد اطلاعاتمان را ببریم بالا، چگونه خوشبخت باشیم را جستجو کردم و بخشی از یکی از مقالاتی را که آورد ترجمه کردم:محققی به نام Sonja Lyubomirsky سال‌ها روی این موضوع کار کرده که چه عواملی افراد را شاد و خوشحال می‌کند و حس خوشبختی می‌دهد. بعد از سال‌ها تحقیق به چنین نتیجه‌ای رسیده:۵۰ درصد خوشبختی، امری بیولوژیک است. به نظر می‌رسد هر یک از ما یک نقطه تنظیم شده‌ای از خوشبختی در بدنمان داریم که تقریبا ۵۰ درصد از سطح رضایت ما را تشکیل می‌دهد. از آنجا که این نقطه تنظیم شده امری ژنتیکی است، تغییر دادنش دشوار به نظر می‌رسد. ۱۰ درصد دیگر خوشبختی‌، وابسته به عوامل خارجی است. عوامل خارجی مثل سن، نژاد، ملیت، جنسیت، وضعیت تاهل، وضعیت شغلی، امنیت شغلی و درآمد. وضعیت مالی شما هم بخشی از این ۱۰ درصد است - اما تنها بخشی از آن است و این بدین معنی است که تنها بخش کوچکی از حس خوشبختی شما را تشکیل می‌دهد.۴۰ درصد باقی‌مانده از احساس خوشبختی، برآمده از فعالیت‌های ارادی و عامدانه است، یعنی همان چیزهایی که انتخاب می‌کنید انجام دهید. بخش بزرگی از رضایت شما از زندگی براساس فعالیت‌ها و نگرش شماست. شما می‌توانید سطح سلامت خود را از طریق ورزش، قدردانی و کارهای هدفمند افزایش بدهید.خب، به نظر می‌رسد از آنجایی که ۶۰ درصد میزان خوشبختی شما از کنترل شما خارج است، منطقی باشد که تمرکزتان را روی ۴۰ درصد باقیمانده بگذارید تا با کنترل امور وضعیت را بهبود ببخشید. (ولی فراموش نکنید که عوامل بیولوژیکی هم موثرند. وقتی فردی به دلیل بهم‌ریختگی هورمون‌ها یا هر عامل دیگری دچار افسردگی می‌شود، دادن کتاب نگرش یعنی همه چیز به این فرد، ممکن است حتی حالش را هم بدتر کند. یکی از بدی‌های اینجور کتاب‌ها این است که برای همه یکجور نسخه می‌پیچیند.)خب حالا فعالیت‌های ارادی‌مان را چگونه کنترل کنیم؟روانشناسی به نام Mihaly Csikszentmihalyi به مدت ۵۰ سال در مورد خوشبختی و خلاقیت انسان مطالعه کرده است. تحقیقات او با تمرکز بر واژه‌ی «جریان» انجام گرفته که جایگزینی برای اصطلاح «تجربه مطلوب» است. در توضیح واژه جریان می‌گوید:همه ما زمان‌هایی را تجربه کرده‌ایم که به جای اینکه در حال دست و پنجه نرم کردن با نیروهای ناشناخته باشیم، در کنترل فعالیت‌هایمان بوده‌ایم و سرنوشتمان را خودمان رقم زده‌ایم. در موارد نادری که این اتفاق می‌افتد، ما حس هیجان و حس عمیق لذت را تجربه می‌کنیم.اوج تجربه‌های ما طی لحظاتی که غیرفعال بوده‌ایم به دست نیامده‌اند. مطمئنا از خواندن یک کتاب یا تماشای سریال مورد علاقه‌مان لذت برده‌ایم اما این‌ها بهترین لحظات زندگی ما نبوده‌اند. در عوض بهترین لحظات زندگی معمولا زمانی رخ داده‌اند که بدن یا ذهن فرد در تلاش بوده تا کاری دشوار یا ارزشمند را انجام دهد و با محدودیت‌های خودش مواجه شده است.افراد هنگامی که محیط اطرافشان را فراموش می‌کنند تا بیشترین تلاششان را برای چالش یا کار موردعلاقه‌شان بگذارند، بیشتر احساس خوشبختی می‌کنند. در واقع هنگامی که در تلاشید بهترین تلاش خودتان را نشان دهید، خوشبختی همانجا رخ می‌دهد.برای برخی افراد «جریان» از طریق فعالیت‌های فیزیکی رخ می‌دهد، مثلا زمانی که کوهنوردی یا قایقرانی می‌کنند. برای برخی دیگر فعالیت‌های روزمره مثل تمیز کردن آشپزخانه ایجاد جریان می‌کند. یک سری دیگر با برنامه‌نویسی کردن جریان را ایجاد می‌کنند و یک سری دیگر هم مثل من هنگام نوشتن خوشبختی را تجربه می‌کنند.این آقای روانشناس در تحقیق درباره تجربه مطلوب افراد از زندگی، با بررسی جمعیت‌های گوناگونی از سراسر جهان، به این نتیجه رسیده که برای فرد این امکان وجود دارد که کیفیت زندگی روزمره‌اش را در دست بگیرد و از فعالیت‌های پیش‌افتاده و روزمره‌اش هم لذت ببرد. در ادامه با برررسی بهترین لحظات زندگی اعلام کرده این لحظات حداقل یکی از ویژگی‌های زیر را دارا هستند:یک فعالیت چالش برانگیز که نیازمند مهارت باشد. جریان خوشبختی در مرز بین ملال و اضطراب رخ می‌دهد، هنگامی که چالش با توانمندی فرد در تعادل است. در واقع تعادلی بین توانایی‌هایتان و وظایفی که برعهده‌تان است پیدا کنید. اگر وظایف بیش از حد توانایی شما باشد، مضطرب می‌شوید، اگر خیلی راحت باشد و شما در آن خیلی خوب باشید بعد مدتی دچار ملال و خستگی می‌شوید.ادغام فعالیت و آگاهی. از آنجایی که وظایف چالش برانگیز مستلزم تمرکز و توجه کامل است، افراد به حدی درگیر می‌شوند که انگار بعد از مدتی فعالیت‌ها را به طور اتوماتیک و خودبه‌خودی انجام می‌دهند.اهداف واضح و بازخورد. اکثریت قریب به اتفاق تجربه‌های شاد ما زمانی رخ می‌دهند که در حال انجام فعالیت هدفمند و در چارچوب قوانین باشیم، مثل بازی شطرنج، برنامه‌نویسی و ... .تمرکز بر وظیفه‌ای که در دست داریم. برای رسیدن به تجربه مطلوب نباید حواستان پرت شود. باید در آنچه انجام می‌دهید ذوب شوید! هنگامی که تمرکز کنید، دستورات به خودآگاه شما می‌رسند، ترس و اضطراب کمرنگ می‌شوند و شما به طور کامل در «حال» حضور پیدا می‌کنید.حس کنترل داشتن. برای تجربه حس مطلوب شما نباید نگران این باشید که ممکن است کنترلتان را از دست بدهید. بلکه باید باور داشته باشید که می‌توانید بر هر آنچه انجام می‌دهید تاثیر داشته باشید.از دست دادن هوشیاری. طی تجربه لحظات خوشبختی، شما فراموش می‌کنید چه کسی هستید. بخشی از محیط اطرافتان می‌شوید. دیگر از خودتان به عنوان یک فرد آگاهی ندارید.تحول زمان. هنگامی که در جریان خوشبختی هستید گذر زمان تغییر می‌یابد. گاهی کندتر و گاهی تندتر می‌گذرد. این خلاصی از زمان به شدت هیجان ما می‌افزاید.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...خب، همونطور که دیدیم، طبق این مقاله، عوامل گوناگونی روی حس خوشبختی و در مرحله بعد روی تغییر نگرش و به دست گرفتن کنترل امور نقش دارند. (عواملی بیش از نوشتن آرزوها و نصب کردنشان بالای تخت)نقد کوچکی هم در مورد کتاب مذکور توی اکانت گودریدزم نوشتم که بد نیست اگر شما هم کتاب را خوانده‌اید، در آنجا نظرتان را بنویسید. خوشحال میشم نظرتون رو در مورد این مدل کتاب‌ها بگید و تو ادامه‌ی چالش ما رو همراهی کنید.اگر این مطلب رو دوست داشتید و براتون مفید بود، می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش وبلاگم‌رو حمایت مالی کنید.</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Wed, 27 Feb 2019 17:54:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر کردن علاج درد ما (و شما) نیست! ولی چرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D8%AC-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-jsnaf6syfhjc</link>
                <description>این مطلب شاید کمی طولانی باشه ولی پر از عکسه و خستتون نمی‌کنه. حتما دنبال کنید:همین الان که دارید این مطلب رو می‌خونید ممکنه تو این وضع باشید:یا تو این حالت:یا اینجا:ولی به احتمال زیاد اینجایید:امروزم یه روز دیگه‌ست... و شما همون کاری رو می‌کنید که لازمه انجام بدید.کارهاتون رو انجام می‌دید و در چرخه‌ی چک‌لیست، عمل، و استراحت پیش می‌روید. اما در لحظات مختلفی از روز، توقف کوتاهی می‌کنید و نگاهی به اطرافتان میندازید.به صحنه‌ی زندگی هر روزتان. نمای ماتی از این فیلم تمام آشنا.به دلایلی - این کشور، این شهر، این محله، این خیابان به‌خصوص - محلیه که شما بیشترین اوقات زندگیتون رو توش می‌گذرونید. و همین فکره که باعث میشه افکار پوچ به ذهنتون رسوخ کنه.شروع می‌کنید به فکر کردن درباره‌ی مکان‌های دیگه‌ای توی جهان که می‌تونستید اونجا باشید. یا به طور دقیق‌تر، تمام مکان‌هایی که مایلید اونجا باشید. یه جای هیجان‌انگیزتر. یه جای جدید. یه جایی که چیزایی رو تجربه کنید که براتون عجیب غریبه. شاید تو رویاهاتون به سواحل زیبای تایلند برید:یا به پاریس، جایی که می‌تونید غذای فرانسوی بخورید، و تو خیابون‌های پرهیاهویی که در موردش زیاد شنیدید قدم بزنید:یا برید به پرو، منطقه‌ای که ماچوپیچو اونجاست و  معماری عجیب اونجارو ببینید که تعداد زیادی از دوستاتون توی فیسبوک باهاش عکس دارن:یا برید آلاسکا، جایی که می‌تونید شاهد شکوه و عظمت شفق‌های قطبی باشید:جهان زمین بازی شما محسوب میشه و شما مطمئنید که این مناطق کشف نشده منبع ماجراجویی، شگفتی و در نهایت خوشبختی خواهد شد.تویی که قراره منو شاد کنی نه؟ -اممم شاید؟سفر معمولا جوابیه که بیشتر ما وقتی حس می‌کنیم زندگیمون روتین شده به اون می‌رسیم. روتینِ از خواب بیدار شدن، حاضر شدن، سرکار رفتن، نهار خوردن، تو جلسات شرکت کردن، از سر کار به خونه برگشتن، شام خوردن، ریلکس کردن، خوابیدن و دومرتبه از سر گرفتن این چرخه که به نظر مثل یه جاده‌ی بی‌انتها می‌رسه:جعبه تجربه روزانهاین جعبه‌ی تجربه‌ی روزانه است و این فضاییه که در هر روز از هفته/ماه/سال که زندگی می‌کنیم، اشغال می‌کنیم. این همون چیزیه که تجربه‌ی روزانه نرمال در نظر می‌گیریم.مرزهای جعبه‌ی ما زندگی امروز ما رو تعیین می‌کنه. پس وقتی که تو رویاهامون دنبال یه آینده‌ی هیجان‌انگیزیم، نگاهمون به بیرون از این جعبه‌ست. جعبه‌ی فعلی ما خوبه و قابل زندگیه، اما امید ما جایی بیرون از مرزهای اون قرار داره:از اونجایی که بسیاری از چیزایی که ما می‌خواهیم بیرون از جعبه قرار داره، سعی می‌کنیم جعبه‌ی تجربه‌ی روزانه‌مون رو هرچه بیشتر با جهان بیرونی ارتباط بدیم. این تماس و ارتباط نشان‌دهنده‌ی دستاورد ما از اهدافمونه. ما امید داریم که این ارتباط و تماس کوتاه، ساختار جعبه‌مون رو تغییر بده، اما در نهایت، نتیجه خیلی زودگذره.برای مثال، بیاید فرض کنیم یه دوستی اتومبیل جذاب و جدیدی رو به شما معرفی می‌کنه. شما سریعا به اون اتومبیل جذب می‌شوید و هرچه بیشتر و بیشتر نظرات رو در مورد عملکرد شگفت‌آورش می‌خونید، اتومبیل به ابژه‌ی میل شما تبدیل می‌شود.جهان بیرونی یه هدف ملموس به شما نشون داده تا براش قدم بردارید، و جعبه‌ی شما هرآنچه از دستش بربیاد انجام میده تا منابعی که برای رسیدن به اتومبیل رو لازم دارید براتون فراهم کنه:بنابراین شما تو چرخه‌ی تجربه‌ی روزانه‌تان همینطور جلو می‌روید. روزها تبدیل میشه به هفته‌ها، هفته‌ها به ماه‌ها و ماه‌ها به سال‌ها.و یک روز سخت‌کاری شما نتیجه میده. ارتقای شغلی خوبی می‌گیرید و حالا بلاخره می‌تونید اتومبیل زیبا رو داشته باشید!حالا که این اتومبیل زیبا رو دارید، ساختار جعبه‌تون تغییرات اساسی می‌کنه و دیگه مثل جعبه‌ی قبلی نیست!برای رفت به محل کار و برگشت به خونه، و کلن برای رفتن به هر جایی از ماشین جدیدتان استفاده می‌کنید.اما، یه چیزی! با اینکه از داشتن این ماشین همچنان خوشحالید، اما متوجه میشید که هیجانتون برای داشتنش بیشتر از هیجانیه که حالا بعد از داشتنش برای روندنش داریدافت میزان هیجانچند ماه که می‌گذره، مردم کمتر و کمتر در مورد ماشین جدیدتون کامنت میذارنزمان بیشتری می‌گذره. سوار ماشینتون میشید، به محل کار میرید و از اونجا برمیگردید، تو ترافیک می‌مونید، تو همون جای پارک قبلی پارک می‌کنید و ... . ماشینتون به نظر کمی کثیف میاد اما دیگه براتون مهم نیست چون ماشین شما الان... فقط یه ماشینه!