<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات تجربه‌های شخصی</title>
        <link>https://virgool.io/personalexperiences/feed</link>
        <description>تجربه‌های شخصی که ارزش بازگویی دارند. خاطرات، تجربه‌ها و نقد و معرفی کتاب، فیلم و سریال</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:03:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>تجربه‌های شخصی</title>
            <link>https://virgool.io/personalexperiences</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مواجهه با بحرانی به نام بازنشستگی پدر</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-yh6fm6dgu9sq</link>
                <description>پدرم تقریبا دو سالی می‌شه که از زندگی کارمندی وارد زندگی بازنشستگی شده و اینجا قراره کمی از بحران‌هایی که بعد از بازنشستگی‌اش داشتیم بنویسم.بابا بعد از سه دهه کارمندی و صبح زود رفتن و اضافه‌کار وایسادن و شب برگشتن بلاخره تونست بازنشست بشه. اینکه میگم تونست به خاطر اینه که سال‌های اولی که کار می‌کرده، مبلغ بیمه از حقوقش کم میشده ولی براش سابقه‌ای رد نمی‌شده. یعنی باید خیلی زودتر از این‌ها بازنشست میشد، اما دوندگی‌های بیمه و شکایت و شکایت‌کشی -که روال مزخرفِ معمول بیمه هم هست- باعث شد چند سالی مازاد بر ۳۰ سال کار کنه.بماند.من خوشحال بودم که بلاخره بابا تونست بازنشست شه و کنار مامان که دو سال قبل‌تر بازنشست شده بود می‌تونن دیگه برن سفر و عشق و حال. هرچند که دخترخاله‌ام که تجربهٔ پدر بازنشسته رو داشت از بحران بازنشستگی هشدار داده بود، اما مثل هر بحران دیگه‌ای فکر می‌کردم که نه، واسه من پیش نمیاد.تصوری که من از بازنشستگی پدر و مادرم داشتم تصوری که داشتم این بود که دیگه قراره بابا هر روز بره برامون نون تازه بخره، هرجای دورِ بدمسیری که می‌خوایم بریم با ماشین برسونتمون و دیگه برای تعمیر آبگرمکن قرار نیست یک هفته مدارا کنیم تا وقتش برسه. علاوه‌براین قراره هر روز بره ورزش، قراره کتاب بخونه و قراره با مامان برن سفر و خوش بگذرونن.تا یه مدت اوضاع همینطور صورتی قلب‌قلبی بود. با بابا خیلی خوش می‌گذشت و لذت می‌بردم که بلاخره بعد از این همه سال زحمت کشیدن نوبت استراحت و تفریحش رسیده. کل این ماجرا یک ماه دوام داشت.از ماه دوم کمی روال و جریانات خونه برای بابا آزارنده شده بود. اگر من فریلنسرم و کار دارم، چرا شب تا دیروقت بیدارم؟ چرا بعضی وقتا ظرفای ناهار همون موقع شسته نمیشه؟ چرا خواهرم انقدر صبحونه کم می‌خوره؟ و چراهایی از این دست، که سال‌هاست این روال‌ها تو خونه‌مون برقراره ولی چون بابا می‌رفته سرِ کار، اینا از چشمش دور می‌مونده. از طرفی مادرم درگیر نگهداری از مادربزرگم شده بود و دیگه نشد سفر دونفره برن.آغاز بحران بازنشستگی بابا...ازونجایی که می‌دونستم بابا به مطالعه علاقه داره، چندتایی کتاب بهش دادم بخونه. حدود یکی دو ماه کتاب می‌خوند اما کم‌کم داشت از کتاب هم خسته میشد. تو مرحلهٔ بعد ترجیح داد دراز بکشه تو تخت و کتاب صوتی گوش کنه؛ ولی اونم خیلی دوام نداشت. [پیشنهاد مطالعه: حقیقت ساده‌ چگونگی خواندن ۲۰۰ کتاب در سال!]قهرمان قدیمی جدول‌های روزنامه دو مرتبه به میدان مسابقات بازگشت! تقریبا تمام جدول‌هارو حفظ شده بود و هیچ جدول جدیدی براش وجود نداشت.اگر براتون سواله این سریال‌های قدیمی تلویزیون که برای بار هزارم پخشش می‌کنن رو کی می‌بینه، باید بگم بابای من. از پایتخت گرفته تا مختارنامه، تمام سریال‌های تلویزیون رو چندین و چند بار میدید. بعد دیگه پای تلویزیون خسته میشد، می‌رفت باقی مراسم فیلم و سریال دیدن رو توی موبایلش و به حالت نیمه‌چُرت ادامه میداد. [پیشنهاد مطالعه: با دیدن کدام سریال آچمز شویم؟]هر روز هم می‌رفت دوچرخه‌سواری، ولی بعد دکتر به خاطر دردِ گردن ورزش کردن رو براش منع کرد.وسایل قدیمی و مدارک کهنه‌اش رو خونه‌تکونی کرد و کلی کاغذ بی‌خود ریخت دور؛ منتها اینم نهایتا دو روز سرگرمش کرد.بازنشستگی در واقعیتبابا به‌طور جدی وارد بحران بازنشستگی شدبهش پیشنهاد دادیم دنبال کار بگرده. ازونجایی که سن زیادی نداره و ازکارافتاده نشده - و صد البته مهم‌تر تو خونه حوصله‌اش سر رفته- خودش هم بدش نمیومد دوباره بره سر کار. منتها ترجیح میداد کار تمام‌وقت نباشه و با کاری که اینهمه سال انجام می‌داده هم فرق داشته باشه - چون اگر بعد از سی و خورده‌ای سال دوباره می‌رفت سراغ همون کار، ممکن بود از شدت انزجار بالا بیاره.جستجوهای ما شروع شد. بابا عملاً هیچ رزومه‌ای نداشت. یک بار خواستم براش رزومه درست کنم ولی خب در عمل به کار نمیومد. چون:اولاً: دلش می‌خواست دیگه کارمند اداره نباشه و بره مثلا مسئول ثبتنام باشگاه ورزشی بشه، یا بره فروشندهٔ مغازه بشه یا مثلا مدیر رستوران شه. که خب برای این مشاغل رزومه‌ای که داشت بی‌ارتباط بود.دوماً: اگر می‌دیدن یکی ۳۰ سال تو یه حوزهٔ شغلی کار کرده، ممکن بود توانمندیش رو بیش از حدی که احتیاج دارن ارزیابی کنن، یا فکر کنن نمی‌تونن از پسِ مبلغ حقوقش بربیان. درحالیکه حقوق چندان برای بابا اهمیتی نداشت. حجم کار براش مهم بود.سوماً: برای اینجور موقعیت‌های شغلی که مشاغل پایه و میان‌پایه محسوب میشن، هیچ سامانهٔ درست درمونی وجود نداشت که بشه درخواست همکاری فرستاد! با اینکه الان دیگه همه موبایل دارن و بعید می‌دونم کسی بره سراغ نیازمندی‌های روزنامه، ولی هیچ وبسایت حرفه‌ای یا اپلیکیشنی نبود که کار وب‌سایت‌هایی مثل جابینجا رو برای مشاغل پایه انجام بده. شاید یه دونه وبسایت بود که اونم مختص این مشاغل نبود؛ کل مشاغل رو اعم از پایه و غیرپایه پوشش میداد که انقدر شلوغ و درهم برهم بود که نمیشد سر درآورد.پیدا کردن شغل محدود شد به سپردن به دوست و آشنا و چشم انداختن برای شکار آگهی‌های استخدامی‌ای که به دیوار می‌زدن.ختم این غائله برمی‌گرده به یه روزی که بابا رفته بود قدم بزنه و چشمش می‌خوره به یکی از مغازه‌های محل که پشت ویترین نوشته بود به فروشنده بازنشسته نیازمندیم، و رفتن به آنجا همانا و پیدا کردن کار پاره‌وقت بعد از حدود دو سال همان.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقی‌ست...اخیراً که داشتم ماجرای بحران بازنشستگی پدرم رو برای یکی از دوستام تعریف می‌کردم ازش شنیدم که وب‌سایتی هست به نام بانی کار که مخصوص مشاغل این‌چنینه (که بهشون مشاغل پایه گفته میشه) و فرایند استخدام رو راحت می‌کنه. برای اینکه بیشتر از این دلم نسوزه از این یک سال و خورده‌ای که از این سایت بی‌خبر بودم، گفتم اینجا هم معرفیش کنم که حداقل داستان خونهٔ ما برای بقیه تکرار نشه!آیا شما هم شاهد بحران بازنشستگی نزدیکانتون بودین؟ راه‌حل‌تون برای برطرف کردن بی‌حوصلگی‌شون چی بوده؟</description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 19 Feb 2021 21:37:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شناخت زامبی‌های جذاب لعنتی، یا همان خودشیفته‌‌ها (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87%D9%87%D8%A7-%DB%B2-moaztt4rafbu</link>
                <description>تو پست قبلی ویژگی‌های اولین دسته‌ از افراد خودشیفته (خودشیفته‌ آشکار) رو گفتم که کمابیش می‌شناختیمشون. دسته دوم رو که تو این پست قراره بگم باهاشون کمتر آشناییم:خودشیفتگی پنهانتو روانشناسی، رفتار می‌تونه آشکار یا پنهان باشه. رفتارهای آشکار اونایی هستن که به‌سادگی توسط بقیه دیده میشن. پیدا کردن خودشیفته‌های آشکار احتمالا برای همه‌مون کار ساده‌ایه، همونی که همیشه تو جمع‌ها داره داستان‌های خارق‌العاده از خودش تعریف می‌کنه که در نهایت همه میگن به‌به و چه‌چه!اما رفتارهای پنهانی خیلی زیرپوستی‌ هستن و تشخیصش برای بقیه چندان هم ساده نیست. خودشیفته پنهان یه پله از خودشیفته آشکار باهوش‌تره؛ کسیه که هدفش همونه -یعنی همچنان حس همدلی نسبت به بقیه نداره و دلش میخواد تحسین بشه- ولی با یه روش متفاوتی از خودشیفته‌های آشکار اینکارو می‌کنه.مثل این می‌مونه که به یک آهنگ ثابت یه بار با صدای بلند گوش بدید و یه بار با صدای کم. به هر حال آهنگ همونه، فقط درجه‌ی صداش فرق کرده.  Hubert Netzer مجسمه نارسیس اثرخودشیفتگی پنهان .vs خودشیفتگی آشکارتنها تفاوت خودشیفته‌های پنهان با آشکار اینه که خودشیفته‌های پنهان مایلن درونگرا باشن. خودشیفته‌های آشکار به‌راحتی قابل تشخیصن چون با صدای بلند، متکبرانه، بدون توجه به نیاز دیگران و تشنه‌ی تحسین هستن. در واقع رفتارهای برونگرایانه از خودشون نشون میدن و به همین خاطر به سادگی میشه شناسایی‌شون کرد. اما شناسایی خودشیفته‌های پنهان با چه نشونه‌هاییه؟۱-خودستایی منفعلانه: ای آینه جادویی بگو کی از همه زیباتره؟خودشیفته‌های پنهان ممکنه غیرمستقیم طلب تحسین کنن، یا عامدانه دستاوردها یا استعدادهاشون رو دست‌کم بگیرن تا بقیه بهشون اطمینان بدن که چقدر بااستعداد هستن. خودشیفته‌ی پنهان از تاکتیک‌های نرم‌تری استفاده می‌کنه تا به هدفش برسه.بنابراین هرچقدر خودشیفته‌ آشکار به‌طور فاعلانه دستاوردهاش رو با صدای بلند به همه اعلام می‌کنه تا تحسینشون رو برانگیزه، خودشیفته پنهان به‌طور منفعلانه با کوچک‌نمایی استعدادهاش، دنبال جلب اعتمادبه‌نفس از دیگرانه.۲-سرزنش کردن و القای حس شرمندگی: چرا ماشین جدیدم رو دیدی خوشحال نشدی؟ دلم شکست...شرمنده کردنِ دیگران یکی از ترفند‌هاییه که خودشیفته‌ها به کار می‌برن تا موقعیت بالای خودشون رو نسبت به دیگران تضمین کنن. خودشیفته‌ آشکار و برونگرا واضح‌تر عمل می‌کنه: خیلی صریح شما رو تحقیر می‌کنه، بی‌ادبه، انتقاد می‌کنه و طعنه‌آمیز حرف می‌زنه.خودشیفته‌های درونگرا و نهان، رویکرد ملایم‌تری دارن برای اینکه توضیح بدن چرا مقصر شمایید و نه اونا. حتی ممکنه نشون بدن خودشون قربانی رفتار شما هستن؛ و این کار رو می‌کنن تا تو موقعیتی قرار بگیرن که بتونن ازتون تمجید و اطمینان دریافت کنن. اما درنهایت در پایان این تعاملات، هدف خودشیفته‌ اینه که شخص دیگر رو کوچیک جلوه بده.۳-در رابطه با یک خودشیفته‌ معمولا بار سنگین احساسی رابطه بر دوش شماست.در نهایت خودشیفته‌ها دهنده نیستن، به نظر اونا انرژی صرف کردن برای چیزی که در خدمتشون نیست، ارزش نداره. اگر خودشیفته‌ پنهان به ظاهر نشون میده که چیزی رو داره به شما میده، قطعا هدفش اینه که چیزی رو در مقابل از شما دریافت کنه. اگر داره به کسی کمک می‌کنه اول مطمئن میشه که اون فرد یا حداقل چند نفر دیگه در حال تماشاش باشن. (حتی این رفتار رو تو بعضی از سلبریتی‌ها موقع کمک به زلزله‌زده‌ها یا سیل‌زده‌ها میشه دید.)John Gibson مجسمه نارسیس اثر حالا چاره چیه؟ درمون چی چیه؟ | درمان خودشیفتگیشما نمی‌تونین یه خودشیفته‌ رو تغییر بدید یا با دوست داشتن زیاد خوشحالش کنید یا خودتون رو تغییر بدید تا باب میل اون بشید و خوشحال بشه. چون اون هیچوقت احساسات شما رو حس نمی‌کنه. اون هیچوقت حس نمی‌کنه در یک رابطه یا هر حیطه‌ای از زندگیش اقناع شده، چون هیچی به قدر کافی خاص نیست براش. شما هیچوقت براش کافی نیستید چون خودش هم هیچوقت برای خودش کافی نیست.ممکنه در حال حاضر با یه فرد خودشیفته‌ در ارتباط باشید، چه عضوی از خانواده‌تون چه همکارتون، یا هرکس دیگه‌ای. نکته‌ای که وجود داره اینه که اونارو نمی‌تونین کاری کنید (خودشونم نمیتونن احتمالا)، فقط می‌تونید روی خودتون کنترل داشته باشید. حالا چیکار کنید که کمتر دردتون بیاد؟۱-فرد خودشیفته هرکاری می‌کنه شما به خودتون نگیرید!