<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات مثبت نقد</title>
        <link>https://virgool.io/pluscriticism/feed</link>
        <description>فیلم را فقط نبینید. سینما تنها سرگرمی نیست. سینما یک فلسفه است که باید آن را کاوید، چشید و با آن همراه شد. در مثبت نقد فیلم را همراه با نقد آن و از زاویه ای دیگر ببینید...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:11:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/s1zut4tss7tl/ejh9hh.png</url>
            <title>مثبت نقد</title>
            <link>https://virgool.io/pluscriticism</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غنیمت‌گیری از جنگ تحمیلی دوم یا چه کسی به راستی ایران را می‌شناسد؟</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%BA%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%AA-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%AD%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AF-ali4r47t715d</link>
                <description>غنیمت‌گیری از جنگ تحمیلی دوم یا چه کسی به راستی ایران را می‌شناسد؟یادداشت‌های جنگحالا که ظاهراً در مرحله آتش بس ناپایدار هستیم و هر دو طرف در حال بازسازی توان خود هستند عده‌ای خیال کردند جنگ تمام شده و دنبال تصاحب غنائمی هستند که در خیالشان روی زمین مانده است. به نام خود زدن جنگ در روایت‌های فکری، گویا خط اصلی این عده را در حال حاضر تشکیل می‌دهد. آنها که مدعی بهترین شناخت و دقیق‌ترین تحلیل از جامعه ایران هستند برای مثال دنبال این هستند تا اثبات کنند مردم حول ملت (ایران) جمع شده‌اند و ایده امت (اسلام) دیگر جذابیتی برای مردم و جامعه ندارد. حال جای تعجب دارد که این افراد از خود سوال نمی‌کنند که وقتی در دو سال و نیم گذشته در ۱۴۰۱ هر روز فروپاشی و تشدید گسل‌های اجتماعی ایران از درون را مثلاً تئوریزه می‌کردند و معتقد بودند این شکاف‌ها هر روز بیشتر می‌شود چگونه همین مردم در جنگ اتحاد و همبستگی باورنکردنی از خود نشان می‌دهند؟ فکر نمی‌کنم از یک جامعه‌ای از درون گسسته چنین اتحادی ممکن باشد.بعد از حدود چند ماه از آشوب‌های ۱۴۰۱ او حرف‌هایی می‌زد که باورش برای ما حزب‌اللهی‌ها هم سخت بود مثلاً می‌گفت که روحیه جوان امروز روحیه جوان در میدان جنگ دفاع مقدس است و «این حرف‌های انقطاع نسلی و این‌ها حرف‌های روشنفکری داخل گعده‌های روشنفکرانه است و واقعیت‌ها غیر از این است». البته چنین موضع‌گیری چیز جدیدی از او نبود و این انگار دیدگاه همیشگی او بود اما باور چنین موضعی دیگر بعد از آن آشوب‌ها برای ما هم سخت بود چه برسد به بقیه. یادم نمی‌رود روزهایی را که ما با جمعی از رفقا می‌گفتیم انگار آقا تحلیل دقیق و درستی از شرایط ندارد. چند سال گذشت و به نقطه جنگ رسیدیم جایی که کف‌ها کنار می‌رود و آب زلال می‌ماند. اتحاد مردم عجیب بود ما که داشتیم جامعه دوقله‌ای شکاف نسلی و فروپاشی اجتماعی را باور می‌کردیم برایمان عجیب بود برای آنها که تئوری پرداز این ایده‌ها هستند باید عجیب‌تر هم باشد. پیش از اینکه ببینیم مردم حول چه چیزی جمع شدند و امثالش لطفاً کمی هم به نفس اتحاد فکر کنیم مخصوصاً دوستان تحلیلگر پسینی ما! خوب متوجه می‌شویم که یک نفر بود که جامعه ایران را به درستی می‌شناخت.در آن طرف نتانیاهو و اسرائیلی‌ها دقیقاً اَبَربرساخت‌های رسانه‌ای و چه بسا تئوریزه‌شده فروپاشی جامعه ایران را باور کرده بودند و قصدشان تغییر رژیم بعد از ترور عده‌ای از سران کشور بود با اتکا به شورش‌های داخلی. آنچه که در ۱۴۰۱ نقطه ضعف ما بود در ۱۴۰۴ سبب اشتباه شدید محاسباتی حرامی‌های اسرائیلی شد. در آن سال در شرایطی که در اینستاگرام و تلگرام بیش از ده دفعه جمهوری اسلامی سقوط کرده بود اما در واقعیت مجموع جمعیتی که طی دو ماه به خیابان‌ها آمده بودند کمتر از ۲۰۰ هزار نفر بود (که در مقایسه با سال ۸۸ شوخی هم نیست). ولی در نهایت کف هایپررئالیتی‌ها کنار می‌رود آن روز که در شیپور جنگ نواخته می‌شود، آن روز همه پای کار ایران بودند.در پایان غرضم تنها این است که شاید زمان آن باشد تا عده‌ای که خیال می‌کنند جنگ تمام شده ذره‌ای انصاف داشته باشند و به تحلیل‌هایشان از ۱۴۰۱ به این سو نگاه دوباره بیندازند شاید بفهمند تحلیل‌های اکنونشان در باب دوگانه ملت امت هم مثل بسیاری از حرف‌های گذشته‌شان نسبتی جدی با واقعیت در صحنه نداشته باشد. شاید وقت آن باشد تا به جای غنیمت گیری از جنگ به فکر تردید در برخی از محاسبات فکری‌شان باشند.کانال من در تلگرام: https://t.me/roshani_khiyal کانال من در بله: @roshani_khiyal</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>رضا سلطانی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 00:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی در تعهد / شجاعت بانوی ایرانی بهترین اسطوره‌زدای کلان روایت غرب از آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B9%D9%87%D8%AF-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-gaev6dwtwfd2</link>
                <description>آزادی در تعهدشجاعت بانوی ایرانی بهترین اسطوره‌زدای کلان روایت غرب از آزادیاز اوایل قرن بیست و یکم دستگاه‌های ایدئولوژیک‌ساز تمدن سرمایه‌داری غرب مردم تمام دنیا را با روایتی توخالی اما به ظاهر جذاب از آزادی و معنای آن بمباران کردند. حتماً شما هم فیلم‌های سینمایی، سریال‌ها، رمان‌ها، اخبار و روایت‌هایی (از هر نوعی) را می‌شناسید که در آن شخصیت اصلی عمدتاً هم یک زن یا دختر جوان دارای استعداد یا علاقه‌ی خاصی مثل خوانندگی یا نوازندگی است اما خانواده‌ی سنتی او خواسته یا ناخواسته پتانسیل و ظرفیت بالفعل نشده ی او را سرکوب می‌کنند و مانع حرکت و رشد او می‌شوند. در نهایت داستان اما آن دختر زیر میز بازی تمام ارزش‌های از پیش معین می‌زند و با یک نه قاطع از خانواده‌اش جدا می‌شود و به دنبال علاقه‌اش حرکت می‌کند، تمام سختی‌ها را در این مسیر به جان می‌خرد و خود تکین فردی واقعی‌اش را محقق‌ می‌کند و در نهایت به معنای واقعی آزادی می‌رسد.این معنای برساختی از آزادی چیزی است که رولان بارت آن را «اسطوره در دنیای جدید» می‌نامد. کلان روایتی که سرمایه داری غرب از آزادی ترویج می‌کند روایتی لیبرال، فردگرایانه، سانتی مانتال و سخیف است. با استفاده از دیدگاه‌های بارت به خوبی متوجه می‌شویم که این روایت اولاً برساختی است و نه واقعی، ثانیاً تماماً در خدمت نظام سلطه کار می‌کند، ثالثاً طوری وانمود می‌کند که انگار معنای حقیقی، طبیعی و بی‌طرفانه آزادی همین قرائت است و هیچگونه روایت دیگری مشروع، معتبر و اصلاً واقعی نیست.ما اما دیدگاه دیگری به آزادی داریم. در دیدگاه ما آزادی در تعهد، تا آخر ایستادن و مقاومت است و نه رفتن و پشت پا زدن. مقاومت است در راه حق. راهی که هم چون نظام سنتی معمول تحمیلی نیست بلکه حاصل انتخاب ماست، انتخابی که بزرگ‌ترین تصمیم است. این انتخاب آن قدر بزرگ و عظیم است که تعهد تا پای جان را در دل خود دارد همانطور که انسان مرگ را در دل خود حمل می‌کند. و اینجاست که اتفاقاً آزادی در تعهد معنا پیدا می‌کند.بارت در زندگی نظری‌اش به دنبال اسطوره‌زدایی از روایت‌های شدیداً ایدیولوژیک نظام سرمایه‌داری بود، آن چه که امروز توسط بانوی شجاع سحر امامی در پخش زنده شبکه خبر انجام شد به نظرم بهترین و موثرترین پاداسطوره‌ی کلان روایت مشمئزکننده غرب از آزادی است. ایستادن تا لحظه‌ی آخر پای آنچه حق است بدون کوچکترین ترسی و چه زیباست که این اتفاق توسط یک زن رقم می‌خورد. شما را نمی‌دانم ولی من از روایت پُر زرق و برق و دروغین غرب از آزادی خسته شده‌ام و مدت هاست منتظر یک اسطوره‌زدایی حقیقی از این اَبَربرساخت رسانه‌ای هستم. امروز به لطف خدا با استناد به این تصاویر حماسی به عالم می‌گوییم که آزادی اینجا در ماندن و تعهد است تا لحظه‌ی آخر.#اسرائیل #ایران #بارت #سحرامامی#آزادی #تعهد #اسطوره‌زدایی@roshani_khiyal</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>رضا سلطانی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 22:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراز و فرودهای فانتزی ساختن، نقد فیلم بچه مردم</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-idstlp2jrte0</link>
                <description>نقد فیلم بچه مردمفراز و فرودهای فانتزی ساختننقد جشنواره‌ای فیلم «بچه مردم»«بچه مردم» با نریشنی از یک راوی نوجوان آغاز می‌شود، نریشنی که محتوای آن شبیه به آغاز رمان دایی جان ناپلئون است اما اجرای بازیگوشانه و لفاظانه‌ی آن بی‌تردید مخاطب ایرانی را به یاد آیتم‌های پشت‌صحنه‌ی برنامه خندوانه می‌اندازد. محمود کریمی که صدایش خیلی نرم روی این آیتم‌ها می‌نشست و با پاسخگویان سوالاتش به طرز مفرحی شوخی می‌کرد حالا با اولین کارگردانی سینمایی خود پا به عرصه سینما گذاشته است.بعید است سینمادوستان جدی، دقایقی از بچه مردم را ببینند و به یاد آثار وس اندرسون یا فیلم آملی پولن نیفتند. کارگردانی محمود کریمی در کلیات روایت فیلم از این آثار الهام می‌گیرد، در برخی جزئیات از آنها تقلید می‌کند یا حتی کپی‌کاری‌هایی از روی دستشان انجام می‌دهد. تقلید اگر در هنر منجر به تقلید صرف نشود فی‌نفسه مذموم نیست اما خطرات فراوان هنری را ممکن می‌کند چون شیفتگی، بی‌هویتی اثر، تکنیک‌زدگی یا بروز عقده‌های هنری. محمود کریمی اما در بیشتر دقایق اثر از این خطرات جسته است تا بهره‌ی خود را از سبک خاصی از فیلمسازی فانتزی ببرد. استفاده‌ی او از این سبک خاص هنری در کارگردانی تنها تکنیک زده نیست بلکه همان دیدگاه خاص طنز و هجوآلود وس اندرسون به همراه چاشنی رمانتیک ژان پیر ژونه در آملی پولن در سبک روایی فیلم پذیرفته شده است. دیدگاه وس اندرسون در آثارش همواره نسبت به مسائل بزرگ‌سالانه و بسیار جدی، دیدگاهی هجوآلود است چراکه او منظر فانتزی نوجوانانه‌ای را برای روایت جهان‌بینی هنری‌اش برگزیده است. انگار کریمی هم در این فیلم که از زبان یک نوجوان پرورشگاهی روایت می‌شود چنین منظری را پذیرفته است پس استفاده و حتی تقلید از سبک بصری خاص اندرسون با آن ویژگی‌های منحصر به فردش اصلاً بی‌دلیل نیست.اما سوای از سبک بصری خاص فیلم، کارگردانی اثر هم نقاط خیلی خوب و هم خطاهای فاحشی را همراه هم دارد. محمود کریمی قطعاً در اولین تجربه بلند خود نمره‌ی قبولی را کسب می‌کند چراکه همین انتخاب زبان بصری خاص و بامعنا برای یک اثر و تلاش نسبتاً قابل‌قبول برای اجرای آن کار دشواری است. اما نمی‌توان برخی از خطاهای کارگردانی را به بهانه‌ی تجربه‌ی اول بودن کنار گذاشت. هرچند کلیت اثر در تلاش بود تا زبان بصری ملهم از وس اندرسون و ژونه را اجرا کند و درعین‌حال سعی می‌کرد تمام اثر را به آن سبک روایت نکند که احتمالاً به دام تقلید صرف نیفتد، اما این اتفاق موجب شده بود که کارگردانی از یکدستی خارج شود و در یک صحنه حس کنیم یک قاب از آثار اندرسون را می‌بینیم و صحنه‌ی بعدی سکانسی از یک فیلم اکشن جنگی. متاسفانه برخی از صحنه‌ها طوری کارگردانی شده‌اند که متعلق به جهان بصری این فیلم نیستند (برای مثال صحنه گریز ابوالفضل در زیر بمباران در جبهه که در یک برداشت مثل آثار اکشن گرفته شده). همچنین سکانس آخر فیلم یک فاجعه‌ی سینمایی است و بیشتر شبیه به یک صحنه هجو فیلم‌برداری شده تا یک صحنه تاثیرگذار پایانی و پیشنهاد می‌کنم در تدوین سینمایی اثر تغییر کند.صحنه‌پردازی فیلم علی‌رغم تعدد لوکیشن‌هایش از دقت خوبی برخوردار است، پالت رنگ فیلم و فیلم‌برداری خاص آن که شبیه به آثار وس اندرسون است نسبتاً خوب از آب درآمده و تدوین سریع همراه با جامپ کات‌های فراوان که بازهم در آثار فخیم اندرسون مشاهده می‌شود اینجا رنگ‌وبوی کمدی جذابی به فیلم داده است. موسیقی فیلم ساخته کریستف رضاعی با نواهای نوستالژیک و بازیگوشانه‌ی خود قطعاً بار مهمی از فانتزی شدن اثر را به دوش می‌کشد.