سالهای زیادی از موقعی که ماشینتون رو خریدید می‌گذره و الان فقط یه ماشین معمولیه که شما رو از نقطه‌ی الف می‌بره به نقطه‌ی ب. و بعد یک روز، جعبه‌ی شما دوباره یه جعبه‌ی تجربه‌ی روزانه‌ی ساده‌ست، با همون بافت بی‌هیجان و رنگ‌وبوی آشنایی که در گذشته داشت:‌نکته‌ی جالب اینه که شما می‌تونید ابژه‌ی میلتون رو (یعنی همون ماشین) با هر چیز دیگه‌ای عوض کنید (خونه جدید، شغل جدید، رابطه‌ی جدید و ...) و دوباره الگویی مشابه اونچه برای ماشین رخ داد، اتفاق بیفته. تغییر یا تعویض محتویات جعبه‌ی شما ممکنه کمی شکل اون رو به حالت هیجان‌انگیز تغییر بده ولی در نهایت، این چیزها بخش دیگری از زندگی عادی خواهند شد.خب اگر دست‌کاری کردن محتویات جعبه جواب نمیده، دنبال ریشه‌های احتمالی مشکل باشید: خود جعبه.تصمیم می‌گیرید برای شروع، خود جعبه رو به عنوان محیط زندگیتون ترک کنید، چون منشا اصلی نارضایتی مداوم شماست. لازمه جعبه رو پاره کنید و خودتون رو بندازید بیرون، تو فضای غریبی که کلید تازگی حقیقی و شگفتی مدامه.و مشخص می‌کنید که بهترین راه انجام این کار از مسیر سفر می‌گذره.بنابراین کمی پول پس‌انداز می‌کنید، مرخصی می‌گیرید، چمدوناتونو می‌بندید و می‌روید به سمت کشوری که تا حالا نرفتید. حالا می‌تونید در محیط نا‌آشنا شادی کنید و خودتون رو در گستره‌ی بی‌حدومرز فرهنگ، غذا و زندگی‌ای که هیچوقت تو جعبه‌تون نبود غرق کنید.مشکل این داستان برای اغلب ما اینه که سفر کردن در قالب تعطیلات اتفاق میفته. تعطیلات طراحی شدن که یک فرجه‌ی هیجان‌انگیز باشن تا انگیزه‌ی ما رو برای برگشتن به جعبه‌ی تجربه‌ی روزانه حفظ کنن. از طرفی این یه جور پارادوکس مضحکه - چرخیدن چرخ‌دهنده‌های جعبه همون چیزیه که منابع مالی رو برای ما مهیا میکنه تا از جعبه بزنیم بیرون، اما خاطرات فوق‌العاده‌ی تعطیلاتمان همون چیزهایی هستن که ما رو مستقیما به داخل جعبه برمی‌گردونن.در نتیجه، وقتی شما در قالب تعطیلات به سفر می‌رید، میدونید که به زودی قراره به داخل جعبه برگردید، خیلی زود. این مسئله گرایش به برانگیختن رفتار «حداکثرسازی تجربه» داره، که در این حالت شما سراسیمه‌وار و با انبوهی از هیجان خسته‌کننده اینور اونور می‌دوید تا از هر لحظه‌ی سفرتون استفاده کنیدو ناگزیر، دوباره برمی‌گردید به داخل جعبه و روزشماری می‌کنید برای سفر بعدی:اینجور وقتاست که شروع می‌کنید به رویاپردازی برای خارج شدن از جعبه‌ی تجربه‌ی روزانه. پی میبرید تعطیلات مثل ذره‌ای دوپامین از تجربه‌ای فرهنگی‌ست، که محدودیت‌های زمانی به شما اجازه نمیدن تمام و کمال یک مکان خارجی رو ببینید و لذت ببرید.و یک روز خیلی جدی تصمیم می‌گیرید که جوابْ داخل جعبه‌ای که توش زندگی می‌کنید نیست.جوابش یه جای دیگه‌ست، یه جای دورافتاده که فقط یه بار تو زندگیتون دیدید و ازش لذت بردید.اما این بار، برای مدت زمان واقعا طولانی‌ای خواهید رفت.قطعا اونچه که به دنبالشید باید اونجا باشه. نه اینجا.فقط بلیط یه طرفه! نمی‌خوام برگردمبه محض اینکه به محیط جدید برسید، هیجان براتون ملموس خواهد بود. نه تنها در یک بخش کاملا جدیدی از دنیا غوطه‌ور شدید، بلکه به اندازه‌ی کافی زمان دارید تا هر گوشه‌ی اون رو کشف کنید.با آدمای جدیدی دوست میشید که تو سرزمین جدید ساکن‌اند و با هم به مناطق مختلف میرید تا غذاهایی که در موردش شنیدید رو بچشید. چیز دیگه‌ای که می‌دونید اینه که تعداد زیادی از آدما رو میشناسید که میتونید باهاشون خوش بگذرونید. اونا باحالن، سرتونو گرم میکنن، پر از هیجان‌اند - ویژگی‌ای که افراد محل زندگی شما نداشتن. این افراد محلی، درک عمیقی از فرهنگی دارن که شما مایلید در موردش بیشتر بدونید، بنابراین هر بار که باهاشون بیرون میرید فرصتیه برای انجام چیزی که تا به حال انجام ندادید.میتونید چیزایی رو ببینید که تا به حال ندیدید، و این فوق‌العاده‌ست.واو!اگر یکی ازتون بپرسه اوضاع چطوره، جوابش خیلی ساده‌ست: شگفت‌انگیز!اما یادتون باشه ازونجایی که قرار بود یه مدت اینجا باشید، گردش رفتن با افراد متنوع و تماشای مناظر جدید، مسیر امنی برای پایداری مالی نیست. علاوه بر این، تمام دوستاتون طی روز مشغول کار هستن و به مدت طولانی‌ای مجبورید تا بعدازظهر تنهایی ول بگردید.و خب بله، الان وقتشه که یه شغل داشته باشید.ماهیت کار شبیه اون چیزیه که در گذشته انجام میدادید - ایده‌آل نیست اما از رویای شما برای سفر کردن و شکستن جعبه قدیمی حمایت می‌کنه، پس به نظر خوب میرسه.خیله خب. همه چیز تنظیم شده. الان موتوری برای تامین منبع مالی دارید که میتونه از موندنتون توی خونه جدید پشتیبانی کنه و شما میتونید طی زمان تجربه‌های زیادی تو این سرزمین داشته باشید.اما اینجا یه نکته در خصوص زمان وجود داره: مهم نیست شما کجایید، زمان در مسیر خطی می‌گذره. رو به جلو.و این حرکت خطی زمان، روش طبیعته برای آزمایش اونچه که ما معنی‌دار می‌دونیم. تنها زمان میتونه بگه که یک حسْ زودگذره یا دوام زیادی داره.وقتی تو سفر روزها تبدیل میشه به هفته‌ها، تجربه‌ها کمی با حس آشنای روزمرگی ترکیب میشن.غذایی که روز اول مشتاقانه میخوردید، حالا دیگه به غذای هر شبتون تبدیل شده.امروزم همون همیشگی؟دوستانی که اون روزای اول که اومده بودید جاهای جالب رو نشونتون میدادن، حالا شدن همون افرادی که هر هفته میبینیشون. بدتر از همه: همون جاهای قبلی میرید باهم.مناطقی که پول داده بودید تا برید ببینید الان بناهایی شدن که هر روز موقع رفتن به سر کار از کنارشون رد میشید:شغلی که اینجا دارید همون حسی رو میده که شغلی که در گذشته داشتید میداد. و وقتی حرف از خونه میشه، به این فکر میکنید که دوستاتون دارن چیکار میکنن. و بدون اینکه آگاهانه پی ببرید، اتفاقات زندگیتون شبیه به سکانس‌هایی میشه که با نظم آشنایی رخ میده... نظمی که همین چندوقت پیش سعی داشتید ازش فرار کنید.و همونطور که هفته‌ها تبدیل میشن به ماه‌ها، واقعیت دردناکْ شما رو به خودتون میاره. دوباره‌ مرزهای یک شکل کاملا آشنا در حال شکل‌گیریه.او او!جعبه‌ی تجربه روزانه یک بار دیگه شما رو در بر گرفته. ای بابا! این جعبه اینجا چیکار میکنه؟ چه جوری شما رو اینهمه راه تا اینجا دنبال کرده؟شاید وقتشه که یه جای جدید پیدا کنید برای رفتن؟! شاید یه جای دورتر. یا شاید یه قاره‌ی دیگه؟! با بازگشتن جعبه‌ی تجربه‌ی روزانه، تمایل به بیرون اومدن از اون هم بازگشته.اما یه چیزی اینجا هست. علی‌رغم تلاشی که می‌کنید برای بیرون اومدن از جعبه، اصلا جواب نمیده. شاید بتونید محیط خارجیتون رو به اون چیزی که دوست دارید تغییر بدید اما همچنان با یه جعبه که همیشه همراه شماست سفر خواهید کرد.این جعبه همون ذهن شماست.وقتی که غرق در سفر هستیم به شدت تمرکز می‌کنیم به تغییر محیط بیرونی، ولی غافل میشیم از یه عاملی که وفادارانه همه جا همراهمون میاد: ذهن ما.اگر ذهنتون در آسودگی نباشه، همون بیم و بی‌قراری‌ای که امروز احساس می‌کنید، در طول سفر هم همراهتان خواهد بود. این نکته ممکنه به خاطر تجربیات جدید به تعویق بیفته اما بدون در نظر گرفتن جایی که هستید، ذهنی که در آسایش نباشه همیشه در انتها خودش رو نشون میده. احساس بی‌قراری که در پس تمام مسائل حل نشده‌ی شما در خانه برقراره، شما رو در هرکجا که باشید همراهی میکنه. رابطه‌ی اجباری با خانواده‌تون، حس بی‌هدفی در شغلتون، اعتماد به نفس پایین، تنش‌های زیاد با پارتنرتون، افسردگی‌ای که در کمین نشسته - پاسخ هرکدوم از اینا تو مسیر یه طرفه‌ای به یه مکان دور، نیست!سقراط این مسئله رو بهتر بیان میکنه:ما تمایل داریم لذت‌هایی که از تجربیات جدید زاده شده‌اند را زیادی دست بالا بگیریم، و قدرت یافتن معنا در تجربیات فعلی رو زیادی دست کم می‌گیریم. گرچه سفر راهی فوق‌العاده برای آشنایی با فرهنگ‌های ناشناخته است و مسیرهای متفاوتی رو در زندگی روشن می‌کنه، اما درمانی برای نارضایتی ذهنی نیست.به جای اینکه با سفرهای زیاد مدام در حال جستجوی معنای زندگی باشیم، باید به درون خودمون بنگریم و تنها چیزی که فعلا مهیاست را بپذیریم. تنها چیزی که در واقع امروز هم وجود داره: جعبه تجربه روزانه.به جای اینکه این جعبه رو به چشم مشکلی ببینیم که باید ازش فرار کنیم، بهتره متوجه بشیم که تنها چیزی که بهتره بهش پناه برد همین جعبه‌ست.هنگامی که زندگیتون رو توی این جعبه به چشم یه چرخه‌ی پیوسته می‌بینید، می‌تونید محتویات این جعبه رو فرضا تصور کنید و هر چیزی رو به عنوان واقعیتی گنگ از وقایع آشنا ببینید. با این حال، هنگامی که وقتتون رو صرف بررسی آیتم‌های جعبه با آگاهی ذهنی از محتویات آن می‌کنید، شگفتی حقیقی‌ای رو که درون آن‌ها زندگی می‌کنید، کشف خواهید کرد. و بهترین تمرینی که می‌تونید برای بزرگنمایی این کشفیات فوق‌العاده انجام بدید، تمرین قدردانیه. (practice of gratitude)قدردانی به شما کمک می‌کنه همون احساس خارق‌العاده‌ رو درباره‌ی زندگی داشته باشید که موقع قدم‌زدن توی یه شهر دورافتاده داشتید.قدردانی همون چیزیه که این حقیقت رو براتون آشکار می‌کنه که شما مجموعه‌ای از میلیاردها اتم هستید که گرد هم اومدن تا این ترکیب شگفت‌انگیز از سلول‌ها، نورون‌ها و ارگان‌ها رو تشکیل بدن که به شما اجازه میده اشیا رو لمس کنید، غذاهای خوشمزه رو بچشید، پیاده‌روی کنید، به لطیفه‌های خنده‌دار بخندید و ستاره‌ها رو تو یه شب پرستاره تماشا کنید.قدردانی درباره‌ی هستی ما و ارتباطش با دیگران، باعث شکوفایی معنا و هدف، طی کاوش در این زندگی میشه. این نقطه‌ی شروع فهرست بی‌انتهایی از کارهای شگفت‌انگیزه که منتظره ما هستن و ما هیچ نیازی به تغییر محل فیزیکیمون نداریم تا شاهد رشد این فهرست باشیم.اگر قدردانی ابزاری باشه که ما استفاده می‌کنیم تا زیبایی نهفته در جعبه‌هامون رو برجسته کنه، پس تمرین‌هایی مثل مدیتیشن ذهن اجازه میده این ادراک‌ها واقعا جزئی از چشم‌انداز روزانه‌ی ما بشن.یکی از مسائل دشواری که در مورد روال‌های یکنواخت زندگی وجود داره اینه که اونا تمایل دارن روز به روز به یک حباب بزرگ و یکنواخت و سفت‌وسخت تبدیل بشن، که ما بهش میگیم زندگی. و این حباب میتونه در گذر زمان سفت‌وسخت‌تر بشه تا اینکه یه حصار غیرقابل نفوذی رو بسازه که مانع ما میشه تا توصیه‌های به‌درد بخور و جالب رو جذب کنیم.کمکی که مدیتیشن به ما می‌کنه تا این پوسته‌ی سفت‌وسخت رو از بین ببریم اینه که افکار آشفته و منجمد شده‌ی ما رو از هسته‌ی درونی خودآگاه ما پاک می‌کنه. سپس اونچه برای ما باقی میمونه وضوحی است که میتونیم واقعیت درون جعبه تجربه روزانه رو ببینیم: انعکاس زندگی {a reflection of life that can be eased into fluidity with the proper attention and care.}گرچه وضوح تجربه مسیر مستقیمی برای آرام کردن ذهن است، خصوصیت دیگری هم در خودآگاهمان داریم که اغلب نادیده گرفته میشود: توانایی یافتن شگفتی در ذهن دیگران.یکی از منابع شگفتی و ماجراجویی مداوم، در قالب کتاب‌ها به ما عرضه شده. به جای جستجوی تجارب الهام‌بخش در جاهای دورافتاده، این چیزای بسیار جذاب همیشه در دسترس ما هستند.