عدم توجه به شما، احساس محق بودن، شما رو بازیچه‌ی خودشون کردن یا هرجوری که میخوان با شما رفتار کردن، و انواع فریبکاری‌های دیگه‌ای که یک خودشیفته‌ انجام میده، به درون خودش ربط داره. باید در تعامل با فرد خودشیفته‌ در نظر داشته باشید که مهم نیست شما اصلا کاری کرده باشید یا نه، اونا چون با درون خودشون به تعادل نرسیدن احتمالاً شما رو مقصر اعلام می‌کنن. بهتره خودتون موقعیت رو حل و فصل کنید و ببینید آیا واقعا نقشی در عصبانی کردن طرف مقابل داشتید؟ آیا خطایی مرتکب شدید؟ اگر اینطور نبود عصبانیت اونا رو به خودتون نگیرید، چون این همون چیزیه که دقیقا اونا میخوان: که شما مقصر باشید و اونا در طرف قدرتمند باشن.یادتون باشه خودشیفته‌ها چون احساس کمبود دارن باید به نوعی خودشون رو بزرگ جلوه بدن.۲-بین خودتون و فرد خودشیفته مرزگذاری کنیدخودشیفته‌ها مرزبندی‌های سالم ندارن. شما با تعیین مرز برای یه فرد دیگه مشخص می‌کنید که چه چیزهایی براتون ارزشه، چه چیزهایی براتون اهمیت داره و مرزهایی که می‌ذارید قراره کمک کنه ارزش‌ها و اولویت‌هاتون حفظ بشن.۳-نیفتید گوشه‌ی رینگ! خودتون وکیل مدافع خودتون باشیددر تعامل با یک خودشیفته‌ ممکنه به‌سادگی از حقتون کوتاه بیاید (چون جذاب لعنتین). برای خودتون وقت بذارید و به این فکر کنید که کی هستید؟ علاقه‌مندی‌ها، اهداف و ارزش‌هاتون چیاست؟ اگر قراره با یه خودشیفته‌ تعامل کنید حتما حتما باید رابطه‌تون با خودتون محکم باشه، چون اونا می‌تونن به راحتی از احساسات شما سواستفاده کنن و انقدر زیرپوستی بهتون دستور بدن که یه روز به خودتون بیاید و ببینید با اونی که قبلا بودید خیلی فاصله دارید؛ انگار دیگه یادتون رفته کی بودید. وقتی خودتون با خودتون تکلیفتون معلوم باشه، خودشیفته‌ فرصتی رو پیدا میکنه که با اون روی آگاه و باهوش شما رودررو بشه. شما نشون می‌دید از تکنیکاش خبر دارید و اون می‌فهمه حناش برای شما رنگی نداره.۴-ازش دور شید، خیلی دور.تحمل یک رابطه با فرد خودشیفته‌ می‌تونه خیلی مخرب باشه. گاهی وقتا نمیشه فاصله ایجاد کرد، مثلا اگر عضوی از خانواده‌تون باشه یا همکاری باشه که با هم تو یه اتاق کار می‌کنید.اینجور وقتا سعی کنید تعاملات فردی‌تون رو باهاش محدود کنید، درخواست کنید که جای میزتون رو توی شرکت تغییر بدن، ساعت استراحتتون رو تغییر بدید و ارتباط‌تون رو با فرد خودشیفته‌ تا جایی که میشه کمتر کنید.به خاطر داشته باشید هدف از ایجاد فاصله این نیست که به فرد خودشیفته‌ آسیب بزنید، هدف اینه که از خودتون محافظت کنید و فضا رو برای خودتون بهبود ببخشید.خودشیفته ها در شبکه‌های اجتماعی:توییت‌های جالبی که در مورد خودشیفتگی و افراد خودشیفته دیدم رو باهاتون به اشتراک می‌ذارم تا ببینیم بقیه در این مورد چه‌جوری فکر می‌کنن. یادتون باشه که قرار نیست قضاوت‌شون کنیم و این‌ها هم صرفا تجربه‌های هر شخص از این مسئله‌ست. (اگر دوست دارید در مورد خودشیفته ها در شبکه های اجتماعی بیشتر بدونید می‌تونید How to Spot a Narcissist on Social Media رو بخونید. ...شایدم بعدا ترجمه‌اش رو نوشتم.)اختلال شخصیت خودشیفتهرفتار شخصیت نارسیسنارسیسیستویژگی افراد خودشیفتهعلائم بیماری خودشیفتگینارسیسیسمخودشیفتگیبه پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...درنهایت تشخیص قطعی اینکه فردی اختلال شخصیت خودشیفته داره به عهده‌ی من و شما نیست؛ یه دکتر روانشناس/روانپزشک باید تشخیص رسمی رو بده.برای نوشتن این پست، علاوه‌بر تجربه شخصی و منابع پست قبلی، از این منبع هم ترجمه‌ی آزاد کردم. در ضمن سایت ترجمان از ماجرای خودشیفتگی و فروید مقاله‌ای داره که می‌تونید یه نگاهی بهش بندازید. این ویدیو هم از روانشناسی خودشیفتگی شاید جالب باشه براتون.بهم بگید که آیا تا حالا با یک خودشیفته پنهان سروکار داشتین؟ برای اینکه کمتر اذیت بشید چه راه‌حلی پیدا کردین؟پ.ن: اگر این مطلب رو دوست داشتید و براتون مفید بود، می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش از من حمایت مالی کنید. :)*پست قبلی رو اگه نخوندین واسه محکم‌کاری یه نگاهی بندازید: https://virgool.io/@shakiba/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-h8nvlg9yzcbi </description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 15:29:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شناخت زامبی‌های جذاب لعنتی، یا همان خودشیفته‌‌ها (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-h8nvlg9yzcbi</link>
                <description>نارسیس از ریشه‌ی «نارکو» به معنی بی‌حس شدن و کرخت شدن گرفته شده و با واژه‌ی «نارکوتیک» به معنی مخدر هم هم‌ریشه‌ست.افسانه نارسیس:نارسیس -یکی از شخصیت‌های اسطوره‌ای یونان باستان- پسر بسیار جذاب لعنتی‌ای بود (مثل عکس پایین) که همه شیفته‌اش بودن ولی اون به هیچکس -حتی الهه‌های خوش‌ بر و رو‌- محل نمی‌ذاشت. یه روز یکی از این خوشگلا از الهه‌ی انتقام -نِمِسیس- درخواست می‌کنه که انتقامشون رو از نارسیس بگیره. انتقام اینطور پیش رفت: یه روز که نارسیس میره لب چشمه که آب بخوره، تصویر خودش رو در آب می‌بینه و شیفته و دل‌باخته‌ی خودش میشه. انقدر کنار آب قربون صدقه‌ی خودش میره که توانش رو از دست میده و می‌میره. (روایات مختلفی هست از مرگش، بعضی هم میگن می‌پره تو آب). در محل مرگش گُلی در میاد که اسمش رو میذارن نارسیس، یا همون گل نرگس خودمون.Stjepan Hauser :یکی از جذاب‌های لعنتی عالم امکان: نوازنده ویولن‌سل اهل کرواسی همه‌ یه دورانی خودشیفته بودیم ولی خودشیفته‌ها گیر کردن تو اون دوران!تو روانشناسی از واژه‌ی نارسیسیسم برای بیان خودشیفتگی یا خوددوستی افراطی استفاده می‌کنن. فرد خودشیفته درست مثل نارسیس، بازتاب خودش رو به هرچیز دیگه‌ای ترجیح میده و دیگران براش نقش اون چشمه رو دارن که تصویر زیباش رو بهش نشون میدن.همه‌ی ما یه دوره‌ای از زندگی -به‌طور خاص در کودکی- خودشیفتگی رو تجربه کردیم. وقتی که کودک حس می‌کنه همه دست به سینه در خدمت اون هستن و باید پادشاهی کنه، منظورم اون سنه. ولی بعضیا تو بزرگسالی هم عین همون دوران کودکی رفتار می‌کنن و فکر می‌کنن جهان گرد اونا می‌چرخه.مبتلایان به خودشیفتگی اغلب قربانی خودشیفتگی والدین‌شون بودن؛ نوعی سوءاستفاده‌ی عاطفی که هیچ راه فراری هم نداشتن ازش. یعنی درست توسط همون کسانی که باید عشق به کودک می‌دادن و می‌پذیرفتنش، تحقیر شدن، مورد ظلم واقع شدن، و پس زده شدن. در نتیجه یک سپر دفاعی درست کردن که از نظر اجتماعی اونا رو به چالش کشونده و غیرقابل‌تحمل کرده.کودک تو خانواده خودشیفته یاد می‌گیره که دریافت عشق از پدر و مادر بسته به اینه که مطابق درخواست‌های اونا کاری رو انجام بده. یعنی کودک شرطی میشه. علاوه‌براین بابت هر اشتباه کوچک یا شکستی به‌شدت انتقاد میشه و مورد قضاوت والدینش قرار می‌گیره.نقاشی نارسیس اثر کاراواجواگر این نشونه‌ها رو تو کسی دیدی فقط فرار کن!تفاوت خودخواه بودن با خودشیفته بودن اینه که فردِ خودخواه در فواصل معینی خودمحوره، ولی در خودشیفتگی فرد به طور مداوم فاقد همدلی با دیگرانه.تشخیص قطعی اینکه فردی اختلال شخصیت خودشیفته داره به عهده‌ی من و شما نیست؛ یه دکتر روانشناس/روانپزشک باید تشخیص رسمی رو بده. در ادامه چندتا از ویژگی‌هایی‌رو میگم که صرفا چراغ هشدار رو برامون روشن کنه تا بعد به دکتر مراجعه کنیم:۱-اولش خیلی جذابِ لعنتی هستناحتمالا شروع رابطه‌تون با یه فرد خودشیفته خیلی رویایی باشه. به‌طورمداوم بهتون پیام میده و هی میگه دوستت دارم. (کاری که به نظر متخصص‌ها بمباران عشقی محسوب میشه.) احتمالا زیاد هم بهتون بگه چقدر تو باهوشی!آدم خودشیفته فکر می‌کنه سزاوارِ بودن با افرادیه که خاص هستن و فقط این افرادِ خاصن که می‌تونن تمام و کمال ازشون تعریف کنن. اما به محض اینکه از رفتار شما ناامید بشن، سریعا عصبانیتون می‌کنن. معمولا هم شما نمی‌دونین که چطور شد که اینطور شد!اگه کسی اول راه خیلی بوجی‌موجی بود و بمباران عشقیتون کرد، گوشی دستتون باشه. اگر فکر می‌کنید الان زوده که با این شدت بخوان دوستتون داشته باشن، شاید درست فکر می‌کنید! خودشیفته‌ها اول مسیر معمولا ارتباطات سطحی دارن.۲-همش درباره خودشون حرف میزنن و موقع حرف زدن شما که میشه باید برن دستشوییخودشیفته‌ها معمولا دوست دارن در مورد دستاوردهاشون حرف بزنن. این کارو می‌کنن چون این حس رو بهشون میده که باهوش‌تر و بهتر از هرکس دیگه‌ای هستن و کمک می‌کنه ظاهری از اعتمادبه‌نفس داشته باشن. معمولا تو بیانِ دستاوردهاشون اغراق می‌کنن و استعدادهاشون رو توی داستان‌هایی که میگن کمی تزئین‌شده نشون میدن تا ستایش بقیه رو جلب کنن.این رفتار درست مثل رفتار کودکان خردسال توی سن رُشده:خاله بیا نقاشیامو بهت نشون بدم!خاله ببین خودم کیک درست کردم!خاله بیا عروسکایی که بابام برام خریده رو ببین!احتمالا این رفتار در بزرگسالی به این شکل بروز کنه: «این ماشینو می‌بینی؟ خودم خریدما!»، «تمام لوسترهای این خونه رو خودم ساختم! [نهایتا یه سطل فلزی رو برعکس کرده شده لوستر]انقدر مشغول حرف زدن از خودشونن که فرصتی برای گوش دادن به شما ندارن. وقتی دارید باهاشون از خودتون حرف میزنید دقت کنید چه واکنشی میدن: آیا ازتون سوالاتی می‌پرسن در راستای ادامه‌ پیدا کردن گفتگو و علاقه‌ای نشون میدن به شناخت بیشتر شما؟ (مثلا: چیشد که اونکارو کردی؟ خب بعد خوشت اومد از فلان کار؟)۳-عین زامبی از تعریف و تمجیدی که شما می‌کنید تغذیه می‌کننشاید به نظر بیاد که خودشیفته‌ها بیش از اندازه اعتمادبه‌نفس دارن، ولی باید بگم که مشکل ریشه‌ای از کمبود عزت نفسه. اونا احساس ارزشمندی و قدرت رو از طریق آدمای دیگه تامین می‌کنن، اما به خاطر عزت نفس پایین، خیلی زود سرخورده میشن و به همین خاطر هست که مدام به تعریف و تمجید‌هایی که شما ازشون می‌کنید احتیاج دارن.دقت کنید که دو مشخصه‌ای که خودشیفته‌ها رو از اونایی که اعتمادبه‌نفس خوبی دارن جدا می‌کنه اینه که خودشیفته‌ها برای حس ارزشمندی به دیگران احتیاج دارن و با پایین آوردن بقیه خودشون رو بالا می‌کشن. درحالیکه فردی که اعتمادبه‌نفس خوبی داره اینطور نیست.۴-به شما این احساس رو میدن که تو رابطه نقش هویج رو دارید...در حالت عادی یه فرد سالم که مراحل رشد طبیعی رو گذرونده باشه، با بزرگ شدن متوجه میشه دنیای بیرونش مستقل از خودش وجود داره، درنتیجه می‌تونه بین خودش و دنیای بیرون تفاوت قائل بشه و بعد چیزی غیر از شخصِ خودش رو موضوع توجه و عشق قرار بده.در واقع فرد سالم می‌تونه عاشق بشه- یعنی فرد دیگه‌ای رو به‌اندازه‌ی خودش دوست داشته باشه و از طریق به‌دست آوردن عشق اون، به خودش هم عشق بورزه. ولی فرد خودشیفته هیچوقت نمی‌تونه شیفته‌ی فرد دیگه‌ای غیر از خودش بشه. این حالت دقیقا همون معنی کلمه‌ی نارسیس رو میده که اول متن گفتم: فرد دچار کرختی و بی‌حسی میشه، در دنیای درونی افکار خودش غرق میشه و این وضع حالت مخدر داره براش و آرومش می‌کنه.اثرات خودشیفتگی باعث میشه فرد خودشیفته طرف دیگه‌ی رابطه رو مثل یک شی درنظر بگیره و اشخاص دیگه براش هیچ فرقی با صندلی نداشته باشن.دقت کنید وقتی دارید از روز بدی که گذروندید حرف می‌زنید، یا دعواتون با یکی از دوستاتون رو تعریف می‌کنید، یا به طور کلی وقتی از چیزی که ناراحتتتون کرده یا عصبانیتون کرده حرف می‌زنید، طرفتون بهتون اهمیت میده یا یه جور نشون میده که حوصله‌اش سر رفته؟ ناتوانی در همدردی و همدلی یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فرد خودشیفته‌ست.۵-امکان نداره عاشق بشن!