روایت فیلم در شخصیت و داستان‌پردازی دوپاره شده است. نیمه‌ی اول اثر با فضایی نیمه نوستالژیک آغاز می‌کند و تمرکز آن بر رفاقت چهارنفره است. چهار نفری که شخصیت‌پردازی به جا و درستی دارند و ترکیبشان هم شیمی عاطفی خوبی را به وجود آورده است و ما شاهد رفاقتی قابل باوریم. در زیر این مضمون، ما مضمون گم‌شدگی و جستجوی هویت را هم داریم. سه رفیق دیگر که با بی‌هویتی خودشان و پدر و مادر نداشتن کنار آمده‌اند وارد زندگی می‌شوند اما ابوالفضل که خیال می‌کند در بچگی گم شده نه اینکه رها شده باشد به جستجوی خود ادامه می‌دهد. مشکل روایی بسیار عیان از اینجا به بعد این است که سه رفیق ابوالفضل تقریباً به کلی از خط داستانی حذف می‌شوند و با رفتن آنها مضمون رفاقت هم از فیلم کنار می‌رود تا اواخر فیلم که در جبهه به صورت مکانیکی و دفعتاً دوباره به داستان تزریق می‌شود. متاسفانه نویسنده با رفقای ابوالفضل خوب تعامل نمی‌کند و پتانسیلشان را هدر می‌دهد، یکی ناگهانی و سریع شهید می‌شود و سرنوشت دوتای دیگر هم در نهایت چندان اهمیتی برای ابوالفضل یا نویسنده ندارد و آنها تنها به حضوری افتخاری در جبهه در پایان فیلم اکتفا می‌کنند انگارنه‌انگار که مضمون ابتدایی این اثر رفاقت بوده است! نیمه‌ی اول اثر با فضایی نیمه نوستالژیک آغاز می‌کند و تمرکز آن بر رفاقت چهارنفره است. چهار نفری که شخصیت‌پردازی به جا و درستی دارند و ترکیبشان هم شیمی عاطفی خوبی را به وجود آورده است و ما شاهد رفاقتی قابل باوریماز میانه‌ی فیلم پیرنگ فرعی عشق وارد ماجرا می‌شود که هرچند چند صحنه‌ی زیبا خلق می‌کند اما ای‌کاش فرصت بیشتری برای پرداخت آن داده می‌شد تا چه‌بسا پایان‌بندی فیلم که بسیار روی مضمون عشق تمرکز دارد بامعناتر شود. در نهایت وقتی جستجوی ابوالفضل به این نتیجه می‌رسد که مادر او هم او را رها کرده بوده ناگهان او تقدیر را می‌پذیرد و تصمیم می‌گیرد همان هویت خودش را بسازد که از دل عشق و رفاقت حاصل می‌شود، تغییری که فرصتی برای شکوفاشدن ندارد و در پایان فیلم به سرعت رقم می‌خورد و فاقد تاثیر لازم است. تنها چیزی که شاید کمی پایان را نجات دهد نریشن نامه‌ی ابوالفضل به لیلاست که جلوتر راجع به آن خواهم گفت.دوپارگی در پرداخت روایی اثر موجب می‌شود نامه‌ی بسیار زیبای ابوالفضل به لیلا که روی صحنه‌هایی مرتبط تدوین موازی شده‌اند هم اثر خود را به تمامه روی مخاطب نداشته باشد. در این نریشن که در دشتی پر از لاله با حضور خیالی لیلا به عنوان جمع بندی سفر ابوالفضل روایت می‌شود، او عملاً به یافتن و ساختن هویت خودش پس از عمری گم‌گشتگی اعتراف می‌کند. می‌فهمیم که دیدگاه او نسبت به همه چیز تغییر کرده و تازه قدر نعمت‌ها و داشته‌هایش را می‌داند و برای اولین‌بار در زندگی از همه چیز «راضی» است، در جبهه‌ها توانسته رفقایی جدید پیدا کند و در آنجا هویتش را بیابد و الان هم به خاطر عشق به لیلا منتظر بازگشت است. فیلمنامه در اینجا زیبا نوشته شده اما نکته اینجاست که این نریشن در نهایت در جای خود در کلیت فیلم نمی‌نشیند چراکه از زمان افشاگری بزرگ فیلم راجع به مادر او تا خواندن این نامه فرصتی برای تصویر این تحول دیده نمی‌شود اولاً. ثانیاً اینکه متاسفانه کیفیت پرداخت فیلم به فضای قبل از انقلاب و اوایل آن و زمان جنگ و جبهه‌ها یکسان نیست. متاسفانه فیلمساز گویی درک درستی از فرهنگ جبهه ندارد و در پرداخت آن و رزمندگان بعضاً شاهد پیشاکلیشه‌ها در شخصیت‌پردازی هستیم. به همین دلیل مخاطب هرگز نمی‌تواند باور کند که چگونه ابوالفضل هویت خود را بین رفقای رزمنده‌اش پیدا می‌کند. فیلمساز تمام بار این تحول را به همان تدوین موازی به همراه نریشن گذاشته است و فکری دیگری برای نمایان کردن این تحول انجام نداده است.اما درباره‌ی پایان‌بندی فیلم و ایده‌ای که می‌خواهد اثبات کند، می‌شد با کمی تغییر نویسنده پا را فراتر بگذارد و ابوالفضل را به شهیدی تبدیل کند که به معنای واقعی «بچه مردم» شود و هویتش را در خدمت به مردم بداند (پایانی ناسیونالیستی)، یا اینکه او را با فراق و جدایی از لیلا و دوستانش به وصالی معنوی برساند (پایانی عارفانه) اما فیلمساز با نگه‌داشتن بخشی از تعلقات گذشته و رهاکردن بخشی دیگر پایانی عاشقانه و رفیق‌پسندانه را انتخاب می‌کند. بعضاً حس می‌کنم بین هدف و دغدغه‌ی مسئول پروژه و فیلمساز تفاوتی بوده و در پایان اثر خود را نمایان کرده است.راجع به صحنه‌ی پایانی فیلم اگر حرفی به میان نیاید بهتر است، ابوالفضل روی موتور وقتی آخ اول را گفت فکر کردم با صحنه‌ی کمدی دیگری مواجه هستیم اما با آخ بعدی قضیه جدی شد و در نهایت با موتورش بین ابرهای زرد که هوش مصنوعی بهتر از آن ابر تولید می‌کند به پرواز درآمد! امیدوارم برای این صحنه فاجعه در تدوین سینمایی اثر فکری شود.انتخاب بازیگران فیلم بنا بر متد گروه بازیگران (ensemble cast) انجام شده است که به داستان تعداد کثیری شخصیت مکمل می‌دهد (این از ویژگی‌های بارز سینمای وس اندرسون هم هست!). برخی از شخصیت‌ها هم به خوبی انتخاب و هم به خوبی بازی شده‌اند که در راس آنها گروه بازیگری چهار رفیق نوجوان است مخصوصاً مهبد جهان نوش در نقش ابوالفضل. گوهر خیراندیش مثل همیشه عالیست اما تمام بازیگران مکمل اینگونه نیستند. رضا کیانیان حضور کوتاه اما موثری دارد اما به نظرم شخصیت او با آن قوتی که باید نوشته نشده تا در نقش مرشدی ناخواسته در داستان باشد. قطعاً بدترین بازی و شخصیت‌پردازی اثر متعلق به حسن معجونی است و شخصیت روشنفکر توده‌ای بسیار کج و معوج و ناپخته‌اش.در نهایت باید گفت که «بچه مردم» قطعاً به عنوان نخستین تجربه‌ی بلند کارگردانش اثر قابل قبولی به حساب می‌آید، فیلمی که هرچند برخی از مشکلات فیلمنامه و کارگردانی مانع از تبدیل آن به یک اثر عالی می‌شوند اما در مجموع ایده و اجرای خوبی دارد. بچه مردم تلاش کرده تا با الهام از برخی آثار مطرح سینمای جهان رنگی با انتخاب زبان بصری‌ای خاص، به روایت نوجوانانه‌ی خود رنگی فانتزی و کمیک بزند که اتفاقی تقریباً بدیع و شیرین در سینمای ایران محسوب می‌شود.</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>رضا سلطانی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2025 02:25:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام رقه؟ کدام قلب؟ یادداشتی بر فیلم «قلب رقه»</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%82%D9%87-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%82%D9%84%D8%A8-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%B1%D9%82%D9%87-kfi8gqzkumni</link>
                <description>یادداشتی بر فیلم قلب رقهکدام رقه؟ کدام قلب؟یادداشتی بر فیلم «قلب رقه»از دیرباز ساخت آثار سینمایی در یک موقعیت زمانی و مکانی خاص تاریخی برای بسیاری از فیلمسازان جذاب بوده است. مخصوصاً اگر سوژه‌ی آن تهدیدی جدی برای مردمان آن فیلمساز محسوب گردد، آن سوژه بسیار حساس‌تر هم می‌شود. موقعیت تشکیل داعش و دولت آن به عنوان بزرگ‌ترین تهدید منطقه غرب آسیا توجه بسیاری از هنرمندان را در ایران برانگیخت اما به دلیل دشواری و حساسیت حول این سوژه، کمتر فیلمسازی حاضر به تولید چنین پروژه‌ای بود. ابراهیم حاتمی‌کیا اما با ساخت «به وقت شام» عملاً خط‌شکنی انجام داد و داعش و فضای نبرد با آن را به خوبی به مخاطب معرفی کرد. بعد از این اثر، وقت آن بود که دیگر فیلمسازان شروع به ساخت آثاری با سوژه‌هایی دراماتیک‌تر و دقیق‌تر در دل ماجرای جنگ با داعش کنند. فیلم «قلب رقه» به کارگردانی خیرالله تقیانی‌پور در چنین فضایی تولید شده، اما آیا این اثر توانسته است با موفقیت روایتی دراماتیک در دل سوریه را روایت کند؟ در این یادداشت به این بررسی این فیلم می‌پردازیم.داستان «قلب رقه» در شهر رقه روایت می‌شود که در آن زمان پایتخت داعش خوانده شده بود. فیلم قرار است چالش‌های رضا -یک جاسوس ایرانی نفوذی در داعش- را همزمان با درگیری عاشقانه‌ی او برای بازپس گرفتن همسر سوری‌اش از دست ابوعصام داعشی روایت کند. شروع فیلم وعده‌ی یک داستان جاسوسی -رمانتیک پرتنش را به مخاطب می‌دهد اما هرقدر به جلو می‌رود، مخاطب را ناامیدتر می‌کند. کارگردانی و مخصوصاً فیلمنامه‌ی این اثر دارای اشکالات فراوانی است که از آنها شروع می‌کنیم.بار اصلی عاطفی فیلم قرار است بر دوش رابطه عاشقانه رضا و ریما باشد که متاسفانه هرگز محقق نمی‌شود. رضا جاسوسی است فاقد شخصیت‌پردازی جدی هرچند ممکن است چهره مرموز و موذی شهرام حقیقت‌دوست آن را کمی باورپذیر کرده باشد و ریما هم یک شخصیت کاملاً تیپیکال در نوع شخصیت زن پرستار یا دکتر در فیلم‌های جنگی است. مشکلات این دو وقتی که قرار است با هم تعامل داشته و ستون احساسی فیلم را تشکیل دهند، تشدید می‌شود. عشق این دو نفر در این فیلم حتی لحظه‌ای هم برای مخاطب باورپذیر نمی‌شود. در سینما معمولاً قرار دادن پیرنگ عشق به عنوان پیرنگ اصلی داستان به علت سختی این کار متداول نیست اما پیرنگ عشق معمولاً پیرنگ فرعی محبوبی برای توسعه داستان و رشد شخصیت محسوب می‌شود. در داستانی چون قلب رقه اگر رابطه پیرنگ اصلی جاسوسی داستان با پیرنگ فرعی عشق آن خوب برقرار نشود، پیرنگ عشق به وصله‌ای زائد تبدیل می‌شود که بیشتر کارکرد آن، پرکردن صحنه‌ها برای فرار از گرفتن صحنه‌های اکشن پرهزینه است. این دقیقاً همان کارکردی است که شخصیت ریما در داستان ایفا می‌کند.داستان عاشقانه‌ی این فیلم اگر می‌خواست به شکل درست و پررنگ‌تری روایت بشود احتمالاً باید رضا را در موقعیتی قرار می‌داد که در آن مجبور می‌شد دائماً معشوق خود را در خطر قرار دهد تا نقشه جاسوسی خود را جلو ببرد و از این طریق مدام او و ریما به ماهیت رابطه عاشقانه‌شان شک می‌کردند. تردید به اینکه آیا ارتباط من با طرف مقابل تنها به علت کسب اطلاعات و جلو بردن نفوذ است یا این عشقی خالص است. فیلمنامه‌نویس این خط را در ابتدا دنبال می‌کند اما با رها کردن آن هدف روایی فیلم کاملاً گم و فیلم سرگردان می‌شود.در داستانی چون قلب رقه اگر رابطه پیرنگ اصلیِ جاسوسی داستان با پیرنگ فرعیِ عشق آن خوب برقرار نشود، پیرنگ عشق به وصله‌ای زائد تبدیل می‌شود که بیشتر کارکرد آن، پرکردن صحنه‌ها برای فرار از گرفتن صحنه‌های اکشن پرهزینه است. این دقیقاً همان کارکردی است که شخصیت ریما در داستان ایفا می‌کند.نمی‌شود از قهرمانان ضعیف داستان صحبت کرد اما از ضدقهرمان ضعیف‌تر آن چیزی نگفت. ابوعصام هم قرار است بارِ شرارت داعش را نمایندگی کند و هم رقیب عشقی قهرمان داستان باشد اما مطلقاً ساخته نمی‌شود. اینکه با یک مونولوگ طولانی ریما گذشته‌ی او افشا شود شخصیت‌پردازی انجام نخواهد شد. همچنین با دائماً حرامزاده خطاب‌کردن او توسط بقیه شخصیت‌ها، او برای مخاطب منفور نمی‌شود. منفور شدن باید از طریق اعمال و نیات او برای مخاطب انجام شود.رابطه ابوعصام با ریما و خانواده‌ی او، نه پیچیده بلکه بسیار بدون منطق است. او می‌خواهد با ازدواج با دختری که دوستش دارد از خانواده‌ی پدر او که عملاً وجود خارجی ندارند انتقام بگیرد! در نهایت او اعتراف می‌کند که به هیچ دین و مذهبی پایبند نیست و تنها انگیزه‌ی داعشی شدن او عقده‌ی حقارتی است که پدر ریما به او داده. این مساله، مشکل بزرگ‌تری در فیلم را نشان ما می‌دهد که هیچ داعشی واقعی‌ای در این اثر وجود ندارد، چون داعشی‌های فیلم یا جاسوس‌های ایران هستند، یا اعتقادی به اسلام ندارند و دچار عقده‌ی حقارت‌اند، یا خودشان یهودی‌های نفوذی اسرائیل‌اند! عملاً هیچ چیزی به نام داعش و ایدئولوژی آن در فیلم دیده نمی‌شود و این هنر حاتمی‌کیا بود که توانست در به وقت شام چنددستگی و پیچیدگی‌های درونی داعش را به خوبی مجسم کند.هیچ داعشی واقعی‌ای در این اثر وجود ندارد، چون داعشی‌های فیلم یا جاسوس‌های ایران هستند، یا اعتقادی به اسلام ندارند و دچار عقده‌ی حقارت‌اند، یا خودشان یهودی‌های نفوذی اسرائیل‌اند!از تمام مشکلات فیلمنامه‌ی اثر، پایان‌بندی آن قطعاً بزرگ‌ترین نقطه ضعف فیلم است. فیلمنامه‌نویس تلاشی مذبوحانه می‌کند تا در سکانس پایانی تمام شخصیت‌ها را کنار هم جمع کند و با حضور اتوبوس بمب‌گذاری‌شده یک موقعیت شبه‌تریلر خلق کند. اما این کار اولاً بی‌منطق است و ثانیاً حتی به خوبی هم انجام نمی‌شود. موقعیت نزاع درونی داعش برای کسب قدرت بیشتر هرگز در طول فیلم به خوبی ساخته نمی‌شود چراکه تنش بین ابوعصام و شیخ هرگز پرداخته نشده است و در نهایت فیلمنامه‌نویس به ناگاه شیخ را از مرگ نجات می‌دهد تا از آن به عنوان آخرین غافلگیری‌اش استفاده کند. حربه‌ی سورپرایز اسرائیلی اما چند ثانیه بیشتر دوام نمی‌آورد چراکه ژاکوب در آنی از ابوعصام رکب می‌خورد تا شخصیت‌ها به نوبت یکی پس از دیگری در مسابقه حماقتشان از هم سبقت بگیرند! در ادامه هم این آش شلم شوربا با کشته‌شدن ابوعصام به شکل مضحکی به پایان می‌رسد و فیلم پیش از تیتراژ به پهبادهای شاهد کات می‌خورد که در حال حمله به رقه هستند. پایان بندی‌ای بسیار بد که از منظر سینمایی فاقد حتی اصول ابتدایی است.همواره از یک فیلم جنگی -جاسوسی توقع رعایت قواعد ژانر خودش می‌رود اما قلب رقه از مراعات همین قواعد ناتوان است. طبعاً با توجه به بودجه و امکانات سینمای ایران توقع یک فیلم هالیوودی را نداریم اما تداوم تدوین و رعایت ابتدائیات صحنه‌های تعقیب و گریز انتظار بالایی نیست. اگر عینک خود را ریزبینانه‌تر روی این فیلم بگیریم هرچند این اثر خود را به عنوان یک اثر جاسوسی- جنگی معرفی می‌کند، اما غالباً از موقعیت‌های نیازمند صحنه‌های شلوغ اکشن می‌گریزد.