من اغلب از خوندن کتاب‌های غیرداستانی لذت می‌برم اما هر فرمی از ادبیات خوب، مطلقا جذابه. یادتون باشه هروقت کتابی رو برمیدارید که بخونید قراره سفر بزرگی به درون ذهن نویسنده‌ی اون داشته باشید. برای من به عنوان یه فرد معمولی خیلی جذابه که به ذهن آدمای گذشته و حال دسترسی دارم و میتونم نتیجه‌ی تلاش چندین و چند ساله‌شون رو تو چند روز یا چند هفته بخونم.می‌توم خودم رو تو ذهن یه فیلسوفی بذارم که در مورد راز خودآگاهی می‌اندیشه، یا بشینم تو ذهن یه مورخ که درباره‌ی فتوحات مغولان و چنگیزخان فکر می‌کنه. می‌تونم در مورد هرچی که می‌خوام یاد بگیرم، و این همون ماجراجویی‌ایه که می‌تونه همه جا همراه من باشه.این توانایی جذب شدن توسط افکار دیگران، به‌طور گسترده‌ای در قالب افرادی که دوستشان داریم و دوستانمان موجوده. ما مایلیم بگیم همه چیز رو درباره‌ی اونا می‌دونیم و ذات کنجکاو ما معمولا برای غریبه‌ها و صحبت‌های کوتاه ذخیره میشه.اما موقعی که واقعا در مورد روابطمون کنجکاو میشیم، پی می‌بریم ما فقط سطح و ظاهر افرادی که برامون عزیز هستن رو می‌شناسیم. من متوجه این الگوی تکراری در ارتباط با بسیاری از دوستانم شدم. پرسیدن سوالی در زمانی مناسب، معمولا به داستان‌ها و پرسپکتیوهایی منجر میشه که از نظر من پوشیده بود.این به اشتراک‌گذاری داستان‌ها یکی از لذت‌های بزرگیه که بارها و بارها با افراد مختلف امتحان کردم. همیشه یک داستان جالب در پس هر مغزی وجود داره و شنیدنش سلامتی ذهن ما رو بهبود می‌بخشه.گرچه سفر افق دانسته‌های ما از جهان رو گسترده‌تر می‌کنه ولی جوابی نیست که در اوقات ناآرامی ذهن به دنبالش می‌گردیم. نقطه آغاز تقویت سلامت ذهن  از همین جاییست که هستیم.روش آرامبخشی ذهن، فارغ از ظرف مکانه و همیشه هم خواهد بود.نکته‌ی کلیدی این نیست که جعبه‌ی تجربه روازنه‌مان را بندازیم دور و یکی جدید پیدا کنیم، بلکه باید همین جعبه‌ای که رو داریم بپذیریم - با شادی‌ها و کم‌وکاستی‌هاش، و هرآنچه که بین این دو حد قرار داره.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این مطلب ترجمه‌ی آزادی بود از مطلب Travel Is No Cure for the Mind . موقعی‌که مطلب رو خوندم به این فکر کردم خیلی از کارهایی که می‌کنیم تا از یکنواختی و دام روزمرگی خودمون رو خلاص کنیم، موقتی‌ هستن و درست شرایطی مشابه چیزی که در متن پیش اومد، برامون پیش میاد. دائم در حال فرار هستیم.شاید این مطلب علت همون چیزی باشه که سعدی میگه:عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستتبه کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 26 Oct 2018 20:15:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا جستجوی خوشبختی ما را افسرده می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-isbvlkdivf13</link>
                <description>در دنیایی که همه به دنبال شادی هستند، عجیب است که این همه افسرده داریم. طبق مطالعه‌ای که سال ۲۰۱۵ توسط سازمان بهداشت جهانی صورت گرفت، بیش از ۳۰۰ میلیون نفر در جهان مبتلا به افسردگی و بیش از ۲۶۴ میلیون مبتلا به اضطراب هستند. خودکشی همچنان یکی از ۲۰ علت اصلی مرگ است. این همنشینی بین افسردگی و پی شادی دویدن از کجا می‌آید؟به گفته‌ی بروک باستیان، روانشناس اجتماعی، نرخ افسردگی در کشورهایی که حد اعلای شادی را دارند، بیشتر است.بیش‌ازحد اهمیت دادن به شادی، می‌شود گفت سریع‌ترین دستورالعمل برای بروز فاجعه است!در حالت طبیعی انسان‌ها طیفی از احساسات را تجربه می‌کنند. زمانی‌که شادی شالوده و اساس احساسات قرار بگیرد و بعد به دست آورده نشود، شدیدا احساس شکست خواهیم کرد.زیاده از حد اهمیت دادن به شادی، کاری می‌کند تا احساسات دیگر بیگانه و غریب تلقی شوند، و موجب می‌شود مردم احساس غم و اندوه، تنهایی و  خشم را نادیده بگیرند و نسبت به آن‌ها ترس داشته باشند. نادیده گرفتن این احساسات قطعی‌ترین راه برای ایجاد اضطراب و افسردگی است. اگر شادی همانقدر پذیرفته شود که احساسات دیگر، آنگاه دیگر شما احساس بدی نسبت به انسان بودن ندارید.به‌هرحال بخش بزرگی از انسان، بهینه‌سازی است - بهینه‌سازی زمان، کار، برنامه‌ها و احساسات.همه‌ی ما تلاش می‌کنیم به بهترین نحوی که می‌توانیم زندگی کنیم که همین امر نشان می‌دهد چرا شادی به عنوان استاندارد طلایی زندگی پرستش می‌شود.اما یک احساس زودگذر درباره‌ی کیفیت زندگی یک شخص حرف چندانی نمی‌زند. گرچه، اودایمونیا، فلسفه‌ی یونان باستان حرف‌هایی برای گفتن دارد.اودایمونیا، فلسفه‌ای برای نسخه‌ی بهتر شما و کسب‌وکارتاناودایمونیا از نظر فیلسوفان یونانی به عنوان پاسخی برای چگونه زندگی خوب داشتن و هدف نهایی هر بشر مطرح شده است.برای رسیدن به اودایمونیا، هر روز باید تلاش کرد تا فرد بهتری باشیم. این تلاش‌ها مجموعه‌ی متنوعی از مهارت‌ها را در بر می‌گیرد: تفکر نقادانه، تحقق عقل، درک و کنترل محدوده احساسات، تغذیه‌ی مناسب، کمک به دیگران در صورت امکان، دنبال کردن اهداف و گسترش روابط شخصی عمیق.ممکن است کمی ترسناک به نظر برسد ولی در واقعیت از تظاهر به شادمانی راحت‌تر است!اگر اودایمونیا را به عنوان فلسفه‌ی زندگی خود بپذیرید، دیگر تجربه‌ی عصبانیت، خشمگین بودن و احساس تنهایی از نظر شما ایرادی ندارد زیرا صرف‌نظر از هر احساسی که در هر لحظه از زندگیتان داشته باشید، به طور مداوم در تلاش برای بهبود زندگی هستید.احساسات: انقراض بشریتاودایمونیا احساسات را به رسمیت می‌شناسد. احساسات زودگذر هستند و نمی‌شود فردی را با آن‌ها توصیف کرد. آن‌ها به محض اینکه احساس شدند، می‌گذرند و جای خود را به احساس یا افکار دیگری می‌دهند.هنگامی که احساس خشم شدید، غم و اندوه بسیار یا حتی خوشبختی داشته باشیم، ممکن است بخواهیم در لحظه تصمیم‌گیری کنیم. اما کسی که درکی قوی از احساساتش دارد، صبر می‌کند تا احساساتش بگذرند سپس تصمیم‌گیری کند. توانایی احساس هیجانات و درک آن‌ها، از فاکتورهای مهم عقل و خرد است.دستیابی به اودایمونیابه گفته‌ی ارسطو، اخلاق، حکمت و عقل پادشاه مهارت‌های انسان هستند.اگر شما از آنچه که برای تبدیل شدن به فردی بهتر نیاز دارید، آگاه باشید، اگر در تمام کارهایتان همه‌ی آنچه در توان دارید انجام دهید، اگر زمانی که کمکی از دستتان برمی‌آید برای دیگران انجام دهید، اگر تغذیه‌ی مناسب داشته باشید، اگر احساساتتان را کنترل می‌کنید و با ذهن مبهم عمل نمی‌کنید، اگر همیشه قبل از عمل فکر می‌کنید، می‌شود گفت طبق نظام اودایمونیا رفتار می‌کنید.برای مثال من در زندگی شخصی‌ام به جای عجله کردن در انجام کارها، سعی می‌کنم حواس‌پرتی را به حداقل برسانم، در لحظه یک کار انجام دهم و اوقاتی را برای خلاقیت کنار بگذارم.با به کار بردن اودایمونیا در زندگی، در پایان هر روز خیالم راحت است که بهترین تلاشم را کرده‌ام. و این احساس رضایت بیشتری به همراه دارد نسبت به احساس مصنوعی شادی.زندگی متعادلبیایید به خودمان اجازه دهیم احساس ناراحتی داشته باشیم و خشم را به عنوان بخشی از وجود انسان بشناسیم - همانطور که شادی را بخشی از انسان می‌دانیم.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست....این مطلب ترجمه‌ی آزادی بود از مطلب Why the “Pursuit of Happiness” is leaving you depressed و سعی داشت یکی از اصول فلسفی برای زندگی بهتر را ارائه دهد. در صورتی که اطلاعات بیشتری در مورد این فلسفه دارید، به اشتراک بذارید.</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 05 Oct 2018 23:52:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت ساده‌ چگونگی خواندن ۲۰۰ کتاب در سال!</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DB%B2%DB%B0%DB%B0-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-exrtug6sdw0m</link>
                <description>چقدر زمان می‌برد تا ۲۰۰ کتاب را در یک سال بخوانیدیکبار شخصی از وارن بافت درباره‌ی راز موفقیتش سوال کرد؛ وارن بافت به دسته‌ای از کتاب‌هایش اشاره کرد و گفت: خواندن روزانه ۵۰۰ صفحه کتاب.از دو سال پیش که این نقل قول را خوانده‌ام، نمی‌شود گفت که روزی ۵۰۰ صفحه کتاب خواندم ولی توانستم در یک سال بیش از ۴۰۰ کتاب بخوانم! می‌خواهم بگویم خواندن ۲۰۰ کتاب در سال عجیب و غریب به نظر می‌رسد ولی در واقعیت اینطور نیست. هرکسی از پس آن برخواهد آمد.با یک محاسبه‌ی ریاضی قضیه را ساده‌سازی می‌کنیم:چقدر زمان می‌برد تا ۲۰۰ کتاب را در یک سال بخوانید؟ابتدا یک نگاه سریع به آمار بیندازیم:به طور میانگین آمریکایی‌ها ۲۰۰-۴۰۰ کلمه در دقیقه می‌خوانند.یک کتاب معمولی غیر داستانی حدود ۵۰ هزار کلمه دارد.خب حالا محاسبات لازم:۲۰۰ کتاب که هرکدام ۵۰۰۰۰ کلمه دارند سر جمع می‌شوند = ۱۰ میلیون کلمه۱۰ میلیون لغت با سرعت ۴۰۰ کلمه در دقیقه = ۲۵۰۰۰ دقیقه۲۵۰۰۰ دقیقه = ۴۱۷ ساعتاحتمالا مغز شما هم مثل من سوت کشیده و دارید به این فکر می‌کنید که اغلب افراد در هفته فقط ۴۰ ساعت کار می‌کنند، چه جوری ممکن است که در سال ۴۱۷ ساعت وقت بگذارند برای کتاب خواندن؟!در جستجوی زمان...اما آیا واقعا ۴۱۷ ساعت خیلی زمان زیادیه؟هر آمریکایی به طور متوسط ۷۰۵ ساعت در شبکه‌های اجتماعی و ۲۷۳۷.۵ ساعت برای تماشای تلویزیون وقت می‌گذارد.سر جمع ۳۴۴۲.۵ ساعت در سال برای هیچ‌وپوچ! اگر همه‌ی آن ساعت‌ها را قرار بود مطالعه کنید چیزی حدود ۱۶۰۰ کتاب در سال میشد!حقیقت ساده این است که چندان کار سختی هم نیست. تمام زمانی که لازم است را در اختیار داریم. بخش ترسناک ماجرا - که سعی داریم از آن چشم‌پوشی کنیم - این است که ما در برابر کاری که می‌دانیم چقدر مهم است به شدت حواس‌پرت هستیم.به نظر می‌آید با وجود اطلاعات کافی، تنها عاملی که باعث می‌شود نتوانیم این کار را انجام دهیم، ضعف در اجراست. در ادامه چند راهکار برای اجرای بهتر در اختیار شما می‌گذارم:محیط اطرافتان را کنترل کنیداگر در حال ترک مواد مخدر بودید، آیا مواد را داخل خانه نگهداری می‌کردید؟! معلوم است که نمی‌کردید! رسانه اصولا طراحی شده تا اعتیادآور باشد. ترک اعتیاد از رسانه‌ها به اندازه‌ی ترک اعتیاد مواد مخدر می‌تواند سخت باشد.بزرگترین بخش تغییر در اینجا، تغییر در محیط اطراف است. اگر می‌خواهید مطالعه کنید ۱- مطمئن شوید تمام عوامل حواس‌پرتی را از محیط اطرافتان جدا کرده‌اید. ۲- کتاب‌ها در دسترس‌ترین نقاط شما هستند.عادات جدید بسازیدنیروی اراده ابزار مناسبی برای ایجاد تغییر در زندگی نیست. معمولا وقتی که بیشترین نیاز را به آن دارید، دست شما را در پوست گردو می‌گذارد. به جای آنکه بر قدرت ذهن و اراده تمرکز کنید، سنگر محکمی از عادات بسازید.از ابزارهای مختلف استفاده کنیدبرای مطالعه خودتان را به یک ابزار محدود نکنید. کتاب کاغذی بخوانید. در تلفن همراهتان پی‌دی‌اف مطالعه کنید. به کتاب صوتی گوش دهید. و در هرجایی که می‌توانید از ابزار مناسب با آن مکان بهره ببرید. موقع پیاده‌روی، در اتوبوس، در توالت،... .به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این مطلب رو چندوقت پیش در اینجا خوندم و چون به نظرم جالب اومد تصمیم گرفتم ترجمه‌ی آزادی از اون رو توی ویرگول هم بنویسم.امیدوارم کارساز بوده باشه. اگر راه خلاقانه‌ای به کار می‌برید برای مطالعه‌ی بیشتر، خوشحال میشم پایین همین پست باهام به اشتراک بذارید.*در ضمن اگر این مطلب براتون مفید بود می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش، وبلاگم‌رو حمایت مالی کنید.</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sat, 22 Sep 2018 23:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترک عادت کجا جایز است؟</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-wljbepltpj67</link>