نیاز خودشیفته‌ها به تمجید و ستایش اغلب اوقات اونا رو به سمت جذاب و کاریزماتیک بودن سوق میده - که به سادگی می‌تونه جرقه‌ی یک رابطه عاطفی رو بزنه. ولی چون نمی‌تونن دنیای درون طرف رو درک کنن و همدردی کنن باهاش، برای اغلب اونا غیرممکنه که عاشق بشن. رابطه برای اونا خیلی سطحیه. هدف اونا اینه که از لذت بی‌قیدوشرطی بهره‌مند بشن، به همین دلیل به محض اینکه احساس صمیمیت بیشتر بشه تو رابطه یا احساس کنن چالشِ تضمینِ یک رابطه رو با موفقیت پشت سر گذاشتن، سریع علاقه‌شون رو به رابطه از دست میدن. [حرف ازدواج که میشه در میرن.]تحقیقات نشون داده که خودشیفته‌ها جذابیت زیادی برای افراد دارن، چراکه به نظر میاد از اعتمادبه‌نفس بیشتری نسبت به اونا برخوردارن. ویژگی‌ای که مورد پسند خیلی‌هاست.نقاشی نارسیس اثر دالیآیا من خودشیفته هستم؟اختلال شخصیت خودشیفته تعریف و ملاک‌های تشخیص ثابتی داره، مثلا اغلب خودشیفته‌ها:حس خودشاخ‌پنداری دارنتوهم تاثیرگذار بودن، مشهور بودن و مهم بودن دارنتوانایی‌ها، استعدادها و دستاوردهاشون رو اغراق‌آمیز جلوه میدنبه تحسین و تصدیق اشتیاق دارندرگیر زیبایی، عشق، قدرت، و موفقیتنحس اغراق‌شده‌ای از خاص و منحصربه‌فرد بودن دارناعتقاد دارن دنیا چیزی بهشون بدهکارهاز دیگران برای به‌دست‌آوردن اون چیزی که می‌خوان سواستفاده می‌کننبا دیگران همدلی ندارنآیا همسر/دوست من خودشیفته‌ست؟اگر می‌بینید قوانین رابطه فقط برای شما اجرا میشه، نه برای اون، ممکنه رابطه‌تون با یه آدم نارسیستی باشه.آیا رییس من خودشیفته‌ست؟معمولا در مذاکرات کاری، رییس خودشیفته بیشتر از اینکه سعی داشته باشه قضیه رو حل و فصل کنه، سعی داره برنده‌ی مذاکره باشه.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...تو این پست فقط دسته‌ی اول خودشیفته‌هارو معرفی کردم که کمابیش همه باهاشون آشنا بودیم (می‌تونید این ویدیوی تدتاک رو هم ببینید). تو پست بعدی قراره یه دسته‌ی دیگه از خودشیفته‌هارو معرفی می‌کنم که کمتر ازشون شنیدیم و شاید هیچوقت فکر نمی‌کردیم که اینا هم خودشیفته باشن، و اینم بگم در تعامل باهاشون چیکار باید بکنیم که آسیب نبینیم.من روانشناس نیستم، صرفا از موضوعاتی که ذهنم رو مشغول کرده می‌نویسم (قبلا هم از وسواس نوشتم). برای نوشتن این پست در کنار تجربه‌ی شخصیم، از بخش‌هایی از این کتاب و ترجمه‌ی آزادی از این منبع، این منبع و این منبع هم استفاده کردم.برام بگید که شما خودشیفته‌هارو با چه نشونه‌هایی می‌شناسید؟ از تجربه‌تون با خودشیفته‌ها تعریف کنید :).*پست بعدی با معرفی دومین دسته خودشیفته‌ها (خودشیفته‌های پنهان) و جلوگیری از آسیب دیدن: https://virgool.io/@shakiba/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87%D9%87%D8%A7-%DB%B2-moaztt4rafbu </description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 20:48:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه خودمان را ترور شخصیتی کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-tc873lh3y2m7</link>
                <description>Tommy Ingberg :انسان بهینه شده؟ - عکاسهر روز مدیتیشن کن.هر روز ذهن‌آگاهی را تمرین کن.حتما هدف‌گذاری کن.غذای گیاهی بیشتر بخور.۸ ساعت در شبانه‌روز بخواب.یک مربی یا منتور داشته باش.تفکر مثبت را تمرین کن.مطمئنم همه‌ی ما دلمان می‌خواهد فردی که به‌اندازه‌ی تمام این پیشنهاداتِ بی‌انتها وقت دارد و آن‌ها را انجام می‌دهد ملاقات کنیم. اسمش را می‌توانیم بگذاریم یک انسان بهینه. که بی‌شک تمام مردم جهان از او متنفرند! من حتی فکر نمی‌کنم چنین فردی وجود خارجی داشته باشد و بر فرض وجودش هم، از او متنفرم! :))))اگر صادقانه بخواهم بگویم این موج پایان‌ناپذیر توصیه‌های بهبود شخصی و پیشرفت فردی کمی خسته‌کننده شده‌اند. به‌جای اینکه احساس کنم پیشرفت کرده‌ام، بیشتر احساس می‌کنم که شکست خورده‌ام. وارد هر فضایی که می‌شویم شعار «بهترینِ خودت باش» از در و دیوار آن می‌بارد. (حتی از در و دیوار پست‌های همین اکانت بنده. تعارف که نداریم.)البته خیلی اوقات خودم هم از آن‌ توصیه‌ها استفاده می‌کنم: مثلا چرا انجام کاری که مهم است را به تعویق می‌اندازیم؟، تو زندگی مثل شیریم؛ ولی تو عمل عین ماست می‌مونیم! و حقیقت ساده‌ چگونگی خواندن ۲۰۰ کتاب در سال .متوجهم که نیت پشت این مطالب این است که به افراد کمک کند و مشوق آن‌ها باشد؛ اینجا هم قصد من این نیست که حال کسی را بگیرم!اما از کجا به بعد نه‌تنها دیگر این توصیه‌ها و راهکارها نتیجه‌ای ندارند بلکه مشکل بزرگتری را هم ایجاد می‌کنند؟وقتی فردی مسیر پر پیچ‌وخمِ کمک به خود (خودیاری) را می‌پیماید، می‌توان گفت دیگر به‌دنبال این نیست که خودش را بهتر کند، بلکه فقط از یک دستورالعمل به دستورالعمل دیگری می‌خزد و از این سوال‌وجواب به سوال‌و‌جواب دیگری پرش می‌کند. من به‌شخصه، وقت‌هایی که احساس می‌کنم کارم جلو نمی‌رود و درگیر تلاش کردن برای انجام کاری هستم، به‌سراغ این دست مطالب می‌روم.به‌طور خلاصه: هروقت احساس شکست می‌کنم به سراغ آن‌ها می‌روم.اکثر ما انتظارات زیادی از خودمان داریم و وقتی به‌ آن‌ها دست نمی‌یابیم، میان آن‌ همه عناوین گوناگونِ مطالب خودیاری گم می‌شویم. به دنبال جواب این سوال می‌گردیم که چرا آن‌جایی که فکر می‌کردیم باید باشیم نیستیم.تکنولوژی، شبکه‌های اجتماعی و هر محتوایی که روزانه از هر طریقی به‌دستمان می‌رسد ما را مقید می‌کند که موفقیت به‌مرور رخ می‌دهد و هرکسِ دیگری به جز ما زندگی بهتر، راضی‌کننده‌تر و شادتری دارد. «دیگران» سریع‌تر پیشرفت می‌کنند، بیشتر سفر می‌روند و حس بهتری نسبت به زندگی دارند. در واقعیت اما باید گفت اینطور نیست.ترکیب «مقایسه‌ی زندگی‌مان با زندگی بقیه» و «غرق شدن در دنیای پیشرفت فردی و توسعه شخصی»، می‌تواند به ‌سرعت تبدیل شود به یک ترور شخصیتی همه جانبه. رنجِ آگاهی از کاستی‌هایمان.چه مرگمه؟چرا به‌اندازه کافی بازدهی ندارم؟چرا اندازه‌ی بقیه مردم اراده ندارم؟چرا نمی‌تونم از تمام پتانسیلم استفاده کنم؟اصلا پتانسیل من چیه؟اگر هیچوقت نتونم مثبت‌اندیش باشم چی؟چرا نمی‌تونم شور و اشتیاقم‌رو تو زندگی پیدا کنم؟چرا نمی‌تونم کسی‌رو پیدا کنم که عاشقم باشه؟امروزه همه به‌دنبال نتایج سریع و رضایت فوری‌اند و بدون توجه به اینکه آیا کتاب‌های تغییر ذهنیت و تغییر جهان را واقعا از درون می‌پذیرند یا نه، به‌سراغ خواندنشان می‌روند. من خودم هم سابقا همینطور بوده‌ام. کتاب می‌خواندم، صبورانه شکیبایی می‌کردم و انتظار داشتم با مداخله‌ی الهی زندگی‌ام تغییر کند.ترس من از این چرخه‌ی معیوبِ بی‌پایانِ مقایسه و شک در خود، این است که به محض اینکه می‌فهمیم بلافاصله بعد از خواندن فلان مقاله یا کتاب تغییری رخ نمی‌دهد، ناامید می‌شویم و احساس می‌کنیم یک جای کار اشکال دارد و لابد ما به اندازه‌ای که باید، خوب و کافی نیستیم - و این همان حسی است که صنعت خودیاری برمبنای آن پیشرفت می‌کند. شما را متوجه مشکلی می‌کنند و بعد می‌گویند اگر راه‌حل این مشکل را می‌خواهی این کتاب را بخر. و به همین منوال ایرادات دیگر را گوشزد می‌کنند و راه‌حل‌ها را می‌فروشند. (از این موضوع در پست آیا واقعا نگرش یعنی همه چیز؟ هم حرف زده‌ام.)من شخصا از اینکه این‌همه خودم را تحت فشار گذاشته‌ام خسته‌ام. تلاش برای اینکه خودم را با مقیاس‌های بی‌شماری محک بزنم، مرا از لحاظ ذهنی خسته کرده. بله قطعا من هم می‌خواهم در زندگی‌ام شاد و موفق باشم، اما فکر می‌کنم همه‌ی ما آنقدر خودمان را درگیر تلاش برای زندگی بهتر کرده‌ایم که اصلا فراموش کرده‌ایم زندگی کنیم! ما مسیر سفرمان را در زندگی گم می‌کنیم زیرا دائما به این فکر می‌کنیم که هر راهی که رفته‌ایم اشتباه بوده و حالا چگونه می‌توانیم راه دیگری را پیدا کنیم.به‌جای اینکه تلاش کنیم خودمان را تغییر دهیم یا خودمان را بهینه‌سازی کنیم، بهتر نیست یاد بگیریم انتظارات‌مان را مدیریت کنیم؟ یا حتی کمی بیشتر به خودمان عشق بورزیم و برای خودمان دلسوزی کنیم؟من دوست یا شریک زندگیِ «کامل» نمی‌خواهم. من دوست و شریک زندگی‌ای با عیب‌ها و ویژگی‌های شخصیتی آزاردهنده (اما دوست‌داشتنی) می‌خواهم. این‌ها همان چیزهایی هستند که ما را منحصربه‌فرد، جالب، دوست‌داشتنی و... انسان می‌کنند.بیشتر زمان بگذارید تا خودتان را بشناسید. اگر با خودتان در جنگ و جِدالید، اولین کاری که باید بکنید این است که با شخصی صحبت کنید؛ مثلا یک دوست صمیمی و یا روانشناس.تلاش کنید نواقص‌تان را در آغوش بگیرید - که اعتراف می‌کنم گفتنش ساده‌تر از عمل‌کردنش است. اما درنهایت نسبت به وقتی که سعی دارید خودتان را در قالب‌های ازپیش‌آماده‌ی موفقیت، محبوبیت، شادی یا زیبایی جاساز کنید، به شما رضایت بیشتری می‌دهد.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این پست ترجمه‌ی آزادی بود از اینجا. شاید بگید تو خودت چرا اینهمه پست در مورد پیشرفت شخصی نوشتی، جوابش خیلی ساده‌ست، باید بگم من خودمم هنوز نتونستم کاستی‌هام‌رو بپذیرم. در تلاشم. برام بگید از خوندن مطالب مرتبط با پیشرفت شخصی چه حسی بهتون دست میده؟ تاثیری داشته تا الان براتون؟اگر این مطلب رو دوست داشتید و براتون مفید بود، می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش وبلاگم‌رو حمایت مالی کنید. </description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 15:55:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما خسته‌ایم یا فرسوده؟</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%87-bmpaglmtbwoz</link>
                <description>Misha Gordin :عکاستا حالا به تفاوت خستگی و فرسودگی فکر کردید؟چند روز پیش مقاله‌ای خوندم از ژيل دلوز و بخش‌هایی از اون‌رو به نقل از کتاب یک زندگی... از نشر زاوش با ترجمه‌ی پیمان غلامی و ایمان گنجی، براتون می‌نویسم:فرسوده بودن بس بیشتر از خسته بودن است. شخص خسته صرفا فعلیت بخشیدن را فرسوده است، درحالی‌که شخص فرسوده کلِ امر ممکن را می‌فرساید. شخص خسته دیگر نمی‌تواند محقق کند، اما شخص فرسوده دیگر نمی‌تواند ممکن کند.در فرسودگی هدف دیگر بیرون رفتن یا خانه ماندن نیست، و دیگر روزها و شب‌ها کاربردی ندارند. دیگر تحقق نمی‌بخشیم، حتی اگر چیزی را به انجام برسانیم. البته منفعل هم نیستیم: فعال می‌مانیم، اما برای هیچ. از چیزی خسته می‌شویم، اما آنچه فرسوده‌مان می‌کند هیچ است.بعضی‌وقتا انقدر خسته شدید که دیگه نمی‌تونید ادامه بدید. یادتون نره، خسته‌بودن توقف‌کردن نمی‌خواد؛ خستگی، خستگی‌در‌کردن می‌خواد. کمی به خودتون برسید و بذارید حالتون خوب شه. دوباره ادامه بدید.اما اگر فکر می‌کنید فرسوده شدید، حالی که این چند روز اخیر خیلی‌هامون تجربه‌اش کردیم، پس حرفی نمی‌مونه جز اینکه بگم welcome to the club!وحشتناک‌ترین وضعیت برای اینکه در انتظار مرگ باشیم چنین است: نشسته، بدون انرژی برای برخاستن یا دراز کشیدن، چشم انتظار علامتی که برای آخرین بار ما را به برخاستن وا دارد و سپس برای همیشه درازکش‌مان کند. نشسته‌ایم، حال‌مان بهتر نمی‌شود، دیگر هیچ خاطره‌ای را به یاد نمی‌آوریم.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این پست ویرگول، نوعی خوداهدایی فرسودگی بود. نوشتنش انجام شد ولی به هیچ‌چیز تحقق نبخشید. </description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2019 16:53:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو سالمند یا باردار نیستی، پس صندلی مترو مال تو نمیشه!</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-ggvs15rtpnmr</link>