صحنه‌پردازی‌های لوکیشن‌های شهر رقه به عنوان پایتخت داعش هرچند خالی از اشکال نیست اما تیم کارگردانی در این زمینه نمره نسبتاً قابل‌قبولی می‌گیرد. اما باید تذکر داد که حتی بهترین صحنه‌پردازی‌ها هم وقتی صحنه شما فاقد شخصیت و هویت لازم باشد تبدیل به کالبدی بی‌جان می‌شوند. مدیوم سینما، چون شعر یا ادبیات نیست که بخواهیم با آرایه جان‌بخشی به اشیا، به لوکیشن‌ها جان بدهیم. اما هر لوکیشنی باید برای خود پرداخت خاص و منحصر به فردی داشته باشد و کار فیلمساز از آب‌وگل درآوردن به اصطلاح این شخصیت است. شخصیت هر لوکیشن از تعاملی متقابل بین اعمال و افکار شخصیت‌ها و ویژگی‌های ذاتی هر لوکیشن ساخته می‌شود. برای مثال خوب است به یاد بیاوریم شخصیتی را که بیلی وایلدر بزرگ در «بلوار سانست» به شهرک هالیوود می‌دهد یا همو در «آپارتمان» به یک آپارتمان و دفتر کار. متاسفانه فیلمساز در قلب رقه ذره‌ای به معرفی رقه به عنوان چنین شخصیتی نزدیک نمی‌شود. اینجا تنها به چند مورد از اشکالات این اثر اشاره کردیم اما دیگر اشکالات و ضعف‌های کارگردانی اثر یکی دو تا نیستند و از این حوصله‌ی این متن فراترند.«قلب رقه» اثری ضعیف و سردرگم است که دائماً هدف روایی خود را گم می‌کند. این فیلم نه یک اثر جاسوسی – جنگی با رعایت حداقل‌های قواعد ژانر است و نه آن طور که در تبلیغاتش اعلام می‌کند یک فیلم عاشقانه در دل سوریه. اثری که انگار فیلمنامه‌ی آن وقتی قرار است عاشقانه باشد، جاسوسی می‌شود و برای فرار از صحنه‌های اکشن، رنگ رمانتیک می‌گیرد. در نهایت می‌توان گفت «قلب رقه» فاقد عناصر این ترکیب است چراکه نه قلب آنبرای عشقی پرتردید می‌تپد و نه رقه‌ی آن در سوریه‌ی جنگ‌زده واقع شده است.پی‌نوشت: یادداشت بالا را تابستان امسال به سفارش یکی از مجلات اینترنتی هنری نسبتاً فاخر نوشته بودم که توسط دوستان حزب‌اللهی‌مان مدیریت می‌شود، اما خود این عزیزان این نقد را به دلیل نامنصفانه بودن و عدم تعریف و تحسین به اندازه‌ی کافی قبول نکردند! دلیل دوستان این بود که این اثر چون از اغلب هم‌دوره‌ای های خودش در جشنواره بهتر بوده قابل تحسین است و هم چنین چون تنها اثری است که پس از سال‌ها در زمینه‌ی جبهه مقاومت در سوریه ساخته شده به‌خودی‌خود ارزشمند است. باید خدمت این دوستان عرض کنم که اولاً یک اثر ضعیف در یک جشنواره ضعیف در هر حالی ضعیف است و با تحسین ما بهتر نمی‌شود، ثانیاً بارها گفته‌ایم که ارزش هنر در چگونگی پرداخت است و نه چیستی موضوع آن و دلیلی ندارد که از آثار ضعیف با سوژه به ظاهر دارای ارزش حمایت کنیم که این در بهترین حالت ضعیف‌پروری است و با این روش سینما و هنر انقلاب ذره‌ای رشد نخواهد کرد، انشالله اگر فرصت شود در این زمینه بیشتر خواهم نوشت. در نهایت وقایع اخیر سوریه نشان داد که امثال این اثر ضعیف در ورق‌خوردن‌های تاریخ جایی برای ماندگاری در اذهان و قلوب نخواهند داشت. </description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>رضا سلطانی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 00:05:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامعه برفی: اومانیسم در برابر مسیحیت</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%DB%8C%D8%AA-l5k0wfce1pms</link>
                <description>فیلم جدید تولید نتفلیکس - انجمن یا جامعه برفی - society of the snow - در کلی‌ترین تعریفش تعریضی است بر الهیات و اخلاق مسیحیت. یک سمبل مهم مسیحیت یعنی نان که نمادی می‌شود از جسم رنج دیده‌ی مسیح که خود را برای دیگران قربانی می‌کند در سراسر فیلم دیده می‌شود. چه آنجایی که موعظه‌ی کلیسا در ابتدای فیلم پخش می‌شود و چه آنجایی که افراد به آدمخواری روی می‌آورند، و چه آنجایی که آدمخواری مبدل به «ایثار» می‌شود و چیزی می‌شود شبیه اهدای عضو که افراد پیشاپیش رضایت خود را از خورده شدن اعلام می‌دارند و نیز رضایت خود از خورده شدن عزیزانشان.در جایی از فیلم یکی از افراد بازمانده به دیگری که خادم کلیساست می‌گوید که من به خدا ایمان دارم اما نه خدای تو، یعنی نه به آن خدای تعلیمی، بلکه به انسان ایمان دارم. آن خدای تعلیمی فقط واجبات درون خانه را به من یاد می‌دهد و حال که در چنین شرایطی گرفتار شده‌ام آن خدای کذایی نمی‌تواند راهنمای من باشد. در عوض فلان شخص در اینجا دستانش شفا می‌بخشد و شخص دیگر پاهایش راه‌های مختلف نجات را می‌آزماید و شخص دیگر دستهایش گوشت بدن مردگان را قطع می‌کند و به نحوی در اختیار ما قرار می‌دهد که ندانیم این لقمه متعلق به بدن چه کسی است. من به این دست‌ها و پاها ایمان دارم و بهشت من وسط همین جهنم یخی است.این عبارات بسیار شبیه اومانیست‌های اروپایی در دوران رنسانس است که تلاش می‌کردند به انسان مرکزیت ببخشند، او را از حالت بردگی خدایان خارج کرده و برای تن او عزت و شرف و آزادی قائل شوند.اما ما این را در فرهنگ و دینمان داشتیم. سخنور بزرگی مانند سعدی از همین روی بود که به عنوان یکی از نخستین شخصیت‌های ایرانی مورد توجه این اومانیست‌ها قرار گرفت.گرچه بعضا اومانیسم را در مقابل خداپرستی قرار می‌دهند اما توجه به انسانیت ریشه‌های دینی دارد و اصولا بدون اعتقاد به خدا نمی‌توان به انسانیت رسید. اومانیست‌های اروپایی نیز قطعا بی‌خدا نبودند.آنجا که سعدی می‌گوید «تن آدمی شریف است به جان آدمیت» شریف بودن جسم و بدن انسان را به جان و جوهره‌ی انسانیت مربوط می‌داند. این جوهره و روح انسانیت به عنوان یک مفهوم عام، و مستقل از تک تک افراد انسانی از نژادها و مذاهب و ریشه‌های گوناگون، یک مفهوم توحیدی است و نخستین بار توسط منادیان توحید ارائه شده است. آنجا که همه «بندگان خدا» هستند و نه بنده‌ی هیچ شخص و چیز دیگر، و تا وقتی که تنها بندگی خدا را می‌کنند «آزاد» هستند. اینجاست که شرک و بردگی مترادف هم می‌شوند و آزادی و بندگی. انسان آزاد، جدا شده از همه‌ی تعلقاتش، رابطه‌اش فقط با خداست و در نتیجه از جسم و نژاد و خانواده و سایر ویژگیها و انتساباتش آزاد می‌شود و به یک مفهوم عام برتر یعنی «آدمیت» تعالی پیدا می‌کند. پس آدمیت تا جایی که سوای از همه‌ی متعلقات و ویژگی‌ها باشد تنها می‌تواند وابسته به مفهوم بندگی خدا باشد. این را در ادبیات روزمره هم زیاد دیده‌ایم که اگر برای کسی مشکلی پیش آید مثلا می‌گویند کار این «بنده خدا» را راه بیندازیم و گرفتاری‌اش را حل کنیم.جهان انسانی سعدی به قول همایون کاتوزیان، در زمانه‌ای که بدترین دوران تاریخ در حال سپری شدن بود، بر پایه‌ی نگرشی مثبت به زندگی است. او زندگی را شایسته‌ی زیستن می‌داند و معتقد است که جهان جای بس بهتری می‌شد اگر ساکنان آن اندکی بیشتر توجه و شفقت به یکدیگر داشتند، کمی بیشتر از خودخواهی‌ها کم می‌کردند و قطعه‌ی زیر از گلستان را مثال می‌زند که شهرتی جهانی دارد:بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرندچو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرارتو کز محنت دیگران بی‌غمی / نشاید که نامت نهند آدمی</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jan 2024 22:27:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خفه‌ شو و لذت ببر!</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%AE%D9%81%D9%87-%D8%B4%D9%88-%D9%88-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-ogkim7loalq1</link>
                <description>&quot;مثلث غم&quot; ساخته روبن اوستلوند، فیلم تحسین‌شده جشنواره کن امسال است که موفق شده در سه رشته اصلیِ بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه اورجینال، نامزد جایزه اسکار شود. هسته مرکزی فیلم، ارتباطِ بین طبقه کارگر و طبقه مرفه جامعه را که بیش‌تر اعضای آن را &quot;برندبازها&quot; تشکیل می‌دهند، نشان می‌دهد.فیلم به‌وضوح پوچی زندگی سلبریتی‌ها و ثروتمندانی را که حتی نمی‌دانند با آن همه پول چه باید بکنند، به تصویر می‌کشد و رفتارهای ناشایست‌شان را آشکارا نقد می‌کند.کارل و یایا، دو مدل که تحت فرمانِ برندها هستند، با یکدیگر رابطه عاشقانه دارند. رابطه‌ای مسموم که حتی گاها بر سرِ حساب کردن هزینهِ رستوران نیز به خطر می‌افتد. بنابراین، زوج تصمیم می‌گیرند تا به خود استراحت دهند و به یک سفر دریایی لاکچری بروند. سفری در یک کشتی تفریحی که طبقاتِ جداگانه‌ای برای خدمه و مهمانانِ ویژه دارد و به‌نوعی، تصویری کوچک از جامعهِ انسانی بزرگ ماست.وودی هرلسون، در نقش ناخدا توماس، با حضور کوتاهش، فیلم را با وجودِ پیام تلخش، اندکی شیرین نگه می‌دارد. ناخدایی که خلوت خود را می‌خواهد و به درخواست‌های خدمه برای حضور در بینِ مهمانان ویژه اعتنایی نمی‌کند. تنهایی زمانی این اتفاق می‌افتد که یکی از مهمانان، به تمامی خدمه دستور می‌دهد تا &quot;خفه شوند و از جکوزی لذت ببرند&quot;، چون‌که همه مردم با یکدیگر برابرند و این حق را دارند که هرچیزی را که دوست‌داشتنی به‌نظر می‌رسد، امتحان کنند و خوش باشند. این تصور از برابری، با انتخاب هوشمندانه موسیقی کمیکی که روی لحظات تفریح ساکنین کشتی میکس شده و قطع ناگهانی آن، درست در آغاز لحظاتِ پرتنشی چون عدم حضور ناخدا یا تکان‌های عجیب کشتی، زیر سوال می‌رود و مجددا، نابرابری، پس از دریازدگی میهمانانِ ویژه و عادی بودن وضعیت برای خدمه، خود را نشان می‌دهد.سوالِ اساسی فیلم آن‌جا مطرح می‌شود که کشتی، غرق شده و فقط تنی چند از ساکنین آن زنده می‌مانند و به یک جزیره می‌رسند. یک نظافت‌چی توالت به‌نام ابیگیل، به‌علت برخورداری از مهارت‌هایی چون ماهی‌گیری و درست کردن آتش، قایق نجاتِ سالم‌مانده از حادثه و حتی معشوق یایا، کارل، را که جوانی خوش‌سیماست، تصرف می‌کند و خود را ناخدا می‌نامد. ثروتمندانِ نجات‌یافته، با این واقعیت روبرو می‌شوند که به‌جز به دست آوردن ثروت و مقامِ والای اقتصادی، به هیچ موفقیتی نرسیده‌اند. کسانی که برای یک تکه اضافی ماهی کبابی دست به هر کاری می‌زنند، در نوشیدن شامپاینِ &quot;گران‌قیمت&quot; زیاده‌روی می‌کنند، به‌عنوان مدل و اینفلوئنسر، غذاهایی را تبلیغ می‌کنند که به‌ مواد سازنده آن‌ها نیز حساسیت دارند، کتاب نمی‌خوانند و جملات قصاری را که در مدرسه شنیده‌اند، به رخ یکدیگر می‌کشند و تن به برهم خوردن روابطِ عاطفی‌شان نیز می‌دهند. کسانی که حتی قادر به روشن نگه داشتن یک آتش ساده نیز نیستند و با وجودِ آن ثروت و مکنت هنگفت، به‌راحتی ریاست یک نظافت‌چی توالت را می‌پذیرند. نظافت‌چی توالتِ عقده‌ای، که حتی پس از پذیرفتن یایا به‌عنوان دوست و یافتن راهی برای نجات، برای کمک به باقیِ کسانی که در جزیره گیر افتاده‌اند، به شک می‌افتد و پایان دیوانه‌وار فیلم نیز ما را در این تصور که ذات انسان تغییرناپذیر است و هر موجودی، سنگدلی پنهان خود را دارد، نگه می‌دارد. جایی که مصداق بارز سوءاستفاده از قدرت و ثروت (یعنی همان کاری که ثروتمندان و سرمایه‌داران در کشتی انجام می‌دادند) را صریحا توی سرمان می‌زند.پ.ن: موسیقی متن محدود استفاده‌شده توو لحظات خاص فیلم برام جالب بود.</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>آروین ملک</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 20:21:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نقد فیلم اوپنهایمر: ترقی معکوس</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-olswkerrl2b9</link>
                <description>فیلم اوپنهایمر یک فیلم شدیدا جاه طلبانه بود. فیلمی که به همه چیز و همه جا پرداخت. سیاست، علم، فلسفه، ایدئولوژی. حتی سینما. نولان یک تنه به مبارزه همه چیز و همه کس رفت. حتی برای اینکار رده‌بندی R را به خاطر تنها ۴ دقیقه صحنه حاوی برهنگی کسب کرد تا نشان دهد حتی با چنین محدودیتی می‌تواند همه را به سینما بکشاند. اما نتیجه شکستی سهمگین بود. نولان سپرانداخته، زخمی و احتمالا بدون دستاورد از این نبرد بازمی‌گردد.فیلم آنقدر همه چیز دارد که انگار هیچ چیز ندارد. نوک زدن کوتاه و جسته گریخته به همه چیز باعث شده است که فیلمساز از کلیدی‌ترین عناصر فیلم یعنی شخصیت‌سازی غافل بماند. شخصیت جین تتلاک که ابدا پردازش نشد (اگرچه هم مهم‌ترین و هم جذاب‌ترین نقش داستان بود.) کاترین اوپنهایمر نیز شخصیتی متزلزل داشت که در پایان داستان متوجه نشدیم عاشق اوپنهایمر است یا تنها به خاطر شهرت با او زندگی می کند.بجز اوپنهایمر، تنها کاراکترهایی که در حد داستان به خوبی پردازش شده بودند، ژنرال گریوز و هری ترومن بودند که آن هم نه به خاطر فیلمساز بلکه به خاطر بازی درخشان مت دیمن و گری اولدمن بود.حتی شخصیت خود اوپنهایمر نیز جا برای کار زیاد داشت. بجز چند دیالوگ از سایر کاراکترها و البته چند دقیقه لاس زدن شخصیت با زنان هیچ چیز دیگری از زنباره بودن اوپنهایمر نمی‌دانیم. دلیل اینکه به یکباره لباس نظامی پوشید و سپس آن را درآورد را هرگز نمی‌فهمیم. فیلمنامه از منظر شخصیت سازی به شدت ضعیف بود. انسجام روایی داستان یک فاجعه به تمام معنا بود. فیلمساز از سه زمان برای روایت خود استفاده کرده بود که این سه زمان به ترتیب دادگاه اوپنهایمر، جلسه استماع مجلس سنا برای تایید استراوس (که سیاه و سفید نشان داده می‌شود و پنج سال پس از رد صلاحیت اوپنهایمر برگزار شده است) و در نهایت پروژه منهتن که روایت اصلی است. این تکنیک روایی را در چند فیلم دیگر نولان (اوج آن در ممنتو) دیده‌ایم اما متاسفانه در این فیلم برعکس فیلم‌های دیگر برای ما حس تعلیق ایجاد نمی‌کند.