                <description>بعضی اوقات لازمه عادت‌هایی که داشتیم رو ترک کنیم و عادت‌های جدیدی جایگزینشون کنیم. یکی از اینجور مواقع، وقتایی که پولمون ته کشیده و شپش ها در جیبمون پشتک می‌زنند.به لیست زیر دقت کنید. در این لیست کارهایی که نباید در دوران بی‌پولی انجام داد فهرست شده :[بعدش می‌تونید این مطلب رو بخونید که توش توضیح دادم برای مدیریت مالی چیکار کنید]۱- وام نگیریدشما پول ندارید! وقتی برای رفع نیازهای ضروری زندگی موندید هیچ لزومی نداره که پول قسط وام هم روی بقیه‌ی هزینه‌هاتون بیاد.۲- در تعطیلات به سفر پرهزینه نرویدحتی اگر در مواقع بی‌پولی، از قبل برای سفر پول جمع کرده باشید، یکم خوب که دقت کنید می‌بینید هزینه‌های مهم‌تری هست که می‌تونید اون پول رو براش صرف کنید. مثل قبوض یا تعمیرات ضروری. خوابیدن جلو تلویزیون خیلی هم خوبه!۳- به کسی پول قرض ندهید و ضامن وام کسی هم نشویدوقتی برای خودتان پول ندارید یعنی برای هیچکس دیگری هم پول ندارید. ضامن کسی هم نشوید زیرا ضامن شدن به معنی قبول کردن مسئولیت پرداخت ماهانه‌ی مبلغی است که فرد مورد نظرتان احتمال دارد از پرداخت آن شانه خالی کند.۴- برای چیزهای غیرضروری پول خرج نکنیدیکی از سخت‌ترین کارها در مواقع بی‌پولی اینه که تشخیص بدید چه چیزی واقعا نیاز ضروری شماست و چه چیزی نیست. خرید لباس و هرچیزی غیر از خوراک و خرج خونه و قبوض و اقساط، غیر ضروری محسوب میشن. پول مبادا را برای همان روز مبادا بگذارید. نداشتن کفش جدید هیچ مبادایی نیست!۵-در رستوران غذا نخوریدمواد غذایی را بخرید و در خانه غذا درست کنید. حتی اگر لازم است با خودتان ناهار به محل کارتان ببرید، از خانه ببرید. پلو استانبولی چه کم از پیتزا دارد؟!۶- بیرون‌روی‌هایتان را با دوستان کم کنیدسعی کنید در مواقع بی‌پولی، کمتر به کافه بروید و با دوستانتان کمتر به تفریح بروید. با این کار از جوزدگی‌ها و درنتیجه خرج‌های بزرگ و ناگهانی جلوگیری می‌کنید. به جای کافه، فلاسک چای از خانه ببرید و به پارک بروید و زیرانداز بیندازید و کمی به طبیعت نظر کنید و  به کارهای زشتتان فکر کنید.۷- قبوض و اقساط بانکی را حتما پرداخت کنیدگرچه یکی از اولین کارهایی که در مواقع بی‌پولی می‌کنید پرداخت نکردن قبوض است، ولی بدونید با پرداخت نکردن قبوض، علاوه بر مبلغ قبض، جریمه‌های سنگین‌تر رو هم مجبور میشید پرداخت کنید. پس الکی برای خودتون بدهی‌های بزرگ نتراشید.۸- حفظ ظاهر نکنیدلازم نیست اوضاع رو جوری نشون بدید که بقیه فکر کنند اوضاع مالیتان از چیزی که هست بهتره. در این صورت توقع دارن همونقدر که اوضاع رو خوب نشون میدید همونقدر هم خوب پول خرج کنید.۹ - تنبلی رو بذارید کنار و خودتون کار کنیدبرای کارهایی که خودتون با کمی مشقت می‌توانید انجام دهید، پول خرج نکنید. برای شست‌وشوی خانه، کارواش و اتوشویی هزینه نکنید و خودتان انجام دهید.۱۱- برای خدمات آرایشی هزینه نکنیدیکم تلاش کنید و ویدیوهای آموزشی ببینید که خودتون بتونید موهاتون رو سشوار بکشید و ناخناتونو لاک بزنید. در حال حاضر پول ندارید و بهتره به جای پرداخت هزینه برای ماساژ ریلکسی، بعد از حمام روی زمین بخوابید تا تمام کوفتگی‌هاتون بره!۱۲- هیچ لوازمی رو نو نکنیدصفحات فروشگاه‌های اینترنتی رو برای پیدا کردن مدل گوشی بهتر بالا پایین نکنید. دنبال تلویزیون با ال‌سی‌دی بزرگتر نباشید. اگر اپلیکیشنی رو می‌توانید رایگان استفاده کنید از اپلیکیشن‌های مشابه و پولی استفاده نکنید.۱۳- سیگار رو ترک کنید!یکی از مهم‌ترین علت‌ها برای ترک سیگار، نداشتن هزینه‌ی خرید اونه. می‌تونید به جای سیگار مارلبرو سیگار فروردین بکشید. گرچه ارزون تره ( ۱۰ هزار تومان در برابر هزار تومان) اما ریه‌هاتون رو مفت از دست می‌دید. می‌تونید مفت‌کشی کنید ولی بعد از مدتی دوستانتون رو از دست میدید :)))))) . ۱۴- لباسی نخرید که فقط برای یک مناسبت خاص می‌تونید بپوشیداگر به یکی مهمانی با تم قرمز دعوت شده‌اید و لباس قرمز ندارید، صرفا برای اینکه به این مهمانی بروید لباس قرمز نخرید. لباسی بخرید که حداقل در ۱۰ مناسبت دیگر هم بتوانید بپوشید.۱۵- سرگرمی‌های گران نداشته باشیدسر خوردن با تویوپ می‌تونه جایگزین اسکی باشه. به جای تردمیل می‌تونید تو پارک‌ها پیاده‌روی کنید. به جای تنیس هم بدمینتون بازی کنید.بی پولیبه پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این مطلب ترجمه‌ی آزادی بود از مقاله‌ای در سایت https://www.thebalance.com.هر تلاش دیگه‌ای که برای کم کردن مخارج می‌کنید رو تو کامنت بنویسید که استفاده کنیم. </description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Wed, 14 Mar 2018 15:19:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال ۹۷ همه هزینه‌ها مال کی میشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-n405c8k6o6rx</link>
                <description>یکی از کارهایی که آخر هر سال انجام می‌دم حساب کتاب «سال مالی»م هست. حساب می‌کنم ببینم امسال همه هزینه‌هام برای کی شده :)))))) اخیرا به مقاله‌ای در سایت www.thebalance.com برخوردم که اصول اولیه‌ی بودجه‌بندی رو توضیح داده بود. ترجمه‌ی آزادی از اون مقاله رو در ادامه آوردم که شما هم استفاده کنید.برنامه ریزی مالی برای سال جدید
اولین قدم برای اینکه کنترل اوضاع مالی را در دست بگیرید این است که پولتان را بودجه‌بندی کنید. بودجه‌بندی به زبان ساده همان برنامه‌ریزی برای چگونگی خرج کردن پول است.معمولا بعد از اینکه مخارجتان را می‌نویسید و بعد از اینکه میفهمید چقدر پای چه چیزهایی خرج کردید، تعجب می‌کنید! چگونه بودجه‌بندی کنیم؟۱- مقدار پول ورودی به حسابتان طی یک ماه را یادداشت کنید. اگر از چندجا حقوق می‌گیرید همه را بنویسید. حتی اگر پول تو جیبی دریافت می‌کنید هم یادداشت کنید. تمام پولی که در ماه دریافت می‌کنید را بنویسید.۲- مخارجتان را به صورت دسته‌بندی‌های کلی یادداشت کنید و در این فهرست کردن با این اولویت پیش بروید که دسته‌بندی‌های مهم‌تر را اول بنویسید. مخارج مهم‌تر آن‌هایی هستند که برای رفع ضروریات استفاده می‌شوند. این ضروریات از این قبیل هستند: اجاره خانه، خورد و خوراک، اقساط وام و پس‌انداز برای اهداف مالی. سپس لیستی از مخارج دیگر را یادداشت کنید. مخارجی مانند خرید لباس، تفریح، رستوران رفتن و شهریه‌ی باشگاه.۳- خب، حالا که لیست درآمدها و مخارج را یادداشت کردید، لازم است این دو را با هم مقایسه کنید. مخارجتان یا باید کمتر از درآمدتان باشد یا برابر با آن. اگر مبلغی از درآمدتان اضافه ماند می‌توانید به حساب پس‌اندازتان منتقل کنید. اگر خرجتان بیشتر از درآمدتان است می‌بایست راهی پیدا کنید که مخارج را کمتر کنید. این کار را با حذف کردن مواردی از مخارج غیر ضروری شروع کنید. در کنار این مسئله می‌توانید برای افزایش درآمد هم برنامه‌ریزی کنید.۴- لازم است که میزان خرج کردنتان را ثبت کنید و از حد مشخص شده بیشتر خرج نکنید. اینجا آغاز روند بودجه‌بندی است.۵- در نهایت این کار را هر ماه انجام دهید. سختی‌اش بیشتر همان ماه اول است و از ماه بعدی راحت‌تر می‌شود. انتهای هر ماه بررسی کنید که برای چه چیزهایی پول خرج کرده اید. استراتژی‌های بودجه‌بندی۱- روش پاکتیپاکتهای مختلف برای هزینه‌های مختلفدر این روش برای هر دسته از مخارج یک پاکت در نظر می‌گیرید و نام آن دسته را روی پاکت می‌نویسید. سپس مبلغی را که به آن دسته اختصاص داده‌اید به شکل پول نقد در پاکت قرار می‌دهید. برای مثال شما ۵۰ هزار تومان در ماه برای خورد و خوراک در نظر می‌گیرید و آن را در پاکتی با همین اسم قرار می‌دهید. هرموقع که این مبلغ تمام شد دیگر به هیچ عنوان برای خورد و خوراک خرج نمی‌کنید.در این روش حق ندارید از کارت بانکی برای خرید استفاده کنید. لازم هم نیست تمام پاکت‌ها و تمام پول نقد را هر روز با خودتان حمل کنید؛ می‌توانید روزی ۲۰ هزار تومان با خودتان ببرید و موقعی که به خانه برگشتید از هر پاکت به همان میزانی که از ۲۰ هزار تومان برایش خرج کردید، کم کنید.در نوعی دیگر از همین روش می‌توانید ۴ پاکت بردارید و در هرکدام به اندازه‌ی مخارج هر هفته پول بگذارید. در هفته‌ی نخست ماه فقط حق دارید پول پاکت شماره‌ی ۱ را خرج کنید. و به همین ترتیب تا ماه آخر.  ۲- روش ۵۰/۳۰/۲۰تقسیم بندی درآمداین روش به شما کمک می‌کند که روی اهداف مالیتان بیشتر متمرکز شوید. ۵۰ درصد از درآمدتان باید برای نیازهای ضروری مانند خوراک، اجاره خانه، هزینه‌ی حمل و نقل و خدمات رفاهی شود. ۳۰ درصد از درآمدتان باید برای خواسته‌هایتان خرج شود مانند تفریحات، بیرون رفتن با دوستان یا هزینه‌ی باشگاه. ۲۰ درصد از درآمدتان باید پس‌انداز شود (برای خرید چیزی یا برای بازنشستگی) و یا برای قرض‌ها و قسط وام‌ها برود.۳- روش ۰ دلاردر این روش تا قران آخر پولتان را برنامه‌ریزی می‌کنید و کاملا جدی کنترل تمام مخارج را در دست می‌گیرید.۴- روش ۵ دستهدر این روش پول‌هایتان را در ۵ دسته تقسیم‌بندی می‌کنید. دسته‌ی اول اجاره خانه و هزینه‌ی مسکن است که ۳۵ درصد از درآمدتان را به خود اختصاص می‌دهد. دسته‌ی دوم حمل‌ونقل است که نباید بیش از ۱۵ درصد از درآمدتان را خرج آن کنید. دسته‌ی سوم خدمات رفاهی است که ۲۵ درصد از درآمدتان را باید به آن اختصاص دهید. ۱۰ درصد از درآمدتان باید صرف پس‌انداز شود. و ۱۵ درصد باقی‌مانده باید برای پرداخت قرض و وام شود.راه هایی برای ساده‌تر کردن بودجه‌بندیدو سه ماه نخست سخت‌ترین ماه‌ها هستند تا کم کم به بودجه‌بندی عادت کنید. از راه‌هایی که در ادامه معرفی میشه کمک بگیرید تا آسان‌تر بگذرد:از کارت بانکی استفاده نکنید و آن را در خانه بگذارید. وقتی از پول نقد استفاده کنید تمام مدت پولتان جلوی چشمتان است و می‌بینید که چقدر از آن کم می‌شود و اثر روانی بر کمتر خرج کردن دارد.آخر هر روز خرج‌هایتان را یادداشت کنید تا ببینید تا آخر ماه چقدر پول برایتان می‌ماند. این کار کمک می‌کند خرج‌های بزرگ و ناگهانی نکنید.ببینید برای هر دسته‌بندی چطور می‌توانید مخارج را کمتر کنید. مثلا برای خرید لوازم خانه از فروشگاه‌های تخفیف‌دار خرید کنید یا برای عبور و مرور از وسایل حمل‌ونقل عمومی استفاده کنید.لیست خرید بنویسید تا از خرید‌های دلبخواهی پرهیز کنید.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...قبلا یه جا خونده بودم طرف نیمه‌ی اول ماه رو هر روز با تاکسی یا آژانس می‌رفته، غذا از بیرون می‌گرفته، سینما و تئاتر و کافه می‌رفته؛ و نیمه‌ی دوم ماه با مترو و اتوبوس می‌رفته، غذا از خونه می‌برده، تلویزیون می‌دیده و چایی رو توی خونه می‌خورده. توجیهش این بوده که دنیا دو روز بیشتر نیست، نصف ماه مثل پولدارا زندگی کن و وقتی پولت داشت ته می‌کشید نصف دیگه‌ی ماه رو قناعت کن. :))))))راهی اگر می‌شناسید که این چندرغاز ته جیبمون رو تا آخر ماه برسونیم، بگید حتما.</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Wed, 14 Mar 2018 00:29:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت‌های مرده را زنده کنید</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-gwttr2e5uujm</link>