                <description>دو سال پیش که تو یه شرکت حضوری کار می‌کردم و فریلنسر نیمه‌وقت بودم، برای رفتن به محل کار می‌بایست حدود ۲ ساعت با مترو از این سر شهر می‌رفتم اون سر شهر. ۲ ساعت هم برگشتنم طول می‌کشید. این چهار ساعت خیلی آزارم می‌داد و احساس می‌کردم زمانم داره هدر میره. به همین خاطر کارهای مختلفی رو انتخاب کردم که تو راه سرگرم شم و حداقل یه استفاده‌ای ببرم.شرایط من اینجوری بود: یه کوله‌پشتی داشتم که توش ظرف غذا و بطری آب بود و لپتاپ قبلیم که ۲ کیلو وزنش بود. بنابراین بارم سنگین بود و واقعا شرایط سختی داشتم.اول تصمیم گرفتم کتاب بخونم. تصمیمی که همیشه اولین انتخابمه. ولی نشد!معمولا اولین گزینه‌ای که برای پر کردن اوقات فراغت به ذهنم می‌رسه، کتاب خوندنه. چون کوله‌ام سنگین بود باید کتاب‌های قطور رو بی‌خیال می‌شدم. رفتم سراغ نمایشنامه‌ها که قُطر کمی دارن. ولی اصلا نشد کتاب بخونم! چرا؟ چون ساعتی که می‌رفتم سرکار، همه می‌رفتن سرکار، ساعتی هم که برمی‌گشتم، همه برمی‌گشتن. در نتیجه مترو بسیار شلوغ بود و انقدر همهمه زیاد بود که نمیشد تمرکز کرد. از طرفی مدام بهم تنه می‌زدن و تمام انرژیم باید صرف نگه داشتن خودم میشد.انتخاب دومم خوابیدن بود! بازم نشد!اگر تو تاکسی یا اتوبوس دیدید یکی چنان خوابیده که انگار ده ساله نخوابیده، در ۵۰ درصد مواقع قطعا اون فرد منم. :)))))) ولی نمی‌دونم چرا توی مترو نشد که بخوابم! البته دلیلش خیلی هم دور از ذهن نیست... وایساده خوابیدن خیلی سخته! گرچه گاهی اوقات پلکی رو هم می‌ذاشتم و چُرتِ بین ایستگاهی می‌زدم، ولی بازم اون خوابِ تو تاکسی و اتوبوس نشد! اگر هم بخت باهام یار بود و صندلی گیرم میومد، انقدر سروصدا زیاد بود که نمیشد! نحوه‌ی صحیح خوابیدن در متروانتخاب سومم گوش دادن به کتاب صوتی بود. اما اینم نشد!برای اولین بار تصمیم گرفتم کتاب صوتی گوش کنم. یادمه فایل صوتی کتاب تنهایی پرهیاهو رو پیدا کردم و شروع کردم به گوش دادن. انقدر مکثِ بین خوندنِ جملات زیاد بود که مدام پرش ذهن داشتم و سررشته‌ی کتاب از دستم درمی‌رفت. بعدشم مثل لالایی بود و ذهنم می‌رفت تو حالت استندبای، نه می‌تونستم بخوابم نه حواسم‌رو بدم به کتاب. این شد که این گزینه هم رفت کنار.انتخاب چهارمم تماشای فیلم و سریال تو گوشیم بود. این یکی جواب داد!تصمیم گرفتم با سریال فرندز شروع کنم که اپیزودهای ۲۰ دقیقه‌ای داره و طی سفر با مترو هم نصفه نمی‌مونه و هم حوصله‌رو سر نمی‌بره. برنامه اینجوری بود: یه پلیر نصب کردم تو گوشیم، یه فصل کامل رو ریختم تو گوشی، تو خونه زیرنویس‌ها رو چک کردم، هندزفری رو مهیّا کردم و تمام. همونطور که مثل گوشت قصابی از میله‌های مترو آویزون بودم و کوله‌پشتیم هم رو زمین بین پاهام فیکس کرده بودم، شروع کردم سریال دیدن. باید بگم بهترین تجربه‌ای بود که از سرگرمی در مترو داشتم! گذر زمان رو نمی‌فهمیدم و چون سریال کمدی بود انقدر شاد بودم که هم با روحیه‌ی خوب می‌رفتم سر کار و هم با روحیه‌ی خوب وارد خونه می‌شدم.تو اون مدتی که تو اون شرکت کار می‌کردم و چهار ساعت با مترو می‌رفتم، تونستم کل فصل‌های سریال فرندز، کل سریال برکینگ بد، سریال دکستر، و خیل عظیمی از فیلم‌های سال ۲۰۱۶ رو ببینم!اما حالا که گهگداری از مترو استفاده می‌کنم چی؟معمولا ساعتی که قراره با مترو برم رو ساعتی انتخاب می‌کنم که همزمان با تعطیلی ادارات و مدارس نباشه. یه کتاب با قطر کم انتخاب می‌کنم که تو کیفم خیلی سنگینی نکنه و برای دست‌گرفتنش هم نیاز نباشه دو دستی بگیرم. (چون احتمالا باید یه دستم آویز یا میله رو بگیره).دو سال پیش هنوز موج پادکست من‌رو نگرفته بود برای همین امتحانش نکرده بودم، اما اخیرا امتحان کردم و خیلی هم گزینه‌ی مناسبی بود. فقط باید دقت می‌کردم مدت زمان پادکست با مدت زمانی که تو مترو هستم هماهنگ باشه، که شنیدنش نصفه نمونه و سررشته‌ کلام‌رو گم نکنم.تو مترو هر چیزی ممکنه!موانع احتمالی و نکات قابل توجه!۱- در ۹۹ درصد از مواقع، به محض اینکه هندزفری بذارید سیل جمعیتِ پرسشگر به سمت شما روانه میشه. هیچکس نمی‌دونه کدوم ایستگاه باید پیاده شه و همه می‌خوان فقط و فقط از شما بپرسن! هندزفری شما رو مصون نمی‌داره.۲- به محض اینکه شروع کنید به کتاب خوندن، یک عالمه دست‌فروش وارد واگن شما میشن و با صدای بلند شروع می‌کنن به فروش جنسشون. حتی مورد داشتیم فروشنده تذکر داده یه دقیقه کتابت‌رو بذار زمین ببین چی آوردم برات!۳- از لگدمال شدن هراسی نداشته باشید. سرتون که گرم باشه این چیزا به چشمتون نمیاد.۴- چشم امید به صندلی خالی نداشته باشید. یکبار بنده چُرتِ ایستاده می‌زدم که خانومی که رو صندلی جلوم نشسته بود زد به دستم و گفت مثل اینکه خیلی خسته‌ای، می‌خوای کاپشنت رو بدی به من؟ دقت کنید نگفت پاشم جای من بشین، گفت کاپشنت رو بده من! مهربانیِ اندکِ مردم را سپاسگزار باشید و امید صندلی خالی نداشته باشید.۵- شما سالمند یا باردار نیستید، پس سزاوار نشستن رو صندلی هم نیستید! اگر دیدید با کوله‌پشتی سنگین و قیافه‌ی نَزار وارد مترو شدید اما هیچکس حتی تکونی به خودش نداد که جایی برات باز کنه رو صندلی، به دل نگیر. تو سالمند یا باردار نیستی و چون جَوونی باید انقدر وایسی که عصاره‌ات درآد!یک روز موقع برگشت از کار انقدر خسته بودم که چشمام دیگه جایی رو نمی‌دید و احتمالا فشارم هم افتاده بود. کمرم از سنگینی کوله‌پشتی درد گرفته بود و دست به کمر از میله‌ی مترو آویزون بودم. خانومی که نشسته بود بهم اشاره کرد گفت: بارداری، بیا بشین جای من!بله دوستان. اضافه وزن و دست به کمر زدن، من رو یک زن باردار نشون داد و تونستم از امتیاز بارداری استفاده کنم. :))))))۶- از خَیّرهای بی‌فکر دوری کنید! تصور کنید تو مترو بالای‌ سر یه نفر وایسادید و از گفتگوی شخصی که جلوتون نشسته متوجه شدید قراره ایستگاه بعد پیاده شه. دلتون رو برای صندلی خالی صابون نزنید! چون در ۸۰ درصد مواقع فردِ نشسته یک دفعه به طرز غیرقابل‌انتظاری فکر می‌کنه با نشستن رو صندلی پادشاهی می‌کنه و چون داره بلند میشه باید جانشین انتخاب کنه. کاری نداره تو خسته و له‌ولورده بالاسرش وایسادی و اون هم صندلی رو نخریده؛ می‌گرده بین مسافرانِ ایستاده که ببینه کی از همه پیرتره، صداش می‌زنه و میگه من دارم میرم، بیا بشین جای من. بابا کشتیمون که با این کارِ خیرت! تو اگه خیّری چرا ۴ تا ایستگاه قبل‌تر نگفتی اون بیاد بشینه؟دوستان!بیایید فکر نکنیم صندلی‌ها را خریده‌ایم!بیایید فکر نکنیم جوانان و دانشجویان نیرویی بی‌انتها دارند و سزاوار نشستن نیستند!بیایید جانشین برای خود انتخاب نکنیم!ناگفته نماند یکی از سرگرمی‌های مترو، دست‌فروش‌ها هستن که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو می‌فروشن! از فروش زیرانداز و کیسه خواب گرفته، تا برس موی ضد گره (!!!)؛از فروش سنگ مرداب و پودر زعفرون گرفته، تا دونات تازه و پاستیل؛از فروش کتونی‌هایی که از بانه خریداری شده گرفته، تا لباس مجلسی؛ همه‌چی می‌فروشن. به قول یه نمایشنامه‌ای: تو مترو فقط تو رو نمی‌فروشن!حتی یک بار دیدم علاوه بر فروش کالا، خدمات هم ارائه میشد، مثلا یه خانومی انتهای واگن گوش سوراخ می‌کرد بدون درد و خونریزی و کاملا بهداشتی و با متد روز دنیا!به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...شما برای گذران وقتتون تو مترو و اتوبوس چیکار می‌کنید؟ با من و بقیه به اشتراک بذارید.اگر از عجایب فروشنده‌های تو مترو هم خاطره‌ای دارید بنویسید. :))))))*در ضمن اگر از این مطلب خوشتون اومد، می‌تونید از طریق صفحه‌ام در حامی باش وبلاگم‌رو حمایت مالی کنید.</description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2019 20:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای اتصال مستقیم مغز به دست</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-cmikbh38ylnt</link>
                <description>اگر براتون سوال پیش اومده که چطور میشه مغز رو به دست متصل کرد باید بگم تا به الان هم متصل بوده. لحظه‌ای رو به یاد بیارید که از شدت خشم و عصبانیت یه نر و ماده می‌خوابونید تو گوش اونی که مورد خشم قرار گرفته. اون خونی که دویده تو کف دستاتون - البته گاهی هم باعث میشه از خودتون دفاع کنید و توی جنگ دست به اسلحه بشید - یه‌جورایی مکانیسم دفاعی حساب میشه.اما به جز این موردِ خشم، میشه یه کار دیگه هم کرد که هرآنچه مغز بهش فکر کنه، دستْ عملیش کنه. خیلی ساده‌ست، یه خودکار بگیرید دستتون و روی کاغذ هر احساسی دارید بکشید. خط‌خطی کنید. اصلا انقدر محکم بکشید که کاغذ سوراخ شه. یه کار دیگه هم میشه کرد، همین احساسات رو به واژه دربیارید و بنویسید. تفاوتی که داره با روش قبل اینه که بعدا هر بار برگردید سراغش، یادتون میاد اون احساس مال چه موضوعی بوده. شاید از یه خط‌خطی روی کاغذ نشه تشخیص داد مربوط به موضوع الف بوده یا موضوع ب.به‌هرحال،یه روزی منم احساس کردم باید تجربیات و احساساتم رو یه جا بنویسم که بعدا هروقت خواستم به‌راحتی برم سراغشون. این سراغ گرفتن از خاطرات ازونجایی شروع شد که تصمیم گرفتم خودم رو بهتر بشناسم. برای اینکه بهتر بشناسم باید می‌رفتم سراغ تجزیه و تحلیل وقایعی که تو زندگیم پررنگ بودن و روم اثر گذاشتن. ولی خب حافظه‌ام یاری نمی‌کرد همیشه و لازم بود یه جا ثبت بشن.این مسئله با یه اتفاق خیلی ناراحت‌کننده‌ای که پیش اومد تقویت شد. دلم می‌خواست غم و اندوهم رو مدام ابراز کنم. حس می‌کردم هرچقدر از احساساتم بنویسم بیشتر تخلیه میشم. جایی که دیگه اشک تموم میشد ولی هنوز پر از حرف بودم. دقیقا همونجا.نوشتن برای من کاتارسیس بود. قبلا تو پست ما بدین در به پناه آمده‌ایم توضیح دادم که کاتارسیس یعنی چی، اما اگر به‌طور خلاصه بخوام بگم کاتارسیس مثل نورافکنی می‌مونه که سرش رو به سمت داخل مغزتون گرفتید، نور می‌ندازید و هرچه هست و نیست رو به وضوح می‌بینید. تازه می‌فهمید با خودتون چند چندید.هرازگاهی که احساس می‌کنم تو افکارم گم شدم، نور می‌ندازم و هرچی هست رو می‌نویسم. شاید منظم دست به قلم نشم (که به‌خاطر نوشتن پایان‌نامه یکم شلوغ شدم) ولی نوشتن رو ترک نمی‌کنم.حالا هدفم از این پست یه سری توصیه برای اونایی بود که هنوز ارتباط بین مغز و دستشون به‌خوبی برقرار نشده.۱- بنویسید که بفهمید اوضاع از چه قرارهنوشتن نوعی رویکرد درمانی هم داره. دستاتون رو رها کنید و بذارید مستقیما از مغزتون فرمان بگیره. هرچی به ذهنتون رسید رو بنویسید. گاهی‌وقتا از یه چیزی ناراحتید ولی دقیق نمی‌دونید از چی. موقعیت رو شرح بدید و سعی کنید با کلمات توصیف کنید. بعد ببینید چرا از یه کلمه‌ی خاص تو نوشته‌تون استفاده کردید. تو سایت واژه‌یاب اون کلمه رو تایپ کنید و معنیش رو بخونید ببینید آیا واقعا بیانگر حس شما بوده؟ یا شاید چیزی کم داره... یا شاید اصلا اونی نیست که منظورتون بوده. به‌هرحال واژه‌ی دقیقی که احوالتون رو بیان می‌کنه پیدا کنید.بعد از چندوقت نگاهی به نوشته‌هاتون بندازید. بیشتر از چه واژه‌هایی استفاده کردید؟ می‌تونید یه الگو بینشون پیدا کنید؟ هیچ فکرش رو می‌کردید که چنین حسی انقدر تو ذهنتون پررنگ باشه؟منم قبلا این کار رو کردم و همچنان هم می‌کنم. تو همین ویرگول چندین پست نوشتم که بعده‌ها که خوندم حس و حالم رو بهتر درک کردم. (مثلا تو پست ماجرای ۵ صبح و تنوع‌طلبی یا پست درد مشترک شما چیست؟ فریادش کنید.)