حقیقتا بیشتر از این نمی‌توانم در مورد فیلم صحبت کنم اما بگذارید در مورد برخی اوج‌های جذاب فیلم بنویسم.جایی در فیلم اوپنهایمر در مورد فروپاشی ستاره‌ها صحبت می‌کند. می‌گوید که هرچه ستاره بزرگتر باشد، فروپاشی آن سهمگین‌تر است. در واقع اشاره‌ای به فروپاشی قدرت‌های بزرگ‌ دارد. ایالات متحده پس از پایان جنگ داخلی و پیش از شروع جنگ جهانی اول ایده‌های استعماری پیدا کرده است و به تدریج در حال تبدیل شدن به یک ابرقدرت است. هنوز در حد کشورهای اروپایی نیست اما با سرعت در حال حرکت به آن سمت است. جملات اوپنهایمر را ببینید: گرانش آنقدر زیاد می‌شود که همه چیز را می‌بلعد حتی نور. اما در ادامه می‌گوید فعلا در حد فرضیه است که یعنی تاثیری در زندگی مردم ندارد. این ستاره امپریالیسم ایالات متحده نیست؟آینشتاین بسیار مضحک تصویر شده بود با این حال، جایی در فیلم که اوپنهایمر برای بررسی موضوعی به دیدنش می‌رود. برگه اوپنهایمر را به او می‌دهد و می گوید این مال شماست نه من. انگار اینیشتاین می‌خواهد بار اخلاقی ماجرا را از دوش خود بردارد. اما در پایان فیلم جایی فلاش بک زده می‌شود به ملاقات اول دو فیزیکدان، آینیشتاین در مورد جایزه نوبل حرف می‌زند و می گوید آن را بیشتر برای این دادید که خودتان را راضی کنید نه من را. سپس به اوپنهایمر می‌گوید در پایان وقتی همه استفاده شان را از تو کردند به تو هم سالمون و سیب زمینی می‌دهند تا باز هم خودشان را راضی کنند. اتفاقی که رخ داد.هنگامی که اوپنهایمر به دیدن ترومن می‌رود. ترومن می‌گوید کاری که در هیروشیما کردیم. و اوپنهایمر تاکید می‌کند که «و ناکازاکی» این حرف شاید از نگاه بیننده ایرانی اهمیت نداشته باشد. اما بیننده آمریکایی برایش مهم است. چون در رسانه‌های آمریکایی حرفی از ناکازاکی نیست. چرا؟ دلیل ساده است. چون کل داستان تنها یک آزمایش ساده بود. قرار بود قدرت بمب بر روی سازه‌های انسانی و همینطور کشندگی آن مشخص شود. بمب اول اورانیوم و بمب دوم پلوتونیوم بود. قرار بود هر دو بمب امتحان شوند. سوالات زیادی در مورد شروع و پایان حضور ژاپن در جنگ جهانی وجود دارد. آیا واقعا ژاپنی ها به پرل هاربر حمله کردند؟ و آیا واقعا ژاپنی ها تسلیم نشده بودند و بمب اتم لازم بود؟ما  با کمک گوی‌هایی که با تیله پر می‌شدند، مقیاس خطرناک بودن بمب ها را متوجه شدیم. اما نکته زمانی تکمیل می‌شود که اوپنهایمر می‌گوید دو شهر هیروشیما و ناکازاکی برای آزمایش بمب هیدروژنی بسیار کوچک بودند. قدرت تخریب این بمب چقدر است؟یکی از جذاب‌ترین نقاط داستان جایی است که متوجه می‌شویم استراوس نیز به خاطر کاری که با اوپنهایمر انجام داد تقاص پس داد. او با سه رای (که یکی از آنها متعلق به جوانی جویای نام و البته زنباره به نام جان اف کندی بود) از جلسه استماع کنگره شکست خورده بیرون آمد و عمر سیاسی اش به پایان رسید. اما آیا نولان به ما سرنخی می‌دهد که شاید قتل کندی هم در جریان یک انتقام جویی دیگر بود؟فیلم از این تکه های جذاب بسیار زیاد دارد اما این تکه های جدا از هم نتوانسته یک روایت منسجم ایجاد کند. انگار جزیره های دور از همی هستند که هیچ ارتباطی با هم ندارند. فیلم می‌خواهد بگوید اوپنهایمر سویه های کمونیستی دارد. دارد یا ندارد. اینکه طرف بگوید کمونیست واقعی فرقی با کمونیست شوروی (که به اشتباه روسیه گفته می‌شود)‌ دارد احمقانه است.فیلمساز می‌خواهد در مورد کمک‌ها به جمهوری‌خوهان علیه حکومت فرانکو بگوید. در حالی که هیچ حرفی از خود حکومت فرانکو وسط نمی‌آید. قتل عام مردم مادرید انگار وجود نداشته و تنها چند کمونیست که برای مدت کوتاه پیش از بمباران کاتالونیا توسط موسیلینی زمام امور را در بخش های کوچکی از اسپانیا در دست داشتند داری اهمیت هستند.در مجموع فیلم در کنار آن که بسیار شعار زده بود. حتی به عنوان فیلم هم فیلم خوبی نبود. به شخصه انتظار بسیار بیشتری از این فیلم داشتم که همه آن انتظارات نقش برآب شد. https://virgool.io/@ahmadsobhani19/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-qjarnndbxbmn/چ می‌توانید به تلگرام من هم سر بزنید:https://t.me/ahmadsobhani</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 22:38:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سینمایی آخرین تولد</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-evtaurrjchv3</link>
                <description>آخرین تولد منتهای خواسته برادران محمودی از سینما و پُز روشن‌فکری دادن با آن است. فیلمی که به وضوح می‌گوید ای کاش هیچوقت آمریکا افغانستان را ترک نمی‌کرد، فیلمی که اخبار موثقش را از بی بی سی و اینترنشنال می‌گیرد و حتی خبرنگارش مبارزه پنهانی در شبکه‌های اجتماعی دارد. اگرچه افغانستان بعد از خروج آمریکا دچار بحران سیاسی شدیدی شد و طالبان شدیدترین رنج‌ها و استرس‌ها را بر این مردم اعمال کرد اما این مردم همان‌هایی هستند که با پای پیاده تانک جنگی را در بیابان حرکت می‌دادند. فیلم‌سازی که حتی جرات نکرده از آپارتمانش بیرون بیاید و فیلمی به غایت آپارتمانی ساخته چگونه می‌تواند شدتی از استرس مردم افغانستان را نشان دهد که مثلا مریم، کوخانی، مدلیست است و چون مردی متعصب دارد پس باید عکس‌هایش را سوزاند. «میثاق» ریچی را بیاد آورید، فیلم آیینه دست چندمی از این فیلم است. آنجا آمریکا می‌گوید: دیدید از وقتی که افغانستان را ترک کردیم چه بر سرشان آمد. اینجا محمودی می‌گوید آمریکا با رفتنش به مردم ظلم کرد. جدای از مانیفست سیاسی فیلم‌ساز که در حد یک شعار، مانند فیلم قبلی او «مردن در آب مطهر»، مانده است، باید این‌نکته مهم را یادآور شوم که فیلم به عنوان سینما هم حرفی برای گفتن ندارد. شخصیت ثریا که اگر اشک‌های شاکردوست نبود در حد یک تیپ توییتری باقی می‌ماند و داستانی که پر از چاله‌چوله‌های دراماتیک است. اولین آن رفتار به میل مولف از سوی طالبانی است که حتی با آن‌چه خود در تلفن همراه بازیگرانش نشان می‌دهد متفاوت است. فیلم ترجمه‌ای دست چندم از افغانستانی است که روزهای جنگیدن با طالبان را پشت‌سر می‌گذارد. اولین سوال از فیلم‌ساز این است که این طالبان که به گفته خود شما در فیلم از سوی پاکستان حمایت می‌شود را چه کسی تامین نظامی می‌کند؟ فیلم‌ساز با یک ایدئولوژی پشت دوربین رفته که شدیدا برخواسته از جامعه ایران است. ایرانی که کاراکترهای آپارتمان هم اروپا را به آن‌جا ترجیح می‌دهند؛ ایرانی که مریم نمی‌تواند در آن حرفه مدلینگ خود را ادامه دهد. فیلم‌ساز چهره کریهی هم از افغانستان و هم از ایران در فیلمش نشان داده که شرایط اجتماعی هیچ‌کدام و از همه مهم‌تر هنجارها را مدنظر قرار نداده است و...برای مطالعه متن کامل کلیک کنید.</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 18:25:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>((نگهبان شب))عقب گردی بزرگ برای میرکریمی</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%DB%8C-gidh3t3qbpup</link>
                <description> https://www.aparat.com/v/3QDzG نگهبان شب آخرین ساخته آقای میرکریمی است که به نظر بنده عقب گردی بزرگ در مقایسه با سایر کارهای ایشان می باشد.فیلمی که روایت از یک جوان ساده روستایی دارد که برای یافتن کاری به تهران آمده است.روایت گری فیلم بسیار کند وکسل کننده است. به طوری که شما پس از 40 دقیقه دراز کش و رو به موت بر وری صندلی سینمایی خود نشسته اید وهیچ اتفاق خاصی در این 40 دقیقه نمی افتد ومخاطب بعد از 40 دقیقه همچنان در انتظار وقوع قصه خاص در فیلم میباشد.در عین حال انتخاب درست بازیگران وبازیگردانی فوق العاده میرکریمی از جمله لاله مرزبان در نقش ((نسیبه))،تورج الوند در نقش ((رسول)) و علی اکبر اوصانلو در نقش ((دایی)) تماشای فیلم را تحمل پذیرتر میکند.تورج الوند در نقش آدمی منفعل،بی دست وپا و ترسو و لاله مرزبان در نقش دختری شکننده وضعیف هردو به خوبی توانسته اند از پس نقش های خود برآیند.بازی این دو زوج،عشق دراماتیک،پاک،ساده وعفیفی را رقم زده است که کمتر در آثار سینمایی ایران به چشم میخورد و شاید بتوان از معدود نکات مثبت فیلم است.محسن کیایی  در نقش آقای مهندسبازی محسن کیایی در نقش آقای مهندس چندان چنگی به دل نمی زند. کیایی تنها به تکرار تیپ خودش دست می برد وشخصیت پردازی نوینی در بازی او دیده نمی شود. او تنها به تکرار خود می پردازد. به نظرمی رسد انتخاب او در این فیلم انتخاب درستی نبوده است.فیلم پر است از استعاره های نچسب وفربه تر از خود. لگد پرانی های سیاسی و دست به عصایی که میرکریمی، کورکورسو از آن بهره میگیرد ولی چندان در فیلم نمی شیند وبیشتر رویکردی محافظه کارانه، در برخورد با مسائل روز جامعه پیدا میکند.چیز دیگری که مرا به عنوان مخاطب فیلم اذیت میکرد، سادگی بیش از حد رسول بود. اگر رسول قصه ما از پشت کوه هم آمده باشد این حجم از سادگی برای مخاطب قابل هضم نیست.اینکه چگونه رسول قصه ما راحت اعتماد میکند،سریع بله میگوید،سریع امضا میکند و...نگهبان شب برای من از آن فیلم های یکبار مصرفی است که شاید تنها یک بار ارزش دیدن داشته باشد.در نهایت نباید از آهنگ پایانی وزیبایی فیلم  با صدای حمیده محمدی و بردیا بابک غافل گشت. https://akharinkhabar.ir/cinema/9635871 </description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>علی هادیان حقیقی(فطرت ثانی من)</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jul 2023 07:32:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره فیلم | اتاق تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-n5lrgdmikxox</link>
                <description>من به واسطه دغدغه ام  نسبت به کودکان و دوران کودکی و به سبب مطالعات اندکم در حوزه روانشناسی فروید می‌دانم که هرآنچه در سال‌های ابتدایی کودکی در جمع خانواده و از طرف پدر و مادر اتفاق می‌افتد؛ شخصیت فرد در بزرگسالی و حتی سرنوشتش را شکل می‌دهد. به همین دلیل هر جا سخن از کودکی و تجربیات کودکی به میان می‌آید، شاخک هایم تیز می‌شود و نطقی می‌کنم تا کلامی هم از مادر عروس شنیده باشید. درست در روزهایی که خبر جمع شدن داروهای پیشگیری و سقط جنین به جهت تشویق خانواده‌ها به (اجبار به !) رشد جمعیت به گوش می‌رسد؛ در روزهایی که برای هیچکس عدم آمادگی شرایط روحی و اجتماعی والدین برای فرزند پروری (نه صرفاً فرزندآوری!) و همینطور سرنوشت فرزندانی که حاصل ناخواسته چنین حکمی هستند، اهمیتی ندارد؛ تماشای یک فیلم دغدغه‌مند نسبت به کودکی و مسائل روانشناختی آن می‌تواند بسیار مفید باشد. ابتدا باید کارگردان فیلم را بابت چنین انتخاب هوشمندانه‌ای تحسین کنیم و در ادامه به معرفی و برداشتی آزاد از آن می‌پردازیم. سینمایی «اتاق تاریک» ساخته روح الله حجازی فیلمی است با بازی ساره بیات و ساعد سهیلی در نقش زن و شوهری که به تازگی به شهرکی تازه ساخت، اطراف تهران نقل مکان کرده اند و در پی گم شدن فرزندشان با مسائلی روبرو می‌شوند. زن چند سال از همسر خود بزرگتر است و این تفاوت سنی گاهی برای آنها مشکل عدم تفاهم ایجاد می‌کند. در ظاهر نیز بیننده متوجه این اختلاف فاحش می‌شود.  می‌بینیم که زن سعی در جوان سازی خود دارد و در قسمتی از فیلم برای جراحی لیفت سینه اقدام می‌کند.او که زنی تحصیلکرده و امروزی است، نماد یک زن فمنیست است که پا به پای همسر خود کار می‌کند. حتی در ابتدای فیلم می‌بینیم که به تنهایی در بیابانهای اطراف خانه‌اش با دستانی پر از وسیله منتظر همسر خود ایستاده تا به دنبال فرزندشان بگردند؛ که این خود تصویر نان‌آور خانواده بودن را برای ما تداعی می‌کند. گرچه او بانویی تحصیل کرده است و به باور خود به خرافات و عقاید سنتی اعتقادی ندارد اما شخصیت او علی‌رغم این تحصیلات و مطالعه ( در جایی از فیلم همسرش اشاره بر این دارد که زن آثار سیمون دوبوار را می‌خواند) ضعف هایی دارد. او رفتار عصبی و پرخاشگرانه با فرزند خود دارد و از تنبیهاتی مانند اتاق تاریک و ترساندن فرزندش برای شب ادراری های او استفاده می‌کند.  مرد اما یک جوان نحیف شهرستانی است که چند سالی است به تهران آمده و بر خلاف زن سعی دارد خود را کمی مسن تر نشان دهد. سبیل مردانه، عینکی که بر چشم دارد، تن صدای آرام و مسلط او در ابتدای فیلم، تمام نکاتی است که او سعی دارد با رعایت کردنشان خود را مردی بالغ و پخته نشان دهد. گهگاهی تفکرات سنتی بر او غالب می‌شود. مثلاً به آشپزی نکردن همسرش معترض می‌شود و یا به تنها جایی رفتن او غیرت می‌ورزد. با این حال تمام این‌ها نتوانسته شخصیت کم سن و کوچک و حتی ترسوی او را پنهان کند. می‌بینیم که او از سگ می‌ترسد، از ارتفاع فوبیا دارد، و همانند کودکان از همسرش قهر می‌کند. اتاق تاریک نام اتاقی است در این خانه که از آن به عنوان انباری استفاده می‌شود؛ تاریک است و پر از وسایل بلا استفاده و قدیمی، اما هرگاه مادر عصبانی می‌شود کودکش را در آنجا حبس می‌کند. این اتاق نماد دنیای تاریک و ترسناک کودکی است که حاوی تروما های تجربه شده در آن دوره است.