                <description>اگر با این بحران مواجهید که دلتون میخواد از وقت‌های مرده‌تون استفاده کنید ولی وقتشو پیدا نمی‌کنین یا راهشو پیدا نمی‌کنین، اینجا می‌خوام راهی که خودم انجامش دادم رو براتون بگم.من معمولا دلم میخواد فیلم و سریال‌های روز یا معروف رو ببینم ولی یه مدت انقدر تو کار یا درس غرق میشم که به خودم میام و میبینم کلی زمان گذشته و هیچی ندیدم.چند ماهی حدودا ۲ ساعت موقع رفت به محل کار و ۲ ساعت موقع برگشت از اونجا، تو راه بودم. با مترو هم می‌رفتم و اغلب جای نشستن نبود.تصمیم گرفتم سریال بریزم تو گوشیم تا وقتایی که سر پا وایسادم هم بتونم گوشی رو با یه دست بگیرم و هم بتونم با دست دیگه دستگیره‌ی آویزون رو بگیرم. کیفمم رو زمین بین دو تا پام نگه میدارم. هندزفری میذارم و انقدر تو جریان فیلم غرق میشم که گذر زمان رو متوجه نمیشم. خوبی‌ای که داره اینه که خستگیمم در میره، چون لازم نیست ذهنم به موضوع خاصی فکر کنه و کمی استراحت می‌کنه.طی اون مدت تونستم سریال‌های فرندز و برکینگ بد و دکستر و گیم آو ترونز  و همچنین ۱۰ تا فیلم‌ از فیلم‌های سال ۲۰۱۶ رو ببینم.البته قبلا خوندن کتاب رو امتحان کرده بودم، ولی چون سکوت نبود و نمی‌تونستم تمرکز کنم بهم نمی‌چسبید.هرازگاهی هم مقاله میخونم. اول هر مقاله مدت زمان تخمینی لازم برای خوندنش رو نوشته و من با محاسبه‌‌‌‌‌ی زمانی که تو راهم، مثلا توی تاکسی که مدت زمان کوتاه‌تری هستم، مقاله‌ی مناسب رو انتخاب می‌کنم و می‌خونم.یکی دوبار هم کتاب صوتی رو امتحان کردم، ولی خیلی روند کُند خوندنشون باعث می‌شود خوابم بگیره. در نتیجه اونم بیخیال شدم.و اما برای جاهایی که نمیتونم فیلم ببینم، مثلا موقع راه رفتن، تصمیم گرفتم به موسیقی و پادکست گوش بدم. اونم هدف دار انتخاب کردم، مثلا یه موسیقیدان رو انتخاب می‌کنم و آثارشو تو یه هفته گوش میدم.یادمه یه سالی داشتیم با ماشین می‌رفتیم مسافرت و من شروع کردم به حفظ کردن اشعار حافظ تو راه. چندتایی رو تونستم تو اون مسافرت حفظ کنم.در بدترین حالت اگه نتونم کاری کنم، میخوابم :))))خلاصه دچار جنونی هستم که دلم میخواد از تمام وقت‌های مرده‌ام استفاده کنم.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...الان که اینو می‌نویسم تو جاده بین پردیس و تهرانم. :)))از کارهای خلاقانه‌ای که در اوقات مرده‌تون انجام می‌دید برام بگید.</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2018 00:36:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید شما هم یکی از ما OCDها باشید! (درمان)</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-akmachzkqk88</link>
                <description>فقط یه وسواسی میتونه ببینتشبلاخره اون روزی که قرار بود راه‌حل‌های درمان وسواس رو با هم یاد بگیریم رسید. اگر با وسواس آشنایی ندارید پیشنهاد میکنم اول این پست رو بخونید ( چون ممکنه خیلی از رفتارهای وسواسی رو داشته باشید اما خودتون ندونید) و بعد هم برای فهمیدن علل بروز این رفتارها، پست بعدی رو بخونید. در نهایت به این پست آخر می‌رسیم که برخی از روش‌های درمانی رو با هم قراره مرور کنیم.درمان وسواساولین قدم تو درمان تمام وسواس‌ها، اینه که از خودتون یه شناخت خوبی به دست بیارید و مرحله‌ی بعد هم اینه که خودتون‌رو در معرض اون چیزی که بهش وسواس دارید قرار بدید تا کم کم بهش عادت کنید. این خط مشی کلی است. حالا من انواع مختلف وسواس رو نام میبرم و این مراحل رو توش توضیح میدم. اما فکر نکنید راه‌حل‌های خیلی عجیب و بکری دارن...نه، همینایی‌است که گفتم.۱وسواس آلودگیشاید متداول ترین شکل وسواس، وسواس آلودگی باشه. شما با پرهیز مستقیم و غیرمستقیم از تماس با آلودگی‌ها و ارتباط‌های بالقوه، دنیایتان را بسیار کوچک و مکانی امن با جایی اندک برای زیستن می‌کنید. در ریشه‌ی این وسواس ترسی وجود داره، خواه ترس بیمار شدن خواه ترس بیمار کردن دیگران.اولین کاری که لازمه انجام دهید این است که انواع و اقسام چیزها یا موقعیت‌ها رو که براتون ایجاد وسواس میکنه لیست کنید. بعد میزان اذیت شدنتون نسبت به هرکدوم رو هم بنویسید. تو مرحله‌ی بعد باید سعی کنید خودتونو در معرض اون آلودگی قرار بدید. نه اینکه یکباره، بلکه اینجوری که مثلا روز اول ۱۰ سانت به شی آلوده دستتونو نزدیک می‌کنید، روز بعد ۵ سانت، روز بعد لمس می‌کنید و می‌شورید دستتون‌رو، روز بعد لمس می‌کنید و ۵ دقیقه صبر می‌کنید بعد می‌شورید دستتون‌رو و الی آخر تا اینکه دیگه لازم نباشه دستتون‌رو بشورید.باید بدونید که هرچقدر هم که رعایت کنید و از آلودگی پرهیز کنید، بلاخره از یه چیزی ممکنه غافل بمونید. هیچوقت نمی‌تونید همه‌ی احتمالات رو پوشش بدید. در نهایت هم اگر بتونید ممکنه یه میکروب یا ویروس جدید بیاد که شما ازش خبر ندارید و باز هم آلوده شید.بهتره برای خودتون مزایای برطرف شدن وسواس و معایب برطرف نشدنش رو یادداشت کنید تا ببینید قراره باقی عمرتون رو با کدوم از اینا سپری کنید.وسواس بازبینی و چک کردناحتمالا افراد زیادی رو بشناسید که آداب به خصوصی رو موقع ترک منزل یا ماشین یا هرجایی به جا میارن. در این هم اگر دقت کنید می‌بینید یه ترسی ریشه داره، ترس آسیب رساندن به خود یا دیگران. مثلا استرس دارید که لامپ ها رو خاموش نکنید و موقعی که خونه نیستید سیم ها اتصالی کنند و آتش‌سوزی رخ بده و هم خونه‌ی خودتون آسیب ببینه هم همسایه‌ها.تو این مورد هم باز باید بدونید هرکاری که شما انجام بدید باز هم ممکنه به خاطر بی‌دقتی شخص دیگری یا اتفاقی حادثه‌ای پیش بیاد. بنابراین شما تا حدی میتونید جلوشو بگیرید. از کجا میدونید همسایه‌ی شما هم به اندازه‌ی خودتون رعایت میکنه و حادثه‌ای به بار نمیاره؟ هیچ کس نمیتونه به شما قول بده که تو خونتون آتش‌سوزی رخ نمیده و هیچ کس هم نمیتونه به شما این اطمینان رو بده که این اتفاق بر اثر اشتباه شما نیست.مراحل درمان مثل پیش است: لیستی از کارهای وسواس گونه‌ای که برای بازبینی انجام می‌دهید تهیه کنید. میزان اذیت وارده بر خودتان را در مقابل هر مورد یادداشت کنید. و بعد به مرور سعی کنید هرکدام را کمتر انجام دهید.شاید بگید خب بعضی از بازبینی‌ها واقعا لازمه: مثلا چک کردن باز نموندن شیر گاز. در پاسخ بهتون میگم برای اینکه بدونید نسبت به این بازبینی وسواس گونه رفتار میکنید یا طبیعی، بهتره ببینید هر چند وقت یکبار دچار اشتباه می‌شوید. مثلا اگر قفل بودن درب رو چک نکنید، هر چندوقت یکبار در رو باز میذارید و میرید؟ اگر سالی یکبار این اتفاق براتون میفته لازم نیست هربار که از خانه بیرون میاید قفل درب رو چک کنید. اگر هفته‌ای یه بار یادتون میره درب رو قفل کنید، اینجا لازمه و سودمنده که هر بار قبل از خروج چک کنید درب قفل شده یا نه.وسواس مربوط به خواندنبرخی افراد مثل خود من این وسواس رو دارند که با خوندن یه متن حس می‌کنند یه بخشی رو نفهمیدن یا مفهوم کلی متن رو متوجه نشدند، بنابراین بارها و بارها یه جمله رو بازخوانی می‌کنند.برای این مشکل راه حلی که هست اینه که با صدای بلند متن رو برای خودتون بخونید. یا وقتی یه خط رو میخونید، خط‌های بالایی و همون خطی که خوندید رو با یه کاغذ بپوشونید؛ که وقتی میرید خط بعدی، هی چشمتون برنگرده سمت خط‌های بالایی. یعنی در واقع برای بازبینی متن یه مانع ایجاد کنید. میتونید روی خط‌های خونده شده ماژیک بکشید یا اصلا کاغذ رو پاره کنید!! به هرحال کاری کنید که برگشتن به خط‌های خونده شده براتون راحت نباشه. اینجوری تمرکزتون هم میره بالا، چون می‌دونید دیگه نمی‌تونید هی برگردید عقب و ناچارید همون یه باری که می‌خونید با دقت و تمرکز بیشتری بخونید.تردید در تصمیم‌گیرییکی دیگه از تردید‌های وسواس‌گونه‌ای که در زندگی باهاش سر و کار دارم وخیلی هم تحت تاثیرم قرار داده، اینه که موقع تصمیم‌گیری به حدی تردید دارم که واقعا انگار مغزم فلج میشه. شاید برای شما هم پیش اومده باشه. پیش پا افتاده‌ترین حالتش میتونه موقع خرید کردن تو یه مغازه باشه که بین دو سه تا کالا تردید دارید و نمی‌دونید کدوم رو باید بخرید. این مسئله برای من خیلی گسترده‌تره، من هر تصمیمی که میخوام بگیرم باید حداقل ۲۴ ساعت ازش بگذره و مطمئن شم، بعد تصمیمم رو نهایی کنم.راه‌حلی که برای این وسواس پیشنهاد می‌کنم بهتون، اینه که مواقعی رو که تصمیم‌گیری براتون سخت بوده به یاد بیارید، یادداشتشون کنید و ببینید برای هرکدوم چقدر زمان گذاشتید. سپس مشخص کنید در صورت اینکه این زمانو براش نمی‌ذاشتید چقدر دچار خسارت می‌شدید.مثلا من میخوام یه ماشین بخرم و یه کیف. برای هرکدوم یک هفته تحقیق می‌کنم. برای ماشین این کار منطقی به نظر میرسه چون قراره پول زیادی بالاش بره و در صورتی که اشتباه کنم، هم خسارت‌های جانی برام خواهد داشت هم مالی. اما کیف چی؟ برای کیف هم لازمه این‌همه وسواس به خرج بدم؟راه دیگه اینه که بازه‌ی زمانی مشخص کنیم. مثلا بگیم برای خرید خوراکی‌های خونه بیشتر از یه ربع نباید توی فروشگاه بمونیم. هربار سعی کنید سر یه ربع بیاید بیرون تا مجبور نباشید وسواس گونه تک تک محصولات رو بررسی کنید. (خود من برای خرید مایع لباسشویی به مدت ۴۵ دقیقه داشتم تک به تک برندهای مختلف مایع لباسشویی رو تو فروشگاه بو می‌کردم و تمام نوشته‌های رو مشخصات محصولات رو میخوندم. مثل من نباشید :))) )باید یاد بگیرید که با نتیجه‌ی اشتباه تصمیمتون کنار بیاید. ۱۵ دقیقه بیشتر به خودتون زمان ندید و بپذیرید که مثل هرکس دیگه‌ای ممکنه تو انتخاب اشتباه کنید و تاوانشو بدید. در ضمن فراموش نکنید توی موقعیت‌هایی که اشتباه کردید ذهنتون ناچار میشه یه راه‌حلی براتون پیدا کنه و از این رو هم خلاقیتتون میره بالا هم توانایی رفع مشکلاتتون.وسواس نظم / تقارنشاید این وسواس برقراری نظم و تقارن به نوعی بخواهد تکامل‌گرایی شما را پاسخ دهد یا بخواهد نوعی نظم را از بیرون به درون شما منتقل کند. به هر روی، برای رفع تدریجی این وسواس، بهتره از یک وسیله‌ی ریز شروع کنید و اون رو در جایی خارج از نظم فعلیش قرار بدید. یا مثلا اگر روی میز ناهارخوری یه لیوان قرار داره، برای گذاشتن لیوان به داخل کابینت، یک روز دست نگه دارید. وسواس شمردن اعدادشمردن اعداد اگر به صورت خودآگاه باشد ایجاد مشکل می‌کند. باید سعی کنید اونو به پس زمینه‌ی ذهنتون منتقل کنید مثل وقتی که در رستوران در حال غذا خوردنید و موسیقی هم در پیش زمینه پخش می‌شود.