۲-بنویسید که یادتون نرهحتی شده توی یه تیکه کاغذ کنار دستتون، کارایی که باید انجام بدید رو بنویسید. وقتی جلو چشمتون باشه کمتر فراموشتون میشه. نوشتن وظایف و کارایی که باید انجام بدید بهتره تو فضای مجازی نباشه و از ابزارهای فیزیکی مثل دفترچه استفاده بشه. شاید اون وسط مسط‌ها هم خواستید یه جمله از حال روزانه‌تون بنویسید.می‌تونید از دفترچه‌های برنامه‌ریزی روزانه استفاده کنید که برای همه‌ی اینا جا داره.پلنر رنگی رنگی۳- بنویسید که به اشتراک گذاشته باشیداگر تجربه‌ی عجیبی دارید یا تجربه‌ای که حرفی برای گفتن داره، بهتره تو فضای مجازی بنویسیدش که بقیه هم ازش استفاده کنن. من حتی از ممکن نامحتملی که تو ویرگول محتمل شد هم نوشتم. اتفاق خوبی که اگر نوشته‌های ویرگولم نبود هیچوقت برام رخ نمیداد.یا مثلا به نوشته های دوست عزیز ویرگولیم سعیده احمدزاده نگاه کنید که هرکدوم واقعا تجربه‌ایه که تو زندگی همه‌مون به کار میاد. قطعا همه یه‌سری تجربه‌های مختص خودمون و بکر داریم که گفتنشون خالی از لطف نیست.موقع نوشتن وسواس به خرج ندید. اول کامل بنویسید، بعد یه دور بخونید و ادیت رو انجام بدید. این اشتباه رو نکنید که حین نوشتن ادیت کنید، چون خسته‌تون می‌کنه.۴- بنویسید که نقد کرده باشیدخیلی از نوشته‌های خوب نوشته‌هایی بودند که برای نقد یه نوشته‌ی دیگه نوشته شدن. خیلی از کتاب‌های خوب وقتی نوشته شدن که نویسنده‌اش سعی داشته ایرادات یه نویسنده‌ی دیگه رو جبران کنه.می‌دونید که نوشتن مثل یه عضله می‌مونه، هرچی بیشتر بنویسید بیشتر تقویت میشید.حتی اگر مثل من درگیر نوشتن پایان‌نامه هستید و کمتر فرصت می‌کنید تو وبلاگتون مطلبی بنویسید، در مورد همون چیزی که ذهنتون رو بیشتر مشغول کرده یادداشت کنید. حتی نقد اون چیزی که دارید می‌خونید.۵- ایده‌هاتون رو بنویسیداگر می‌خواید دو روز دیگه ایده‌هاتون یادتون نره حتما یه جا یادداشت کنید. چندوقت پیش با کارفرمام یه جلسه داشتم که بهم گفتن خانم شاملو اون اوایل کار، فلان ایده و فلان ایده رو گفتید. گفتم کی؟ من؟ گفتن آره. گفتم باریکلا به من!اگر می‌خواید چنین سوتی‌هایی ندید و از ایده‌هاتون بعدا استفاده کنید حتما یه جا یادداشتشون کنید.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...اگر دلتون می‌خواد بنویسید و تا الان این دست اون دست کردید، پیشنهاد می‌کنم اول پست آکراسیا؛ یا چرا انجام کاری که مهم است را به تعویق می‌اندازیم رو بخونید و بعد هم از شنبه شروع کنید. از شنبه شونزدهم شهریور که روز وبلاگستان فارسیه. گمونم روز خوبیه برای شروع. شاید من و خیلی‌ از شماها جزو بلاگرهای قدیمی و حرفه‌ای نباشیم، ولی کی از آینده خبر داره؟!اگر نوشتن تو وبلاگ برای شما هم تاثیرات مفیدی داشته، با من و بقیه به اشتراک بذارید. شاید نگاه شما، نگاه من رو هم تغییر داد.</description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 20:06:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارشی از نمایشگاه کتاب ۹۸ و ذوق‌مرگی‌های اخیر</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DB%B9%DB%B8-%D9%88-%D8%B0%D9%88%D9%82%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-q93sr99iqu6b</link>
                <description>تفریحات سالم ما در نمایشگاه - خانم شاملوی شگفت‌انگیزوارد مصلا که میشی یه صدای پرانرژی تو بلندگو داد میزنه: «بچه‌ها پرتقال! کلی کتاب خوشمزه و باحال!» و بعد هم تبلیغات غرفه‌های قلمچی و ... که متجاوزانه وارد گوش شما میشن و باعث میشن هر بار اسم ناشران کمک آموزشی مثل گاج و قلمچی و ... رو میشنوی حس کنی میخوای بالا بیاری. هر سال با یه همراه به نمایشگاه کتاب می‌روم. یه سال دوستم، یه سال خواهرم، یه سال دخترخاله‌ام، یه سال همکارم و یه سال هم تنها. امسال هیچ داوطلبی پیدا نشد. کتفم درد می‌کرد و تو فکر بودم چه جوری قراره کتاب‌ها رو به خونه بیارم. مادرم که قیافه‌ی آویزونم رو دید گفت: «من مرخصی می‌گیرم و باهات میام. اون چرخ دستی پارچه‌ای رو هم میارم که لازم نباشه کوله بندازی. وایمیسم ته راهروها تا تو بری کتاب بخری بیاری بدی من نگه دارم.» باورم نمیشد مادرم اینجوری همکاری کنه چون معمولا علاقه‌ای به نمایشگاه کتاب نداره.خلاصه با ذوق مرگی از همراهی مادر رفتیم نمایشگاه. گویا مقام معظم رهبری هم اون روز رو برای بازدید از نمایشگاه انتخاب کرده بودن و به همین خاطر یک ساعت و خورده‌ای پشت درهای بسته‌ی شبستان به انتظار نشستیم. بعد از بازگشایی درها هم دستگاه‌های کارتخوان غرفه‌ها کار نمیکرد (چون قطع کرده بودن به خاطر بازدید رهبر) و نیم ساعتی هم معطل به کار افتادن دستگاه‌ها شدیم. {شاید بد نبود ایشون اول وقت یا آخر وقت، یا اول وقتِ روز اول نمایشگاه، یا آخر وقت روز آخر نمایشگاه به بازدید می‌رفتن. چون اینجوری تو ساعت اوج بازدید دو ساعت همه معطل شدن. البته سالن آموزشی و دانشگاهی و بین الملل و کودک باز بود ولی خب شبستان که اصلیه بسته بود.}تو مدت زمانی که منتظر بازگشایی درها بودیم سری به رستوران‌های حاضر در نمایشگاه زدیم تا چیزی بخوریم. تو هیچ غرفه‌ای هیچ خبری از ساندویچ سرد نبود. نمیدونم شاید امسال ممنوع کرده بودن. بعضی رستوران‌های معروف غرفه داشتن مثل هانی و باروژ - که قیمت همبرگرش حدود ۳۵ تومن بود. شما رو نمیدونم ولی من عمرا توی نمایشگاه برای همبرگر ۳۵ تومن پول بدم!  آدم باید تو نمایشگاه هایدا بخوره، سیب زمینی بخوره و ازین چیزا. نه که بشینی پاستا بخوری ۳۷ تومن --ــــــــ--هر سال هم که قدرت خرید کتابمون میاد پایین. یادم میاد سال ۸۸-۸۹ با ۵۰ هزار تومان انقدری کتاب می‌خریدم که هر دو دست پر میشد، کوله‌پشتی هم پر میشد. یا حتی یک سال با ۴۰۰ هزار تومان انقدر کتاب خریدیم که دیگه نمیتونستم حمل کنم و با پست به خونه فرستادم! ولی امسال با ۵۵۰ هزار تومن کلن ۱۷ تا کتاب تونستم بخرم. قیمت‌ها به شدت زیاد بودن! یه سری از کتاب‌های موردنیازم هم یا چاپشون تموم شده بود یا به کل تو بازار موجود نبود. قیمت کتاب‌های منتخبم رو حساب کرده بودم تا بیشتر از مبلغ بن کتاب‌هایی که داشتم نشه. ولی متاسفانه بعضیاشون به چاپ‌های جدید رسیده بود و قیمت‌ها سرسام‌آور.همه اینا یه طرف، شلوغی و هوای خفه یه طرف. به نظرم بد نبود ناشران آموزشی رو میبردن تو نمایشگاه بین‌المللی و ناشران عمومی رو توی مصلی. اینجوری هم از ترافیک ماشینی کم میشد و هم ترافیک انسانی. لازم هم نبود هرجا دبیرستانی‌ها رو میبینی راهتو کج کنی بری از یه ور دیگه - آخه می‌دونید تو سن بلوغن و گاها حس می‌کنی وحشی شدن.همونطور که احتمالا برای خیلیاتون از این دیدارهای غیرمنتظره پیش اومده، تو نمایشگاه کتاب به یه آشنایی برمیخورید که عمرا فکر میکردید ببینیدش! برای من که هر سال از این ممکن‌های نامحتمل پیش میاد! امسال تو نشر چشمه یکی از دوستان قدیمیم رو دیدم که جزو فروشندگان تو غرفه وایساده بود و کلی ذوق‌زده شدم!به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...علاوه بر همراهی مادرم تو نمایشگاه، یه اتفاق خوب دیگه‌ای هم اخیرا افتاد، اونم اینکه با دوتا از کاربران ویرگول دیدار داشتم. با Mehribanooo و مریم شهریاری عزیز! قرار بود مهری‌بانو رو ببینم و نمیدونستم مریم هم اونجاست. به شدت سورپرایز شدم و انقدر ذوق کردم که مُردم. :))))من از ویرگول دوستای خیلی خوبی پیدا کردم! امیدوارم دوستای بیشتری رو ببینم.تجربه‌ی شما از نمایشگاه کتاب امسال چطور بود؟ </description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2019 19:11:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه قزوین؛ یا به‌عبارتی گفتنی‌های ناگفتنی از قزوین!</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%9B-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%86-s4en4ht82v9w</link>
                <description>چهار ساله که با یکی از دوستان صمیمی دوران دانشگاهم - سمانه - به سفر می‌روم. با همدیگه قرار گذاشتیم هر سال یک سفر دو نفره برویم. یک سال از طرف دانشگاه به شیراز رفتیم، سال دیگر به یزد، سال بعدش که فارغ‌التحصیل شده بودیم و دیگر نمی‌توانستیم با دانشگاه سفر کنیم دوتایی به مشهد رفتیم. برای سال ۹۷ شهرهای کرمان و چابهار و قزوین و... رو تو لیست داشتیم که چون قیمت‌ها خیلی زیاد شده بود فقط تونستیم سفر قزوین رو محقق کنیم.چون تو ماه بهمن سفر رفتیم و جاده‌ها کمی برفی و لغزنده بودن، تصمیم گرفتیم با قطار اتوبوسی به قزوین بریم. هتلی هم نزدیک به دروازه رشت توی قزوین انتخاب کردیم که از نظر هزینه برامون بصرفه. این هم بگم که کل هزینه‌ی سفرمون با احتساب بلیط و هتل و غذا و تاکسی، کلن حدود ۳۰۰ هزار تومان شد.کجاها رو دیدیم و بهتره شما کجاها رو ببینیدتو این سفر از دولت‌خانه صفوی که کاخ چهلستون و سر در عالی‌قاپو هم جزوش بود بازدید کردیم. برای بازدید از این مجموعه باید از خیابان سپه می‌رفتیم که اینطور که میگن اولین خیابون تو ایرانه. #اینجارو_ببینیددروازه تهران - عکاس: دوستم سمانهبه زیارت مسجد جامع قزوین و امامزاده حسین هم رفتیم. همان شازده حسین معروفی که مطابق با یکی از آهنگ‌های قدیمی دمش سه نفر رو کشتن. :)))))) مسجد جامع قزوین هم مثل خیلی از مساجد دیدنی دیگه تو کشور، پر از داربست بود و طبق معمول از خیلی از جاهاش نمیشد بازدید کرد.#اینجارو_ببینیدبه حسینیه امینی‌ها هم رفتیم. جایی که همه از بازی نور تو شیشه‌های رنگی‌اش تعریف می‌کنند و چون اونجا هم داربست زده بودند و جلوی بعضی پنجره‌ها رو چنان پوشونده بودند که نور رد نمیشد، حظ زیادی نبردیم. ولی فی‌الواقع جزو زیباترین اماکن دیدنی قزوین حساب میشه به نظر من. #از_اینجا_حتما_دیدن_کنیدحسینیه امینی‌هااز اونجایی که علاقه‌ای به آب انبارها نداشتیم و حقیقتا زانوی پایین و بالا رفتن از پله‌های آب انبار هم نداشتیم، به آب انبارهای قزوین نرفتیم. خیلی هم دلمون نسوخت، چون که تو سفر یزد از یکی از آب انبارهای قدیمی بازدید کرده بودیم که چون وسط بیابون بود و عجیب به‌نظر می‌رسید دیدنش خالی از لطف نبود. #اینجارو_نرفتید_هم_نرفتیدکلیسای کانتور هم یکی از گوگولی‌ترین اماکن قزوین بود! خیلی نقلی و مینیمال ساخته شده بود و جزو کوچکترین کلیساهای جهان حساب میشه. گویا برای ۵ نفر مسیحی ساخته شده بوده. #اینجارو_ببینیدکلیسای کانتوراز حمام قجر هم بازدید کردیم ولی اگر از من بپرسید حمام‌های جذاب‌تری هم برای بازدید داریم؛ مثل حمام وکیل در شیراز و حمام فین در کاشان. حمام قجر قزوین آنچنان جالب توجه نبود برای من. علی‌الخصوص که موزه مردم‌شناسی هم داخلش بود و این یکی از اوناییه که به هیچ‌وجه منو جذب نمی‌کنه! #اینجارو_نرفتید_هم_نرفتیدسرای سعدالسلطنه در شبو اما بهترین جایی که در قزوین رفتیم و بیشترین ساعتمون رو توش گذروندیم، بازار سنتی و سرپوشیده قزوین بود. سرای سعدالسلطنه بخشی از این بازار بود که بیشتر از بقیه‌ی سراها بهش رسیده بودن و برای گردشگرها هم جذاب‌تر بود. مغازه‌هایی برای خرید سوغاتی داشت و کلی کافه‌ی رنگارنگ و جذاب. انقدر فضای قشنگ و پرجنب‌وجوشی داشت که دلت نمی‌خواست بیای بیرون. پر از جمع‌های دوستانه که تو حیاط‌ها و راهروها می‌گفتن و می‌خندیدن. #اینجارو_ببینیدکافه ارثیه - سرای سعدالسلطنهجای دیگه‌ای که نباید از دست بدید موزه قزوینه. اشیای خیلی جذابی داره. یکی از آثار جذابش تابلوی نقاشی از ناصرالدین شاهه که یه ویژگی خیلی خاص اونو سرآمد می‌کنه: هر سمت که وایسی انگار ناصرالدین شاه سمت تو وایساده و داره به تو نگاه می‌کنه. پیشنهاد می‌کنم حتی برای این نقاشی هم که شده از این موزه بازدید کنید!#اینجارو_ببینیداز نزدیک باید دید! قشنگ حالت پاها و پایه‌های صندلی و چشماش تغییر جهت میدن!