حبس کودک در اتاق نماد بازگشت و رجوع گاه و بیگاه فرد بزرگسال به آن دنیا و زخم های ناشی از آن است. شخصیت های فیلم هر کدام به نوعی درگیر اتفاقات گذشته و دوران کودکی خود هستند. زن پرخاشگر و عصبی که علیرغم مدرن و امروزی بودنش تنبیهات و رفتارهایی شبیه مادران قدیمی و ناآگاه از مسائل روانشناسی با فرزند خود دارد، خود در ارتباط با مادرش دچار مشکل است و گفتگو بین آنها مدام به بیراهه کشیده می‌شود. رابطه ناسالم با مادر می‌تواند ریشه چنین پرخاشهایی در بزرگسالی او باشد‌. فوبیاها و ترس‌های مرد که گاهاً در فیلم شاهد آن هستیم و همینطور علاقه او به زنی بزرگتر از خود (که می تواند جای مادر را برای او پر کند،نه همسر!) می‌تواند حاصل عدم احساس امنیت و فقدان محبت از سمت مادر و خانواده‌اش در کودکی باشد. او حتی هیچ سخنی از خانواده‌اش بر زبان نمی‌آورد که این نشان‌دهنده حضور کمرنگ آنها در کودکی او و ریشه اضطراب‌هایش است. تنها در سکانس پایانی فیلم می‌بینیم که مرد با چشمانی اشک آلود پیش همسر خود اعتراف می‌کند:«من در کودکی... ». جمله مرد را کامل نمی‌شنویم و اساسا اهمیتی ندارد که در کودکی او چه اتفاقی افتاده است. سازنده فیلم یک پیام را می‌خواهد به بیننده بدهد و آن هم باور فروید بر این است که هر آنچه در کودکی و سالهای ابتدایی زندگی شخص اتفاق بیفتد، باقی سالهای زندگی اش را رقم می‌زند. اصل این پیام مهم است، نه باقی اتفاقات فیلم.بستن درب اتاق تاریک: در جایی از فیلم مرد با نگاهی به اتاق تاریک با واهمه درب آن را می‌بندد. اگر بخواهیم از دیدگاه فروید به ماجرا بنگریم، او در واقع سعی دارد درب را نسبت به دنیای پر از وحشت و نگرانی کودکی‌اش ببندد و در واقع اثر آن خاطرات و تروماهای کودکی را از روح و روان خود پاک کند؛ که تا حدودی هم موفق می‌شود. در اواخر فیلم می‌بینیم به ترس از سگ ها غلبه می‌کند و به سگ زخمی کمک می‌کند. اگرچه به باور من کارگردان سعی در اشاره تلویحی به این عقاید روانشناسی در فیلم دارد، اما بیننده‌ی تیزبین حتی اگر از آنها هم آگاهی نداشته باشد، پیام درست کارگردان را دریافت می‌کند. با اینکه فیلمی چنان دغدغه‌مند نسبت به کودکی جای بحث و صحبت بسیار دارد، شرح بیشتر ممکن است داستان فیلم را فاش کند و لذت تماشای آن را از بینندگان بگیرد. پس باقی اشارات را به شما می‌سپارم. فیلم را ببینید و برداشت و نکات خود را در کامنت ها برایم بگویید.پی‌نوشت: ممنون از نرگس اکبریان بابت اجرای این متن، که کمک کرد تا فایل صوتی رو هم در اختیار شما بگذارم.?https://instagram.com/nrgs_akbarian?igshid=ZGUzMzM3NWJiOQ==</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>زهرا اکبریان</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 14:29:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متضادها همدیگر را جذب می کنند: یادداشتی بر فیلم دست نیافتنی ها (untouchables)</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%85%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%B0%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-untouchables-qqjjp228myem</link>
                <description>فیلم دست نیافتنی‌ها (untouchables)محصول ۲۰۱۱ فرانسه در اکثر پوسترهایی که از این فیلم منتشر شده، تصویر جوان سیاه‌پوستی دیده می شود که پشت سر مرد میانسال سفیدپوستی ایستاده و هر دو لبخند می زنند. در نگاه اول شاید موضوع تفاوت های نژادی و کلیشه تکراری «سفید پوست نجات دهنده» را به ذهن متبادر کند. اما این، موضوع فیلم نیست. دست نیافتنی‌ها، درباره شکل گیری رابطه‌ای است که در نهایت باعث تغییر نگاه هر دو شخصیت فیلم به جهان پیرامونشان می شود. این فیلم اگرچه اقتباسی از یک داستان کاملا واقعی است اما نویسنده فراخور نیاز داستانی‌اش دست به تغییراتی در آن زده تا درام- کمدی متفاوتی را خلق کند. او، حقیقت‌های کوچک عالم واقع را چون هسته‌ای مرکزی قرار داده و جهان خیالی خودش را به دور آن طراحی و ترسیم کرده است. دست نیافتنی‌ها، داستان مرد ثروتمند و خوش‌تیپی به نام فیلیپ است که سال‌ها قبل بخاطر حادثه سقوط با چتر و در اثر شدت آسیب وارد شده، از گردن به پایین فلج می‌شود. او برای ادامه زندگی نیاز به مراقبت‌های ویژه و پرستار مخصوص دارد. فیلیپ، مرد سیاهپوستی به نام دریس را استخدام می‌کند. تنها انگیزه دریس برای قبول این شغل، اخراج شدن و دریافت مستمری بیکاری است. طبق توافق، دریس به طور آزمایشی مدت کوتاهی مشغول به کار می‌شود تا در صورت رضایت طرفین، ادامه پیدا کند. فیلیپ تا قبل از آمدن دریس زندگی محدود، یکنواخت و کسل کننده‌ای داشت اما با حضور دریس، اتفاقات متفاوت و هیجان‌انگیزی را تجربه می‌کند و زندگی برایش شکل متفاوتی پیدا می.کند. «تغییر» کانون اصلی هر داستانی است و در پیرنگ تغییر، قهرمان در نتیجه کنش‌هایش دچار تغییراتی می‌شود که دیگر قهرمان ابتدای داستان نیست. در فیلم دست نیافتنی‌ها، هر دو شخصیت دچار تغییر شدند. آنها هرکدام از نقطه ای در داستان وارد شدند و در نهایت از نقطه دیگری خارج شدند. پیرنگ این فیلم متکی بر شخصیت‌ها است تا ماجراها. به همین جهت نویسنده تلاش کرده تا خواننده را به درک و شناخت نسبتا کاملی از شخصیت ها برساند. فیلیپ، سفیدپوست ثروتمند، مودب، ناتوان، دارای اعتماد بنفس پایین، قانون مدار، منظم و محتاطی است که در مقابل دریس قرار می گیرد؛ جوان سیاه‌پوست حاشیه نشین، کم ادب، تنومند، دارای اعتماد بنفس بالا، اهل جرم و کارهای خلاف، بی نظم و ماجراجو. نویسنده این حجم از ویژگی‌های شخصیت‌ها را نه یکباره و کپسولی بلکه به واسطه موقعیت‌هایی که این دو در آن‌ها قرار می‌گیرند و انتخاب‌هایی که در نتیجه دو راهی‌ها و موانع پیش رویشان انجام می‌دهند، به داستان تزریق می‌کند.‌فیلیپ که در ابتدای داستان مانع بزرگی برای دریس بود تا با گذشتن از سد او و امضا شدن فرم تقاضانامه کاری‌اش و ابطال زودهنگام آن، بتواند به مستمری بیکاری‌ برسد، به تدریج تبدیل به متحد خوبی برای دریس شد. نقاط قوت فیلیپ (ثروت، قدرت، اعتبار اجتماعی) نقاط ضعف دریس بود و بالعکس نقاط قوت دریس (اعتماد بنفس بالا، قوی و سالم بودن و ماجراجویی و قدرت ریسک کردن) نقاط ضعف فیلیپ بود. همین تفاوت در ضعف‌ها و نیازها باعث شد تا این دو شخصیت به خوبی و همچون قطعه‌های پازل کنار هم قرار بگیرند.‌نویسنده در فیلم دست نیافتنی‌ها، بخشی از زندگی قهرمان داستان را به نمایش می‌گذارد که بیان کننده تغییر و حرکت او از یک وضعیت به وضعیتی دیگر است. این تغییر نه فقط در شخصیت‌های اصلی داستان (دریس و فیلیپ)، بلکه در سایر شخصیت های فرعی نیز مشهود است: مگالی، ایوان، الیسا (دختر فیلیپ)، مارسل (دوست پسر الیسا)، زن عمو و برادر ناتنی دریس. به گونه ای که پایان فیلم شروع جدیدی برای اکثر شخصیت‌ها به خصوص فیلیپ و دریس است. (حتما نسخه فرانسوی فیلم رو ببینید)پایان</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 07:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی فیلم The Whale</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-whale-rzppqcgixsug</link>
                <description>کارگردان فیلم آرنوفسکی است که قبلا در سال ۲۰۰۰ فیلم معروف و مهم Requiem for a dream (مرثیه‌ای برای یک رویا) را ساخته. آن فیلم اول آدم‌هایی را روایت می‌کرد که غرق در لذت و رسانه، یا اعتیاد به مواد مخدر و تلویزیون اند و به دلیل وابستگی به لذت و رسانه، می‌خواهند پولدار شوند و در تلویزیون دیده شوند. این چیزی است که یک آمریکایی طراز اول یا یک آمریکایی «خوب» باید داشته باشد. اما فیلم نشان می‌دهد که همگی در گردابی که حاصل مصرف گرایی است دچار زوال تدریجی شده و عقل و جسم خود را نابود می‌کنند.فیلم اول مرثیه‌ای برای رویای آمریکایی بود. یک فیلم انتقادی از وضعیت موجود در آمریکا یا انتقاد از لیبرالیسم. اما فیلم دوم یک فیلم آرمانی است از وضعیتی که وجود ندارد یا آرمان نئولیبرالیسم.فیلم دوم برعکس فیلم اول، از رویای آمریکایی سخن نمی‌گوید زیرا این رویا دیگر مرده است. بلکه از یک وضعیت آرمانی سخن می‌گوید که هنوز وجود ندارد. یک وضعیت ایدئولوژیک، و رفتار و گفتار و اداها و دیالوگ‌های به شدت مصنوعی و غیر قابل باور بازیگران فیلم نیز ایدئولوژیک بودن یا تبلیغاتی بودن آن را تایید می‌کند که نشانه‌ی زوال آمریکا در این ۲۲ سال فاصله‌ی میان دو فیلم است: زوال آمریکا از چیزی که «هست» به چیزی که «باید باشد».رویکرد فیلم دقیقا مشابه فیلم‌های تبلیغاتی حزب کمونیست در شوروی سابق یا کره‌ی شمالی و دیگر کشورهای با ایدئولوژی کمونیسم است (یا سریال‌های ماه رمضان تلویزیون) که می‌خواهند «انسان طراز ایدئولوژی» را نمایش دهند. یعنی یک انسان خوب مطابق با ایدئولوژی نولیبرالیسم. اینجا دیگر صحبت از وضع موجود نیست بلکه در جهت رسیدن به یک وضعیت خیالی آرمانی است که آدم‌ها از روی ظاهر و از روی خرد جمعی و عرفی قضاوت نشوند.یک مرد بسیار چاق، بدریخت، همجنس‌باز و به طور کلی از هر لحاظ حال به هم زن (disgusting) را نشان می‌دهد که خود را کاملا از دنیای بیرون کاملا ایزوله کرده و حاضر نیست کسی چهره و هیکل نفرت انگیز او را ببیند. یک ظاهرا انسان که به شکل یک حیوان دچار مسخ و دگرگونی شده.شخصیت و منش و سواد او اما به گونه‌ای است که روی همان آدم‌های معدودی که با او در ارتباطند تاثیر می‌گذارد و بخش ایدئولوژیک بودن داستان همینجاست که چگونه این آدم‌ها متحول می‌شوند.</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sun, 26 Feb 2023 22:59:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2 نقد فیلم The Banshees of Inisherin / نیویورک تایمز و یواس‌ای‌تودی</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/2-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-banshees-of-inisherin-%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B2-%D9%88-%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AF%DB%8C-lz6zvk12fkwu</link>
                <description>نقد فیلم بانشی‌های اینشیرین نقد و بررسی «بانشی‌های اینشیرین»: انگشت را به دوست خود بدهید! / نیویورک تایمزمترجم: محسن‌ بهشتیکالین فارل (Colin Farrell) و برندن گلیسون (Brendan Gleeson) در آخرین فیلم مارتین مک‌دونا (Martin McDonagh) که در سال 1923 در سواحل ایرلند اتفاق می‌افتد، نقش دشمنان قسم خورده را بازی می‌کنند.جزیره اینشرین (Inisherin)، یک روستای صخره‌ایِ بادگیر در سواحل ایرلند، در هیچ نقشه دنیای واقعی دیده نمی‌شود، اما جغرافیای آن غیرقابل انکار است. نه تنها به این دلیل که پالتوها و گوسفندها، پیت‌های گینس (ظرف‌های خاص آبجو) و سقف‌های کاهگلی حکایت از اصالت ایرلندی دارد، بلکه به این دلیل که اتفاقاتی که در این جزیره می‌افتد، آن را بی‌شک در منطقه‌ای تخیلی قرار می‌دهد که می‌توان آن را سرزمین مک‌دونا نامید.اینجا فضایی است که با عواطف شیطنت‌آمیز و لجام گسیختۀ نمایشنامه‌نویس و فیلمساز، مارتین مک‌دونا اداره می‌شود، جایی که تصاویر وحشیانه و غیراخلاقی در هم آمیخته می‌شوند، جایی که طنز منحصربفرد با خشونتی مهیب همراه می‌شود. مرزهای قلمرو از Spokane، Wash.، به شهر بلژیک بروژ از طریق میسوری و نقاط مختلفِ واقعی و خیالیِ ایرلندی، گسترش می یابد. [منتقد در این بخش به فیلم‌های قبلیِ مک‌دونا اشاره کرده است – مترجم] «بانشی‌های اینشرین»، فیلم جدید مک‌دونا، جانماییِ شهری را بدون اینکه الزاماً زمینه جدیدی ایجاد کند، زیبا می‌کند. اگر در پیگیری کارهای او تازه کار هستید، جای خوبی برای شروع است، و اگر از قبل طرفدارش هستید، - که به طرز وحشتناکی هم گفته می شود – با سبک او آشنایید.دیگر ویژگی‌های مک‌دونا یک طرح داستانیِ ترسناک و پرپیچ و خم است که با نوسان‌های خنده‌دار و ترسناک، با رنگ‌آمیزی تقریباً نامرئی از احساسات، طرح ریزی شده است. لازم نیست آنچه را که می‌بینیم باور کنیم - در واقع ممکن است امکان پذیر نباشد - اما با این وجود می‌توانیم خود را فریفتۀ اخلاص بی حد و حصر شخصیت‌ها کنیم و تحت تأثیر بارقه‌های انسانی‌ای شویم که مبارزات آنها، فرو نشانده شده است. و البته مدهوش هنر بازیگران و عوامل شویم (که در اینجا شامل فیلمبردار بن دیویس، آهنگساز کارتر بورول و طراح صحنه و لباس Eimer Ni Mhaoldomhnaigh می‌شود). شاید بیش از همه این‌ها، مک دونا بستری فراهم می‌کند تا ما را سر ذوق بیاورد، گاهی اوقات با طوفان خنده، گاهی هم با شوخ طبعی‌های ریز و رندانه که مشخصۀ گویش مک دونا است.