اگر عادت دارید تعداد قدم‌هایتان، تعداد موزاییک‌ها یا هرچیز دیگری را بشمارید، برای پرت کردن حواستون پیشنهاد میکنم که به اون چیز مستقیم نگاه نکنید. کم کم عادت شمردن از سرتون میفته. یا اینکه شروع کنید به زمزمه کردن یه آهنگ، تا شمردن به پس زمینه‌ی ذهنتون منتقل شه. یا مثلا با فرد کناریتون شروع کنید حرف زدن.و اما عیب می جمله چو گفتیم، هنرش نیز بگیم!افرادی که دچار وسواس هستن اغلب توی سه خصلت با هم مشترکند: ۱- خلاقیت ۲- تجسم ۳- هوش بالاتر از میانگینحالا چرا؟۱- خلاقیت بالایی دارن چون هسته‌ی مرکزی خلاقیت پرسیدن اینه که « چی میشه اگه....؟» و خب، وسواسی‌ها در پرسیدن این سوال از خودشون ماهرن.۲- تجسم قابلیت اندیشیدن به موضوعی‌ است با چنان آشکاری و وضوحی که حقیقی به نظر رسد. و خب وسواسی‌ها از تجسم چیزی تا سر حد مرگ خودشونو میترسونن.۳- در مورد هوش، راه حل‌های پیچیده‌ای که برای پاسخدهی به وسواس‌ها جور میکنن، کاملا هوشمندانه و منطقی به نظر میرسن.البته موضوعی که هست اینه که هر فردی ممکنه با یکی از علائم وسواس روبرو بشه. واکنش اون فرد نشون میده درمورد اون موضوع وسواسی هست یا نه. میتونه بیخیال اون موضوع بشه و ساده از کنارش رد بشه؟ یا حتما باید کاری انجام بده یا فکرش رو تا مدت‌ها به اون مسئله مشغول کنه؟مسئله‌ای که برای وسواسی‌ها مطرحه اینه که در واقعیت امر اونا دارن از موضوع وسواسشون فرار می‌کنن، و این فرار ذهنشون رو وادار میکنه که بیشتر به اون موضوع فکر کنه. من اگر به شما بگم چندتا ماشین قرمز امروز تو خیابون دیدید، شاید شما ندونید و اصلا توجه هم نکرده باشید، اما از فردا که به خیابان میروید، چه حرف من یادتان باشد چه نباشد، حواستان به ماشین‌های قرمزرنگ بیشتر جلب میشود.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقی...یادتون باشه که هدف از درمان وسواس این نیست که افکار را کامل حذف کنیم، بلکه هدف اینه که کاری کنیم این افکار باشن اما آزاری به ما نرسونن و مانعی برای کارهای روزمره‌مون نشن.راه‌حل‌هایی که به ذهن خودتون میرسه رو در پایین همین پست با من و بقیه به اشتراک بذارید تا راه‌های جدید یاد بگیریم. :)</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sat, 09 Dec 2017 23:05:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید شما هم یکی از ما OCDها باشید! (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-ocd%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-shcflcf3vnaa</link>
                <description>وسواس فکری - عملیدر بخش اول مثال‌هایی از رفتارهای وسواس‌گونه براتون آوردم و خواستم ببینید چه رفتارهای مشترکی با اون لیست دارید. اختلال وسواس فکری-عملی یا (Obsessive Compulsive Disorder (OCD را در این مطلب به اختصار انو (اختلال نگرانی وسواسی) می‌نامیم. ترس‌های همیشگی، نگرانی‌ها و تردیدهای غیرقابل کنترل و افکار مداوم و آزاردهنده که به آداب و رفتارهای خاصی می‌انجامند، وسواس‌های فکری - عملی هستند.تردید، هسته‌ی مرکزی انو است. صرف نظر از اینکه علت وسواس شما چه چیزی است، معمولا این احساس که «یک ثانیه دیگر تحمل ندارم» یا «اختیارمو از دست میدم» یا «دارم دیوانه میشم» تقریبا به طور قطع وجود دارد. تشویشی که طاقت‌فرسا و بی‌پایان به نظر می‌رسد، تشویشی که مدام افزایش می‌یابد و از اختیار خارج می‌شود و تلاش‌هایی که برای کسب خاطرجمعی بارها به شکست می‌انجامد.تردیدِ عقلی و احساسیِ «اگر فلان اتفاق افتاده باشه چی...» ریشه‌ی بیشتر رفتارهای وسواسی است. نگرانی درباره‌ی رخدادهای کم احتمال. مثلا اینکه شما با همسرتان تلفنی صحبت می‌کنید و پس از قطع کردن با خود می‌گویید اگر یکهو سقف خانه بریزد و او کشته شود چی؟ رخدادی که غیرممکن نیست اما احتمالش خیلی کم است در فکر شما چنان قوت می‌گیرد که از کار و زندگی می‌افتید و مدت‌ها به آن فکر می‌کنید.چیزی که برای من اتفاق افتاد این بود که در ترافیک گیر کرده بودم و تمام مدت به بلوک سیمانی عظیمی فکر می‌کردم که جرثقیلی کمی آن طرف‌تر بلند کرده بود و ممکن بود روی سرمان بیفتد. دقت کنید «ممکن» بود! اما منطقا احتمال وقوع این اتفاق چقدر است؟ خیلی کم! برای من که وسواس دارم این احتمال خیلی زیاد بود.متاسفانه منطق، احساسات را تغییر نمی‌دهد فقط دلایلی را در اختیار شما می‌گذارد که به ندای احساسات گوش کنید. یا نکنید.علل بروز اختلال وسواس فکری-عملیاین اختلال هم دلایل زیست‌شناسی دارد و هم دلایل محیطی و اکتسابی. نکته‌ای که درباره‌ی دلایل زیست‌شناسی این اختلال باید بدانید این است که از طریق ژنتیک انتقال می‌یابد. ممکن است در دوره‌هایی از زندگی هیچ نشانه‌ای دریافت نکنید؛ شاید گاهی دیده باشید با دور بودن از خانه، مثلا در تعطیلات، انوی شما به شدت کاهش می‌یابد اما لازم است بدانید این ژن می‌تواند گاهی اوقات فعال و گاهی غیرفعال باشد. عواملی که موجب پدید آمدن ژن انو می‌شوند فعلا ناشناخته‌اند (اما می‌تونید حدس بزنید که عنصر استرس همیشه در همه‌جا یه اثری از خودش به جا میذاره). البته اگه دچار این اختلال هستید نگران بچه‌دار شدن نباشید؛ امکان ابتلای فرزندتان به این اختلال یک به چهار است.عوامل محیطی نیز یکی دیگر از عوامل ایجاد این اختلال است. برای مثال ترس که اصالتا آشفته‌کننده است اغلب از محیط به فرد منتقل می‌شود. ترس‌هایی که از طرف اطرافیان و جامعه منتقل می‌شود.خودم رو براتون مثال می‌زنم: سالهاست با مادربزرگم در یک خانه و در دو طبقه‌ی مجزا زندگی می‌کنم و تا جایی که یادم میاد و بقیه تعریف می‌کنن ازش، وسواس تمیزی داره. برای مثال علاوه بر اینکه روی میز یه رومیزی میندازه که میز کثیف نشه، روی اون رومیزی هم یه روکش میندازه که رومیزی کثیف نشه و الی آخر . مادربزرگم اگر به خاله‌هام زنگ بزنه و اونا تلفن رو جواب ندن، انواع و اقسام سناریوها رو میسازه؛ انواع «نکنه» ها و بعد از اینکه هزار بار تماس گرفت و سرانجام باهاشون حرف زد، تا روزها به این فکر می‌کنه که چیشده بوده که اونا تلفن رو جواب نمی‌دادن و این موضوع رو برای همه تعریف می‌کنه. من مادربزرگم رو به عنوان عامل ژنتیکی وسواسم در نظر می‌گیرم.از طرف دیگه، پدرم همیشه اخبار حوادث رو دنبال می‌کنه و به همین خاطر هر فرصتی که پیش میاد توصیه‌های ایمنی می‌کنه و  فکر می‌کنه حوادثی که احتمال وقوعشون یک در میلیونه، همشون قراره برای من اتفاق بیفته. از دزدهایی که موقع بستن درب خونه از پشت سر هل میدن و میان تو خونه بگیر تا جنایت‌هایی که ممکنه با ۵ دقیقه دیرتر رسیدن من به خونه برام اتفاق بیفته. من پدرم رو به عنوان عامل محیطی وسواسم در نظر می‌گیرم.کنترل وسواسروانپزشک برای من فلوکستین رو تجویز کردکنترل وسواس سه بخش مجزا دارد:۱- روان‌درمانی۲-دارودرمانی۳-حمایت اطرافیانتجربه‌ی شخصی من این بود که ابتدا به روانشناس مراجعه کردم و تشخیص داده شد که میزان وسواس فکری من و در کنار اون افسردگیم، بیش از حد مجاز و در محدوده‌ی اضطراری‌ست. بنابراین برای اینکه در شروع بتونم کمی سریع‌تر پیش برم روانشناس بهم توصیه کرد که به روانپزشک هم مراجعه کنم و همزمان با جلسات روان‌درمانی، دارو هم مصرف کنم.همین‌کار رو کردم و در عمل دیدم این دو درمان (روان‌درمانی و دارودرمانی) مکمل هم هستند و هریک بدون دیگری نمی‌تونه نقششو کامل ایفا کنه. بنابراین بهتون توصیه می‌کنم در صورتی که دارویی مصرف می‌کنید حتما در کنارش به روانشناس هم مراجعه کنید تا بتونید شرایط رو برای کنترل وسواس بدون دارو مهیا کنید.اما حمایت اطرافیان برای من بخشی بود که هنوز باهاش دست و پنجه نرم می‌کنم و امید ندارم روزی کامل برطرف بشه :))به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیستتو این بخش فهمیدیم علت بروز این اختلال تا حدود زیادی دست خودمون نیست و البته چند راه درمان براش وجود داره.توی بخش بعدی سعی می‌کنیم با هم یه برنامه‌ریزی بکنیم برای اینکه بتونیم وسواسمون رو از نظر روانی کمی کنترل کنیم.خوشحال میشم در پایین همین مطلب بهم بگید علت وسواس شما بیشتر ژنتیکی بوده یا محیطی.</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sat, 21 Oct 2017 22:19:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید شما هم یکی از ما OCDها باشید!</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-ocd%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-hoilzxppdmyp</link>
                <description>قبلا توی پست «چی می‌خواستیم... چی شد...» قول داده بودم که از اوسی‌دی براتون بگم تا بیشتر باهاش آشنا بشید. برای اینکه به تفصیل به این موضوع بپردازم مطلب رو به چند بخش تقسیم کردم. بخش اول رو که در این پست براتون توضیح میدم، آشنایی اولیه با انواع اوسی‌دی هست.اختلال وسواس فکری-عملی یا (Obsessive Compulsive Disorder (OCDاز این اختلال، با نام اختلال وسواس فکری-عملی هم یاد می‌کنند. من در اینجا برای اینکه از ذکر نام طولانی خودداری کنم، همان انو را استفاده می‌کنم. با هم قرارداد می‌کنیم که در این متن و متن‌های بعدی، افرادی که از این اختلال ناآگاه و با آن غریبه هستند را بیگانگان خطاب کنیم.احتمال دارد شما هم درگیر انو باشید ولی یا ندانید این حالت شما نامی دارد یا میدانید و تلاش دارید آن را مخفی کنید تا از نگاه بیگانگان، دیوانه به نظر نیایید. همانگونه که از نام این اختلال به نظر می‌رسد، ارتباط مستقیم انو با نگرانی است. وقتی در دام دلشوره هستید و افکار آزاردهند دارید، کارهایی را انجام می‌دهید که احساس می‌کنید تسلطی به آن‌ها ندارید. هنگامی که کارهای وسواسیتان برایتان مفهومی ندارد، موقعیت بدتری که پیش می‌آید این است که در محاصر‌ه‌ی افرادی هستید که به کل با انو بیگانه هستند. در ابتدا چند مثال از نمونه‌های رایج آن می‌زنم:موقع خارج شدن از خانه چندین بار شیرگاز، شیر آب و برق را چک می‌کنید.تا سر کوچه رفته‌اید ولی تردید دارید آیا درب خانه را بسته‌اید یا نه؟ بازمی‌گردید تا چک کنید در بسته است.هنگامی که در پیاده‌رو راه می‌روید حواستان هست که پایتان روی خط موزاییک‌ها نرود.وقتی در صف صندوق فروشگاه ایستاده‌اید پاهایتان جفت شده است و طوری ایستاده‌اید که کفشتان در داخل سرامیک قرار گیرد و روی خط نرود.نه فقط تابلوهای دیوار را کاملا قرینه نصب کرده‌اید، بلکه چینش اپلیکیشن‌های توی گوشی موبایلتان هم کاملا قرینه هستند.صندلی‌های میز ناهارخوری را در یک خط قرار داده‌اید. هیچکدام از دیگری جلوتر یا عقب‌تر نیستند.دسته‌های شال گردنی که دور گردنتان انداخته‌اید به یک اندازه آویزان هستند. هیچ یک پایین‌تر یا بالاتر از دیگری نیست.هر موقع غذا را با قاشق داخل دهانتان می‌برید حواستان هست که مقدار مساوی از غذا در هر طرف دهانتان جویده شود.تا رسیدن به درب خانه قدم‌هایتان را می‌شمارید و اگر عددش فرد بود ناچارا پایتان را جابجا می‌کنید تا یک جوری تعداد قدم‌ها زوج شود.ایموجی‌هایی که تو پیام‌هایتان می‌فرستید حتما باید تعدادشان فرد باشد.میزان بلندی صدای تلویزیون را روی عددی تنظیم می‌کنید که رُند باشد.هر موقع می‌خواهید شکلات بخرید دقت می‌کنید تعدادشان ۱۷ تا نباشد. شما حس خوبی به این عدد ندارید.دستکش به دست ظرف شسته‌اید ولی بعد از اتمام شستشو احساس می‌کنید دستتان با اینکه داخل دستکش بوده کثیف است و چندین بار دستتان را می‌شویید.فقط الویه‌ی خانگی! الویه‌ی بیرون را نمی‌خورید چون معلوم نیست دست‌هایشان حین درست کردن تمییز بوده است یا خیر.همین الان از مادرتان خداحافظی کرده‌اید اما با خودتان می‌گویید شاید در همین چند ثانیه اتفاقی برایش افتاده! با او تماس می‌گیرید.شب هنگام چت کردن با دوستتان، ناگهان آفلاین می‌شود و دیگر جواب نمی‌دهد. از شدت نگرانی که نکند برایش فلان اتفاق افتاده، تا صبح خوابتان نمی‌برد. {او فقط خوابش رفته.}هربار که خواهرتان از خانه بیرون می‌رود لیست سفارشات امنیتی را درمیاورید و یاداوری می‌کنید. هنگامی هم که رفت، تماس می‌گیرید که مطمئن شوید آن‌ها را به خوبی یادش مانده.۵ ساعت با دوستانتان در کافه بوده‌اید و بعد از مدت‌ها همدیگر را ملاقات کرده‌اید. از کافه که بیرون می‌آیید تنها چیزی که در خاطرتان می‌ماند این است که چرا مجبور شدید دو بار سفارشتان را تکرار کنید و گارسون‌ها انقدر بی‌توجه بودند.یک هفته از قرارتان با دوستهایتان می‌گذرد، شما سعی دارید برای کار تمرکز کنید اما تمام مدت به این فکر می‌کنید که واقعا چرا گارسون‌ها انقدر بی دقت بودند و شما مجبور شدید سفارشتان را تکرار کنید.یکی از همان دوستانتان را در دانشگاه می‌بینید و او می‌گوید امیدوار است بازهم با همدیگر به کافه بروید. شما می‌گویید بله البته! فقط اینبار باید دقت کنیم جایی برویم که گارسون‌ها وظیفه‌شناس‌تر باشند! {همچنان از مسئله‌ی گارسون‌ها در عذابید}انتخاب واحد دانشگاهتان به مشکل برخورده، با دوستتان در میان می‌گذارید و او می‌گوید فعلا بیخیال شویم تا موعد حذف و اضافه برسد. او می‌تواند بیخیال شود اما شما تا لحظه‌ی آغاز حذف و اضافه همچنان به آن فکر می‌کنید.شما همیشه مجبورید فرزند خوب خانواده باشید. اگر کاری را دوست داشته باشید انجام دهید که ممکن است شما را بد خطاب کنند، هیچگاه آن را انجام نمی‌دهید.هنگامی که استاد در حال صحبت کردن است به تعداد کلماتی که در یک جمله استفاده می‌کند دقت دارید. حواستان نیست چه چیزی می‌گوید.یک موزیک مدام در حال پخش شدن در ذهنتان است و هیچ کنترلی روی متوقف کردن آن ندارید.قصد دارید با خانواده به یک سفر یک روزه بروید. هرکس با یک چمدان کوچک یا کوله‌پشتی دم ماشین آماده‌ است در حالی که شما دارید دو چمدان به دست و یک کوله بر پشت، پر از لوازمی که ممکن است در صورت بروز فلان اتفاق به کار بیاید، میایید.شما به عنوان یه احتکارگر شناخته می‌شوید! هیچ چیزی توسط شما به دور انداخته نمی‌شود. هرچیزی ممکن است یک روز به کار آید.دلتان نمی‌خواهد وسایلتان را به کسی قرض بدهید. نه به این خاطر که خسیسید، به این دلیل که آن‌ها به اندازه‌ی شما مراقب وسایل نیستند.در ایستگاه مترو دورتر از خط زرد می‌ایستید. احساس می‌کنید ممکن خودتان را زیر مترو پرت کنید.به مهمانی رفته‌اید. تمایل دارید با یک نفر خاص صحبت کنید اما چون او لباسی به رنگ نارنجی به تن دارد و شما از این رنگ متنفر هستید، حتی به او نزدیک هم نمیشوید.هیچوقت در طول زندگیتان به یک جسم نارنجی احساس خوبی نداشته‌اید. بدتان میاید به آن دست بزنید. از این رنگ متنفر هستید.در مترو هستید و شخصی با فاصله‌ی ۵ صندلی از شما دورتر نشسته. عطسه می‌کند و حین عطسه جلوی دهان و بینی خود را می‌گیرد. تا زمانی که به منزل برسید و دست‌ها و لباس‌هایتان را بشویید خیالتان از اینکه ویروسی به شما منتقل نشده جمع نمی‌شود.از شما و همکارتان می‌خواهند همایش علمی‌ای که رفته اید را تعریف کنید. از طرز پوشش افراد شرکت‌کننده در همایش گرفته تا نوع گیاه گلدان‌های موجود در سالن را با جزئیات تعریف می‌کنید. همکارتان که در همایش حضور داشته با تعجب به حرف‌های شما گوش می‌دهد و می‌پرسد واقعا چنین گلدان‌هایی هم آنجا بود؟ گویی این جزئیات فقط به چشم شما آمده.چند سال پیش در حال یادگیری یک ساز بوده‌اید اما نصفه مانده است. تمام این مدت ذهنتان در عذاب بوده که چرا یک کار را نصفه ول کرده‌اید.تصاویر زیر انواع کابوس‌های افراد وسواسی را می‌بینید. ببینید شما را چقدر اذیت می‌کند؟ :کابوس‌ افراد وسواسی تو پست های بعدی از عوامل ایجاد این وسواس‌ها، راه‌حل‌ها و باقی مسائل مرتبط با آن‌ها براتون میگم و بیشتر و دقیق‌تر بررسی می‌کنیم با هم.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیستمن خودم دچار این اختلال هستم. موضوع غریبی برام نیست. تا ۲۲ سالگی اصلا نمیدونستم این رفتارها اسمی هم دارند. وقتی متوجه شدم که همچین آدابی راه‌حل دارند خیلی خوشحال شدم. واسه همین با شما در میون میذارم تا اگر شما هم مثل من هستید بتونید راحت باهاش مقابله کنید.پی بردن به اینکه من دچار این اختلال هستم زمانی اتفاق افتاد که از احساساتم با دوستانم حرف زدم. فهمیدم فقط من نیستم که حواسم هست پام روی خط موزاییک نره!تشویقتون می‌کنم که درباره‌ی احساسات و افکارتون حرف بزنید. افکار آزاردهنده مختص شما نیست. شما تنها نیستید. حتی پایین همین پست هم می‌تونید تجربه‌های مشابهتون رو با من و بقیه به اشتراک بذارید. کم کم با هم میریم جلو و بیشتر خودمون رو میشناسیم.</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sun, 01 Oct 2017 17:23:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیشترین مدتی که در یک شغل ماندید، چقدر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9F-hrk5n7aopsm3</link>
                <description>از ترک شغل نترسیدبعضی افراد مثل من انگار هرکاری می‌کنند نمی‌توانند بیشتر از مدت کوتاهی در یک شغل دوام بیاورند. گاهی با خودم فکر می‌کنم آیا بیرون آمدن از آن شغل کار درستی بود یا خیر.در سال ۲۰۱۶ متوسط مدتی که یک شخص در ایالات متحده در یک شغل می‌ماند ۴ سال بود. چیزی که روشن است این است که ما دیگر در جامعه‌ای زندگی نمی‌کنیم که کل عمر خود را در یک شرکت سپری کنیم.هیچکدام از ما تمام روزهایی که به سر کار می‌رود خوشحال نیست. این موضوع کاملا طبیعی‌ست. اما اینکه حتی یک روز کاری هم وجود نداشته باشد که در آن خوشحال باشیم، جای بحث دارد.اینجا چند نشانه برایتان بازگو می‌کنم که نشانگر این هستند که دیگر وقتش است شغلتان را عوض کنید.بهترین زمان برای ترک شغل۸ نشانه‌ای که می‌گوید زمان ترک شغلتان فرا رسیده:۱- بیش از ۵ سال است که در این شغل هستید و هنوز از آن رضایت نداریداگر ۵ سال از حضورتان در یک شغل می‌گذرد و هیچ رضایتی از کارتان ندارید، هراس نکنید! در عوض از خود بپرسید آیا در حال افزایش مهارت‌ها هستید؟ آیا خودتان را به چالش می‌کشید؟ دقت کنید که راحت بودن در کار یک چیز است و لذت بردن از کار یک چیز دیگر. صرف نظر از اینکه هر ۵ سال شغلتان را عوض می‌کنید این نکته را هم باید در نظر بگیرید که در هر شغل تا جای ممکن رشد و پیشرفت کرده باشید.۲- کمتر از ۵ ماه است که در یک شغل هستیدآغاز شغل جدید اغلب با چالش‌های جدید همراه است. بعد از گذشت ۵ ماه شاید آن اندازه که فکر می‌کردید نتوانسته‌اید با رییستان کنار بیایید. یا شاید وظایفی که به شما محول می‌کنند با وظایفی که قبلا درباره‌شان صحبت کرده‌اید متفاوت باشند. قبل از ترک کردن کاری که به تازگی وارد آن شده‌اید سه سوال از خودتان بپرسید:آیا کاری هست که بتوانم انجام دهم تا شرایط کار را بهتر کنم؟با رییستان صحبت کنید تا وظایفتان را با آن چیزی که مورد انتظارتان بوده و قبلا درباره‌اش صحبت کرده‌اید منطبق کند. یا ساده‌تر، رییستان را به یک قهوه دعوت کنید و سعی کنید همدیگر را بهتر بشناسید.چگونه می‌توانم این تجربه‌ی کوتاه کاری را برای کارفرمایان آینده توضیح دهم؟قبل از اینکه شغلتان را ترک کنید به این فکر کنید که به کارفرماهای بعدی چه توضیحی قرار است از این دوره بدهید. گفتن جملاتی مثل کاری که انجام میدادم را دوست نداشتم یا نمیتوانستم با رییسم کنار بیایم در مصاحبه‌های کاری ممکن است به نتیجه‌ی خوبی منجر نشود.آیا لازم است و میتوانید به این موقعیت شغلی کمی بیشتر زمان بدهید؟آیا واقعا مطمئن هستید که مسائل بهتر نخواهند شد؟ اگر یک سال دیگر به خودتان وقت دهید ممکن است طوری پیش برود که ابروهای مصاحبه کننده‌ی بعدی از تعجب بالا نپرد؟ از خودتان بپرسید چالش‌های ترکِ کار بعد از مدت کوتاهی، ارزش آن را دارند که بعدا موقعیت و تفکری منفی درباره شما پیش نیاید؟۳- شغل شما به احوال خارج از محیط کاریتان تاثیر بدی می‌گذاردمطالعات اخیر نشان می‌دهد میزان لذت بردن شما از تعطیلات آخر هفته تا حد زیادی به رضایت شما از محیط کاریتان بستگی دارد. طبق این مطالعه اینکه شما از تعطیلات لذت ببرید به این بستگی دارد که رییستان را به عنوان یک دوست ببینید یا محیط کاریتان محیط قابل اعتمادی باشد. اگر پاسختان به این سوال ها مثبت باشد تا حد زیادی حال روحیتان در اواسط هفته با حالت روحیتان در آخر هفته یکی خواهد بود.برای فهمیدن اینکه آیا کارتان روی خلق‌وخویتان تاثیر بدی گذاشته است یا خیر، می‌توانید با دوستان یا خانوادتان مشورت کنید. از آن‌ها بخواهید بگویند هنگامی که درباره‌ی کارتان صحبت می‌کنید روحیه‌ی مثبتی دارید یا فقط نکات منفی را بازگو می کنید. هرکسی روزها یا ماه‌های ناخوشایند را می‌گذراند اما اگر بیشتر روزهای سال خلق‌وخویتان تنگ است وقتش رسیده که کنترل زندگیتان را در دست بگیرید.۴- هیچ چیزی یاد نمیگیریداگر از افراد دور و برتان نکته‌ی جدیدی یاد نمی‌گیرید و یا با هیچ چالش جدیدی در کارتان روبرو نمی‌شوید، زمان آن است که به فکر تغییر شغل بیفتید.در بازار کار کنونی که به سرعت در حال حرکت است و محیطی شدیدا رقابتی‌ست، خیلی مهم است که مهارت‌هایتان بتواند شما را در پیشبرد شغلیتان کمک کند. اگر بعد از سال‌ها همچنان با یک چالش به خصوص دست و پنجه نرم می‌کنید به نظر می‌رسد رشدی در شغلتان نداشته‌اید.این موضوع را با مدیرتان در میان بگذارید و ببینید آیا راهی وجود دارد که بتواند مسئولیت‌های مختلفی را در تیم به عهده‌ی شما بگذارد یا خیر. اگر جواب خیر است یا جواب مبهمی مانند در چند ماه آینده رسیدگی می‌کنم دریافت کردید، وقتش رسیده که از کارتان خارج شوید.۵- افزایش درآمدی نداریددر سال ۲۰۱۴ متوسط افزایش درآمدی که یک کارمند می‌توانست انتظار داشته باشد ۳ درصد از کل حقوقش بود که اکنون به کمتر از ۱ درصد رسیده است. متوسط افزایش درآمدی که یک کارمند حین انتصاب به موقعیت شغلی جدید کسب می‌کند بین ۱۰ تا ۲۰ درصد است.پیگیری رشد مالی در موقعیت شغلی فعلیتان اهمیت زیادی دارد. قطعا سالیانه ۲۰ درصد افزایش حقوق نخواهید داشت اما اگر بعد از گذشت ۳ یا ۴ سال همچنین این میزان افزایش را نداشته باشید وقت آن است که به فکر صحبت با مدیرتان و یا تغییر شغل بیفتید.