عکاس: دوستم سمانهدر کنار این اماکن می‌تونید مثل ما از بقعه حمدالله مستوفی، مسجدالنبی قزوین و دروازه قدیم تهران هم دیدن کنید.خوردنی‌های قزویناز خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که چون باقلوای قزوین خیلی گرون بود فقط تونستیم تو کافه‌های سعدالسلطنه چای و باقلوا سفارش بدیم و در حد یکی دو دونه ازش بچشیم. خداوکیلی سوغاتی‌های خوردنی قزوین خیلی خوشمزه‌ان! شیرینی نخودچی داغ و تازه خریدم از شیرینی‌پزی رضا که جزو قدیمی‌هاست، نازک پسته خریدم از شیرینی فرح که جلو چشم خودم از تنور دراومده بود و نان چای که کنار چایی واقعا دلچسب بود، نان چرخی که مادرم می‌گفت تازه‌تر از آن تابه‌حال نخورده بوده و کسمه که همه عاشقش بودن رو از شیرینی پرستو خریدم. فقط باقلوای هفت رنگ دلم می‌خواست بخرم که قبلا گفتم چرا نمیشد :))))))چای و باقلوا در کافه نگارالسلطنهتو دو شب و سه روزی که قزوین بودیم سه بار قیمه نثار خوردیم! خانم‌ها آقایان، تو سفر به قزوین این گزینه رو اصلا از دست ندید! یک بار قیمه‌نثار رستوران کرمانی را خوردیم که ازش خیلی تعریف می‌کردند ولی به‌نظرم هل و گلاب زیادی داشت؛ یک بار قیمه‌نثار رستوران آرمانی را خوردیم که می‌گفتند آشپزش خیلی سرشناس است؛ یک‌ بار هم قیمه نثار و زرشک پلوی رستوران اقبالی، که این آخری از همه‌ی اون قبلی‌ها بهتر و خوشمزه‌تر بود! تو هر سه رستوران هم قیمت تقریبا یکی بود - ۲۸ الی ۳۰ تومان.نکات کمکی بازدید از قزویننکته‌ای که شاید تو سفر شما به قزوین بتونه کمکتون کنه اینه که اسنپ هم تو این شهر فعاله و فقط با پرداخت ۳-۴ هزار تومان می‌تونید از این سر شهر به اون سر شهر برید! و این برای من که تو تهران هرجا بخوام برم حداقل ۱۰ هزار تومان باید بدم مثل یه رویا بود!و توجه کنید اگر قراره تاکسی بگیرید، اصلا به اسامی خیابان‌ها تو نقشه توجه نکنید! تمام خیابون‌ها اسمشون عوض شده و راننده تاکسی‌ها از اسامی جدید اطلاع ندارند. احتمالا چند باری مثل ما ناچار باشید کلی با تاکسی دور خودتان بچرخید! البته این را هم در نظر بگیرید که راننده‌ها بدوون توجه به مقصد مسافران، همه را سوار می‌کنند و عین سرویس مدارس شروع می‌کنند تک به تک آن‌ها را رساندن. بنابراین اگر بتوانید هتلی داخل بافت شهر بگیرید احتمالا برای آدرس دادن هم راحت‌تر باشید. به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...سفر کردن با دوست خیلی خیلی خوش میگذره! تازه می‌فهمی خیلی جاها پدر مادر غیرمستقیم برات کاری می‌کردن و حالا که اونا ازت دورن ناچاری خودت گلیم خودت‌رو از آب بکشی بیرون. پیشنهاد می‌کنم تا می‌تونید سفر کنید و شخصیتتون رو ورز بدید. تجربه‌های بکر زیادی در انتظارتونه که کمک می‌کنه تجربه‌ی زیسته‌تون غنی بشه. کلی حال خوب... کلی هیجان... کلی خاطره‌سازی!</description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2019 21:20:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ممکن نامحتملی که در ویرگول محتمل شد!</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%85%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%85%D9%84-%D8%B4%D8%AF-ksidevyyqvm7</link>
                <description>تو دبیرستان یه دوست صمیمی داشتم که هم خیلی با هم تفاوت داشتیم هم خیلی مکمل و هماهنگ بودیم. یه ترکیب عجیب. هر دو درسخون بودیم و هر دو کمی شیطون. از اون دوستا بودیم که کم پیش میومد تو زندگی شبیهش رو دید. قلّت وقایع دوران دوستیمون، اون رو به خاطره‌انگیزترین دوره‌ی دوستی تبدیل کرده بود.ولی خب دوستی‌های دبیرستان اونقدری دوام ندارن. یه روز به خودت میای می‌بینی چقدر فاصله گرفتی از کسی که چند سال بغل دستت رو یه نیمکت می‌نشست.چند روز پیش این دوست قدیمیم بهم پیام داد و گفت در حال جستجو تو گوگل بوده که به یه مطلبی تو ویرگول برمی‌خوره. وقتی اسم من رو بالای نوشته می‌بینه با خودش میگه بابا این شکیباست، بغل دستی من!همین باعث میشه شماره‌ام رو پیدا کرده و بهم پیام بده.بعله! ویرگول کار خودش رو کرد! دو تا دوست قدیمی رو بعد از چندین سال بهم رسوند! همین چند روز پیش به دیدار این دوست قدیمی رفتم و اندازه ۵-۶ سال با هم گپ زدیم. هیچکدوم اونقدر تغییر نکرده بودیم که نشه دوباره صمیمی شد.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...قبلا تو یه پست ویرگول از ممکن نامحتملی که در مترو محتمل شد نوشته بودم. این بار هم حال خوش و هیجانی که به واسطه‌ی ویرگول به من رسید، وادارم کرد بنویسم. این لحظه‌ی خوش هزاران باد تقدیم شما ویرگولی‌ها باد!دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد                                                       سعدی</description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2019 21:07:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله‌پشتی سال ۱۳۹۸ یک نفر شکیبا</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B3%DB%B9%DB%B8-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D8%A8%D8%A7-jvqndc1is5yz</link>
                <description>۱- فرض کنید کوله‌پشتی دارید که قرار است در آن تجربیاتی را از سال ۹۷ بگذارید و با خود به سال ۹۸ ببرید. تجربیات مثبتی که همراه داشتن آنها به شما کمک می‌کند نسبت به سال قبل فردی توانمندتر بشوید. در کوله‌ی خود چه تجربیاتی را قرار می‌دهید؟تو کاری که می‌خوام انجام بدم مصمم باشم و تمسخر شدن توسط دیگران رو به هیچ بگیرم.اگر به توانمندی خودم ایمان دارم، اعتمادبه‌نفسم رو از دست ندم و سطح خودم رو پایین نیارم.از وقت‌های مرده‌ام تمام و کمال استفاده کنم. امسال کتاب‌های زیادتری تونستم بخونم. (پیشنهاد خواندن: وقت‌های مرده را زنده کنید)فارغ از اینکه چه کسی چه حرفی را می‌زند، فقط سمت حق رو بگیرم.حتی بابت کوچکترین لطف و محبتی که در حقم میشه، تشکر کنم و نشون بدم که متوجه شدم.۲-برای حرکت در مسیر زندگی باید سبک و چابک بود. چه مواردی را از کوله‌ی خود خارج می‌کنید که در سال ۹۷ باقی بماند و شما سبک‌تر حرکت کنید؟ چیزهایی که از کوله‌ خارج می‌کنید مثلا می‌تواند تجربیات ناخوشایند یا ناراحتی‌ها باشد. خودم رو با حضور اطرافیانم تعریف نکنم. اینطوری وقتی اطرافیانم از کنارم رفتن، سردرگم نمیشم و استقلال شخصیتم رو حفظ می‌کنم. روی دوستانم حساب نکنم. هیچکس جز خودم نمی‌تونه کمکی بهم بکنه. اگر قراره روی دوستی حساب کنم دقت کنم که فرد بالغی باشه. (پیشنهاد خواندن: دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟) پرفکشنیسم رو کمرنگ کنم. همه چیز قابل کنترل شدن نیست. در کارهای علمی (مثل فرد نامبرده تو پست خسیس علمی) خسیس نباشم. ۳- فرض کنید در پایان سال ۹۸ بیشتر آن فردی شده‌اید که شبیه خود ایده‌آل شما است. در این صورت چه ویژگی‌ها و رفتارهایی باید در شما تقویت شود؟ چه چیزهایی را در کوله‌ی خود می‌گذارید که کمک می‌کند این ویژگی‌ها در شما تقویت شود؟عطش به آموختن رو همیشه همراهم می‌برم. تلاش می‌کنم اطلاعاتم به روز باشه.مطلعه و نوشتن رو از خودم جدا نمی‌کنم. خلاقیتم رو افزایش میده و تجربه‌ام رو غنی می‌کنه. (پیشنهاد خواندن: حقیقت ساده چگونگی خواندن ۲۰۰ کتاب در سال)سعی می‌کنم توی تصمیم‌گیری استقلال فکریم رو حفظ کنم. اجازه ندم تفکری بهم تحمیل بشه.عادت به «انتقاد به جا» رو تقویت کنم. خیلی وقت‌ها قدرت تغییر وضعیت رو دارم ولی جسارتش رو به خودم نمیدم. باید کمی جسورتر باشم.باید آزادانه اظهار نظر کردن رو بیشتر تمرین کنم. سعی کنم جدی، محترمانه و با حفظ آرامش نظرم رو ابراز کنم. نباید خفه‌خون بگیرم. (پیشنهاد خواندن: خفه خون بگیریم یا نگیریم؟)اگر از کاری خسته شدم راهش خستگی در کردنه، نه توقف کامل اون کار. (پیشنهاد خواندن: دوران دفاع مقدس در زندگی هر یک از ما)به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...یه مطلب دیگه‌ای که پیشنهاد می‌کنم در آستانه آغاز سال جدید نگاهی بهش بیاندازید: https://virgool.io/accountancy/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-n405c8k6o6rx </description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2019 17:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین‌های سال نود و هفت من</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%85%D9%86-wbhd3kf6nj3q</link>
                <description>بهترین غذا یا نوشیدنی‌ای که برای بار اول تجربه کردمطی سفری که به جزیره‌ی قشم داشتیم، در مراسم عروسی با حلوایی از ما پذیرایی شد که تو لیوان‌های کوچیک ریخته بودند، کمی حالت ژله مانند داشت، طعم قهوه و کاکائو میداد. تا حالا نچشیده بودم و خیلی بهم چسبید.تو سفر قزوین هم یه مدل شیرینی به اسم نازک پسته خوردم که بعدش تاسف خوردم که چرا زودتر از اینا کشفش نکرده بودم!بهترین تصویری که شاهدش بودمهمراه با خانواده به دربند رفتیم، دور آتیش نشستیم و چای نوشیدیم. تصویری که از اون شب به جا مونده بهترین تصویر امسالمه.بهترین آهنگی که امسال گوش کردمدو آهنگی که الان تو خاطرم هست لینکشون رو می‌ذارم تا از sound cloud گوش بدید: https://soundcloud.com/thesepanta/to-kafardel  https://soundcloud.com/thesepanta/ze-mojgane-siahe-to بهترین مطلبی که در ویرگول خواندم:صرفا چندتا از بی‌شمار مطالب محبوبم در ویرگول رو معرفی می‌کنم:وقتی حوصله نیست چه کنیم دکتر؟۶ توصیه و تمرین ساده برای بهتر فکر کردنچرا نقاشی مونالیزا انقدر مشهور است؟شروع هر عکس از یک تصویر پیشین استباور نمیکنم این تو خود تویی!چرا نباید روزمره بنویسیم؟ از خطر تا بی‌اهمّیّتیبهترین اتفاقی که امسال برام افتاد:اول اینکه تو چالش حال خوبتو با من تقسیم کن فصل بهار برنده شدم ^___^بعد اینکه پروپوزالی که نوشتم رو  دانشگاه بدون هیچ حرفی قبولش کرد! یکی از سنگین‌ترین کارهایی که رو دوشم بود به نحو احسن انجام شد.بهترین پادکستی که گوش دادم:پادکست فردوسی‌خوانی و پادکست کُرُن دو تا از بهترین پادکست‌هایی بودن که امسال دنبال کردم.بهترین کتابی که خوندم:کتاب یادداشت‌های زیرزمینی از داستایوفسکی. آرزومه بتونم روزی یه کتاب مثل این بنویسم.بهترین کاری که یاد گرفتم:روش نوشتن مقاله علمی پژوهشی :)))بهترین فیلمی که دیدم:امسال سریال خیلی دیدم و فیلم کم. با این حال یه فیلم قدیمی رو امسال تازه دیدم: رستگاری در شاوشنک. که خیلی دوستش داشتم.و یه فیلم هم رفتم سینما دیدم که خیلی خوشم اومد: آشغال‌های دوست‌داشتنی.بهترین نمایش تئاتری که رفتم:نمایش «مهمان ناخوانده» در تماشاخانه سه نقطه و نمایش «ملاقات» در تئاتر شهر (که هنوز در حال اجراست) بهترین کنسرتی که رفتم:کنسرت پیانیست معروف ایتالیایی، اینائودی که در تهران برگزار شد.بهترین جایی که رفتم:برای اولین بار همراه با دوستم به قزوین سفر کردم که میشه گفت بهترین جایی بود که امسال رفتم.</description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2019 12:54:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه در حیاط دانشگاه به دنبال دوست‌دختر داف بگردیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%81-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-ybgh7ixxdby7</link>
                <description>از ساختمون مرکز مشاوره اومدم بیرون و قدم زنان داشتم می‌رفتم به سمت در خروجی دانشگاه. یه صدا از پشت سر گفت: ببخشید خانم!برگشتم دیدم یه آقا پسریه. گفتم بله؟گفت من شما رو میشناسم. تو دانشکده ادبیات دیدمتون.گفتم خب، امرتون؟ من شما رو می‌شناسم؟گفت من دانشجوی ارشد فلسفه‌ام. یه سوالی دارم ازتون: چرا هیچکس با من دوست نمیشه؟گفتم بله؟؟؟؟ من از کجا بدونم آقا! منظورتون چیه؟گفت الان همسن و سالای من اگر ازدواج نکرده باشن لااقل دوست دختر رو دارن! ولی من به هر دختری پیشنهاد میدم میگه نه!گفتم خب ولش کن حالا چه اصراریه؟! مگه نمیگی ارشدی؟ بشین سر درس. پایان‌نامه دادی اصلا؟گفت آره سه ماه پیش دفاع کردم.گفتم خب اینجا تو دانشگاه چیکار می‌کنی؟گفت دنبال دوست دختر می‌گردم.گفتم ببین! دوست دختر رو ول کن. کار داری؟ بیا برو دنبال کار بگرد. اصلا چرا برنمی‌گردی شهرتون؟ (لهجه داشت)گفت این موضوع چندین ماهه رفته رو مخم و نمیتونم به هیچ چیز دیگه‌ای فکر کنم. بعدم وقتی تو تهران به این بزرگی دوست دختر پیدا نکنم تو شهرمون که اصلا پیدا نمی‌کنم! حوصله کار هم ندارم!گفتم خب نمیشه که! برو دنبال کار شاید تو محیط کار با کسی آشنا شدی.گفت نه دنبال یه راه آسونم. اینا سخته.گفتم ببین این ساختمون رو می‌بینی؟ مرکز مشاوره‌ست. بیا برو با یه مشاور صحبت کن. گفت رفتم فایده نداره. همشون هی میگن برو سر کار.گفتم خب تو نمی‌خوای به خودت سختی بدی و میخوای همه چی هلو برو تو گلو باشه؟گفت آره دیگه. دلم می‌خواد دوست دختر داف داشته باشم، برم پارتی مثل همه.گفتم دوربین مخفیه؟دیدم همینجور زل زده و هیچ نشانه‌ای از شوخی تو چهره‌اش نیست.گفتم ببین کاری از دست هیچکس برنمیاد. فقط برو دعا کن خدا همه رو شفا بده.به پایان آمد این ویرگول حکایت همچنان باقیست...خوبه که حداقل آدم تکلیفش با خودش مشخص باشه!</description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2019 17:29:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من زیادی معمولی بودم!</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D9%85%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-yixxeqkc3brr</link>
                <description>روزی روزگاری... برای ملاقات با یکی از اساتید باید می‌رفتم به دانشگاه هنر و چون تا حالا اونجا نرفته بودم و خیلی ذوق داشتم (نمیدونم چرا) سعی کردم لباس‌های متناسبی بپوشم و خوش پوشانه برم.رد شدن از نگهبانی و حراست دم در همیشه یکی از چالش‌هایی بوده که موقع ورود به هر دانشگاهی داشتم. همیشه سعی می‌کردم عین بقیه دانشجویان عادی رفتار کنم و جوری نشون بدم انگار هر روز دارم از اینجا رد میشم. اینجا هم با همین استراتژی رفتم جلو. برای ورود به دانشگاه باید از یه اتاقک رد بشی، خیلی عادی و سر به زیر و معمولی وارد شدم و موقعی که داشتم از اتاقک خارج میشدم نگهبان صدا کرد خانم! شما دانشجوی اینجایی؟در حالی که نفسم رو حبس کرده بودم (انگار دارم جرمی مرتکب میشم) برگشتم سمتش و با لبخند گفتم نه!ازم کارت شناسایی خواست که همراهم بود و نشونش دادم و گرفتش، و بعد یه نامه داد که بدم استاد مربوطه امضا کنه و اجازه داد داخل شم.همینطور که قدم قدم وارد حیاط میشدم با خودم فکر می‌کردم از کجا فهمید من دانشجوی اینجا نیستم؟ من که خیلی عادی رفتار کردم!جواب سوالاتم رو با ورود به حیاط و دیدن دانشجویان دیگر فهمیدم!تیپ من برای اون دانشگاه زیادی معمولی بود!به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...این خاطره بعد از خوندن مطلب چرا دانشجویان هنر با لباس‌های عجیب و نامتعارف معروف‌اند یادم اومد.همزمان یاد مونولوگی از سریال مرد هزار چهره افتادم: https://www.aparat.com/v/l3XJn/%D9%85%D9%86_%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C_%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85 </description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2019 16:04:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف زدن با قاب عکس ها!</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7-eswysyuqdtnu</link>
                <description>بعد از مدت‌ها تصمیم گرفته بودم به سینما بروم و بلاخره چند روز پیش به همراه یکی از دوستانم به تماشای فیلم آشغال‌ های دوست‌ داشتنی رفتیم. اینجا با جنبه‌های مختلف فیلم و ویژگی‌هایش کاری ندارم، بلکه می‌خواهم از یکی از نکاتی که باعث شد از سینما راضی بیایم بیرون صحبت کنم: توجهی که به کارکرد عکس و تصویر شده بود.فیلم آشغال های دوست داشتنی ساخته محسن امیریوسفی - با بازی شیرین یزدان‌بخش، شهاب حسینی، اکبر عبدی، صابر ابر، حبیب رضایی، هدیه تهرانی و نگار جواهریاندر پست قبلی درباره اینکه چرا انسان تصویرساز شد صحبت کرده بودم و از یکی از کارکردهای عکس حرف زدم به اسم حضورِ جانشین. تو فیلم آشغال های دوست داشتنی هم دقیقا با همین کارکرد تصاویر مواجهیم:پیرزنی که تنها زندگی می‌کند و فقط با قاب عکس‌هایش حرف می‌زند. جالب‌تر آنکه تصاویر درون قاب‌ها هم با او سخن می‌گویند. تصورش را بکنید! هرکس را که از دست بدهید حداقل می‌توانید با عکسش گفتگو کنید! تازه نه گفتگوی یک طرفه، بلکه او هم جوابتان را می‌دهد! بنابراین عکس نه تنها حضورِ غایب است، بلکه حضورِ فعالِ غایب است! یا شاید بهتر باشد بگویم حضور غیرصامت غایب.شاید بشود گفت حرف زدن با عکس‌ها را بیشتر ما تجربه کرده‌ایم. گاهی مادربزرگم را می‌بینم که با عکس برادر مرحومش دردودل می‌کند. گاهی به عکس یکی از اقوام فحش و لعنت می‌فرستد. گاهی با عکس یکی دیگر از اقوام دعوا می‌کند. گاهی قربان صدقه‌ی عکس نتیجه‌ی تازه متولد شده‌اش می‌رود و ... .به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...پیشنهاد می‌کنم فیلم آشغال های دوست‌داشتنی را ببینید. تصور کنید اگر در دنیای واقع هم همچون امکانی فراهم بود، با عکس‌های روی طاقچه چه حرفی می‌زدید؟ دوست داشتید با عکس چه کسی حرف بزنید؟من که هم از دیدن فیلم و هم از تصور چنین امکانی در دنیای خودمان، حال خیلی خوشی پیدا کردم. تصورش واقعا جذاب و لذت‌بخش است.</description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 22 Feb 2019 13:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با خسیس‌‌های علمی و آکادمیک! آن‌ها چگونه‌اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AF-nrmmr3zcpqza</link>
                <description>من نمیگم ازت متنفرم، ولی اگر آتیش گرفته باشی، و منم آب دستم باشه، قطعا آب رو می‌نوشم!اونایی که تا به حال پایان‌نامه دادن می‌دونن، برای اونایی که ندادن باید بگم که ابتدا طرح پیشنهادی خودتون رو باید در قالب پروپوزال به استاد راهنمایی که انتخاب کردید ارائه بدید. از اینجا استارت ماجرا می‌خوره.امااینجا اصلا نمی‌خوام چگونگی نوشتن پایان‌نامه رو باز کنم براتون بلکه می‌خوام از بعضی آدما یاد کنم که خسیس آکادمیک و علمی محسوب میشن! قضیه از اینجا شروع شد که برای اطمینان از جدید و بکر بودن موضوع پایان‌نامه، شروع کردم موضوع موردنظرم رو توی اینترنت و بانک‌های پایان‌نامه سرچ کردم تا ببینم تکراری نباشه. به پایان‌نامه‌ای برخوردم که همین پارسال دفاع شده بود و موضوعش شباهت ۹۵ درصدی به موضوع من داشت. بعد از مطرح کردن قضیه با استاد راهنما، تصمیم گرفتیم موضوع رو در همون راستا کمی تغییر بدیم تا هم شبیه اون پایان‌نامه نباشه هم حرف جدیدی برای گفتن داشته باشه. البته با توجه به اینکه اون پایان‌نامه مال یک دانشجوی ارشد رشته نقاشی بود، و من دانشجوی ارشد رشته فلسفه هنر هستم، قطعا نقطه‌نظرهامون تفاوت می‌داشت.من می‌خواستم پایان‌نامه اون شخص رو بخونم و ببینم چه حرفی زده، که هم تو پایان‌نامه خودم اگر لازم بود بهش ارجاع بدم هم از راه جدیدی برای بیان مساله‌ام برم و به‌طور خلاصه تو یه کار علمی، از یه کار علمی دیگه استفاده کنم و اینجوری نباشه که همون حرفا رو تکرار کنم بلکه کار جدیدی انجام بدم و دست به تولید علمی زده باشم. با این هدف وارد سامانه گنج شدم (سامانه بانک اطلاعاتی پایان‌نامه‌ها) و به امید دسترسی به تمام متن پایان‌نامه شخص مورد نظر، اسمش رو سرچ کردم. متاسفانه همه‌ی پایان‌نامه‌ها تمام متنشون در سایت نبود و بعضی صرفا چکیده، بعضی ده صفحه اول و بعضی هم به کل هیچی ازشون موجود نبود. پایان‌نامه مذکور هم جزو اونایی بود که فقط ده صفحه‌شون قابل دسترسی بود.موندم چیکار کنم... پایان‌نامه مال یه خانومی از دانشگاه هنر اصفهان بود. نه نسخه اینترنتیش موجود بود، نه نسخه‌ای برای کتابخونه ملی فرستاده بودن، و نه من اصفهان بودم! با خودم گفتم شخص نگارنده پایان‌نامه رو پیدا بکنم و از خودش شخصا درخواست کنم برام بفرسته. شروع کردم گشتن تو اینترنت و بلاخره با توجه به مشخصات اون خانم تونستم آیدی اینستاگرام، آیدی تلگرام و شماره موبایلشون رو پیدا کنم. خیلی خوشحال و خرسند از امکانات دنیای مجازی، تو تلگرام بهشون پیام دادم و بعد از معرفی کامل خودم، درخواستم و هدفم از درخواستم رو براشون شرح دادم. اولین واکنش ایشون این بود که منو از کجا پیدا کردی. که خب شرح ماوقع دادم (انتظار داشتم وقتی از وجود شبکه‌ای به اسم اینترنت باخبره و اطلاعاتش رو به اشتراک گذاشته، دیگه انقدر شگفت‌زده نشه!). بعد گفتن این کار اصلا حرفه‌ای نیست ولی برات ایمیل می‌کنم. منم تشکر کردم و منتظر موندم ایمیل کنه.منتظر موندم...منتظر موندم....بعد از یک هفته پیام دادم که آیا فراموش کردید؟ گفتن با استاد راهنمام مشورت کردم و گفتن این کار غیرقانونیه.بعدم منو تو تلگرام بلاک کردن.:|||||||||||من هیچ، من نگاه.حالا سوال من اینه که چطور شما از پایان‌نامه یک شخص دیگر در پایان‌نامه خودت استفاده کردی و ارجاع دادی، ولی من بخوام همین کار رو با پایان‌نامه خودت بکنم غیرقانونیه؟چطور خیلی از پایان‌نامه‌ها تمام متنشون روی اینترنت موجوده، فقط مال شما غیرقانونیه؟آیا شما در پایان‌نامه‌تان تخم دو زرده کرده‌اید؟ آیا رتبه دانشگاه شما از رتبه دانشگاه‌های بلاد کفر بالاتره که حاضر نیست پابلیکیشن‌هایش را در اختیار بقیه پژوهشگران بذاره؟ آیا دانشگاه استنفورد حالیش نیست که ممکنه از خروجی‌هایش سواستفاده بشه و فقط شما حالیتان است؟آیا اگر من به شخصه به اصفهان بیایم و پایان‌نامه‌ی دو زرده‌ی شما رو به امانت گرفته و کپی کنم، هیچ مشکلی ندارد؟ فقط ارسال پی‌دی‌اف آن مشکل دارد؟ یا آنقدر سطح بالا کار کرده‌اید که هیچکس حق دیدن شاهکارتان را ندارد؟آیا نباید خوشحال باشی که حاصل پژوهشت به درد یک پژوهشگر دیگر هم می‌خورد و قرار نیست گوشه کتابخانه خاک بخورد؟ با خشم و تعجب فراوان از چنین خسّتی که این خانم به خرج دادن، پیش استاد راهنمام ماجرا را بازگو کردم و ایشان هم سری به نشان تاسف تکان دادند و غیرمستقیم و زیرپوستی گفتند ماتحت لقشان!به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...بیایید خسیس نباشیم. بیایید در گسترش علم و حاصل پژوهشمان خسیس نباشیم. بیایید باشعور باشیم و جو نگیرتمان. بیایید این خساست‌های علمی «حکایتی همچنان باقی» نماند!</description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sun, 17 Feb 2019 20:18:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم...</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-xhbqhtl5oa1c</link>
                <description>عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم / دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنماگر از من بپرسید این چند وقت کجا بودی، باید بگویم نمی‌دانم.بگویم در حال نوشتن پروپوزال پایان‌نامه‌ام بوده‌ام؟ بگویم درگیر امتحانات بوده‌ام؟ بگویم مشغله کاری داشته‌ام؟ بگویم دپرس بوده‌ام؟ بگویم لپتاپم خراب شده بود؟ بگویم در سفر بوده‌ام؟هر کدام از این‌ها را بگویم هم راست گفته‌ام هم نه.امشب آمدم اینجا بنویسم که استارتی بر موتور یخ‌زده‌ام باشد. کمی روشن شوم. انگار این مدت حرف‌هایم خفه‌ام کرده.روایت آنچه این چندوقت بر من گذشت را از فردا می‌نویسم.گفتنی‌ها کم نیست... من و تو کم گفتیم</description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 15 Feb 2019 23:43:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا جروم قدیس ما را از ترجمه‌ی بد دور نگاه دار!</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85-qlibrreh47zr</link>
                <description> امروز، یعنی روز هشتم ماه مهر برابر با ۳۰ سپتامبر، به عنوان روز جهانی ترجمه و مترجم نام‌گذاری شده.علت نام‌گذاری هم بزرگداشت سَنت جِروم (saint Jérome) بوده. جروم قدیس، کشیش مسیحی سده‌ی ۵ میلادی و مسلط به سه زبان عبری، یونانی و لاتین بوده است که کتاب مقدس را از زبان عبری به زبان لاتین ترجمه کرده. به علت اینکه روز تولدش به طور دقیق مشخص نبوده، روز درگذشتش را روز جهانی ترجمه برگزیده‌اند. از سنت جروم به عنوان قدیس محافظ مترجمین هم یاد می‌شود. اینجانب مدرک لیسانس خود را در رشته‌ی مترجمی زبان فرانسه از دانشگاه علامه طباطبایی دریافت نموده‌ام. جناب دست‌انداز پستی در خصوص تفالی به کتاب پندار اثر ریچارد باخ نوشته بودند که همین پست موجب روشن شدن یکی از خاطرات دوران لیسانس در ذهنم شد.یکی از عاداتی که بین ما بچه‌های مترجمی رواج داشت، فالِ دیکشنری بود! همانطور که همه با فال حافظ و طریقه‌ی گرفتن فال آشنا هستید، باید بگم در فال دیکشنری روش همان روش است و میزان دقت و پاسخگویی همان!دیکشنری را دست می‌گرفتیم، نیت کرده و می‌گشودیم. اولین کلمه‌ای که در بالای صفحه‌ی سمت راست یا چپ (به انتخاب خود فرد یا با توجه به اینکه دیکشنری از فارسی به فرانسه است یا بالعکس) نوشته شده بود می‌خواندیم و جواب فالمان را می‌گرفتیم.سنت جروم در حال نوشتن اثر کاراواجو کمی هم درباره‌ی اثر «سنت جروم در حال نوشتن» از کاراواجو‌سنت جروم در نقاشی‌ها اغلب همراه با صلیب، جمجمه و کتاب مقدس نمایش داده می‌شود. در این نقاشی پارچه‌ی قرمزی که نصفه نیمه بدنش را پوشانده بعدها به لباس قرمز کاردینال‌ها تبدیل می‌شود.این اثر دیالوگی بین نور و سایه است: نور روشن به صفحات باز که در آن جمجمه گذاشته شده است برخورد می‌کند: «تنها در صورت وجود مرگ است که کتاب زندگی می‌تواند فهم و روشن شود.»جمجمه‌ای که در تصویر کشیده شده نمادی از ایده‌ی وانیتاس است. وانیتاس ایده‌ای است که مرگ یا پوچی هستی را به تصویر می‌کشد و یکی از نمادهای مشخص آن جمجمه است. این ایده‌ برای یادآوری این موضوع است که «مرگ را به خاطر بیاور» و در کل میرایی انسان را نشان می‌دهد.به پایان آمد این ویرگول، حکایت همچنان باقیست...پیش‌تر در پستی به مناسبت روز قلم، از ترجمه‌ی کتابی صحبت کرده بودم که بد نیست اگر نخوانده‌اید سری به آن بزنید که بی‌ربط به روز ترجمه هم نیست: https://virgool.io/@shakiba/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%82%D9%84%D9%85-%DB%B1%DB%B4-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%87-yukoi9l7i4k1 در خصوص یکی دیگر از آثار کاراواجو هم در پست نگاهی جدید به پدیده‌ی زخم برایتان گفته‌ام که اگر علاقه‌مندید می‌توانید سری هم به آن بزنید:  https://virgool.io/@shakiba/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%88-gdismgkapqxh در پایان هم تمام مترجمان را به سنت جروم می‌سپارم، باشد که در ترجمه به خطا نرویم!</description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Sun, 30 Sep 2018 23:14:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای ۵ صبح و تنوع‌طلبی</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%B5-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%88%D8%B9%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-skovjgm1elsn</link>
                <description>این یادداشت‌ها به صورت لحظه به لحظه نوشته شد و آخر شب همه با هم تو ویرگول آپلود شد. شما داستان‌وار بخونید:آروم آروم روی سنگای تق و لق پیاده‌رو قدم برمی‌دارم. فکر می‌کنم ساعت ۵/۳۰ صبح همه بیدارن و صدای برخورد کفشم با کف زمین ممکنه توجهشون رو به بیرون پرت کنه. آهسته گام برمی‌دارم که حواس اون یه نفری هم که خودشو زده به خواب پرت من نشه....بدون استثنا هر ماشینی، که علی‌رغم اینکه ساعت ۵/۳۰ صبح روز تعطیله تعدادشون کم هم نیست، برات بوق می‌زنن. تا برسم دم مترو ۶-۷ تایی رو رد می‌کنم. نفسم تو سینه حبسه و ته دلم می‌ترسم که نکنه اتفاقی برام بیفته..... میشم ششمین نفری که پشت در مترو وایساده تا باز کنن. از قرار معلوم عدل همین امروز گفتن نیم ساعت دیرتر باز میکنن. اینو خانومی بهم گفت که کنارش وایساده بودم. البته اینم اضافه کرد که چون تا حالا این موقع بیرون نبوده خبر نداره داستان چیه و این رو هم از بغل دستیش پرسیده. شاید با خودش فکر کرده ساعت ۶ صبح روز تعطیل تو خیابون منتظر باز شدن در مترو باشه رفتار چیپیه و با گفتن اون جمله خواسته خودشو از دسته‌بندی فرضی آدما جدا کنه.....پیرمردی لخ لخ کنان میرسونه خودشو به مترو و وقتی با در بسته مواجه میشه انگار تیر خلاص بهش میخوره، تکیه میزنه دیوار و هن‌هن نفس میکشه. رأس ۶ در کرکره‌ای اتومات باز میشه و همون پیرمرد فرزتر از همه وارد میشه. بنده هم افتخار اینو دارم که دومین نفری باشم که بعد از باز شدن در مترو وارد میشم...... پله‌ها رو که رفتیم پایین هیچکس نبود. هیچ آدمی. انگار همه چیز اتومات شروع به کار میکنن. پله‌برقیا کار میکنن. رادیو روشنه. تابلوی اعلانات قطار نشون میده تازه قطار از ایستگاه اول راه افتاده. تو ایستگاه هرکی رو یه صندلی میشینه و سعی میکنه دورترین صندلی نسبت به نفر قبلی رو انتخاب کنه. این موقع صبح آخه کی حوصله آدم داره؟ اصلن مامور مترو هم خوب کاری کرد که خودشو نشون نداد. ... بلاخره این مار پیچ در پیچ زیرزمینی می‌رسه. نمیشه گفت قیافه‌ها خسته است. بیشتر انگار همه کل شب رو بیدار موندن که بتونن صبح زود بزنن بیرون. چهره‌ها مصممه.  ....دخترکی با روپوش مدرسه که بهش میخوره ۱۶ ساله باشه، چهار زانو نشسته رو صندلی قطار و داره درس میخونه. بابا لعنتی تو رو به اون پیکسلای رو کیفت دیگه این موقع صبح روز تعطیل درس خوندنت چیه؟! اصن کجا داری میری با اون آلستارای آبی فیروزه‌ایت؟! کی آخه سر صُپی با هندزفری تو گوش درس خونده و فهمیده که تو میخونی؟!.... اوه! مادر فولادزره رو ببین.... رو اون صندلی نشسته، بدون توجه به تکانه‌های حرکت قطار، بدون آینه، داره ریمل میزنه. بابا لعنتی این موقع صبح روز تعطیل کجا میری؟ چه حالی داری که ریمل هم میزنی؟! چه جوری اخه با این تکون تکونا نمیره تو چشمت؟ دمش گرم مداد چشم رو هم اورد تو کار...... بقیه هم که تعدادشون از انگشتای دو دست و یه پا بیشتر نیست، خودشونو چسبوندن به شیشه‌های انتهای هر ردیف صندلی و چنان خوابیدن که انگار تو گهواره‌ان..... این ایستگاه مهمون داریم... خانوم اومدن برن فرودگاه و نمیدونن کدوم ایستگاه باید خط عوض کنن. تو که اینهمه وقت گذاشتی لاک قرمز به این خوشرنگی زدی و کتونیای سفیدتو برق انداختی، خب یه نگاهم به نقشه مترو می‌کردی! امیدوارم بدونه حداقل از فرودگاه کجا قراره بره.....ایستگاه محمدیه رو که رد می‌کنی قطار دیگه زیر زمین نیست و میاد هم سطح. صداشم فرق می‌کنه. صدای قطارهای مسافری بین شهری میده. همون تلق تولوقی که وقتی با قطار میریم مشهد می‌شنویم.....خورشید از شیشه‌ی روبروم داره طلوع می‌کنه. اه که چقدر ازین لحظه بدم میاد. شاید چون رنگ نارنجی رو اونقدری دوست ندارم. اگر هوا ابری باشه و طلوع کنه احتمالا حس بدی نداشته باشم....می‌رسم ایستگاه بهشت زهرا و میرم دم باجه عابر بانک که یکم پول نقد بیشتری بگیرم. نقدی که داشتم رو از تو مترو سرگل خریدم برای روی قبر. به به ببینید نوبت کی شده بره سراغ باجه... یه پیرزنی که میخواد پول کارت به کارت کنه... آخه یکی نیست بگه ساعت ۷ صبح روز پنجشنبه که به خاطر عید غدیر تعطیله، کی بلند میشه بیاد دم عابر بانک بهشت زهرا که پول جابجا کنه؟ نه، کی؟!...این سری راننده‌ها دیگه داد نمی‌زدن غسال‌خونه. شاید فکر کردن چون عیده کسی نمی‌میره. رفتم سوار تاکسی شدم. این راننده‌های بهشت زهرا یه جوری رانندگی می‌کنن انگار از بهشت زهرا پول گرفتن که مرده جدید تولید کنن. به قصد کشت میرونن. بابا خیابونا که خلوته، همه‌ام که مردن، دیگه اینهمه ویراژ دادنت چیه مرد حسابی؟... پیرزنی که صندلی عقب نشسته دو تومنی‌ای که راننده بهش داده رو پس میده و میگه این پاره پوره‌ها مال خودت. من به فقیر کنار خیابون هم پول کهنه نمیدم.راننده: ارزش پول همونه خانوم. اینجا که خارج نیست.پیرزنه: اتفاقا راننده‌های ترکیه یه دونه پول پاره به کسی نمیدن!راننده: بله من خودم ۳ تا کشور خارجه رفتم، همه پولاشون سالمه. این مسلمونا کارا رو خراب کردن. من که مسلمون نیستم.پیرزن: هنوز نرسیدیم؟ منو زودتر پیاده کن که حوصله چرت و پرتایی که میگی رو ندارم! از همه مسلمونا هم بدم میاد. از یزدگرد سوم به اینور همه کارا خراب شد! بهتره بری یکم تاریخ بخونی. فکر کنم از افرادی که تو تاکسی نشسته بودن فقط من بودم که مسلمون بودم و پامو از مرزهای پاک آریایی اونورتر نذاشتم!... تو راه برگشت پلکم باز نمی‌موند. ۲۲ ساعت بود که نخوابیده بودم. سرمو چسبونده بودم به دیواره‌ی پشتی قطار و پاهامم یکمی به جلو دراز کرده بودم. لش کرده بودم خلاصه. مترو هم خلوت بود، کسی سر پا نبود. هر ایستگاه که می‌گذشت باز کردن چشمم سخت‌تر میشد. اول سمت راستی رو باز میکردم بعد میبستم و بعد سمت چپی. انرژی نداشتم جفت چشامو با هم باز کنم. بعد از چند دقیقه‌ هم انگار پلکم چسبیده بود، هرچی کشش از سمت ابرو وارد شد که پلک رو ببره بالا کارساز نبود....یکی از ایستگاه‌ها حس کردم اگر چشمامو باز نکنم، شنواییم هم قطع میشه. به زور باز کردم دیدم ملت یه جوری دارن نگام میکنن که انگار مثلا برام مهمه. حالا از بیخوابی و شدت گریه‌ی سر قبر چشام شبیه معتادا شده که شده! فکر کردید اونجوری نگاه کنید کمر صاف می‌کنم و شیک و پیک میشینم؟! شایدم حق داشتن اونجوری نگاه کنن... آخه کی فکرشو میکنه دختر جوونی که مانتو و شال رسمی پوشیده، عطر زده، موهاش مرتبه و کیف دستیش بغلشه، ساعت ۹/۳۰ صبح روز تعطیل داره از بهشت زهرا برمیگرده؟! ته تهش فکر کنن روز تعطیلی با یار قرار گذاشته. که البته خیلی هم بیراه فکر نکردن. فقط به جای کافی‌شاپ، قبرستون رو انتخاب کردیم.آدمیزاده دیگه... تنوع طلبه.</description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Fri, 31 Aug 2018 01:01:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غسال خونه ۲ نفر!</title>
                <link>https://virgool.io/personalexperiences/%D8%BA%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%B2-%D9%86%D9%81%D8%B1-romxjadlrrsp</link>
                <description>رفته بودم قبرستون. اینجا بهش میگن بهشت زهرا. نمیدونم اینکه اسمش رو بذاری بهشت درسته یا نه ولی از اونجایی که هیچوقت با حضور در اونجا شاد نیستم، به نظرم بهشت واژه‌ی مناسبی نباشه براش.بطری آب، زیرانداز و جعبه دستمال کاغذی رو انداختم تو کوله‌ام و ۵ صبح زدم بیرون. تازگی یاد گرفتم واسه رفتن به قبرستون که بیرون از شهره، منتظر کسی نباشم که ماشین داشته باشه و ببرتم؛ با مترو میرم.از در مترو توی بهشت زهرا که میای بیرون راننده‌ها وایسادن و برای بردن به جاهای مختلف دنبال مسافرن:ـــ قطعه جدید ۳ نفرـــ دعای ندبه ۱ نفرـــ غسال خونه ۲ نفرچند لحظه خشکم زد. انگار مردی و پیک‌ها وایسادن که مراحل سپری کردن روحت رو برات انجام بدن. «غسال خونه دو نفر». من آماده بودم. یه نفر دیگه اگر می‌مرد ماشین حرکت می‌کرد و می‌رفتیم غسال خونه.«غسال‌خونه‌ای خانوم؟» با صدای راننده به خودم اومدم. « نه آقا قطعه ۳۲۲ ام» از کجا معلوم زنده‌ام؟ شاید باید می‌رفتم همون غسال‌خونه.کاش محل دفن آدم دست خودش بود. همون موقع میشِستم می‌رفتم غسال‌خونه. می‌گفتم من خیلی وقته مرده‌ام. من رو هم تو همون قبر دفن کنید.</description>
                <category>تجربه‌های شخصی</category>
                <author>شکیبا شاملو</author>
                <pubDate>Mon, 20 Aug 2018 23:17:42 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>