سال 1923 است، اگرچه مدرنیته در مسیر اینیشرین، جایی که زندگی روستایی با سرعت بی‌نظیر خود پیش می‌رود، اندکی مهجور مانده است. در بخش‌های اصلی ایرلند اما جنگ در جریان است. گاهی اوقات صدای تیراندازی از راه دور، آن‌سوی آب شنیده می‌شود. جزیره‌نشین‌ها توجه کمی به آن دارند و هیچ فایده‌ای برای جانبداری نمی‌بینند که بخواهند خود را درگیر جنگ کنند. پاسبان محلی (گری لیدون)، کودن، خشن و نزدیک‌ترین شخصیت به شرارت خالص این فیلم، خوشحال است که برای کمک به اعدام استخدام شده است. او نمی‌داند یا اهمیتی نمی‌دهد که مسئول قتل، ارتش ملی است یا ارتش جمهوری‌خواه. او راضی شده که خود را به ساده لوحی بزند و پول بگیرد.در هر صورت، فیلم به یک درگیری شدید محلی بین پادریک (کالین فارل)، یک گله‌دار گاو، و کولم (برندان گلیسون)، یک ویولونیست مالیخولیایی می‌پردازد. آنها تقریباً هر بعدازظهر در دکان مشروب فروشی محلی با هم مشروب می‌نوشند؛ تا زمانی که هر کسی به یاد دارد، تا زمانی که کولم به طور ناگهانی و یک طرفه به دوستی آنها پایان می‌دهد. او به پادریک می گوید: «من دیگر تو را دوست ندارم».نقد فیلم The Banshees of Inisherin / نیویورک تایمز و یواس‌ای‌تودیکولم کاملا جدی است. هر بار که پادریک جرات می‌کند با او صحبت کند، سوگند یاد می‌کند که یکی از انگشتانش را قطع کند. این تهدیدِ تکان دهنده و غیرمنطقی - ویولونیستی که قول می دهد خود را از هنرش جدا کند - به داستان شتاب تهوع‌آوری می‌بخشد. حتی پس از اینکه انگشتانش را قطع می‌کند - کولم آنها را در خانه پادریک پرت می‌کند - برای پادریک یا ما مخاطبان سخت است که آنچه را در حال رخ دادن است، بپذیریم، چه رسد به درک آن.مشکل کولم چیست؟ او ممکن است کمی منطقی‌تر و دنیا دیده‌تر از همسایگانش باشد. ماسک‌ها و دیگر اشیایی که خانه‌اش را تزئین می‌کنند، نشان‌دهنده‌ی آشنایی - یا شاید فقط از روی کنجکاوی- با دنیایی فراتر از جزیره است. گلیسون نقش او را در قامت آرامش قبل از طوفان بازی می‌کند، هنرمندی که خُلق و خوی او برای محیط اطرافش بسیار لطیف و در عین حال بیش از اندازه بی‌ثبات است. کشیش محله نگران است که او مستعد گناه ناامیدی باشد، که ساده ‌انگارانه به نظر می رسد اما کاملاً هم نادرست نیست!می‌توانیم درک کنیم که چگونه کولم ممکن است از پادریک آزرده خاطر شود - بخشی از جذابیت فارل این است که او همیشه حداقل کمی آزاردهنده است - و اینکه کولم برای تغییر در روال زندگی خود ناامید شده است. او در حال ساختن آهنگ جدیدی است و زمانِ سپری شده با یک هم‌پیالۀ بی ارزش [منظور، رفیقی مانند پادریک است که همنشینی و نوشیدن با او هیچ سودی ندارد – مترجم] او را از این شاهکار احتمالی منحرف می‌کند. با این حال، «معیوب ساختن» کمی افراطی به نظر می‌رسد.کولم و پادریک توسط بسیاری دیگر از اینشرینیت‌ها و اطرافیانشان مورد هجمه قرار می‌گیرند. کولم با یک بوردر کولی بیمار [نژادی باهوش و فرمانبردار سگ در منطقه اسکاتلند و ایرلند – مترجم] زندگی می کند. پادریک اما با دام‌های مختلف، به ویژه به یک الاغ مینیاتوری [نوعی الاغ کوچک] به نام جنی روزگار می‌گذراند. او همچنین با خواهر فهمیده خود سیوبهان (کری کاندون) که سختی زیاد کشیده، زندگی می کند که بی سر و صدا رویای ترک اینشیرین را در سر می‌پروراند، و گاهی اوقات با دومینیک (بری کیوگان)، پسرِ دچارِ معلولیتِ ذهنیِ آن پاسبان شرور، وقت می‌گذراند.کالین فارل (Colin Farrell)برخی از این پدیده‌ها بر تراژدی دلالت دارند - یک بیوه پیر جادوگر هر زمان که در جاده از کنار کسی رد می‌شود یا برای چای توقف می‌کند، عذاب عمومی را پیشگویی می‌کند - و مک‌دونا متبحرانه، بدبختی و شوخ طبعی را توأمان به ما عرضه می‌کند.اگر«بانشی‌های اینشیرین» را مطابق با استانداردهای متعارف کمدی یا درام ببینیم، ممکن است کمی ضعیف به نظر برسد. بهتر است به عنوان یک سخن‌چینیِ روستایی در نظر گرفته شود که کمی صیقل ادبی و ظاهر زیبای شبانی و برآمده از طبیعت به خود گرفته است. اینشرین ممکن است مکانی واقعی نباشد، اما شخصیت‌های عجیب و غریب، مناظر ناهموار و افسانه‌های محلیِ سرزنده و پویا، آن را به یک مقصد گردشگری جذاب تبدیل کرده است.نقد «بانشی‌های اینشرین»: کالین فارل و برندان گلیسون، آتش خودی را به کمدی سیاه می‌آورند.نویسنده: Brian Truittنشریه: USA TODAYمترجم: محسن بهشتی[منظور منتقد از آتش خودی، بلایی است که شخصیت کولم در فیلم بر سر خود می‌آورد و انگشتانش را قطع می‌کند – مترجم]نقد و بررسی «بانشی‌های اینشیرین»اغلبِ ما، شاید بتوانیم از پس مارپیچ عذاب و اضطرابِ عاطفیِ یک رابطۀ عاشقانه برآییم که ناگهان منهدم شده و سر از ناکجا آباد در می‌آوریم اما هیچ چیز بدتر از این نیست که یک دوست صمیمی مورد اعتماد، به ما بگوید که «برو خدا روزیت رو جای دیگه بده!» و بخواهد تمام راه‌های ارتباطی را بر ما ببندد.کمدی سیاهِ حیرت‌انگیز مارتین مک‌دونا، نویسنده/کارگردان «بانشی‌های اینشرین»، این گزاف اندیشیِ جهانی را که در جزیره‌ای دورافتاده ایرلندی در سال 1923 اتفاق می‌افتد، بسیار بامزه نشان می‌دهد. و مکان های فوق العاده سرد و بی روحِ دوتایی «در بروژ» متشکل از کالین فارل و برندان گلیسون که دوباره هم‌بازی شده‌اند، تا خویِ انسانیِ قابل‌درکی را به دو رفیق ببخشند، دوستانی که البته اختلاف نهادینه‌ای را همراه خود دارند.پادریکِ سرخوش، که ز غم جهان فارغ است (فارل)، روز خود را مانند هر کس دیگری در جزیره خیالی اینشرین می‌گذراند. [در اینجا منتقد از Happy-go-luckyبرای توصیف پادریک استفاده کرده که به معنای فردی است که لا ابالی و آسان گذران است و دغدغه خاصی در زندگی ندارد، که به نظرم «فارغ ز غم جهان» که وام گرفته از یکی از رباعیات مولوی در دیوان شمس است، بهترین معادل آمد – مترجم]. او از الاغ مینیاتوری [نوعی الاغ کوچک] خود و سایر حیوانات مراقبت می کند، با خواهرش سیوبهان (نسخۀ سمج و ستیزه‌جوی کری کاندون) شوخی می‌کند و به دکان مشروب فروشی محلی می‌رود.کولم توضیح می‌دهد که دیگر زمانی برای &quot;گفتگوی بی‌هدف&quot; با پادریک ندارد و فقط می‌خواهد بهترین دوستِ سابقش او را تنها بگذارد تا بتواند ویولن خود را بنوازد و در کنج عزلت خود، روزگار را سپری کند. پادریک که از پایان ناگهانیِ این رفاقت، محزون و مضطرب است، و نیز از این واقعیت که اطرافیانش در حال ترک او هستند، از جمله سیوبهان و دومینیک (بری کیوگانِ هیجان انگیز و شور آفرین!). از طرف دیگر، پادریک مدام کولم را به چالش می کشد تا بفهمد او برای اصلاح مسائل، چه کاری می‌تواند انجام دهد. این موضوع کولم را بیشتر آزار می‌دهد، تا جایی که تهدید می‌کند اگر پادریک او را تنها نگذارد شروع به قطع انگشتانش می‌کند. هر دو مرد طرف ماجرا سرسخت هستند و این لجاجت، خصومت بین آن دو را رعب آور و خشونت بار پیش می‌برد.فیلم The Banshees of Inisherinمارتین مک دونا، که با نامزدی اسکارِ بهترین فیلم در سال 2017، «سه بیلبورد ...» را به طرز حیرت‌انگیزی، جامعه دیگری را در آشوب به تصویر می‌کشد. این بار اما او به سراغ «بانشیز» در طول جنگ داخلی ایرلند رفته است و ما را با دوربینش همراه می‌کند: ساکنان اینشرین غالب اوقات شاهد درگیری‌هایی هستند که بیشتر در مناطق مهم و اصلی ایرلند رخ می‌دهد. نبرد در اطراف آنها تشدید می‌شود. با وجود اینکه آنها در طبیعتی باشکوه با چشم‌اندازی وسیع و دلباز زندگی می‌کنند، اما دائماً در کار یکدیگر سرک می‌کشند. بنابراین همه در مناقشۀ غیرمسالت‌آمیزِ پادریک و کولم سهم دارند؛ از پلیسِ بدسرپرست دومینیک (گری لیدون) تا یک زن مسن جادوگر (شیلا فلیتون) که ممکن است خودش یک بانشی باشد یا نباشد. (بانشی یک روح زن در فرهنگ عامه ایرلندی است که مرگ را پیشگویی می‌کند.)واقعیتی مبالغه آمیز برای رویدادهای جاری وجود دارد که نشان می‌دهد که فیلم چقدر در مضامین انزوا، استیصال و فناپذیری دقیق عمل کرده است. شخصیت‌ها هر کدام طرفی را برمی‌گزینند اما فیلم این‌گونه عمل نمی‌کند [منظور منتقد احتمالاً این است که فیلم تلاش کرده بی‌طرف باشد – مترجم]، و در حالی که بیشتر از منظر مغموم پادریک روایت می‌شود، ما به وضوح دیدگاه هر دو سوی ماجرا را می‌بینیم.پادریک مبهوتِ از دست دادنِ نزدیکترین دوستش است. کولم اما سودای به جای گذاشتنِ نوعی میراث هنری را در سر می‌پروراند. و دیگران، مانند سیوبهان - که تا حد زیادی باهوش‌ترین فرد در جزیره است - باید بین بی‌طرفی و همراه شدن با یکی از دو طرفِ این تنش، یکی را برگزینند.کاندون و کیوگان به «بانشیز» هویت و قدرت بیشتری می‌بخشند، در حالی که فارل و گلیسون هر کدام، دو نیمه قلب تپنده آن هستند. سخت است که از کولم متنفر باشیم، زیرا گلیسونِ تارکِ دنیا  و ژرف‌نگر به او حیات بخشیده است. به علاوه، او یک سگ بی‌نهایت دلربا دارد که نقشی حیاتی در پایان به یاد ماندنی فیلم ایفا می‌کند. و فارل نیز ماهیتی شرور دوست‌داشتنی را برای پادریک به ارمغان می‌آورد که او را از اَعمال چالش برانگیز خود رها نمی‌کند.نقد فیلم The Banshees of Inisherin «بانشیز» به طرز ماهرانه‌ای پیچیدگی‌های یک دوستی افلاطونی را می‌کاود – زمانی که دوستان قدیمی تعارف و نزاکت را کنار گذاشته و واقعی می‌شوند – با الفاظی رکیک در محیطی دون از شأن، و ترکیبی از طنز و تراژدی در ماتم و موییدنی از یک داستان.</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>سالاد زبان</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 17:03:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان واقعی است!</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-m4nkjhlnqvcp</link>
                <description>? فیلم رهاسازی.&quot; این داستان واقعی است! &quot;وقتی ابتدای فیلمی این جمله را می‌بینیم ناخودآگاه با حواس‌جمعی بیشتری داستانش را دنبال می‌کنیم. چون می‌دانیم تلخی‌هایش حتی در کمترین مقدار، بیشترین تأثیر را رویمان می‌گذارد چون واقعی است.و چه خوب است که هنوز هم غربی‌ها فیلم‌هایی از دوران سیاه و چرک برده‌داری‌شان می‌سازند. شاید نسل‌های جدید با حیرت نگاه کنند، سیاه‌پوستان و سفیدپوستان که این‌روزها &quot;کمتر&quot; درگیر رنگ پوست آدم‌ها هستند، خشمگین و منقلب شوند و ممکن است در ذهن خود چراهای زیادی را مرور کنند. چرا؟! چرا آن‌ها سیاه‌پوستان را انسان نمی‌دیدند؟ چرا احساس برتری می‌کردند؟ چرا سیاه‌پوستان که تعدادشان کم نبود و قدرتشان هم بیشتر بود طغیان نمی‌کردند؟ چرا با شنیدن فرمان رهاسازی آبراهام لینکلن فقط عده‌ای بیدار شدند و زنجیرهایشان را پاره کردند؟فیلم از زاویه‌ی بسته‌ی خانواده‌ای سیاه‌پوست شروع می‌شود. خانواده‌ای که صرفاً اموال منقول صاحبان سفیدپوست خود هستند. پدر خانواده را به زور می‌برند تا با مهارتی که دارد به ارتش در ساخت راه‌آهن کمک کند. همان اول تصویر زشت برده‌داری نشان داده می‌شود. خانواده تا وقتی کنار هم‌اند که ارباب بخواهد. خانواده تا وقتی که ارباب بگوید وجود دارد و هر وقت او بخواهد می‌تواند شوهر را عوض کند، بچه‌ها را ببرد و هر دست‌درازی‌ای که می‌خواهد به اموالش بکند.شخصیت اصلی چهره‌‌ای قدرتمند، جسور و بی‌پروا دارد. سرش را پایین نمی‌اندازد و به اربابان سلاح به دست خیره می‌شود.او نافرمانی را خیلی وقت است که شروع کرده است. با حفظ زبانشان، سر خم نکردن، خیره شدن و یاری رساندن به هم‌نوع سیاه‌پوستش!بیشتر زمان فیلم در جنگل و باتلاق می‌گذرد و تصویربرداری فوق‌العاده‌ای در جریان تعقیب و گریز دارد.مرد به شیوه‌ی خودش مبارزه می‌کند و همسرش در دوری او به شیوه‌ای دیگر! اما نکته‌ی مهم‌تری که توجه‌ام را جلب کرد نژادپرستی در فیلمی علیه نژادپرستی است. شاید مسخره به نظر بیاید و تعییر شخصی قلمداد شود اما نکته‌ی مهمی است که باید جدی‌اش گرفت و نباید صرفاً به خاطر جذابیت‌های بصری در سینما از کنارش راحت عبور کرد.داستان انتهای اتوبوس را قطعاً خیلی‌هایتان شنیده‌اید. داستان زن سیاه‌پوست شجاعی به نام رزا پارکس. در کمتر از صد سال پیش سیاه‌پوستان از بسیاری از فرصت‌های شغلی و خدمات عمومی محروم بودند. نشستن در انتهای اتوبوس هم یکی از آن تبعیض‌ها بود.روزا پارکس، یک زن مشهور آمریکایی آفریقایی تبار است که به مادر جنبش حقوق مدنی مشهور گشته است. رزا پارکساو، حرکتِ مقاومتِ مسالمت‌آمیز خود را با امتناع از ترک کردن صندلی اتوبوس خود، برای مردی سفیدپوست، شروع کرد و هنوز به خاطر این حرکت شجاعانه‌اش مورد تحسین قرار می‌گیرد.اما چیزی که اکثر مردم نمی‌دانند این است که او اولین زن سیاه‌پوستی نبود که این کار را انجام داد!نه ماه قبل از او، یک دختر 15 ساله سیاه‌پوست دیگر، به اسم کلودت کالوین، دقیقاً همین کار را انجام داده بود.در سال 1955، از کلودت خواسته شده بود که صندلی اتوبوس خود را ترک کند، تا یک سفیدپوست روی آن بنشیند. کلودت از این کار امتناع ورزید.پلیس باخبر شد و به سمت اتوبوس آمد، اما این دختر شجاع، بسیار مصمم و استوار سر جایش نشسته بود و درنهایت پلیس با خشونت او را از جایش بلند کرد و کتاب‌هایش را روی کف اتوبوس پرت کرد. او را مورد ضرب و شتم قرار دادند و به زندان انداختند.ایشون هم کلودت کالوین که عکس‌های خیلی کمی ازشون هست. و سعی داشتند کلا پرونده‌ش رو محو کنن.اما چرا تاریخ کلودت کالوین را به یاد نمی‌آورد؟ یا بهتر است بگوییم چرا مردم او را نمی‌شناسند و عده‌ای نخواستند او شناخته شود؟!این موضوع به خاطر این بود که رهبران جنبش مدنی فکر می‌کردند که رزا پارکس چهره و وجهه‌ی بهتری برای این حرکت دارد.عده‌ای می‌گویند شاید پوست روشن‌تر و چهره زیباتر رزا، او را برای رهبری این حرکت جذاب‌تر ساخته بود.کلودت کالوین در پیریدر فیلم توجه‌ام به بازیگران سیاه‌پوست نقش اصلی بود. اکثراً چهره‌هایی خوب دارند و نقش‌ اصلی حتی پوست روشن‌تر و چهره کاریزماتیکی دارد. وقتی یکی از افسران سیاه‌پوست ارتش لینکلن باخنده به او می‌گوید: قبل اینکه تو بیای من فکر می‌کردم سیاه‌ترین فرد اینجام. ولی تو رو که دیدم فهمیدم از من سیاه‌تر هم هست، بیشتر از بلاهت کارگردان خنده‌ام گرفت!در کل فیلم خوبی است و ارزش دیدن دارد. فیلم‌برداری خوب هم از نقاط قوتش است.دیالوگ فیلم?اگه کسی باید اجازه کاری رو به آدم بده، آدم واقعاً آزاد نیست. مگه نه؟!#مریم_جعفری_تفرشی ?کپی با ذکر منبع✅️</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>مریم جعفری(تفرشی)</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 19:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?پادشاهی در نیویورک</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%A9-ekrgctc8csix</link>
                <description>??فیلم کمترشناخته‌‌شده‌ی چاپلین، نقدی به آمریکا و سیاست‌هایش. پادشاهی در نیویورک از آخرین فیلم‌هایی است که چاپلین می‌سازد و در آن بازی می‌کند. ?داستان درباره‌ی شادو، پادشاه کشور استرویا است که پس از انقلاب مردم، خزانه را خالی می‌کند و به آمریکا می‌گریزد. آمریکایی که از ورودش استقبال می‌کند اما در ادامه بسته به شرایط مواضعش را تغییر می‌دهد. کسی که تمام پول‌ها به او سپرده شده است، به پادشاه مخلوع خیانت می‌کند و پادشاه که همان چاپلین است مجبور می‌شود به هر کاری دست بزند تا پولی به دست بیاورد تا هتل مجللش را ترک نکند. در این فیلم چاپلین مستقیم و بدون هیچ حاشیه رفتنی وضعیت اجتماعی و اقتصادی حاکم در آمریکا را هدف قرار می‌دهد و با صراحت و طنز نیش‌دارش دو اَبَر قدرت آن دوران و سیاستشان را به سخره می‌گیرد. سیاستی که فقط آدم‌ها را جان هم می‌اندازد و هیچ کدام در واقعیت سبب تعالی انسان و جوامع نمی‌شوند.  پادشاه متهم به کمونیست بودن می‌شود چیزی که در واقعیت برای چاپلین اتفاق افتاده و سبب اخراجش از آمریکا شده بود.? فیلم‌های چاپلین همیشه از زمانه‌ی خودش جلوتر بوده‌اند. علاوه بر نقد سیاسی‌ای که فیلم دارد، صنعت تبلیغات را هم نقد می‌کند. نمایش دروغینی که فقط به دنبال کسب درآمد است. پادشاه به اجبار در دام بازی تبلیغاتی عده‌ای می‌افتد و به خواست آن‌ها سراغ عمل زیبایی می‌رود. سکانس عمل زیبایی یکی از بهترین‌ سکانس‌های فیلم است. پوست صورت او را تا پشت گوش‌هایش می‌کشند تا جوان‌تر شود و هیچ خط و خطوطی در صورتش نباشد و حالا دیگر پادشاه( چاپلین ) نمی‌تواند لبخندی معمولی بزند چون ممکن است صورتش بریزد. دماغش را سربالا می‌کنند، لب‌هایش را تزریق می‌کنند و او دیگر نمی‌تواند نوشیدنی‌‌ای را به راحتی سر بکشد. وقتی چاپلین جلوی آینه می‌ایستد و می‌گوید دیگر حتی نمی‌تواند بخندد، تصویری از آدم‌هایی را در نسل‌های بعد به نمایش می‌گذارد که همه صورت و بدنشان را در اختیار تیغ جراح می‌گذارند. و یکی دیگر از سکانس‌های درخشان این فیلم جایی است که پادشاه برای بازدید به مدرسه‌ای پسرانه می‌رود که مدیرش اذعان می‌کند این مدرسه با روش تعلیم و تربیتی نمونه، کودکانی نمونه تحویل جامعه خواهد داد. اما هر طرف پسر بچه‌ای در حال نشان دادن عکس این قضیه است. مؤدب‌ترین و باهوش‌ترین دانش‌آموز که مدیر هم او را بهترین و نابغه خطاب می‌کند، چون عروسک‌ کوکی حرف‌هایی را پشت سر هم قطار می‌کند که مشخص است از آموزه‌های پدر و مادر کمونیستش هستند. و چاپلین اینجا معصومیت کودکی را به نمایش می گذارد که روح بی‌ غل و غش‌‌اش اسیر دنیای سیاست‌زده و زشت بزرگ‌ترهایش شده است. چیزی که این روز‌ها هم زیاد می‌بینیم. هر گروهی با هر اندیشه‌ای کودکش را جلوی دوربین می‌نشاند تا چیز‌هایی را تکرار کند که ربطی به دنیای زیبای کودکانه‌اش ندارد. #مریم_جعفری_تفرشی?کپی با ذکر منبع✅️</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>مریم جعفری(تفرشی)</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jan 2023 17:03:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قایق نجات!⛵️</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA%EF%B8%8F-cdhnffbtqnmq</link>
                <description>هیچکاکی متمایز!بچه که بودم داستانی خوانده بودم درباره‌ی مرد سوارِ نیک‌رفتاری که به مرد چلاقی که پیاده بود کمک می‌کند اما طرف دزد از آب درمیاد و اسبش را می‌برد. مرد تنها دل نگران یک چیز بود و فریاد زد: فقط به کسی نگو که چطوری ازم دزدی کردی و صاحب اسبم شدی چون اونوقت دیگه هیچ سواره‌ای به پیاده‌ای رحم نمی‌کنه!فیلم قایق نجات مرا یاد این حکایت می‌اندازد. کاری نکن که ارزش کمک کردن پوچ شود و بی‌اعتمادی به سبب اعتماد به تو رواج پیدا کند.به نظرم مضمون اصلی فیلم همین بود. فیلم با قایق نجاتی وسط آب‌های طغیان‌گر آغاز می‌شود که همه چیز و همه‌کس را بلعیده است.اسباب و اثاثیه آدم‌هایی که تا ساعتی قبل وجود داشتند روی سطح آب شناور است و خانم زیبا و شیک‌پوشی هم در قایق نشسته است. انگار میان آن همه خرابی و زشتی جنگ بال‌هایش را باز کرده و روی قایق فرود آمده است.سوال اول بینده همین است. این زن چطور انقدر مرتب و تمیز مانده آن هم در این شرایط؟!اما همان دقایق ابتدایی می‌فهمد دلیل عجیب و غریبی ندارد. این زن آمده بوده تا ثبت‌کننده داستان‌های جنگ باشد و با دوربین و ماشین تایپش همه زشتی‌ها را ثبت کند تا از آن‌ها روایت‌های قشنگی را از آن خود کند.اما قرار نیست هیچ وسیله‌ای برایش بماند و حتی قرار نیست آنقدر شیک و مجلسی وسط قایق نجات بماند. زمان داستان مربوط به جنگ جهانی دوم است. و با حمله‌ی آلمان‌ها دریا آشوب شده است. تعدادی به قایق نجات اضافه می‌شوند و این همسفرها هر دقیقه بیشتر بحران را درک می‌کنند. در این میان مردی آلمانی به قایق می‌چسبد و نجات‌یافتگان به قایق‌شان راهش می‌دهند.حالا دشمن در قایق است و واکنش هر کدام به این مرد آلمانی متفاوت است. آیا باید نگه‌ش داریم و غذایمان را با او تقسیم کنیم یا رهایش کنیم و انتقام این نازی‌های لعنتی را بگیریم؟!کل فیلم در قایق و با همین هشت نه نفر می‌گذرد و تعلیق آن، تصمیم‌هایی است که باید برای همدیگر و رهایی از وضعیتشان بگیرند.راستش از اواسط فیلم انتظار آدم‌خواری هم داشتم چون دو سال قبل کتابی خواندم که نویسنده‌اش، داستان‌های واقعی و کمتر شنیده شده تاریخ را از اسناد قدیمی بیرون کشیده بود و روایت‌شان کرده بود؛ کتاب وقتی هیتلر کوکائین می‌زد و مغز لنین جا‌به‌جا می‌شد از جایلز میلتون.در یکی از ماجراها تعدادی نجات‌یافته در قایق بعد از تحمل گرسنگیِ سخت به جان همدیگر می‌افتند و.... خب خداروشکر شخصیت‌های فیلم هیچکاک رئوف و از همه مهم‌تر انسان بودند. گرچه کسی نمی‌داند اگر آن‌ها هم روزهای زیادی را گرسنگی می‌کشیدند چه کارهایی ازشان سرمی‌زد!از نیمه‌ی دوم فیلم به بعد درد مشترک‌ هم‌سفرها آن‌ها را بیشتر شبیه به هم می‌کند. آنقدر که فقط کافی است کسی جلو بیفتد و اقدامی کند.در چنین قایق نجاتی هم مِهر و هم جنون همه‌گیر می‌شود!بعد از گذشت چند روز و از دست دادن متعلقاتی که به آدم‌ها شخصیت ممتازی می‌دهد، دیگر کسی از نظر ظاهری بر کسی برتری ندارد و تنها چیزی که آن‌ها را متمایز می‌کند رای‌شان در هنگام بحران است.این فیلم، متفاوت‌ترین فیلمی بود که از هیچکاک دیدم. آنقدر  متفاوت که برعکس همیشه ردپای هیچکاکی را در آن نمی‌بینیم.این هم لینک معرفی کتاب وقتی هیتلر که دو سال پیش در ویرگول به اشتراک گذاشتم.? https://vrgl.ir/XEpeK #مریم_جعفری_تفرشی ?کپی با ذکر منبع✅️</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>مریم جعفری(تفرشی)</author>
                <pubDate>Sun, 25 Dec 2022 14:24:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به رخ کشیدن پیچیدگی، با شخصیت ها &quot;سریال دارک&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%AE-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%A9-cai2omlrcukl</link>
                <description>سریال دارکپیش نوشتیه اقایی بود میگفت:برای این که از یه سریال لذت ببری و خوشت بیاد.خیلی بستگی به این داره که مطالعات قبلی و سیر فکریتون چجوری بوده.در واقع منظورشون این بوده که ارزش هایی که تو زندگی دارید و دانسته ها شما می تونه به فهمیدن و لذت بردن از اون سریال کمک کنه.2-این مطلب داستان سریال رو اسپویل نمی کنه.آیا سریال تونستهحس جمع شدگی که همه مربوط بشه به یک تئوری رو داشته باشه.وانتظارات رو برآورده کنه ؟میگن تو سریال هااون پازلی جذابه که به پازل نپردازهبه اون شخصیتی که پازل رو حل میکنه بپردازهدرست مثل سریال مانی هیست که هم یک نفر  رو داریم مثل پروفسور و هم چند نفردر کنار اون انواع موضوعات رو داره .اما این سریال بر خلاف بقیه سریال هاست. سعی داره با شخصیت پردازی ها زیاد یه پازلی رو کنار هم بذاره که چند تا اشکال دارهبار دراماتیک مرگ رو برای مخاطبینش نداره.یا این که شکل گرفتن شخصیت ها تدریجی نیست. و ارتباط برقرار نمی کنی باهاشونبه پایان بندی و ایده سریال 10 از 10نحوه روایت این ایده 4 از 10میدیم.من سریال رو به خاطر تئوری پشت برده که اخر افشا میکنه می بینم.یا به طور کلی به خاطر چند موضوعی رو  که در کنار هم ارائه میده.ارجاعات فلسفی سریال رو عالی دونستن و موفق.در کنار سایر نماد ها و ارجاعات( پر از نماد ها اسطوره شناسی ،مذهبی و باستان شناسی ).سیر فلسفه نیچه و شوپنهاور رو در سریال می بینیم.فلسفه شوپنهاور – فلسفه اش این هست که این جهان یک محنت کده است.شاکله این ادم ها رو درد و رنج تشکیل داده.یا اراده، منشا رنجه و این رو ما در جای جای سکانس ها و دیالوگ ها و عمل هر یک شخصیت ها می بینیم.و اینکهتمام اعمال مون از روی نادانی و ناخوداگاهی خودمونه که توی یک دنیا تکرار شونده درد و رنج زندانی میکنه.تفکر سیستمی در سریالمارتا و یوناس شخصیت اول، جهان دوم و اول تو دنیاهای موازی یکی هستند. دلیلش اینه که یه شخص هستند. همون طور که ادم و حوا هستند. و تمام ادم هایی که از ادم و حوا به وجود اومدن یه شخص هستند.من هر سریالی رو می بینم. سعی می کنم. یه نکته اخلاقی از اون بگیرم.همون طور که مانی هیست رو ربط دادم به 16 از مفاهیم رشته حسابرسی و هنوز مونده که راجع بهجزئیات اون ها بنویسم. تنها نکته اخلاقی که از این سریال گرفتم. تفکر سیستمی بود.دیالوگ ها،داستان کلی سریال و سکانس ها میخوان بهمون بگن که همه ما یه ماهیتی جدا نشدنی از هم دیگه داریم.و یه وابستگی به هم داریم که نمی تونیم.از هم جدا کنیم یکدیگر رو.در صورتی که همه شخصیت ها به دنبال خودخواهی های خودشون هستند؛ که تلاش می کنند.اشتباه خودش رو درست کنند. و عزیزان از دست رفته خودش رو نجات بدن.اوا در فصل سوم تو یه دیالوگ میگه.اشتباه مون اینه که ما فکر می کنیم .موجودات مستقلی هستیم. در حالی که مادر حقیقت  همه ما ذره ای از کل واحد ابدی رو تشکیل میدیم.سریال در مقایسه با سریال لاست و سریال توینی پیکس و چیز ها عجیب تر و ....تونسته در زمینه پارادوکس زمان موفق تر عمل کنه.این مطلب بخشی از نقد های رضا حاج محمدی در سایت زومجی و برنامه فریم و اضافات خودم بود.پست ها مرتبطاین پست رو هم حتما بخونید در ویرگول تفقدی در سریال دارک (نقد سریال دارک)حسابرسی مبتنی بر ریسک با تاکید بر سریال &amp;amp;amp;amp;amp;quot;Money Heisنامه ای به فرزندم در باب فیلم و سریال دیدن</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>رضا چترزرین</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 17:57:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنایت شرعی</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D8%B9%DB%8C-qsmbm6norouc</link>
