ویرگول
ورودثبت نام
صاد
صادمستیم بدان حد که ره خانه ندانیم.
صاد
صاد
خواندن ۳ دقیقه·۱ سال پیش

اتاق 246

گفتند دیوانه‌ام. ما هم به حرفشان بسنده کردیم. آنها هم دیوانه‌اند. دیوارها قد کشیده‌اند. سقف هر روز نزدیک‌تر می‌شود. تشک خشک تخت چسبیده به اسکلت فلزی‌اش. تکان که بخوری صدای کشیدن سوهان گوش‌آزاری می‌آید. پنجره‌ای نیست. حتی نمی‌دانم پنجره چیست. سقف و دیوارها مانند یک پوست چرکین همه‌جا را پوشانده‌اند. شب‌ها خیلی خسته‌انگیز به نظر می‌رسند. دکتر می‌گوید دیوانه‌ام. هرچند او هم دیوانه است. درازای کاشی‌ها را که می‌گذاری کنار هم، یک خط ممتد ساخته می‌شود. هم‌قد درخت حیاط پشتی تیمارستان. کاشی‌ها هم دیوانه‌اند. تابلوی مضحکی را چنان با میخ به دیوار جلوی تخت کوبیده‌اند که لایق دیوار نیست. نقش یک گوره‌خر. به نظرم تنها شایسته کوبیده شدن به پیشانی لوده‌ای مثل دکتر است. هرچند من دیوانه‌ام. او هم دیوانه است، البته. پرستار با ادا و اطواری که مختص خودش است می‌آید که با آن سوزن‌های پر از مایع تنم را سوراخ کند. حتم دارم مایع داخل سوزن دیوانه‌کننده است، نه آرام‌بخش. صورتش خیلی کثافت‌بار است. صدایش می‌کنم: «حرامزاده.» سوزن را فرو می‌کند توی تخم چشمم. دستانم بسته است. من، دکتر و پرستار، هر سه دیوانه‌ایم. احساس کردم دیوار به رویم نیشخند می‌زند. احساس نیست. خودم از گوشی چشم دیدم. دیوار هم دیوانه شده. من لب‌دوخته‌ام اما. شب باز می‌شود. روز هم که نیست. نور گندیده ماه از پنجره‌ای که وجود ندارد روی دیوار می‌رقصد. ماه سیاه می‌خندد. ای احمق. البته من و دکتر و پرستار و دیوار هم احمقیم. دیوار هم. تیک تاک. _ناانسان! تیک تاک. _ناحیوان! تیک تاک. _ناموجود! تیک تاک. عقربه‌های عقب‌مانده؛ ساعت هم دیوانه است. البته من و دکتر و پرستار و دیوار هم همین‌طور. مچ دستانم عرق کرده. این دستبندهای آهنی خیلی ناجالب‌اند. پابندها هم. هنوز جا برای دو دیوانه داریم. من، دکتر، پرستار، دیوار، ماه، ساعت، دستبند و این پابند لعنتی. مغزم آماس کرده. یادم می‌آید. کاش دستان آن دختر را می‌گرفتم. مدام می‌گفت «خانه..». اما من دیوانه‌ام. شاید او هم دیوانه بوده. ساعت سه و نیم بامداد است. بوی خون می‌آید و آن صدا. مثل همیشه. می‌توانم ببینمش. جثه‌اش بزرگ نیست. گوشه اتاق کز کرده. صورتش از وسط نصف شده. انگار که چاک بین دو ابرویش که تا چانه می‌رسد، یک آبشار خون باشد. می‌آید جلو. خون همچنان جاری است. دستانش را روی گلویم قفل می‌کند و فشار می‌دهد. احساس خفگی می‌کنم. خیلی زیباست. مرده‌ام انگار. همه‌جا سیاه است. او نیست. زنده‌ام هنوز. یک پروانه پریده‌رنگ دور و برم می‌خزد. دوستش دارم. خیلی مزخرف است. همین‌جاست. دوباره به سمتم می‌آید. چاقویی در دستش است که به نظر تیز می‌آید. می‌گذاردش روی گلویم و شروع به بریدن می‌کند. فواره خون چشم‌هایم را پوشانده. سیاهی غلیظی همه‌جا را گرفته. دیگر نمی‌بینمش اما جای دست‌هایش و خیسی خون را حس می‌کنم. همه‌جا مرگ‌مال شده. در این دالان خون‌چکان. این‌بار تبری را می‌برد بالا و پایم را از استخوان مچ قطع می‌کند. و بعد انگشت‌های دست را. خودم را در دشتی مملو از آفتاب‌گردان‌هایی می‌بینم که سعی در کشتنم را دارند؛ مانند مارها می‌پیچند دور گلویم و فشار می‌دهند. سقف را نگاه می‌کنم. با خون رویش نوشته شده: «لذت می‌برم.» من هم لذت می‌برم. اینکه شب‌ها می‌آیی خیلی خوب است. از اینکه سلاخی می‌شوم لذت می‌برم. اینجا اتاق بلع ۲۴۶ است. و من دیوانه‌ام. تو؟ نه، تو دیوانه نیستی.


پ. ن: این متن و متن پسین، در آشفتگی و نابسمانی تام و تنها برای تهی‌سازی افکار مشوش، نوشته شده است؛ بنابراین اگر اشکال نگارشی یا جمله‌ها و کلمه‌های غیرمنطقی در آن دیدید، از شما عذرخواهم.

۵۵
۳۵
صاد
صاد
مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم.
پست‌های ویرگول
پست‌های ویرگول
پست‌های کاربران ویرگول پس از تایید در این انتشارات قرار می‌گیرند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید