معنی حکایت به خدا چه بگویم فارسی هشتم

معنی حکایت به خدا چه بگویم فارسی هشتم
معنی حکایت به خدا چه بگویم فارسی هشتم


روزی غلامی گوسفندان اربابش را به صحرا برد. گوسفندان در دشت، سرگرم چرا بودند که مسافری از راه رسید و با دیدن انبوه گوسفندان، به سراغ آن غلام (چوپان) رفت و گفت: «از این همه گوسفندانت، یکی را به من بده.»

یک روز مرد خدمتکاری، گوسفندان اربابش را برای چریدن به صحرا برد. گوسفندان در دشت مشغول علف خوردن بودند که یک مسافر از راه رسید و با دیدن گوسفندان فراوان سراغ چوپان رفت و گفت: از میان این همه گوسفند یکی را به من بده.

چوپان گفت: «نه، نمی‌توانم این کار را بکنم؛ هرگز!»

چوپان گفت: هرگز نمی‌توانم این کار را بکنم.

مسافر گفت: «یکی را به من بفروش»

مسافر گفت: پس حداقل یکی از گوسفندان را به من بفروش.

چوپان گفت: «گوسفندان از آن من نیست.»

چوپان گفت: گوسفندان مال من نیستند که بتوانم بفروشمشان و صاحب آن‌ها فرد دیگری است.

مرد گفت: «خداوندش را بگوی که گرگ ببرد.»

مسافر گفت: به صاحب گوسفندان بگو گرگ یکی از گوسفندان را برده است.

غلام گفت: «به خدای چه بگویم؟!»

خدمتکار پاسخ داد : به خدا چه بگویم؟! (خدا را که نمی‌توانم گول بزنم)


با خواندن نمونه سوالات فارسی هشتم انتشارات پدربزرگ دانا، برای فصل امتحانات آماده باش!