                <description>ابراهیم ایرج زاد را با تابستان داغ شناختم. درامی معمولی و اعصاب شکن که ناباورانه در سیزده رشته، نامزد سیمرغ بلورین در سی و پنجمین دوره جشنواره فجر شد. از جمله بهترین کارگردانی. حالا قدم دوم ایرج زاد در ساخت فیلم بلند، فیلمی سیاه از زندگی نه چندان جذاب یک قاتل سریالی متعصب به نام سعید حنایی است. قدمی رو به جلو که (حتی با وجود یخ بودن متن) میتوان گفت به مراتب از تابستان داغ جلوتر است.صحنه افتتاحیه عنکبوت، دومین ساخته ابراهیم ایرج زاد، یک افتتاحیه خوب برای معرفی شخصیتش است. خانه ای نیم ساخته که سعید در حال گچ کاری دیوارهای گِلی آن است. دیوارهای بی قواره و زشت که با پوششی سفید، زشتی و سستی خود را پنهان میکنند. درست مانند اعمال زشت حنایی که با عنوان اصلاح انجام میدهد. بعد از اتمام کار با دیدن جوان کارگر که لخت شده و تن خود را شست و شو میدهد، به او تذکر میدهد که &quot;اینجا جای لخت شدن نیستا!&quot;. شریعتمداری تعصب گونه حنایی، او را وادار میکند تا به هر شکلی که دوست دارد به دیگران درس ناقص اخلاق دهد. همین نیز باعث فروپاشی اخلاقی و اجتماعی او میشود.عنکبوت در سیاهی مطلق روایت میشود. خیابان های تاریک و سیاه شهر، موتورسواری ساده و سیاه دل، زنانی که از هرزه گردی هیچ ابایی ندارند، زندگی سخت، مادری که باعث فرو رفتن فرزند در چاه جنایت میشود. عنکبوت در اجرا، حرف برای گفتن کم ندارد. هدایت بازیگر و پردازش شخصیت های اصلی درست است. بازی شیرین یزدان بخش به عنوان مادری سلطه گر و مشوق جنایتهای حنایی، در سطح بالایی قرار میگیرد. حرکات دوربین، قاب های بسته از پشت سر قربانیان، شوک لحظه حمله را به درستی القا میکند. محسن تنابنده در قامت آدمکشی که به کارش افتخار میکند، بازی درستی را ارائه میدهد. موسیقی درخشان حامد ثابت (که بی نقص ترین فاکتور فیلم است) به کیفیت و القای وحشت صحنه های قتل افزوده است. با این حال فیلم حلقه ای مفقوده دارد. حلقه ای که یخ بودن متنش، فقدانش را تشدید کرده و آن، چیستی و چرایی شخصیت زنان خیابانی است. شاید بتوان گفت، کامل ترین شخصیت خیابانی خلق شده در فیلم، قربانی نجات یافته باشد، که آن نیز با گفتگویی ساده و رفتاری کاملا نرمال و عادی، هرزه بودنش را به علت مشکلات مالی توجیه میکند. ضعیف ترین شخصیت فیلم نیز، قربانی اول، با بازی نه چندان کامل ماهور الوند است که فقط طلب دستمزد کار نکرده اش را دارد و هیچگونه خط استانداردی برای معرفی ندارد. آسیب شناسی یک ناهنجاری اجتماعی، فاکتوری است که در چنین آثاری باید با دقت انجام گیرد و در اینجا فقط به قتل ها اشاره شده و در حد ایده است. البته از شانزده قتل فقط سه قتل در فیلم نشان داده میشود و مابقی پلان های کوتاهی است از جنازه های رها شده در شهر که حتی عنکبوتی نیز نیستند!دستگیری حنایی در فیلم، صحنه بازجویی وی توسط دادستان، همگی به گونه ای طراحی شده که شخصیت وی را مردی &quot;شست و شوی مغزی داده شده&quot; جلوه میدهد. &quot;همه از ما یاد میکنن&quot;. دیالوگی که حنایی چند بار در صحنه ملاقات با همسرش به کار می برد. &quot;من به احکام عمل کردم&quot;. حنایی از شغلش در پاکسازی جامعه بهره میگیرد و چهره زشت قتل های فجیع و دلخراشش را با گچ کاری و سفید کاری شرعی، ماست مالی میکند. مردی متعصب و خودمانی تر بگویم، جوگیر که گمان می برد با اعمالش به بهشت برده میشود. چرا که حین ارتکاب جرم، مفسدین را دستگیر و فی الفور حکم مجازاتشان را صادر کرده است. حتی صحبت با دادستان که خود یک روحانی درس خوانده است، او را متقاعد به گناهکار بودن نمیکند و همچنان &quot;طبق احکام&quot; عمل کرده است. صحنه پایانی و خوش لعاب فیلم که کاغذهای دستنوشته حنایی از توصیفات قتلهایش، در آتش در حال سوختن هستند، به شکلی نمادین، گناهکار بودن و سوزانده شدن وی در آتش دوزخ به سبب اعمالش را القا میکند.حنایی شباهت هایی جزئی به ریدلر در فیلم بتمن مت ریوز دارد. تنها تفاوت و البته مهم ترین تفاوت این دو، عمیق و تامل برانگیز بودن قتل ها، معماها و اهداف ریدلر است که لایه لایه و به خوبی چیده و پرداخته شده. به طوری که ما کاملا در دوراهی بین اخلاق و عدالت و مبارزه با فساد قرار میگیریم. ولی در عنکبوت اینطور نیست. هر چقدر که زنی به فسق و فجور بپردازد، مردی عادی مانند حنایی، اجازه قتل یا محاکمه او را نخواهد داشت مگر در چهارچوب شرع و با دخالت قانون رسمی کشور. به همین سادگی.</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>آروین ملک</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 18:31:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت سگ: وسترنی متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DA%AF-%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-migmfh8hsyri</link>
                <description>تحلیلی بر فیلم قدرت سگ(The power of the dog)ساخته جین کمپیون، محصول ۲۰۲۱ آمریکا بیاییم قبل از هر چیز اشاره کوتاهی به مفهوم پوزیتیویسم داشته باشیم. خیلی ساده و راحت بخوایم بگیم، پوزیتیویسم یا همون اثبات گرایی یک اصطلاح فلسفی بود که بر اساس اون، تنها روش معتبر شناخت، روش علوم تجربیه. ریشه های پوزیتیویسم در تحولات عصر روشنگری قرار داره. زمانی که وحی الهی و ایمان جای خودشون رو به عقل انسان می دهند. پوزیتیویست ها عنوان رشته علمی رو صرفا به اون دسته از علومی می دادند که بر محور تجربه گرایی باشند. علومی مثل فیزیک و شیمی و زیست. این مقدمه رو داشته باشید تا سر جای خودش ازش استفاده کنیم.‌معرفی فیلم فیلم قدرت سگ درامی عاشقانه در ژانر وسترن است. قدرت سگ، فیلمی اقتباسی از رمانی با همین نام و نوشته توماس ساویچ می باشد. جین کمپیون در این فیلم بر خلاف جریان مرسوم ژانر وسترن حرکت کرده است. قدرت سگ هیچ یک از مولفه های اصلی فیلم های وسترنی را ندارد؛ بزن و بکش و دوئل، هفت تیر کشی، درگیری در کافه های وسط بیابان، قطار حامل اشیاء قیمتی، صخره ها و کاکتوس های بزرگ و  ... (حتی فیلمبرداری در نیوزلند انجام شده است!). بنظر می رسد جین کمپیون حرف تازه ای برای گفتن دارد. داستانی که اگرچه مکان و زمانش مونتانای سال ۱۹۲۵ است، اما محتوایش قابلیت اشاعه به همه مکان ها و زمان ها را دارد. خلاصه فیلمجورج و فیل بربنک دو برابر متول و مرفهی هستند که مزرعه گاوداری بزرگی دارند. آنها دور از پدر و مادرشان در این مزرعه باهم زندگی می کنند و شراکت دارند. جورج (برادر کوچکتر، مهربان تر و آرام تر) به رُز گوردن ابراز علاقه می کند و بعد از مدت کوتاهی با هم ازدواج می کنند. رُز تا از قبل از ازدواج با جورج، به همراه پسرش جوانش (پیتر) رستوران خانگی کوچکی داشتند که بعد از ازدواج آنجا را فروخته و به مزرعه گاوداری بربنک ها می آیند. فیل (برادر بزرگتر و خشن تر) به ازدواج این دو حسادت می کند و خود را تنها تر از همیشه و جدا شده از برادرش می بیند. او به طرق مختلفی رُز را می رنجاند تا جایی که رُز به مشروبات الکلی اعتیاد پیدا می کند. پیتر متوجه رنجش مادرش می شود و با فیل وارد رابطه دوستی شده و کم کم ارتباط میانشان عمیق تر می شود. نهایتا در یک فرصت مناسب نقشه کشته شدن فیل را عملی می کند. Deliver my soul from the sword; my darling from the power of the dog روحم را از شمشیر نجات بده و عزیزانم را از دست بدکاران. هسته اصلی و مفهومی فیلم را باید در این بخش از دعای داوود نبی در عهد عتیق دانست.  قدرت سگ می تواند استعاره ای از قدرت شیطان یا دشمنان مسیح (حمله ی گله ای از سگ ها) در نظر گرفت. این استعاره در فیلم نیز بخوبی قابل فهم است. پیتر در ابتدای فیلم مونولوگ کوتاهی دارد که می گوید: «وقتی پدرم مُرد، من هیچ چیزی رو بیشتر از خوشحالی مادرم نمی خواستم. نمی تونستم خودم رو مرد بدونم اگر به مادرم کمک نمی کردم.»مادرش، عزیزترین فرد زندگی اش بود که نمی توانست شاهد رنج های جسمی و روحی اش باشد. او به خوبی فهمیده بود تا زمانی که فیل زنده است، مادرش روی آرامش و شادی را نخواهد دید. او بر خلاف داوود نبی رهایی از چنگال بدکاران را از خداوند درخواست نکرد، بلکه خودش دست به کار شد و نقشه کشته شدن فیل را کشید و اجرا کرد. بنابراین منظور از اصطلاح «عزیزانم»، «رُز، مادر پیتر» است و منظور از استعاره «قدرت سگ»، «فیل و دار و دسته گاوچرانش» است. مطمئنا فیل هیچ وقت فکر نمی کرد هدیه ای که برای پیتر آماده کرده بود (طناب دست بافت خودش) سبب ساز کشته شدنش شود.نکته قابل تامل دیگر، شخصیت فیل بربنک با بازی تحسین برانگیز بندیکت کامبربچ می باشد. با اینکه داستان فیلم با محوریت جورج و ازدواجش با رز آغاز می شود، اما هرچه خط داستانی فیلم به جلو می رود نقش جورج کمرنگ تر شده و به نظر می رسد داستان فیل، داستان اصلی فیلم است. اگرچه فیل به ظاهر دارای شخصیتی خشن، بی رحم و بددهان است اما در پشت این حجم از مردانگی خشونت آمیز، از نگاه بیننده شخصیت منفوری نیست! بر خلاف ظاهر آرام و لطیف پیتر که مستعد کشتن و خونریزی بود!حالا اشاره ای به مقدمه ابتدای نوشته ام می کنم. فیل بربنک با اینکه گاوچرانی تحصیل کرده بود اما از دنیای متمدن و متشخص اطرافش دست کشیده و خود را به طبیعت سپرده است. از اینکه بوی بد دام بدهد خجالت زده نیست، در رودخانه حمام می کند، وقتی به کوه می نگرد تصویری فراتر از نگاه عادی و تکراری دیگران می بیند و در خلوت خودش ساز می نوازد.‌فیل نماینده «غرب وحشی» است که از قضا درس خوانده رشته ادبیات و زبان کلاسیک است. رشته ای که با منطق و ملاک پوزیتیویسم اوایل قرن بیستم (یعنی همون سال هایی که فیلم روایتشان می کند) علم تجربی نیست، پس زیر قدرت علوم تجربی له می شود. پیتر نمادی از «غرب متمدن» با ماهیتی تجربی و دقیق است. پیتر پزشکی می خواند و با معیارهای آن دوره، یک رشته تماما تجربی و واقعی است. قدرت سگ نشان دهنده دوگانه هایی نظیر غرب وحشی-غرب متمدن و علم و غیر علم است.جین کمپیون در قدرت سگ تلاش کرده تا کاراکتر متفاوتی از مرد وسترنی را به نمایش بگذارد؛ شخصیتی ظاهراً خشن با درونیاتی عمیق و لایه لایه اما به نظر می رسد علی رغم طولانی بودن فیلم (حدودا دو ساعت) نتوانست تمام آنچه را در ذهن داشت به خواننده منتقل کند. بسیاری از فکت های فیلم در همان ابتدای راه، نامشخص باقی ماند و به نظر می رسد کارگردان در بخش هایی از فیلم بجای «نشان دادن»، ما را به فهمیدن «هُل داده» است. پایان</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 12:25:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روشنایی‌های صحنه</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-n4yrxmqfhzii</link>
                <description>✨️«در زیر روشنی‌های صحنه، سالخوردگی با زوالی تدریجی رنگ می‌بازد و جوانی به منصه ظهور می‌رسد».? روشنایی‌های صحنه فیلمی که چاپلین برای خودش، هنرش و دنیای تئاتر ساخته است. صحنه‌ی نمایشی که استعاره‌ای تلخ از زندگی است. مشخص است که چاپلین با گریم خود را پیر کرده است اما تمام اجزای چهره‌اش خبر از کهن‌سالی می‌دهند. سعی نمی‌کند خم راه برود، اما چشم‌هایش به خوبی نقش پیری خودش را ایفا می‌کنند.? چاپلین در نقش مردی است که دوران شکوه بازیگری‌اش تمام شده و دیگر کسی خواستار خندیدن به کمدی او نیست. او هم مثل اشیای عتیقه به گنجه افتاده خواهد شد. به جرم پیری! شروع و پایان‌بندی فیلم در اوج است و داستان در ریتم مناسبی پیش می‌رود. این فیلم آخرین فیلم چاپلین نیست اما این حس را به ببیننده القا می‌کند که آخرین کار هنری اوست. و وداعی است با دوست‌دارانش. و آنقدر ببینده را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد که بی‌تابانه منتظر اجرای نمایش موفقیت‌آمیزش باشد تا مثل تماشاگران انتهای فیلم با فرض هر نتیجه‌ای مشتاقانه تشویقش کند. ?چاپلین مست در ابتدای فیلم دختر جوانی که رقاص باله بوده را از مرگ خودخواسته‌اش نجات می‌دهد و حس می‌کند وظیفه دارد به او امید  زیستن بدهد. تراژدی شکل می‌گیرد، مردی که در اوج ناامیدی است باید از امید بگوید. مردی در آستانه مرگ باید از زندگی بگوید. ?در صحنه‌ای به دختر می‌گوید: این زندگی یه موهبته، نباید از دستش بدی. وقتی به سن من برسی این زندگی رو دو دستی می‌چسبی و نمیخوای از دستش بدی و تازه می‌فهمی چقدر کارت اشتباه بوده... دختر متعجب است چرا بازیگر بازنشسته و شکست‌خورده کمدی خواهان زندگی است. مگر این زندگی دیگر چه چیزی به او خواهد داد؟! و مرد از روزی می‌گوید که دختر کنار معشوقه‌اش است و به رود تیمز نگاه می‌کنند و به عشق‌شان اعتراف می‌کنند. با همین خیالات زیبا دختر را زنده می‌کند اما خودش را چه کسی و چه چیزی زنده خواهد کرد؟? این فیلم در عین اینکه گویی زندگی شخصی چاپلین است و بیان ترس‌هایش، داستانی است برای زندگی.? دختر به چاپلین می‌گوید: تو که گفتی از صحنه تئاتر متنفری؟ اونم جواب میده: هنوزم هستم اما نمی‌تونم انکارش کنم. من از خونم بدم میاد اما چه میشه کرد تو رگ‌های منه.✨️ یاد جمله‌ای از نادر ابراهیمی در باب نوشتن افتادم. درست کلمه به کلمه یادم نیست. می‌گفت: من از نوشتن بیزارم، برام عین شکنجه است اما چه میشه کرد باهاش زنده‌م. نمیتونم بدون اون زندگی کنم. نوشتن هم مثل صحنه‌ی نمایش برای هنرمند نیازه، هم رنجه هم اشتیاق.#مریم_جعفری_تفرشی ?کپی با ذکر منبع✅️</description>
                <category>مثبت نقد</category>
                <author>مریم جعفری(تفرشی)</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 21:47:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>