صحبت درباره‌ی امور مالی کمی سخت خواهد بود بنابراین سعی کنید وظایفتان را به نحو احسن انجام داده باشید تا بتوانید اعتماد کافی را جلب کنید.۶- با فرهنگ تیم یا شرکت هماهنگی نداریدگاهی این اتفاق میفتد. ممکن است شرکتتان واگذار شود و یا رییسی داشته باشید که هیچوقت تابه‌حال با او روبرو نشده‌اید. هماهنگی و همخوانی داشتن با رییس و شرکت بسیار اهمیت دارد. برخی اوقات استراتژی‌هایی که مدیر تیم برمی‌گزیند منطقی نیستند و با طرز فکر شما مغایرت زیادی دارند. گاهی بدون هیچ فکری تصمیمی اتخاذ می‌شود که به نظرتان به نفع شرکت نیست. در این خصوص با رییستان صحبت کنید و به او بگویید در فهم علت اتخاذ فلان تصمیم مشکل دارید و به همین علت شغلتان را ترک می‌کنید.۷-شرکتتان به جای پیشرفت، پسرفت می‌کندشرکتی که در صنعت مربوطه حرف جدیدی برای گفتن ندارد و هیچ استراتژی جدیدی نمی‌گیرد که کمی پیشرفت کند، ندای این را می‌دهد که بهتر است از آن خارج شوید. تیم و شرکتی که تلاشی برای پیشرفت نمی‌کند، برای شخص شما هم موقعیت پیشرفتی نخواهد داشت.۸- سلامت شما در خطر استآیا فشار خون بالایی دارید؟ آیا شغلتان استرس زیادی به همراه دارد؟هیچ شغلی آنقدر ارزش ندارد که بخواهد تاثیرات دائمی روی فیزیک بدن شما بگذارد. با رییستان درباره‌ی این استرس صحبت کنید. از او بخواهید تعطیلات شما را بیشتر کند و یا به تیمی با استرس کمتر منتقل کند. اگر هیچکدام از اینها ممکن نیست بهتر است شغلتان را عوض کنید. بدانید بدنتان چه چیزی احتیاج دارد، سعی کنید آن را به دست آورید و از آن خجالت نکشید.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیترک کردن شغل واقعا ریسک بزرگی‌ست. پیش از هرچیز مطمئن شوید انتخاب درستی می‌کنید. هیچوقت درباره‌ی آن سریع و بدون فکر، عمل نکنید. با خودتان درباره‌ی انگیزه‌ی ترک شغل روراست باشید. هرموقع که ممکن بود برای شغلی که شما را قوی‌تر می‌کند، چالش‌های زیادی دارد و از شما حمایت می‌کند آماده باشید. این شغلی خواهد بود که هیچوقت از داشتنش پشیمان نخواهید شد.</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2017 12:03:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی می‌خواستیم... چی شد...</title>
                <link>https://virgool.io/personal-development/%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-cwms3ulvycre</link>
                <description>تا به حال کسی برای چاق شدن، تنبل بودن و احمق بودن برنامه‌ریزی نکرده؛ همینکه بدون برنامه باشید اینا خودشون محقق میشن!    - شما فرض کن یه آدم معروفی گفتهمدت ها بود که دلم میخواست برای رشد و پیشرفت خودم برنامه‌ریزی کنم و تو یه مدت کوتاهی یک عالمه مهارت یاد بگیرم. نه به این خاطر که رزومه‌مو قوی کنم، به این خاطر که در کل من عاشق یاد گرفتنم و یه مدت انقدر درگیر بودم که سرانه مطالعه‌ام شده بود روزی ۱۵ دقیقه - اونم توی مترویی، اتوبوسی... . تصمیم گرفتم یکم سرمو خلوت کنم تا بتونم قوی‌تر از قبل ادامه بدم. همین باعث شد برم دنبال اینکه ببینم بقیه چه جوری برنامه ریزی میکنن. نتیجه‌ی شخم زدنامو، مقاله‌ی ترجمه شده‌ای با حذف و اضافات، با شما هم درمیون میذارم:اصلن چرا به برنامه‌ی رشد شخصی نیاز داریم؟تاحالا سفری رفتی که بدون هیچگونه برنامه‌ریزی بوده باشه؟ ندونی کجا میخوای بخوابی، کجاهارو میخوای بگردی، چی قراره بخوری، یا افتضاح‌تر از همه اصن کجا داری میری؟!درسته از دور که نگاه میکنی شاید به چشمت هیجان‌انگیز بیاد ولی وارد داستان که میشی می‌بینی از بس هی دغدغه‌ی اینو داشتی که خب الان کجا بخوابم کجا برم، از سفر هیچ لذتی نبردی. (اگر مثل من وسواس فکری هم باشی که دیگه غوغاست)زندگی هم مثل همین سفر رفتنه. اگه براش برنامه نداشته باشی، همش فکرت درگیر مسائل روزمره میشه و دیگه یادت میره قراره لذت ببری. بی‌برنامه اینجوری میشه که با خودت میگی «چیشد من رسیدم اینجا؟ چی میخواستم چی شد!»داستان‌بافی بسه... چه جوری شروع کنیم؟ما تو عصری داریم زندگی می‌کنیم که عصر ایده‌هاست. کلی فکر میاد تو ذهنمون. برای اینکه ایده‌ها عملی شن لازمه جزئیات رو بدونیم. برای اینکه از جزئیات برای تحقق ایده استفاده کنیم لازمه استراتژی داشته باشیم. و تمام اینها رو ثبت و ضبط کردن توی مغز کار دشواریه. بنابراین بهترین راه‌حلی که میشه داد اینه که یه کاغذ و قلم بردارید. (من سراغ پلت‌فرم‌های لپتاپ و موبایل هم رفتم که توشون یادداشت کنم، ولی کاغذ و قلم یه چیز دیگه‌ست، حالا از من گفتن بود.)حکم کلی میدم برات، خودت جزئیش کنیه قالب کلی برات میدم که فقط خواسته‌هاتو توش جایگزین کنی. ۱۰ مرحله‌رو باید طی کنی:۱- اهدافت رو مشخص کن.۲-اولویت‌بندی کن.۳-تاریخ اتمام بذار براشون.۴-نقاط قوتت رو بنویس.۵-فرصت‌ها و تهدیدهارو شناسایی کن.۶-مهارت‌های جدید یاد بگیر.۷-عمل کن.۸- کمک بگیر.۹-روند پیشرفت رو بررسی کن.۱۰- این مورد چیز خاصی نیست فقط آوردمش که تعداد مراحل رُند بشه. شما با یک او‌سی‌دی طرفید. :)توضیح هر مرحله همراه با مشق شب۱- اهدافت رو مشخص کنچی برات مهمه؟ چه مهارت‌های جدیدی رو می‌خوای یاد بگیری؟ چیو به دست بیاری خوشحال میشی؟ رویای ناتمامی داری که لازمه به سرانجام برسونیش؟ قدمِ رو به جلویی میخوای برداری توی شغلت؟ شغل بهتری میخوای پیدا کنی؟قدم اول اینه که اهدافی رو مشخص کنی که واقعا برات اهمیت دارن. این اهداف می‌تونه مربوط به شغل یا به زندگی شخصی باشه؛ مثل وزن کم کردن، فعالیت یا سرگرمی جدیدی رو شروع کردن یا یادگیری یه زبان جدید.مشق: ۵-۱۰ هدفی که برات اهمیت دارن تا بهشون دست پیدا کنی رو بنویس.۲- اولویت‌بندی کناز بین این اهدافی که نوشتی کدومش از همه مهم‌تره؟ این اون هدفیه که قراره تمرکز اصلی تو رو به خودش بگیره. ببین از بین اینایی که نوشتی موردی هست که بتونه زیرمجموعه‌ی یه مورد دیگه باشه؟ یعنی مثلا میخوای مهارت صحبت کردن رو افزایش بدی که نتیجه‌ش روابط بهتر با بقیه یا کسب مهارت مذاکره‌ست. اینایی که در راستای همدیگه هستن رو ببر تو یه دسته‌بندی و دیگه سه تا شماره از اهداف رو بهش اختصاص نده، همه رو جمع کن تو یه شماره.مشق: لیست اهداف رو با دقت بررسی کن و اونی که از همه مهم‌تره‌رو انتخاب کن.۳-تاریخ اتمام بذار براشوناگر یه هدفی داشته باشی ولی ندونی کِی قراره به دست بیاری، این احتمالو دادی که قراره هیچوقت اونا رو به دست نیاری. موقع برنامه‌ریزی لازمه که واقع‌بین باشیم.(نظر شخصی من اینه که موقع زمان‌بندی کردن نیایم ایده‌ال رو درنظر بگیریم، بیایم بدترین حالت رو درنظر بگیریم.) علاوه بر واقع‌بین بودن لازمه به طور مشخص هدفمون رو بنویسیم. ننویسیم «یه روزی من پولدار شم»، بنویسیم «درآمدم تا پایان امسال دوبرابر بشه».اگر قراره چیزی جدی گرفته بشه، فقط خودتی که باید اونو جدی بگیری؛ هیچکس دیگه‌ای اینکارو نمیکنه.مشق: تاریخی که قراره اون مهارت رو کامل یاد گرفته باشی، مشخص کن.۴-نقاط قوتت رو شناسایی کنهرکسی تو دنیا توی یه کاری خوبه. یا اینجوری بگم که تو یه زمینه میزان مهارتش بالاتر از حد متوسطه. شاید خواننده یا بازیگر خوبی نباشی ولی در عوض شنونده‌ی خوبی باشی. نقاط قوت کلیدیت چیا هستن؟اگر جواب دادن به این سخته برات، از دوستات یا خانوادت بپرس. ببین از نظر اونا منظم بودنت نقطه قوتته؟ پشتکارت؟ هوشت یا چی؟مشق: نقاط قوتت رو پیدا کن و ببین کدومشون بهت کمک می‌کنه تا هدف مورد نظرتو کسب کنی.۵- فرصت ها و تهدیدها رو شناسایی کنرفتارها و عادات فعلیت ممکنه تو رو توی رسیدن به هدفت کمک کنه یا بازداره. کدوم از عادت‌هات مانع میشه به هدفت برسی؟ از طرفی بعضی عادت‌ها هم هستن که دستیابی به هدف رو برات راحت‌تر میکنن.مثلا اگر میخوای ۱۰۰ سال عمر کنی باید غذای سالم بخوری، سیگار نکشی، ورزش کنی و فلان. اگر میخوای پول پس‌انداز کنی باید شروع کنی مخارجتو بنویسی، حسابرسی کنی و بقیه ماجرا.مشق: یه جدول بکش با دوتا ستون. ستون کارهایی که باید انجامشون رو متوقف کنی و کارهایی که باید شروعشون کنی.برای هر ستون ۵ مورد از عادات و رفتارهات رو بنویس. (چرت و پرت ننویسی، اونایی که به هدفت ربط دارن رو یادداشت کن.)۶-مهارت جدید یاد بگیربرنامه رشد شخصی برای رسیدن به جاییه که دلت میخواد باشی، نه جایی که هستی. اگر می‌خوای چیز جدیدی به دست بیاری باید بهاشو بپردازی. اگر می‌خوای شغل بهتری کسب کنی باید مهارت جدیدتری یاد بگیری.برایان تریسی: هرچیزی بهایی داره، اون «چیز» زندگیتو پیدا کن و بهاش رو بپرداز.به عبارت دیگه اگه بخوام تو یه جمله‌ی قصار برات بگم، برای به دست آوردن چیزی که تا به حال نداشتی، باید کاری بکنی که تابه‌حال نکردی. (منطقیم هست.)مشق: لیست مهارت‌هایی که باید یاد بگیری تا به هدفت برسی رو یادداشت کن.۷- عمل کن.اگر قرار باشه هدف بزرگی رو به دست بیاری، کارهای زیادی رو باید انجام بدی.مشق: ۳-۵ تا از مهم‌ترین کارهایی که باید برای رسیدن به هدفت انجام بدی رو بنویس. موقع نوشتن حواست به تاریخ اتمامی که تو مشق قبلیا مشخص کردی باشه.۸-کمک بگیرکی میتونه بهت کمک کنه تا سریع‌تر به هدفت برسی؟ مثلا اگر می‌خوای وزن کم کنی، یه دکتر تغذیه می‌تونه بهت کمک کنه که این روند رو سریع‌تر طی کنی.مشق: اسم هرکسی رو که فکر می‌کنی می‌تونه بهت کمک کنه یادداشت کن.۹- روند پیشرفت رو بررسی کنبهترین مشوق برای اینکه تو هدفت ثابت قدم بمونی، پیشرفتیه که داری، حتی اگه یه ذره باشه. مهمه که بدونی داری سمت جلو قدم برمیداری و کارهارو درست انجام میدی. حالا اگه خوب پیش نرفت چی؟ این نشون میده یه جای استراتژیت میلنگه. اگر نتیجه‌ی بهتر میخوای، باید یه چیزی رو تغییر بدی. (من به شخصه پیشاپیش احتمال میدم اونجایی که عادات بدت رو شناختی، برای کم کردنشون تلاش نکردی.)مشق: یه جدول بکش با دوتا ستون، یه ستون لیست کارایی که به خوبی رفته جلو و یه ستون لیست کارایی که لازمه تغییرشون بدی یا بهبودشون بدی.۱۰- این مورد چیز خاصی نیست فقط آوردمش که تعداد مراحل رُند بشه. شما با یک او‌سی‌دی طرفید. :)اوسی‌دی (OCD) به معنای اختلال وسواس فکری-عملی‌ست. تو پست شاید شما هم یکی از ما ocdها باشید براتون توضیح دادم که چی به چیه.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...امیدوارم تفاوت این برنامه‌ریزی رو با نوشتن لیست آرزوها و قانون جذب متوجه شده باشید. هیچ نیروی ماورایی‌ای قرار نیست معجزه کنه. هر گُلی بزنید به سر خودتون می‌زنید. این نوع برنامه‌ریزی رو خودم برای یادگیری فتوشاپ انجام دادم و جواب داده. (یه چیزی شبیه فروشنده‌ها که موقع فروش کالا میگن برای خونه‌ی خودمون هم از این جنس می‌بریم). با این حال، اگه توصیه‌ای به منظور هم‌افزایی داشتید، پذیرا هستم. کمکی هم خواستید باهام وارد مذاکره بشید :)</description>
                <category>رشد و پیشرفت فردی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2017 21:43:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>